خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۵ - رفتن اسکندر به کوه البرز

نظامی
باید ساقی آن شیر شنگرف گون که عکسش درآرد به سیماب خون
به من ده که سیماب خون گشته ام به سیماب خون ناخنی رشته ام
برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم ریز ریز
به زرین سخن گوهر آرم به چنگ سر زیر دستان درآرم به سنگ
زر آن زور و زهره کی آرد به دست که دارای دین را کند زیردست
زر از بهر مقصود زیور بود چو بندش کنی بندی از زر بود
توانگر که باشد زرش زیر خاک ز دزدان بود روز وشب ترسناک
تهی دست کاندیشهٔ زر کند تمنای گنجش توانگر کند
چو از زر تمنای زر بیشتر توانگرتر آنکس که درویش تر
جهان آن جهان شد که درویش راست که هم خویشتن را و هم خویش راست
شب و روز خوش میخورد بی هراس نه از شحنه بیم و نه از دزد پاس
فراوان خزینه فراوان غمست کمست انده آن را که دنیا کمست
گزارنده عقد گوهر کشان خبر داد از آن گوهر زر فشان
که چون کرد سالار جمشید هوش میی چند بر یاد نوشابه نوش
به ریحان و ریحانی دل فروز بسر برد با خسروان چند روز
یکی روز بنشست بر عزم کار بساطی برآراست چون نوبهار
حصاری چنان ز انجمن برکشید که انجم در آن برج شد ناپدید
گرانمایگان سپه را بخواند گرامی کنان هر یکی را نشاند
شدند انجمن کاردانان دهر ز فرهنگ شه برگرفتند بهر
شه از قصهٔ آرزوهای خویش سخنها ز هر دستی آورد پیش
که دوشم چنان در دل آمد هوس که جز با شما برنیارم نفس
به نیروی رای شما مهتران جهان را نبینم کران تا کران
سوی روم ازین پیش بودم بسیچ عنان مرا داد از آن چرخ پیچ
بر آنم که تا جملهٔ مرز و بوم نگردم نگردد سرم سوی روم
در آباد و ویران نشست آورم همه ملک عالم به دست آورم
کنم دست پیچی به سنجابیان زنم سکه بر سیم سقلابیان
به هر بوم و هر کشوری گر زمیست ببینم که خوشدل کدام آدمیست
از آن خوشدلی بهره یابم مگر که آهن بر آهن شود کارگر
نخستین خرامش در این کوچگاه به البرز خواهم برون برد راه
وزان کوچ فرخ درآیم به دشت ز صحرا به دریا کنم بازگشت
تماشای دریای خزران کنم ز جرعه بر او گوهر افشان کنم
چو موکب درآرم به دریا کنار کنم هفته ای مرغ و ماهی شکار
ببینم که تا عزم چون آیدم زمانه کجا رهنمون آیدم
چه گوئید هر یک بر این داستان که دولت نپیچد سر از راستان
زمین بوسه دادند یکسر سپاه که تدبیر ما هست تدبیر شاه
کجا او نهد پای ما سر نهیم ز فرمان او بر سر افسر نهیم
اگر آب و آتش کند جای ما نگردد ز فرمان او رای ما
گر اندازد از کوه ما را به خاک بیفتیم و در دل نداریم باک
ز شاه جهان راه برداشتن ز ما خدمت شاه بگذاشتن
شه آسوده دل شد ز گفتارشان نوازشگری کرد بسیارشان
بسیچید ره را به آهستگی گشاد از خزینه در بستگی
غنی کرد گردنکشان را ز گنج ز گوهر کشی لشگر آمد به رنج
