خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۲ - رفتن اسکندر به جانب مغرب و زیارت کعبه

نظامی
بیا ساقی آن می که محنت برست به چون من کسی ده که محنت خورست
مگر بوی راحت به جانم دهد ز محنت زمانی امانم دهد
مبارک بود فال فرخ زدن نه بر رخ زدن بلکه شه رخ زدن
بلندی نمودن در افکندگی فراهم شدن در پراکندگی
چو شمع از درونسو جگر سوختن برونسو ز شادی برافروختن
چو عاجز شود مرد چاره سگال ز بیچارگی در گریزد به فال
کلید آرد از ریگ و سنگی به چنگ که آهن بسی خیزد از ریگ و سنگ
دری را که در غیب شد ناپدید بجز غیب دان کس نداند کلید
ز بهبود زن فال کان سود تست که به بود تو اصل بهبود تست
مرنج ار نزاری که فربه شوی چو گوئی کز این به شوم به شوی
ز ما قرعه بر کاری انداختن ز کار آفرین کارها ساختن
درین پرده کانصاف یاری دهست اگر پرده کنج نیاری بهست
دلا پرده تنگست یارم تو باش ز پرده در آن پرده دارم تو باش
گزارنده بیت غرای من که شد زیب او زیور آرای من
خبر می دهد کان جهان گیر شاه چو بر زد به گردون سر بارگاه
فرستادنی را زهر مرز بوم فرستاد با استواران به روم
چو گشت از فسون جهان بی هراس جهانرا به گشتن نگهداشت پاس
همه عالم از مژدهٔ داد او نخوردند یک قطره بی یاد او
سکندر که فرخ جهاندار بود شب و روز در کار بیدار بود
بساز جهان برد سازندگی نوائی نزد جز نوازندگی
جهان گر چه زیر کمند آمدش نکرد آنچه نادلپسند آمدش
نیازرد کس را ز گردنکشان پدید آورید ایمنی را نشان
اگر نیز پهلو زنی را بکشت ازو بهتری را قوی کرد پشت
وگر بوم و شهری ز هم برگشاد ازان به یکی شهر دیگر نهاد
زمانه جز این بود نبیند صواب که اینرا کند خوب و آنرا خراب
سکندر که کرد آن عمارت گری کجا تا کجا سد اسکندری
ز پرگار چین تا حد قیروان به درگاه او گشت پیکی روان
وثیقت طلب کرد هر سروری به زنهار خواهی ز هر کشوری
از آن تحفه ها کان بود دلفریب فرستاد هر کس به آیین و زیب
جهاندار فرمود کز مشک ناب نویسند هر جانبی را جواب
ازان پس که چندی برآمد براین سری چند زد آسمان بر زمین
خدیو جهان در جهان تاختن برآراست عزم سفر ساختن
هنرنامه های عرب خوانده بود در آن آرزو سالهامانده بود
که چون در عجم دستگاهش بود عرب نیز هندوی راهش بود
همان کعبه را نیز بیند جمال شود شاد از آن نقش فیروز فال
چو ملک عجم رام شد شاه را به ملک عرب راند بنگاه را
به خروارها گنج زر بر گرفت به عزم بیابان ره اندر گرفت
سران عرب را زر افشان او سرآورد بر خط فرمان او
چو دیدند فیروزی لشکرش عرب نیز گشتند فرمانبرش
چنان تاخت بر کشور تازیان کزو تازیان را نیامد زیان
به هر منزلی کو عنان کرد خوش همش نزل بردند و هم پیشکش
بجز خوردنیهای بایستنی همان گوسفندان شایستنی
به اندازه دسترسهای خویش کشیدند بسیار گنجینه پیش
هم از تازی اسبان صحرا نورد هم از تیغ چون آب زهرا بخورد
هم از نیزهٔ خطی سی ارش سنانش به خون یافته پرورش
شتر نیز هم ناقه هم بیسراک شتابنده چون باد و از گرد پاک
ادیم و دگر تحفه های غریب هم از جنس جوهر هم از جنس طیب
زمان تا زمان از پی جاه او کشیدند حملی به درگاه او
جهاندار کان دید بگشاد گنج به خروارها گشت پیرایه سنج
همه بادیه فرش اطلس کشید زمین زیر یاقوت شد ناپدید
سوی کعبه شد رخ برافروخته حساب مناسک در آموخته
قدم بر سر ناف عالم نهاد بسا نافه کز ناف عالم گشاد
