خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۸ - رفتن اسکندر به غار کیخسرو

نظامی
بیا ساقی آن جام کیخسروی که نورش دهد دیدگان را نوی
لبالب کن از باده خوشگوار بنه پیش کیخسرو روزگار
شها شهریارا جهان داورا فلک پایگه مشتری پیکرا
کجا بزم کیخسرو و رخت او سکندر که شد بر سر تخت او
چو آن کوکب از برج خود شد روان توئی کوکبه دار آن خسروان
جهانداریت هست و فرماندهی بدان جان اگر در جهان دل نهی
جهان گرچه در سکهٔ نام تست زمین گر چه فرخ به آرام تست
منه دل برین دل فریبان به مهر که با مهربانان نسازد سپهر
جهان بین که با مهربانان خویش ز نامهربانی چه آورد پیش
به تختی که نیرنگ سازی نمود بدان تخت گیران چه بازی نمود
به جامی که یک مست را شاد کرد بر آن بام داران چه بیداد کرد
چو کیخسرو هفت کشور توئی ولایت ستان سکندر توئی
در آیینه و جام آن هر دو شاه چنان به که به بینی از هر دو راه
به هر شغل کامروز رای آوری رهاورد فردا بجای آوری
توئی تاج بخشی کز آن تاجدار سریر پدر را شدی یادگار
تو شادی کن ار شاد خواران شدند تو با تاجی ار تاجداران شدند
درین باغ رنگین چو پر تذرو نه گل در چمن ماند خواهد نه سرو
اگر شد سهی سرو شاه اخستان تو سرسبز بادی دراین گلستان
گر او داشت از نعمتم بهره مند رساند از زمینم به چرخ بلند
تو زان بهتر و برترم داشتی در باغ را بسته نگذاشتی
فلک تا بود نقش بند زمی مبنداد بر تو در خرمی
مرا از کریمان صاحب زمان توئی مانده باقی که باقی بمان
چه میگفتم و در چه پرداختم کجا بودم اشهب کجا تاختم
چو اسکندر آن تخت و آن جام دید سریری نه در خورد آرام دید
سریری که جز آسمانی بود به زندان کن زندگانی بود
بلیناس فرزانه را پیش خواند به نزدیک جام جهان بین نشاند
نظر خواست از وی در آیین جام که تا راز او باز جوید تمام
چو دانا نظر کرد در جام ژرف رقمهای او خواند حرفا به حرف
بدان جام از آنجا که پیوند بود مسلسل کشیده خطی چند بود
تماشای آن خط بسی ساختند حسابی نهان بود بشناختند
به شاه و به فرزانهٔ اوستاد عددهای خط را گرفتند یاد
سرانجام چون شاه ازان مرز و بوم گراینده شد سوی اقلیم روم
سطرلاب دوری که فرزانه ساخت برآیین آن جام شاهانه ساخت
چو شاه جهان ره بدان جام یافت در آن تختگه لختی آرام یافت
به فرزانه گفتا که بر تخت شاه نخواهم که سازد کس آرامگاه
طلسمی بر آن تخت فرزانه بست که هر کو بر آن تخت سازد نشست
اگر بیش گیرد زمانی درنگ براندازدش تخت یاقوت رنگ
شنیدم که آن جنبش دیرپای هنوز اندران تخت مانده بجای
چو شه رسم کیخسروی تازه کرد چو کیخسرو آهنگ دروازه کرد
برون آمد از دیدن تخت و جام سوی غار کیخسرو آورد گام
نگهبان دز رنج بسیار برد که تا شاه را سوی آن غار برد
چو شه شد به نزدیک آن غار تنگ درآمد پی باد پایان به سنگ
کزان ره روش بود برداشته به خار و به خارا برانباشته
نمایندهٔ غار با شاه گفت که کیخسرو اینک در این غار خفت
رهی دارد از صاعقه سوخته ز پیچش کمر در کمر دوخته
به غارت مبر گنج غاری چنین براندیش لختی ز کاری چنین
به چنگ و به دندان رهش رفته گیر چو کیخسرو آنجا فرو خفته گیر
سبب جستن پردگیهای راز کند کار جویندگان را دراز
ازین غار باید عنان تافتن به غار اژدها را توان یافتن
سکندر ز گفتار او روی تافت پیاده سوی غار خسرو شتافت
دوان رهبر از پیش و فرزانه پس غلامی دو با او دگر هیچکس
به تدریج از آن رهگذرهای سخت به دهلیز غار اندر آورد رخت