جهاندار چون دید کز گنج و زر غنیمت کشان را گران گشت سر
در آن پیش بینی خرد پیشه کرد که لختی ز چشم بد اندیشه کرد
ز بس گنج و گوهر که دربار داشت بهر جا که شد راه دشوار داشت
به کوه و به صحرا و سختی و رنج سپاهش به گردون کشیدند گنج
چو در خاطر آمد جهانجوی را که در چنبر آرد گلین گوی را
زمین را شود میل و منزل شناس به تری و خشگی رساند قیاس
بداند زمین را که پست و بلند درازاش چند است و پهناش چند
ز هر داد و بیدادی آگه شود به راه آرد آن را که از ره شود
فرو شوید از دور بیداد را رهاند ز خون خلق آزاد را
بهر بیم گاهی حصاری کند ز بهر سرانجام کاری کند
ز دوری در آن ره شد اندیشناک که دارد ره دور درد و هلاک
نباید که ضایع شود رنج او شود روزی دشمنان گنج او
سپاه از غنیمت گرانبار دید بترسید چون گنج بسیار دید
یکی آنکه سیران نکوشند سخت که ترسند از ایشان ستانند رخت
دگر آنکه ناسیری آید به جنگ دو دستی زند تیغ بر بوی رنگ
ز فرزانگان الهی پناه صد و سیزده بود با او براه
همه انجمن ساز و انجم شناس به تدبیر هر شغل صاحب قیاس
از آن جمله در حضرت شهریار بلیناس فرزانه بود اختیار
بهر کار ازو چاره درخواستی کزو کردن چاره برخاستی
ز دشواری را ه وگنجی چنان سخن راند با کارسنجی چنان
جوابش چنان آمد از پیش بین که شه گنج پنهان کند در زمین
سپه نیز با شاه فرمان کنند به ویرانها گنج پنهان کنند
ز بهر گواهی بهر گنجدان طلسمی کند هریک از خود نشان
بدان تا چو آیند از راه دور ز هر تیره چاهی برآرند نور
گواهی که بر گنج خویش آورند نمودار پیشینه پیش آورند
شه این رای را عالم آرای دید سپه را ملامت در این رای دید
به زیر زمین گنج را جای کرد طلسمی بر آن گنج بر پای کرد
بفرمود تا هر کرا گنج بود نهان کرد کز بردنش رنج بود
پراکنده هر یک در آن کوه و دشت به گل گنج پوشید و خود بازگشت
جدا هر یکی برسر مال خویش برانگیخت شکلی ز تمثال خویش
چنان بود شب بازی روزگار که شه را دگرگون شد آموزگار
ز هنجار دیگر درآمد به روم فرو ماند گنج اندران مرز و بوم
همان لشگرش را ز بس برگ و ساز بدان گنج پنهان نیامد نیاز
ز بس گنح پیدا که دریافتند سوی گنج پوشیده نشتافتند
چو در خانه روم کردند جای ز شغل جهان در کشیدند پای
یکی دیگر سنگین برافراختند به جمهور طاعتگهش ساختند
همه نسخت گنج نامه که بود به دارنده دیر دادند زود
که تا هرکه اوباشد ایزد پرست از آن نامه ها گنجی آرد به دست
هنوز اندران دیر دیرینه سال بسی گنجنامه است از آن گنج و مال
کسانی که از راه خدمتگری کنند آن صنم خانه را چاکری
از آن گنج نامه دهندش یکی اگر بیش باشد وگر اندکی
بیایند و آن گنجدان بشکنند وزان گنج پارنج خود برکنند
مگر داد دولت مرا پای رنج که پایم فرو رفت ازینسان به گنج

