خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۷ - رفتن اسکندر به دز سریر

نظامی
بیا ساقی از می دلم تازه کن در این ره صبوری به اندازه کن
چراغ دلم یافت بی روغنی به می ده چراغ مرا روشنی
چو روز سپید از شب زاغ رنگ برآمد چو کافور از اقصای زنگ
فروزنده روزی چو فردوس پاک برآورده سرگنج قارون ز خاک
هوا صافی از دود و گیتی ز گرد فک روی خود شسته چون لاجورد
به عزلت کمر بسته باد خزان نسیم بهاری ز هر سو وزان
همه کوه گلشن همه دشت باغ جهان چشم روشن به زرین چراغ
زمانه به کردار باغ بهشت زمین را گل و سبزه مینو سرشت
به فیروز رائی شه نیک بخت به تخت رونده برآمد ز تخت
سر تاج بر زد به سفت سپهر برافراخت رایت برافروخت چهر
زمین خسته کرد از خرام ستور گران کوه را در سرافکند شور
سپه راند از آنجابه تخت سریر که تا بیند آن تخت را تخت گیر
سریری خبر یافت کان تاجدار برآن تختگه کرد خواهد گذار
ز فرهنگ فرومانده آگاه بود که فیروز و فرخ جهانشاه بود
ز تخم کیان هیچکس را نکشت همه راستان را قوی کرد پشت
سران را رسانید تارک به تاج بسی خرجها داد ونستد خراج
ز شادی دو منزل برابر دوید به فرسنگها فرش دیبا کشید
ز نزلی که بودش بدان دسترس به حدی که حدش ندانست کس
ز هر موینه کان چو گل تازه بود گرانمایه ها بیش از اندازه بود
سمور سیه روبه سرخ تیغ همان قاقم و قندز بی دریغ
وشق نیفه هائی چو برگ بهار بنفشه برو ریخته صد هزار
غلامان گردن برافراخته یکایک همه رزم را ساخته
وشاقان موکب رو زود خیز به دیدار تازه به رفتار تیز
چو نزلی چنین خوب و آراسته روان کرد و با او بسی خاسته
به استاد گاران درگه سپرد که عاجز شد آنکس که آنرا ببرد
درآمد به درگاه شاه جهان دو تا کرد قامت چو کارآگهان
جهانشاه برخاست نامیش کرد به شرط نشاندن گرامیش کرد
چو دادش ز دولت درودی تمام بپرسیدش از قصه تخت و جام
که جام جهان بین و تخت کیان چگونست بی فر فرخ بیان
سریری ملک پاسخش داد باز که ای ختم شاهان گردن فراز
کیومرث از خیل تو چاکری فریدون ز ملک تو فرمانبری
ستاره کمان ترا تیر باد کمندت سپهر جهانگیر باد
کلیدی که کیخسرو از جام دید در آیینهٔ دست تست آن کلید
جز این نیست فرقی که ناموس و نام تو ز آیینه بینی و خسرو ز جام
چو رفتند شاهان بیدار تخت ترا باد جاوید دیهیم و تخت
به تخت تو آفاق را باد نور مباد از سرت سایه تاج دور
چه مقصود بد؟ شاه آفاق را که نو کرد نقش این کهن طاق را
پی بارگی سوی این مرز راند بر و بوم ما را به گردون رساند
جهان خسروش گفت کای نامدار ز کیخسروان تخت را یادگار
چو شد تخت من تخت کاوس کی همان خوردم از جام جمشید می
بدین جام و این تخت آراسته دلی دارم از جای برخاسته
دگر نیز بینم که چون خفت شاه در آن غار چون ساخت آرامگاه
پژوهنده راز کیخسروم تو اینجا نشین تا من آنجا روم
بگریم بر آن تخت بدرام او زنم بوسه ای بر لب جام او
ببینم که آن تخت خسرو پناه چه زاری کند با من از مرگ شاه
وز آنجام نا جانور بشنوم درودی کزین جانور بر شوم
شد آیینه جان من زنگ خورد ز دایم بدان زنگ از آیینه گرد
بدان دیده دل را هراسان کنم به خود بر همه کاری آسان کنم
سریری ز گفتار صاحب سریر بدان داستان گشت فرمان پذیر
فرستاد پنهان به دزدار خویش که پیش آورد برگ از اندازه بیش
کمر بندد و چرب دستی کند به صد مهر مهمان پرستی کند
اشارت کند تا رقیبان تخت بسازند با شاه پیروز بخت
به گنجینه تخت بارش دهند چو خواهد می خوشگوارش دهند
فشانند بر تخت کیخسروش فشانند بر سر نثار نوش
در آن جام فیروزه ریزند می به فیروزی آرند نزدیک وی
بهرچ آن خوش آید به دندان او نتابند گردن ز فرمان او
چو با استواران بپرداخت راز به شه گفت کاهنگ رفتن بساز
من اینجا نشینم به فرمان شاه چو شاه از ره آید کنم عزم راه
شهنشه پذیرا شد آن خانه را به همخانگی برد فرزانه را
تنی چار پنج از غلامان خاص چو زری که آید برون از خلاص
سوی تخت خانه زمین در نبشت به بالا شدن ز آسمان برگذشت
برآمد بر آنسان که ناسود هیچ بدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ
دزی دید با آسمان هم نورد نبرده کسی نام او در نبرد
عروسان دز شربت آمیختند در آن شربت از لب شکر ریختند
نهادند شاهان خوان زرش همان خوردنیها که بد درخورش
پریچهرگان سرائی چو ماه همه صف کشیدند بر گرد شاه
فرو مانده حیران در آن فر و زیب که سیمای دولت بود دل فریب
چو شه زان خورش خورد و شربت چشد سوی تخت کیخسروی سر کشید
سرافکنده و برکشیده کلاه درآمد به پائین آن تختگاه
ز دیوار و در گفتی آمد خروش که کیخسرو خفته آمد به هوش
چنان بود فرمان فرمان گزار که بر تخت بنشیند آن تاجدار
سر تاجداران برآمد به تخت چو سیمرغ بر شاخ زرین درخت
نگهبان آن تخت زرین ستون ز کان سخن ریخت گوهر برون
که پیروزی شاه بر تخت شاه نماید به پیروزی بخت راه
همان گوهری جام یاقوت سنج کلیدیست بر قفل بسیار گنج
بدین تخت و این جام دولت پرست بسا جام و تختا که آری بدست
رقیبی دگر گفت کای شهریار ندیده چو تو شاه چندین دیار
چو بر تخت کیخسروی تاختی سر از تخت گردون برافراختی
دگر نغز گوئی زبان برگشاد که تا چند کیخسرو و کیقباد
چو زین تخت بازوی شه شد قوی کند کیقبادی و کیخسروی
همه فال خسرو در آن پیش تخت به پیروز بختی برآورد تخت
شه آن تخت را چون به خود ساز داد به کیخسرو مرده جان باز داد
بر آن تخت بنشست یکدم نه دیر ببوسید بر تخت و آمد به زیر
ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاند که گنجور خانه در آن خیره ماند
بفرمود تا کرسی زر نهند همان جام فرخ برابر نهند
چو کرسی نهاندند و خسرو نشست به جام جهان بین کشیدند دست
چو ساقی چنان دید پیغام را ز باده برافروخت آن جام را
بر خسرو آورد با رای و هوش که بر یاد کیخسرو این می بنوش
بخور کاختر فرخت یار باد بدین جام دستت سزاوار باد
چو شه جام را دید بر پای خاست بخورد آن یکی جام و دیگر نخواست
بر آن جام عقدی ز بازوی خویش برافشاند و بنشست و بنهاد پیش
در آن تخت بی تاجور بنگریست بر آن جام می بی باده لختی گریست
گه از بی شرابی گه از بی شهی مثل زد بر آن جام و تخت تهی
که بی تاجور تخت زرین مباد چو می نیست جام جهان بین مباد
به می روشنائی بود جام را بلندی به شه تخت بد رام را
چو شه رفت گو تخت بشکن تمام چو می ریخت گو بر زمین افت جام
شهی را بدین تخت باشد نیاز که بر تخت مینو نخسبد به ناز
کسی کو به مینو کشد رخت را به زندان شمارد چین تخت را
بسا مرغ را کز چمن گم کنند قفس عاج و دام از بریشم کنند
چو از شاخ بستان کند طوق و تاج نه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج
از آنیم در جستن تاج و ترگ که فارغ دلیم از شبیخون مرگ
بهار چمن شاخ از آن برکشید که شمشیر باد خزان را ندید
کفل گرد کردند گوران دشت مگر شیر ازین گور گه در گذشت
گوزنان به بازی برآشفته اند هزبران هایل مگر خفته اند
همان نافهٔ آهوان مشک بست مگر چنگ و دندان یوزان شکست
بدین غافلی میگذاریم روز که در ما زنند آتش رخت سوز
چه سازیم تختی چنین خیره خیر که بر وی شود دیگری جای گیر
کنیم از پی دیگری جام گرم که ما را ز جایی چنین باد شرم
چه سود این چنین تخت کردن به پای که تخته ست ما را نه تختست جای
نه تخت زرست اینکه او جای ماست کز آهن یکی کنده بر پای ماست
چو بر تخت جاوید نتوان نشست ز تن پیشتر تخت باید شکست
چو در جام کیخسرو آبی نماند بجای آبگینش نباید فشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی از می دلم تازه کن در این ره صبوری به اندازه کن

