خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۱ - فرستادن اسکندر روشنک را به روم

نظامی
بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ به من ده که پایم درآمد به سنگ
مگر چاره سازم در این سنگریز چو بیجاده از سنگ یابم گریز
فلک ناقه را زان سبک رو کند که هر روز و شب بازیی نو کند
کند هر زمان صلح و جنگی دگر خیالی نماید به رنگی دگر
همه بودنیها که بود از نخست نه اینست اگر بازجوئی درست
هم از پرورشهای پروردگار دگرگونه شد صورت هر نگار
سرشغل ما گر درآید به خواب مپندار کین خانه گردد خراب
بسا کس که از روی عالم گمست همانا که عالم همان عالمست
چه سازیم چون سازگاران شدند رفیقان گذشتند و یاران شدند
به هنگام خود توشهٔ ره بساز که یاران ز یاران نمانند باز
سرانجام اگر چه بد بد رود خر لنگ وا آخور خود رود
گزارش چنین کرد گویای دور که اورنگ شاهان نشد جای جور
سکندر که او ملک عالم گرفت پی جستن کام خود کم گرفت
صلاح جهان جست از آن داوری جهان زین سبب دادش آن یاوری
جهان بایدت شغل آن شاه کن همان کن که او کرد و کوتاه کن
چو بر ملک آفاق شد کامگار همی گشت بر کام او روزگار
حبش تا خراسان و چین تا به غور به فرمان او گشت بی دست زور
بهر کشوری قاصدان تاختند همه سکه بر نام او ساختند
جهاندار اگر چه دل شیر داشت جهان جمله در زیر شمشیر داشت
نبود اعتمادش بر آن مرز وبوم که هست ایمن آباد رومی به روم
شبی کاسمان طالعی داد چست کزان طالع آید ضمیری درست
فرستاد و دستور خود را بخواند سخنهای پوشیده با او براند
که چون ملک ایرانم آمد به دست نخواهم به یک جا شدن پای بست
به گردندگی چون فلک مایلم جز آفاق گردی نخواهد دلم
ببینم که در گرد آفاق چیست تواناتر از من در آفاق کیست
چنان بینم از رای روشن صواب که چون من کنم گرد گیتی شتاب
زر و زیور خود فرستم به روم که هست استواری دران مرز و بوم
نباید که ما را شود کار سست سبو ناید از آب دایم درست
بداندیش گیرد سر تخت ما به تاراج دشمن شود رخت ما
جهان را چنین درد سرها بسیست و زینگونه در ره خطرها بسیست
تو نیز ار به یونان شوی باز جای پسندیده باشد به فرهنگ و رای
همان ملک را داری از فتنه دور که مه نایب مهر باشد به نور
همان روشنک را که بانوی ماست بری تا شود کار آن ملک راست
برایی که دستور باشد خرد نگهداری اندازهٔ نیک و بد
نیابت بجای آری از دین و داد نیاری ز من جز به نیکی به یاد
ترا از بزرگان پسندیده ام به چشم بزرگیت از آن دیده ام
وزیر از هنرمندی رای خویش چنین گفت با کارفرمای خویش
که فرمانروا باد شاه جهان به فرمان او رای کار آگهان
زمان تا زمان قدر او بیش باد غرض با تمنای او خویش باد
حسابی که فرمود رای بلند کس از پیش بینی نبیند گزند
به فرخنده شغلی که فرمود شاه کمربندم و سرنپیچم ز راه
ولی شاه باید که در کار خویش پژوهش نماید به مقدار خویش
چو پایان رفتن فراز آیدش سوی بازگشتن نیاز آیدش
به فرماندهی سر ندارد گران جهان را سپارد به فرمانبران
نشاید به یک تن جهان داشتن همه عالم آن خود انگاشتن
جهان قسمت ملک دارد بسی وز او هست هر قسمتی با کسی
چو قسم خدا را کنی رام خویش بر آن قسمت افتاده دان نام خویش
طرفدار چون شد به فرمان تو طرف بر طرف هست ملک آن تو
چو ملک تو شد خانه دشمنان بدو باز مگذار یکسر عنان
در این بوم بیگانه کم کن نشست مکن خویشتن را بدو پای بست
تو نتوانی این ملک را داشتن نه بر وارثان نیز بگذاشتن
که بر ملک این خانه دعوی بسی است همان حجت ملک با هر کسی است
در این مرز و بوم از پی سروری ز رومی مده هیچکس را سری
زمین عجم گور گاه کیست در و پای بیگانه وحشی پیست
در این سالها کایمنی از گزند برار از جهان نام شاهی بلند
چو آیی سوی کشور خویش باز مکن کار کوتاه بر خود دراز
ملکزادگان را برافروز چهر که تا بر تو فیروز گردد سپهر
به هر کشوری پادشائی فرست طلبکار جائی به جائی فرست
طرفها به شاهان گرفتار کن به هر سو یکی را طرفدار کن
که ترسم دگر باره ایرانیان ببندند بر خون دارا میان
درآرند لشگر به یونان و روم خرابی درآید در آن مرز و بوم
چو هر یک جداگانه شاهی کنند ز یکدیگران کینه خواهی کنند
ز مشغولی ملک خود هر کسی ندارد سوی ما فراغت بسی
چو دشمن درآرد به تاراج دست بدین چاره شاید بدو راه بست
دگر کین مینگیز در هیچ بوم سر کینه خواهان مکش روی روم
به خونریزی شهریاران مکوش که تا فتنه را خون نیاید به جوش
مپندار کز خون گردنکشان چو خون سیاوش نماند نشان
مکش تیغ بر خون کس بی دریغ ترا نیز خونست و با چرخ تیغ
چه خوش داستانی زد آن هوشمند که بر ناگزاینده ناید گزند
کم آزار شو کز همه داغ و درد کم آزار یابد کم آزار مرد
کم خود نخواهی کم کس مگیر ممیران کسیرا و هرگز ممیر
چو دستور ازین گونه بنمود راه سخن کارگر شد پذیرفت شاه
چو گردون سر طشت سیمین گشاد غراب سیه خایه زرین نهاد
مگر موبد پیر در باستان بدین طشت و خایه زد آن داستان
جهاندار فرمود کاید وزیر برفتن نشست از بر بارگیر
کتب خانه پارسی هر چه بود اشارت چنان شد که آرند زود
سخنهای سربسته از هر دری ز هر حکمتی ساخته دفتری
به یونان فرستاد با ترجمان نبشت از زبانی به دیگر زبان
چو دستور آمد به دستور شاه که گیرد دو اسبه سوی روم راه
برد روشنک را برآراسته همان دفتر و گوهر و خواسته
به فرمان شه جای بگذاشتند به یونان زمین راه برداشتند
ز شاه جهان روشنک بار داشت صدف در شکم در شهوار داشت
چو موکب درآمد به یونان زمین گرانبار شد گوهر نازنین
چو نه ماهه شد کان گوهر گشاد جهان بر گهر گوهری نو نهاد
نهادند نامش پس از مهد بوس به فرمان اسکندر اسکندروس
ارسطو که دستور درگاه بود به یونان زمین نایب شاه بود
ملک زاده را در خرام و خورش همی داد چون جان خود پرورش
نگارین رخش را به ناز و به نوش نوآیین دلش را به فرهنگ و هوش
برآورده گیر این چنین صد نگار فرو برده خاکش سرانجام کار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه حکیمانه، درونمایه‌ای از حکمت عملی در باب پادشاهی و ناپایداریِ امورِ جهان را ترسیم می‌کند. در این روایت، اسکندر که نماد فاتح جهان‌گشا است، نه تنها به قدرتِ شمشیر، بلکه به خردِ سیاسی و تدبیرِ کشورداری تکیه دارد. فضای شعر با آمیزه‌ای از گلایه از ناپایداریِ روزگار و توصیه‌های اخلاقی برای حفظِ ملک و امنیتِ آن ترسیم شده است.