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

بخش نخستین این متن با رویکردی فلسفی و اخلاقی، به نکوهش دلبستگی به مال و ثروت دنیا می‌پردازد. شاعر با ظرافت استدلال می‌کند که ثروت، برخلاف تصور عمومی، نه مایه قدرت که عامل بند و زنجیرِ روح است. از نگاه متن، کسی که دل از تعلقات دنیوی برکند و درویش‌صفت زندگی کند، به پادشاهی حقیقیِ جهان می‌رسد و از ترس دزد و شحنه و غمِ افزون‌خواهی در امان است.

در ادامه، فضای متن از وعظ و حکمت به سمت حماسه و داستان میل می‌کند. اسکندر، پادشاهی خردمند و جهان‌جوی، با هم‌اندیشی بزرگان و فرماندهان خود، برای لشگرکشی بزرگ و تسخیر جهان برنامه‌ریزی می‌کند. این بخش، تصویرگرِ عزم راسخ یک حاکمِ استراتژیک است که نه تنها به قدرت نظامی، بلکه به نظم، برنامه‌ریزی دقیق، و وفاداری بی‌قید و شرط سپاهیانش تکیه دارد تا مرزهای دانش و قدرت را گسترش دهد.

معنای روان

باید ساقی آن شیر شنگرف گون که عکسش درآرد به سیماب خون

به آن شراب سرخ‌رنگی که همچون جیوه، باطن آدم را آشکار و شفاف می‌کند، نیازمندم.

نکته ادبی: شیر شنگرف‌گون استعاره از شراب ناب و قوی است؛ شنگرف ماده‌ای معدنی به رنگ قرمز است.

به من ده که سیماب خون گشته ام به سیماب خون ناخنی رشته ام

آن را به من بده که به سیمابِ خون (اشاره به حالت روحی خاص یا الکیمیا) تبدیل شده‌ام و با ناخن، زخمی بر آن زده‌ام.

نکته ادبی: سیماب خون به معنای جیوه خون‌رنگ است که در عرفان و کیمیاگری کهن کنایه از تحول وجود است.

برآنم من ای همت صبح خیز که موج سخن را کنم ریز ریز

ای کسی که همتی بیدار و صبح‌خیز داری، من تصمیم دارم که امواجِ کلام و سخن را خرد و تحلیل کنم.

نکته ادبی: صبح‌خیز استعاره از کسی است که در طلب حقیقت است.

به زرین سخن گوهر آرم به چنگ سر زیر دستان درآرم به سنگ

می‌خواهم با سخنان ارزشمند (زرین)، حقایق و گوهرها را به دست آورم و سرِ کسانی که مطیع و زیردست هستند را به سنگ بکوبم (غلبه کنم).

نکته ادبی: سر به سنگ کوبیدن کنایه از شکست دادن دشمن است.

زر آن زور و زهره کی آرد به دست که دارای دین را کند زیردست

پول و ثروت، چه زمانی می‌تواند غیرت و شجاعت (زهره) را به دست آورد که بتواند صاحب دین و ایمان را زیردست خود کند؟ (هیچ‌گاه).

نکته ادبی: زهره در اینجا به معنای جرئت و دلیری است.

زر از بهر مقصود زیور بود چو بندش کنی بندی از زر بود

زر و ثروت تنها برای زینت و زیور است؛ اگر آن را بند و قیدِ خود کنی، همان ثروت برایت زنجیری می‌شود.

نکته ادبی: آرایه تضاد بین زیور و بند به خوبی آشکار شده است.

توانگر که باشد زرش زیر خاک ز دزدان بود روز وشب ترسناک

ثروتمندی که طلاهایش را زیر خاک پنهان کرده است، شب و روز از دست دزدان در هراس است.

نکته ادبی: این بیت به رنجِ حفظِ ثروت اشاره دارد.

تهی دست کاندیشهٔ زر کند تمنای گنجش توانگر کند

فردِ تهی‌دست اگر به فکرِ ثروت بیفتد، آرزویِ داشتنِ گنج او را مانندِ توانگر می‌کند (یعنی رنج توانگری را پیش از رسیدن به آن می‌کشد).

نکته ادبی: تمنای گنج، خود نوعی بند است.

چو از زر تمنای زر بیشتر توانگرتر آنکس که درویش تر

وقتی از ثروت، آرزوی ثروتِ بیشتری پیدا شود، کسی که درویش‌تر (بی‌نیازتر) باشد، توانگرتر است.

نکته ادبی: ایهام در واژه توانگر (کسی که بی‌نیاز است).

جهان آن جهان شد که درویش راست که هم خویشتن را و هم خویش راست

جهانِ حقیقی متعلق به کسی است که درویش و بی‌نیاز است؛ چرا که او هم خودش را و هم خویشانش را دارد.

نکته ادبی: بازی کلامی با واژه خویش (خود و فامیل).

شب و روز خوش میخورد بی هراس نه از شحنه بیم و نه از دزد پاس

فرد بی‌نیاز، شب و روز با آرامش زندگی می‌کند و نه از مامور حکومتی (شحنه) می‌ترسد و نه نگران دزد است.