چو گنجینهٔ غارش آمد به دست هراسنده شد مرد یزدان پرست
شکافی کهن دید در ناف سنگ رهی سوی آن رخنه تاریک و تنگ
به سختی در آن غار شد شهریار نشانی مگر یابد از یار غار
چو لختی شد آن آتش آمد پدید که شد سوخته هر که آنجا رسید
به فرزانه گفت این شرار از کجاست در این غار تنگ این بخار از کجاست
نگه کرد فرزانه در غار تنگ که آتش چه می تابد از خاره سنگ
فروزنده چاهی درو دید ژرف که می تافت زان چاه نوری شگرف
از آن روشنائی کس آگه نبود که جوینده را سوی آن ره نبود
بدان روشنی ره بسی باز جست بر او راه روشن نمی شد درست
رسن در میان بست مرد دلیر فرو شد در آن چاه رخشنده زیر
نشان جست ازان آتش تابناک که چون می دمد روشنی زان مغاک
پراکنده نی آتشی گرد بود چو دید اندر او کان گوگرد بود
خبر داد تا برکشندش ز چاه برآمد دعا گفت بر جان شاه
که باید به زودی نمودن شتاب ازین چاه کاتش برآید نه آب
درو کان گوگرد افروختست به گوگرد از آن کیمیا را نهفت
خبر داشت آنکو درین غار خفت برون رفت و عطری بر آتش فشاند
درودی شهنشه بر آن غار خواند برون رفت و عطری بر آتش فشاند
چو بیرون غار آمد و راه جست نشد هیچ هنجار بر وی درست
شنیدم که ابری ز دریای ژرف برآمد به اوج و فرو ریخت برف
از آن برف سر در جهان داشته دره تا گریوه شد انباشته
سکندر در آن برف سرگشته ماند چو برف از مژه قطره ها می فشاند
مقیمان آن دز خبر یافتند سوی رخنهٔ غار بشتافتند
به چوب و لگد راه را کوفتند به نیرنگها برف را روفتند
به چاره گری شاه از آن کنج غار برون آمد و رفت بر کوهسار
چو این سبز طاوس جلوه نمای سپید استخوانی ربود از همای
همایون کن تاج و گاه سریر فرود آمد از تاجگاه سریر
سوی نوبتگاه خود بازگشت بلند اخترش باز دمساز گشت
برآسوده از آن تفتن و تافتن هراس دز و رنج ره یافتن
تنی کانهمه مالش و تاب یافت به مالشگر آسایش و خواب یافت
فرو خفت کاسایش آمد پدید شد آسوده تا صبح صادق دمید
چو صبح دوم سر بر افلاک زد شفق شیشهٔ باده بر خاک زد
بیاراست این برکهٔ لاجورد سفال زمین را به ریحان زرد
بفرمود شب بزمی آراستن می و مجلس و نقل در خواستن
سریری ملک را سوی بزم خواند به نیکوترین جایگاهی نشاند
می لعل بگرفت با او به دست چنین تا شدند از می آنروز مست
به بخشش درآمد کف مرزبان در گنج بگشاد بر میزبان
غنی کردش از دادن طوق و تاج همش تاج زر داد و هم تخت عاج
مکلل به گوهر قبائی پرند چو پروین به گوهر کشی ارجمند
ز پیروزه جامی ترنجی نمای که یک نیمه نارنج را بود جای
یکی نصفی لعل مدهون به زر به از نار دانه چو یک نارتر
ز لعل و زمرد یکی تخته نرد بساطی ز یاقوت و زر سرخ و زرد
ز بلور تابنده خوانی فراخ چو نسرین تر بر سرسبز شاخ
تکاور ده اسب مرصع فسار همه زیر هرای گوهر نگار
صد اشتر قوی پشت و مالیده ران عرق کرده در زیر بار گران
ز سر بسته هائی که در بار بود جواهر به من زر به خروار بود
قباهای خاص از پی هر کسی قبا با دلیهای زرکش بسی
ز بس تحفه و خلعت خواسته سریر سریری شد آراسته
بدان دستگه دست شه بوسه داد به نوبتگه خویشتن رفت شاد
شهنشه بزد کوس و لشگر براند سر رایت خود به گردون رساند
از آن کوهپایه درآمد به دشت سوی ژرف دریا زمین در نوشت
در آن دشت یک هفته نججیر کرد پس هفته ای کوچ تدبیر کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن جام کیخسروی که نورش دهد دیدگان را نوی