ای ساقی، نزد من بیا و با شراب، روحم را تازه گردان و در این مسیر دشوار، حد تعادل و شکیبایی را رعایت کن.

نکته ادبی: ساقی استعاره از پیر و مرشد است. صبوری به اندازه، اشاره به اعتدال در سلوک دارد.

چراغ دلم یافت بی روغنی به می ده چراغ مرا روشنی

چراغ دلم که از بی‌تابی و تاریکی خاموش شده، نیازمندِ روشنی است؛ پس با شراب، آن را دوباره روشن کن.

نکته ادبی: چراغ دل استعاره از ضمیر و جان آدمی است که با شراب (معرفت یا شادی) روشنی می‌یابد.

چو روز سپید از شب زاغ رنگ برآمد چو کافور از اقصای زنگ

همان‌طور که صبح سپید از دل شب سیاه بیرون می‌آید، همچون کافورِ سفید در دلِ تاریکیِ مطلق پدیدار گشت.

نکته ادبی: تشبیه شب به زاغ و صبح به کافور برای نشان دادن تضاد سیاهی و سفیدی.

فروزنده روزی چو فردوس پاک برآورده سرگنج قارون ز خاک

روزی درخشان و مانندِ بهشت پاک پدیدار شد که گویی گنج قارون را از دل خاک بیرون کشیده است.

نکته ادبی: اشاره به ثروت قارون که در دل خاک دفن شد.

هوا صافی از دود و گیتی ز گرد فک روی خود شسته چون لاجورد

هوا از غبار و دود پاک شد و زمین، چهره‌ی خود را همچون لاجوردی آبی و درخشان شست و شو داد.

نکته ادبی: تشبیه تمیز شدن هوا و زمین به شستن چهره.

به عزلت کمر بسته باد خزان نسیم بهاری ز هر سو وزان

باد خزان که به دنبال گوشه‌نشینی و دوری بود، رفت و نسیم بهاری از هر سو وزیدن گرفت.

نکته ادبی: عزلت کمر بسته، کنایه از رفتنِ فصل خزان و پایانِ سردی و سکون است.

