خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۶ - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

نظامی
بیا ساقی آن می که ناز آورد جوانی دهد عمر باز آورد
به من ده که این هر دو گم کرده ام قناعت به خوناب خم کرده ام
کسی کو در نیک نامی زند در این حلقه لاف غلامی زند
به نیکی چنان پرورد نام خویش کزو نیک یابد سرانجام خویش
به دراعهٔ در گریزد تنش که آن درع باشد نه پیراهنش
به از نام نیکو دگر نام نیست بد آنکس که نیکو سرانجام نیست
چو می خواهی ای مرد نیکی پسند که نامی برآری به نیکی بلند
یکی جامه در نیک نامی بپوش به نیکی دگر جامه ها میفروش
نبینی که باشد ز مشگین حریر فروشندهٔ مشک را ناگزیر
گزارنده این نو آیین خیال دم از نیک نامان زدی ماه و سال
سکندر که آن نیکنامی نمود بران نام نیکو بسی کرد سود
همه سوی نیکان نظر داشتی بدان را بر خویش نگذاشتی
ز کشور خدایان و شهزادگان نظر پیش کردی به افتادگان
کجا زاهدی خلوتی یافتی به خولت گهش زود بشتافتی
بهر جا که رزمی برآراستی از ایشان به همت مدد خواستی
همانا کزان بود پیروز جنگ که پیروزه را فرق کردی ز سنگ
سپاهی که با او به جنگ آمدند از آن پیشه کو داشت تنگ آمدند
نمودند کای داور روزگار به تعلیم تو دولت آموزگار
ترا فتح و فیروزی از لشگرست تو زاهد نوازی سحن دیگرست
به شمشیر باید جهان را گشاد تو از نیک مردان چه آری به یاد
چو همت سلاحست در دستبرد بگو تا کنیم آنچه داریم خرد
ازین پس که بر هم نبردان زنیم در همت نیک مردان زنیم
جهاندار ازین داوریهای سخت نگهداشت پاسخ به نیروی بخت
سخن بر بدیهه نیاید صواب به وقت خودش داد باید جواب
چو لشگر سوی کوه البرز راند بهر ناحیت نایبی را نشاند
به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت ز شروان چو شیران همی برد رخت
در آن تاختن کارزورمند بود رهش بر گذرگاه دربند بود
نبود آنگه آن شهر آراسته دزی بود در وی بسی خواسته
در آن دز تنی چند ره داشتند که کس را در آن راه نگذاشتند
چو شه را سراپرده آنجا زدند رقیبان دز خیمه بالا زدند
در دز ببستند بر روی شاه نکردند در تیغ و لشکر نگاه
به نوبتگه شاه نشتافتند سر از خدمت بارگه تافتند
اگر خواندشان داور دور گیر به رفتن نگشتند فرمان پذیر
وگر دفتر داوری در نوشت ندادند راهش بر کوه و دشت
همان چاره دید آن خردمند شاه که بردارد آن بند از بندگاه
به لشکر بفرمود تا صد هزار درآیند پیرامن آن حصار
به خرسنگ غضبان خرابش کنند به سیلاب خون غرق آبش کنند
چهل روز لشگر شغب ساختند کزان دز کلوخی نینداختند
ز پرتاب او ناوک افکند بال کمندی نه کانجا رساند دوال
عروسک زنانی چو دیوان شموس خجل گشته زان قلعه چون عروس
نه عراده بر گرد اوره شناس نه از گردش منجنیقش هراس
چو عاجز شدند اندر آن تاختن وزان جوز بر گنبد انداختن
شه کاردان مجلسی نو نهاد سران را طلب کرد و ابرو گشاد
چه گوئید گفتا درین بند کوه که آورد از اندیشه ما را ستوه
ولایت گشایان گردن فراز نشستند و بردند شه را نماز
که ما بندگان تا کمر بسته ایم بدین روز یک روز ننشسته ایم
چهل روز باشد که بیخورد و خواب ستیزیم با ابرو با آفتاب
تو دانی که بر تارک مهر و میغ نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ
چو دیوان بسی چاره ها ساختیم از این دیو خانه نپرداختیم
همان به که گردیم ازین راه تنگ گریوه نوردیم و سائیم سنگ
شهنشه چو دانست کان سروران فرو مانده بودند و عاجز در آن
چو در سرمه زد چشم خورشید میل فرو رفت گوهر به دریای نیل
شه از گنج گوهر به دریا کنار یکی مجلس آراست چون نوبهار
بپرسید چون حلقه گشت انجمن از آن سرفرازان لشگر شکن
که از گوشه داران در این گوشه کیست که بر ماتم آرزوها گریست
یکی گفت کای شاه دانش پرست پرستشگری در فلان غار هست
به کس روی ننماید از هیچ راه کند بی نیازی به مشتی گیاه
شهنشاه برخاست هم در زمان عنان ناب گشت از بر همدمان
ز خاصان تنی چند همراه کرد نشان جست و آمد بر نیک مرد
ره از شب چو روز بداندیش بود و شاقی و شمعی روان پیش بود
چو نزدیک غار آمد از راه دور به غار اندر افتاد از آن شمع نور
پرستنده چون پرتو نور دید ز تاریکی غار بیرون دوید
فرشته وشی دید چون آفتاب برآورده اقبال را سر ز خواب
جهاندیده نزد جهاندار تاخت به نور جهانداری او را شناخت
بدو گفت شخصی بهی پیکری گمانم چنانست کاسکندری
شه از مهربانی بدو داد دست درون رفت و پیشش به زانو نشست
بپرسید از او کاشنای تو کیست ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست
چه دانستی ای زاهد هوشیار که اسکندرم من درین تنگ غار
دعا کرد زاهد که دلشاد باش ز بند ستمگاری آزاد باش
به اقبال باد اخترت خاسته به نیروی اقبالت آراسته
اگر زانکه بشناختم شاه را شناسد به شب هر کسی ماه را
نه آیینه تنها تو داری بدست مرا در دل آیینه ای نیز هست
به صد سال کو را ریاضت زدود یکی صورت آخر تواند نمود
دگر آنچه پرسد خداوند رای که چونست زاهد در این تنگ جای
به نیروی تو شادم و تندرست تنومندتر ز آنچه بودم نخست
ز مهر و زکین با کسم یاد نیست کس از بندگان چون من آزاد نیست
جهان را ندیدم وفا داریی نخواهد کس از بی وفا یاریی
چو برسختم اندیشهٔ کار خویش همین گوشه دیدم سزاوار خویش
بریدم ز هر آشنائی شمار بس است آشنای من آموزگار
به بسیار خواری نیارم بسیچ که پری دهد ناف را پیچ پیچ
گیا پوشم و قوت من هم گیا کنم سنگ را زر بدین کیمیا
بود سالها کز سر آیندگان ندیدم کسی جز تو ز آیندگان
سبب چیست کامشب درین کنج غار به نیک اختری رنجه شد شهریار
در غار من وانگهی چون توئی یکی پاس شه را کم از هندوئی
جهاندار گفت ای جهاندیده پیر از این آمدن داشتم ناگزیز
خدای آهنی را بدو نیم کرد به ما هر دو آن تسلیم کرد
کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت کلید آن تو تیغ بر من گذاشت
چو من زاهن تیغ گیتی فروز کنم یاری عدل در نیم روز
تو در نیمه شب نیز اگر یاوری کلیدی بجنبان در این داوری
مگر کز کلید تو و تیغ من گشاده شود کار این انجمن
حصاری است بر سفت این تیغ کوه درو رهزنانند چندین گروه
همه روز و شب کاروانها زنند ز بد گوهری راه جانها زنند
در آن جستجویم که بگشایمش به داد و به دانش بیارایمش
تو نیز ار به همت کنی یاریی در این ره کند بخت بیداریی
ز هزن شود راه پرداخته شور توشهٔ رهروان ساخته
چو آگاه شد مرد ایزد شناس که دزدان بر آن قلعه دارند پاس
یکی منجنیق از نفس برگشاد که بر قلعهٔ آسمان در گشاد
چنان زد در آن کوههٔ منجنیق که شد کوه در وی چو دریا غریق
به شه گفت برخیز و شو باز جای که آن کوهپایه درآمد ز پای
چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش مقیمان مجلس دویدند پیش
دگر باره مجلس بیاراستند به رامش نشستند و می خواستند
کس آمد که دژبان این کوهسار ستاد است بر در به امید بار
بفرمود شه تا درآرند زود درآمد بر شاه و خدمت نمود
چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش کلید در دز بینداخت پیش
خبر کرد کامشب ز نیروی شاه خرابی درآمد بیدین قلعه گاه
دو برج رزین زین دز سنگ بست ز برج ملک دور درهم شکست
ز خشم خدا منجنیقی رسید دز افتاد و ناگاه درهم درید
گرش منجنیق تو کردی خراب به ذره کجا ریختی آفتاب
خرابیش دانم نه زین لشگرست که این منجنیق از دزی دیگرست
چو حکم دز آسمانی تراست تو دانی و دز حکمرانی تراست
نگه کرد شه سوی لشکر کشان کزین به دعا را چه باشد نشان
چهل روز باشد که مردان کار به شمشیر کوشند با این حصار
به چندین سر تیغ الماس رنگ نسفتند جو سنگی از خاره سنگ
به آهی که برداشت بی توشه ای فرو ریخت از منظرش گوشه ای
شما را چه رو مینماید درین که بی نیک مردان مبادا زمین
بزرگان لشکر به عذرآوری پشیمان شدند از چنان داوری
زمین بوسه دادند در بزم شاه که خالی مباد از تو تخت و کلاه
قوی باد در ملک بازوی تو بقا باد نقد ترازوی تو
چنین حرفها را تو دانی شناخت که یزدان ترا سایه خویش ساخت
چو ما نیز از این پرده آگه شدیم براه آمدیم ارچه از ره شدیم
فرستاد شه تا به دز تاختند از آن رهزنان دز بپرداختند
بجای دز اقطاعها داد شان سوی دادهٔ خود فرستادشان
در آن سنگ بسته دز اوج سای عمارتگری کرد بسیار جای
خرابیش را یکسر آباد کرد دز ظلم را خانهٔ داد کرد
نواحی نشینان آن کوهسار تظلم نمودند هنگام بار
که ازبیم قفچاق وحشی سرشت درین مرز تخمی نیاریم کشت
چو هر گه کزین سو شتاب آورند برینش درین کشت و آب آورند
ازین روی ما را زیانها رسد ز نان تنگی آفت به جانها رسد
گر آرد ملک هیچ بخشایشی رساند بدین کشور آسایشی
درین پاسگه رخنهائی که هست عمارت کند تا شود سنگ بست
مگر زافت آن بیابانیان به راحت رسد کار خزرانیان
بفرمود شه تاگذرگاه کوه ببندند خزرانیان هم گروه
ز پولاد و ارزیر و از خاره سنگ برآرند سدی در آن راه تنگ
ز خارا تراشان احکام کار که بر کوه دانند بستن حصار
فرستاد خلقی به انبوه را گذر داد بر بستن آن کوه را
چو زابادی رخنه پرداختند به عزم شدن رایت افراختند
شد از زخمهٔ کاسه و زخم کوس خدنگ اندران بیشه ها آبنوس
ملک بارگه سوی صحرا کشید عنان راه را داد و منزل برید
چو سیاره چرخ شبدیز راند بهر برج کامد سعادت رساند
چو زلف شب از حلقه عنبری سمن ریخت بر طاق نیلوفری
شه و لشگر از رنج ره سودگی رسیدند لختی به آسودگی
تنی چند را از رقیبان راه ز بهر شب افسانه بنشاند شاه
از ایشان خبرهای آن کوه و دشت بپرسید و آگه شد از سرگذشت
پس آنگاه از هر نشیب و فراز به گوش ملک برگشادند راز
نمودند کاینجا حصاریست خوب که دور است ازو تند باد جنوب
یکی سنگ مینای مینو سرشت به زیبائی و خرمی چون بهشت
سریر سرافراز شد نام او درو تخت کیخسرو و جام او
چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت نهاد اندران تاجگه جام و تخت
همان گور خانه ز غاری گزید کز آتش در آن غار نتوان خزید
هم از تخمهٔ او در آن پیشگاه ملک زاده ای هست بر جمله شاه
پرستش کند جای آن شاه را نگهدارد آن جام وآن گاه را
جهان مرزبان شاه گیتی نورد برافروخت کاین داستان گوش کرد
کجا بستدی فرخ آیین دزی چه از زورمندی چه از عاجزی
اگر آشکارا بدی گر نهان بر آن دز شدی تاجدار جهان
بدیدی دز از دز فرود آمدی به دزبان بر از وی درود آمدی
بنا دیده دیدن هوسناک بود بهر جا که شد چست و چالاک بود
چو آن شب صفتهای آن دز شنید به دز دیدنش رغبت آمد پدید
مگر کز کهن جام کیخسروی دهد مجلس مملکت را نوی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن می که ناز آورد جوانی دهد عمر باز آورد