نکته ادبی: شحنه در قدیم به معنای داروغه یا مامور اجرای احکام بود.

فراوان خزینه فراوان غمست کمست انده آن را که دنیا کمست

ثروت فراوان، غم و اندوهِ فراوان به همراه دارد؛ کسی که دنیای کمی دارد، غم و غصه‌اش نیز اندک است.

نکته ادبی: رابطه مستقیم بین دارایی و غم که نکته‌ای حکیمانه است.

گزارنده عقد گوهر کشان خبر داد از آن گوهر زر فشان

راویِ داستانِ گوهرهای درخشان، از آن گوهرِ زر‌افشان (اسکندر) خبر داد.

نکته ادبی: اشاره به راوی داستان که قصد دارد به قصه اسکندر بپردازد.

که چون کرد سالار جمشید هوش میی چند بر یاد نوشابه نوش

هنگامی که اسکندر (سالار جمشید‌هوش) هوشیار شد، چند جرعه شراب به یادِ نوشابه (ملکه) نوشید.

نکته ادبی: نوشابه نام ملکه بردع در داستان‌های اسکندر است.

به ریحان و ریحانی دل فروز بسر برد با خسروان چند روز

با ریحان و ریحان‌چهره‌ای که دل را روشن می‌کرد، چند روزی را با بزرگان و پادشاهان سپری کرد.

نکته ادبی: ریحان در اینجا استعاره از معشوق یا زیبایی است.

یکی روز بنشست بر عزم کار بساطی برآراست چون نوبهار

یک روز برای انجام کاری مهم نشست و بساطی همچون فصل نوبهار آراست.

نکته ادبی: نوبهار کنایه از تجمل و شکوه است.

حصاری چنان ز انجمن برکشید که انجم در آن برج شد ناپدید

لشکری چنان عظیم از انجمنِ بزرگان گرد آورد که ستارگانِ آسمان در مقابلِ آن شکوه ناپدید شدند.

نکته ادبی: اغراق در کثرتِ سپاهیان.

گرانمایگان سپه را بخواند گرامی کنان هر یکی را نشاند

بزرگانِ سپاه را فراخواند و با احترامِ تمام، هر کدام را بر جایگاه خود نشاند.

نکته ادبی: گرامی‌کنان به معنای با احترام دعوت کردن است.

شدند انجمن کاردانان دهر ز فرهنگ شه برگرفتند بهر

کارکشته‌ترین افرادِ روزگار گرد آمدند و از دانش و فرهنگِ پادشاه بهره‌مند شدند.

نکته ادبی: فرهنگ در اینجا به معنای خرد و تدبیر است.

شه از قصهٔ آرزوهای خویش سخنها ز هر دستی آورد پیش

شاه از آرزوهای قلبی خویش، سخن‌های گوناگونی را به میان آورد.

نکته ادبی: هر دستی کنایه از موضوعات مختلف و متنوع است.

که دوشم چنان در دل آمد هوس که جز با شما برنیارم نفس

گفت که دیشب چنان هوسی در دلم افتاد که بدونِ مشورت با شما نمی‌توانم نفس بکشم (آرام شوم).

نکته ادبی: نفس برنیاوردن کنایه از بی‌قراری است.

به نیروی رای شما مهتران جهان را نبینم کران تا کران

با نیروی تدبیر و رایِ شما بزرگان، من جهان را از کران تا کران در مشتِ خود می‌بینم.

نکته ادبی: رای به معنای اندیشه و استراتژی است.

سوی روم ازین پیش بودم بسیچ عنان مرا داد از آن چرخ پیچ

پیش از این قصدِ رفتن به روم را داشتم، اما روزگار و چرخِ گردون، عنانِ من را از آن مسیر منصرف کرد.

نکته ادبی: بسیچ به معنای تصمیم و قصدِ سفر است.

بر آنم که تا جملهٔ مرز و بوم نگردم نگردد سرم سوی روم

تصمیم دارم تا زمانی که تمامِ این سرزمین‌ها را نگردم، روی خود را به سمت روم برنگردانم.

نکته ادبی: تاکید بر وسعتِ عزمِ اسکندر.