شاعر با زبانی تمثیلی، به مخاطب یادآور می‌شود که جهان همواره در حالِ تغییر است و انسانِ خردمند کسی است که در عینِ پیشروی و بلندپروازی، از ساختنِ توشه‌ی راه برای بازگشت و تدبیر برای امورِ به‌جا مانده غافل نماند. این متن به خوبی تضاد میان جاه‌طلبیِ آدمی و ضرورتِ سپردنِ کارها به دیگران برای حفظ ثبات را به تصویر می‌کشد.

معنای روان

بیا ساقی آن صرف بیجاده رنگ به من ده که پایم درآمد به سنگ

ای ساقی، آن شراب سرخ‌رنگِ ناب را به من بده، زیرا در مسیرِ پرفراز و نشیبِ زندگی، پایم به سنگِ سختی خورده و درمانده شده‌ام.

نکته ادبی: بیجاده در اینجا استعاره از شرابِ قرمز و ناب است که رنگی همچون سنگِ قیمتی دارد.

مگر چاره سازم در این سنگریز چو بیجاده از سنگ یابم گریز

شاید بتوانم با نوشیدنِ این شراب، راهی برای رهایی از این دشواری‌ها و سنگلاخ‌های زندگی بیابم و از بندِ رنج‌ها بگریزم.

نکته ادبی: سنگریز در اینجا کنایه از مشکلاتِ خرد و کلانِ مسیر زندگی است.

فلک ناقه را زان سبک رو کند که هر روز و شب بازیی نو کند

گردشِ فلک و تقدیر، اسبابِ سفر و زندگی را به گونه‌ای ناپایدار می‌گرداند که گویی هر شب و روز، بازیچه‌ای تازه برای انسان علم می‌کند.

نکته ادبی: ناقه به معنای شتر ماده است که در اینجا نمادِ مرکبِ سفرِ زندگی یا خودِ فلک است.

کند هر زمان صلح و جنگی دگر خیالی نماید به رنگی دگر

روزگار هر لحظه شکلی تازه می‌گیرد؛ گاه صلح می‌آورد و گاه جنگ، و پیوسته چهره و خیالی نو به انسان نشان می‌دهد.