ای ساقی، آن شرابی را به من بنوشان که در من شوق و غرورِ جوانی و شورِ زندگی را دوباره زنده کند.

نکته ادبی: «ناز» در اینجا به معنای نشاط، غرور و شورِ جوانی است که با رفتنِ عمر از دست رفته است.

به من ده که این هر دو گم کرده ام قناعت به خوناب خم کرده ام

این شراب را به من بده؛ زیرا من هم جوانی و هم نشاط را از دست داده‌ام و اکنون به ناچار به شرابِ تلخ و ناگوارِ سختی‌ها قناعت کرده‌ام.

نکته ادبی: «خوناب خم» کنایه از رنج و محنتِ روزگار است که به شرابِ تلخ تشبیه شده.

کسی کو در نیک نامی زند در این حلقه لاف غلامی زند

هر کس که ادعای نیک‌نامی و بزرگی دارد، در حقیقت در این مسیر، ادعای بندگیِ درگاهِ حق و فضیلت را سر می‌دهد.

نکته ادبی: «لاف غلامی زدن» کنایه از تظاهر به بندگی و تواضع در برابرِ فضیلت است.

به نیکی چنان پرورد نام خویش کزو نیک یابد سرانجام خویش

او باید چنان با نیکی رفتار کند و نامش را به پاکی بپروراند که در پایانِ کار، نتیجه‌ای نیکو و عاقبتی به‌خیر برایش رقم بخورد.

نکته ادبی: «سرانجام» به معنای عاقبتِ کار است.

به دراعهٔ در گریزد تنش که آن درع باشد نه پیراهنش

انسانِ وارسته چنان در لباسِ تقوا و نیک‌نامی می‌پوشد که گویی آن جامه، زرهی محافظ برای روحِ اوست، نه صرفاً لباسی برای بدن.

نکته ادبی: «دراعه» نوعی لباسِ بلند است و در اینجا نمادِ پوششِ بیرونیِ شخصیت است.

به از نام نیکو دگر نام نیست بد آنکس که نیکو سرانجام نیست

هیچ نام و نشانی بهتر از «نامِ نیک» نیست و آن کس که عاقبتِ کارش به نیکی ختم نشود، در حقیقت انسانی بد و ناپسند است.

نکته ادبی: تضاد میان «نام نیک» و «بد بودنِ عاقبت» بر اهمیتِ مداومت بر نیکی تأکید دارد.

چو می خواهی ای مرد نیکی پسند که نامی برآری به نیکی بلند

ای مردی که به دنبالِ نیکی هستی، اگر می‌خواهی در عالم آوازه‌ای بلند و نیک داشته باشی، به این نکته توجه کن:

نکته ادبی: خطابِ شاعر به عمومِ مخاطبان است که طالبِ کمال‌اند.

یکی جامه در نیک نامی بپوش به نیکی دگر جامه ها میفروش

جامهِ نیک‌نامی را بر تن کن و از دیگر پوشش‌های بی‌ارزش و فریبنده بگذر و آن‌ها را رها کن.

نکته ادبی: استعاره از انتخابِ مسیرِ زندگی.