همه کوه گلشن همه دشت باغ جهان چشم روشن به زرین چراغ

کوه به گلستان و دشت به باغ تبدیل شد و جهان، با خورشید (چراغ زرین)، چشمانش را روشن دید.

نکته ادبی: زرین چراغ استعاره از خورشید است.

زمانه به کردار باغ بهشت زمین را گل و سبزه مینو سرشت

روزگار مانند باغ بهشت شد و زمین را با گل و گیاه، به شکلی مینوی و آسمانی آراست.

نکته ادبی: مینو سرشت به معنای بهشتی‌نشان است.

به فیروز رائی شه نیک بخت به تخت رونده برآمد ز تخت

شاه نیک‌بخت و پیروز، با شکوه و جلال، بر تخت سوار شد و حرکت کرد.

نکته ادبی: اشاره به آغاز حرکت موکب شاهی.

سر تاج بر زد به سفت سپهر برافراخت رایت برافروخت چهر

تاجِ او بر بلندای آسمان سایه انداخت، پرچم را برافراشت و چهره‌اش از هیبت پادشاهی درخشید.

نکته ادبی: سفت سپهر کنایه از بلندای آسمان است.

زمین خسته کرد از خرام ستور گران کوه را در سرافکند شور

زمین زیر پای اسبان او به لرزه درآمد و شکوهِ حرکتش، شور و غوغایی در کوه‌های استوار افکند.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت و هیبت حرکت شاه.

سپه راند از آنجابه تخت سریر که تا بیند آن تخت را تخت گیر

شاه سپاهش را به سوی آن تخت روانه کرد تا ببیند چه کسی شایستگی نگهبانی و گرفتن آن تخت را دارد.

نکته ادبی: تخت‌گیر استعاره از حاکم یا جانشین شایسته است.

سریری خبر یافت کان تاجدار برآن تختگه کرد خواهد گذار

حاکمی که از آمدن آن پادشاه باخبر شد، دانست که او قصد دارد از آن جایگاه عبور کند.

نکته ادبی: تختگاه به معنای مقر فرمانروایی و محل تخت است.

ز فرهنگ فرومانده آگاه بود که فیروز و فرخ جهانشاه بود

آن حاکم که از فرهنگ و خرد آگاه بود، می‌دانست که او پادشاهی پیروز و مبارک‌قدم است.

نکته ادبی: جهانشاه کنایه از شاهِ سراسر جهان است.

ز تخم کیان هیچکس را نکشت همه راستان را قوی کرد پشت

او (شاه) هیچ‌کدام از فرزندان پادشاهان را نکشت و پشتِ همه راستان و درستکاران را قوی کرد (حمایت کرد).

نکته ادبی: تخم کیان به معنای نسل پادشاهان است.

سران را رسانید تارک به تاج بسی خرجها داد ونستد خراج

بزرگان را به مقام و تاج رساند و بسیار بخشش کرد بدون آنکه خراجی از آنان بگیرد.

نکته ادبی: تارک به معنای فرق سر است که کنایه از رسیدن به اوج قدرت است.

ز شادی دو منزل برابر دوید به فرسنگها فرش دیبا کشید

از فرط شادی دو برابرِ معمول دوید و به مسافت‌های طولانی، فرش‌های گران‌بها پهن کرد.

نکته ادبی: دیبا نوعی پارچه ابریشمی نفیس است.

ز نزلی که بودش بدان دسترس به حدی که حدش ندانست کس

از نزل و هدایایی که در دسترس داشت، چنان فراوان بخشید که هیچ‌کس نمی‌توانست اندازه‌اش را بداند.

نکته ادبی: نزل به معنای هدیه و ارمغان است.

ز هر موینه کان چو گل تازه بود گرانمایه ها بیش از اندازه بود

از هر نوع پارچه‌ی گران‌بهایی که چون گل تازه و باطراوت بود، بیش از اندازه موجود بود.

نکته ادبی: موینه اشاره به پارچه‌های لطیف و بافتنی دارد.

سمور سیه روبه سرخ تیغ همان قاقم و قندز بی دریغ

پوستین‌های سمور سیاه، روباه سرخ، قاقم و قندز به فراوانی و بدون دریغ وجود داشت.

نکته ادبی: نام حیوانات گران‌بها که پوست آن‌ها برای لباس‌های اشرافی استفاده می‌شد.

وشق نیفه هائی چو برگ بهار بنفشه برو ریخته صد هزار

نیم‌تنه هایی مانند برگ بهار داشت که بر روی آن‌ها صدها هزار بنفشه (گل‌دوزی) نقش بسته بود.

نکته ادبی: وشق (وشاک) نوعی لباس است.

غلامان گردن برافراخته یکایک همه رزم را ساخته

غلامان با گردن‌های افراشته، همگی برای رزم و نبرد آماده ایستاده بودند.

نکته ادبی: گردن برافراشته کنایه از غرور و آمادگی است.

وشاقان موکب رو زود خیز به دیدار تازه به رفتار تیز

خدمتکارانِ پیشرو، چابک و سریع بودند و با چهره‌ای شاداب و حرکاتی تند و تیز حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: وشاق به معنای خدمتکار و نوکر جوان است.

چو نزلی چنین خوب و آراسته روان کرد و با او بسی خاسته

وقتی هدیه‌ای به این زیبایی و آراستگی آماده کرد، آن را با دارایی‌های بسیار روانه کرد.

نکته ادبی: خاسته به معنای اموال و دارایی است.

به استاد گاران درگه سپرد که عاجز شد آنکس که آنرا ببرد

آن را به استادکاران دربار سپرد؛ به طوری که هر کس وظیفه‌ی حمل آن را داشت، از سنگینی و شکوهش ناتوان می‌شد.