ساقی، آن جام پُر از حکمت و بینشِ کیخسرو را بیاور که نورِ حقیقتش، چشمِ جانِ آدمی را روشن و بینا می‌کند.

نکته ادبی: جام کیخسروی استعاره از آگاهی و خردِ مطلق است.

لبالب کن از باده خوشگوار بنه پیش کیخسرو روزگار

جام را از باده‌ی خوشگوارِ آگاهی لبالب کن و آن را پیشِ پادشاهِ زمانِ ما بگذار.

نکته ادبی: کیخسروِ روزگار کنایه از حاکم و پادشاهِ وقت است.

شها شهریارا جهان داورا فلک پایگه مشتری پیکرا

ای پادشاهِ بزرگ، ای داورِ جهان، ای کسی که شکوهت همچون مشتری در آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: فلک‌پایگه و مشتری‌پیکر تشبیهاتِ اغراق‌آمیز برای مدح است.

کجا بزم کیخسرو و رخت او سکندر که شد بر سر تخت او

آن شکوهِ بزم و تختِ کیخسرو کجا رفته است؟ همان‌گونه که اسکندر نیز بر آن تخت تکیه زد و در نهایت رفت.

نکته ادبی: پرسش انکاری برای تأکید بر زوال قدرت.

چو آن کوکب از برج خود شد روان توئی کوکبه دار آن خسروان

زمانی که آن ستاره (پادشاه قبلی) از آسمانِ قدرت غروب کرد، تو جایگزینِ آن پادشاهان شدی.

نکته ادبی: کوکبه‌دار به معنای صاحبِ شکوه و جلال است.

جهانداریت هست و فرماندهی بدان جان اگر در جهان دل نهی

اگر دل به این جهان ببندی، درمی‌یابی که فرماندهی و سلطنت، امانتی موقت است.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ قدرت.

جهان گرچه در سکهٔ نام تست زمین گر چه فرخ به آرام تست

اگرچه نامِ تو بر سکه‌های این جهان حک شده و زمین به خاطرِ آرامشِ تو فرخنده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ سکه‌زنی که در قدیم نشانه پادشاهی بود.

منه دل برین دل فریبان به مهر که با مهربانان نسازد سپهر

دل به این دنیای فریبنده نبند؛ چرا که روزگار با مهربانان نیز سرِ سازگاری ندارد.

نکته ادبی: سپهر در ادبیاتِ کهن نمادِ بی‌وفایی است.

جهان بین که با مهربانان خویش ز نامهربانی چه آورد پیش

به احوالِ جهان نگاه کن که با کسانی که با او مهربانی کردند، چه بی‌رحمی‌ها نکرد.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به جهان.

به تختی که نیرنگ سازی نمود بدان تخت گیران چه بازی نمود

ببین با آن تختِ پر از نیرنگ و جادو، با مدعیانِ قدرت چه بازی‌های تلخی کرد.

نکته ادبی: نیرنگ‌سازی اشاره به افسانه‌هایی درباره تختِ جادویی است.

به جامی که یک مست را شاد کرد بر آن بام داران چه بیداد کرد

با آن جامی که یک مست را شاد می‌کرد، ببین که چگونه با صاحبانش بیداد کرد.

نکته ادبی: جامِ جهان‌نما نمادِ علم و قدرتِ بی‌فرجام است.

چو کیخسرو هفت کشور توئی ولایت ستان سکندر توئی

تو خود وارثِ هفت کشورِ کیخسرو و جانشینِ اسکندر در فتحِ ولایت هستی.

نکته ادبی: هفت کشور اصطلاحی قدیمی برای کلِ جهان است.

در آیینه و جام آن هر دو شاه چنان به که به بینی از هر دو راه

در جام و آیینه‌ی این دو شاهِ بزرگ (کیخسرو و اسکندر) چنان نگاه کن که حقیقتِ هر دو راه را دریابی.

نکته ادبی: آیینه و جام نمادِ بصیرت و دیدنِ واقعیت است.

به هر شغل کامروز رای آوری رهاورد فردا بجای آوری

هر تصمیمی که امروز می‌گیری، باید نتیجه‌اش را برای فردا هم بسنجی.

نکته ادبی: رهاورد به معنای توشه و نتیجه است.

توئی تاج بخشی کز آن تاجدار سریر پدر را شدی یادگار

تو آن پادشاهِ تاج‌بخشی هستی که یادگاری از شکوهِ نیاکان بر تختِ پدر نشستی.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

تو شادی کن ار شاد خواران شدند تو با تاجی ار تاجداران شدند

تو شادی کن اگر پادشاهانِ شادخوارِ پیشین رفتند، تو با تاجی که داری، وارثِ همان تاجداران هستی.

نکته ادبی: خطابِ شاعر به تداومِ سلطنت است.

درین باغ رنگین چو پر تذرو نه گل در چمن ماند خواهد نه سرو

در این باغِ رنگینِ دنیا، همچون پرِ تذرو که زود می‌افتد، نه گل ماندگار است و نه سروِ بلندبالا.

نکته ادبی: تذرو نمادِ زیباییِ ناپایدار است.

اگر شد سهی سرو شاه اخستان تو سرسبز بادی دراین گلستان

اگر سروِ بلندبالای شاه اخستان رفت، تو در این گلستانِ حیات، همیشه سرسبز و پاینده باشی.

نکته ادبی: اشاره به درگذشتِ یک شخصیتِ والامقام.

گر او داشت از نعمتم بهره مند رساند از زمینم به چرخ بلند

اگر او از نعمتی که به من داد، مرا بهره‌مند ساخت، مرا از زمین به اوجِ آسمان‌ها رساند.

نکته ادبی: اشاره به کرم و بزرگیِ ممدوح.

تو زان بهتر و برترم داشتی در باغ را بسته نگذاشتی

اما تو مرا بیش از او گرامی داشتی و درِ باغِ لطف را همیشه به روی من باز گذاشتی.

نکته ادبی: تشبیه لطفِ پادشاه به گشودنِ درِ باغ.

فلک تا بود نقش بند زمی مبنداد بر تو در خرمی

آسمان تا زمانی که نقشِ زمین را بر خود دارد، هرگز درِ شادکامی را بر تو نبندد.

نکته ادبی: نقش‌بند به معنای تصویرگر و خالق است.