نبینی که باشد ز مشگین حریر فروشندهٔ مشک را ناگزیر

مگر نمی‌بینی که فروشنده مشک، ناخودآگاه بوی خوشِ مشک را به همراه دارد و نمی‌تواند آن را پنهان کند؟

نکته ادبی: تمثیل برای این نکته که همنشینی با نیکی، عطرِ شخصیتِ انسان را می‌سازد.

گزارنده این نو آیین خیال دم از نیک نامان زدی ماه و سال

سراینده این داستانِ نوظهور، همواره از مردانِ نیک‌نام سخن می‌گفت.

نکته ادبی: اشاره به راویِ داستان که در حالِ نقلِ روایتِ اسکندر است.

سکندر که آن نیکنامی نمود بران نام نیکو بسی کرد سود

اسکندر، آن پادشاهی که از خود نیک‌نامی نشان داد، از این کردارِ نیک، سودِ فراوانی برد.

نکته ادبی: «سکندر» همان اسکندرِ مقدونی است که در متونِ کهن اغلب با هاله‌ای از حکمت تصویر می‌شود.

همه سوی نیکان نظر داشتی بدان را بر خویش نگذاشتی

او همواره نگاهش را به سوی نیکان داشت و اجازه نمی‌داد بدان و فاسدان به حریمِ او راه یابند.

نکته ادبی: اشاره به گزینشِ اطرافیان توسطِ پادشاه.

ز کشور خدایان و شهزادگان نظر پیش کردی به افتادگان

او فراتر از مرزهای کشور، نگاهِ مهربان و توجهش را به سوی افتادگان و ضعیفان می‌دوخت.

نکته ادبی: «افتادگان» اشاره به زاهدان و انسان‌های فروتن دارد.

کجا زاهدی خلوتی یافتی به خولت گهش زود بشتافتی

هرگاه می‌شنید زاهدی در خلوت به عبادت مشغول است، به‌سرعت به دیدارِ او می‌شتافت تا از او بهره گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر ارادتِ شاه به اهلِ دل.

بهر جا که رزمی برآراستی از ایشان به همت مدد خواستی

در هر میدانی که برای جنگ آماده می‌شد، از این زاهدان و نیکان، طلبِ دعا و یاری می‌کرد.

نکته ادبی: «همت» در اینجا به معنای نیروی معنوی و دعای خیر است.

همانا کزان بود پیروز جنگ که پیروزه را فرق کردی ز سنگ

بی‌شک پیروزیِ او در جنگ‌ها از همین طریق بود، زیرا او می‌توانست سنگِ بی‌ارزش را از پیروزه (سنگِ قیمتی) تشخیص دهد.

نکته ادبی: تمثیلِ تشخیصِ حق از باطل.

سپاهی که با او به جنگ آمدند از آن پیشه کو داشت تنگ آمدند

سپاهیانی که برای جنگ با او آمده بودند، از شیوهِ رفتار و نوعِ نگاهِ او در تنگنا و حیرت قرار گرفتند.

نکته ادبی: «تنگ آمدن» کنایه از عجز و ناتوانی در درکِ موقعیت است.

نمودند کای داور روزگار به تعلیم تو دولت آموزگار

آن‌ها با تعجب به او گفتند: ای داورِ روزگار، دولت و قدرت، آموزگارِ توست و تو باید رسمِ کشورگشایی بدانی.

نکته ادبی: اشاره به شگفتیِ دشمنان از رفتارِ غیرمعمولِ اسکندر.

ترا فتح و فیروزی از لشگرست تو زاهد نوازی سحن دیگرست

پیروزیِ تو به خاطرِ شمشیر و لشگرت است، نه این زاهد‌نوازی و خلوت‌نشینی تو؛ این شیوه با جنگ‌اوری سازگار نیست.

نکته ادبی: نقدِ سپاهیان به روشِ فکریِ اسکندر.

به شمشیر باید جهان را گشاد تو از نیک مردان چه آری به یاد

جهان را باید با شمشیر گشود، تو چرا از مردانِ نیک و زاهدان سخن می‌گویی و آن‌ها را یاد می‌کنی؟

نکته ادبی: بیانِ تقابلِ میانِ قدرتِ سخت (شمشیر) و قدرتِ نرم (معنویت).

چو همت سلاحست در دستبرد بگو تا کنیم آنچه داریم خرد

اگر می‌گویی که «همت» (نیروی معنوی) همچون سلاحی کارآمد است، پس بگو تا ما هم از آن استفاده کنیم تا ببینیم چه می‌شود.

نکته ادبی: طعنهِ سپاهیان به عقیدهِ اسکندر.

ازین پس که بر هم نبردان زنیم در همت نیک مردان زنیم

از این پس، به جای جنگیدن با تن، ما نیز سعی می‌کنیم از طریقِ همتِ نیک‌مردان و معنویت واردِ نبرد شویم.

نکته ادبی: تمسخرِ سپاهیان نسبت به استراتژیِ پادشاه.

جهاندار ازین داوریهای سخت نگهداشت پاسخ به نیروی بخت

پادشاه در برابرِ این پرسش‌ها و داوری‌های تند و سخت، پاسخ را به زمانِ مناسب و تقدیر واگذار کرد.

نکته ادبی: حکایت از صبر و درایتِ پادشاه در برخورد با نادانی.

سخن بر بدیهه نیاید صواب به وقت خودش داد باید جواب

او می‌دانست که سخن گفتنِ شتاب‌زده و بدون فکر درست نیست و باید هر حرفی را در زمانِ خودش زد.

نکته ادبی: ضرب‌المثل‌گونه؛ اهمیتِ وقت‌شناسی در سخن.

چو لشگر سوی کوه البرز راند بهر ناحیت نایبی را نشاند

چون سپاهِ اسکندر به سوی کوه البرز حرکت کرد، برای ادارهِ هر منطقه، نماینده‌ای گماشت.

نکته ادبی: البرز در اینجا به عنوانِ یک کوهستانِ استراتژیک مطرح است.

به دهلیزهٔ رهگذرهای سخت ز شروان چو شیران همی برد رخت

او در راهگذرها و گردنه‌های دشوار، همچون شیر می‌تاخت و پیش می‌رفت.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به شیر برای نمایشِ شجاعت.

در آن تاختن کارزورمند بود رهش بر گذرگاه دربند بود

در آن یورش، کار بسیار دشوار بود، زیرا راهِ آن‌ها به گذرگاهِ دربند منتهی می‌شد.

نکته ادبی: «دربند» مکانِ استراتژیک و دشوار‌گذر.

نبود آنگه آن شهر آراسته دزی بود در وی بسی خواسته

در آن زمان، آن شهرِ دربند، آن‌گونه که باید آباد نبود، اما دژی مستحکم داشت که اموالِ بسیاری در آن انبار شده بود.

نکته ادبی: «دز» به معنای دژ و قلعه است.

در آن دز تنی چند ره داشتند که کس را در آن راه نگذاشتند

در آن دژ گروهی مستقر بودند که به هیچ‌کس اجازه ورود نمی‌دادند.

نکته ادبی: بیانِ سرکشیِ مدافعانِ قلعه.

چو شه را سراپرده آنجا زدند رقیبان دز خیمه بالا زدند

وقتی پادشاه خیمه و خرگاهِ خود را آنجا زد، دشمنانِ قلعه‌نشین نیز آمادهِ مقابله شدند.

نکته ادبی: «رقیبان» به معنای دشمنانِ سرسخت.

در دز ببستند بر روی شاه نکردند در تیغ و لشکر نگاه

آن‌ها درِ دژ را بر روی پادشاه بستند و ابداً ترسی از شمشیر و لشگرِ او به خود راه ندادند.

نکته ادبی: نمایشِ غرورِ مدافعانِ دژ.

به نوبتگه شاه نشتافتند سر از خدمت بارگه تافتند

آن‌ها به نوبت‌گاهِ پادشاه نیامدند و از خدمت به او سر باز زدند.

نکته ادبی: بیانِ نافرمانیِ صریح در برابرِ شاه.

اگر خواندشان داور دور گیر به رفتن نگشتند فرمان پذیر

اگر پادشاه آن‌ها را می‌خواند، آن‌ها فرمان‌بردار نمی‌شدند و حاضر به آمدن نبودند.