چو پرگار گردون بر آن نقطه گاه به پای پرستش بپیموده راه
طوافی کز او نیست کس را گزیر برآورد و شد خانه را حلقه گیر
نخستین در کعبه را بوسه داد پناهنده خویش را کرد یاد
بر آن آستان زد سر خویش را خزینه بسی داد درویش را
درم دادنش بود گنج روان شتر دادنش کاروان کاروان
چو در خانه راستان کرد جای خداوند را شد پرستش نمای
همه خانه در گنج و گوهر گرفت در و بام در مشگ و عنبر گرفت
چو شرط پرستش بجای آورید ادیم یمن زیر پای آورید
یمن را برافروخت از گرد خیل چنان چون ادیم یمن را سهیل
دگر ره درآمد به ملک عراق سوی خانه خویش کرد اتفاق
بریدی درآمد چو آزادگان ز فرماندهٔ آذر آبادگان
که شاه جهان چون جهان رام کرد ستم را ز عالم تهی نام کرد
چرا کار ارمن فرو هشت سست نکرد آن بر و بوم را باز جست
به روز تو این بوم نزدیک تر چرا ماند از شام تاریک تر
به ارمن در آتش پرستی کنند دگر شاه را زیر دستی کنند
در ابخاز کردیست عادی نژاد که از رزم رستم نیارد به یاد
دوالی بنام آن سوار دلیر برآرد دوال از تن تند شیر
دلیران ارمن هواخواه او کمر بسته بر رسم و بر راه او
همه باده بر یاد او می خورند خراج ولایت بدو می برند
اگر شه نخواهد بر او تاختن ز ما خواهد این ملک پرداختن
جهاندار کاین زور بازو شنید سپه را ز بابل به ارمن کشید
فرو شست از آلایش آن بوم را پسند آمد ارمن شه روم را
برافکند از او رسم و راه بدان پرستیندن آتش موبدان
وز آنجا شبیخون بر ابخاز کرد در کین بر ابخازیان باز کرد
تبیره به غریدن افتاد باز سر نیزه با آسمان گفت راز
بهر قلعه کو داد پیغام خویش کلید در قلعه بردند پیش
دوالی سپهدار ابخاز بوم چو دانست کامد شهنشاه روم
دوال کمر بر وفا کرد چست دل روشن از کینه شاه شست
روان کرد مرکب چو کار آگهان به بوسیدن دست شاه جهان
بسی گنجهای گرانمایه برد به گنجینه داران خسرو سپرد
درآمد ز درگاه و بوسید خاک دل از دعوی دشمنی کرد پاک
سکندر جهاندار گیتی نورد چو دید آنچنان مردی آزاد مرد
نوازشگری را بدو راه داد به نزدیک تختش وطنگاه داد
بپرسیدش اول به آواز نرم به شیرین زبانی دلش کرد گرم
بفرمود تا خازن زود خیز کند پیل بالا بر او گنج ریز
سزاوار او خلعتی شاهوار برآراید از طوق و از گوشوار
ز دیبا و گوهر ز شمشیر و جام دهد زینت پادشاهی تمام
چنان کرد گنجور کار آزمای که فرمود شاهنشه خوب رای
دوالی ملک چون به نیک اختری بپوشید سیفور اسکندری
ز طوق زر و تاج گوهر نشان شد از سرفرازان و گردنکشان
به شکر شهنشه زبان برگشاد ز یزدان بر او آفرین کرد یاد
شتابنده تر شد در آن بندگی سرافراز گشت از سرافکندگی
میان بست بر خدمت شهریار وزان پس همه خدمتش بود کار
به خسرو پرستی چنان خاص گشت که از جملهٔ خاصگان درگذشت
بدان مرز روشنتر از صحن باغ فروزنده شد چشم شه چون چراغ
سوادی چنان دید دارای دهر برآسود و از خرمی یافت بهر
چنین گفت با پور دهقان پیر که تفلیس از او شد عمارت پذیر
در آن بوم آراسته چون بهشت شب و روز جز تخم نیکی نکشت
بفرمود بر خاک آن مرز و بوم اساسی نهادن بر آیین روم
تماشا کنان رفت از آن مرحله عنان کرد بر صید صحرا یله
دو هفته کم و بیش در کوه و دشت به صید افکنی راه در می نوشت
چو از مرغ و ماهی تهی کرد جای به نوشابهٔ بردع آورد رای
ز تعظیم آن زن خبردار بود که با ملک و بامال بسیار بود
جهان سبز دید از بسی کشت و رود به سرسبزی آمد در آنجا فرود