نکته ادبی: عاجز شدن کنایه از عظمت و سنگینی هدیه است.

درآمد به درگاه شاه جهان دو تا کرد قامت چو کارآگهان

او به دربار پادشاه جهان وارد شد و مانند کاردانان و بزرگان، قامت خود را خم کرد.

نکته ادبی: دو تا کرد قامت کنایه از تعظیم و احترام است.

جهانشاه برخاست نامیش کرد به شرط نشاندن گرامیش کرد

شاه جهان برخاست و او را گرامی داشت و به جایگاه ویژه‌ای دعوت کرد.

نکته ادبی: نامی کردن کنایه از تجلیل و بزرگداشت است.

چو دادش ز دولت درودی تمام بپرسیدش از قصه تخت و جام

پس از خوش‌آمدگویی و ادای احترام کامل، از وضعیت تخت و جام (نمادهای پادشاهی) پرسید.

نکته ادبی: جام در ادبیات فارسی نماد جام جمشید و بینش است.

که جام جهان بین و تخت کیان چگونست بی فر فرخ بیان

شاه پرسید که آن جام جهان‌بین و تختِ پادشاهانِ گذشته، بدونِ شکوهِ آن پادشاهِ خجسته، چگونه است؟

نکته ادبی: تخت کیان اشاره به تخت کیانیان دارد.

سریری ملک پاسخش داد باز که ای ختم شاهان گردن فراز

حاکم (سریری) در پاسخ گفت: ای پادشاهِ پادشاهان و بزرگِ بلندمرتبه.

نکته ادبی: سریری نام یا لقبِ آن حاکم است.

کیومرث از خیل تو چاکری فریدون ز ملک تو فرمانبری

کیومرث از لشکر تو یک چاکر کوچک است و فریدون نیز از فرمانبردارانِ ملکِ توست.

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره‌های باستانی ایران.

ستاره کمان ترا تیر باد کمندت سپهر جهانگیر باد

کمانِ تو همیشه تیرانداز باشد و کمندِ قدرت تو، همچون آسمانِ جهان‌گیر عمل کند.

نکته ادبی: سپهر جهان‌گیر استعاره از گستردگی سلطنت.

کلیدی که کیخسرو از جام دید در آیینهٔ دست تست آن کلید

کلیدی که کیخسرو در جام می‌دید، اکنون در آیینهٔ دست تو آن کلید آشکار است.

نکته ادبی: اشاره به بصیرت و جهان‌بینی که در جام جمشید بوده و اکنون در آیینه شاه است.

جز این نیست فرقی که ناموس و نام تو ز آیینه بینی و خسرو ز جام

تنها تفاوت این است که تو این شهرت و نام را از آیینه می‌بینی، اما خسرو از جام می‌دید.

نکته ادبی: ناموس و نام کنایه از جایگاه و اعتبار است.

چو رفتند شاهان بیدار تخت ترا باد جاوید دیهیم و تخت

وقتی پادشاهانِ گذشته که تخت‌نشین بودند رفتند، تاج و تخت برای تو جاودان باشد.

نکته ادبی: دیهیم به معنای تاج است.

به تخت تو آفاق را باد نور مباد از سرت سایه تاج دور

تخت تو برای جهانیان نوربخش باشد و سایه‌ی تاج هرگز از سر تو کم نشود.

نکته ادبی: آفاق استعاره از سراسر جهان است.

چه مقصود بد؟ شاه آفاق را که نو کرد نقش این کهن طاق را

مقصود و هدف شاه جهان از اینکه این نقش و بنایِ کهن (تخت) را نو کرد، چه بود؟

نکته ادبی: کهن طاق کنایه از روزگار و جهانِ قدیمی است.

پی بارگی سوی این مرز راند بر و بوم ما را به گردون رساند

او برایِ سفر به این مرز و بوم آمد و سرزمین ما را به عرشِ آسمان رساند.

نکته ادبی: گردون استعاره از بلندای آسمان و شکوه است.

جهان خسروش گفت کای نامدار ز کیخسروان تخت را یادگار

جهان‌شاه گفت: ای نامدار، تو یادگاری از تختِ کیخسروها هستی.

نکته ادبی: خسروان کنایه از شاهان بزرگ است.

چو شد تخت من تخت کاوس کی همان خوردم از جام جمشید می

تخت من همان تختِ کی‌کاوس است و من نیز از همان شرابِ جامِ جمشید نوشیدم.

نکته ادبی: همانندسازی خود با گذشتگان برای بیان تداومِ شکوه.

بدین جام و این تخت آراسته دلی دارم از جای برخاسته

با این جام و تختِ آراسته، دلم از جای برخاسته (آشفته و مشتاق شده است).

نکته ادبی: دلی دارم از جای برخاسته کنایه از آشفتگی و شوق درونی است.

دگر نیز بینم که چون خفت شاه در آن غار چون ساخت آرامگاه

همچنین می‌خواهم ببینم وقتی آن شاه (کیخسرو) درگذشت، در آن غار چگونه آرامگاهش را ساخت.

نکته ادبی: اشاره به مرگِ رازآلود کیخسرو.

پژوهنده راز کیخسروم تو اینجا نشین تا من آنجا روم

من در جستجویِ رازِ کیخسرو هستم، تو اینجا بمان تا من به آنجا بروم.

نکته ادبی: پژوهنده به معنای جستجوگر است.

بگریم بر آن تخت بدرام او زنم بوسه ای بر لب جام او

می‌خواهم بر آن تختِ آرام او بگریم و لبِ آن جامِ او را ببوسم.

نکته ادبی: بدرام به معنای آرام و بی‌سروصدا است.

ببینم که آن تخت خسرو پناه چه زاری کند با من از مرگ شاه

ببینم که آن تختِ پادشاهی، پس از مرگِ شاه، چه زاری و شکوهی با من خواهد داشت.