نکته ادبی: اشاره به عصیانِ آن‌ها.

وگر دفتر داوری در نوشت ندادند راهش بر کوه و دشت

و حتی وقتی پادشاه با نامه و فرمان سعی کرد آن‌ها را مجاب کند، هیچ راهی به آن‌ها ندادند و مقاومت کردند.

نکته ادبی: «دفتر داوری» کنایه از فرمانِ مکتوبِ پادشاه.

همان چاره دید آن خردمند شاه که بردارد آن بند از بندگاه

آن پادشاهِ خردمند دریافت که تنها راهِ چاره، شکستنِ محاصره و پایان دادن به این سدِ مستحکم است.

نکته ادبی: «بند از بندگاه برداشتن» کنایه از گشودنِ گرهِ نظامی است.

به لشکر بفرمود تا صد هزار درآیند پیرامن آن حصار

به لشگر دستور داد که صد هزار نفر دور تا دورِ آن حصار را بگیرند.

نکته ادبی: تأکید بر عظمتِ سپاه برای محاصره.

به خرسنگ غضبان خرابش کنند به سیلاب خون غرق آبش کنند

دستور داد با سنگ‌های بزرگ دژ را ویران کنند و در خونِ دشمنان غرق‌شان سازند.

نکته ادبی: «خرسنگ» سنگِ بزرگ؛ «غضبان» خشمگین.

چهل روز لشگر شغب ساختند کزان دز کلوخی نینداختند

چهل روز لشگر تلاش کرد و جنگید، اما حتی کلوخی هم از آن دژ به بیرون پرتاب نشد.

نکته ادبی: بیانِ غیرقابلِ نفوذ بودنِ دژ.

ز پرتاب او ناوک افکند بال کمندی نه کانجا رساند دوال

فاصله آن‌قدر زیاد بود که تیرِ کمان و کمندِ سربازان به بالای دیوارِ دژ نمی‌رسید.

نکته ادبی: توصیفِ ارتفاعِ زیادِ دژ.

عروسک زنانی چو دیوان شموس خجل گشته زان قلعه چون عروس

زنانِ زیبارویِ قلعه (که همچون خورشید بودند) با دیدنِ عجزِ لشگرِ اسکندر، از قلعه به عنوانِ پناهگاهِ خود شادمان بودند.

نکته ادبی: تضاد میانِ قدرتِ شاه و استواریِ قلعه.

نه عراده بر گرد اوره شناس نه از گردش منجنیقش هراس

نه از عراده (دستگاه‌های جنگی) خبری بود و نه از منجنیق، دشمن هیچ ترسی به دل نداشت.

نکته ادبی: اشاره به ابزارهای محاصره که در آن نبرد بی‌اثر بود.

چو عاجز شدند اندر آن تاختن وزان جوز بر گنبد انداختن

وقتی لشگر در آن تاختن عاجز شد و حتی پرتابِ سنگ‌ها هم به جایی نرسید،

نکته ادبی: «جوز» به معنای گردو یا سنگ‌های گردِ کوچک است که به عنوانِ پرتابه استفاده می‌شد.

شه کاردان مجلسی نو نهاد سران را طلب کرد و ابرو گشاد

پادشاهِ کاردان، مجلسی تشکیل داد، سرانِ لشگر را فراخواند و با گشاده‌رویی با آن‌ها گفتگو کرد.

نکته ادبی: مشورتِ شاه با بزرگانِ سپاه برای یافتنِ راه حل.

چه گوئید گفتا درین بند کوه که آورد از اندیشه ما را ستوه

پادشاه پرسید: در این قلعه چه می‌بینید که ما را این‌چنین درمانده و ستوه کرده است؟

نکته ادبی: پرسش از دلایلِ شکست.

ولایت گشایان گردن فراز نشستند و بردند شه را نماز

سپاهیانِ فاتح و سرافراز، نشستند و به پادشاه احترام گذاشتند.

نکته ادبی: «نماز» در اینجا به معنای تعظیم و تکریم است.

که ما بندگان تا کمر بسته ایم بدین روز یک روز ننشسته ایم

گفتند: ما که بندگانِ تو هستیم، کمر به خدمت بسته‌ایم و چهل روز است که لحظه‌ای نیاسوده‌ایم.

نکته ادبی: تأکید بر تلاشِ بی‌وقفهِ سپاهیان.

چهل روز باشد که بیخورد و خواب ستیزیم با ابرو با آفتاب

چهل روز است که بدونِ خواب و خوراک، با ابر و آفتاب (سختی‌های طبیعت) در حالِ جنگیم.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ سختیِ محاصره.

تو دانی که بر تارک مهر و میغ نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ

تو خود می‌دانی که بر قله‌های بلند و آسمانی، با نیزه و تیر نمی‌توان پیروز شد.

نکته ادبی: «مهر و میغ» کنایه از آسمان و ابر است.

چو دیوان بسی چاره ها ساختیم از این دیو خانه نپرداختیم

ما هر چاره‌ای که می‌توانستیم اندیشیدیم، اما نتوانستیم این قلعه را فتح کنیم.

نکته ادبی: «دیو خانه» کنایه از قلعه‌ای که تسخیرناپذیر به نظر می‌رسد.

همان به که گردیم ازین راه تنگ گریوه نوردیم و سائیم سنگ

بهتر است از این راهِ سخت برگردیم و از راهی دیگر برویم و رنجِ این سنگ‌سابی را تحمل نکنیم.

نکته ادبی: پیشنهادِ عقب‌نشینی به شاه.

شهنشه چو دانست کان سروران فرو مانده بودند و عاجز در آن

هنگامی که شاهنشاه دریافت که بزرگان و وزیرانش در حلِ آن مسئله‌ی خاص درمانده و ناتوان شده‌اند.

نکته ادبی: شهنشه کوتاه‌شده‌ی شاهنشاه و از القابِ کهنِ پادشاهان است.

چو در سرمه زد چشم خورشید میل فرو رفت گوهر به دریای نیل

زمانی که خورشید غروب کرد و شب فرارسید (چونان که گویی میلِ سرمه‌دان در چشم خورشید فرو رفت و تاریکی عالم را فراگرفت).

نکته ادبی: استعاره از غروب و فرارسیدنِ شب با تصویرسازیِ سنتیِ سرمه کشیدن بر چشم.

شه از گنج گوهر به دریا کنار یکی مجلس آراست چون نوبهار

پادشاه در ساحل دریا، مجلسی باشکوه و مصفا چون فصل بهار برپا کرد.

نکته ادبی: مجلس‌آرایی کنایه از برپاییِ محفلِ مشورت و رایزنی است.

بپرسید چون حلقه گشت انجمن از آن سرفرازان لشگر شکن

پس از آنکه انجمن و مجلس تشکیل شد، شاه از آن جنگاوران و دلاوران لشکر سوالی پرسید.

نکته ادبی: لشکرشکن صفتِ مبالغه‌آمیز برای توصیفِ دلاوریِ سپاهیان.

که از گوشه داران در این گوشه کیست که بر ماتم آرزوها گریست

پرسید: از میانِ گوشه‌نشینان و زاهدانِ این دیار، چه کسی هست که بر ناپایداری و مرگِ آرزوهای دنیوی گریسته باشد (و اهلِ عرفان باشد)؟

نکته ادبی: گوشه‌داران کنایه از زهاد و صوفیان است.

یکی گفت کای شاه دانش پرست پرستشگری در فلان غار هست

یکی از حاضران پاسخ داد: ای شاهِ خردمند، در فلان غار، زاهدی عبادت‌پیشه سکنی دارد.

نکته ادبی: دانش‌پرست صفتِ فاعلی برای پادشاهی است که علم و معرفت را ارج می‌نهد.

به کس روی ننماید از هیچ راه کند بی نیازی به مشتی گیاه

او به هیچ‌کس روی خوش نشان نمی‌دهد و با بی‌نیازی و خوردنِ گیاهانِ صحرایی روزگار می‌گذراند.

نکته ادبی: کند بی‌نیازی به مشتی گیاه، بیانگرِ زهد و قناعتِ مفرط است.