مرا از کریمان صاحب زمان توئی مانده باقی که باقی بمان

از میانِ تمامِ کریمانِ زمان، تنها تو برای من باقی ماندی؛ پس همیشه باقی و برقرار بمان.

نکته ادبی: دعای خیر و بقای ممدوح.

چه میگفتم و در چه پرداختم کجا بودم اشهب کجا تاختم

چه می‌گفتم و بحث را به کجا کشاندم؟ از اصلِ داستان دور افتادم و اسبِ سخن را به کدامین سو تاختم؟

نکته ادبی: اشهب استعاره از قلم یا اسبِ سخن است که شاعر با آن می‌تازد.

چو اسکندر آن تخت و آن جام دید سریری نه در خورد آرام دید

وقتی اسکندر آن تخت و جامِ مشهور را دید، آن‌ها را در شأنِ آرامش و قرارِ خود ندید.

نکته ادبی: آرام دیدنِ تخت، کنایه از استفاده از آن برای سکونت است.

سریری که جز آسمانی بود به زندان کن زندگانی بود

تختی که جنسش از آسمان بود، نشستن بر آن در حکمِ زندانی شدن در زندانِ دنیا بود.

نکته ادبی: تضاد میان امرِ آسمانی و زندانِ دنیایی.

بلیناس فرزانه را پیش خواند به نزدیک جام جهان بین نشاند

بلیناسِ فرزانه (حکیم یونانی) را فراخواند و در نزدیکیِ آن جامِ جهان‌نما نشاند.

نکته ادبی: بلیناس نامی است که در متونِ کهن برای آپولونیوس تِیانی به کار می‌رفت.

نظر خواست از وی در آیین جام که تا راز او باز جوید تمام

از او خواست که در اسرارِ آن جام نظر کند تا رازهای نهفته‌اش را کشف کند.

نکته ادبی: آیینِ جام به معنای راز و روشِ کارکردِ آن است.

چو دانا نظر کرد در جام ژرف رقمهای او خواند حرفا به حرف

وقتی دانا به عمقِ جام نگریست، تمامِ نوشته‌ها و خطوطِ آن را حرف به حرف خواند.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق و پرمحتواست.

بدان جام از آنجا که پیوند بود مسلسل کشیده خطی چند بود

بر آن جام، از همان جایی که اتصالاتش قرار داشت، خطوطی درهم‌تنیده و مسلسل کشیده شده بود.

نکته ادبی: مسلسل یعنی زنجیروار و پیوسته.

تماشای آن خط بسی ساختند حسابی نهان بود بشناختند

آن‌ها به تماشای آن خطوط پرداختند و به محاسباتی پنهان در آن دست یافتند که دیگران از آن بی‌خبر بودند.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ نجوم و ریاضیات در قدیم.

به شاه و به فرزانهٔ اوستاد عددهای خط را گرفتند یاد

شاه و دانایِ فرزانه‌اش، اعدادِ نهفته در آن خطوط را یاد گرفتند و رمزگشایی کردند.

نکته ادبی: استاد به معنای دانا و کارآزموده است.

سرانجام چون شاه ازان مرز و بوم گراینده شد سوی اقلیم روم

سرانجام وقتی شاه از آن سرزمین قصدِ رفتن به دیارِ روم کرد.

نکته ادبی: اقلیمِ روم نمادِ سرزمین‌های غربی است.

سطرلاب دوری که فرزانه ساخت برآیین آن جام شاهانه ساخت

اسطرلابی که فرزانه ساخت، بر اساسِ الگو و سازوکارِ همان جامِ شاهانه بود.

نکته ادبی: اسطرلاب ابزاری برای رصدِ ستارگان است.

چو شاه جهان ره بدان جام یافت در آن تختگه لختی آرام یافت

وقتی شاه راهِ دستیابی به اسرارِ آن جام را یافت، در آن مکانِ تختگاه، اندکی آرام گرفت.

نکته ادبی: تختگاه به معنای پایتخت یا مکانِ تخت است.

به فرزانه گفتا که بر تخت شاه نخواهم که سازد کس آرامگاه

به فرزانه گفت که نمی‌خواهم پس از من، کسی دیگر بر این تختِ شاهی آرام بگیرد.

نکته ادبی: حسادتِ شاهانه یا محافظت از میراث.

طلسمی بر آن تخت فرزانه بست که هر کو بر آن تخت سازد نشست

فرزانه طلسمی بر آن تخت نهاد که هر کس بر آن بنشیند.

نکته ادبی: طلسم در داستان‌های کهن ابزاری جادویی برای حفاظت است.

اگر بیش گیرد زمانی درنگ براندازدش تخت یاقوت رنگ

اگر زمانِ زیادی بر آن تخت درنگ کند، تختِ یاقوتی‌رنگ او را واژگون می‌کند.

نکته ادبی: تختِ یاقوت‌رنگ نشانه‌ی جلالتِ آن تخت است.

شنیدم که آن جنبش دیرپای هنوز اندران تخت مانده بجای

شنیده‌ام که آن نیرویِ جنبش و اثرِ طلسم، هنوز در آن تخت باقی مانده است.

نکته ادبی: دیرپای به معنای ماندگار است.