در آباد و ویران نشست آورم همه ملک عالم به دست آورم

در تمام نقاط آباد و ویرانِ جهان حضور می‌یابم و کلِ ملکِ عالم را به چنگ می‌آورم.

نکته ادبی: نشست آوردن به معنای اقامت کردن یا تسلط یافتن است.

کنم دست پیچی به سنجابیان زنم سکه بر سیم سقلابیان

بر مردمانِ سرزمینِ سنجابیان غلبه می‌کنم و بر سکه‌های سیمینِ سرزمین‌های شمالی (سقلابیان) نامِ خود را حک می‌کنم.

نکته ادبی: دست‌پیچی کنایه از تسلط یافتن است.

به هر بوم و هر کشوری گر زمیست ببینم که خوشدل کدام آدمیست

به هر سرزمین و دیاری که بروم، جست‌وجو می‌کنم تا ببینم خوشدل‌ترین آدمِ آنجا کیست.

نکته ادبی: خوشدلی به معنای سعادت و آرامش درونی است.

از آن خوشدلی بهره یابم مگر که آهن بر آهن شود کارگر

از آن خوشدلی بهره‌ای می‌گیرم، شاید که سخنِ حق (همچون آهن بر آهن) در وجودم کارگر افتد.

نکته ادبی: تمثیل آهن بر آهن برای بیانِ تاثیرگذاریِ کلام یا حقیقت.

نخستین خرامش در این کوچگاه به البرز خواهم برون برد راه

نخستین قدمِ من در این کوچگاهِ دنیا، از سمتِ البرز خواهد بود.

نکته ادبی: کوچگاه کنایه از دنیا است.

وزان کوچ فرخ درآیم به دشت ز صحرا به دریا کنم بازگشت

و از آن مسیرِ فرخنده به دشت می‌رسم و سپس از صحرا به سمت دریا تغییر مسیر می‌دهم.

نکته ادبی: کوچِ فرخ کنایه از حرکتِ بابرکت است.

تماشای دریای خزران کنم ز جرعه بر او گوهر افشان کنم

به تماشای دریای خزر می‌نشینم و با جرعه‌ای از شراب، آنجا را به گوهر افشانی (شادی) متبرک می‌کنم.

نکته ادبی: گوهر افشان کنایه از بخشش و شادی است.

چو موکب درآرم به دریا کنار کنم هفته ای مرغ و ماهی شکار

وقتی سپاه را به کنار دریا برسانم، یک هفته به تفریح و شکار می‌پردازم.

نکته ادبی: موکب به معنای سپاه و همراهان پادشاه است.

ببینم که تا عزم چون آیدم زمانه کجا رهنمون آیدم

ببینم که سرنوشت و زمانه مرا به چه سمتی هدایت می‌کند و عزمِ من چگونه خواهد شد.

نکته ادبی: زمانه به معنای تقدیر و سرنوشت است.

چه گوئید هر یک بر این داستان که دولت نپیچد سر از راستان

شما هر یک در این باره چه می‌گویید؟ می‌دانید که دولت و پیروزی هرگز از افرادِ راستگو و صادق روی برنمی‌گرداند.

نکته ادبی: دولت در قدیم به معنای بخت و اقبال و پیروزی بود.

زمین بوسه دادند یکسر سپاه که تدبیر ما هست تدبیر شاه

تمام سپاهیان زمین را بوسیدند و گفتند که تدبیرِ ما همان تدبیرِ شماست (ما رایِ مستقلی نداریم).

نکته ادبی: زمین بوسیدن کنایه از نهایتِ تسلیم و احترام است.

کجا او نهد پای ما سر نهیم ز فرمان او بر سر افسر نهیم

هر جا که تو قدم بگذاری، ما سر می‌نهیم و هر فرمانی دهی، آن را تاجِ افتخارِ خود می‌دانیم.

نکته ادبی: افسر نهادن کنایه از پذیرشِ فرمان است.

اگر آب و آتش کند جای ما نگردد ز فرمان او رای ما

اگر دستور دهی که جای ما در میانِ آب و آتش باشد، رای و نظرِ ما از فرمانِ تو سرپیچی نخواهد کرد.