نکته ادبی: جان‌بخشی به اشیاء (تخت) که گویی در سوگ شاه است.

وز آنجام نا جانور بشنوم درودی کزین جانور بر شوم

و از آن جامِ بی‌جان (جام جم)، نوایی بشنوم که از این دنیایِ جاندار، برتر و فراتر است.

نکته ادبی: تضاد میان جامِ نا جانور و انسانِ جان‌دار.

شد آیینه جان من زنگ خورد ز دایم بدان زنگ از آیینه گرد

آیینهٔ جانِ من زنگار گرفته است و همیشه از آن زنگار، گرد و غبار بر روی آیینه می‌نشیند.

نکته ادبی: آیینه جان استعاره از دلِ صیقل‌یافته است که زنگار (گناه یا غفلت) آن را پوشانده.

بدان دیده دل را هراسان کنم به خود بر همه کاری آسان کنم

با آن دیدگاه، دل را هراسان می‌کنم تا بر خود، سختی‌هایِ بزرگ را آسان کنم.

نکته ادبی: هراسان کردن برای پختگی و آمادگی روح است.

سریری ز گفتار صاحب سریر بدان داستان گشت فرمان پذیر

سریری (حاکم) پس از شنیدنِ گفتارِ شاه، از این داستان اطاعت کرد و فرمان‌پذیر شد.

نکته ادبی: صاحب سریر کنایه از پادشاهی است که بر تخت نشسته.

فرستاد پنهان به دزدار خویش که پیش آورد برگ از اندازه بیش

او پنهانی به دژبانِ خود نامه فرستاد تا بیش از حد معمول، آذوقه و امکانات فراهم آورد.

نکته ادبی: برگ به معنای توشه و امکانات سفر است.

کمر بندد و چرب دستی کند به صد مهر مهمان پرستی کند

خدمتکاران با چابکی و مهارت تمام آماده خدمت شدند و با نهایتِ لطف و محبت، رسم مهمان‌نوازی را به جای آوردند.

نکته ادبی: چرب‌دستی کنایه از مهارت و سرعت در انجام امور است.

اشارت کند تا رقیبان تخت بسازند با شاه پیروز بخت

پادشاه دستور داد تا رقیبان و بزرگان، مقدماتِ نشستنِ شاهِ پیروزمند را فراهم کنند.

نکته ادبی: رقیبان در اینجا به معنای حریفان نیست، بلکه به معنای همراهان و اهلِ دربار است.

به گنجینه تخت بارش دهند چو خواهد می خوشگوارش دهند

در گنجینه‌ی شاه، وسایل پذیرایی و شراب گوارا را برای او فراهم کردند.

نکته ادبی: بار دادن در اینجا به معنای اجازه دادن یا فراهم کردن مقدمات است.

فشانند بر تخت کیخسروش فشانند بر سر نثار نوش

به نشانه‌ی احترام بر تخت کیخسرو، گل و نثار افشاندند و این عمل را مایه‌ی سرور و شادی دانستند.

نکته ادبی: نثار به معنای پول یا گل و گوهری است که بر سر بزرگان می‌پاشند.

در آن جام فیروزه ریزند می به فیروزی آرند نزدیک وی

در جام فیروزه‌ای‌رنگ، شراب ریختند و آن را به نشانه‌ی پیروزی و اقبال به نزد پادشاه آوردند.

نکته ادبی: فیروزه‌ریز اشاره به جام‌های گران‌بها و اشرافی دارد.

بهرچ آن خوش آید به دندان او نتابند گردن ز فرمان او

هرچه که با سلیقه و میلِ پادشاه سازگار بود فراهم کردند و کسی جرات سرپیچی از فرمان او را نداشت.

نکته ادبی: نتابیدن گردن کنایه از اطاعت محض و تسلیم بودن است.

چو با استواران بپرداخت راز به شه گفت کاهنگ رفتن بساز

وقتی پادشاه با بزرگان و استواران درباره‌ی اسرار و امور مهم مشورت کرد، به آنها دستور داد که مقدمات سفر را فراهم کنند.

نکته ادبی: بپرداختن راز به معنای بیان کردن و فیصله دادن به امور پنهانی است.

من اینجا نشینم به فرمان شاه چو شاه از ره آید کنم عزم راه

شاه گفت که من فعلاً اینجا می‌مانم تا زمانی که شاه (کیخسرو) از راه برسد و آنگاه به راه خواهم افتاد.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی وفاداری و انتظارِ شاه برای دیدار با اسطوره‌ی پیشین است.

شهنشه پذیرا شد آن خانه را به همخانگی برد فرزانه را

پادشاه، آن خانه (محل سکونت) را پذیرفت و آن فرزانه را به هم‌نشینی و هم‌خانگی برگزید.

نکته ادبی: همخانگی به معنای هم‌نشینی در یک مکان است.

تنی چار پنج از غلامان خاص چو زری که آید برون از خلاص

چهار یا پنج نفر از غلامانِ خاص که مانند طلایِ ناب و خالص بودند، همراه او شدند.

نکته ادبی: خلاص در اینجا به معنای خالص کردن یا زر ناب است.

سوی تخت خانه زمین در نبشت به بالا شدن ز آسمان برگذشت

به سمت آن قصرِ بلند که بر تخت خانه بنا شده بود رفتند؛ ساختمانی که گویی از آسمان هم فراتر رفته بود.

نکته ادبی: مبالغه در بلندی قصر برای نشان دادن عظمت آن است.

برآمد بر آنسان که ناسود هیچ بدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ

به آنجا صعود کردند، آن‌قدر پیچ در پیچ بود که لحظه‌ای آرامش در آن نبود.

نکته ادبی: چرخ پیچان استعاره از راهی دشوار و پرپیچ‌وخم است.