نکته ادبی: تکرار صلح و جنگ آرایه تضاد است.

همه بودنیها که بود از نخست نه اینست اگر بازجوئی درست

اگر با دقت بنگری، درمی‌یابی که تمامِ حوادث و هستی که از ابتدا وجود داشته‌اند، حقیقتشان چیزی جز این تغییراتِ مداوم نیست.

نکته ادبی: بودنی‌ها به معنای حوادثِ مقدر و هستی‌هاست.

هم از پرورشهای پروردگار دگرگونه شد صورت هر نگار

این دگرگونی‌ها همگی از تربیت و اراده‌ی خداوند است که صورتِ هر پدیده‌ای را در این جهان به شکلی نو درمی‌آورد.

نکته ادبی: پروردگار به معنای پرورش‌دهنده و آفریدگار است.

سرشغل ما گر درآید به خواب مپندار کین خانه گردد خراب

اگر سررشته‌ی کارهای ما برای مدتی در خوابِ غفلت فرو رود یا متوقف شود، گمان مبر که اساسِ زندگی یا حکومتِ ما فرو می‌پاشد.

نکته ادبی: سرشغل کنایه از اصلِ امورِ مهم است.

بسا کس که از روی عالم گمست همانا که عالم همان عالمست

بسیارند کسانی که از دیدگانِ مردمِ این جهان پنهان شده‌اند و رفته‌اند، اما حقیقتِ جهان همچنان همان است و تغییری نکرده است.

نکته ادبی: عالم به معنای دنیا و در عین حال به معنای هستیِ ثابت است که در برابرِ انسانِ فانی قرار دارد.

چه سازیم چون سازگاران شدند رفیقان گذشتند و یاران شدند

وقتی همدمان و یاران ما رفتند و با سرنوشتِ خود یکی شدند، ما در این تنهایی چه کنیم؟

نکته ادبی: سازگاران به معنای هم‌سخن و موافقان است.

به هنگام خود توشهٔ ره بساز که یاران ز یاران نمانند باز

در زمانِ خود و پیش از آنکه دیر شود، توشه‌ی سفرِ آخرت یا راهِ آینده را مهیا کن، چرا که یاران نمی‌توانند برای همیشه در کنارِ یکدیگر باقی بمانند و دیر یا زود جدا می‌شوند.

نکته ادبی: توشه ره کنایه از آمادگی برای مرگ یا حوادثِ روزگار است.

سرانجام اگر چه بد بد رود خر لنگ وا آخور خود رود

سرانجامِ کار هرچه باشد، چه بد و چه خوب، طی خواهد شد؛ همچون الاغی که حتی اگر لنگ باشد، سرانجام به آخور و جایگاهِ اصلیِ خود باز می‌گردد.

نکته ادبی: این بیت دربردارنده‌ی ضرب‌المثلی است که به بازگشتِ ناگزیرِ هر کس به اصلِ خویش اشاره دارد.

گزارش چنین کرد گویای دور که اورنگ شاهان نشد جای جور

راویِ داستان چنین روایت کرد که تخت و جایگاهِ پادشاهان، هرگز محلِ ماندگارِ ظلم و ستم نبوده است.

نکته ادبی: گویای دور استعاره از تاریخ‌نویسان و روایتگرانِ ایام است.

سکندر که او ملک عالم گرفت پی جستن کام خود کم گرفت

اسکندر که تمامِ دنیا را تحتِ سلطه‌ی خود گرفت، برای رسیدن به اهدافِ دنیوی‌اش چندان دل‌بستگی نشان نمی‌داد.

نکته ادبی: کام به معنای مراد و خواسته است.

صلاح جهان جست از آن داوری جهان زین سبب دادش آن یاوری

چون او در آن قضاوت و حکومت‌داری، عدل و صلاحِ جهان را می‌جست، روزگار نیز به او در این راه یاری رساند.

نکته ادبی: داوری به معنای حکومت و قضاوت است.

جهان بایدت شغل آن شاه کن همان کن که او کرد و کوتاه کن

اگر پادشاهیِ جهان را می‌خواهی، همان روشِ آن شاه (اسکندر) را پیشه کن؛ کارهای او را الگو قرار ده و در عین حال در آرزوهایت کوتاهی کن (طمع نداشته باش).

نکته ادبی: کوتاه کن در اینجا به معنای قناعت کردن و زیاده‌خواهی نکردن است.

چو بر ملک آفاق شد کامگار همی گشت بر کام او روزگار

هنگامی که اسکندر بر سرزمین‌های دوردست مسلط شد، روزگار نیز طبقِ میل و اراده‌ی او چرخید.

نکته ادبی: کامگار به معنای کامیاب و قدرتمند است.

حبش تا خراسان و چین تا به غور به فرمان او گشت بی دست زور

قلمروِ او از حبشه تا خراسان و از چین تا کوه‌های غور، بدونِ نیاز به زورآزماییِ مداوم، تحتِ فرمانِ او قرار گرفت.