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن می که محنت برست به چون من کسی ده که محنت خورست

ساقیا، آن شرابی را که غم‌ها را ریشه‌کن می‌کند، به کسی چون من بده که بارِ رنج بر دوش دارد.

مگر بوی راحت به جانم دهد ز محنت زمانی امانم دهد

باشد که این شراب، اندکی آرامش به جانم ببخشد و مرا برای لحظاتی از چنگالِ رنج و محنت رها کند.

مبارک بود فال فرخ زدن نه بر رخ زدن بلکه شه رخ زدن

فال نیک زدن کار مبارکی است؛ اما نه فالِ ظاهری بر چهره، بلکه باید چون شطرنج‌بازی ماهر، «شاه‌رخ» زد و به عمقِ کار نگریست.

بلندی نمودن در افکندگی فراهم شدن در پراکندگی

در عینِ فروتنی، بزرگی نمودن و در اوجِ پریشانی و تفرقه، به جمع و وحدت رسیدن، هنری بزرگ است.

چو شمع از درونسو جگر سوختن برونسو ز شادی برافروختن

همانند شمعی که در درون می‌سوزد و آب می‌شود، اما در ظاهر با چهره‌ای شاد و درخشان محفل را روشن می‌کند.

چو عاجز شود مرد چاره سگال ز بیچارگی در گریزد به فال

وقتی انسانِ چاره‌جو به بن‌بست می‌رسد و عاجز می‌شود، از سرِ ناچاری به فال و غیب پناه می‌برد.

کلید آرد از ریگ و سنگی به چنگ که آهن بسی خیزد از ریگ و سنگ

باید از میان ناچیزترین چیزها مانند سنگ و ریگ، کلیدِ گشایش را یافت؛ زیرا با تدبیر می‌توان از دلِ سخت‌ترین شرایط، نتیجه گرفت.

دری را که در غیب شد ناپدید بجز غیب دان کس نداند کلید

دری که از دیدگان پنهان شده و در عالمِ غیب است، تنها دانایانِ راز می‌توانند کلیدِ گشودنِ آن را بیابند.

ز بهبود زن فال کان سود تست که به بود تو اصل بهبود تست

به دنبالِ نیکی باش تا فالِ نیک بزنی؛ زیرا اصلِ بهبودی، خودِ تو و نیتِ درونی توست.

مرنج ار نزاری که فربه شوی چو گوئی کز این به شوم به شوی

اگر امروز ضعیف و رنجوری ناراحت نباش؛ زیرا اگر امیدوار باشی که حالت بهتر می‌شود، قطعاً در آینده قوی و توانا خواهی شد.

ز ما قرعه بر کاری انداختن ز کار آفرین کارها ساختن

ما در اینجا قرعه می‌اندازیم و تقدیر را می‌طلبیم، اما خالقِ کارهاست که آن را به سرانجام می‌رساند.

درین پرده کانصاف یاری دهست اگر پرده کنج نیاری بهست

در این پرده و حجابِ هستی، اگر انصاف و یاریگری باشد، بسیار نیکوست؛ اما اگر پرده‌دری نکنی و راز نگه داری، بهتر است.

دلا پرده تنگست یارم تو باش ز پرده در آن پرده دارم تو باش

ای دل، این پردهٔ اسرار بسیار تنگ است، تو خود یارِ من باش و در آن پس‌پرده، تو نگهدارِ من باش.

گزارنده بیت غرای من که شد زیب او زیور آرای من

این بیت‌های فاخرِ من، کسی را می‌طلبد که به زیورِ فهم آراسته باشد و سخنِ مرا شرح دهد.

خبر می دهد کان جهان گیر شاه چو بر زد به گردون سر بارگاه

این خبر به گوش می‌رسد که آن پادشاهِ جهان‌گیر، هنگامی که تخت و بارگاهش را به اوج آسمان رساند.

فرستادنی را زهر مرز بوم فرستاد با استواران به روم

برای هر سرزمینی که باید پیامی فرستاده می‌شد، نمایندگانِ معتمدِ خود را به جانبِ روم روانه کرد.

چو گشت از فسون جهان بی هراس جهانرا به گشتن نگهداشت پاس

وقتی از فریبِ روزگار ایمن شد، با تدبیر و مراقبت، امنیتِ جهان را تضمین کرد و از آن پاسداری نمود.

همه عالم از مژدهٔ داد او نخوردند یک قطره بی یاد او

تمامِ مردم جهان به واسطهٔ عدل و دادِ او، چنان آرامشی یافتند که حتی لقمه‌ای غذا بدون یاد و شکرگزاری او نمی‌خوردند.

سکندر که فرخ جهاندار بود شب و روز در کار بیدار بود

اسکندر که پادشاهی فرخنده بود، شب و روز در پیِ سامان دادنِ امورِ خلق بیدار و هوشیار بود.

بساز جهان برد سازندگی نوائی نزد جز نوازندگی

او با مهارتِ تمام در سازندگی، به ساختنِ جهان پرداخت و جز نوازش و مهربانی با مردم، سازِ دیگری نزد.

جهان گر چه زیر کمند آمدش نکرد آنچه نادلپسند آمدش

با اینکه جهان زیرِ فرمانِ او بود، اما هرگز کاری برخلافِ رضایت و انصاف انجام نداد.

نیازرد کس را ز گردنکشان پدید آورید ایمنی را نشان

هیچ‌کدام از گردنکشان را آزار نداد و با رفتارِ خود، نمادی از امنیت و آرامش برای همگان ساخت.