دزی دید با آسمان هم نورد نبرده کسی نام او در نبرد

دژی دیدند که با آسمان برابری می‌کرد و کمتر کسی نامش را در نبردها شنیده بود.

نکته ادبی: هم‌نورد بودن کنایه از هم‌ترازی با آسمان در ارتفاع است.

عروسان دز شربت آمیختند در آن شربت از لب شکر ریختند

زنانِ زیبارویِ آن دژ، شربتی آماده کردند که با شکرِ لبانشان شیرین شده بود.

نکته ادبی: شکر ریختن در شربت استعاره از شیرینی و لطف کلام و رفتار آنان است.

نهادند شاهان خوان زرش همان خوردنیها که بد درخورش

سفره‌ی زرینِ پادشاهان را پهن کردند و هر خوردنی که شایسته‌ی مقام شاه بود، فراهم نمودند.

نکته ادبی: خوان زرین نماد ثروت و حشمت است.

پریچهرگان سرائی چو ماه همه صف کشیدند بر گرد شاه

زنان زیبارو، مانند ماه در اطراف شاه صف کشیدند.

نکته ادبی: پری‌چهرگان استعاره از زنان بسیار زیبا است.

فرو مانده حیران در آن فر و زیب که سیمای دولت بود دل فریب

همه از دیدن آن شکوه و زیبایی حیرت‌زده بودند؛ چرا که سیمایِ دولت و خوشبختی در آنجا موج می‌زد.

نکته ادبی: سیمای دولت کنایه از نشانه‌های سعادت و بزرگی است.

چو شه زان خورش خورد و شربت چشد سوی تخت کیخسروی سر کشید

وقتی شاه از آن غذا و شربت استفاده کرد، نگاهش را به سمت تخت کیخسرو چرخاند.

نکته ادبی: سر کشیدن در اینجا به معنای نگریستن و توجه کردن است.

سرافکنده و برکشیده کلاه درآمد به پائین آن تختگاه

پادشاه با کلاهی که از سر تواضع پایین آورده بود، به پایین آن تخت‌گاه آمد.

نکته ادبی: سرافکندگی در اینجا به معنای خضوع و ادب در برابر مقام تخت است.

ز دیوار و در گفتی آمد خروش که کیخسرو خفته آمد به هوش

گویی از دیوار و در صدای فریادی می‌آمد که کیخسرو در خواب است و دوباره به هوش آمده است.

نکته ادبی: جان‌بخشی به در و دیوار برای ایجاد فضای وهم‌آلود و اسرارآمیز است.

چنان بود فرمان فرمان گزار که بر تخت بنشیند آن تاجدار

فرمانِ آن پادشاهِ فرمان‌گزار این بود که آن شاهِ تاج‌دار باید بر تخت بنشیند.

نکته ادبی: فرمان‌گزار صفتِ کسی است که دستورات را اجرا می‌کند.

سر تاجداران برآمد به تخت چو سیمرغ بر شاخ زرین درخت

سرِ شاه بر تخت قرار گرفت، درست مانند سیمرغی که بر شاخه‌ی درخت زرین نشسته باشد.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به سیمرغ نشان از مقام والا و نایاب بودن اوست.

نگهبان آن تخت زرین ستون ز کان سخن ریخت گوهر برون

نگهبانِ آن تختِ طلایی، از معدنِ سخن، مرواریدِ حکمت بیرون ریخت.

نکته ادبی: کانِ سخن استعاره از ذهن یا دهانِ گوینده است.

که پیروزی شاه بر تخت شاه نماید به پیروزی بخت راه

گفت که نشستنِ پادشاه بر این تخت، راه رسیدن به پیروزی و خوشبختی را هموار می‌کند.

نکته ادبی: تکرار واژه‌ی پیروزی برای تاکید بر پیوندِ تخت با اقبال است.

همان گوهری جام یاقوت سنج کلیدیست بر قفل بسیار گنج

این جامِ یاقوتی که بسیار ارزشمند است، کلیدی برای گشودنِ گنجینه‌های بسیار است.

نکته ادبی: جام یاقوت نماد دولت و ثروت بیکران است.

بدین تخت و این جام دولت پرست بسا جام و تختا که آری بدست

به برکتِ این تخت و این جامِ دولت‌مند، می‌توان جام‌ها و تخت‌های بسیاری را به دست آورد.

نکته ادبی: دولت‌پرست به معنای کسی است که همراه و هم‌نشینِ دولت (خوشبختی) است.

رقیبی دگر گفت کای شهریار ندیده چو تو شاه چندین دیار

رقیبی (همراهی) دیگر گفت که ای پادشاه، تاکنون هیچ‌کس شاهی مانند تو در این سرزمین‌ها ندیده است.

نکته ادبی: نغزگویی در اینجا به معنای سخنِ شیرین و بدیع است.

چو بر تخت کیخسروی تاختی سر از تخت گردون برافراختی

هنگامی که بر تخت کیخسرو تکیه زدی، سرت را از تختِ آسمان هم بالاتر بردی.

نکته ادبی: تخت گردون استعاره از افلاک و جایگاه ستارگان است.

دگر نغز گوئی زبان برگشاد که تا چند کیخسرو و کیقباد

سخن‌گویِ دیگری زبان گشود که تا کی باید نامِ کیخسرو و کیقباد را تکرار کرد؟ (یعنی به دوران خودت بیندیش).

نکته ادبی: اشاره به گذشتگان برای تاکید بر اهمیت دورانِ حال است.

چو زین تخت بازوی شه شد قوی کند کیقبادی و کیخسروی

وقتی قدرتِ بازویِ پادشاه با نشستن بر این تخت زیاد شد، او هم مانند کیقباد و کیخسرو قدرت‌نمایی می‌کند.