نکته ادبی: بی دست زور کنایه از سهولت در تسخیر و نفوذِ معنوی یا اقتدارِ ذاتی است.

بهر کشوری قاصدان تاختند همه سکه بر نام او ساختند

برای هر سرزمینی نمایندگان و قاصدانی فرستاد و دستور داد که سکه‌ها را به نامِ او ضرب کنند تا نشانِ حاکمیتش باشد.

نکته ادبی: سکه ساختن کنایه از تثبیتِ حاکمیت و اقتدار است.

جهاندار اگر چه دل شیر داشت جهان جمله در زیر شمشیر داشت

با اینکه پادشاهِ جهان‌دار، دلی شجاع همچون شیر داشت و همه‌ی دنیا زیرِ تیغِ شمشیرش بود،

نکته ادبی: دل شیر کنایه از دلیری و جسارت است.

نبود اعتمادش بر آن مرز وبوم که هست ایمن آباد رومی به روم

با این حال، به آن سرزمین‌ها اطمینانِ کامل نداشت؛ همان‌طور که رومی‌ها در سرزمینِ خودشان (روم) احساسِ امنیتِ کامل ندارند.

نکته ادبی: مرز و بوم کنایه از سرزمین‌های تسخیر شده است.

شبی کاسمان طالعی داد چست کزان طالع آید ضمیری درست

شبی که آسمان برای او بختِ بلندی رقم زد که از آن بخت، اندیشه‌ای درست و سنجیده به ذهنِ او خطور کرد،

نکته ادبی: طالع به معنای بخت و ستاره‌ی اقبال است.

فرستاد و دستور خود را بخواند سخنهای پوشیده با او براند

به دنبالِ وزیر و مشاورِ خود فرستاد و او را فراخواند و اسرارِ قلبی و تصمیماتِ پنهانش را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: دستور در متون کهن به معنای وزیر و مشاورِ ارشد است.

که چون ملک ایرانم آمد به دست نخواهم به یک جا شدن پای بست

اسکندر گفت: حالا که ایران به دستِ من افتاده است، نمی‌خواهم یک‌جا بمانم و بندِ آن باشم.

نکته ادبی: پای‌بست کنایه از وابستگی و ساکن شدن است.

به گردندگی چون فلک مایلم جز آفاق گردی نخواهد دلم

من مانندِ فلک به حرکت و چرخش مایلم و دلم جز سفر در آفاق و جهان‌گردی، به چیز دیگری راضی نمی‌شود.

نکته ادبی: گردندگی فلک استعاره از حرکتِ مداومِ ستارگان و آسمان است.

ببینم که در گرد آفاق چیست تواناتر از من در آفاق کیست

می‌خواهم ببینم در این گردشِ دورِ دنیا چه رازهایی نهفته است و آیا کسی در جهان توانمندتر از من وجود دارد یا خیر.

نکته ادبی: آفاق جمعِ افق، کنایه از کرانه‌های جهان است.

چنان بینم از رای روشن صواب که چون من کنم گرد گیتی شتاب

با خردِ روشنِ خود این‌گونه صلاح می‌بینم که هرچه سریع‌تر سفرِ خود را به دورِ دنیا آغاز کنم.

نکته ادبی: رای روشن کنایه از تدبیر و عقلِ سلیم است.

زر و زیور خود فرستم به روم که هست استواری دران مرز و بوم

ثروت و گنجینه‌هایم را به سمتِ روم می‌فرستم، زیرا آنجا سرزمینی امن و استوار برای نگهداری از اموال است.

نکته ادبی: زر و زیور کنایه از خزائن و اموالِ نفیس است.

نباید که ما را شود کار سست سبو ناید از آب دایم درست

نباید بگذاریم کارمان سست شود؛ چرا که همیشه سبو از آب سالم نمی‌ماند (و ممکن است بشکند و کار خراب شود).

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ شکستنِ کوزه که نشان‌دهنده‌ی وقوعِ حوادثِ ناگهانی است.

بداندیش گیرد سر تخت ما به تاراج دشمن شود رخت ما

اگر غفلت کنیم، دشمن به تختِ پادشاهیِ ما دست‌اندازی می‌کند و اموالمان را به تاراج می‌برد.

نکته ادبی: رخت به معنای اسباب و اثاثیه و در اینجا کنایه از ثروت و دارایی است.

جهان را چنین درد سرها بسیست و زینگونه در ره خطرها بسیست

در این جهانِ پرمخاطره، همواره این‌گونه دردسرها و خطرهای بزرگی بر سرِ راهِ انسان قرار دارد.

نکته ادبی: دردسر در اینجا کنایه از مشکلات و چالش‌های سیاسی است.

تو نیز ار به یونان شوی باز جای پسندیده باشد به فرهنگ و رای

اگر تو نیز به یونان بازگردی و در آنجا ساکن شوی، با توجه به فرهنگ و خردی که داری، کارِ بسیار پسندیده‌ای است.

نکته ادبی: یونان در اینجا اشاره به سرزمینِ اصلی و مرکزِ حکومتِ اسکندر دارد.