اگر نیز پهلو زنی را بکشت ازو بهتری را قوی کرد پشت

اگر هم کسی را به خاطرِ نافرمانی مجازات کرد، در عوض، افرادِ لایق‌تر را حمایت و تقویت کرد.

وگر بوم و شهری ز هم برگشاد ازان به یکی شهر دیگر نهاد

و اگر شهری را از هم پاشید، به جای آن، شهری بهتر و آبادتر بنا نهاد.

زمانه جز این بود نبیند صواب که اینرا کند خوب و آنرا خراب

روزگار جز این را مصلحت نمی‌داند که چیزی کهنه و خراب را بگیرد و به جای آن ساختاری نو و آباد بنا کند.

سکندر که کرد آن عمارت گری کجا تا کجا سد اسکندری

اسکندر که چنان آبادانی‌هایی انجام داد، سدِ معروفِ او از کجا تا به کجا کشیده شده است؟

ز پرگار چین تا حد قیروان به درگاه او گشت پیکی روان

از دورترین نقاطِ چین تا مرزهای قیروان، همگی در پیِ پیغام‌های او بودند و قاصدانش در تردد.

وثیقت طلب کرد هر سروری به زنهار خواهی ز هر کشوری

هر فرمانروایی در پیِ تأمینِ امنیت و پیمانِ دوستی با او بود و به زنهارخواهی و پناهندگی نزدش می‌آمدند.

از آن تحفه ها کان بود دلفریب فرستاد هر کس به آیین و زیب

از آن هدایای دل‌انگیز و زیبا، هر کس به اندازهٔ بضاعت و آیینِ خود، پیشکش‌هایی به درگاهش فرستاد.

جهاندار فرمود کز مشک ناب نویسند هر جانبی را جواب

پادشاه دستور داد تا پاسخِ این نامه‌ها را با بهترین مرکب (مشک ناب) بنویسند و به سوی آنان گسیل دارند.

ازان پس که چندی برآمد براین سری چند زد آسمان بر زمین

پس از مدتی که بر این روال گذشت و چرخِ فلک چرخش‌های بسیاری کرد.

خدیو جهان در جهان تاختن برآراست عزم سفر ساختن

آن پادشاهِ جهان، تصمیم گرفت که عزمِ سفری جدید کرده و لشکر به سوی دیاری دیگر براند.

هنرنامه های عرب خوانده بود در آن آرزو سالهامانده بود

او داستان‌ها و افتخاراتِ سرزمینِ عرب را خوانده بود و سال‌ها آرزوی دیدارِ آن سرزمین را در سر داشت.

که چون در عجم دستگاهش بود عرب نیز هندوی راهش بود

از آنجا که در سرزمینِ عجم صاحبِ قدرت بود، خواست که سرزمینِ عرب نیز در مسیرِ اطاعتِ او قرار گیرد.

همان کعبه را نیز بیند جمال شود شاد از آن نقش فیروز فال

همچنین آرزو داشت که جمالِ کعبه را ببیند و از این دیدارِ فرخنده، شادمان شود.

چو ملک عجم رام شد شاه را به ملک عرب راند بنگاه را

هنگامی که ملکِ عجم مطیعِ فرمانِ شاه شد، لشکر را به سمتِ سرزمینِ عرب حرکت داد.

به خروارها گنج زر بر گرفت به عزم بیابان ره اندر گرفت

او با گنج‌های فراوان و زرِ بسیار، تصمیم به سفر در بیابان‌های آن دیار گرفت.

سران عرب را زر افشان او سرآورد بر خط فرمان او

سردارانِ عرب با دیدنِ بخشندگیِ او، سر به فرمان نهاده و مطیعِ دستوراتش شدند.

چو دیدند فیروزی لشکرش عرب نیز گشتند فرمانبرش

وقتی اعراب پیروزی و قدرتِ سپاهِ او را دیدند، جملگی سر به فرمانِ او سپردند.

چنان تاخت بر کشور تازیان کزو تازیان را نیامد زیان

اسکندر چنان با تدبیر بر سرزمینِ تازیان تاخت که هیچ آسیبی به مردمان آن دیار نرسید.

به هر منزلی کو عنان کرد خوش همش نزل بردند و هم پیشکش

در هر منزلی که اسبِ خود را متوقف می‌کرد، با استقبالِ گرم و هدایای فراوانِ مردم روبرو می‌شد.

بجز خوردنیهای بایستنی همان گوسفندان شایستنی

علاوه بر آذوقه و خوردنی‌های لازم، گوسفندان و حیواناتِ بسیاری را نیز به عنوان پیشکش تقدیم کردند.

به اندازه دسترسهای خویش کشیدند بسیار گنجینه پیش

مردمان به اندازهٔ توانِ خود، گنجینه‌ها و اموالِ بسیاری را پیشِ پای او آوردند.

هم از تازی اسبان صحرا نورد هم از تیغ چون آب زهرا بخورد

از اسب‌های تندروِ صحراگرد گرفته تا شمشیرهای برنده‌ای که چون آب زلال و در عین حال کشنده بودند.