شهنشاه برخاست هم در زمان عنان ناب گشت از بر همدمان

شاهنشاه بلافاصله برخاست و برای دیدار با او، از میانِ یاران و همدمانِ خود راهی شد.

نکته ادبی: عنان ناب گشتن، تعبیری است برای حرکت و عزیمتِ سریع.

ز خاصان تنی چند همراه کرد نشان جست و آمد بر نیک مرد

چند تن از نزدیکان و خواصِ دربار را همراهِ خود کرد و در پیِ نشانیِ آن مردِ نیک‌سرشت رفت.

نکته ادبی: نشان جستن کنایه از پرس‌وجو برای یافتنِ مکانِ دقیق است.

ره از شب چو روز بداندیش بود و شاقی و شمعی روان پیش بود

راه به دلیل تاریکی شب، همچون روزِگارِ بداندیشان تاریک بود، اما شاه شمعی و چراغی به همراه داشت که پیشِ رویش را روشن می‌کرد.

نکته ادبی: بداندیش در اینجا اشاره به سیاهی و ابهامِ راه دارد.

چو نزدیک غار آمد از راه دور به غار اندر افتاد از آن شمع نور

وقتی از راهِ طولانی به نزدیک غار رسید، نورِ آن شمع به درونِ غار تابید.

نکته ادبی: تداومِ فضای نمادینِ نور در برابرِ تاریکیِ غار.

پرستنده چون پرتو نور دید ز تاریکی غار بیرون دوید

زاهدِ عبادت‌پیشه با دیدنِ پرتوِ نور، از تاریکیِ غار بیرون آمد.

نکته ادبی: خروج از غار نمادی از گذارِ از خلوت به جلوت است.

فرشته وشی دید چون آفتاب برآورده اقبال را سر ز خواب

کسی را دید که چهره‌ای فرشته‌گون و درخشان چون آفتاب داشت و گویی اقبال و بختِ بلند از خواب بیدار شده بود.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به فرشته و آفتاب که نشان از ابهتِ اوست.

جهاندیده نزد جهاندار تاخت به نور جهانداری او را شناخت

آن زاهدِ جهاندیده به سوی آن فرمانروا شتافت و به واسطه‌ی جلال و شکوهِ پادشاهی، او را بازشناخت.

نکته ادبی: جهاندار در اینجا به معنای پادشاه است.

بدو گفت شخصی بهی پیکری گمانم چنانست کاسکندری

زاهد به او گفت: ای کسی که پیکری زیبا و باوقار داری، گمان من این است که تو اسکندر هستی.

نکته ادبی: بهی پیکری به معنای دارای اندامی نیکو و باهیبت است.

شه از مهربانی بدو داد دست درون رفت و پیشش به زانو نشست

شاه از سرِ مهر و فروتنی به او دست داد و به درون غار رفت و مقابلِ او بر زانو نشست.

نکته ادبی: به زانو نشستن نشانِ تواضعِ شاه در برابرِ حکمت است.

بپرسید از او کاشنای تو کیست ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست

شاه از او پرسید که دوست و آشنای تو کیست و خوراک و پوشاکت از چیست؟

نکته ادبی: سوالاتی برای سنجشِ ریاضتِ زاهد.

چه دانستی ای زاهد هوشیار که اسکندرم من درین تنگ غار

گفت: ای زاهدِ هوشیار، تو از کجا دانستی که من اسکندرم که در این غارِ تنگ پنهان شده‌ام؟

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ مخفیِ زاهد در تضاد با شکوهِ پادشاهی.

دعا کرد زاهد که دلشاد باش ز بند ستمگاری آزاد باش

زاهد دعا کرد و گفت: شادکام باش و از بندِ ستمگری و گرفتاری‌های دنیا آزاد باشی.

نکته ادبی: اشاره به دغدغه‌های پادشاهی که بندِ ستم است.

به اقبال باد اخترت خاسته به نیروی اقبالت آراسته

ستاره بختت در اوج و درخشش باد و اقبال و نیرویت همواره تو را یاری کند.

نکته ادبی: اختر در باورهای کهن نمادِ بخت و سرنوشت است.

اگر زانکه بشناختم شاه را شناسد به شب هر کسی ماه را

اگر هم تو را شناختم، به این دلیل است که هرکس می‌تواند در شب، ماه را بشناسد (پادشاه مانندِ ماهِ درخشان است).

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به ماه برای توصیفِ شهرت و ابهتِ او.

نه آیینه تنها تو داری بدست مرا در دل آیینه ای نیز هست

نه تنها تو آیینه (حقیقت‌بین) در دست داری، بلکه من نیز در دلم آیینه‌ای از معرفت دارم.

نکته ادبی: آیینه نمادِ دلِ صافی و حقیقت‌بین در عرفان است.

به صد سال کو را ریاضت زدود یکی صورت آخر تواند نمود

دلی که با صد سال ریاضت صیقل خورده باشد، سرانجام می‌تواند حقیقت و چهره‌ی حق را نشان دهد.

نکته ادبی: ریاضت زدودن به معنای پاک‌کردنِ زنگار از دل با عبادت است.

دگر آنچه پرسد خداوند رای که چونست زاهد در این تنگ جای

زاهد ادامه داد: ای پادشاهِ صاحب‌رای، بپرس که حالِ زاهد در این مکان تنگ چگونه است.

نکته ادبی: خداوند رای به معنای خردمند و صاحب‌نظر است.

به نیروی تو شادم و تندرست تنومندتر ز آنچه بودم نخست

به برکتِ وجود و نیرویِ تو، شاد و تندرستم و حتی تنومندتر از گذشته هستم.

نکته ادبی: اشاره به انرژیِ مثبتی که از حضورِ حقیقت (شاه) به زاهد منتقل شده است.

ز مهر و زکین با کسم یاد نیست کس از بندگان چون من آزاد نیست

نه مهری به کسی دارم و نه کینه‌ای از کسی در دل دارم، و هیچ‌کس به اندازه من آزاد و رها نیست.

نکته ادبی: آزادی از حب و بغضِ دنیوی کمالِ زهد است.

جهان را ندیدم وفا داریی نخواهد کس از بی وفا یاریی

من در این جهان وفایی ندیدم و کسی هم نباید از این دنیای بی‌وفا انتظارِ یاری داشته باشد.

نکته ادبی: مضمونِ رایج در ادبیاتِ پندآموز درباره بی‌اعتباریِ دنیا.

چو برسختم اندیشهٔ کار خویش همین گوشه دیدم سزاوار خویش

وقتی به عاقبتِ کارِ خود اندیشیدم، همین گوشه‌نشینی را برای خود مناسب دیدم.

نکته ادبی: سزاوار به معنای لایق و مناسب است.

بریدم ز هر آشنائی شمار بس است آشنای من آموزگار

از تمام آشنایان دوری جستم، چرا که تنها آشنای من خدای آموزگار است.

نکته ادبی: آموزگار در اینجا صفتی برای حق‌تعالی است.

به بسیار خواری نیارم بسیچ که پری دهد ناف را پیچ پیچ

من به دنبالِ ثروت و تجمل نیستم، چرا که طمع داشتن، آدمی را دچار گرفتاری و رنج می‌کند.

نکته ادبی: ناف را پیچ دادن کنایه از درگیری و اضطرابِ فکری است.

گیا پوشم و قوت من هم گیا کنم سنگ را زر بدین کیمیا

لباس و خوراکم گیاه است و با این کیمیای زهد، سنگ را برای خود به طلا تبدیل می‌کنم.

نکته ادبی: کیمیا نمادِ تبدیلِ وضعیتِ دنیوی به معنوی است.

بود سالها کز سر آیندگان ندیدم کسی جز تو ز آیندگان

سال‌هاست که از میانِ رهگذران، کسی جز تو را ندیده‌ام.

نکته ادبی: آیندگان در اینجا به معنای رهگذران و مسافران است.

سبب چیست کامشب درین کنج غار به نیک اختری رنجه شد شهریار

چه دلیلی دارد که امشب، پادشاهی با خوش‌اقبالیِ تمام به این کنجِ غارِ من رنجِ سفر کشیده است؟

نکته ادبی: رنجه‌شدن به معنای زحمت‌کشیدن برای آمدن است.