نکته ادبی: آب و آتش کنایه از دشوارترین شرایط است.

گر اندازد از کوه ما را به خاک بیفتیم و در دل نداریم باک

اگر ما را از کوه به زمینِ خاکی پرتاب کنی، می‌افتیم و هیچ ترسی (باکی) در دل نداریم.

نکته ادبی: باک داشتن به معنای ترسیدن است.

ز شاه جهان راه برداشتن ز ما خدمت شاه بگذاشتن

راهِ ما همان راهِ پادشاه است و خدمت کردن به او تنها وظیفه ماست.

نکته ادبی: راه برداشتن کنایه از دنبال کردنِ هدفِ واحد است.

شه آسوده دل شد ز گفتارشان نوازشگری کرد بسیارشان

شاه از شنیدنِ سخنانِ آنان آسوده‌خاطر شد و به گرمی از آن‌ها قدردانی کرد.

نکته ادبی: نوازشگری کنایه از تحسین و پاداش دادن است.

بسیچید ره را به آهستگی گشاد از خزینه در بستگی

با آرامش و تدبیر، حرکتِ خود را آغاز کرد و درهای خزینه را برای سپاهیانش گشود.

نکته ادبی: بسیچیدن به معنای آماده‌سازی است.

غنی کرد گردنکشان را ز گنج ز گوهر کشی لشگر آمد به رنج

بزرگان و سرکشانِ سپاه را با گنج‌هایش بی‌نیاز کرد، هرچند حمل کردنِ این همه گوهر، لشکر را به رنج انداخت.

نکته ادبی: گردنکشان استعاره از پهلوانان و بزرگانِ سپاه است.

جهاندار چون دید کز گنج و زر غنیمت کشان را گران گشت سر

پادشاه وقتی دید که حملِ این‌همه طلا و زر، برای سپاهیانش سنگینی و سختی ایجاد کرده است...

نکته ادبی: گران گشتن سر کنایه از سنگینیِ بارِ مسئولیت یا سختیِ حملِ بار است.

در آن پیش بینی خرد پیشه کرد که لختی ز چشم بد اندیشه کرد

در آن پیش‌بینی و تدبیر، عقل را به کار گرفت و نگرانِ چشم‌زخم و حوادثِ ناگوار شد.

نکته ادبی: چشم بد کنایه از بدخواهی و حادثه است.

ز بس گنج و گوهر که دربار داشت بهر جا که شد راه دشوار داشت

به دلیلِ گنج‌های فراوانی که داشت، در هر مسیری که قدم می‌گذاشت، راه را برای خود هموار و ممکن می‌ساخت.

نکته ادبی: دشوار داشتن کنایه از سخت‌گیری یا آماده‌سازیِ مسیر است.

به کوه و به صحرا و سختی و رنج سپاهش به گردون کشیدند گنج

در کوه و صحرا و هنگام سختی، سپاهیانش گنجینه‌ها را تا فلک (به زحمت) حمل می‌کردند.

نکته ادبی: به گردون کشیدن کنایه از زحمتِ بسیار است.

چو در خاطر آمد جهانجوی را که در چنبر آرد گلین گوی را

وقتی این فکر به ذهنِ جهان‌جویِ اسکندر رسید که تمامِ زمین را تحتِ سلطه و نظمِ خود درآورد...

نکته ادبی: گلین گوی استعاره از زمین (کره خاکی) است.

زمین را شود میل و منزل شناس به تری و خشگی رساند قیاس

به شناختِ مسیرها و منزلگاه‌های زمین پرداخت و پستی و بلندی‌ها و تری و خشکی آن را سنجید.

نکته ادبی: قیاس رساندن کنایه از ارزیابی و محاسبه است.

بداند زمین را که پست و بلند درازاش چند است و پهناش چند

دقیقاً دانست که زمین چقدر پستی و بلندی دارد و طول و عرضِ آن چه اندازه است.

نکته ادبی: اشاره به نقشه‌برداری و جهان‌شناسیِ اسکندر.

