خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۳ - داستان نوشابه پادشاه بردع

نظامی
بیا ساقی آن می که جان پرور است چو آب روان تشنه را درخور است
دراین غم که از تشنگی سوختم به من ده که می خوردن آموختم
خوشا ملک بردع که اقصای وی نه اردیبهشت است بی گل نه دی
تموزش گل کوهساری دهد زمستان نسیم بهاری دهد
بهشتی شده بیشه پیرامنش ز گر کوثری بسته بر دامنش
سوادش ز بس سبزه و مشگ بید چو باغ ارم خاصه باغ سپید
ز تیهو و دراج و کبک و تذر و نیابی تهی سایهٔ بید و سرو
گراینده بومش به آسودگی فرو شسته خاکش ز آلودگی
همه ساله ریحان او سبز شاخ همیشه در او ناز و نعمت فراخ
علف گاه مرغان این کشور اوست اگر شیر مرغت بباید، در اوست
زمینش به آب زر آغشته اند تو گوئی در آن زعفران کشته اند
خرامنده بر سبزهٔ آن زمی خیالی نیابد بجز خرمی
کنون تخت آن بارگه گشت خرد دبیقی و دیباش را باد برد
فرو ریخت آن تازه گلها ز بار وزان نار و نرگس برآمد غبار
بجز هیزم خشگ و سیلاب تر نه بینی در آن بیشه چیز دگر
همانا که آن رستنیهای چست نه از دانه کز دامن عدل رست
گر آن پرورش یابد امروز باز از آن به شود آستین را طراز
بلی گر فراغت بود شاه را ز نو زیوری بخشد آن گاه را
هرومش لقب بود از آغاز کار کنون بردعش خواند آموزگار
در آن بوم آباد و جای مهان زمانه بسی گنج دارد نهان
بدین خرمی گلستانی کجاست بدین فرخی گنجدانی کجاست
چنین گفت گنجینه دار سخن که سالار آن گنجدان کهن
زنی حاکمه بود نوشابه نام همه ساله با عشرت و نوش جام
چو طاوس نر خاصه در نیکوئی چو آهوی ماده ز بی آهوئی
قوی رای و روشن دل و نغزگوی فرشته منش بلکه فرزانه خوی
هزارش زن بکر در پیشگاه به خدمت کمر بسته هریک چو ماه
برون از کنیزان چابک سوار غلامان شمشیر زن سی هزار
نگشتی ز مردان کسی بر درش وگر چند نزدیک بودی برش
به جز زن کسی کارسازش نبود به دیدار مردان نیازش نبود
زنان داشتی رای زن در سرای به کدبانوئی فارغ از کدخدای
غلامان به اقطاع خود تاخته وطنگاهی از بهر خود ساخته
کسی از غلامان ز بس قهر او به دیده ندیده در شهر او
بهرجا که پیکار فرمودشان فریضه ترین کاری آن بودشان
سکندر چو لشگر به صحرا کشید سراپرده سر بر ثریا کشید
در آن خرم آباد مینو سرشت فرو ماند حیران ز بس آب و کشت
بپرسید کین بوم فرخ کراست کدامین تهمتن بدو پادشاست
نمودند کین مرز آراسته زنی راست با این همه خواسته
زنی از بسی مرد چالاک تر به گوهر ز دریا بسی پاک تر
قوی رای و روشن دل و سرفراز به هنگام سختی رعیت نواز
به مردی کمر بر میان آورد تفاخر به نسل کیان آورد
کله داریش هست و او بی کلاه سپهدار و او را نبیند سپاه
غلامان مردانه دارد بسی نبیند ولی روی او را کسی
زنان سمن سینهٔ سیم ساق بهر کار با او کنند اتفاق
همه نارپستان به بالا چو تیر ز پستان هر یک شکر خورده شیر
کجا قاقمی یا حریریست نرم بلرزد بر اندام ایشان ز شرم
فرشته نبیند در ایشان دلیر وگر بیند افتد ز بالا به زیر
درخشنده هر یک در ایوان و باغ چو در روز خورشید و در شب چراغ
نظر طاقت آن ندارد ز نور که بیند در ایشان ز نزدیک و دور
به گوش کسی کاید آوازشان سر خود کند در سر نازشان
ز لعل و ز در گردن و گوش پر لب از لعل کانی و دندان ز در
ندانم چه افسون فرو خوانده اند کز آشوب شهوت جدا مانده اند
ندارند زیر سپهر کبود رفیقی بجز باده و بانگ رود
زن پاک پیوند فرمان روا برایشان فرو بسته دارد هوا
صنمخانه ها دارد از قصر و کاخ بر آن لعبتان کرده درها فراخ
اگر چه پس پرده دارد نشست همه روز باشد عمارت پرست
سرائی ملوکانه دارد بلند بساطی کشیده در او ارجمند
ز بلور تختی برانگیخته به خروار گوهر بر او ریخته
ز بس شبچراغ آن گرانمایه گاه به شب چون چراغست و رخشنده ماه
نشیند بر آن تخت هر بامداد کند شکر بر آفریننده یاد
عروسانه او کرده بر تخت جای عروسان دیگر به خدمت به پای
شب و روز با باده و بانگ رود تماشا کنان زیر چرخ کبود
گذشت از پرستیدن کردگار بجز خواب و خوردن ندارند کار
زن کاردان با همه کاخ و گنج ز طاعت نهد بر تن خویش رنج
ز پرهیزگاری که دارد سرشت نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت
دگر خانه دارد ز سنگ رخام شب آنجا رود ماه تنها خرام
در آنخانه آن شمع گیتی فروز خدا را پرستش کند تا بروز
به مقدار آن سر درآرد به خواب که مرغی برون آورد سر ز آب
دگر باره با آن پری پیکران خورد می به آواز رامشگران
شب و روز اینگونه دارد عنان به روز اینچنین چون شب آید چنان
نه شب فارغست از پرستشگری نه روز از تماشا و جان پروری
خورند از پی او و یاران او غم کار او کارداران او
شه این داستان را پسندیده داشت تمنای آن نقش نادیده داشت
نشستنگهی دید از آب و گیا به گوهر گرامیتر از کیمیا
در آنجای آسوده با رود و جام برآسود یک چند و شد شادکام
چو نوشابه دانست کاورنگ شاه به فال همایون درآمد ز راه
پرستشگری را براراست کار بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار
فرستاد نزلی سزاوار او کمر بست بر خدمت کار او
برون از بسی چار پای گزین چه از بهر مطبخ چه از بهر زین
زمین خیزهائی کز آن بوم رست به رنگ و به رونق دلاویز و چست
خورشهای شاهانهٔ مشگبوی طبقهای مشگ از پی دست شوی
دگرگونه از میوه بسیار چیز ز مشگ و شکر چند خروار نیز
می و نقل و ریحان مجلس فروز کشیدند از این نزلها چند روز
جداگانه نیز از پی مهتران فرستاد هر روز نزلی گران
ز بس مردمیها که آن زن نمود زبان بر زبان هر کسش می ستود
ملک را به دیدار آن دلنواز زمان تا زمان بیشتر شد نیاز
بدان تا خبر یابد از راز او ببیند در آن مملکت ساز او
قدمگاه او بنگرد تا کجاست حکایت دروغست یا هست راست
چو شبدیز را نعل زر بست روز درآمد به زین شاه گیتی فروز
به رسم رسولان براراست کار سوی نازنین شد فرستاده وار
چو آمد به دهلیز درگه فراز زمانی برآسود از آن ترکتاز
درو درگهی دید بر آسمان زمین بوس او هم زمین هم زمان
پرستندگان زو خبر یافتند بر بانوی خویش بشتافتند
نمودند کز درگه شاه روم کز او فرخی یافت این مرز و بوم
رسولی رسید است با رای و هوش پیام آوری چون خجسته سروش
ز سر تا قدم صورت بخردی پدیدار از او فره ایزدی
برآراست نوشابه درگاه او به زر در گرفت آهنین راه را
پریچهرگان را به صد گونه زیب صف اندر صف آراسته دل فریب
برآموده گوهر به مشگین کمند فرو هشته بر گوهر آگین پرند
درآمد به جاوه چو طاوس باغ درفشان و خندان چو روشن چراغ
بر اورنگ شاهنشهی برنشست گرفته معنبر ترنجی به دست
بفرمود کایین بجای آورند فرستاده را در سرای آورند
وکیلان درگاه و دیوان او بجای آوریدند فرمان او
فرستاده از در درآمد دلیر سوی تخت شد چون خرامنده شیر
کمربند شمشیر نگشاد باز به رسم رسولان نبردش نماز
نهانی در آن قصر زیبنده دید بهشتی سرائی فریبنده دید
پر از حور آراسته چون بهشت بساط زمین گشته عنبر سرشت
ز بس گوهر گوش گوهر کشان شده چشم بیننده گوهر فشان
ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل خرامنده را آتشین گشت نعل
مگر کان و دریا بهم تاختند همه گوهر آنجا برانداختند
زن زیرک از سیرت و سان او در آن داوری شد هراسان او
که این کاردان مرد آهسته رای چرا رسم خدمت نیارد بجای
در او کرد باید پژوهندگی که از ما ندارد شکوفندگی
ز سر تا قدم دید در شهریار زر پخته را بر محک زد عیار
چو نیکو نگه کرد بشناختش ز تخت خود آرامگه ساختش
خبردار شد زو که اسکندرست نشست سر تخت را در خورست
ز پیروزی هفت چرخ کبود بسی داد بر شاه عالم درود
نپرسید و رخساره پر شرم کرد نخستین نمودار آزرم کرد
نکرد از بنه هیچ بر وی پدید که بر قفل تو هست ما را کلید
سکندر به رسم فرستادگان نگهداشت آیین آزادگان
درودی پیاپی رساندش نخست فرستادگی کر د بر خود درست
پس آنگه گزارش گرفت از پیام که شاه جهان داور نیک نام
چنین گفت کای بانوی نامجوی ز نام آوران جهان پرده گوی
چه افتاد کز ما عنان تافتی سوی ما یکی روز نشتافتی
زبونی چه دیدی که توسن شدی چه بیداد کردم که دشمن شدی
کجا تیغی از تیغ من تیزتر ز پیکان من آتش انگیزتر
که از من بدانکس پناه آوری همان به که سر سوی راه آوری
به درگاه من پای خاکی کنی ز جوشیدنم ترسناکی کنی
چو من ره بدین مملکت ساختم بر او سایهٔ دولت انداختم
کمر چون نبستی به درگاه من چرا روی پیچیدی از راه من
به میخانه و میوه زیبم دهی به نقل و به ریحان فریبم دهی
پذیرفته شد آنچه کردی نخست پذیرا شو اکنون برای درست
مرا دیدن تو به فرهنگ و رای همایون تر آمد ز فر همای
چنان کن که فردا به هنگام بار خرامی سوی درگه شهریار
شهنشه چو بگزارد پیغام خویش به امید پاسخ سرافکند پیش
به پاسخ نمودن زن هوشمند ز یاقوت سر بسته بگشاد بند
که آباد بر چون تو شاه دلیر که پیغام خود گزارد چو شیر
چنان آیدم در دل ای پهلوان که با این سرو سایه خسروان
میانجی نی شاه آزاده ای فرستنده ای نه فرستاده ای
پیام تو چون تیغ گردن زند کرا زهره کاین تیغ بر من زند
ولیکن چو شه تیغ بازی کند سر تیغ او سرفرازی کند
ز تیغ سکندر چه رانی سخن سکندر توئی چاره خویش کن
مرا خواندی و خود به دام آمدی نظر پخته تر کن که خام آمدی
فرستادت اقبال من پیش من زهی طالع دولت اندیش من
جهاندار گفت ای سزاوار تخت پژوهش مکن جز به فرمان پخت
سکندر محیط است و من جوی آب منه تهمت سایه بر آفتاب
مرا چون نهی بر عیار کسی که باشد چو من پاسبانش بسی
دل خود ز بد عهدی آزاد کن وزین خوبتر شاه را یاد کن
سکندر چه گوئی چنان بی کسست که حمال پیغام او او بسست
به درگاه او بیش از آنست مرد که او را قدم رنجه بایست کرد
دگر باره نوشابهٔ هوشمند ز نوشین لب خویش بگشاد بند
کزین بیش بر دل فریبی مباش به ناراستی یک رکیبی مباش
ستیزه میاور درین داوری که پیداست نامت به نام آوری
پیامت بزرگست و نامت بزرگ نهفته مکن شیر در چرم گرگ
فرستاده را نیست آن دسترس که با ما به تندی برآرد نفس
نه جباری خویش را کم کند نه در پیش ما پشت را خم کند
درآید به تندی و خون خوارگی بجز شه کرا باشد این یارگی
جز اینم نشانهای پوشیده هست کزو راز پوشیده آید به دست
جوابش چنان داد شاه دلیر که ناید ز روباه پیغام شیر
اگر من به چشم تو نام آورم سکندر نیم زو پیام آورم
مرا با پیام بزرگان چکار تصرف نیابد درین پرده بار
اگر تندیی زیر پیغام هست تو دانی و آن کس که این نقش بست
اگر در میانجی دلیر آمدم نه از روبه از نزد شیر آمدم
در آیین شاهان و رسم کیان پیام آوران ایمنند از زیان
چو پیغام شه با تو کردم پدید مزن پره قفل را بر کلید
جوابم بفرمای گفتن به راز که تازه نوردم سوی خانه باز
بر آشفت نوشابه زان شیر دل که پوشید خورشید را زیر گل
محابا رها کرد و شد گرم خیز زبان کرد بر پاسخ شاه تیز
که با من چه سودست کوشیدنت به گل روی خورشید پوشیدنت
بفرمود کارد کنیزی دوان حریری بر او پیکر خسروان
یکی گوشه از شقه آن حریر بدو داد کین نقش بر دست گیر
ببین تا نشان رخ کیست این در این کارگاه از پی چیست این
اگر پیکر تست چندین مکوش به ابروی خویش آسمان را مپوش
سکندر به فرمان او ساز کرد حریر نوشته ز هم باز کرد
به عینه درو صورت خویش دید ولایت به دست بداندیش دید
ستیزه در آن کار نامد صواب فرو ماند یک بارگی در جواب
بترسید و شد رنگ رویش چو کاه به دارای خود بر خود را پناه
چو دانست نوشابه کان تند شیر هراسان شد از تندی آمد به زیر
بدو گفت کی خسرو کامگار بسی بازی آرد چنین روزگار
میندیش و مهر مرا بیش دان همان خانه را خانه خویش دان
ترا من کنیزی پرستنده ام هم آنجا هم اینجا یکی بنده ام
به تونقش تو زان نمودم نخست که تا نقش من بر تو گردد درست
اگر چه زنم زن سیر نیستم ز حال جهان بی خبر نیستم
منم شیر زن گر توئی شیر مرد چه ماده چه نر شیر وقت نبرد
چو بر جوشم از خشم چون تند میغ در آب آتش انگیزم از دود تیغ
کفلگاه شیران برآرم به داغ ز پیه نهنگان فروزم چراغ
ز مهرم مکش سوی پیکار خویش گرفته مزن بر گرفتار خویش
منه خار تا در نیفتی به خار رهاننده شو تا شوی رستگار
تو آنگه که بر من شوی دست یاب زنی بیوه را داه باشی جواب
من ار بر تو چربم به هنگام کین بوم قایم انداز روی زمین
درین هم نبردی چو روباه و گرگ تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ
چنین آمدست از نقیبان پیر که با هیچ ناداشت کشتی مگیر
که بر جهد آن گز تو چیزی کند بکوشد به جان تا ترا بفکند
تنم گر چه هست از مقیمان شهر دلم نیست غافل ز شاهان دهر
ز هندوستان تا بیابان روم ز ویران زمین تا به آباد بوم
فرستاده ام سوی هر کشوری فراست شناسی و صورتگری
بدان تا ز شاهان اقلیم گیر کند صورت هر کسی بر حریر
نگارندهٔ صورت از هر دیار سرانجام نزد من آرد نگار
چو آرند صورت به نزدیک من در او بنگرد رای باریک من
گوا خواهم آن نقش را در نبشت ز هر کس که این از که دارد سرشت
چو گویند نقش فلان پادشاست پذیرم که آن نقش نقشیست راست
پس از ناخن پای تا فرق سر گمارم بهر صورتی بر نظر
ز هر سال خوردی و هر تازه ای بگیرم به قدر وی اندازه ای
بد و نیک هر صورتی از قیاس شناسم که هستم فراست شناس
شب و روز بی چاره سازی نیم درین پرده با خود به بازی نیم
ترازوی همت روان می کنم سبک سنگن خسروان می کنم
ز هر نقش کان یافتم بر پرند خیال تو آمد مرا دلپسند
که با جان به مهر آشنائی دهد برآزرم خسرو گوائی دهد
چو گفت این سخن به اسکندر دلیر ز تخت گرانمایه آمد به زیر
فرو ماند شه را در آن دستگاه که یک تخت را برنتابد دو شاه
نبینی دو شاهست شطرنج را که بر هر دلی نو کند رنج را
پریچهره چون از سر تخت خویش فرود آمد و خدمت آورد پیش
عروسانه بر کرسی زر نشست شهنشاه را گشت پایین پرست
شه از شرم آن ماهی چون نهنگ چو زرافه از رنگ می شد به رنگ
به دل گفت کاین کاردان گر زنست به فرهنگ مردی دلش روشنست
زنی کو چنین کرد و اینها کند فرشته بر او آفرینها کند
ولی زن نباید که باشد دلیر که محکم بود کینهٔ ماده شیر
زنان را ترازو بود سنگ زن بود سنگ مردان ترازو شکن
زن آن به که در پرده پنهان بود که آهنگ بی پرده افغان بود
چه خوش گفت جمشید با رای زن که یا پرده یا گور به جای زن
مشو بر زن ایمن که زن پارساست که در بسته به گرچه دزد آشناست
دگر باره گفت این چه کم بود گیست شفاعت درین پرده بیهوده گیست
به تلخی در اندیشه را جوش ده در افتاده ای تن فراموش ده
بجای چنین دلبر مهربان که زیبا سرشتست و شیرین زبان
گرت دشمن کینه ور یافتی بجز سر بریدن چه بر تافتی
از اینجا اگر برکشم پای خویش نگهدارم اندازه رای خویش
نپوشم دگر رخ چو بیگانگان نگیرم ره و رسم دیوانگان
دل بسته را برگشایم ز بند گره بر گره چون توانم فکند
چو درطاس رخشنده افتاد مور رهاننده را چاره باید نه زور
شکیبائی آرم در این رنج و تاب خیالیست گوئی که بینم به خواب
شنیدم رسن بسته ای سوی دار برو تازگی رفت چون نوبهار
بپرسیدش از مهربانان یکی که خرم چرائی و عمر اندکی
چنین داد پاسخ که عمر این قدر به غم بردنش چون توانم بسر
درین بود کایزد رهائیش داد در آن تیرگی روشنائیش داد
بسا قفل کو را نیابی کلید گشاینده ای ناگه آید پدید
ازین در بسی گفت با خویشتن هم آخر به تسلیم در داد تن
تهمتن چو تنها کند ترکتاز بدو دیو را دست گردد دراز
مغنی چو بی پرده گوید سرود زند خنده بر بانگ وی بانگ رود
چو لختی منش را بمالید گوش نشاند آتش طیرگی را ز جوش
شکیبندگی دید درمان خویش به تسلیم دولت سرافکند پیش
کمر بست نوشابه چون چاکران بفرمود تا آن پری پیکران
ز هر گونه آرایش خوان کنند بسیچ خورشهای الوان کنند
کنیزان چون شمع برخاستند ملوکانه خوانی برآراستند
نهادند نزلی ز غایت برون ز هر بخته ای پخته از چند گون
رقاق تنک، گردهٔ گرد روی ز گرد سراپرده تا گرد کوی
همان قرصهٔ شکر آمیخته چو کنجد بر آن گرده ها ریخته
اباهای نوشین عنبر سرشت خبر داده از خوردهای بهشت
ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه شده در زمین گاو و ماهی ستوه
ز مرغ و بره روی رنگین بساط برآورده پر مرغ وار از نشاط
مصوص سرائی و ریچار نغز ز بادام و پسته برآورده مغز
ز بس صاف پالوده عطر سای بسا مغز پالوده کامد بجای
ز لوزینهٔ خشک و حلوای تر به تنگ آمده تنگهای شکر
فقاع گلابی گل شکری طبرزد فشان از دم عنبری
جدا از پی خسرو نیک بخت بساط زر افکند بالای تخت
نهاده یکی خوان خورشید تاب بر او چار کاسه ز بلور ناب
یکی از زر و دیگر از لعل پر سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در
چو بر مائده دستها شد دراز دهان بر خورش راه بگشاد باز
به شه گفت نوشابه بگشای دست بخور زین خورشها که در پیش هست
به نوشابه شه گفت کی ساده دل نوا کج مزن تا نمانی خجل
در این صحن یاقوت و خوان زرم همه سنگ شد سنگ را چون خورم
چگونه خورد آدمی سنگ را طبیعت کجا خواهد این رنگ را
طعامی بیاور که خوردن توان به رغبت برو دست کردن توان
بخندید نوشابه در روی شاه که چون سنگ را در گلو نیست راه
چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوری های ناکردنی
به چیزی چه باید برافراختن که نتوان از او طعمه ای ساختن
چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ درو سفلگانه چه آریم چنگ
در این ره که از سنگ باید گشاد چرا سنگ بر سنگ باید نهاد
کسانی که این سنگ برداشتند نخوردند و چون سنگ بگذاشتند
تو نیز ار نه ای مرد سنگ آزمای سبک سنگ شو زانچه مانی به پای
ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی ز ناخورده خوان کرد شه دست شوی
به نوشابه گفت ای شه بانوان به از شیر مردان به توش و توان
سخن نیک گفتی که جوهر پرست ز جوهر بجز سنگ نارد بدست
ولیک آنگه این نکته بودی درست که گوینده جوهر نجستی نخست
مرا گر بود گوهری بر کلاه ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه
ترا کاسه و خوان پر از گوهرست ملامت نگر تا که را درخورست
چه باید به خوان گوهر اندوختن مرا گوهر اندازی آموختن
زدن خاک در دیدهٔ گوهری همه خانه یاقوت اسکندری
ولیکن چو میبینم از رای خویش سخنهای تو هست بر جای خویش
هزار آفرین بر زن خوب رای که مارا به مردی شود رهنمای
زپند تو ای بانوی پیش بین زدم سکه زر چو زر بر زمین
چو نوشابه آن آفرین کرد گوش زمین را ز لب کرد یاقوت نوش
بفرمود کارند خوانهای خورد همان نقلدانهای نادیده گرد
نخست از همه چاشنی برگرفت در آن چابکی ماند خسرو شگفت
ز خدمت نیاسود چندانکه شاه ز خوردن بر آسود و شد سوی راه
به وقت شدن کرد با شاه عهد که نارد در آزار نوشابه جهد
بفرمود شه تا وثیقت نبشت بدو داد و شد سوی بزم از بهشت
سکندر چو زان شهر شد باز جای فریب از فلک دید و فتح از خدای
بدان رستگاری که بودش هراس رهاننده را کرد صد ره سپاس
شب از روز رخشنده چون گوی برد چراغی برافروخت شمعی بمرد
بتاوان آن گوی زر بر سپهر بسا گوی سیمین که بنمود چهر
شه آسایش و خواب را کار بست دو لختی در چار دیوار بست
برآسود تا صبحدم بر دمید سپیدی شد اندر سیاهی پدید
سر از خواب نوشین برآورد شاه یکی مجلس آراست چون صبحگاه
که خورشید نارنج زرین بدست ترنج فلک را بدو سر شکست
پری چهره نوشابه نوش بهر به فال همایون برون شد ز شهر
چو رخشنده ماهی که در وقت شام بر آید ز مشرق چو گردد تمام
کنیزان چو پروین به پیرامنش ز تارک درآموده تا دامنش
روان ماهرویان پس پشت او چو ناهید صد در یک انگشت او
پریرخ چو در لشگر شاه دید جهان در جهان خیل و خرگاه دید
ز بس پرنیانهای زرین درفش هوا گشته گلگون و صحرا بنفش
ز بس نوبتیهای زرین نگار نمیبرد ره بر در شهریار
نشان جست و آمد به درگاه شاه سر نوبتی دید بر اوج ماه
زده بارگاهی بریشم طناب ستونش زر و میخش از سیم ناب
فرود آمد از بارگی بار خواست زمین بوس شاه جهاندار خواست
رقیبان بارش گشادند بار درآمد به نوبتگه شهریار
سران جهان دید در پیشگاه سرافکنده در سایهٔ یک کلاه
کمر بر کمر تاجداران دهر به پیش جهان جوی پیروز بهر
چنان کز بسی رونق و نور و تاب شده چشم بیننده را زهره آب
همه گشته با نقش دیوار جفت نه یارای جنبش نه آوای گفت
عروس حصاری چو دید آن حصار بلرزید از آن درگه تنگبار
زمین بوسه داد آفرین برگرفت درو مانده آن شیر مردان شگفت
بفرمود خسرو که از زر ناب یکی کرسی آرند چون آفتاب
عروسی چنان را نشاند از برش عروسان دیگر فراز سرش
بپرسید و بس مهربانی نمود بدان آمدن شادمانی نمود
نشیننده را چون دل آمد بجای اشارت چنان رفت با رهنمای
که سالار خوان خورد خوان آورد خورشهای خوش در میان آورد
نخستین ز جلاب نوشین سرشت زمین گشت چون حوضهای بهشت
یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب نه خسرو که شیرین ندیده به خواب
نهادند خوان آنگهی بی دریغ گراینده شد گرد عنبر به میغ
ز هر نعمتی کاید اندر شمار فرو ریخته کوهی از هر کنار
حریری رقاق دو پرویزنی چو مهتاب تابنده از روشنی
همان گردهٔ نرم چون لیف خز کزو پخته شد گردهٔ گرده پز
اباهای الوان ز صد گونه بیش به خوانهای زرین نهادند پیش
جهان را یکی خورد الوان نبود کزان خورد چیزی بران خوان نبود
چو خوردند چندان که آمد پسند ز جام و صراحی گشادند پند
می ناب خوردند تا نیمروز چو می در ولایت شد آتش فروز
نشاط ابروی می پرستان گشاد ز نیروی می روی مستان گشاد
پری پیکرانی بدان دلبری نشستند تا شب به رامشگری
چو شب خواست کز غم سپاه آورد منش سر سوی خوابگاه آورد
بدان لعبتان گفت سالار دهر یک امشب نباید شدن سوی شهر
چنانست فرمان که فردا پگاه براریم بزمی ز ماهی به ماه
به رسم فریدون و آیین کی ستانیم داد دل از رود ومی
مگر چون برافروزد آتش ز جام شود کار ما پخته زان خون خام
زمانی ز شغل زمین بگذریم به مرجان پرورده جان پروریم
فروزنده گردیم چون گل به می بدان کوره از گل برآریم خوی
زمین را به جرعه معنبر کنیم به سرشوی شادی گلی تر کنیم
پریزادگان بوسه دادند خاک پریوار هم شاد و هم شرمناک
فروزنده نوشابه در بزم شاه فروزان تر از زهره در صبحگاه
چو شب زیور عنبرین ساز کرد سر نافهٔ مشک را باز کرد
شه از زلف مشگین آن دلگشای کمندی برآراست عنبر فشان
مه و مشتری را به مشگین کمند فرود آورید از سپهر بلند
شب جشن بود آن شب دل نواز پری پیکران چون پری جلوه ساز
مگر کاتشی برفروزند لعل در آتش نهند از پی شاه نعل
بفرمود شه آتش افروختن به رسم مغان بوی خوش سوختن
ز باده چنان آتشی پرفروخت که میخوارگان را در آن رخت سوخت
به رود و می و لهوهای دگر همی برد شب را به شادی بسر
چو شنگرف سودند بر لاجورد سمور سیه زاد روباه زرد
دگر باره در جنبش آمد نشاط درآموده شد خسروانی بساط
چمن باز نو شد به شمشاد و سرو خرامش درآمد به کبک و تذرو
نواگر شدند آن پریچهرگان نوآیین بود مهر در مهرگان
ز بیجاده گون بادهٔ دل فروز فشاندند بیجاده بر روی روز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن می که جان پرور است چو آب روان تشنه را درخور است