نکته ادبی: بازو استعاره از قدرت و توانایی نظامی و حکومتی است.

همه فال خسرو در آن پیش تخت به پیروز بختی برآورد تخت

تمامِ نشانه‌های خوش‌اقبالیِ شاه در پیشِ رویِ آن تخت، نویدبخشِ پیروزیِ بخت اوست.

نکته ادبی: فال در اینجا به معنای نشانه‌ی نیک است.

شه آن تخت را چون به خود ساز داد به کیخسرو مرده جان باز داد

شاه وقتی آن تخت را به خود اختصاص داد، به یادِ کیخسروی که دیگر نیست، به او جانِ تازه‌ای بخشید.

نکته ادبی: جان باز دادن کنایه از زنده نگه داشتن یاد و خاطره است.

بر آن تخت بنشست یکدم نه دیر ببوسید بر تخت و آمد به زیر

مدت کوتاهی بر آن تخت نشست، آن را بوسید و سپس پایین آمد.

نکته ادبی: نه دیر به معنای زمانِ کوتاه است.

ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاند که گنجور خانه در آن خیره ماند

آن‌قدر گوهر بر آن تخت بخشید که مسئول گنجینه‌ی خانه از دیدنِ این همه ثروت حیرت کرد.

نکته ادبی: گنجور همان خزانه‌دار است.

بفرمود تا کرسی زر نهند همان جام فرخ برابر نهند

دستور داد تا صندلی (کرسی) طلا را بیاورند و همان جامِ مبارک را در برابرش قرار دهند.

نکته ادبی: کرسی در اینجا نمادِ جایگاهِ نشستن است.

چو کرسی نهاندند و خسرو نشست به جام جهان بین کشیدند دست

وقتی کرسی را نهادند و پادشاه نشست، دست به سوی جامِ جهان‌بین بردند.

نکته ادبی: جام جهان‌بین کنایه از جامی است که اسرار جهان در آن نمایان می‌شود.

چو ساقی چنان دید پیغام را ز باده برافروخت آن جام را

وقتی ساقی آن پیام (احترام به کیخسرو) را دید، جام را با باده‌ی ناب درخشان کرد.

نکته ادبی: برافروختن جام کنایه از پر کردن آن با شرابِ درخشان است.

بر خسرو آورد با رای و هوش که بر یاد کیخسرو این می بنوش

جام را با هوشمندی نزد خسرو آورد که به یادِ کیخسرو، این شراب را بنوش.

نکته ادبی: بنشو (بنوش) نشان از مراسمِ بزرگداشت دارد.

بخور کاختر فرخت یار باد بدین جام دستت سزاوار باد

بخور که ستاره‌ی بختت بلند باشد و دستت سزاوارِ نگه داشتنِ این جام باشد.

نکته ادبی: اخترِ فرخ نماد بختِ بلند است.

چو شه جام را دید بر پای خاست بخورد آن یکی جام و دیگر نخواست

وقتی شاه جام را دید، از جای برخاست؛ آن یک جام را نوشید و دیگر تقاضای جامِ دوم نکرد.

نکته ادبی: نخواستن جام دیگر نشانه قناعت یا حزنِ شاه است.

بر آن جام عقدی ز بازوی خویش برافشاند و بنشست و بنهاد پیش

بر آن جام، قطعه‌ای از بازوبندِ خود را بخشید و آن را نهاد و پیشِ رویش گذاشت.

نکته ادبی: عقد در اینجا به معنای قطعه‌ای جواهر یا بازوبند است.

در آن تخت بی تاجور بنگریست بر آن جام می بی باده لختی گریست

به آن تختِ خالی از پادشاه نگریست و بر آن جامِ بدونِ شراب، اندکی گریست.

نکته ادبی: گریستن شاه نشان از درکِ فناپذیری و دلتنگی برای بزرگانِ گذشته است.

گه از بی شرابی گه از بی شهی مثل زد بر آن جام و تخت تهی

گاهی به خاطر نبودنِ شراب و گاه به خاطر نبودنِ شاهِ اصلی، بر آن جام و تختِ خالی، مَثَل آورد (حکایت گفت).

نکته ادبی: تخت تهی نمادِ نبودِ اقتدارِ حقیقی است.

که بی تاجور تخت زرین مباد چو می نیست جام جهان بین مباد

گفت که تختِ زرین نباید بدونِ پادشاه بماند، همان‌طور که جامِ جهان‌بین نباید بدونِ شراب باشد.

نکته ادبی: این بیت یک قاعده‌ی کلی درباره‌ی کارکردِ اشیا است.

به می روشنائی بود جام را بلندی به شه تخت بد رام را

زیباییِ جام در شرابِ آن است و شکوهِ تخت در وجودِ پادشاه است.

نکته ادبی: جام و تخت دو نمادِ اصلی قدرت و لذت هستند.

چو شه رفت گو تخت بشکن تمام چو می ریخت گو بر زمین افت جام

وقتی پادشاه می‌رود، بگو تخت را بشکنند؛ وقتی شراب ریخته می‌شود، بگو جام را بر زمین بزنند.

نکته ادبی: این بیت بر این نکته تاکید دارد که اشیا بدونِ جوهرِ خود بی‌ارزش‌اند.

شهی را بدین تخت باشد نیاز که بر تخت مینو نخسبد به ناز

پادشاهی به چنین تختی نیاز دارد که در آن بر تختِ بهشتی (مینو) با ناز و نعمت نخفته باشد.

نکته ادبی: تخت مینو استعاره از جایگاه اخروی و ابدی است.

کسی کو به مینو کشد رخت را به زندان شمارد چین تخت را

کسی که رخت و وسایلِ خود را به سمتِ بهشت می‌کشد، تختِ زرینِ دنیا را همچون زندان می‌بیند.

نکته ادبی: زندان شمردن تخت، نگاهِ عرفانی به دنیاست.