همان ملک را داری از فتنه دور که مه نایب مهر باشد به نور

با رفتنِ تو به آنجا، آن ملک نیز از فتنه و آشوب دور می‌ماند؛ همان‌گونه که ماه، در نبودِ خورشید، نایبِ او در روشنایی است.

نکته ادبی: استعاره‌ی نجومی: پادشاه مانند خورشید و نایبِ او مانند ماه است.

همان روشنک را که بانوی ماست بری تا شود کار آن ملک راست

همان «روشنک» (همسر اسکندر) را که بانویِ ماست با خود ببر تا امورِ آن سرزمین را به‌درستی اداره و ساماندهی کند.

نکته ادبی: روشنک نامِ همسرِ اسکندر در روایتِ فردوسی و نظامی است.

برایی که دستور باشد خرد نگهداری اندازهٔ نیک و بد

به خردِ تو که مشاورِ منی اعتماد دارم و می‌دانم که حد و اندازه‌ی کارها را به خوبی می‌شناسی و تفاوتِ نیک و بد را درک می‌کنی.

نکته ادبی: اندازه به معنای تدبیر و اعتدال در امور است.

نیابت بجای آری از دین و داد نیاری ز من جز به نیکی به یاد

امیدوارم در آنجا با دین‌داری و دادگری (عدالت) به وظیفه‌ی نیابتِ خود عمل کنی تا در آینده از تو جز به نیکی یاد نشود.

نکته ادبی: داد در اینجا به معنای عدالت است.

ترا از بزرگان پسندیده ام به چشم بزرگیت از آن دیده ام

من تو را از میانِ بزرگان برگزیده‌ام و به همین دلیل است که همیشه با دیده‌ی احترام و بزرگی به تو نگریسته‌ام.

نکته ادبی: چشم بزرگی کنایه از نگاهِ محترمانه و ارزشمند است.

وزیر از هنرمندی رای خویش چنین گفت با کارفرمای خویش

وزیر که از تدبیر و هنرِ خود آگاه بود، در پاسخ به پادشاه (کارفرمای خود) چنین گفت:

نکته ادبی: کارفرما در اینجا به معنای پادشاه و صاحب‌اختیار است.

که فرمانروا باد شاه جهان به فرمان او رای کار آگهان

امیدوارم پادشاهِ جهان، همواره بر همه چیز فرمانروا باشد و رای و نظرِ خردمندان همواره پیروِ دستوراتِ او بماند.

نکته ادبی: کارآگهان به معنای خردمندان و کسانی است که به اسرارِ امور آگاهند.

زمان تا زمان قدر او بیش باد غرض با تمنای او خویش باد

امیدوارم دم‌به‌دم قدر و منزلتِ تو افزون شود و تمامِ خواسته‌های جهان با آرزوهای تو همسو و هماهنگ باشد.

نکته ادبی: غرض به معنای هدف و خواسته‌ است.

حسابی که فرمود رای بلند کس از پیش بینی نبیند گزند

آن تدبیری که تو با رایِ بلندِ خود اندیشیدی، چنان محکم است که هیچ‌کس از پیش‌بینیِ آن، آسیب و گزندی نمی‌بیند.

نکته ادبی: رای بلند کنایه از دوراندیشی و ذکاوت است.

به فرخنده شغلی که فرمود شاه کمربندم و سرنپیچم ز راه

من برای این مأموریتِ فرخنده که شاه دستور داده، کمرِ همت می‌بندم و هرگز از این راه سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای انجامِ کار است.

ولی شاه باید که در کار خویش پژوهش نماید به مقدار خویش

اما پادشاه باید بداند که در امورِ خویش، باید به اندازه‌ی توان و ظرفیتِ خود تفحص و تحقیق کند.

نکته ادبی: پژوهش به معنای بررسی و تحقیق است.

چو پایان رفتن فراز آیدش سوی بازگشتن نیاز آیدش

چون به پایانِ کار نزدیک شوی، نیاز به بازگشت و استراحت برایت ضروری می‌شود.

نکته ادبی: فراز آمدن به معنای رسیدنِ به انتها یا اوجِ یک مرحله است.

به فرماندهی سر ندارد گران جهان را سپارد به فرمانبران

پادشاه برای فرمانرواییِ ابدی بر همه جا، نباید خود را خسته کند و بارِ سنگینِ مسئولیت را بر دوش بکشد؛ بلکه باید جهان را به زیردستانِ لایق بسپارد.

نکته ادبی: سر گران داشتن کنایه از خسته بودن و تحملِ بارِ سنگینِ مسئولیت است.

نشاید به یک تن جهان داشتن همه عالم آن خود انگاشتن

شایسته نیست که تنها یک نفر همه‌ی جهان را اداره کند و گمان کند که تمامِ عالم ملکِ شخصیِ اوست.

نکته ادبی: انگاشتن به معنای گمان کردن است.

جهان قسمت ملک دارد بسی وز او هست هر قسمتی با کسی

جهان بخش‌های بسیاری دارد و هر بخش از آن باید در دستِ کسی (معتمدی) باشد.

نکته ادبی: قسمت به معنای بخش و قلمرو است.