هم از نیزهٔ خطی سی ارش سنانش به خون یافته پرورش

همچنین نیزه‌های بلندِ سی‌گزی که نوکِ آن‌ها به خون‌خواری عادت کرده بود.

شتر نیز هم ناقه هم بیسراک شتابنده چون باد و از گرد پاک

شترانی بسیار سریع که همچون باد می‌دویدند و از گرد و غبار به دور بودند.

ادیم و دگر تحفه های غریب هم از جنس جوهر هم از جنس طیب

چرم‌های دباغی‌شده (ادیم) و هدایای نفیسِ دیگر، از انواعِ جواهرات گرفته تا عطرهای خوشبو.

زمان تا زمان از پی جاه او کشیدند حملی به درگاه او

هر دم کاروانی از هدایا به خاطرِ جایگاهِ والای او، به سوی درگاهش روان بود.

جهاندار کان دید بگشاد گنج به خروارها گشت پیرایه سنج

پادشاه با دیدنِ این هدایا، خزائنِ خود را گشود و به اندازهٔ خروارها، به آن‌ها بخشش کرد.

همه بادیه فرش اطلس کشید زمین زیر یاقوت شد ناپدید

او چنان فرشی از پارچه‌های اطلس در بیابان پهن کرد که گویی زمین زیرِ یاقوت‌ها و جواهرات پنهان شد.

سوی کعبه شد رخ برافروخته حساب مناسک در آموخته

او با چهره‌ای برافروخته از شوق و ایمان، راهی خانه خدا شد؛ چرا که آیین‌های حج را به درستی آموخته بود.

نکته ادبی: برافروخته کنایه از شور و هیجان معنوی و آمادگی روحی است.

قدم بر سر ناف عالم نهاد بسا نافه کز ناف عالم گشاد

او پا بر مکه (مرکز جهان) گذاشت و با این کار، گنجینه‌ای از فیض و برکت را برای جهانیان گشود.

نکته ادبی: نافه کنایه از منبعِ عطر و خوشبویی و در اینجا استعاره از برکت است.

چو پرگار گردون بر آن نقطه گاه به پای پرستش بپیموده راه

همانند پرگار که حول یک نقطه می‌چرخد، او نیز در اطراف کعبه با پای پرستش و تواضع طواف کرد.

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به پرگار، نشان‌دهنده نظم و تمرکز او در عبادت است.

طوافی کز او نیست کس را گزیر برآورد و شد خانه را حلقه گیر

طوافی که هیچ‌کس از آن گریزی ندارد (واجب است) انجام داد و با حلقه زدن به دور خانه خدا، به او توسل جست.

نکته ادبی: حلقه گیر کنایه از متوسل شدن و به بند کشیدنِ خویش در آستانه الهی است.

نخستین در کعبه را بوسه داد پناهنده خویش را کرد یاد

نخستین بار درِ کعبه را بوسید و برای طلب حاجت، خود و نیازهایش را به یاد آورد.

نکته ادبی: پناهنده، اشاره به زائرِ درگاه حق دارد که به او پناه می‌برد.

بر آن آستان زد سر خویش را خزینه بسی داد درویش را

پیشانی بر آستانه نهاد و در برابر آن، گنجینه‌هایی به درویشان و نیازمندان بخشید.

نکته ادبی: خزینه در اینجا به معنای بذل و بخششِ گنج‌گونه است.

درم دادنش بود گنج روان شتر دادنش کاروان کاروان

بخشیدن سکه‌های طلا برای او مثل بخشیدن گنج جاری بود و شتران را کاروان به کاروان به نیازمندان انفاق می‌کرد.

نکته ادبی: گنج روان استعاره از ثروت بی‌پایان و جریان‌یافته است.

چو در خانه راستان کرد جای خداوند را شد پرستش نمای

وقتی در خانه حق جای گرفت، تمام توجه خود را به پرستش خداوند معطوف کرد.

نکته ادبی: راستان صفتِ بندگانِ حقیقی و خالصِ خداوند است.

همه خانه در گنج و گوهر گرفت در و بام در مشگ و عنبر گرفت

همه جای کعبه را با گنج و جواهرات آراست و در و دیوار آن را با عطر مشک و عنبر خوشبو کرد.

نکته ادبی: مشگ و عنبر نمادِ طهارت و قداست مکان است.

چو شرط پرستش بجای آورید ادیم یمن زیر پای آورید

چون آیین پرستش را به پایان رساند، به سوی امور یمن و لشکرکشی خود بازگشت.

نکته ادبی: ادیم یمن چرمی مرغوب و مشهور بوده که اینجا استعاره از زمینِ یمن یا لشکرگاه است.