بسا مرغ را کز چمن گم کنند قفس عاج و دام از بریشم کنند

بسیار پرندگانی که از چمن‌زار دور افتاده‌اند و حالا قفسِ عاج و دامِ ابریشمی برایشان ساخته‌اند.

نکته ادبی: قفس عاج نمادِ تجملاتِ دنیوی است که مانعِ پروازِ روح می‌شود.

چو از شاخ بستان کند طوق و تاج نه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج

وقتی روح از شاخه‌ی بستانِ هستی کنده می‌شود، دیگر نه ابریشم برایش مهم است و نه عاج.

نکته ادبی: طوق و تاج استعاره از وابستگی‌های دنیوی است.

از آنیم در جستن تاج و ترگ که فارغ دلیم از شبیخون مرگ

ما تنها به این دلیل در پیِ کسب قدرت و ریاست (تاج و کلاه‌خود) هستیم که از حمله ناگهانی و غافلگیرکننده مرگ بی‌خبریم و خود را امن می‌پنداریم.

نکته ادبی: تاج و ترگ: نمادی از قدرت و جنگاوری. شبیخون: اصطلاحی نظامی برای حمله ناگهانی در شب.

بهار چمن شاخ از آن برکشید که شمشیر باد خزان را ندید

شاخه درختانِ باغ تنها زمانی گل و شکوفه می‌دهد که هنوز با قدرتِ ویرانگرِ بادِ پاییزی روبه‌رو نشده باشد.

نکته ادبی: شمشیر باد خزان: استعاره از مرگ که با قدرت و بی‌رحمی همه چیز را از بین می‌برد.

کفل گرد کردند گوران دشت مگر شیر ازین گور گه در گذشت

گورخرها در دشت فربه و بی‌خیال می‌شوند، تنها به این امید که شیرِ درنده از این مسیر عبور نکرده باشد.

نکته ادبی: کفل گرد کردن: کنایه از فربه شدن و آسودگی خیال.

گوزنان به بازی برآشفته اند هزبران هایل مگر خفته اند

گوزن‌ها در حال جست‌وخیز و بازی‌اند، گویی تصور می‌کنند که شیرهای ترسناک و درنده در خواب فرو رفته‌اند و خطری آن‌ها را تهدید نمی‌کند.

نکته ادبی: هزبران: جمع هِزبر به معنای شیران؛ هایل به معنای ترسناک.

همان نافهٔ آهوان مشک بست مگر چنگ و دندان یوزان شکست

آهوها نافه مشک خود را نگه می‌دارند (و احساس امنیت می‌کنند)، زیرا گمان می‌برند چنگال و دندانِ یوزپلنگانِ شکارچی شکسته است و دیگر نمی‌توانند صید کنند.

نکته ادبی: نافه مشک: کیسه‌ای در شکم آهوی ختن که در آن مشک است.

بدین غافلی میگذاریم روز که در ما زنند آتش رخت سوز

ما روزگار را چنان در غفلت و بی‌خبری سپری می‌کنیم که انگار قرار نیست آتش مرگ به سراغ ما بیاید و دارایی‌مان را بسوزاند.

نکته ادبی: رخت سوز: صفت برای آتش که نشان‌دهنده ویرانگری کامل است.

چه سازیم تختی چنین خیره خیر که بر وی شود دیگری جای گیر

چه دلیلی دارد که با سردرگمی و بیهودگی تختی (مقام و منزلتی) برای خود بسازیم، وقتی می‌دانیم که شخص دیگری جای ما را خواهد گرفت؟

نکته ادبی: خیره خیر: به معنای بیهوده، بی‌دلیل و سرگردان.

کنیم از پی دیگری جام گرم که ما را ز جایی چنین باد شرم

چرا برای آیندگان بساط راحتی و بزم فراهم کنیم، در حالی که ما خود باید از ماندن در چنین جایگاهِ فانی و گذرا شرمگین باشیم.

نکته ادبی: جام گرم: کنایه از بزم و رفاه دنیوی.

چه سود این چنین تخت کردن به پای که تخته ست ما را نه تختست جای

چه فایده که برای خود چنین تختِ پادشاهی‌ای دست و پا کنیم، وقتی این جایگاه برای ما نه تختِ قدرت، که تخته‌سنگی برای تابوت (قبر) است.

نکته ادبی: تخت و تخته: جناس ناقص که تضاد میان شکوه ظاهری و واقعیت مرگ را نشان می‌دهد.

نه تخت زرست اینکه او جای ماست کز آهن یکی کنده بر پای ماست

این جایگاهی که بر آن تکیه زده‌ایم، تخت زرین و باارزشی نیست، بلکه مانند بندی آهنین است که بر پای ما بسته شده تا در این دنیا اسیر بمانیم.

نکته ادبی: کنده: چوبی یا آهنی که بر پای زندانیان می‌بستند.

چو بر تخت جاوید نتوان نشست ز تن پیشتر تخت باید شکست

از آنجا که نمی‌توان برای همیشه بر تختِ زندگی باقی ماند، باید پیش از آنکه مرگ، جسمِ ما را درهم بشکند، خودمان دل از این تخت برکنیم.

نکته ادبی: تخت جاوید: کنایه از زندگی ابدی که ناممکن است.

چو در جام کیخسرو آبی نماند بجای آبگینش نباید فشاند

هنگامی که دیگر در جامِ هستی و زندگی (جام کیخسرو) هیچ آبی (عمر و فرصتی) باقی نمانده است، دیگر نباید وقت را با افزودنِ شیشه و خرده‌ریزهای بی‌ارزش تلف کرد.

نکته ادبی: جام کیخسرو: اشاره به جام جهان‌نما که نماد بصیرت و شاهی است؛ آبگین: به معنای شیشه.