چو قسم خدا را کنی رام خویش بر آن قسمت افتاده دان نام خویش

وقتی قسمت‌هایی از جهان را که خداوند به تو داده، تحتِ مدیریتِ خود درآوردی، آنگاه نام و یادِ تو در آن قسمت‌ها ماندگار می‌شود.

نکته ادبی: رام کردن کنایه از تحتِ کنترل درآوردن است.

طرفدار چون شد به فرمان تو طرف بر طرف هست ملک آن تو

اگر حاکمِ هر منطقه تحتِ فرمانِ تو باشد، آن طرف و آن سرزمین در عمل تحتِ مالکیتِ تو باقی می‌ماند.

نکته ادبی: طرفدار در اینجا به معنای حاکم یا والیِ یک منطقه است.

چو ملک تو شد خانه دشمنان بدو باز مگذار یکسر عنان

اما وقتی سرزمینِ تو به خانه‌ی دشمنان تبدیل شد، نباید عنانِ اختیار را به طور کامل به آن‌ها بسپاری.

نکته ادبی: عنان کنایه از اختیار و قدرتِ کنترل است.

در این بوم بیگانه کم کن نشست مکن خویشتن را بدو پای بست

در این سرزمین‌های بیگانه، کمتر توقف کن و خود را بیش از حد به آن‌ها وابسته نکن که دچارِ مشکل شوی.

نکته ادبی: پای‌بست کنایه از وابستگی و محدود شدن است.

تو نتوانی این ملک را داشتن نه بر وارثان نیز بگذاشتن

تو به تنهایی توانایی حفظ و ادارهٔ این سرزمین را نداری و پس از خود نیز نمی‌توانی آن را به وارثانت بسپاری.

نکته ادبی: ملک به معنای سرزمین و پادشاهی است. فعل «گذاشتن» در اینجا به معنای واگذاری و سپردن است.

که بر ملک این خانه دعوی بسی است همان حجت ملک با هر کسی است

زیرا مدعیانِ پادشاهیِ این سرزمین بسیارند و هر کسی برای خود حقی قائل است.

نکته ادبی: دعوی به معنای ادعا کردن و حجت به معنای دلیل و برهانِ حقانیت است.

در این مرز و بوم از پی سروری ز رومی مده هیچکس را سری

در این سرزمین، برای حفظِ سروری و قدرت، هیچ‌کس را از میانِ رومیان به مقامِ برتری نگمار.

نکته ادبی: رومی در متون کلاسیکِ ایرانی معمولاً به یونانیان اشاره دارد. سر برآوردن کنایه از رسیدن به مقام عالی است.

زمین عجم گور گاه کیست در و پای بیگانه وحشی پیست

سرزمین ایران گورستانِ آرزوهایِ نااهلان است؛ ورودِ بیگانگان به آن، جز نابودی و وحشی‌گری ثمری ندارد.

نکته ادبی: عجم در اینجا به معنای سرزمین ایران است. وحشی‌پی استعاره از خویِ ناآرام و غارتگرانه است.

در این سالها کایمنی از گزند برار از جهان نام شاهی بلند

در این سال‌هایی که از شرِ حوادث و آسیب‌ها در امان هستی، نامِ خود را به عنوانِ پادشاهی نیک‌نام در جهان بلندآوازه کن.

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و بلاست.

چو آیی سوی کشور خویش باز مکن کار کوتاه بر خود دراز

هرگاه به کشورِ خود بازگشتی، کارهایِ بزرگ را به تأخیر نینداز و آن را بر خود دشوار و طولانی مکن.

نکته ادبی: کار کوتاه بر خود دراز کردن، کنایه از تعلل و سهل‌انگاری در امور مهم است.

ملکزادگان را برافروز چهر که تا بر تو فیروز گردد سپهر

شاهزادگانِ بومی را گرامی بدار و به آنان مقام و منزلت بده تا روزگار بر تو پیروز و موافق باشد.

نکته ادبی: فیروز شدن به معنای ظفر یافتن و در اینجا به معنی مساعد شدنِ بخت است.

به هر کشوری پادشائی فرست طلبکار جائی به جائی فرست

در هر ناحیه، فرمانروایی بگمار و برای هر کاری، مسئول و پیگیرِ خاصِ همان‌جا را مشخص کن.

نکته ادبی: طلبکار در اینجا به معنای پیگیر و مسئول است.

طرفها به شاهان گرفتار کن به هر سو یکی را طرفدار کن

استان‌ها و مناطق را تحتِ نظارتِ حاکمانِ محلی درآور و در هر سو، فردی را به عنوانِ حامی و مسئولِ آن منطقه قرار ده.

نکته ادبی: طرف به معنای گوشه، جانب و در اینجا به معنای استان یا بخشِ جغرافیایی است.

که ترسم دگر باره ایرانیان ببندند بر خون دارا میان

زیرا می‌ترسم که ایرانیان دوباره علیه ما متحد شوند و به خون‌خواهیِ دارا کمر ببندند.