ساقی، آن شرابی را برایم بیاور که مایه پرورش جان است؛ همان‌طور که آب روان برای انسان تشنه گوارا و ضروری است.

نکته ادبی: ساقی در عرفان و شعر فارسی، نماد پیر و مرشد یا واسطه فیض الهی است.

دراین غم که از تشنگی سوختم به من ده که می خوردن آموختم

در این غم و اندوهی که از تشنگی (معرفت) سوختم، آن شراب را به من بده که من راه و رسم می نوشیدن را آموخته‌ام.

نکته ادبی: تشنگی استعاره از طلب و عطش معنوی است.

خوشا ملک بردع که اقصای وی نه اردیبهشت است بی گل نه دی

خوشا به حال سرزمین بردعه که در دورترین نقاطش، نه در فصل بهار بدون گل است و نه در زمستان بدون سرسبزی.

نکته ادبی: بردعه شهری قدیمی در اران (قفقاز) است. اردیبهشت و دی نماد اوج بهار و زمستان هستند.

تموزش گل کوهساری دهد زمستان نسیم بهاری دهد

در تابستانش گل‌های کوهساری می‌روید و در زمستانش نسیم بهاری می‌وزد.

نکته ادبی: تموز به معنای تابستان است.

بهشتی شده بیشه پیرامنش ز گر کوثری بسته بر دامنش

بیشه‌زارهای اطراف آن به بهشت تبدیل شده است، گویی آب کوثر به دامنه‌اش بسته‌اند.

نکته ادبی: کوثر استعاره از آب زلال و جاری فراوان است.

سوادش ز بس سبزه و مشگ بید چو باغ ارم خاصه باغ سپید

سیاهی و تراکم سبزه و درختان مشک‌بید آن‌قدر زیاد است که این سرزمین مانند باغ ارم و به خصوص باغی سپید و درخشان است.

نکته ادبی: سواد به معنای سیاهی و در اینجا به معنی انبوهی درختان و سبزه است.

ز تیهو و دراج و کبک و تذر و نیابی تهی سایهٔ بید و سرو

از تیهو، دراج، کبک و تذرو در آنجا پر است، به طوری که حتی سایه درختان بید و سرو هم خالی از پرنده نیست.

نکته ادبی: نام پرندگان برای نشان دادن آبادانی و حیات در محیط.

گراینده بومش به آسودگی فرو شسته خاکش ز آلودگی

سرزمینش به دلیل آسودگی و امنیت، رو به آبادانی است و خاکش از هرگونه آلودگی و ناپاکی پاک شده است.

نکته ادبی: گراینده به معنی متمایل و در اینجا به معنای رو به شکوفایی است.

همه ساله ریحان او سبز شاخ همیشه در او ناز و نعمت فراخ

همیشه و در همه حال گیاهانش سبز و شاداب است و همیشه در آن ناز و نعمت به وفور یافت می‌شود.

نکته ادبی: ریحان به معنی گیاه خوشبو و سبز است.

علف گاه مرغان این کشور اوست اگر شیر مرغت بباید، در اوست

این کشور چراگاه مرغان و پرندگان است؛ چنان‌که اگر شیر مرغ هم بخواهی، در آن یافت می‌شود.

نکته ادبی: شیر مرغ کنایه از چیزی بسیار نایاب و دست‌نیافتنی است.

زمینش به آب زر آغشته اند تو گوئی در آن زعفران کشته اند

زمینش را چنان با آب طلا آراسته‌اند که گویی در آن زعفران کاشته‌اند.

نکته ادبی: توصیه به رنگ طلایی و درخشان زمین.

خرامنده بر سبزهٔ آن زمی خیالی نیابد بجز خرمی

کسی که بر سبزه این زمین قدم می‌زند، خیالی جز شادی و خرمی در سر نخواهد داشت.

نکته ادبی: خرامنده به معنای کسی که با ناز و تکبر راه می‌رود.

کنون تخت آن بارگه گشت خرد دبیقی و دیباش را باد برد

اما اکنون آن بارگاه و تخت باشکوه ویران شده و پارچه‌های گران‌بهای دیبا و دبیقی را باد با خود برده است.

نکته ادبی: دیبا و دبیقی نام پارچه‌های ابریشمی بسیار فاخر است.

فرو ریخت آن تازه گلها ز بار وزان نار و نرگس برآمد غبار

آن گل‌های تازه پژمرده شدند و از آن همه نار و نرگس، جز غبار چیزی باقی نمانده است.

نکته ادبی: تصویرسازی برای نشان دادن ویرانی و گذشت زمان.

بجز هیزم خشگ و سیلاب تر نه بینی در آن بیشه چیز دگر

در آن بیشه دیگر چیزی جز هیزم خشک و سیلاب ویرانگر دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: تضاد با شکوه گذشته در ابیات قبل.

همانا که آن رستنیهای چست نه از دانه کز دامن عدل رست

آن رستنی‌های زیبا که در گذشته بود، محصول دانه نبود، بلکه محصول دامن عدل و عدالت بود.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رفاه محصول عدالت حاکم است.

گر آن پرورش یابد امروز باز از آن به شود آستین را طراز

اگر امروز دوباره آن عدل و پرورش برقرار شود، آن سرزمین دوباره طراوت و زیبایی خود را بازمی‌یابد.

نکته ادبی: طراز به معنی آرایش و زینت است.

بلی گر فراغت بود شاه را ز نو زیوری بخشد آن گاه را

آری، اگر شاه فراغت و توجه کافی داشته باشد، می‌تواند به آن سرزمین جانی دوباره ببخشد.

نکته ادبی: فراغت کنایه از امنیت و آرامش خاطر حاکم است.

هرومش لقب بود از آغاز کار کنون بردعش خواند آموزگار

نام آن در آغاز هروم بود، اما اکنون آموزگاران و مردم آن را بردعه می‌خوانند.

نکته ادبی: اشاره به تغییر نام تاریخی مکان.

در آن بوم آباد و جای مهان زمانه بسی گنج دارد نهان

در این سرزمین آباد و جایگاه بزرگان، روزگار گنج‌های بسیاری را پنهان کرده است.

نکته ادبی: اشاره به غنای تاریخی و نهفته در آن دیار.