در غار من وانگهی چون توئی یکی پاس شه را کم از هندوئی

در غارِ من، آن‌هم با حضورِ شخصیتی چون تو، حتی اگر شاه باشی، جایگاهت از یک خادمِ هندو کمتر است (اظهارِ تواضعِ متقابل).

نکته ادبی: هندو در ادبیات کهن گاه به معنای خادم یا نگهبان به کار می‌رفته است.

جهاندار گفت ای جهاندیده پیر از این آمدن داشتم ناگزیز

پادشاه گفت: ای پیرِ جهاندیده، از سرِ ناچاری و ضرورت نزدِ تو آمدم.

نکته ادبی: ناگزیز به معنای ناچار و مقهورِ شرایط بودن است.

خدای آهنی را بدو نیم کرد به ما هر دو آن تسلیم کرد

خداوندِ جهان، تیغی آهنین را دو نیم کرد و آن را میانِ من و تو تقسیم کرد.

نکته ادبی: اشاره به یک تقدیرِ دوگانه (شمشیر و کلید).

کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت کلید آن تو تیغ بر من گذاشت

یک کلید (برای گشودنِ درها) و یک تیغ (برای جنگ) مقدر شد؛ کلید برای تو و شمشیر برای من ماند.

نکته ادبی: کلید نمادِ حکمت و تیغ نمادِ قدرتِ نظامی است.

چو من زاهن تیغ گیتی فروز کنم یاری عدل در نیم روز

من با این شمشیر که جهان را روشن می‌کند، در روشنایی روز به عدل و داد یاری می‌رسانم.

نکته ادبی: تیغ گیتی‌فروز کنایه از شمشیرِ عدالت‌گستر است.

تو در نیمه شب نیز اگر یاوری کلیدی بجنبان در این داوری

تو نیز در نیمه‌شب که زمانِ مناجات است، اگر یاری کنی و آن کلیدِ حکمت را به کار گیری، راه گشوده می‌شود.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای گره‌گشایی و فصلِ خصومت است.

مگر کز کلید تو و تیغ من گشاده شود کار این انجمن

شاید با همراهیِ کلیدِ تو و شمشیرِ من، گره از کارِ این گروه (مردمان و کشور) گشوده شود.

نکته ادبی: انجمن در اینجا اشاره به جامعه یا ملت است.

حصاری است بر سفت این تیغ کوه درو رهزنانند چندین گروه

در بالای این کوه، دژی است که گروهی از راهزنان آنجا را اشغال کرده‌اند.

نکته ادبی: بر سفت به معنای بلندی و قله است.

همه روز و شب کاروانها زنند ز بد گوهری راه جانها زنند

آن‌ها شب و روز به کاروان‌ها حمله می‌کنند و با بی‌رحمی جانِ مسافران را می‌ستانند.

نکته ادبی: بدگوهری کنایه از خباثت و شرارتِ ذاتیِ راهزنان است.

در آن جستجویم که بگشایمش به داد و به دانش بیارایمش

در جستجویِ راهی هستم که آن دژ را بگشایم و آنجا را با عدل و دانش آباد کنم.

نکته ادبی: بیارایم به معنای آراستن و نظم‌بخشیدن است.

تو نیز ار به همت کنی یاریی در این ره کند بخت بیداریی

تو نیز اگر با همت و دعای خود یاری کنی، بخت و اقبال در این مسیر بیدار خواهد شد.

نکته ادبی: همت در عرفان به معنای تمرکزِ ذهنی و اراده‌ی معنوی است.

ز هزن شود راه پرداخته شور توشهٔ رهروان ساخته

راه از وجودِ دشمن پاکسازی می‌شود و توشه‌ی راه برای رهروان فراهم می‌گردد.

نکته ادبی: هزن به معنای غم و اندوه یا خطر و ترس است.

چو آگاه شد مرد ایزد شناس که دزدان بر آن قلعه دارند پاس

وقتی آن زاهدِ عارف از دژ و راهزنان آگاه شد، دست به کار شد.

نکته ادبی: مرد ایزدشناس توصیفی برای عارف و زاهد است.

یکی منجنیق از نفس برگشاد که بر قلعهٔ آسمان در گشاد

او با نفسِ مسیحایی و دعای خود، منجنیقی از دعا ساخت که دروازه‌های آسمان را گشود.

نکته ادبی: منجنیقِ نفس استعاره از قدرتِ کلام و دعای زاهد است.

چنان زد در آن کوههٔ منجنیق که شد کوه در وی چو دریا غریق

آن‌چنان ضربه‌ای به آن کوه زد که گویی کوه در برابرِ آن قدرت، همچون کشتی در دریا غرق شد.

نکته ادبی: تشبیه کوه به دریا برای نمایشِ تزلزل و فروپاشی.

به شه گفت برخیز و شو باز جای که آن کوهپایه درآمد ز پای

به شاه گفت: برخیز و به جایگاهِ خود بازگرد، چرا که پایه‌های آن کوه و دژ از هم فروپاشید.

نکته ادبی: درآمدن از پای کنایه از شکست و سقوط است.

چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش مقیمان مجلس دویدند پیش

هنگامی که پادشاه به مجلسِ خود بازگشت، درباریان و ساکنانِ کاخ به استقبالش شتافتند.

نکته ادبی: مقیمان مجلس اشاره به ملازمان و اطرافیانِ شاه است.

دگر باره مجلس بیاراستند به رامش نشستند و می خواستند

بار دیگر بزم و ضیافتی برپا کردند و در حال خوش‌گذرانی و شادی بودند.

نکته ادبی: رامش به معنای آرامش و شادی است.

کس آمد که دژبان این کوهسار ستاد است بر در به امید بار

کسی آمد و خبر آورد که نگهبانِ این کوهستان، اکنون بر درگاه ایستاده و امید به دیدار و لطفِ شاه دارد.

نکته ادبی: دژبان به معنای نگهبان قلعه و بار به معنای اجازه ورود و شرفیابی است.

بفرمود شه تا درآرند زود درآمد بر شاه و خدمت نمود

پادشاه دستور داد تا او را سریعاً به حضور بیاورند؛ آن مرد آمد و در برابر شاه سر تعظیم فرود آورد.

نکته ادبی: درآرند به معنای وارد کردن به مجلس شاه است.

چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش کلید در دز بینداخت پیش

وقتی آن مرد به دعاگویی برای شاه پرداخت، کلیدهای قلعه را با احترام پیش پای او انداخت.

نکته ادبی: انداختن کلید پیش پای شاه، نماد تسلیم و واگذاری قدرت است.

خبر کرد کامشب ز نیروی شاه خرابی درآمد بیدین قلعه گاه

آن مرد خبر داد که امشب به واسطه‌ی قدرت معنوی شاه، ویرانی و شکست در این قلعه پدیدار شده است.

نکته ادبی: قلعه‌گاه اشاره به مکان و جایگاه قلعه دارد.

دو برج رزین زین دز سنگ بست ز برج ملک دور درهم شکست

آن دو برج مستحکم این قلعه سنگی، با نیروی الهیِ شاه درهم شکست و فرو ریخت.

نکته ادبی: رزین به معنای استوار و محکم است.

ز خشم خدا منجنیقی رسید دز افتاد و ناگاه درهم درید

این اتفاق به قهر و خشم الهی رخ داد که همچون منجنیقی عمل کرد و قلعه را به یکباره ویران کرد.

نکته ادبی: منجنیق استعاره از قدرت قاهره الهی است.

گرش منجنیق تو کردی خراب به ذره کجا ریختی آفتاب

اگر قرار بود با نیروی انسانی قلعه خراب شود، با این قدرت ناچیزِ بشری چگونه می‌توانست خورشید (نماد عظمت) را به خاک بریزد؟

نکته ادبی: ذره و آفتاب در تقابل برای نشان دادن ناچیزی ابزار بشر در برابر مشیت الهی است.