نکته ادبی: دارا نامی است که در ادب فارسی به داریوش سوم اطلاق شده است.

درآرند لشگر به یونان و روم خرابی درآید در آن مرز و بوم

لشکری به سوی یونان و روم روانه کنند و ویرانی و خرابی را به آن سرزمین‌ها بکشانند.

نکته ادبی: درآوردنِ لشکر کنایه از لشکرکشی و حمله است.

چو هر یک جداگانه شاهی کنند ز یکدیگران کینه خواهی کنند

اگر هر یک از آنان در گوشه‌ای به پادشاهی برسند، به دلیلِ اختلاف و کینه، به جانِ یکدیگر می‌افتند.

نکته ادبی: شاهی کردن به معنای حاکمیت داشتن است.

ز مشغولی ملک خود هر کسی ندارد سوی ما فراغت بسی

به دلیلِ درگیری و اشتغالاتِ داخلیِ خود، فرصتِ آن را نخواهند داشت که به ما و امورِ ما توجه کنند.

نکته ادبی: فراغت در اینجا به معنای آسودگیِ خاطر و فرصتِ کافی برای اندیشیدن به چیزی است.

چو دشمن درآرد به تاراج دست بدین چاره شاید بدو راه بست

هنگامی که دشمن به فکرِ تاراج و غارت می‌افتد، با این تدبیر (ایجادِ تفرقه میان آنان) می‌توان راهِ او را بست.

نکته ادبی: تاراج کنایه از غارت و تسلطِ دشمن است.

دگر کین مینگیز در هیچ بوم سر کینه خواهان مکش روی روم

دوباره در هیچ سرزمینی شعلهٔ کینه و دشمنی را روشن مکن و سرِ کینه‌توزان را به سوی روم مگردان.

نکته ادبی: انگیختن به معنای برپا کردن و تحریک کردن است.

به خونریزی شهریاران مکوش که تا فتنه را خون نیاید به جوش

برای خون‌ریزی و کشتنِ حاکمان تلاش مکن، تا فتنه و آشوبِ ناشی از آن اوج نگیرد.

نکته ادبی: به جوش آمدنِ فتنه استعاره از گسترشِ ناآرامی است.

مپندار کز خون گردنکشان چو خون سیاوش نماند نشان

گمان مکن که خونِ بزرگان و گردنکشان بدونِ پاسخ می‌ماند، همان‌گونه که خونِ سیاوش فراموش نشد.

نکته ادبی: اشاره به داستان اساطیری سیاوش که خونِ به ناحق ریخته‌اش سرچشمهٔ انتقام‌های بزرگ شد.

مکش تیغ بر خون کس بی دریغ ترا نیز خونست و با چرخ تیغ

بی‌دلیل و با بی‌رحمی شمشیر بر خونِ کسی مکش؛ تو نیز دارایِ خون (جان) هستی و روزگار (چرخ) هم شمشیری بران علیه تو دارد.

نکته ادبی: چرخ کنایه از روزگار و تقدیر است که می‌تواند انتقام‌گیرنده باشد.

چه خوش داستانی زد آن هوشمند که بر ناگزاینده ناید گزند

چه سخنِ حکمت‌آمیزی گفت آن خردمند که «به کسی که به دنبالِ آزار نیست، آسیبی نمی‌رسد».

نکته ادبی: ناگزاینده به معنای کسی است که قصدِ آسیب‌رساندن ندارد.

کم آزار شو کز همه داغ و درد کم آزار یابد کم آزار مرد

کم‌تر آزار برسان، چرا که از هر داغ و دردی که به دیگران وارد کنی، انسانِ بی‌گناه و کم‌آزار، کمتر آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: تأکید بر قانونِ بازتابِ اعمال در جهان.

کم خود نخواهی کم کس مگیر ممیران کسیرا و هرگز ممیر

حقِ خود را بیش از اندازه نخواه و حقِ دیگران را پایمال نکن؛ کسی را به کشتن نده تا خود نیز همیشه زنده بمانی (در یادها).

نکته ادبی: ممیران در اینجا استعاره از گرفتنِ جان است.

چو دستور ازین گونه بنمود راه سخن کارگر شد پذیرفت شاه

وقتی که مشاور و وزیر این‌گونه راه و رسمِ سیاست را نشان داد، سخنانش در دلِ شاه اثر کرد و پذیرفت.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاورِ ارشد است. کارگر افتادن کنایه از تأثیرگذار بودن است.

چو گردون سر طشت سیمین گشاد غراب سیه خایه زرین نهاد

هنگامی که آسمانِ کبود، تشتِ نقره‌فامِ خود (خورشید یا آغازِ روز) را گشود، کلاغِ سیاه (شب) خورشیدِ زرین را پدیدار کرد.

نکته ادبی: استعاره‌ای بسیار زیبا از طلوع خورشید که آسمان را به تشت نقره و خورشید را به تخمِ زرین تشبیه کرده است.

مگر موبد پیر در باستان بدین طشت و خایه زد آن داستان

شاید همان موبدِ پیر در روزگارِ باستان، در موردِ این تشت و تخمِ زرین، آن حکایتِ معروف را بیان کرده باشد.