چو شه رسم کیخسروی تازه کرد چو کیخسرو آهنگ دروازه کرد

وقتی شاه رسمِ کیخسروی را زنده کرد و مانندِ او آهنگِ رفتن به دروازه کرد.

نکته ادبی: آهنگ کردن به معنای عزمِ سفر داشتن است.

برون آمد از دیدن تخت و جام سوی غار کیخسرو آورد گام

از دیدنِ تخت و جام بیرون آمد و به سوی غارِ کیخسرو حرکت کرد.

نکته ادبی: غارِ کیخسرو در اساطیر محلِ عروج یا خوابِ ابدی اوست.

نگهبان دز رنج بسیار برد که تا شاه را سوی آن غار برد

نگهبانِ آن دژ، رنجِ بسیاری کشید تا راه را برای شاه به سوی غار هموار کند.

نکته ادبی: دژ به معنای قلعه و دژِ مستحکم است.

چو شه شد به نزدیک آن غار تنگ درآمد پی باد پایان به سنگ

وقتی شاه به نزدیکِ آن غارِ تنگ رسید، با اسبی تندرو واردِ آن سنگستان شد.

نکته ادبی: بادپای کنایه از اسبِ سریع و چابک است.

کزان ره روش بود برداشته به خار و به خارا برانباشته

چرا که راهِ آن غار را با خار و سنگ‌های سخت بسته بودند و کسی عبور نمی‌کرد.

نکته ادبی: خارا به معنای سنگِ خارا و سخت است.

نمایندهٔ غار با شاه گفت که کیخسرو اینک در این غار خفت

راهنما به شاه گفت که کیخسرو هم‌اکنون در این غار خفته است.

نکته ادبی: خفتن در اینجا کنایه از آرامشِ ابدی است.

رهی دارد از صاعقه سوخته ز پیچش کمر در کمر دوخته

راهی دارد که از صاعقه سوخته و پیچ‌درپیچ است و کمر به کمرِ کوه دوخته شده است.

نکته ادبی: توصیفِ غار به عنوانِ مکانی صعب‌العبور.

به غارت مبر گنج غاری چنین براندیش لختی ز کاری چنین

به هوایِ غارتِ این گنج، به این غار دست‌اندازی نکن و کمی درباره عاقبتِ این کار فکر کن.

نکته ادبی: غارت در اینجا به معنایِ تعرض و دست‌درازی است.

به چنگ و به دندان رهش رفته گیر چو کیخسرو آنجا فرو خفته گیر

تصور کن که با چنگ و دندان راه را طی کرده‌ای؛ فکر کن کیخسرو همان‌جا خوابیده است (او را بیدار نکن).

نکته ادبی: توصیفِ سختیِ راه به چنگ و دندان.

سبب جستن پردگیهای راز کند کار جویندگان را دراز

جست‌وجویِ رازهای نهان، کارِ جویندگان را طولانی و سخت می‌کند.

نکته ادبی: پردگی‌های راز به معنای اسرارِ پوشیده است.

ازین غار باید عنان تافتن به غار اژدها را توان یافتن

از این غار باید برگشت، چرا که اژدهایِ (خطرِ) بزرگ‌تری را می‌توان در غارهای دیگر یافت.

نکته ادبی: اژدها نمادِ خطر و فتنه است.

سکندر ز گفتار او روی تافت پیاده سوی غار خسرو شتافت

اسکندر از سخنِ او روی گرداند و پیاده به سوی غارِ کیخسرو شتافت.

نکته ادبی: روی تافت کنایه از بی‌اعتنایی یا تغییرِ مسیر است.

دوان رهبر از پیش و فرزانه پس غلامی دو با او دگر هیچکس

رهبر گروه در جلو حرکت می‌کرد و فرد خردمند به دنبال او می‌آمد؛ تنها دو خدمتکار همراه آن‌ها بودند و دیگر کسی حضور نداشت.

نکته ادبی: فرزانه در اینجا صفت جانشین اسم به معنای دانشمند و حکیم است.

به تدریج از آن رهگذرهای سخت به دهلیز غار اندر آورد رخت

آن‌ها به تدریج از گذرگاه‌های دشوار و صعب‌العبور عبور کردند و به دهانه و ورودی غار رسیدند.

نکته ادبی: رخت به معنای بار و بنه است که کنایه از ورود به محل اقامت یا هدف است.

چو گنجینهٔ غارش آمد به دست هراسنده شد مرد یزدان پرست

زمانی که پادشاه به گنجینه و اسرار درون غار دست یافت، آن مردِ خداپرست دچار هراس و بیم شد.

نکته ادبی: گنجینه غار کنایه از معدن یا حقیقتی است که در غار نهفته بود.

شکافی کهن دید در ناف سنگ رهی سوی آن رخنه تاریک و تنگ

او شکافی قدیمی در میان صخره‌های سنگی مشاهده کرد که راهی به سوی آن فضای تاریک و تنگ بود.

نکته ادبی: ناف سنگ استعاره از مرکز یا عمیق‌ترین بخش صخره است.