یمن را برافروخت از گرد خیل چنان چون ادیم یمن را سهیل

گرد و غبار لشکر او، یمن را چنان درخشان کرد که گویی ستاره سهیل بر آن تابیده است.

نکته ادبی: تشبیه گرد و غبار سپاه به ستاره سهیل برای نشان دادنِ عظمت و شکوه است.

دگر ره درآمد به ملک عراق سوی خانه خویش کرد اتفاق

سپس بار دیگر به سرزمین عراق بازگشت و تصمیم گرفت به سوی قلمرو خود برود.

نکته ادبی: اتفاق در اینجا به معنای عزم و تصمیم‌گیری است.

بریدی درآمد چو آزادگان ز فرماندهٔ آذر آبادگان

پیکی آزاد و بزرگ‌منش از سوی حاکمِ آذربایجان (آذرآبادگان) نزد او آمد.

نکته ادبی: آذرآبادگان نام کهن آذربایجان است.

که شاه جهان چون جهان رام کرد ستم را ز عالم تهی نام کرد

پیام‌آور گفت: ای پادشاهی که جهان را رام خود کردی و ستم را از روی زمین برانداختی،

نکته ادبی: تهی‌نام کنایه از زدودن و پاک کردن است.

چرا کار ارمن فرو هشت سست نکرد آن بر و بوم را باز جست

چرا توجه خود را از منطقه ارمنستان دریغ کردی و آن سرزمین را به حال خود رها کردی؟

نکته ادبی: فرو هشت سست به معنای نادیده گرفتن یا سستی در توجه است.

به روز تو این بوم نزدیک تر چرا ماند از شام تاریک تر

این سرزمین به تو نزدیک است، چرا آن را در تاریکی جهل و تباهی رها کرده‌ای؟

نکته ادبی: شام تاریک استعاره از ظلم و نبودِ عدالت و نورِ هدایت است.

به ارمن در آتش پرستی کنند دگر شاه را زیر دستی کنند

در ارمنستان آتش‌پرستی می‌کنند و از پادشاه دیگری فرمان می‌برند.

نکته ادبی: آتش پرستی اشاره به دین زرتشتی یا آیین‌های غیرتوحیدی از نظر راوی است.

در ابخاز کردیست عادی نژاد که از رزم رستم نیارد به یاد

در منطقه آبخاز، پهلوانی از نژاد عاد (قوم افسانه‌ای قوی‌هیکل) زندگی می‌کند که از نبردِ رستم نیز هراسی ندارد.

نکته ادبی: عادی‌نژاد استعاره از کسی است که تنومند و قدرتمند و شاید ستمکار باشد.

دوالی بنام آن سوار دلیر برآرد دوال از تن تند شیر

نام آن سوار دلیر «دوالی» است که می‌تواند زرهِ شیران و جنگجویان را از تن‌شان جدا کند.

نکته ادبی: دوال به معنای تسمه و بند است و تواناییِ بریدنِ آن، نماد قدرتِ فیزیکی است.

دلیران ارمن هواخواه او کمر بسته بر رسم و بر راه او

دلاوران ارمنستان هواخواه او هستند و بر اساس آیین و روش او متحد شده‌اند.

نکته ادبی: کمر بسته کنایه از آمادگی برای جنگ و اطاعت است.

همه باده بر یاد او می خورند خراج ولایت بدو می برند

همه در یاد او باده می‌نوشند و خراج و مالیاتِ سرزمین را به او می‌پردازند.

نکته ادبی: خراج بردن نمادِ قدرت و استقلالِ عملی از حکومت مرکزی است.

اگر شه نخواهد بر او تاختن ز ما خواهد این ملک پرداختن

اگر پادشاه به او حمله نکند، آن‌ها به زودی این منطقه را از چنگ ما خارج خواهند کرد.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای تسخیر و بیرون کردن است.

جهاندار کاین زور بازو شنید سپه را ز بابل به ارمن کشید

اسکندر جهان‌دار چون از این زورگویی‌ها آگاه شد، سپاه خود را از بابل به سمت ارمنستان حرکت داد.

نکته ادبی: سپه کشیدن کنایه از لشکرکشی نظامی است.

فرو شست از آلایش آن بوم را پسند آمد ارمن شه روم را

او آن سرزمین را از آلودگی شرک و ظلم پاک کرد و ارمنستان مورد پسند پادشاه روم قرار گرفت.

نکته ادبی: آلایش در اینجا نمادِ بی‌نظمی و فساد اخلاقی و دینی است.

برافکند از او رسم و راه بدان پرستیندن آتش موبدان

رسم و آیین آتش‌پرستی موبدان را در آن دیار از بین برد.

نکته ادبی: موبدان به معنای روحانیون زرتشتی است.

وز آنجا شبیخون بر ابخاز کرد در کین بر ابخازیان باز کرد

سپس از آنجا به آبخاز شبیخون زد و درِ جنگ را به روی آن‌ها گشود.