بدین خرمی گلستانی کجاست بدین فرخی گنجدانی کجاست

کجاست گلستانی به این خرمی و کجاست گنجینه‌ای به این فرخندگی و مبارکی؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تاکید بر بی‌نظیر بودن آن مکان.

چنین گفت گنجینه دار سخن که سالار آن گنجدان کهن

راوی و گنجینه‌دار سخن چنین گفت که فرمانروای آن گنجینه کهن...

نکته ادبی: گنجینه‌دار سخن استعاره از شاعر است.

زنی حاکمه بود نوشابه نام همه ساله با عشرت و نوش جام

زنی حاکم بود که نامش نوشابه بود و همیشه به عیش و نوش مشغول بود.

نکته ادبی: نوشابه نام زن فرمانروا است که در داستان‌های اسکندرنامه مشهور است.

چو طاوس نر خاصه در نیکوئی چو آهوی ماده ز بی آهوئی

در زیبایی مانند طاووس نر بود و در نجابت و پاکی مانند آهوی ماده.

نکته ادبی: تشبیه برای توصیف زیبایی و اصالت.

قوی رای و روشن دل و نغزگوی فرشته منش بلکه فرزانه خوی

دارای رای قوی، دلی روشن، سخنان نغز و منشی فرشته‌گونه، بلکه فرزانه‌ای با اخلاق نیکو بود.

نکته ادبی: توصیف صفات اخلاقی و عقلی ملکه.

هزارش زن بکر در پیشگاه به خدمت کمر بسته هریک چو ماه

هزار زن جوان و پاکدامن در پیشگاه او به خدمت مشغول بودند و هر کدام مانند ماه درخشان بودند.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن زیبایی و کثرت خدمه.

برون از کنیزان چابک سوار غلامان شمشیر زن سی هزار

علاوه بر کنیزان چابک‌سوار، سی هزار غلام شمشیرزن نیز در اختیار داشت.

نکته ادبی: توصیف اقتدار نظامی ملکه.

نگشتی ز مردان کسی بر درش وگر چند نزدیک بودی برش

هیچ مردی حتی اگر بسیار به او نزدیک بود، اجازه ورود به دربارش را نداشت.

نکته ادبی: اشاره به نظام زن‌سالارانه و بسته دربار نوشابه.

به جز زن کسی کارسازش نبود به دیدار مردان نیازش نبود

جز زن کسی کارهای او را انجام نمی‌داد و او هیچ نیازی به دیدار با مردان نداشت.

نکته ادبی: تاکید بر استقلال سیاسی و اجتماعی ملکه.

زنان داشتی رای زن در سرای به کدبانوئی فارغ از کدخدای

در خانه، زنانی سیاستمدار داشت و در مدیریت امور خانه، از مردان بی‌نیاز بود.

نکته ادبی: رای‌زن به معنی مشاور و سیاستمدار.

غلامان به اقطاع خود تاخته وطنگاهی از بهر خود ساخته

غلامان در اقطاع و سرزمین‌های خود مستقر بودند و برای خود اقامتگاهی ساخته بودند.

نکته ادبی: اقطاع به زمین‌هایی گفته می‌شد که به سپاهیان واگذار می‌شد.

کسی از غلامان ز بس قهر او به دیده ندیده در شهر او

به دلیل ترس و هیبت او، هیچ‌کس از غلامان در شهر جرئت نداشت او را ببیند.

نکته ادبی: توصیف اقتدار شدید ملکه بر زیردستان.

بهرجا که پیکار فرمودشان فریضه ترین کاری آن بودشان

هر جا که فرمان جنگ می‌داد، انجام آن کار برایشان از هر چیزی واجب‌تر بود.

نکته ادبی: فریضه به معنی امر واجب است.

سکندر چو لشگر به صحرا کشید سراپرده سر بر ثریا کشید

هنگامی که اسکندر لشکرش را به صحرا کشید، خیمه‌هایش تا آسمان قد برافراشت.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عظمت سپاه اسکندر.

در آن خرم آباد مینو سرشت فرو ماند حیران ز بس آب و کشت

اسکندر در آن سرزمین خرم و بهشت‌مانند، از دیدن این همه آب و کشت‌زار حیران ماند.

نکته ادبی: مینو سرشت به معنی دارای طبیعت بهشتی.

بپرسید کین بوم فرخ کراست کدامین تهمتن بدو پادشاست

پرسید که این سرزمین فرخنده از آن کیست و کدام پهلوان بر آن پادشاهی می‌کند؟

نکته ادبی: تهمتن به معنای پهلوان و تنومند است.

نمودند کین مرز آراسته زنی راست با این همه خواسته

گفتند که این سرزمین آراسته، از آنِ زنی است که با وجود این همه ثروت و دارایی، آن را اداره می‌کند.

نکته ادبی: خواسته در اینجا به معنی مال و ثروت است.

زنی از بسی مرد چالاک تر به گوهر ز دریا بسی پاک تر

زنی که از بسیاری از مردان چالاک‌تر و از نظر پاکی گوهر، از دریا نیز پاک‌تر است.

نکته ادبی: مقایسه برتری ویژگی‌های ملکه با مردان.

قوی رای و روشن دل و سرفراز به هنگام سختی رعیت نواز

او زنی قوی‌رای، روشن‌دل، سرفراز و در هنگام سختی‌ها، حامی و نوازنده مردم است.

نکته ادبی: رعیت‌نواز به معنی کسی که با مردم و زیردستان مهربان است.

به مردی کمر بر میان آورد تفاخر به نسل کیان آورد

او با مردانگی کمر به خدمت بست و به نسل پادشاهان کیانی افتخار می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به نسبت شاهانه و اصالت ملکه.

کله داریش هست و او بی کلاه سپهدار و او را نبیند سپاه

او تاج و کلاه پادشاهی دارد، در حالی که خودش کلاه (نشان مردانگی یا جنگ) بر سر ندارد؛ او فرمانده است اما سپاهیانش او را نمی‌بینند.

نکته ادبی: کنایه از استقلال و قدرت غیرمستقیم او.

غلامان مردانه دارد بسی نبیند ولی روی او را کسی

غلامان مردانه‌ی بسیاری دارد، ولی هیچ‌کس چهره‌ی او را نمی‌بیند.

نکته ادبی: تکرار بر حریم خصوصی و ابهت ملکه.

زنان سمن سینهٔ سیم ساق بهر کار با او کنند اتفاق

زنانِ سینه‌خوش‌بو و سیمین‌ساق در همه کارها با او هم‌نظر و همراه هستند.

نکته ادبی: سمن‌سینه و سیمین‌ساق تشبیهاتی برای زیبایی زنان.

همه نارپستان به بالا چو تیر ز پستان هر یک شکر خورده شیر

همگی نارپستان و بلندقامت هستند و از شیر مادر، شکر و شیر نوشیده‌اند.

نکته ادبی: استعاره از رشد و لطافت زنان.

کجا قاقمی یا حریریست نرم بلرزد بر اندام ایشان ز شرم

هر جا که قاقم یا حریری نرم باشد، بر تن آن‌ها از شرم می‌لرزد (چرا که پوست آن‌ها لطیف‌تر است).

نکته ادبی: اغراق در لطافت پوست زنان.

فرشته نبیند در ایشان دلیر وگر بیند افتد ز بالا به زیر

حتی فرشته نیز اگر با دلیری به آن‌ها نگاه کند، از شدت زیبایی آن‌ها از آسمان به زمین می‌افتد.

نکته ادبی: اغراق شدید در زیبایی.

درخشنده هر یک در ایوان و باغ چو در روز خورشید و در شب چراغ

هر یک از آن‌ها در ایوان و باغ مانند خورشید در روز و چراغ در شب درخشان هستند.

نکته ادبی: تشبیه برای درخشش و زیبایی.

نظر طاقت آن ندارد ز نور که بیند در ایشان ز نزدیک و دور

چشم انسان تاب و توان دیدن آن نور را ندارد که از نزدیک و دور به آن‌ها بنگرد.

نکته ادبی: اشاره به خیره‌کنندگی زیبایی.

به گوش کسی کاید آوازشان سر خود کند در سر نازشان

به گوش هر کس که صدای آن‌ها برسد، عقلش را در راه ناز و کرشمه آن‌ها گم می‌کند.

نکته ادبی: تاثیرگذاری صدای زنان.

ز لعل و ز در گردن و گوش پر لب از لعل کانی و دندان ز در

گوش و گردنشان پر از لعل و مروارید است؛ لب‌هایشان مانند لعل معدنی و دندان‌هایشان مانند مروارید است.

نکته ادبی: توصیه به زیبایی صورت با استفاده از استعاره‌های جواهر.

ندانم چه افسون فرو خوانده اند کز آشوب شهوت جدا مانده اند

نمی‌دانم چه جادویی بر وجودشان خوانده‌اند که از هیاهو و آشوبِ شهوت و خواهش‌های نفسانی مصون مانده‌اند.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای طلسم و جادو است که برای ایجادِ حالتی خاص در افراد به کار رفته است.

ندارند زیر سپهر کبود رفیقی بجز باده و بانگ رود

در زیر این آسمان کبود، هیچ همدم و رفیقی جز باده و صدای ساز و آواز ندارند.

نکته ادبی: رود در متون کهن به معنای سازِ زهی (مانند چنگ یا بربط) است، نه به معنای جریان آب.

زن پاک پیوند فرمان روا برایشان فرو بسته دارد هوا

آن زنِ پاک‌دامن که صاحب فرمان و قدرت است، هوای نفس را برای اطرافیانش بسته و محدود کرده است.

نکته ادبی: هوا در اینجا کنایه از خواهش‌های نفسانی و میل به لذت‌های مادی است.

صنمخانه ها دارد از قصر و کاخ بر آن لعبتان کرده درها فراخ

او در قصر و کاخ خود، صنم‌خانه‌ها (مکان‌های زیبا و آراسته) دارد و درهای آن را به روی آن زیبارویان باز گذاشته است.

نکته ادبی: لعبتان به معنای عروسک‌ها و کنایه از زنان زیباروی است.

اگر چه پس پرده دارد نشست همه روز باشد عمارت پرست

اگرچه آن بانو بیشترِ وقتِ خود را در پس پرده (اندرونی) می‌گذراند، اما تمام روز مشغول رسیدگی به کارها و عمارت است.

نکته ادبی: عمارت‌پرست بودن کنایه از رسیدگی به امور حکومتی و بناهاست.

سرائی ملوکانه دارد بلند بساطی کشیده در او ارجمند

سرای ملوکانه و باشکوهی دارد و در آن بساطی ارزشمند گسترده است.

نکته ادبی: سرای ملوکانه به معنای محل سکونت پادشاهی است.

ز بلور تختی برانگیخته به خروار گوهر بر او ریخته

تختی از جنس بلور ساخته و بر آن کوهی از جواهرات انباشته است.

نکته ادبی: تخت بلور نشان‌دهنده رفاه و شکوهِ مادی در ادبیات حماسی است.

ز بس شبچراغ آن گرانمایه گاه به شب چون چراغست و رخشنده ماه

به دلیل وجودِ شب‌چراغ‌های فراوان در آن مکان ارزشمند، شب‌های آنجا همچون روز روشن و درخشان است.

نکته ادبی: شب‌چراغ سنگی است که در ادبیات کهن می‌گویند در شب نورافشانی می‌کند.

نشیند بر آن تخت هر بامداد کند شکر بر آفریننده یاد

هر صبح بر آن تخت می‌نشیند و به شکرگزاری پروردگار می‌پردازد.

نکته ادبی: بامداد کنایه از آغازِ روز است که زمان نیایشِ اوست.

عروسانه او کرده بر تخت جای عروسان دیگر به خدمت به پای

او همچون عروسی بر تخت جای می‌گیرد و دیگر زیبارویان برای خدمت‌گزاری نزد او ایستاده‌اند.

نکته ادبی: عروسانه در اینجا به معنای با شکوه و زیباییِ بسیار است.

شب و روز با باده و بانگ رود تماشا کنان زیر چرخ کبود

او شب و روز خود را با شراب و موسیقی و تماشای جهان در زیر این آسمان سپری می‌کند.

نکته ادبی: چرخ کبود استعاره از آسمان است.

گذشت از پرستیدن کردگار بجز خواب و خوردن ندارند کار

اما با وجود این همه بزم، او از پرستش پروردگار غافل نیست و برای اطرافیانش نیز کاری جز خوردن و خوابیدن باقی نگذاشته است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده تضاد میانِ زندگیِ ظاهری و درونیِ اوست.

زن کاردان با همه کاخ و گنج ز طاعت نهد بر تن خویش رنج

آن زنِ کاردان، با وجود داشتنِ کاخ و گنج فراوان، باز هم به طاعت و عبادت خدا بر تنِ خود سختی می‌دهد.

نکته ادبی: طاعت به معنای بندگی و عبادت است.

ز پرهیزگاری که دارد سرشت نخسبد در آن خانهٔ چون بهشت

به دلیل پرهیزگاریِ ذاتی‌اش، حتی در آن خانه که همچون بهشت است، باز هم آسوده نمی‌خوابد (و به عبادت می‌پردازد).

نکته ادبی: خانه چون بهشت کنایه از قصری است که تمامِ وسایلِ آسایش در آن فراهم است.

دگر خانه دارد ز سنگ رخام شب آنجا رود ماه تنها خرام

خانه دیگری از سنگ مرمر دارد که شب‌ها به تنهایی به آنجا می‌رود.

نکته ادبی: رخام به معنای سنگ مرمر است.

در آنخانه آن شمع گیتی فروز خدا را پرستش کند تا بروز

در آن خانه، آن بانوی درخشان (شمع گیتی‌فروز)، تا صبح به پرستش خداوند مشغول است.

نکته ادبی: شمع گیتی‌فروز استعاره از ملکه است که همچون شمعی در جهان می‌درخشد.

به مقدار آن سر درآرد به خواب که مرغی برون آورد سر ز آب

به اندازه‌ای که مرغی سر از آب بیرون بیاورد (لحظه‌ای بسیار کوتاه)، به خواب می‌رود.

نکته ادبی: این یک تمثیل از خوابِ بسیار اندک برای نشان دادنِ زهد است.

دگر باره با آن پری پیکران خورد می به آواز رامشگران

سپس دوباره نزد آن زیبارویان برمی‌گردد و با صدای نوازندگان به باده‌نوشی می‌پردازد.

نکته ادبی: پری‌پیکران کنایه از زنانِ بسیار زیباست.

شب و روز اینگونه دارد عنان به روز اینچنین چون شب آید چنان

شب و روز این‌گونه فرمانروایی می‌کند؛ روزش به بزم می‌گذرد و شبش به عبادت.

نکته ادبی: عنان به معنای افسار و کنایه از مدیریتِ زمان و زندگی است.

نه شب فارغست از پرستشگری نه روز از تماشا و جان پروری

نه شب از پرستشگری فارغ است و نه روز از تماشای زیبایی‌ها و پرورش جان.

نکته ادبی: جان‌پروری اشاره به لذت‌های روح‌بخشِ روزانه دارد.

خورند از پی او و یاران او غم کار او کارداران او

کارگزاران و خدمتکارانش، بارِ غم و کارهای او را به دوش می‌کشند تا او و یارانش در آسایش باشند.

نکته ادبی: کارداران به معنای مباشرها و مدیرانِ امور است.

شه این داستان را پسندیده داشت تمنای آن نقش نادیده داشت

پادشاه (اسکندر) این داستان را پسندید و آرزوی دیدنِ این ماجرای نادیده را در سر پروراند.

نکته ادبی: نقش نادیده کنایه از چیزی است که شنیده شده اما دیده نشده است.

نشستنگهی دید از آب و گیا به گوهر گرامیتر از کیمیا

جایی خوش آب و هوا دید که از لحاظ ارزش و زیبایی، از کیمیا نیز گران‌بها‌تر بود.

نکته ادبی: کیمیا نمادِ باارزش‌ترین چیز در ادبیات است.

در آنجای آسوده با رود و جام برآسود یک چند و شد شادکام

در آنجا با ساز و جامِ باده، مدتی استراحت کرد و شادمان شد.

نکته ادبی: آسودن در اینجا به معنای آرام گرفتن و رفع خستگی است.

چو نوشابه دانست کاورنگ شاه به فال همایون درآمد ز راه

وقتی نوشابه (ملکه) متوجه شد که سپاه شاه آمده، دانست که این آمدن به فال نیک است.

نکته ادبی: اورنگ به معنای تخت پادشاهی است.

پرستشگری را براراست کار بر اندیشهٔ پایهٔ شهریار

او کارِ عبادت و پرستشگری را به بهترین شکل برای ورود پادشاه آراست.

نکته ادبی: پایه شهریار کنایه از مقام و مرتبه پادشاه است.

فرستاد نزلی سزاوار او کمر بست بر خدمت کار او

نذری و هدیه‌ای درخورِ شأنِ پادشاه فرستاد و کمر به خدمتِ او بست.

نکته ادبی: نزل به معنای هدیه یا غذایی است که برای میهمان می‌برند.

برون از بسی چار پای گزین چه از بهر مطبخ چه از بهر زین

حیواناتِ چهارپایِ گزیده و برتری فرستاد، چه برای آشپزخانه (گوشت) و چه برای سواری.

نکته ادبی: چارپای گزین یعنی حیواناتِ با کیفیت و اصیل.

زمین خیزهائی کز آن بوم رست به رنگ و به رونق دلاویز و چست

هدیه‌هایی از محصولاتِ بومیِ آن سرزمین که رنگ و رونقِ دلاویز و زیبایی داشتند.