ز هر داد و بیدادی آگه شود به راه آرد آن را که از ره شود

از تمامِ عدل و ظلم‌های جاری در جهان آگاه شد و هر کسی را که از راهِ حق منحرف شده بود، هدایت کرد.

نکته ادبی: داد و بیداد به معنای عدالت و ظلم است.

فرو شوید از دور بیداد را رهاند ز خون خلق آزاد را

بساط ستم را از میان بردارید تا مردم آزاده، از ترسِ کشته شدن و خون‌ریزی در امان بمانند.

بهر بیم گاهی حصاری کند ز بهر سرانجام کاری کند

پادشاه برای حفظ امنیت، دژی بنا کرد و برای رسیدن به هدف نهایی و مدیریت وضعیت، دست به اقداماتی زد.

ز دوری در آن ره شد اندیشناک که دارد ره دور درد و هلاک

او از طولانی بودن مسیر و خطرات احتمالی آن نگران بود، زیرا می‌دانست راه طولانی، دردسر و هلاکت به همراه دارد.

نباید که ضایع شود رنج او شود روزی دشمنان گنج او

نمی‌خواست حاصل تلاش و رنج سپاهیانش هدر برود یا روزی دشمنان بر این گنجینه‌ها دست یابند.

سپاه از غنیمت گرانبار دید بترسید چون گنج بسیار دید

سپاهیان را دید که با غنیمت‌های فراوان سنگین شده‌اند و با دیدن این حجم از ثروت، ترسِ طمع‌ورزی و فساد در آن‌ها به دلش افتاد.

یکی آنکه سیران نکوشند سخت که ترسند از ایشان ستانند رخت

دلیل اول: کسانی که اشباع شده و سیر هستند، دیگر به سختی نمی‌جنگند، زیرا می‌ترسند در نبرد، داشته‌هایشان (رخت و اموال) را از دست بدهند.

دگر آنکه ناسیری آید به جنگ دو دستی زند تیغ بر بوی رنگ

دلیل دوم: کسانی که حریص و سیرناپذیر هستند، به طمع رسیدن به ثروت بیشتر، با خشونت و شتاب‌زدگی می‌جنگند.

ز فرزانگان الهی پناه صد و سیزده بود با او براه

از میان فرزانگان که تحت حمایت الهی بودند، صد و سیزده نفر با پادشاه همراه بودند.

همه انجمن ساز و انجم شناس به تدبیر هر شغل صاحب قیاس

همگی آن‌ها اهل انجمن‌سازی و ستاره‌شناسی (منجم) و در تدبیرِ هر کاری، صاحب نظر و قیاس بودند.

از آن جمله در حضرت شهریار بلیناس فرزانه بود اختیار

از میان آن گروه، در دربار پادشاه، «بلیناس» فرزانه به عنوان برگزیده و انتخاب اول مطرح بود.

بهر کار ازو چاره درخواستی کزو کردن چاره برخاستی

برای هر کاری از او راهکار می‌خواستند، زیرا با نظر او، گرهِ هر مشکلی باز می‌شد.

ز دشواری را ه وگنجی چنان سخن راند با کارسنجی چنان

درباره سختی‌های راه و محافظت از چنان گنجی، با او که کارشناس امور بود، مشورت کرد.

جوابش چنان آمد از پیش بین که شه گنج پنهان کند در زمین

پاسخِ آن دانایِ آینده‌نگر این بود که پادشاه باید گنج را در زمین پنهان کند.

سپه نیز با شاه فرمان کنند به ویرانها گنج پنهان کنند

سپاهیان نیز باید به فرمان شاه، گنج‌ها را در ویرانه‌ها دفن و پنهان کنند.

ز بهر گواهی بهر گنجدان طلسمی کند هریک از خود نشان

برای گواهی و نشان دادن جایگاه گنج، هر یک از آن‌ها باید طلسم و نشانی خاص بر آن بگذارند.

بدان تا چو آیند از راه دور ز هر تیره چاهی برآرند نور

تا وقتی کسانی از راه دور بازگشتند، بتوانند از هر چاه تاریکی، گنج را پیدا کرده و به نور (ثروت) برسند.