نکته ادبی: موبد به معنای روحانی و دانایِ زرتشتی است.

جهاندار فرمود کاید وزیر برفتن نشست از بر بارگیر

شاهِ جهان فرمان داد که وزیر بیاید؛ وزیر برای رفتن، بر مرکبِ خود سوار شد.

نکته ادبی: بارگیر به معنای اسب یا مرکب است.

کتب خانه پارسی هر چه بود اشارت چنان شد که آرند زود

دستور داد تا هر چه کتابِ فارسی (ایرانی) وجود دارد، به سرعت گردآوری کنند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیتِ متونِ حکمتِ ایرانِ باستان در نظرِ اسکندر.

سخنهای سربسته از هر دری ز هر حکمتی ساخته دفتری

سخنانِ پیچیده و عمیق از هر موضوعی را گردآوری کردند و از دلِ آن حکمت‌ها، دفتری ساختند.

نکته ادبی: سخنِ سربسته کنایه از اسرار و حکمت‌های نهفته است.

به یونان فرستاد با ترجمان نبشت از زبانی به دیگر زبان

آن دفترها را به همراهِ مترجم به یونان فرستاد و مطالب را از زبانی به زبانِ دیگر برگرداند.

نکته ادبی: اشاره به نهضتِ ترجمه و انتقالِ دانشِ ایران به یونان.

چو دستور آمد به دستور شاه که گیرد دو اسبه سوی روم راه

وقتی که وزیرِ شاه (اسکندر) دستور گرفت، با شتاب و دو اسبه (سریع) راهیِ سرزمینِ روم شد.

نکته ادبی: دو اسبه رفتن کنایه از نهایتِ سرعت در حرکت است.

برد روشنک را برآراسته همان دفتر و گوهر و خواسته

روشنک (همسرِ اسکندر) را با تجملات و آراستگی، به همراهِ آن دفاترِ حکمت و جواهرات و ثروت برد.

نکته ادبی: روشنک نام همسر ایرانی اسکندر است.

به فرمان شه جای بگذاشتند به یونان زمین راه برداشتند

به فرمانِ شاه، محلِ اقامت را ترک کردند و راهیِ سرزمینِ یونان شدند.

نکته ادبی: راه برداشتن به معنای سفر آغاز کردن است.

ز شاه جهان روشنک بار داشت صدف در شکم در شهوار داشت

روشنک از شاهِ جهان باردار بود و در وجودِ خود، فرزندِ ارجمندی (همچون مرواریدی در صدف) داشت.

نکته ادبی: صدف در شکم دُر شهوار داشتن، استعاره‌ای است از بارداری و حملِ فرزندی ارزشمند.

چو موکب درآمد به یونان زمین گرانبار شد گوهر نازنین

وقتی که کاروان به سرزمینِ یونان رسید، آن گوهرِ نازنین (روشنک) سنگین‌بار شد (روزهای آخرِ بارداری).

نکته ادبی: گرانبار شدن کنایه از نزدیک بودن زمانِ زایمان است.

چو نه ماهه شد کان گوهر گشاد جهان بر گهر گوهری نو نهاد

زمانی که آن گوهر (روشنک) پس از نُه ماه شکفت و فرزند به دنیا آمد، جهان گوهری جدید در خود دید.

نکته ادبی: گوهرِ نو نهادن استعاره از تولدِ فرزند است.

نهادند نامش پس از مهد بوس به فرمان اسکندر اسکندروس

پس از مراسمِ زایمان، به فرمانِ اسکندر، نامِ او را اسکندروس نهادند.

نکته ادبی: مهد بوس در اینجا اشاره به آیین‌های پس از تولد و بوسیدنِ گهواره است.

ارسطو که دستور درگاه بود به یونان زمین نایب شاه بود

ارسطو که وزیرِ درگاه بود، در سرزمینِ یونان به عنوانِ نایب و جانشینِ شاه حضور داشت.

نکته ادبی: ارسطو در تاریخ و ادبِ فارسی به عنوانِ نمادِ خرد و فیلسوفِ دربارِ اسکندر شناخته می‌شود.

ملک زاده را در خرام و خورش همی داد چون جان خود پرورش

او آن شاهزاده را در راه رفتن و خوردن، همچون جانِ خویش پرورش می‌داد.

نکته ادبی: خرام و خورش کنایه از تمامِ شئونِ زندگی و رشدِ کودک است.

نگارین رخش را به ناز و به نوش نوآیین دلش را به فرهنگ و هوش

صورتِ زیبایش را با نوازش و خوشی، و دلِ جدیدش (ذهنش) را با فرهنگ و دانشِ عمیق تربیت می‌کرد.

نکته ادبی: نگارین رخ کنایه از زیباییِ ظاهری است.

برآورده گیر این چنین صد نگار فرو برده خاکش سرانجام کار

تصور کن که صدها نفر از این زیبارویان را پرورش دهی، اما سرانجامِ کار، خاک همه را در بر می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ دنیا و سرنوشتِ محتومِ مرگ برای همه.