نکته ادبی: زمین‌خیزه کنایه از محصولات و دستاوردهایِ آن سرزمین است.

خورشهای شاهانهٔ مشگبوی طبقهای مشگ از پی دست شوی

غذاهای شاهانه که بوی مشک می‌دادند و طبق‌هایی پر از مشک برای دست‌شویی (پاکیزگی).

نکته ادبی: مشک‌بوی صفتی برای نشان دادنِ اشرافی بودنِ غذاهاست.

دگرگونه از میوه بسیار چیز ز مشگ و شکر چند خروار نیز

انواع میوه‌ها و خروارها مشک و شکر نیز همراهِ هدایا فرستاد.

نکته ادبی: شکر و مشک در ادبیات نمادِ ثروت و تجمل هستند.

می و نقل و ریحان مجلس فروز کشیدند از این نزلها چند روز

شراب و تنقلات و گل‌های خوش‌بو برای مجلس، چند روز پیاپی برای شاه فرستادند.

نکته ادبی: ریحانه در اینجا نمادِ فضای بزم و شادی است.

جداگانه نیز از پی مهتران فرستاد هر روز نزلی گران

برای بزرگانِ لشکر شاه نیز هر روز هدایای گران‌بهایی جداگانه فرستاد.

نکته ادبی: مهتران به معنای بزرگان و سرانِ سپاه است.

ز بس مردمیها که آن زن نمود زبان بر زبان هر کسش می ستود

به دلیل این همه لطف و جوانمردی که آن زن نشان داد، نامش بر سرِ زبانِ همه افتاد و ستایش شد.

نکته ادبی: مردمی به معنای جوانمردی و کرامتِ انسانی است.

ملک را به دیدار آن دلنواز زمان تا زمان بیشتر شد نیاز

اشتیاقِ شاه برای دیدنِ آن بانوی دلربا، لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.

نکته ادبی: دلنواز صفتی برای توصیفِ زیبایی و جذابیتِ ملکه است.

بدان تا خبر یابد از راز او ببیند در آن مملکت ساز او

می‌خواست از رازِ او آگاه شود و شیوه زندگی و تشکیلاتِ او را در آن سرزمین ببیند.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنای نظم و تشکیلاتِ زندگی است.

قدمگاه او بنگرد تا کجاست حکایت دروغست یا هست راست

می‌خواست بداند جایگاهِ واقعیِ او کجاست و آیا این حکایت‌ها حقیقت دارد یا دروغ است.

نکته ادبی: قدمگاه استعاره از جایگاه و منزلتِ ملکه است.

چو شبدیز را نعل زر بست روز درآمد به زین شاه گیتی فروز

روزی که اسبِ شبدیز را نعلِ زرین زد، شاهِ گیتی‌فروز بر زین نشست و راهی شد.

نکته ادبی: شبدیز نام اسبِ مشهورِ افسانه‌ای است.

به رسم رسولان براراست کار سوی نازنین شد فرستاده وار

همانند یک فرستاده، کارهای خود را آراست و به سوی آن نازنین راهی شد.

نکته ادبی: فرستاده‌وار یعنی به رسمِ دیپلماتیک و رسمی.

چو آمد به دهلیز درگه فراز زمانی برآسود از آن ترکتاز

وقتی به دهلیزِ (ورودی) بارگاهِ او رسید، مدتی از سختیِ راه استراحت کرد.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از تاخت‌وتاز و سفرِ سریع و پرشتاب است.

درو درگهی دید بر آسمان زمین بوس او هم زمین هم زمان

در آنجا بارگاهی دید که گویی تا آسمان کشیده شده بود و همگان در برابرش سرِ تعظیم فرود می‌آوردند.

نکته ادبی: زمین‌بوس کنایه از نهایتِ احترام و کرنش است.

پرستندگان زو خبر یافتند بر بانوی خویش بشتافتند

پرستندگان (خدمتکاران) از آمدنِ شاه خبردار شدند و به سوی بانوی خود شتافتند.

نکته ادبی: پرستندگان به معنای پرستش‌کنندگان نیست، بلکه به معنای خدمتکاران است.

نمودند کز درگه شاه روم کز او فرخی یافت این مرز و بوم

به ملکه گفتند که رسولی از درگاهِ شاهِ روم (که باعثِ سربلندی این سرزمین شده) آمده است.

نکته ادبی: فرخی یافتن به معنای رسیدن به سعادت و سربلندی است.

رسولی رسید است با رای و هوش پیام آوری چون خجسته سروش

رسولی با تدبیر و هوشمند آمده است؛ پیام‌آوری همچون سروشی خجسته و نیک‌بخت.

نکته ادبی: سروش در اساطیر ایرانی پیام‌آورِ آسمانی و الهی است.

ز سر تا قدم صورت بخردی پدیدار از او فره ایزدی

از سر تا پایش خرد و دانش می‌بارید و فره ایزدی (نورِ پادشاهی) در او نمایان بود.

نکته ادبی: فره ایزدی هاله نوری است که نشان‌دهنده تاییدِ الهی بر پادشاهان است.

برآراست نوشابه درگاه او به زر در گرفت آهنین راه را

نوشابه برای استقبال، درگاهِ خود را آراست و راهِ آهنین (محلِ ورود) را با زر پوشاند.

نکته ادبی: زر گرفتنِ راه کنایه از تزیینِ مسیر برای استقبالِ شاهانه است.

پریچهرگان را به صد گونه زیب صف اندر صف آراسته دل فریب

زنانِ زیبارو را با صد نوع آرایش و زیبایی، صف‌به‌صف برای استقبال آراست.

نکته ادبی: دل‌فریب صفتی برای توصیفِ زیباییِ این صفِ استقبال‌کننده است.

برآموده گوهر به مشگین کمند فرو هشته بر گوهر آگین پرند

آن زیبارویان، جواهرات را بر گیسوانِ مشکینِ خود بافته بودند و بر پارچه‌های ابریشمیِ مزین به جواهر آویخته بودند.

نکته ادبی: مشگین کمند کنایه از گیسوانِ سیاه و بلند است.

درآمد به جاوه چو طاوس باغ درفشان و خندان چو روشن چراغ

نوشابه همچون طاووسِ باغ، خندان و درخشان واردِ مجلس شد.

نکته ادبی: طاوسِ باغ استعاره از زیبایی و جلوه‌گریِ ملکه است.

بر اورنگ شاهنشهی برنشست گرفته معنبر ترنجی به دست

بر تختِ پادشاهی نشست و ترنجی خوش‌بو به دست گرفت.

نکته ادبی: معنبر یعنی خوش‌بو، همانندِ عنبر.

بفرمود کایین بجای آورند فرستاده را در سرای آورند

دستور داد تا فرستاده را طبق آیین و آداب تشریفات به درون قصر راهنمایی کنند.

نکته ادبی: آیین بجای آوردن کنایه از رعایت رسوم و تشریفات است.

وکیلان درگاه و دیوان او بجای آوریدند فرمان او

وکیلان و درباریان فرمان او را بی‌درنگ اجرا کردند.

نکته ادبی: دیوان در اینجا به معنای دستگاه اداری و محل حضور درباریان است.

فرستاده از در درآمد دلیر سوی تخت شد چون خرامنده شیر

فرستاده با دلیری و اعتماد به نفس از در وارد شد و همانند شیری خرامان به سوی تخت حرکت کرد.

نکته ادبی: خرامنده شیر اشاره به راه رفتن با وقار و هیبت دارد.

کمربند شمشیر نگشاد باز به رسم رسولان نبردش نماز

او حتی کمربند شمشیر خود را باز نکرد و طبق آیین رسمی که فرستادگان باید در برابر پادشاه تعظیم کنند، سر فرود نیاورد.

نکته ادبی: کمربند باز نکردن در حضور شاه، نشانه غرور و عدم رعایت آداب بندگی است.

نهانی در آن قصر زیبنده دید بهشتی سرائی فریبنده دید

او در دلِ خود، آن قصر زیبا را مشاهده کرد و آن را چون بهشتی فریبنده و دلربا یافت.

نکته ادبی: زیبنده به معنای آراسته و شایسته است.

پر از حور آراسته چون بهشت بساط زمین گشته عنبر سرشت

قصر آن‌قدر با حوریان و زیبایی‌ها آراسته بود که گویی بهشت است و زمین آن نیز از شدتِ خوش‌بویی به بسترِ عنبر تبدیل شده بود.

نکته ادبی: عنبر سرشت صفتی است برای توصیف خوش‌بویی بساط زمین.

ز بس گوهر گوش گوهر کشان شده چشم بیننده گوهر فشان

از شدتِ فراوانیِ جواهرات و آویزه‌های گوش که درخششی خیره‌کننده داشتند، چشمان بیننده از دیدن این‌همه زیبایی، گویی خود نیز درخشان و اشک‌بار می‌شد.

نکته ادبی: گوهر افشان استعاره از درخشش چشم بر اثر دیدن جواهرات است.

ز تابنده یاقوت و رخشنده لعل خرامنده را آتشین گشت نعل

از شدتِ تابش یاقوت‌ها و لعل‌های درخشان، گویی نعل اسبِ (یا پای) فردِ خرامنده (اسکندر) از شدت حرارت و نور، آتشین شده بود.

نکته ادبی: تغلیب و اغراق در توصیفِ کثرت جواهرات.

مگر کان و دریا بهم تاختند همه گوهر آنجا برانداختند

گویی تمام ثروت‌های معادن و دریاها دست به دست هم داده بودند تا تمام جواهرات خود را در آنجا گرد آورند.

نکته ادبی: مگر در اینجا به معنای "شاید" برای بیان تردید یا حدس است.

زن زیرک از سیرت و سان او در آن داوری شد هراسان او

بانوی زیرک (نوشابه) از رفتار و شیوه او، در آن وضعیتِ داوری و بررسی، دچار هراس و تردید شد.

نکته ادبی: سیرت و سان به معنای رفتار و منش است.

که این کاردان مرد آهسته رای چرا رسم خدمت نیارد بجای

با خود اندیشید که این فرد که بسیار باتجربه و متین به نظر می‌رسد، چرا آداب خدمت و احترام را بجای نمی‌آورد؟

نکته ادبی: کاردان به معنای مدیر و مدبر است.

در او کرد باید پژوهندگی که از ما ندارد شکوفندگی

باید در او بیشتر تحقیق و تفحص کرد، چرا که رفتار او با دیگران متفاوت است و گویی شکوهی دارد که نباید ساده از آن گذشت.

نکته ادبی: شکوفندگی در اینجا استعاره از درخشش و جلال است.

ز سر تا قدم دید در شهریار زر پخته را بر محک زد عیار

او از سر تا پای پادشاه (اسکندر) را به دقت نگریست؛ همانند زرگری که عیار طلا را بر سنگ محک می‌سنجد تا اصل را از بدل تشخیص دهد.

نکته ادبی: زر پخته بر محک زدن، کنایه از سنجشِ واقعیِ ذات و شخصیت است.

چو نیکو نگه کرد بشناختش ز تخت خود آرامگه ساختش

وقتی به دقت نگریست، او را شناخت و از (وقارِ) تختِ خودش، برای او جایگاه و استراحتی مهیا کرد.

نکته ادبی: آرامگه ساختن کنایه از احترام گذاشتن و جایگاه دادن است.

خبردار شد زو که اسکندرست نشست سر تخت را در خورست

متوجه شد که او اسکندر است و شایسته است که بر سر تخت بنشیند.

نکته ادبی: در خور یعنی سزاوار و لایق.

ز پیروزی هفت چرخ کبود بسی داد بر شاه عالم درود

او درودهای بسیاری به خاطر پیروزی‌هایش از هفت آسمان (فلک) برای شاهِ عالم (اسکندر) طلب کرد.

نکته ادبی: هفت چرخ کبود اشاره به هفت آسمان در هیئت بطلمیوسی است.

نپرسید و رخساره پر شرم کرد نخستین نمودار آزرم کرد

سؤالی نپرسید و چهره‌اش را با شرم پوشاند؛ این اولین نشانه‌ی آزرم و بزرگواری او بود.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیای توأم با احترام است.

نکرد از بنه هیچ بر وی پدید که بر قفل تو هست ما را کلید

هیچ‌چیز را از نهانِ خود آشکار نکرد که: من می‌دانم که کلیدِ قفلِ تو در دستِ من است (می‌دانم تو کیستی).

نکته ادبی: کنایه از اینکه پی به هویت او برده است.

سکندر به رسم فرستادگان نگهداشت آیین آزادگان

اسکندر نیز طبق رسم فرستادگان رفتار کرد و آیین آزادگان (بزرگ‌زادگان) را پاس داشت.

نکته ادبی: آزادگان در ادبیات کلاسیک به معنای جوانمردان و بزرگان است.

درودی پیاپی رساندش نخست فرستادگی کر د بر خود درست

ابتدا درودی پی‌درپی نثارش کرد و نقشِ فرستادگی را به خوبی ایفا کرد.

نکته ادبی: بر خود درست کردن کنایه از به خوبی انجام دادن یک نقش است.

پس آنگه گزارش گرفت از پیام که شاه جهان داور نیک نام

سپس به بیانِ پیام پرداخت؛ پیامی از جانب پادشاهِ جهان، آن داورِ خوش‌نام.

نکته ادبی: گزارش در اینجا به معنای بیان و بازگو کردن پیام است.

چنین گفت کای بانوی نامجوی ز نام آوران جهان پرده گوی

اسکندر گفت: ای بانوی نامجو، ای کسی که نام و آوازه‌ات در میان نامداران جهان پیچیده است.

نکته ادبی: پرده گوی کنایه از کسی است که شهرتش در همه جا فاش شده است.

چه افتاد کز ما عنان تافتی سوی ما یکی روز نشتافتی

چه شده است که از ما روی گرداندی و هیچ‌گاه به سوی ما نشتافتی؟

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از روی گرداندن و دوری کردن است.

زبونی چه دیدی که توسن شدی چه بیداد کردم که دشمن شدی

چه ضعفی از ما دیدی که این‌گونه سرکش شدی؟ و چه ستمی از ما سر زد که با ما دشمن شدی؟

نکته ادبی: توسن به معنای اسب سرکش و چموش است.

کجا تیغی از تیغ من تیزتر ز پیکان من آتش انگیزتر

کجا شمشیری تیزتر از شمشیر من و کجا پیکانی آتش‌انگیزتر از پیکان من سراغ داری؟

نکته ادبی: استفاده از مصراع‌های پرسشی برای تهدید غیرمستقیم.

که از من بدانکس پناه آوری همان به که سر سوی راه آوری

که بخواهی به کسی جز من پناه ببری؟ بهتر است که سر به راه شوی و تسلیم شوی.

نکته ادبی: سر سوی راه آوردن کنایه از تسلیم شدن و از درِ اطاعت درآمدن است.

به درگاه من پای خاکی کنی ز جوشیدنم ترسناکی کنی

چرا در برابر درگاه من تواضع نمی‌کنی؟ چرا از خشم و جوششِ من نمی‌ترسی؟

نکته ادبی: پای خاکی کردن کنایه از اظهار کوچکی و بندگی است.

چو من ره بدین مملکت ساختم بر او سایهٔ دولت انداختم

وقتی من به این سرزمین راه یافتم، قدرت و دولتِ خود را بر سر آن گسترانیدم.

نکته ادبی: سایه دولت انداختن کنایه از تسلط یافتن و حاکمیت است.

کمر چون نبستی به درگاه من چرا روی پیچیدی از راه من

حال که در خدمتِ من کمر نبسته‌ای، چرا از راه و رسمِ من روگردان شدی؟

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اعلام آمادگی برای خدمت است.

به میخانه و میوه زیبم دهی به نقل و به ریحان فریبم دهی

مرا با این می و میوه و نقل و ریحان سرگرم می‌کنی و می‌خواهی با این ترفندها فریبم دهی؟

نکته ادبی: اشاره به پذیرایی‌های مجلل نوشابه برای غافل کردن اسکندر.

پذیرفته شد آنچه کردی نخست پذیرا شو اکنون برای درست

آنچه در ابتدا انجام دادی پذیرفته شد، اما اکنون برای تداومِ دوستی، راهِ درست را بپذیر.

نکته ادبی: پذیرا شدن به معنای قبول کردن و تسلیم شدن است.

مرا دیدن تو به فرهنگ و رای همایون تر آمد ز فر همای

دیدن تو برای من، از نظرِ فرهنگ و عقل، فرخنده‌تر و مبارک‌تر از دیدنِ فرِ همای (پرنده سعادت) است.

نکته ادبی: هما نماد سعادت و پادشاهی در فرهنگ ایرانی است.

چنان کن که فردا به هنگام بار خرامی سوی درگه شهریار

کاری کن که فردا به هنگام بار عام، به درگاهِ پادشاه بیایی و حضور پیدا کنی.

نکته ادبی: بار عام زمانی بود که پادشاه به دیدار عموم مردم یا فرستادگان می‌رفت.

شهنشه چو بگزارد پیغام خویش به امید پاسخ سرافکند پیش

پادشاه (اسکندر) چون پیام خود را رساند، به امید شنیدن پاسخ، سر به زیر افکند.

نکته ادبی: سرافکندن کنایه از انتظار کشیدن و ادب است.