نکته ادبی: شبیخون نوعی استراتژی نظامی برای غافلگیری است.

تبیره به غریدن افتاد باز سر نیزه با آسمان گفت راز

طبل‌های جنگی دوباره به صدا درآمد و سرِ نیزه‌ها گویی با آسمان راز و نیاز مرگ را می‌گفتند.

نکته ادبی: تبیره به معنای طبل جنگی است.

بهر قلعه کو داد پیغام خویش کلید در قلعه بردند پیش

به هر قلعه‌ای که پیامِ جنگ فرستاد، کلیدِ آن قلعه را برایش آوردند (تسلیم شدند).

نکته ادبی: کلید آوردن کنایه از تسلیم بی قید و شرط است.

دوالی سپهدار ابخاز بوم چو دانست کامد شهنشاه روم

دوالی، سپهسالار آبخاز، وقتی فهمید پادشاه روم آمده است،

نکته ادبی: شهنشاه روم لقبی است که در داستان‌ها به اسکندر داده می‌شود.

دوال کمر بر وفا کرد چست دل روشن از کینه شاه شست

کمر خود را به وفا بست و کینه پادشاه را از دل خود پاک کرد.

نکته ادبی: کمر چست کردن کنایه از آمادگی برای خدمت و اطاعت است.

روان کرد مرکب چو کار آگهان به بوسیدن دست شاه جهان

مانند افراد آگاه، سوار بر مرکب شد و به سرعت برای بوسیدن دست پادشاه رفت.

نکته ادبی: کارآگهان اشاره به زیرکی و درک موقعیت دارد.

بسی گنجهای گرانمایه برد به گنجینه داران خسرو سپرد

گنجینه‌های بسیار گرانبهایی همراه برد و به خزانه دارانِ پادشاه سپرد.

نکته ادبی: گرانمایه صفتی برای اشیاء بسیار ارزشمند است.

درآمد ز درگاه و بوسید خاک دل از دعوی دشمنی کرد پاک

از درگاه وارد شد و خاک را بوسید و ادعای دشمنی را از دل خود بیرون کرد.

نکته ادبی: خاک بوسیدن نشانه نهایتِ تواضع و تسلیم است.

سکندر جهاندار گیتی نورد چو دید آنچنان مردی آزاد مرد

اسکندر، پادشاهی که جهان را درنوردیده، وقتی آن مردِ آزادمنش را دید،

نکته ادبی: گیتی نورد صفتِ فاتحِ جهان است.

نوازشگری را بدو راه داد به نزدیک تختش وطنگاه داد

به او اجازه داد تا به وی نزدیک شود و جایگاهی در نزدیکی تخت خود به او بخشید.

نکته ادبی: وطنگاه به معنای جایگاه و مقام است.

بپرسیدش اول به آواز نرم به شیرین زبانی دلش کرد گرم

ابتدا با لحنی نرم از او پرسش کرد و با سخنان شیرین، دلش را گرم و مهربان کرد.

نکته ادبی: آواز نرم کنایه از سیاستِ مدارا است.

بفرمود تا خازن زود خیز کند پیل بالا بر او گنج ریز

دستور داد تا خزانه‌دار فوراً بیاید و به اندازه قد یک فیل، برای او طلا و ثروت بریزد.

نکته ادبی: پیل‌بالا اغراقی برای نشان دادنِ انبوهِ ثروت است.

سزاوار او خلعتی شاهوار برآراید از طوق و از گوشوار

خلعتی شایسته پادشاهان بر او پوشاند و با طوق و گوشواره او را آراست.

نکته ادبی: طوق نشانه‌ای از اشرافیت و مقام در دربار قدیم بوده است.

ز دیبا و گوهر ز شمشیر و جام دهد زینت پادشاهی تمام

با لباس دیبا، جواهرات، شمشیر و جام، او را به زیورِ پادشاهی کاملاً آراسته کرد.

نکته ادبی: دیبا پارچه ابریشمی بسیار گران‌بها است.

چنان کرد گنجور کار آزمای که فرمود شاهنشه خوب رای

خزانه‌دارِ کارآزموده، دقیقاً همان کاری را کرد که پادشاهِ خردمند دستور داده بود.

نکته ادبی: خوب‌رای صفتِ حاکمی است که تصمیماتش عاقلانه است.

دوالی ملک چون به نیک اختری بپوشید سیفور اسکندری

دوالی، وقتی به خوش‌اقبالی رسید، جامه مخصوصِ اسکندری را پوشید.

نکته ادبی: سیفور لباسی مخصوص یا نشان افتخار در دربار اسکندر بوده است.

ز طوق زر و تاج گوهر نشان شد از سرفرازان و گردنکشان

با گردنبند زرین و تاج گوهرنشان، او در زمره بزرگان و سرشناسان قرار گرفت.

نکته ادبی: گردنکشان به معنای سران و بزرگان است.