خرابیش دانم نه زین لشگرست که این منجنیق از دزی دیگرست

می‌دانم که خرابیِ این قلعه کار این لشکر نیست، چرا که این منجنیق (قدرت تخریب‌گر)، از دژ و جایگاه دیگری (قدرت آسمانی) آمده است.

نکته ادبی: اشاره به عامل ماورایی پیروزی.

چو حکم دز آسمانی تراست تو دانی و دز حکمرانی تراست

چون فرمانروایی بر این قلعه از جانب آسمان به دست تو سپرده شده، پس تو خود می‌دانی و این قلعه که اکنون تحت حاکمیت توست.

نکته ادبی: حکم دز آسمانی کنایه از مشیت الهی است.

نگه کرد شه سوی لشکر کشان کزین به دعا را چه باشد نشان

پادشاه به سمت فرماندهان لشکر نگاه کرد تا ببیند چه نشانه‌ای برای این ادعا (پیروزی معنوی) دارند.

نکته ادبی: لشکرکشان به معنای سران سپاه است.

چهل روز باشد که مردان کار به شمشیر کوشند با این حصار

چهل روز است که دلاوران و سربازانِ کارآزموده با شمشیر به جنگِ این دژ آمده‌اند.

نکته ادبی: مردان کار به معنای جنگجویان زبده است.

به چندین سر تیغ الماس رنگ نسفتند جو سنگی از خاره سنگ

با وجودِ ضرباتِ پی‌درپیِ شمشیرهای الماس‌گون، نتوانستند حتی ذره‌ای از این صخره سخت را بتراشند یا بشکافند.

نکته ادبی: خاره سنگ به معنای سنگ خارا و سخت است.

به آهی که برداشت بی توشه ای فرو ریخت از منظرش گوشه ای

اما با آهی که پادشاهِ بی‌ادعا (بدونِ همراه داشتنِ ساز و برگ نظامیِ ویژه‌ای) از نهاد کشید، گوشه‌ای از قلعه فرو ریخت.

نکته ادبی: بی‌توشه به معنای دست خالی و بدون ادوات جنگی است.

شما را چه رو مینماید درین که بی نیک مردان مبادا زمین

شما چه توجیهی برای این واقعه دارید؟ زیرا زمین هرگز از وجودِ مردانِ بزرگ و شایسته خالی نمی‌ماند.

نکته ادبی: نیک‌مردان کنایه از افراد صاحب‌کرامت است.

بزرگان لشکر به عذرآوری پشیمان شدند از چنان داوری

بزرگانِ سپاه به عذرخواهی پرداختند و از قضاوت و گمانِ نادرستِ خود پشیمان شدند.

نکته ادبی: عذرآوری به معنای پوزش‌خواهی است.

زمین بوسه دادند در بزم شاه که خالی مباد از تو تخت و کلاه

آنان بر درگاهِ شاه سجده کردند و آرزو کردند که تخت و قدرت شاهنشاهی هرگز از او گرفته نشود.

نکته ادبی: زمین بوسه دادند کنایه از تعظیم و خضوع است.

قوی باد در ملک بازوی تو بقا باد نقد ترازوی تو

آرزو کردند که بازوی او در ملک‌داری قوی بماند و بقای او همیشگی باشد.

نکته ادبی: نقد ترازو کنایه از ارزش و وجودِ گرانبهای شاه است.

چنین حرفها را تو دانی شناخت که یزدان ترا سایه خویش ساخت

تو خودِ این حقایق را درک می‌کنی، چرا که خداوند تو را سایه و نماینده‌ی خود بر زمین قرار داده است.

نکته ادبی: سایه خویش اشاره به اعتقاد باستانی به سایه‌ی خدا بودنِ پادشاه است.

چو ما نیز از این پرده آگه شدیم براه آمدیم ارچه از ره شدیم

ما نیز وقتی از این راز (قدرت معنوی شاه) آگاه شدیم، به راهِ درست بازگشتیم، هرچند که پیش‌تر از آن منحرف شده بودیم.

نکته ادبی: پرده آگه شدن به معنای پی بردن به راز است.

فرستاد شه تا به دز تاختند از آن رهزنان دز بپرداختند

پادشاه دستور داد به سمت دژ یورش ببرند و آنجا را از وجودِ راهزنان پاکسازی کنند.

نکته ادبی: بپرداختند به معنای تخلیه و پاکسازی است.

بجای دز اقطاعها داد شان سوی دادهٔ خود فرستادشان

به جای آن دژ، به آن‌ها اقطاع (زمین‌های کشاورزی) بخشید و آنان را به سمتِ آنچه به ایشان داده بود، روانه کرد.

نکته ادبی: اقطاع به معنای زمین‌های واگذاری دولتی است.

در آن سنگ بسته دز اوج سای عمارتگری کرد بسیار جای

در آن دژِ سنگیِ مرتفع و سایه‌گستر، شاه به آبادانی و ساخت‌وسازهای فراوانی پرداخت.

نکته ادبی: سنگ بسته دز کنایه از استحکام بنا است.

خرابیش را یکسر آباد کرد دز ظلم را خانهٔ داد کرد

ویرانی‌های آنجا را یکسره آباد کرد و دژی را که جایگاه ظلم بود، به خانه‌ی داد و عدالت تبدیل نمود.

نکته ادبی: تضاد ظلم و داد برای برجستگی عدالت شاه است.

نواحی نشینان آن کوهسار تظلم نمودند هنگام بار

ساکنان اطراف آن کوهستان، هنگام بار (دربار و حضور شاه)، برای دادخواهی آمدند.

نکته ادبی: تظلم به معنای دادخواهی و شکایت بردن از ستم است.

که ازبیم قفچاق وحشی سرشت درین مرز تخمی نیاریم کشت

گفتند که از ترسِ قفچاق‌های وحشی‌منش، در این منطقه نمی‌توانیم هیچ بذری بکاریم.

نکته ادبی: قفچاق نام قومی بیابان‌گرد و مهاجم است.

چو هر گه کزین سو شتاب آورند برینش درین کشت و آب آورند

هرگاه آن‌ها از آن سو حمله می‌کنند، کشت‌زارها و منابع آب ما را به یغما می‌برند.

نکته ادبی: شتاب آوردن به معنای یورش بردن است.

ازین روی ما را زیانها رسد ز نان تنگی آفت به جانها رسد

از این جهت به ما آسیب‌های فراوان می‌رسد و به دلیل قحطی و نایابی نان، جان ما به خطر می‌افتد.

نکته ادبی: نان‌تنگی کنایه از فقر و قحطی است.

گر آرد ملک هیچ بخشایشی رساند بدین کشور آسایشی

اگر پادشاه عنایت و بخشایشی نشان دهد، می‌تواند به این سرزمین آسایش بازگرداند.

نکته ادبی: بخشایش به معنای لطف و رحمت است.

درین پاسگه رخنهائی که هست عمارت کند تا شود سنگ بست

شکاف‌ها و راه‌های نفوذی که در این پاسگاه وجود دارد را ترمیم کن تا دوباره مستحکم و سنگی شود.

نکته ادبی: رخنه به معنای شکاف و راه نفوذ است.

مگر زافت آن بیابانیان به راحت رسد کار خزرانیان

تا شاید از شرِ آزار آن بیابان‌نشینان، مردمِ خزران به آرامش برسند.

نکته ادبی: خزرانیان نام گروهی از مردم آن منطقه است.

بفرمود شه تاگذرگاه کوه ببندند خزرانیان هم گروه

پادشاه دستور داد تا تمام مردم خزران جمع شوند و مسیرهای نفوذِ کوهستان را مسدود کنند.

نکته ادبی: هم گروه به معنای دسته‌جمعی و با اتحاد است.

ز پولاد و ارزیر و از خاره سنگ برآرند سدی در آن راه تنگ

با استفاده از فولاد، قلع و سنگ‌های سخت، سدی در آن راه باریک بنا کنند.

نکته ادبی: ارزیر به معنای قلع است.

ز خارا تراشان احکام کار که بر کوه دانند بستن حصار

سنگ‌تراشانِ ماهری را که فنونِ استحکام‌بخشی بر کوه را می‌دانستند، برای انجام این کار مأمور کرد.