به پاسخ نمودن زن هوشمند ز یاقوت سر بسته بگشاد بند

بانوی هوشمند برای پاسخ دادن، لب‌های یاقوتی‌اش را گشود.

نکته ادبی: یاقوت استعاره از لب‌های سرخ و زیباست.

که آباد بر چون تو شاه دلیر که پیغام خود گزارد چو شیر

گفت: آباد باشد پادشاه دلیری چون تو، که پیام خود را چنین شیرافکن و پرصلابت بیان کرد.

نکته ادبی: گزاردن در اینجا به معنای بیان کردن است.

چنان آیدم در دل ای پهلوان که با این سرو سایه خسروان

ای پهلوان، چنین به دلم می‌افتد که تو تنها یک فرستاده نیستی، بلکه خودِ پادشاهی با این شکوه و جلال.

نکته ادبی: سرو سایه خسروان کنایه از بزرگی و سروری است.

میانجی نی شاه آزاده ای فرستنده ای نه فرستاده ای

تو میانجی نیستی، بلکه خودِ پادشاه آزاده‌ای؛ تو فرستنده‌ای (که خودت آمده‌ای)، نه فرستاده‌ای که از جانبِ کسی بیایی.

نکته ادبی: پاراگراف کلیدی در تشخیص هویت اسکندر توسط نوشابه.

پیام تو چون تیغ گردن زند کرا زهره کاین تیغ بر من زند

پیام تو چنان برنده‌ است که گویی گردن می‌زند؛ چه کسی جرأت دارد که چنین تیغی را به سوی من نشانه رود؟

نکته ادبی: زهره داشتن به معنای جرأت داشتن است.

ولیکن چو شه تیغ بازی کند سر تیغ او سرفرازی کند

اما وقتی پادشاه با تیغِ زبان بازی می‌کند، سرِ این تیغ، نشانه‌ی سرفرازی و بزرگی اوست.

نکته ادبی: تیغ‌بازی کنایه از سخنوری و تهدیدهای کلامی است.

ز تیغ سکندر چه رانی سخن سکندر توئی چاره خویش کن

از تیغِ اسکندر سخن می‌گویی؟ خودِ اسکندر تویی، پس چاره‌ی کار خود را کن (چرا از زبان دیگری حرف می‌زنی؟).

نکته ادبی: فاش کردن هویت اسکندر توسط نوشابه.

مرا خواندی و خود به دام آمدی نظر پخته تر کن که خام آمدی

مرا به درگاهت فراخواندی و خودت در دامِ من افتادی؛ نگاهت را پخته‌تر کن، چرا که در این دیدار، خام عمل کردی.

نکته ادبی: خام آمدن کنایه از بی‌تجربگی در این ترفند است.

فرستادت اقبال من پیش من زهی طالع دولت اندیش من

اقبالِ من، فرستاده‌ات را به پیش من آورد؛ آفرین بر این طالع و دولتِ اندیشمندِ من.

نکته ادبی: اقبال به معنای بخت و طالع بلند است.

جهاندار گفت ای سزاوار تخت پژوهش مکن جز به فرمان پخت

اسکندر گفت: ای بانوی سزاوارِ تخت، جز به فرمانِ پخته و سنجیده، کاری مکن.

نکته ادبی: پژوهش به معنای تفکر و سنجش است.

سکندر محیط است و من جوی آب منه تهمت سایه بر آفتاب

اسکندر همچون اقیانوس است و من همچون جوی آب؛ به خورشید (اسکندر) تهمت سایه زدن مزن.

نکته ادبی: محیط استعاره از گستردگی و قدرت اسکندر است.

مرا چون نهی بر عیار کسی که باشد چو من پاسبانش بسی

مرا با چه عیاری می‌سنجی؟ کسی که مانند من پاسبانان و یاوران بسیاری دارد.

نکته ادبی: پاسبان کنایه از ارتش و قدرت نظامی است.

دل خود ز بد عهدی آزاد کن وزین خوبتر شاه را یاد کن

دل خود را از بدعهدی رها کن و این بار با نگاهی بهتر و شایسته‌تر، پادشاه را یاد کن.

نکته ادبی: بد عهدی در اینجا اشاره به نافرمانی نوشابه است.

سکندر چه گوئی چنان بی کسست که حمال پیغام او او بسست

چرا می‌گویی اسکندر بی‌کس است؟ همین که او خود حاملِ پیام خویش است، برایش کافی است.

نکته ادبی: حمال پیغام کنایه از فرستاده است.

به درگاه او بیش از آنست مرد که او را قدم رنجه بایست کرد

در درگاهِ او آن‌قدر مردانِ بزرگ وجود دارند که نیاز نبود او خود قدم رنجه کند و بیاید.

نکته ادبی: قدم رنجه کردن کنایه از آمدنِ بزرگوارانه است.

دگر باره نوشابهٔ هوشمند ز نوشین لب خویش بگشاد بند

دگر بار نوشابه‌ی هوشمند، از لب‌های نوشین و شیرین خود، سخنی دیگر آغاز کرد.

نکته ادبی: نوشین‌لب کنایه از زیبا‌سخنی و شیرین‌زبانی است.

کزین بیش بر دل فریبی مباش به ناراستی یک رکیبی مباش

بیش از این با دلِ من فریب‌کاری نکن و دورویی پیشه مکن.

نکته ادبی: رکیب به معنای کسی است که بر دو مرکب سوار است (کنایه از دو رنگی و دورویی).

ستیزه میاور درین داوری که پیداست نامت به نام آوری

در این بحث و گفتگو، ستیزه‌جویی نکن، چرا که شهرت و نام تو (به عنوان فاتح) برای من آشکار شده است.

نکته ادبی: نام‌آوری در اینجا به معنای شهرت و آوازه است.

پیامت بزرگست و نامت بزرگ نهفته مکن شیر در چرم گرگ

تو پیام‌آور بزرگی هستی و خودت نیز بزرگی؛ پس شیرِ وجودت را در پوستینِ گرگ (لباس حقیر) پنهان نکن.

نکته ادبی: استعاره از آشکار کردن هویت واقعی.

فرستاده را نیست آن دسترس که با ما به تندی برآرد نفس

شأنِ فرستاده و سفیر این نیست که با ما به تندی و گستاخی سخن بگوید.

نکته ادبی: برآوردنِ نفس به تندی، کنایه از جسارت و گستاخی است.

نه جباری خویش را کم کند نه در پیش ما پشت را خم کند

نه یک انسانِ جبار و قدرتمند خود را خوار می‌کند و نه در برابر ما سر فرود می‌آورد (پس تو چرا این‌گونه رفتار می‌کنی؟).

نکته ادبی: اشاره به شأن پادشاهی اسکندر که با تندیِ ظاهری‌اش همخوانی ندارد.

درآید به تندی و خون خوارگی بجز شه کرا باشد این یارگی

اینکه کسی با تندی و خشونت سخن بگوید و خون‌خوارگی نشان دهد، تنها شایسته‌ی پادشاه است؛ تو چرا چنین می‌کنی؟

نکته ادبی: یارگی به معنای جرأت و جسارت است.

جز اینم نشانهای پوشیده هست کزو راز پوشیده آید به دست

من نشانه‌ها و مدارکِ پنهان دیگری نیز دارم که به کمک آن‌ها اسرارِ ناگفته را کشف می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به شبکه جاسوسی و اطلاعاتی ملکه.

جوابش چنان داد شاه دلیر که ناید ز روباه پیغام شیر

اسکندرِ دلاور چنان پاسخِ محکمی به او داد که گویی از یک روباه، پیغامِ شیر انتظار نمی‌رود (او سعی کرد خود را بی اطلاع نشان دهد).

نکته ادبی: تمثیل روباه و شیر برای تضاد میان حقیقت و فریب.

اگر من به چشم تو نام آورم سکندر نیم زو پیام آورم

اگر من در نظر تو مشهور هستم، من اسکندر نیستم و از سوی او پیامی نیاورده‌ام.

نکته ادبی: انکارِ هویت برای حفظِ خفا.

مرا با پیام بزرگان چکار تصرف نیابد درین پرده بار

من با پیام‌های پادشاهان کاری ندارم و در این ماجرا هیچ دخالتی ندارم.

نکته ادبی: پرده در اینجا کنایه از ماجرای سیاسی و سری است.

اگر تندیی زیر پیغام هست تو دانی و آن کس که این نقش بست

اگر در این پیامِ من تندی و خشنی وجود دارد، تو خود می‌دانی و آن کسی که این نامه را نوشته و مُهر کرده است.

نکته ادبی: نقش بستن کنایه از مُهر و امضای نامه.

اگر در میانجی دلیر آمدم نه از روبه از نزد شیر آمدم

اگر من در این میانجی‌گری با جرأت و جسارت سخن گفتم، بدان که از سوی یک آدمِ ضعیف (روباه) نیامده‌ام، بلکه از جانبِ پادشاهی بزرگ (شیر) آمده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از نسبت دادن خود به یک قدرت بزرگ برای توجیه تندی.

در آیین شاهان و رسم کیان پیام آوران ایمنند از زیان

بر اساسِ رسمِ پادشاهان، پیام‌آوران همیشه از گزند و آسیب در امان هستند.

نکته ادبی: اشاره به مصونیت دیپلماتیک سفرا.

چو پیغام شه با تو کردم پدید مزن پره قفل را بر کلید

حالا که پیغامِ شاه را به تو رساندم، بر این کلیدِ ماجرا قفل نزن (مانع‌تراشی نکن).

نکته ادبی: مزن پره قفل را بر کلید، استعاره از کارشکنی.

جوابم بفرمای گفتن به راز که تازه نوردم سوی خانه باز

پاسخِ این نامه را به من بده تا بتوانم با خیال راحت به خانه‌ام بازگردم.

نکته ادبی: تازه نو شدن به معنای بازگشتن و عزیمت است.

بر آشفت نوشابه زان شیر دل که پوشید خورشید را زیر گل

نوشابه از شنیدنِ سخنِ آن شیرمرد برآشفت، چرا که او تلاش می‌کرد حقیقتِ روشن (خورشید) را پنهان کند (زیر گل بگیرد).

نکته ادبی: پوشاندن خورشید زیر گل، کنایه از تلاش بیهوده برای پنهان کردن حقیقت.

محابا رها کرد و شد گرم خیز زبان کرد بر پاسخ شاه تیز

ملکه خویشتن‌داری را کنار گذاشت و با تندی و قاطعیت، زبان به پاسخِ اسکندر گشود.

نکته ادبی: محابا به معنای ملاحظه و پروا است.

که با من چه سودست کوشیدنت به گل روی خورشید پوشیدنت

به او گفت: فایده‌ی این تلاشِ تو برای پنهان‌کاری چیست؟ مثل این است که بخواهی نورِ خورشید را با خاک بپوشانی (و این امری محال است).

نکته ادبی: تمثیل خورشید و گل برای آشکار بودن حقیقت.

بفرمود کارد کنیزی دوان حریری بر او پیکر خسروان

نوشابه به کنیزی دستور داد تا به سرعت پارچه‌ای حریر که تصویر پادشاهان بر آن نقش بسته بود، بیاورد.

نکته ادبی: پیکر خسروان، اشاره به نقاشی چهره پادشاهان.

یکی گوشه از شقه آن حریر بدو داد کین نقش بر دست گیر

گوشه‌ای از آن حریر را به اسکندر داد و گفت: این تصویر را در دست بگیر.

نکته ادبی: نقش به معنای صورت و تصویر است.

ببین تا نشان رخ کیست این در این کارگاه از پی چیست این

نگاه کن و ببین این تصویرِ چه کسی است و چرا در این کارگاهِ جهان وجود دارد.

نکته ادبی: کارگاه کنایه از دنیا و هستی است.

اگر پیکر تست چندین مکوش به ابروی خویش آسمان را مپوش

اگر این تصویرِ توست، دیگر تلاش بیهوده نکن؛ سعی نکن با ابروانِ خود، آسمان را بپوشانی (حقیقت را انکار کنی).

نکته ادبی: کنایه از ناتوانی انسان در تغییر واقعیت.

سکندر به فرمان او ساز کرد حریر نوشته ز هم باز کرد

اسکندر به دستور او عمل کرد و آن پارچه‌ی حریر را باز کرد.

نکته ادبی: ساز کرد به معنای انجام داد و آماده کرد.

به عینه درو صورت خویش دید ولایت به دست بداندیش دید

او دقیقاً صورتِ خودش را در آن دید و فهمید که سرزمینِ او (و هویتش) نزدِ دشمنِ باهوش آشکار شده است.

نکته ادبی: بداندیش در اینجا به معنای دشمنِ زیرک است.

ستیزه در آن کار نامد صواب فرو ماند یک بارگی در جواب

دیگر ستیزه و انکار در آن شرایط درست نبود و اسکندر کاملاً در پاسخ دادن درمانده شد.

نکته ادبی: درماندن به معنای ناتوانی در تکلم یا پاسخ است.

بترسید و شد رنگ رویش چو کاه به دارای خود بر خود را پناه

ترسید و رنگ از چهره‌اش پرید و با خود پناه گرفت.

نکته ادبی: چو کاه شدن، تشبیه برای ترس و رنگ‌پریدگی.

چو دانست نوشابه کان تند شیر هراسان شد از تندی آمد به زیر

وقتی نوشابه دید که آن شیرِ پرخاشگر (اسکندر) ترسیده است، از تندیِ خود کاست و آرام شد.

نکته ادبی: شیر کنایه از دلیری و جسارت است.

بدو گفت کی خسرو کامگار بسی بازی آرد چنین روزگار

به او گفت: ای پادشاهِ پیروز، روزگار بازی‌های عجیبی دارد.

نکته ادبی: خسرو کامگار، لقب پادشاه پیروز.

میندیش و مهر مرا بیش دان همان خانه را خانه خویش دان

نترس و من را دوست و همراهِ خود بدان و این خانه را مانندِ خانه‌ی خودت فرض کن.

نکته ادبی: مهر به معنای دوستی و مودت است.

ترا من کنیزی پرستنده ام هم آنجا هم اینجا یکی بنده ام

من مثلِ یک کنیزِ پرستنده در کنارِ تو هستم؛ چه اینجا باشم و چه آنجا، بنده و همراهِ توام.

نکته ادبی: تواضعِ ملکه پس از پیروزی بر حریف.

به تونقش تو زان نمودم نخست که تا نقش من بر تو گردد درست

من آن نقش (تصویر) را به تو نشان دادم تا تو بفهمی که من تو را کاملاً می‌شناسم.

نکته ادبی: درست شدنِ نقش، کنایه از واقعی بودنِ شناخت.

اگر چه زنم زن سیر نیستم ز حال جهان بی خبر نیستم

اگرچه من یک زن هستم، اما از احوال و اتفاقاتِ جهان بی‌خبر نیستم.

نکته ادبی: زنم زن سیر نیستم، عبارت ادبی برای تأکید بر هوشمندیِ زنانه.

منم شیر زن گر توئی شیر مرد چه ماده چه نر شیر وقت نبرد

من نیز شیرِ زن هستم، همان‌طور که تو شیرِ مرد هستی؛ در وقتِ نبرد، شیر چه ماده باشد چه نر، شیر است.

نکته ادبی: تأکید بر برابریِ دلاوری فارغ از جنسیت.

چو بر جوشم از خشم چون تند میغ در آب آتش انگیزم از دود تیغ

وقتی از خشم مانند ابرِ تندِ طوفانی به خروش بیایم، با شعله‌ی شمشیرم در دلِ آب هم آتش به پا می‌کنم.

نکته ادبی: مبالغه برای توصیف قدرت جنگاوری ملکه.

کفلگاه شیران برآرم به داغ ز پیه نهنگان فروزم چراغ

من چنان جنگاورم که می‌توانم شیران را داغ‌دار کنم و از پیهِ نهنگان چراغ روشن کنم (شکست‌ناپذیرم).

نکته ادبی: استعارات اغراق‌آمیز برای قدرتِ بی‌نظیر.

ز مهرم مکش سوی پیکار خویش گرفته مزن بر گرفتار خویش

از سرِ مهر و دوستی، مرا به میدان جنگ نکش؛ کسی را که گرفتارِ توست، آزار مده.

نکته ادبی: اشاره به اینکه دوستی بهتر از جنگ است.

منه خار تا در نیفتی به خار رهاننده شو تا شوی رستگار

موانع (خار) ایجاد نکن تا خودت در آن نیفتی، بلکه راهِ رهایی را نشان بده تا عاقبت به خیر شوی.

نکته ادبی: استعاره از خار برای مشکلات و موانع.

تو آنگه که بر من شوی دست یاب زنی بیوه را داه باشی جواب

تو آن‌گاه که بر من پیروز شوی، تازه می‌توانی به یک زن بیوه پاسخ بدهی (پیروزی بر زن افتخار نیست).

نکته ادبی: کنایه از بی‌ارزش بودنِ پیروزی بر ضعیف‌تر.

من ار بر تو چربم به هنگام کین بوم قایم انداز روی زمین

اگر من در میدانِ نبرد از تو قوی‌تر باشم، تو را به خاک می‌اندازم.

نکته ادبی: چربم به معنای برتری یافتن است.

درین هم نبردی چو روباه و گرگ تو سر کوچک آیی و من سر بزرگ

در این نبردِ روباه و گرگ، تو کوچک‌تری و من بزرگ‌ترم (در این قیاس، من برترم).

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن برتری در هوش و میدان.