به شکر شهنشه زبان برگشاد ز یزدان بر او آفرین کرد یاد

زبان به شکرگزاری از پادشاه گشود و خداوند را به خاطرِ (وجودِ) او ستایش کرد.

نکته ادبی: آفرین یاد کردن به معنای دعا کردن است.

شتابنده تر شد در آن بندگی سرافراز گشت از سرافکندگی

در بندگیِ پادشاه شتاب بیشتری گرفت و از آن تسلیم شدن، سربلند گشت.

نکته ادبی: سرافکندگی در اینجا به معنای تواضع و فروتنی است که منجر به بزرگی می‌شود.

میان بست بر خدمت شهریار وزان پس همه خدمتش بود کار

کمر به خدمت پادشاه بست و از آن پس، تمامِ زندگی‌اش خدمت به او بود.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آماده خدمت بودن است.

به خسرو پرستی چنان خاص گشت که از جملهٔ خاصگان درگذشت

آنچنان در نزد پادشاه محبوب و خاص شد که از تمامی نزدیکانِ دیگرِ او نیز پیشی گرفت.

نکته ادبی: خاصگان به معنای نزدیکان و درباریان ویژه است.

بدان مرز روشنتر از صحن باغ فروزنده شد چشم شه چون چراغ

آن سرزمین، روشن‌تر از صحن باغ شد و چشمانِ پادشاه مانند چراغی از دیدنِ آنجا روشن گشت.

نکته ادبی: چشم چراغ شدن استعاره از خوشحالی و رضایتِ قلبی است.

سوادی چنان دید دارای دهر برآسود و از خرمی یافت بهر

پادشاه زمانه، آن منطقه را چنان آباد دید که آسوده خاطر شد و از خرمیِ آن بهره‌مند گشت.

نکته ادبی: دارای دهر لقبِ اسکندر به عنوان حاکمِ زمانه است.

چنین گفت با پور دهقان پیر که تفلیس از او شد عمارت پذیر

به پسرِ دهقانِ پیر (بزرگِ محلی) گفت که تفلیس به خاطرِ این عدل و داد، آبادانی یافته است.

نکته ادبی: عمارت پذیر به معنای پذیرای آبادانی و پیشرفت است.

در آن بوم آراسته چون بهشت شب و روز جز تخم نیکی نکشت

در آن سرزمین که همچون بهشت آراسته بود، شب و روز جز بذرِ نیکی و خوبی نکاشتند.

نکته ادبی: تخم نیکی کاشتن استعاره از رواجِ کارهای خیر و عدالت است.

بفرمود بر خاک آن مرز و بوم اساسی نهادن بر آیین روم

اسکندر دستور داد تا در آن سرزمین بر اساس شیوه‌ی معماری و آیین رومی، بنایی ساخته شود.

نکته ادبی: آیین روم در اینجا به معنای اسلوب و شیوه‌ی معماری خاص سرزمین روم است.

تماشا کنان رفت از آن مرحله عنان کرد بر صید صحرا یله

او در حالی که از تماشای مناظر لذت می‌برد از آن محل عبور کرد و افسار اسب خود را برای شکار در بیابان رها کرد.

نکته ادبی: یله کردن عنان کنایه‌ای است از آزادی عمل و رها کردن اسب برای تاخت‌وتاز و شکار.

دو هفته کم و بیش در کوه و دشت به صید افکنی راه در می نوشت

او حدود دو هفته در کوه‌ها و دشت‌ها به شکار کردن مشغول بود و در آن مسیر سفر می‌کرد.

نکته ادبی: راه در می نوشت کنایه از پیمودن راه و طی کردن مسافت با هدف شکار است.

چو از مرغ و ماهی تهی کرد جای به نوشابهٔ بردع آورد رای

وقتی که دیگر حیوانات و پرندگانِ قابلِ شکار در آن حوالی باقی نماند، تصمیم گرفت که به سوی نوشابه (ملکه‌ی شهر بردع) برود.

نکته ادبی: تهی کردن جای از مرغ و ماهی، کنایه‌ای است از شکار تمام حیوانات آن منطقه که نشان از مهارت یا افراط در شکار دارد.

ز تعظیم آن زن خبردار بود که با ملک و بامال بسیار بود

اسکندر از مقامِ والا و شکوهِ آن زن آگاه بود، چرا که او دارای ملک و حکومت و ثروت‌های فراوان بود.

نکته ادبی: تعظیم در اینجا به معنای بزرگی و شان و مقام است نه فقط به معنای عملِ سرخم کردن.

جهان سبز دید از بسی کشت و رود به سرسبزی آمد در آنجا فرود

آن سرزمین را به خاطر کشتزارها و رودهای فراوان، سبز و خرم دید و در همان مکان سرسبز اتراق کرد.

نکته ادبی: فرود آمدن در اینجا به معنای اقامت گزیدن و توقف موقت برای استراحت و دیدار است.