به سختی در آن غار شد شهریار نشانی مگر یابد از یار غار

پادشاه با مشقت فراوان وارد آن غار شد، شاید بتواند نشانه‌ای از هدف یا حقیقت نهفته در غار بیابد.

نکته ادبی: یار غار در اینجا کنایه از معما یا هدف اصلی است که در غار پنهان شده بود.

چو لختی شد آن آتش آمد پدید که شد سوخته هر که آنجا رسید

پس از مدتی پیشروی، نوری شبیه به آتش ظاهر شد که هر چیزی به آن می‌رسید، می‌سوخت.

نکته ادبی: لختی به معنای لحظه‌ای یا اندکی است.

به فرزانه گفت این شرار از کجاست در این غار تنگ این بخار از کجاست

پادشاه از خردمند همراه خود پرسید که منشأ این شراره‌های آتش و بخارات داغ در این غار تنگ چیست؟

نکته ادبی: شرار به معنای جرقه و بخار به معنای دود یا گاز متصاعد شده است.

نگه کرد فرزانه در غار تنگ که آتش چه می تابد از خاره سنگ

فرد خردمند به درون غار تاریک نگاه کرد تا ببیند این آتش از کجا و از چه سنگی می‌تابد.

نکته ادبی: خاره سنگ به معنای سنگ سخت و صخره است.

فروزنده چاهی درو دید ژرف که می تافت زان چاه نوری شگرف

او چاهی عمیق در آنجا دید که نوری خیره‌کننده و شگفت‌انگیز از آن بیرون می‌تابید.

نکته ادبی: ژرف به معنای عمیق است.

از آن روشنائی کس آگه نبود که جوینده را سوی آن ره نبود

کسی از ماهیت این روشنایی آگاهی نداشت و راهی هم برای رسیدن به آن برای جست‌وجوگران وجود نداشت.

نکته ادبی: آگه مخفف آگاه است.

بدان روشنی ره بسی باز جست بر او راه روشن نمی شد درست

پادشاه برای رسیدن به آن روشنایی تلاش بسیاری کرد، اما راه درست و دسترسی به آن برایش مشخص نمی‌شد.

نکته ادبی: باز جستن به معنای جست‌وجوی دقیق و کاوش است.

رسن در میان بست مرد دلیر فرو شد در آن چاه رخشنده زیر

آن مرد دلیر طنابی به کمر بست و به درون آن چاهِ درخشان فرود آمد.

نکته ادبی: رسن به معنای طناب است.

نشان جست ازان آتش تابناک که چون می دمد روشنی زان مغاک

او به دنبال یافتن نشانه‌ای از این آتش سوزان بود تا بداند چرا این نور از آن گودال می‌تابد.

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و جای عمیق است.

پراکنده نی آتشی گرد بود چو دید اندر او کان گوگرد بود

او متوجه شد که آنجا آتشِ سوزان معمولی نیست، بلکه کانِ گوگرد است که در حال سوختن است.

نکته ادبی: کان به معنای معدن است.

خبر داد تا برکشندش ز چاه برآمد دعا گفت بر جان شاه

پادشاه خبر داد که او را از چاه بالا بکشند؛ وقتی بیرون آمد، برای سلامتی‌اش دعا کرد.

نکته ادبی: برکشیدن به معنای بالا کشیدن و خارج کردن است.

که باید به زودی نمودن شتاب ازین چاه کاتش برآید نه آب

او گفت که باید سریعاً از این محل دور شد، چرا که از این چاه آتش بیرون می‌زند نه آب.

نکته ادبی: شتاب به معنای تعجیل و سرعت عمل است.

درو کان گوگرد افروختست به گوگرد از آن کیمیا را نهفت

آنجا معدن گوگرد مشتعل شده بود و گوگرد باعث پنهان شدن آن ماده شیمیایی و ماهیت آتش شده بود.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا به معنای ماده‌ای است که در معدن وجود دارد.

خبر داشت آنکو درین غار خفت برون رفت و عطری بر آتش فشاند

کسی که در غار مانده بود خبر داشت؛ پس بیرون رفت و برای تکریمِ غار، عطری بر آتش افشاند.

نکته ادبی: عطرافشانی کنایه از احترام گذاشتن به جایگاه یا تبرک است.

درودی شهنشه بر آن غار خواند برون رفت و عطری بر آتش فشاند

پادشاه نیز به آن غار درود فرستاد، از آنجا خارج شد و عطری بر آن آتش پاشید.

نکته ادبی: این بیت تکرار مضمون بیت پیشین برای تأکید بر اقدام پادشاه است.

چو بیرون غار آمد و راه جست نشد هیچ هنجار بر وی درست

وقتی از غار بیرون آمدند و به دنبال راه بازگشت گشتند، هیچ راه مشخص و همواری نیافتند.

نکته ادبی: هنجار به معنای راه و رسم و مسیر مستقیم است.

شنیدم که ابری ز دریای ژرف برآمد به اوج و فرو ریخت برف

شنیدم که ابری از دریای عمیق بلند شد، به آسمان رفت و برف شدیدی بارید.

نکته ادبی: اوج به معنای بالاترین نقطه آسمان است.