گواهی که بر گنج خویش آورند نمودار پیشینه پیش آورند

گواهی که برای گنج خود می‌آورند، باید نشان‌دهنده سوابق و کارهای گذشته باشد.

شه این رای را عالم آرای دید سپه را ملامت در این رای دید

شاه این تدبیر را برای جهان بسیار عالی دید، اما در نظر سپاهیان، این رای نوعی ملامت و محرومیت به شمار می‌آمد.

به زیر زمین گنج را جای کرد طلسمی بر آن گنج بر پای کرد

شاه دستور داد گنج را زیر زمین دفن کنند و طلسمی برای محافظت بر آن قرار داد.

بفرمود تا هر کرا گنج بود نهان کرد کز بردنش رنج بود

دستور داد هر کس گنجی دارد، آن را پنهان کند، چرا که حمل و نگهداری آن باعث رنج و دردسر است.

پراکنده هر یک در آن کوه و دشت به گل گنج پوشید و خود بازگشت

هر یک در آن کوه و دشت پراکنده شدند، گنج را زیر خاک پوشاندند و خود بازگشتند.

جدا هر یکی برسر مال خویش برانگیخت شکلی ز تمثال خویش

هر کس جداگانه بر سرِ مال خود، شکلی و نمادی به عنوان طلسم ایجاد کرد.

چنان بود شب بازی روزگار که شه را دگرگون شد آموزگار

تقدیر و روزگارِ ناپایدار چنان چرخید که آموزگار و شرایط پادشاه دگرگون شد.

ز هنجار دیگر درآمد به روم فرو ماند گنج اندران مرز و بوم

شاه با روشی دیگر وارد سرزمین روم شد و گنج‌ها در آن سرزمینِ قبلی باقی ماندند.

همان لشگرش را ز بس برگ و ساز بدان گنج پنهان نیامد نیاز

لشکرش نیز به دلیل داشتنِ ساز و برگ کافی، دیگر نیازی به آن گنج‌های پنهان‌شده احساس نکرد.

ز بس گنح پیدا که دریافتند سوی گنج پوشیده نشتافتند

چون غنیمت‌های فراوان و آشکار در دست داشتند، دیگر به سراغ گنج‌های پنهان نرفتند.

چو در خانه روم کردند جای ز شغل جهان در کشیدند پای

هنگامی که در سرزمین روم ساکن شدند، از کشمکش‌های دنیا دوری گزیدند و پای از کار جهان کشیدند.

یکی دیگر سنگین برافراختند به جمهور طاعتگهش ساختند

دیر و عبادتگاهی سنگی و عظیم بنا کردند و آن را عبادتگاه عمومی مردم قرار دادند.

همه نسخت گنج نامه که بود به دارنده دیر دادند زود

تمام نقشه‌ها و راهنمای گنج‌ها (گنج‌نامه) را به مسئول آن دیر سپردند.

که تا هرکه اوباشد ایزد پرست از آن نامه ها گنجی آرد به دست

تا هر کسی که به راستی خداپرست و صالح باشد، از طریق آن نقشه‌ها به گنج دست یابد.

هنوز اندران دیر دیرینه سال بسی گنجنامه است از آن گنج و مال

هنوز هم در آن دیر قدیمی، بسیاری از آن نقشه‌ها و راهنمای گنج و اموال باقی مانده است.

کسانی که از راه خدمتگری کنند آن صنم خانه را چاکری

کسانی که با خلوص نیت به خدمتگزاری آن معبد مشغول‌اند...

از آن گنج نامه دهندش یکی اگر بیش باشد وگر اندکی

از آن نقشه‌ها، اندکی یا بسیار، در اختیارشان قرار می‌گیرد.

بیایند و آن گنجدان بشکنند وزان گنج پارنج خود برکنند

آن‌ها می‌آیند و طلسم آن گنج‌دان را می‌شکنند و با رنج خود به آن گنج دست پیدا می‌کنند.

مگر داد دولت مرا پای رنج که پایم فرو رفت ازینسان به گنج

مگر اینکه دولت و اقبالِ نیک، رنجِ این کار را نصیب من کرده باشد که پایم این‌گونه به گنج فرو رفته است (یعنی به گنج رسیده‌ام).