نکته ادبی: خارا تراشان اشاره به صنعتگران سنگ‌تراش دارد.

فرستاد خلقی به انبوه را گذر داد بر بستن آن کوه را

پادشاه گروهی انبوه را فرستاد تا کارِ مسدود کردنِ آن کوه را به پایان برسانند.

نکته ادبی: انبوه به معنای جمعیت زیاد است.

چو زابادی رخنه پرداختند به عزم شدن رایت افراختند

وقتی از آبادانیِ آن شکاف‌ها فارغ شدند، عزمِ سفر کردند و پرچمِ حرکت را برافراشتند.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است.

شد از زخمهٔ کاسه و زخم کوس خدنگ اندران بیشه ها آبنوس

صدای طبل‌ها و سازها آنچنان در فضا پیچید که گویی حتی جانورانِ بیشه را نیز به وحشت انداخت.

نکته ادبی: آبنوس کنایه از سیاهی و شاید استعاره از تیرگی و هیبتِ لشکر است.

ملک بارگه سوی صحرا کشید عنان راه را داد و منزل برید

پادشاه دربار خود را به سمت صحرا کشید، لجام اسب را رها کرد و مسافت زیادی را پیمود.

نکته ادبی: منزل بریدن کنایه از طی کردن مسافت طولانی است.

چو سیاره چرخ شبدیز راند بهر برج کامد سعادت رساند

همچون ستاره‌ای که در آسمان می‌گردد، اسبِ سریع‌السیرش (شبدیز) را راند تا به هر سرزمینی که می‌رسد، سعادت به همراه آورد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسب افسانه‌ای خسروپرویز است که اینجا به عنوان نماد اسب تندرو به کار رفته.

چو زلف شب از حلقه عنبری سمن ریخت بر طاق نیلوفری

همزمان با شب که چون گیسویی عنبرین، سیاهی‌اش را بر طاقِ آسمانِ لاجوردی گستراند...

نکته ادبی: طاق نیلوفری استعاره از آسمان است.

شه و لشگر از رنج ره سودگی رسیدند لختی به آسودگی

شاه و لشکریانش که از رنجِ راه خسته بودند، لحظاتی به آرامش و آسودگی رسیدند.

نکته ادبی: سودگی به معنای خستگی و فرسودگی است.

تنی چند را از رقیبان راه ز بهر شب افسانه بنشاند شاه

پادشاه چند نفر از راه‌بلدان و آگاهانِ مسیر را برای گفتنِ قصه‌ها و افسانه‌های شبانه فراخواند.

نکته ادبی: افسانه به معنای داستان‌های شبانه است.

از ایشان خبرهای آن کوه و دشت بپرسید و آگه شد از سرگذشت

از آنان درباره‌ی آن کوه و دشت پرسید و از حوادثِ گذشته‌ی آن منطقه آگاه شد.

نکته ادبی: سرگذشت به معنای وقایع تاریخی است.

پس آنگاه از هر نشیب و فراز به گوش ملک برگشادند راز

سپس آنان از هر فراز و نشیبِ آن دیار، اسرار و حقایق را برای پادشاه آشکار کردند.

نکته ادبی: نشیب و فراز کنایه از همه جای آن منطقه است.

نمودند کاینجا حصاریست خوب که دور است ازو تند باد جنوب

آنان گفتند که در اینجا قلعه‌ای بسیار زیبا وجود دارد که از وزشِ بادهای تندِ جنوبی در امان است.

نکته ادبی: حصاریست خوب اشاره به جایگاه امن است.

یکی سنگ مینای مینو سرشت به زیبائی و خرمی چون بهشت

سنگی (قلعه‌ای) است که گویی از بهشت آمده و با زیبایی و سرسبزی‌اش به آن شباهت دارد.

نکته ادبی: مینو سرشت به معنای بهشتی‌تبار است.

سریر سرافراز شد نام او درو تخت کیخسرو و جام او

نام آن «سریر سرافراز» است و تخت و جامِ پادشاهیِ کیخسرو در آن جای دارد.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت نهاد اندران تاجگه جام و تخت

وقتی کیخسرو از ملک و حکومت کناره گرفت، تاج و تخت خود را در آن دژ نهاد.

نکته ادبی: پرداختن رخت کنایه از ترک دنیا و پادشاهی است.

همان گور خانه ز غاری گزید کز آتش در آن غار نتوان خزید

او همچنین غاری را به عنوان محل دفنِ خود برگزید که هیچ آتشی به درونِ آن راه ندارد.

نکته ادبی: گورخانه به معنای مدفن است.

هم از تخمهٔ او در آن پیشگاه ملک زاده ای هست بر جمله شاه

همچنین از نسلِ او، در آن جایگاه، پادشاه‌زاده‌ای است که بر همه سروری می‌کند.

نکته ادبی: تخمه به معنای نسل و تبار است.

پرستش کند جای آن شاه را نگهدارد آن جام وآن گاه را

او جایگاه آن پادشاه را محترم می‌شمارد و از جام و تخت سلطنتی او به خوبی پاسداری می‌کند.

نکته ادبی: واژه گاه در ادبیات حماسی به معنای تخت پادشاهی و مرتبه است که در اینجا نماد استقرار قدرت محسوب می‌شود.

جهان مرزبان شاه گیتی نورد برافروخت کاین داستان گوش کرد

پادشاهی که مرزبان جهان است و در اقالیم مختلف سفر می‌کند، با شنیدن این داستان، شور و نشاطی در وجودش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: گیتی نورد صفت فاعلی مرکب به معنای جهان‌گرد است که در متون حماسی به پادشاهان مقتدر اطلاق می‌شود.

کجا بستدی فرخ آیین دزی چه از زورمندی چه از عاجزی

او دژی را که دارای معماری و آیینی فرخنده بود، چه با قدرت و زورمندی و چه در صورتی که دژ ضعیف بود، تسخیر می‌کرد.

نکته ادبی: فرخ آیین صفت مرکب به معنای مبارک و خوش‌یمن است که به عظمت یا ساختار دژ اشاره دارد.

اگر آشکارا بدی گر نهان بر آن دز شدی تاجدار جهان

آن پادشاهِ صاحب‌تاج، چه دژ آشکار بود و چه پنهان، به هر ترتیب خود را به آن می‌رساند.

نکته ادبی: تاجدار جهان کنایه از پادشاه است که بر کل جهان فرمانروایی می‌کند و در بند، قدرتِ فراگیرِ او را می‌نمایاند.

بدیدی دز از دز فرود آمدی به دزبان بر از وی درود آمدی

او دژ را بررسی می‌کرد و از آن پایین می‌آمد و به دژبانِ آنجا با احترام درود می‌فرستاد.

نکته ادبی: فعلِ دیدن در اینجا به معنایِ وارسی کردن و شناختِ دقیقِ موضع است، نه صرفِ مشاهده.

بنا دیده دیدن هوسناک بود بهر جا که شد چست و چالاک بود

او شوق عجیبی برای دیدنِ نادیده‌ها داشت و در هر جایی که حضور می‌یافت، چابک و باهوش عمل می‌کرد.

نکته ادبی: چست و چالاک عبارتی است برای توصیف آمادگی جسمانی و هوشیاریِ یک فرمانروا در مواجهه با موقعیت‌های نو.

چو آن شب صفتهای آن دز شنید به دز دیدنش رغبت آمد پدید

هنگامی که در شب، ویژگی‌های آن دژ را شنید، میل و رغبتِ شدیدی برای دیدنِ آن در دلش پدیدار گشت.

نکته ادبی: شنیدنِ ویژگی‌ها در شب در ادبیات داستانی، معمولاً نمادِ درگیریِ ذهنی و رویایِ دست‌یافتن به امورِ ناشناخته است.

مگر کز کهن جام کیخسروی دهد مجلس مملکت را نوی

شاید با دستیابی به جامِ قدیمیِ کیخسرو، بتواند به مجلسِ پادشاهی و حکومتش طراوت و شکوهی تازه ببخشد.

نکته ادبی: جام کیخسرو نمادِ خرد و جهان‌بینیِ باستانی است که پادشاه قصد دارد با تصاحب آن، به مشروعیتِ خود بیفزاید.