چنین آمدست از نقیبان پیر که با هیچ ناداشت کشتی مگیر

از بزرگان و خردمندانِ پیشین نقل شده است که با کسی که هنوز او را نشناخته‌ای، درگیر نشو.

نکته ادبی: نقیبان به معنای سران و بزرگان است.

که بر جهد آن گز تو چیزی کند بکوشد به جان تا ترا بفکند

زیرا آن شخص اگر فرصتی پیدا کند، تمامِ تلاشش را می‌کند تا تو را شکست دهد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورت احتیاط در روابط.

تنم گر چه هست از مقیمان شهر دلم نیست غافل ز شاهان دهر

اگرچه جسمِ من در این شهر است، اما دلم از احوالِ پادشاهانِ جهان غافل نیست.

نکته ادبی: تضادِ ظاهر و باطن برای نشان دادنِ آگاهیِ وسیع.

ز هندوستان تا بیابان روم ز ویران زمین تا به آباد بوم

از هندوستان تا بیابان‌ها و از سرزمین‌های ویران تا آباد، همه جا را زیر نظر دارم.

نکته ادبی: اشاره به گستره‌ی نفوذ اطلاعاتی ملکه.

فرستاده ام سوی هر کشوری فراست شناسی و صورتگری

من به هر کشوری جاسوس و نقاشِ ماهری فرستاده‌ام.

نکته ادبی: فراست‌شناسی، تخصص در شناختِ چهره و نیت.

بدان تا ز شاهان اقلیم گیر کند صورت هر کسی بر حریر

تا از پادشاهانِ هر سرزمین، تصویری بر روی حریر بکشند.

نکته ادبی: اقلیم‌گیر به معنای پادشاه و فاتح.

نگارندهٔ صورت از هر دیار سرانجام نزد من آرد نگار

هر نقاشی که چهره‌ای را می‌کشد، سرانجام آن را نزدِ من می‌آورد.

نکته ادبی: نگارنده به معنای نقاش است.

چو آرند صورت به نزدیک من در او بنگرد رای باریک من

وقتی آن تصویر را نزدِ من می‌آورند، با رأی و اندیشه‌ی دقیقِ خودم به آن می‌نگرم.

نکته ادبی: رایِ باریک به معنای اندیشه‌ی دقیق و ظریف‌بین.

گوا خواهم آن نقش را در نبشت ز هر کس که این از که دارد سرشت

من از آن نقاش می‌پرسم که این تصویر متعلق به کیست و اصالتِ آن را جویا می‌شوم.

نکته ادبی: نبشت به معنای پرس‌وجو و تحقیق است.

چو گویند نقش فلان پادشاست پذیرم که آن نقش نقشیست راست

و وقتی می‌گویند که این تصویرِ فلان پادشاه است، آن را به عنوان یک حقیقت می‌پذیرم.

نکته ادبی: پذیرشِ واقعیت بر اساس شواهد.

پس از ناخن پای تا فرق سر گمارم بهر صورتی بر نظر

من از نوک ناخن پا تا فرق سر، هر کسی را به دقت می‌نگرم و ظاهرش را تحلیل می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به علم فراست یا چهره‌شناسی که در ادبیات کهن جایگاه ویژه‌ای داشته است.

ز هر سال خوردی و هر تازه ای بگیرم به قدر وی اندازه ای

هر کس را که می‌بینم، بر اساس ویژگی‌های ظاهری و رفتاری‌اش، به اندازه ارزش و ظرفیتش ارزیابی می‌کنم.

نکته ادبی: سال‌خوردی در اینجا به معنای کهن‌سال بودن نیست، بلکه به معنای دیدنِ هر کس در زمانِ خود یا مواجهه با هر تجربه است.

بد و نیک هر صورتی از قیاس شناسم که هستم فراست شناس

خوب و بد هر فردی را از روی ظواهر و قیاس می‌فهمم، چرا که من در شناختِ انسان‌ها صاحب فراست و تخصص هستم.

نکته ادبی: فراست به معنای زیرکی و تیزهوشی در شناخت نهان از روی عیان است.

شب و روز بی چاره سازی نیم درین پرده با خود به بازی نیم

من کسی نیستم که شب و روز بی‌هدف و بدون چاره‌جویی سپری کنم و در این جهان با سرنوشتِ خود بازی نمی‌کنم.

نکته ادبی: پرده در اینجا به معنای جهان هستی یا صحنه روزگار است.

ترازوی همت روان می کنم سبک سنگن خسروان می کنم

ترازوی عدالت و همت خود را به کار می‌گیرم و بزرگان و پادشاهان را با معیارهای سنجیده، وزن می‌کنم.

نکته ادبی: ترازوی همت استعاره از قضاوت و سنجش عقلانی است.

ز هر نقش کان یافتم بر پرند خیال تو آمد مرا دلپسند

از میان تمام چهره‌هایی که بر پرده خیال دیدم، صورت و سیمای تو برایم دل‌نشین‌ترین بوده است.

نکته ادبی: پرند نوعی پارچه ابریشمی نفیس است که کنایه از زیبایی و لطافت تصویر است.

که با جان به مهر آشنائی دهد برآزرم خسرو گوائی دهد

چرا که سیمای تو نشان از مهری دارد که با جان پیوند خورده و گواهی بر اصالت و نجابتِ توست.

نکته ادبی: برآزرم به معنای با حیا و شرم بودن است.

چو گفت این سخن به اسکندر دلیر ز تخت گرانمایه آمد به زیر

وقتی نوشابه این سخنان را به اسکندرِ دلیر گفت، او از تختِ گران‌بهای خود پایین آمد.

نکته ادبی: فعل آمد به زیر کنایه از تواضع و احترام اسکندر است.

فرو ماند شه را در آن دستگاه که یک تخت را برنتابد دو شاه

اسکندر در آن موقعیت متحیر ماند، چرا که در یک مکان و بر یک تخت، نمی‌توان دو پادشاه حضور داشته باشند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل معروف که دو پادشاه در یک اقلیم نگنجند.

نبینی دو شاهست شطرنج را که بر هر دلی نو کند رنج را

مگر نمی‌بینی که در بازی شطرنج دو شاه وجود دارند که برای هر دلی رنج و نگرانیِ تازه‌ای به همراه می‌آورند؟

نکته ادبی: استعاره از بازی شطرنج که تقابل دو قدرت را نشان می‌دهد.

پریچهره چون از سر تخت خویش فرود آمد و خدمت آورد پیش

آن بانوی پری‌چهره وقتی از تخت خود پایین آمد، با فروتنی خدمت کرد و احترام به جای آورد.

نکته ادبی: پری‌چهره استعاره از زیبایی خارق‌العاده اوست.

عروسانه بر کرسی زر نشست شهنشاه را گشت پایین پرست

او مانند عروس بر کرسی زرین نشست و پادشاه بزرگ (اسکندر) مطیع و شیفته‌ی او شد.

نکته ادبی: پایین‌پرست در اینجا کنایه از فروتنی و تسلیم شدن در برابر عظمت روحی اوست.

شه از شرم آن ماهی چون نهنگ چو زرافه از رنگ می شد به رنگ

اسکندر از شرم و هیبت آن بانوی زیبا، مانند آفتاب‌پرست مدام رنگ عوض می‌کرد.

نکته ادبی: زرافه در متون کهن گاه به معنای حیوانی رنگارنگ یا آفتاب‌پرست به کار رفته است.

به دل گفت کاین کاردان گر زنست به فرهنگ مردی دلش روشنست

اسکندر با خود گفت: اگر این کاردان، زن است، خرد و مردانگی در دلش موج می‌زند.

نکته ادبی: فرهنگ در معنای کهن به معنای خرد و دانش است.

زنی کو چنین کرد و اینها کند فرشته بر او آفرینها کند

زنی که چنین رفتار خردمندانه‌ای دارد و این‌گونه عمل می‌کند، سزاوار تحسینِ فرشتگان است.

نکته ادبی: آفرین‌کردن به معنای ستایش و تحسین است.

ولی زن نباید که باشد دلیر که محکم بود کینهٔ ماده شیر

اما نباید به زن اعتماد کرد، چرا که کینه و خشمِ زن مثلِ ماده‌شیر، سرسخت و خطرناک است.

نکته ادبی: بیانگر دیدگاه‌های سنتی حاکم بر متون حماسی گذشته است.

زنان را ترازو بود سنگ زن بود سنگ مردان ترازو شکن

میزان و معیار زنان، سستی است و ترازو را می‌شکنند، اما معیار مردان، ترازوی عدالت است.

نکته ادبی: ترازو شکن کنایه از رفتارهای غیرقابل پیش‌بینی است.

زن آن به که در پرده پنهان بود که آهنگ بی پرده افغان بود

بهتر است زن در پرده‌ی حیا پنهان باشد، چرا که آشکار شدنِ بی‌پرده‌ی او باعث فتنه و فریاد می‌شود.

نکته ادبی: پرده کنایه از حجاب و حریم خصوصی است.

چه خوش گفت جمشید با رای زن که یا پرده یا گور به جای زن

جمشید چه زیبا گفت که برای زن، یا خانه‌نشینی (پرده) بهتر است یا مرگ (گور).

نکته ادبی: بازتاب نگاه تاریخی و اسطوره‌ای به جایگاه زن در دوران باستان.

مشو بر زن ایمن که زن پارساست که در بسته به گرچه دزد آشناست

به زنِ پارسا هم اطمینان نکن، چرا که دزدِ آشنا (کسی که راه را می‌داند) حتی قفلِ بسته را هم باز می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ دزدِ آشنا برای نشان دادنِ لزومِ احتیاط.

دگر باره گفت این چه کم بود گیست شفاعت درین پرده بیهوده گیست

سپس دوباره با خود اندیشید که این کار، بی‌فایده است و شفاعت و بهانه آوردن در این میان سودی ندارد.

نکته ادبی: گیست (گیاست) در اینجا به معنای بیهودگی و کارِ بی‌ثمر است.

به تلخی در اندیشه را جوش ده در افتاده ای تن فراموش ده

اندیشه‌ات را با سختی و چالش بجوشان و اگر در مشکلی افتادی، خود را به فراموشی بزن (شکیبا باش).

نکته ادبی: جوش دادن استعاره از تفکرِ عمیق و سخت‌کوشانه است.

بجای چنین دلبر مهربان که زیبا سرشتست و شیرین زبان

در مقابلِ چنین بانوی مهربانی که اصالت زیبا و زبانی شیرین دارد...

نکته ادبی: مهربان در اینجا به معنای کسی است که نیکی در سرشت دارد.

گرت دشمن کینه ور یافتی بجز سر بریدن چه بر تافتی

اگر او را دشمنِ کینه‌توز ببینی، جز تسلیم و راه چاره، چه کاری می‌توانی بکنی؟

نکته ادبی: برتافتن به معنای روی گرداندن یا انجام دادنِ کارِ دیگر است.

از اینجا اگر برکشم پای خویش نگهدارم اندازه رای خویش

اگر از اینجا قدمی عقب بگذارم، اندازه و حریمِ خردِ خود را حفظ کرده‌ام.

نکته ادبی: برکشیدنِ پا کنایه از عقب‌نشینیِ محترمانه است.

نپوشم دگر رخ چو بیگانگان نگیرم ره و رسم دیوانگان

دیگر مانند غریبه‌ها چهره‌ام را نمی‌پوشانم و راهِ دیوانگان را در پیش نمی‌گیرم.

نکته ادبی: اشاره به تعادل در رفتار و پرهیز از تندی.

دل بسته را برگشایم ز بند گره بر گره چون توانم فکند

بندهای دلِ بسته‌ام را باز می‌کنم، چرا که گره در گره انداختن بی‌فایده است.

نکته ادبی: کنایه از پیچیده‌تر نکردنِ کارها.

چو درطاس رخشنده افتاد مور رهاننده را چاره باید نه زور

وقتی مورچه‌ای در تشت می‌افتد، برای نجاتش چاره و تدبیر لازم است نه زور و قدرت.

نکته ادبی: طاس به معنای تشت یا ظرف است.

شکیبائی آرم در این رنج و تاب خیالیست گوئی که بینم به خواب

در این رنج و سختی، صبر پیشه می‌کنم، گویی این ماجراها فقط خیالی در خواب است.

نکته ادبی: شکیبایی در متون کهن ارزش اخلاقی والایی دارد.

شنیدم رسن بسته ای سوی دار برو تازگی رفت چون نوبهار

شنیدم که کسی در حالِ رفتن به سوی دارِ مجازات بود، اما چهره‌اش مانند بهار شاداب بود.

نکته ادبی: استعاره از تسلیمِ محض در برابر سرنوشت.

بپرسیدش از مهربانان یکی که خرم چرائی و عمر اندکی

یکی از دوستانش از او پرسید که چرا با اینکه عمر کوتاهی داری، چنین خرم و شادی؟

نکته ادبی: اشاره به کوتاه بودن عمر و لذت بردن از لحظه.

چنین داد پاسخ که عمر این قدر به غم بردنش چون توانم بسر

آن مرد پاسخ داد که عمر همین است، چگونه می‌توان آن را با غم سپری کرد؟

نکته ادبی: حکمتِ دم را غنیمت شمردن.

درین بود کایزد رهائیش داد در آن تیرگی روشنائیش داد

او در همین افکار بود که خداوند راهِ رهایی را به او نشان داد و در آن تاریکی، نوری پدیدار کرد.

نکته ادبی: تیرگی کنایه از بن‌بست و سختی است.

بسا قفل کو را نیابی کلید گشاینده ای ناگه آید پدید

بسا قفل‌های بسته‌ای که کلید ندارند، اما ناگهان گشاینده‌ای برای آن پیدا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به امدادهای غیبی و غیرمنتظره.

ازین در بسی گفت با خویشتن هم آخر به تسلیم در داد تن

از این سخنان بسیار با خود اندیشید و سرانجام به تسلیم و رضایت تن داد.

نکته ادبی: تسلیم در اینجا به معنای پذیرش حکمت الهی است.

تهمتن چو تنها کند ترکتاز بدو دیو را دست گردد دراز

وقتی پهلوان (تهمتن) تنها بماند و به تنهایی بتازد، دیوان (نیروهای شر) به او مسلط می‌شوند.

نکته ادبی: تهمتن لقبی برای قهرمانان بزرگ (اشاره به اسکندر در این سیاق).

مغنی چو بی پرده گوید سرود زند خنده بر بانگ وی بانگ رود

وقتی نوازنده بدون پرده و قاعده ساز بزند، صدای سازِ رود (ساز زهی) به خنده می‌افتد.

نکته ادبی: کنایه از بیراهه رفتن و از قاعده خارج شدن.

چو لختی منش را بمالید گوش نشاند آتش طیرگی را ز جوش

وقتی اسکندر اندکی به خود آمد و تأمل کرد، خشم و تاریکیِ ذهنش فرو نشست.

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از تادیبِ خود و فکر کردن است.

شکیبندگی دید درمان خویش به تسلیم دولت سرافکند پیش

او شکیبایی را درمانِ دردِ خود دید و با تسلیم در برابر سرنوشت، سرِ اطاعت فرود آورد.

نکته ادبی: سرافکندن پیش در اینجا به معنای تواضع است.

کمر بست نوشابه چون چاکران بفرمود تا آن پری پیکران

نوشابه مانند خدمتکاران کمرِ همت بست و دستور داد تا پری‌چهره‌ها (کنیزان) آماده شوند.

نکته ادبی: کمر بستن استعاره از آماده‌باش و کار و تلاش است.

ز هر گونه آرایش خوان کنند بسیچ خورشهای الوان کنند

تا سفره‌ای از انواع غذاها آماده کنند و خوراک‌های رنگارنگ ترتیب دهند.

نکته ادبی: بسیچ به معنای مهیا کردن و آماده‌سازی است.

کنیزان چون شمع برخاستند ملوکانه خوانی برآراستند

کنیزان مانند شمع در اطراف برخاستند و سفره‌ای باشکوهِ شاهانه چیدند.

نکته ادبی: تشبیه کنیزان به شمع برای درخشش و چابکی آنان.

نهادند نزلی ز غایت برون ز هر بخته ای پخته از چند گون

غذایی فراتر از تصور آوردند، از هر نوع خوراکِ پخته‌شده‌ای، چندگونه تدارک دیدند.

نکته ادبی: نزل به معنای پذیرایی و غذای مهمانی است.

رقاق تنک، گردهٔ گرد روی ز گرد سراپرده تا گرد کوی

نان‌های نازک و گرده‌های نانِ گرد، از دورِ سراپرده تا دورتادورِ کوی و برزن دیده می‌شد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ فراوانیِ غذا.

همان قرصهٔ شکر آمیخته چو کنجد بر آن گرده ها ریخته

همان نان‌های شیرین که با شکر آمیخته بود و روی آن کنجد ریخته بودند.

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ جزئیاتِ سفره برای القای شکوه.

اباهای نوشین عنبر سرشت خبر داده از خوردهای بهشت

آش‌های خوشمزه و معطر به عنبر که گویی طعمِ غذاهای بهشتی را داشتند.

نکته ادبی: عنبر سرشت کنایه از خوش‌بو بودن است.

ز بس کوههٔ گاو و ماهی چو کوه شده در زمین گاو و ماهی ستوه

از بس کوه‌های گوشتِ گاو و ماهی وجود داشت، زمین از سنگینیِ آن‌ها به ستوه آمده بود.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در وصفِ حجمِ غذا (گاو و ماهی اشاره به اسطوره‌ی نگهدارنده زمین).