از آن برف سر در جهان داشته دره تا گریوه شد انباشته

برف سنگینی همه جا را فرا گرفت و دره‌ها و گردنه‌های کوهستانی کاملاً پر از برف شد.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه کوه است.

سکندر در آن برف سرگشته ماند چو برف از مژه قطره ها می فشاند

اسکندر در میان آن برف و بوران سرگردان ماند و از شدت سرما و اندوه، اشک از چشمانش سرازیر شد.

نکته ادبی: مژه استعاره از چشم است.

مقیمان آن دز خبر یافتند سوی رخنهٔ غار بشتافتند

ساکنان آن دژ و قلعه باخبر شدند و به سمت شکاف غار شتافتند.

نکته ادبی: دز معرب دژ به معنای قلعه است.

به چوب و لگد راه را کوفتند به نیرنگها برف را روفتند

آن‌ها با استفاده از چوب و پا، راه را باز کردند و با ترفندهایی برف‌های انباشته را کنار زدند.

نکته ادبی: روفتن به معنای جارو کردن و پاک‌سازی است.

به چاره گری شاه از آن کنج غار برون آمد و رفت بر کوهسار

پادشاه با تدبیر آن‌ها از گوشه غار رهایی یافت و به سمت کوهستان حرکت کرد.

نکته ادبی: چاره‌گری به معنای تدبیر و کاردانی است.

چو این سبز طاوس جلوه نمای سپید استخوانی ربود از همای

وقتی آن پادشاه با‌شکوه (چون طاووس) جلوه‌گری کرد، از آن شرایط سخت رهایی یافت.

نکته ادبی: سبز طاووس استعاره از پادشاه به دلیل شکوه و زیبایی لباس است.

همایون کن تاج و گاه سریر فرود آمد از تاجگاه سریر

او که صاحب تاج و تخت است، از آن جایگاه موقت پایین آمد.

نکته ادبی: گاه سریر به معنای جایگاه تخت پادشاهی است.

سوی نوبتگاه خود بازگشت بلند اخترش باز دمساز گشت

او به سوی محل استراحت و جایگاه خود بازگشت و بخت و اقبالش دوباره با او همراه شد.

نکته ادبی: نوبتگاه به معنای محل استقرار و اقامتگاه شاهانه است.

برآسوده از آن تفتن و تافتن هراس دز و رنج ره یافتن

او از آن سختی‌ها، تپش‌ها، هراس از قلعه و رنجِ مسیر رهایی یافت و آرام گرفت.

نکته ادبی: تفتن و تافتن استعاره از رنج‌ها و درگیری‌های سخت است.

تنی کانهمه مالش و تاب یافت به مالشگر آسایش و خواب یافت

بدنی که آن همه فشار و خستگی را تحمل کرده بود، با استراحت به آرامش و خواب رسید.

نکته ادبی: مالشگر در اینجا به معنای کسی است که بدن را ماساژ می‌دهد یا کنایه از استراحت است.

فرو خفت کاسایش آمد پدید شد آسوده تا صبح صادق دمید

او خوابید تا آرامش به سراغش آمد و تا صبح صادق در خواب راحت بود.

نکته ادبی: صبح صادق استعاره از سپیده‌دم واقعی است.

چو صبح دوم سر بر افلاک زد شفق شیشهٔ باده بر خاک زد

وقتی صبح دمید، سرخی شفق بر زمین پهن شد (مانند شکستن شیشه شراب و ریختن آن بر خاک).

نکته ادبی: شیشه باده استعاره از سرخی شفق است.

بیاراست این برکهٔ لاجورد سفال زمین را به ریحان زرد

صبحِ زیبا، دشت‌های پهناور (برکه لاجورد) را با گل‌های زرد و زیبا آراست.

نکته ادبی: برکه لاجورد استعاره از آسمان صاف صبحگاهی است.

بفرمود شب بزمی آراستن می و مجلس و نقل در خواستن

پادشاه دستور داد بزمی برپا کنند و شراب و مجلس پذیرایی فراهم نمایند.

نکته ادبی: نقل در اینجا به معنای تنقلات همراه باده است.

سریری ملک را سوی بزم خواند به نیکوترین جایگاهی نشاند

او صاحب آن قلعه (میزبان) را به بزم دعوت کرد و در بهترین جایگاه نشاند.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت است که در اینجا به صاحب قلعه اشاره دارد.

می لعل بگرفت با او به دست چنین تا شدند از می آنروز مست

آن‌ها شراب قرمز نوشیدند و تا پایان روز در لذت و خوشی غرق شدند.

نکته ادبی: می لعل به معنای شراب سرخ است.

به بخشش درآمد کف مرزبان در گنج بگشاد بر میزبان

پادشاه که مرزبان و حاکم بود، بخشندگی پیشه کرد و گنجینه‌هایش را به روی میزبان گشود.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا لقب پادشاه است.

غنی کردش از دادن طوق و تاج همش تاج زر داد و هم تخت عاج

با دادن طوق و تاج او را بی‌نیاز کرد و هم تخت عاج و هم تاج زرین به او بخشید.

نکته ادبی: غنی کردن به معنای ثروتمند و بی‌نیاز کردن است.

مکلل به گوهر قبائی پرند چو پروین به گوهر کشی ارجمند

قبایی از حریر مرغوب که با جواهرات تزیین شده بود به او داد؛ لباسی که همچون ستارگان پروین می‌درخشید.

نکته ادبی: مکلل به معنای تاج‌دار یا جواهرنشان است.

ز پیروزه جامی ترنجی نمای که یک نیمه نارنج را بود جای

جامی از سنگ فیروزه به او بخشید که شکلی شبیه ترنج داشت و نیمی از یک نارنج در آن جای می‌گرفت.

نکته ادبی: پیروزه معرب فیروزه است.

یکی نصفی لعل مدهون به زر به از نار دانه چو یک نارتر

جامی از جنس لعل که با طلا تزیین شده بود؛ که از دانه‌های انار هم زیباتر و درخشان‌تر بود.

نکته ادبی: مدهون به معنای نقاشی شده یا پوشیده شده است.

ز لعل و زمرد یکی تخته نرد بساطی ز یاقوت و زر سرخ و زرد

تخته‌نردی از لعل و زمرد، و بساطی از یاقوت و طلا به او هدیه داد.

نکته ادبی: تخته نرد بازی درباریان است که نشان از هدیه ارزشمند دارد.

ز بلور تابنده خوانی فراخ چو نسرین تر بر سرسبز شاخ

خوانی (سینی بزرگی) از بلور شفاف و پهناور به او داد که زیبایی‌اش چون گل نسرین بر شاخه‌ای سبز بود.

نکته ادبی: خوان به معنای سفره یا سینی پذیرایی است.

تکاور ده اسب مرصع فسار همه زیر هرای گوهر نگار

ده اسب تندرو که افسارهایشان با جواهرات آراسته بود و همگی با زین‌های زرین مجهز بودند.

نکته ادبی: تکاور به معنای اسب تندرو و جنگی است.

صد اشتر قوی پشت و مالیده ران عرق کرده در زیر بار گران

صد شتر قوی‌هیکل که پاهایشان از راه رفتن ورزیده بود و زیر بار سنگین عرق کرده بودند.

نکته ادبی: مالیده ران کنایه از اسب یا شترِ کاری و باتجربه است.

ز سر بسته هائی که در بار بود جواهر به من زر به خروار بود

از بسته‌هایی که بار شترها بود، خروارها طلا و جواهرات ارزشمند به او داد.

نکته ادبی: خروار واحد سنجش بسیار زیاد است.

قباهای خاص از پی هر کسی قبا با دلیهای زرکش بسی

قباهای مخصوص برای هر یک از همراهانش تدارک دید؛ قباهایی که با تارهای طلا بافته شده بود.

نکته ادبی: زرکش به معنای بافته شده با رشته‌های طلا است.

ز بس تحفه و خلعت خواسته سریر سریری شد آراسته

به دلیل فراوانیِ هدایا و خلعت‌ها، تختِ پادشاهیِ آن میزبان، باشکوه و آراسته شد.

نکته ادبی: خلعت به معنای لباس اهدایی از طرف بزرگان است.

بدان دستگه دست شه بوسه داد به نوبتگه خویشتن رفت شاد

میزبان از آن همه سخاوت و بزرگیِ پادشاه دستش را بوسید و پادشاه با شادی به اقامتگاه خویش بازگشت.

نکته ادبی: دست بوسیدن کنایه از سپاسگزاری و تواضع در برابر بزرگی است.

شهنشه بزد کوس و لشگر براند سر رایت خود به گردون رساند

پادشاه فرمانِ حرکت داد و طبل‌های جنگی را به صدا درآورد و سپاهیانش را به راه انداخت؛ شکوهِ پرچم‌های او چنان بود که گویی به اوجِ آسمان رسیده بودند.

نکته ادبی: کلمه «شهنشه» مخفف «شاهنشاه» است و برای بزرگداشتِ مقام پادشاه به‌کار رفته است؛ همچنین «گردون» استعاره‌ای از آسمان یا فلک است.

از آن کوهپایه درآمد به دشت سوی ژرف دریا زمین در نوشت

سپاه از کوهپایه‌ها به دشت سرازیر شد و با سرعتی که گویی زمین را زیرِ پای خود می‌پیچید، به سوی دریا حرکت کرد.

نکته ادبی: عبارت «زمین در نوشت» کنایه‌ای حماسی به معنایِ سریع پیمودنِ مسافت است، گویی زمین زیر پای مسافر جمع می‌شود.

در آن دشت یک هفته نججیر کرد پس هفته ای کوچ تدبیر کرد

در همان دشت، پادشاه یک هفته به شکار و تفریح پرداخت و پس از سپری شدنِ آن، برای ادامه‌ی سفر و حرکتِ دوباره برنامه‌ریزی کرد.

نکته ادبی: «نخجیر» واژه‌ای اصیل و کهن برای شکار است و «تدبیر کردن» در اینجا به معنایِ تصمیم‌گیریِ راهبردی و سازماندهیِ سفر است.