ز مرغ و بره روی رنگین بساط برآورده پر مرغ وار از نشاط

روی سفره از مرغ و بره چنان چیده بودند که گویی از شدتِ نشاط، می‌خواستند پرواز کنند.

نکته ادبی: تشخیصِ جان‌بخشی به غذاها برای نشان دادنِ تازگی آن‌ها.

مصوص سرائی و ریچار نغز ز بادام و پسته برآورده مغز

غذاهای مخصوص و تنقلاتِ عالی که مغزِ بادام و پسته در آن‌ها فراوان بود.

نکته ادبی: مصوص به معنای غذای مخصوص است.

ز بس صاف پالوده عطر سای بسا مغز پالوده کامد بجای

از بس نوشیدنی‌های صاف و عطرآگین وجود داشت و مغزهای پودرشده و شیرین که آماده بود.

نکته ادبی: پالوده به معنای تصفیه شده و لطیف است.

ز لوزینهٔ خشک و حلوای تر به تنگ آمده تنگهای شکر

شیرینی‌های خشک و تر چنان فراوان بود که شکر و قندهای موجود در آنجا، از کثرت و انبوهی به تنگ آمده بودند.

نکته ادبی: لوزینه نوعی شیرینی بادامی است؛ کاربرد واژه تنگ در معنایِ انباشتگی و زیاد بودن است.

فقاع گلابی گل شکری طبرزد فشان از دم عنبری

نوشیدنی‌های گوارایِ گلابی و شربتِ گل، چنان مهیا بود که از دمِ خوشبویِ آن، غبارِ جواهرات برمی‌خاست.

نکته ادبی: فقاع نوعی نوشیدنی تخمیری و مفرح است؛ طبرزد به معنای قند و شکرِ منجمد و سخت است که استعاره از جواهرات دارد.

جدا از پی خسرو نیک بخت بساط زر افکند بالای تخت

سپس نوشابه برای پذیرایی از پادشاه نیک‌بخت، سفره‌ای زرین بر بالای تخت پهن کرد.

نکته ادبی: بساط زر، اشاره به سفره‌ای نفیس و گران‌بها دارد که نماد شکوه مهمانی است.

نهاده یکی خوان خورشید تاب بر او چار کاسه ز بلور ناب

سفره‌ای همچون خورشید تابان در برابر او گذاشت که بر روی آن، چهار کاسه از بلورِ شفاف قرار داشت.

نکته ادبی: تشبیه سفره به خورشید نشان‌دهنده درخشش و جلال آن است.

یکی از زر و دیگر از لعل پر سه دیگر ز یاقوت و چارم ز در

یکی از کاسه‌ها از طلا و دیگری از لعل، سومی از یاقوت و چهارمی از مروارید پر شده بود.

نکته ادبی: در این بیت، هویت اشیاء که همان جواهرات هستند، به عنوان خوراک معرفی شده‌اند.

چو بر مائده دستها شد دراز دهان بر خورش راه بگشاد باز

وقتی دست‌ها برای برداشتن غذا به سمت سفره دراز شد، دهان‌ها برای خوردن گشوده گشت.

نکته ادبی: آمادگی برای خوردن، مقدمه‌ای برای غافلگیریِ بعدی است.

به شه گفت نوشابه بگشای دست بخور زین خورشها که در پیش هست

نوشابه به اسکندر گفت: «دست بر سفره ببر و از این خوراک‌ها که پیش رویت نهاده‌ام، تناول کن.»

نکته ادبی: دعوتِ کنایی نوشابه، شروعِ آزمونِ هوشِ اسکندر است.

به نوشابه شه گفت کی ساده دل نوا کج مزن تا نمانی خجل

اسکندر به نوشابه گفت: «ای ساده‌دل! سخنِ بیهوده مگو که اگر رعایت نکنی، شرمسار خواهی شد.»

نکته ادبی: نوا کج زدن کنایه از سخنِ ناپخته یا رفتارِ ناهنجار گفتن است.

در این صحن یاقوت و خوان زرم همه سنگ شد سنگ را چون خورم

«در این سفره فقط یاقوت و ظرف زرین است؛ این‌ها همه سنگ هستند، چگونه می‌توانم سنگ بخورم؟»

نکته ادبی: تاکید بر تضادِ ماهیتِ جواهر و نیازِ جسمانی انسان.

چگونه خورد آدمی سنگ را طبیعت کجا خواهد این رنگ را

آدمی چطور می‌تواند سنگ بخورد؟ طبیعتِ انسانی هرگز چنین خواسته‌ای ندارد.

نکته ادبی: اشاره به فطرتِ انسان که طالبِ طعام است، نه جواهر.

طعامی بیاور که خوردن توان به رغبت برو دست کردن توان

خوراکی بیاور که قابل خوردن باشد تا بتوان با میل و رغبت به آن دست برد.

نکته ادبی: تأکید بر کاربردی بودنِ خوراک برای حفظ حیات.

بخندید نوشابه در روی شاه که چون سنگ را در گلو نیست راه

نوشابه به چهره‌ی اسکندر خندید و گفت: «چون سنگ راهی به گلو ندارد (خوراکی نیست)، پس چرا به دنبال آن هستی؟»

نکته ادبی: پاسخ رندانه نوشابه؛ او می‌گوید اگر خودت طالبِ سنگ هستی، چرا از خوردن آن تعجب می‌کنی؟

چرا از پی سنگ ناخوردنی کنی داوری های ناکردنی

چرا برای به دست آوردنِ سنگی که خوردنی نیست، این همه جدال و سختی روا می‌داری؟

نکته ادبی: نقدِ حرص و طمع پادشاهان برای کشورگشایی و غارتِ ثروت.

به چیزی چه باید برافراختن که نتوان از او طعمه ای ساختن

برای چه چیزی باید این همه تلاش کنی که نمی‌توان از آن خوراکی تهیه کرد؟

نکته ادبی: اشاره به بیهودگیِ انباشتِ ثروتِ غیرکاربردی.

چو ناخوردنی آمد این سفله سنگ درو سفلگانه چه آریم چنگ

وقتی این سنگِ حقیر، خوردنی نیست، چرا مانند آدم‌های پست به آن چنگ می‌اندازی؟

نکته ادبی: سفله به معنایِ فرومایه و پست است.

در این ره که از سنگ باید گشاد چرا سنگ بر سنگ باید نهاد

در این دنیا که باید مشکلات را با سخاوت و گشاده‌دستی حل کرد، چرا باید سنگ بر سنگ (ثروت بر ثروت) انباشت؟

نکته ادبی: کنایه از انباشتِ بیهوده ثروت که راهگشایِ زندگی نیست.

کسانی که این سنگ برداشتند نخوردند و چون سنگ بگذاشتند

کسانی که این سنگ‌ها (جواهرات) را جمع کردند، نه از آن خوردند و نه بهره بردند و عاقبت مانند همین سنگ‌ها، آن را رها کردند و رفتند.

نکته ادبی: یادآوری فناپذیریِ انسان و بی‌ارزش شدنِ ثروتِ مادی در هنگام مرگ.

تو نیز ار نه ای مرد سنگ آزمای سبک سنگ شو زانچه مانی به پای

تو نیز اگر آزموده‌ و اهلِ تشخیصِ سنگ از گوهر نیستی، پیش از آنکه در این راه (زندگی) بمانی و متوقف شوی، از طمع رها شو.

نکته ادبی: سبک سنگ شدن کنایه از رها کردن بارِ گرانِ طمع و آز است.

ز بیغارهٔ آن زن نغزگوی ز ناخورده خوان کرد شه دست شوی

اسکندر از سرزنشِ آن بانویِ خردمند و سخنور، دست از آن سفره‌ی ناخوردنی شست.

نکته ادبی: بیغاره به معنایِ سرزنش و نکوهش است.

به نوشابه گفت ای شه بانوان به از شیر مردان به توش و توان

اسکندر به نوشابه گفت: «ای بانویِ بزرگ، تو از بسیاری از مردانِ جنگجو، دانا‌تر و تواناتری.»

نکته ادبی: توش به معنای قدرت و توانایی و زاد و توشه است.

سخن نیک گفتی که جوهر پرست ز جوهر بجز سنگ نارد بدست

حقیقت گفتی که انسانِ گوهرپرست و طماع، جز سنگ و خارا چیزی به چنگ نمی‌آورد.

نکته ادبی: جوهرپرست در اینجا کنایه از انسانِ مادی‌گرا و شیفته‌ی ثروت است.

ولیک آنگه این نکته بودی درست که گوینده جوهر نجستی نخست

اما این نکته زمانی درست بود که گوینده‌ی آن (تو)، خودت در پیِ گوهر نمی‌گشتی.

نکته ادبی: اسکندر در این بیت، به ظرافت نوشابه را به چالش می‌کشد که چرا خودش دارای این همه ثروت است.

مرا گر بود گوهری بر کلاه ز گوهر بنا شد تهی تاج شاه

اگر من گوهری بر کلاهم دارم، تاجِ شاهیِ من از این گوهرها خالی شد (ارزشِ واقعیِ شاه به تاج نیست).

نکته ادبی: نقدِ ظاهرگرایی در قدرت و شکوه.

ترا کاسه و خوان پر از گوهرست ملامت نگر تا که را درخورست

کاسه و سفره‌ی تو پر از گوهر است، پس ببین که این ملامت و سرزنش سزاوار کیست.

نکته ادبی: اسکندر با زیرکی، نقدِ نوشابه را به خودِ او باز می‌گرداند.

چه باید به خوان گوهر اندوختن مرا گوهر اندازی آموختن

چه لزومی دارد که بر سرِ سفره، گوهر جمع کرد؟ تو داری به من یاد می‌دهی که گوهر (ثروت) را دور بریزم؟

نکته ادبی: گوهر انداختن به معنایِ بخشش یا دور ریختنِ ثروت است.

زدن خاک در دیدهٔ گوهری همه خانه یاقوت اسکندری

تو با این کار، خاک در چشمِ اهلِ گوهر (ثروتمندان) می‌پاشی؛ انگار تمام خانه‌ات پر از گوهرهای اسکندری است.

نکته ادبی: خاک در دیده پاشیدن کنایه از تحقیر کردن و به بازی گرفتن است.

ولیکن چو میبینم از رای خویش سخنهای تو هست بر جای خویش

اما با این حال، وقتی از نگاهِ انصاف و عقلِ خود می‌نگرم، سخنانِ تو در جایِ خود درست است.

نکته ادبی: اقرارِ اسکندر به درستیِ سخنانِ نوشابه.

هزار آفرین بر زن خوب رای که مارا به مردی شود رهنمای

هزار درود بر این بانویِ بافراست که ما را به راهِ مردانگی و حقیقت راهنمایی کرد.

نکته ادبی: خوب‌رای به معنایِ صاحبِ تدبیر و اندیشه نیک است.

زپند تو ای بانوی پیش بین زدم سکه زر چو زر بر زمین

ای بانویِ پیش‌بین، از پندِ تو چنان تحت تاثیر قرار گرفتم که سکه‌ی زر را همچون خاکی بر زمین ریختم (از مال دنیا گذشتم).

نکته ادبی: زدن سکه زر بر زمین، کنایه از بی‌ارزش شمردنِ ثروت است.

چو نوشابه آن آفرین کرد گوش زمین را ز لب کرد یاقوت نوش

وقتی نوشابه آن آفرین و تحسین را شنید، لبانش از شادی گشوده شد و لبخندی یاقوت‌فام زد.

نکته ادبی: یاقوت نوش، استعاره از لب‌های سرخ و زیباست.

بفرمود کارند خوانهای خورد همان نقلدانهای نادیده گرد

فرمان داد تا سفره‌هایی از خوراک‌های واقعی و ظروفی از غذاهای ندیده و کمیاب آوردند.

نکته ادبی: نقل‌دان کنایه از ظرف‌های پذیرایی و خوراکی است.

نخست از همه چاشنی برگرفت در آن چابکی ماند خسرو شگفت

اسکندر اول از همه چاشنی غذا را امتحان کرد و از این‌همه چابکی و تدبیرِ نوشابه شگفت‌زده شد.

نکته ادبی: چاشنی، آغازِ خوردن غذا برای نشان دادنِ رضایت است.

ز خدمت نیاسود چندانکه شاه ز خوردن بر آسود و شد سوی راه

نوشابه در پذیرایی چنان کوشید که اسکندر از خوردنِ غذا آرام گرفت و با رضایت راهیِ مسیرِ خود شد.

نکته ادبی: آسودن در اینجا به معنایِ سیر شدن و رضایت داشتن است.

به وقت شدن کرد با شاه عهد که نارد در آزار نوشابه جهد

هنگام رفتن، با شاه پیمان بست که دیگر هرگز در آزار دادنِ نوشابه تلاش نکند.

نکته ادبی: عهد بستن نشان‌دهنده‌ی پایانِ خصومت و آغازِ احترام متقابل است.

بفرمود شه تا وثیقت نبشت بدو داد و شد سوی بزم از بهشت

شاه دستور داد تا عهدنامه‌ای مکتوب بنویسند، آن را به او داد و سپس با خاطری آسوده از آن فضایِ بهشتی بیرون رفت.

نکته ادبی: وثیقت به معنایِ عهدنامه و سندِ معتبر است.

سکندر چو زان شهر شد باز جای فریب از فلک دید و فتح از خدای

اسکندر وقتی از آن شهر بازگشت، متوجه شد که پیروزی‌ها از جانب خداست و فریبِ دنیا از جانبِ فلک.

نکته ادبی: فلک در ادبیات کلاسیک نمادِ گردشِ روزگار و فریبندگیِ دنیاست.

بدان رستگاری که بودش هراس رهاننده را کرد صد ره سپاس

به خاطر آن رهایی و رستگاری که نصیبش شد و از آن هراس (جنگ) نجات یافت، صدها بار خدا را شکر کرد.

نکته ادبی: رهاننده در اینجا صفتِ خداوند است.

شب از روز رخشنده چون گوی برد چراغی برافروخت شمعی بمرد

شب، گویِ خورشید را از روزِ درخشان ربود و در مقابل، چراغی برافروخت (ماه طلوع کرد) و شمع (خورشید) خاموش شد.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به گویِ زرین و حرکتِ روز به شب.

بتاوان آن گوی زر بر سپهر بسا گوی سیمین که بنمود چهر

در مقابلِ آن خورشیدِ زرین که در آسمان رفت، بسیاری ماه‌های نقره‌فام (ماه) در آسمان چهره نمایاندند.

نکته ادبی: گوی سیمین استعاره از ماه است.

شه آسایش و خواب را کار بست دو لختی در چار دیوار بست

شاه به فکر استراحت افتاد و در خیمه‌ی خود آرام گرفت.

نکته ادبی: چاردیوار کنایه از خیمه یا محل استقرار است.

برآسود تا صبحدم بر دمید سپیدی شد اندر سیاهی پدید

استراحت کرد تا دمیدنِ صبح که روشنایی در دلِ سیاهی پدیدار شد.

نکته ادبی: اشاره به لحظه‌ی طلوع فجر.

سر از خواب نوشین برآورد شاه یکی مجلس آراست چون صبحگاه

شاه از خوابِ شیرین برخاست و مجلسی ترتیب داد که همچون صبحِ روشن، باشکوه بود.

نکته ادبی: خوابِ نوشین کنایه از خوابِ لذت‌بخش و آرام است.

که خورشید نارنج زرین بدست ترنج فلک را بدو سر شکست

خورشیدِ صبحگاهی همچون نارنجی زرین به دست آمد و تاریکیِ آسمان را از میان برد.

نکته ادبی: ترنج فلک استعاره از آسمان یا خورشید در میان آسمان است.

پری چهره نوشابه نوش بهر به فال همایون برون شد ز شهر

نوشابه که چون پری چهره‌ بود، به فالِ نیک از شهر خارج شد تا شاه را بدرقه کند.

نکته ادبی: فال همایون کنایه از شگون و میمنت است.

چو رخشنده ماهی که در وقت شام بر آید ز مشرق چو گردد تمام

مانندِ ماهِ درخشانی که در وقتِ شام از مشرق کامل و تمام‌عیار طلوع می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه نوشابه به ماه کامل برای نشان دادنِ زیبایی و جلالِ او.

کنیزان چو پروین به پیرامنش ز تارک درآموده تا دامنش

کنیزانِ او مانندِ ستاره‌ی پروین در پیرامونش بودند و از سر تا پایش را آراسته بودند.

نکته ادبی: پروین ستاره‌ای است که به صورت خوشه‌ای دیده می‌شود؛ تشبیه کنیزان به پروین، نشان از کثرت و نظم آنان دارد.

روان ماهرویان پس پشت او چو ناهید صد در یک انگشت او

ماهرویان پشت سرِ او روان بودند، گویی که ستاره ناهید در میان آن‌ها بود.

نکته ادبی: ناهید نمادِ زیبایی و موسیقی در اساطیر است.

پریرخ چو در لشگر شاه دید جهان در جهان خیل و خرگاه دید

نوشابه وقتی لشکریانِ شاه را دید، جهانی از خیلِ سربازان و خیمه‌ها را در برابر خود مشاهده کرد.

نکته ادبی: جهان در جهان کنایه از انبوهی و کثرتِ لشکر است.

ز بس پرنیانهای زرین درفش هوا گشته گلگون و صحرا بنفش

به خاطرِ فراوانیِ پرچم‌هایِ زرین‌دوز، رنگِ آسمان گلگون و رنگِ صحرا بنفش شده بود.

نکته ادبی: تصویرسازیِ رنگی از جلال و شکوهِ لشکر اسکندر.

ز بس نوبتیهای زرین نگار نمیبرد ره بر در شهریار

از بس صدایِ طبل‌هایِ زرین (نوبت‌نوازی) زیاد بود، راه بر درِ خیمه‌ی شاه بسته شده بود.

نکته ادبی: نوبتی‌ها اشاره به طبل‌هایی دارد که در دربارِ پادشاهان نواخته می‌شد.

نشان جست و آمد به درگاه شاه سر نوبتی دید بر اوج ماه

او نشان و راهِ رسیدن به درگاه شاه را جستجو کرد و به آن رسید، و بر فرازِ جایگاهِ رفیع شاه، درفشی دید که گویی با ماه برابری می‌کرد.

نکته ادبی: سر نوبتی کنایه از درفش یا جایگاهِ بلندِ نوبت‌زنی (طبل‌زنی) در دربار است.

زده بارگاهی بریشم طناب ستونش زر و میخش از سیم ناب

بارگاهی برپا بود که طناب‌هایش از ابریشم بود و ستون‌هایش از طلا و میخ‌های آن از نقره‌ی خالص ساخته شده بود.

نکته ادبی: بارگاه به معنای خیمه و سراپرده‌ی پادشاهی است؛ سیم ناب استعاره از نقره خالص است.

فرود آمد از بارگی بار خواست زمین بوس شاه جهاندار خواست

از اسبِ بارکش پیاده شد و اجازه‌ی ورود خواست و طلب کرد که به پیشگاهِ پادشاهِ جهان‌دار برسد تا زمین را به نشانه احترام ببوسد.

نکته ادبی: بارگی در اینجا به معنای اسب است.

رقیبان بارش گشادند بار درآمد به نوبتگه شهریار

نگهبانان و رقیبانِ درگاه، راه را برای او باز کردند و او به محلِ نوبت‌زنی و بارگاهِ شهریار وارد شد.

نکته ادبی: رقیبان در اینجا به معنای نگهبانان و پاسداران حریم پادشاه است.

سران جهان دید در پیشگاه سرافکنده در سایهٔ یک کلاه

او سرانِ بزرگ جهان را دید که در پیشگاهِ شاه، همگی با فروتنی و سرِ افکنده در سایه‌ی اقتدارِ یک پادشاه جمع شده‌اند.

نکته ادبی: کلاه نماد تاج و قدرت پادشاه است.

کمر بر کمر تاجداران دهر به پیش جهان جوی پیروز بهر

پادشاهانِ بزرگ دهر، همگی در برابرِ شاهی که جهان‌جو و پیروز است، با تواضع و مطیع ایستاده بودند.

نکته ادبی: کمر بر کمر کنایه از ایستادن در صف و اطاعت است.

چنان کز بسی رونق و نور و تاب شده چشم بیننده را زهره آب

چنان رونق و شکوه و نوری در آنجا بود که چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کرد و زهره‌اش را آب می‌نمود.

نکته ادبی: زهره آب شدن کنایه از نهایتِ ترس یا از دست دادنِ اختیار و هیبت‌زدگی است.

همه گشته با نقش دیوار جفت نه یارای جنبش نه آوای گفت

همه حاضران چنان ساکت و بی‌حرکت بودند که گویی نقشِ دیوارند؛ هیچ‌کس توانِ حرکت یا سخن گفتن نداشت.

نکته ادبی: نقش دیوار شدن کنایه از نهایت سکوت و بی‌حرکتی است.

عروس حصاری چو دید آن حصار بلرزید از آن درگه تنگبار

عروسِ حصار (نوشابه) وقتی آن لشکر و بارگاهِ پرشکوه را دید، از عظمتِ آن درگاهِ تنگ‌بار به لرزه افتاد.

نکته ادبی: تنگ‌بار اشاره به انبوهی و شکوهِ جمعیتی است که در آن مکان گرد آمده‌اند.

زمین بوسه داد آفرین برگرفت درو مانده آن شیر مردان شگفت

نوشابه زمین را بوسید و شاه را ستود؛ مردانِ دلاورِ سپاهِ او از دیدنِ این شکوه در شگفت مانده بودند.

نکته ادبی: شیر مردان اشاره به همراهان شاه است که تحت تأثیر فضا قرار گرفته‌اند.

بفرمود خسرو که از زر ناب یکی کرسی آرند چون آفتاب

پادشاه فرمان داد تا کرسی‌ای از طلای خالص بیاورند که همچون خورشید درخشان بود.

نکته ادبی: تشبیه کرسی به آفتاب برای بیان درخشش و جلال آن است.

عروسی چنان را نشاند از برش عروسان دیگر فراز سرش

آن عروس (نوشابه) را در کنار خود نشاند و سایرِ بانوان و عروسان دیگر را در جایگاهی بالاتر از او قرار داد.

نکته ادبی: نشاندن از برش به معنای نشاندن در کنار خود است.

بپرسید و بس مهربانی نمود بدان آمدن شادمانی نمود

شاه از او جویای احوال شد و بسیار مهربانی کرد و از آمدن او به آنجا ابراز خوشحالی نمود.

نکته ادبی: اشاره به آداب میزبانی پادشاهی.

نشیننده را چون دل آمد بجای اشارت چنان رفت با رهنمای

وقتی آن بانوی نشسته (نوشابه) آرام گرفت و دلش جای خود را یافت، شاه به راهنمای خود اشاره‌ای کرد.

نکته ادبی: دل بجای آمدن کنایه از آرام گرفتن و رفع اضطراب است.

که سالار خوان خورد خوان آورد خورشهای خوش در میان آورد

دستور داد تا مسئولِ سفره، خوانِ غذا را بیاورد و انواعِ خوراکی‌های خوش‌طعم را در میانِ مجلس نهادند.

نکته ادبی: سالار خوان به مسئولِ سفره و پذیرایی گفته می‌شود.

نخستین ز جلاب نوشین سرشت زمین گشت چون حوضهای بهشت

نخستین چیزی که آوردند، جلابِ خوش‌طعم بود که زمین را همچون حوض‌های بهشتی معطر و زیبا کرد.

نکته ادبی: جلاب نوشیدنی شیرین و معطری بوده که از گلاب و شکر می‌ساختند.

یکی جوی از آن حوض نوشین گلاب نه خسرو که شیرین ندیده به خواب

جویی از آن گلابِ خوش‌گوار جاری شد که نه خسرو و نه شیرین هرگز چنان چیزی را در خواب هم ندیده بودند.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان خسرو و شیرین برای بیانِ بی‌نظیر بودن ضیافت.

نهادند خوان آنگهی بی دریغ گراینده شد گرد عنبر به میغ

آنگاه سفره‌ی غذا را بدون دریغ گستردند و عطرِ عنبر فضای مجلس را همچون ابر فرا گرفت.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است که استعاره از گسترش عطر عنبر است.

ز هر نعمتی کاید اندر شمار فرو ریخته کوهی از هر کنار

از هر نوع نعمتی که در شمار آید و به ذهن برسد، کوهی از آن در اطراف چیده شده بود.

نکته ادبی: مبالغه در توصیف فراوانی غذاها.

حریری رقاق دو پرویزنی چو مهتاب تابنده از روشنی

نان‌های حریری و نازکی که گویی از صافی گذشته بودند و از روشنی و سفیدی مانند مهتاب می‌درخشیدند.

نکته ادبی: رقاق نانی بسیار نازک و ترد است.

همان گردهٔ نرم چون لیف خز کزو پخته شد گردهٔ گرده پز

همان نان‌های گرد و نرم که لطافتشان مانند لیفِ خز بود و گویی با مهارتِ تمام پخته شده بودند.

نکته ادبی: گرده نوعی نان گرد است.

اباهای الوان ز صد گونه بیش به خوانهای زرین نهادند پیش

خوراک‌های متنوع و رنگارنگ که بیش از صد نوع بودند، در ظروفِ زرین مقابل آنان نهادند.

نکته ادبی: ابا به معنای طعام و خورش است.

جهان را یکی خورد الوان نبود کزان خورد چیزی بران خوان نبود

در تمامِ جهان، هیچ خوراکی‌ای نبود که در آن سفره موجود نباشد.

نکته ادبی: تأکید بر شکوه و کامل بودن ضیافت.

چو خوردند چندان که آمد پسند ز جام و صراحی گشادند پند

چون به اندازه‌ای که دوست داشتند خوردند، به سراغِ جام‌های شراب و صراحی‌ها رفتند.

نکته ادبی: پند گشودن کنایه از باز کردن درِ صراحی‌ها برای نوشیدن است.

می ناب خوردند تا نیمروز چو می در ولایت شد آتش فروز

تا نیمروز شرابِ ناب نوشیدند؛ چنان‌که گویی شراب، آن سرزمین را به آتشِ سرخوشی کشیده بود.

نکته ادبی: آتش فروز کنایه از شدتِ گرمی و هیجانِ بزم است.

نشاط ابروی می پرستان گشاد ز نیروی می روی مستان گشاد

شراب، اندوه را از ابروی میگساران زدود و به خاطر نیروی آن، چهره‌های مستان باز و شادمان شد.

نکته ادبی: گشایش ابرو کنایه از رفع غم و شادی است.

پری پیکرانی بدان دلبری نشستند تا شب به رامشگری

دخترانِ زیباروی و دلربا، تا شب‌هنگام به نواختن و شادمانی مشغول بودند.

نکته ادبی: پری‌ پیکر نماد زیبایی و لطافت است.

چو شب خواست کز غم سپاه آورد منش سر سوی خوابگاه آورد

چون شب فرا رسید و تاریکیِ خود را همچون سپاهی از غم گستراند، خواب بر سرِ پادشاه چیره شد.

نکته ادبی: استعاره‌سازی شب به سپاهی غم‌افزا.

بدان لعبتان گفت سالار دهر یک امشب نباید شدن سوی شهر

آن بزرگِ جهان به آن زیبارویان گفت: امشب نباید به سمتِ شهر بازگردید.

نکته ادبی: سالار دهر اشاره به پادشاه است.

چنانست فرمان که فردا پگاه براریم بزمی ز ماهی به ماه

فرمان این است که فردا صبح، بزمی برپا کنیم که از ماه تا ماهِ دیگر (از شب تا شب دیگر) ادامه یابد.

نکته ادبی: بزمی از ماهی به ماه کنایه از تداومِ جشن و شکوهِ آن است.

به رسم فریدون و آیین کی ستانیم داد دل از رود ومی

به رسمِ پادشاهانِ باستانی همچون فریدون و کیان، می‌خواهیم با نوای رود و شراب، حقِ دلِ خود را بستانیم.

نکته ادبی: تلمیح به آیین‌های پادشاهان کهن ایران.

مگر چون برافروزد آتش ز جام شود کار ما پخته زان خون خام

شاید با افروختنِ آتشِ باده در جام، وجودِ ما که مانند خونِ خام است، پخته و کامل شود.

نکته ادبی: خون خام کنایه از ناپختگی و بی‌تجربگیِ نفس است که با شرابِ عشق یا باده کامل می‌شود.

زمانی ز شغل زمین بگذریم به مرجان پرورده جان پروریم

مدتی از کارهای زمینی و حکومتی بگذریم و به پرورشِ جان با لذت‌های جان‌بخش بپردازیم.

نکته ادبی: جان‌پروری با مرجان (استعاره از لب یا شراب سرخ) در این سیاق به کار رفته است.

فروزنده گردیم چون گل به می بدان کوره از گل برآریم خوی

بیایید همچون گلی که در شراب می‌شکفد، بدرخشیم و در این کوره (مجلس بزم)، وجودِ خود را صیقل دهیم.

نکته ادبی: کوره اشاره به گرمای مجلس شراب است که روح را تصفیه می‌کند.

زمین را به جرعه معنبر کنیم به سرشوی شادی گلی تر کنیم

زمین را با ریختنِ شراب، معطر کنیم و با شست‌وشویِ شادی، جانی تازه به گل‌ها ببخشیم.

نکته ادبی: سرشوی شادی کنایه از پاکی و طراوت است.

پریزادگان بوسه دادند خاک پریوار هم شاد و هم شرمناک

آن زیبارویانِ پری‌زاده، زمین را بوسیدند و همزمان هم شاد بودند و هم از حضورِ شاه شرمگین.

نکته ادبی: پری‌زادگان توصیفِ زیباییِ فراانسانیِ بانوانِ حاضر در بزم است.

فروزنده نوشابه در بزم شاه فروزان تر از زهره در صبحگاه

نوشابه در بزمِ شاه چنان می‌درخشید که از ستاره‌ی زهره در صبحگاه نیز درخشان‌تر بود.

نکته ادبی: تشبیه به زهره برای بیانِ نهایتِ زیبایی و درخشش.

چو شب زیور عنبرین ساز کرد سر نافهٔ مشک را باز کرد

چون شب خود را با عطرِ عنبر آراست و درِ صندوقچه‌ی مشک را گشود.

نکته ادبی: استعاره از شب به عنوانِ موجودی که عطر می‌پاشد.

شه از زلف مشگین آن دلگشای کمندی برآراست عنبر فشان

شاه از زلفِ مشکینِ آن دلبر، کمندی ساخت و عنبر افشاند.

نکته ادبی: کمندِ زلف استعاره‌ای کلاسیک از گیرایی و جذبِ عاشقان است.

مه و مشتری را به مشگین کمند فرود آورید از سپهر بلند

با آن کمندِ مشکین، ماه و مشتری (ستارگان) را از آسمانِ بلند به زیر آورد.

نکته ادبی: مبالغه در زیبایی که ستارگان را در برابرِ آن ناچیز جلوه می‌دهد.

شب جشن بود آن شب دل نواز پری پیکران چون پری جلوه ساز

آن شبِ جشن بسیار دل‌نواز بود و آن زیبارویان همانندِ پریان جلوه‌گری می‌کردند.

نکته ادبی: پری‌پیکران به معنای بسیار زیبا و لطیف.

مگر کاتشی برفروزند لعل در آتش نهند از پی شاه نعل

گویی آتشی از لعلِ سرخ برافروختند و برای شاه در میانِ آتش، نعل (کنایه از آماده‌سازی و اشتیاق) نهادند.

نکته ادبی: در آتش نعل نهادن کنایه از آمادگی برای کاری بزرگ یا هیجان‌انگیز است.

بفرمود شه آتش افروختن به رسم مغان بوی خوش سوختن

شاه دستور داد تا طبقِ رسمِ مغان، آتش روشن کنند و عود و بوی خوش بسوزانند.

نکته ادبی: رسم مغان اشاره به آیین‌های زرتشتی و آتشکده‌هاست که در ادبیاتِ کلاسیک برای توصیفِ نورافشانی بزم‌ها به کار می‌رود.

ز باده چنان آتشی پرفروخت که میخوارگان را در آن رخت سوخت

شراب چنان آتشی در مجلس برافروخت که گویی دل و جانِ می‌خوارگان را در آن شعله‌ها سوزاند.

نکته ادبی: سوختنِ رخت در اینجا کنایه از از بین رفتنِ هوشیاری و خودیتِ مستان است.

به رود و می و لهوهای دگر همی برد شب را به شادی بسر

با نوای موسیقی و نوشیدنِ شراب و سایر سرگرمی‌ها، شب را با شادی به پایان برد.

نکته ادبی: رود به معنای ساز و موسیقی است.

چو شنگرف سودند بر لاجورد سمور سیه زاد روباه زرد

هنگامی که شنگرف را بر لاجورد ساییدند (اشاره به طلوع فجر که سرخی بر آسمان کبود می‌افتد)، رنگ‌ها در هم آمیخت.

نکته ادبی: شنگرف بر لاجورد سودن استعاره‌ای بسیار زیبا برای سپیده‌دم است که سرخیِ خورشید بر آسمانِ آبی می‌نشیند.

دگر باره در جنبش آمد نشاط درآموده شد خسروانی بساط

دوباره شادی و نشاط به حرکت درآمد و بساطِ شاهانه دوباره پهن شد.

نکته ادبی: خسروانی بساط کنایه از شکوهِ بی‌نظیرِ مجلس پادشاهی است.

چمن باز نو شد به شمشاد و سرو خرامش درآمد به کبک و تذرو

چمن با شمشاد و سرو (استعاره از قامتِ موزونِ زیبارویان) تازه شد و خرامیدنِ کبک و تذرو (دختران) آغاز گشت.

نکته ادبی: تذرو پرنده‌ای زیباست که نماد زیبایی و خرامشِ بانوان است.

نواگر شدند آن پریچهرگان نوآیین بود مهر در مهرگان

آن پری‌چهره‌گان شروع به نواختن و خواندن کردند و در جشنِ مهرگان، آیینِ جدیدی از عشق برپا شد.

نکته ادبی: مهرگان از جشن‌های بزرگ باستانی است.

ز بیجاده گون بادهٔ دل فروز فشاندند بیجاده بر روی روز

با شرابِ سرخ‌رنگ، همچون عقیق، بر رویِ روز (آسمانِ سپیده‌دم) قطراتی پاشیدند.

نکته ادبی: بیجاده به معنای عقیق و سنگ‌های سرخ است که استعاره از رنگ شراب است.