خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۳۰ - به پادشاهی نشستن اسکندر در اصطخر

نظامی
بیا ساقی آن شب چراغ مغان بیاور ز من برمیاور فغان
چراغی کزو چشمها روشنست چراغ دلم را ازو روغنست
بگو ای سخن کیمیای تو چیست عیار ترا کیمیا ساز کیست
که چندین نگار از تو برساختند هنوز از تو حرفی نپرداختند
اگر خانه خیزی قرارت کجاست ور از در درائی دیارت کجاست
ز ما سر براری و با ما نئی نمائی به ما نقش و پیدا نی
عمل خانه دل به فرمان تست زبان خود علمدار دیوان تست
ندانم چه مرغی بدین نیکوی ز ما یادگاری که ماند توی
سخن بین چه عالیست بالای او کسادی مبیناد کالای او
متاع گرانمایه کاسد مباد وگر باد بر کام حاسد مباد
بیارای سخنگوی چابک سرای بساط سخن را یکایک بجای
سخن ران ازان نامور خفتگان فسونی فرو دم به آشفتگان
گزارندهٔ سرگذشت نخست به اندیشهٔ نغز و رای درست
چنین داد مژده که چون شهریار به ملک سپاهان برآراست کار
ز پیروزی چرخ پیروزه رنگ نبودش بسی در صفاهان درنگ
به اصطخر شد تاج بر سر نهاد به جای کیومرث و کیقباد
شد آراسته ملک ایران بدو قوی گشت پشت دلیران بدو
بزرگان بدو تهنیت ساختند بدان سر بزرگی سر افراختند
نثاری که باشد سزاوار تخت فشاندند بر شاه پیروز بخت
ز سرچشمه نیل تا رود گنگ ز شوراب چین تا به تلخ آب زنگ
رسولان رسیدند با ساو و باج همایون کنان شاه را تخت و تاج
چو شه پای بر تخت زرین نهاد ز گنج سخن حصن روئین گشاد
که باد آفریننده ای را سپاس که کرد آفرین گوی را حق شناس
سر چون منی را ز بالین خاک به انجم رسانید چون نور پاک
به ایرانم آورد از اقصای روم به فرمان من سنگ را کرد موم
بجائی رسانید کار مرا که محمل کشد چرخ بار مرا
پذیرفتم از داور آسمان که ناسایم از داوری یک زمان
ستمدیده را داد بخشی کنم شب تیرگان را درخشی کنم
خرد بر وفا رهنمای منست صلاح جهان در وفای منست
ره راستی گیرم امروز پیش که آگاهم از روز فردای خویش
بپرهیزم از روز عذر آوری بپرهیزگاری کنم داوری
ز پیشانی پیل تا پای مور نیاید ز من بر کسی دست زور
ندارم طمع بر زر و سیم کس وگر چند یابم بر آن دسترس
ز خلق ار چه آزار بینم بسی نخواهم که آزارد از من کسی
ده و دوده را برگرفتم خراج نه ساو از ولایت ستانم نه باج
اگر گنجی آرم ز دنیا به دست مهیا کنم قسمت هر که هست
دهم هر کسی را ز دولت کلید کنم پایهٔ کار هر کس پدید
هنرمند را سر برآرم بلند کشم پای دیوانه را زیر بند
بپیچم سر از رایگان خوارگان مگر بیزبانان و بیچارگان
چو دارد تنومند کار آگهی نخواهم که باشد ز کاری تهی
چو بینم کسی را که او رنج برد که با خرج او دخل او هست خرد
در آن خرجش امیدواری دهم ز گنحینه خویش یاری دهم
به دین و به دانش کنم کارها دهم داد را روز بازارها
ندارم ز کس ترس در هیچ کار مگر زان کسی کاو بود ترسگار
در آس افکنم هر کرا سود نیست ببخشایم آن را که بخشودنیست
جهان از سخا دارم آراسته سخن را مدد بخشم از خواسته
ستم را ز خود دور دارم بهش ستمکش نوازم ستمگاره کش
بجای یکی بد یکی بد کنم به پاداش نیکی یکی صد کنم
عقوبت کنم خلق را بر گناه نوازش کنم چون شود عذرخواه
چو گردن کشد خصم گردن زنم چو در دشمنی تن زند تن زنم
بنا کردن نیکی از من بود بدی را بدایت ز دشمن بود
من آن خاک بیزم به غربال رای که بستانم و باز ریزم بجای
چو دولاب کو شربت تر دهد از ین سرستاند بدان سر دهد
بهرچ از سر تیغم آید فراز سر تازیانه ام کند ترکتاز
سر تیغم آرد جهان را به چنگ سرتازیانه دهد بید رنگ
از آن آمدم بر سر این سریر که افتادگان را شوم دستگیر
یکی پیکرم ز ابر و از آفتاب به یک دست آتش به یک دست آب
به سنگی رسم سخت بگدازمش به کشتی رسم تشنه بنوازمش
به خود نامدم سوی ایران ز روم خدایم فرستاد از آن مرز و بوم
بدان تا حق از باطل آرم پدید ز من بند هر قفل یابد کلید
سر حق شناسان برارم ز خاک به باطل پرستان درارم هلاک
ز دنیا برم رنگ ناداشتی دهم باد را با چراغ آشتی
فرشته کنم دیو هر خانه را برآرایم از گنج ویرانه را
کجا عدل من سر برارد چو سرو ز بیداد شاهین نترسید تذر و
شبانی کند گرگ بر گوسفند همان شیر بر گور نارد گزند
بدان را ز نیکی کنم ناصبور ز نیکان بدی را کنم نیز دور
کسی را من سر برافراختم به پای کسش در نینداختم
وگر همسری را دریدم جگر ندادم به درندگان دگر
نکشتم نهانی کسی را به زهر مگر کاشکارا به شمشیر قهر
نه در کس جهانسوزی آموختم نه بی حجتی خرمنی سوختم
نخواهم که آرم به کس بر شکست وگر بشکنم مومیائیم هست
گر از من به چشمی رسد چشم درد توانم درو توتیا نیز کرد
خدایم در این کار یاری دهاد ز چشم بدان رستگاری دهاد
چو این داستان گفت شه یک به یک نیوشنده را دست شد بر فلک
در آن انجمن بود بسیار کس به شاه آزمائی گشاده نفس
از آن بوالفضولان بسیار گوی وزان بوالحکیمان دیوانه خوی
پژوهنده ای بود حجت نمای در آن انجمن گشت شاه آزمای
که شاها مرا یک درم درخورست اگر بخشی از کشوری بهترست
جهاندار گفت از خداوند گاه به اندازه قدر او گنج خواه
پژوهنده گفتا چو از یک درم خجالت برد شه که چیزیست کم
به ار ملک عالم ببخشد به من به انجم رساند سرم ز انجمن
دگر باره شه گفت کای بدسگال به اندازه خود نکردی سوال
دو حاجت نمودی نه بر جای خویش یکی کم ز من دیگری از تو بیش
به اندازه باشد سخن گسترید گزافه سخن را نباید شنید
سخن کان به ابرو درآرد گره اگر آفرینست ناگفته به
دگر پرسشی کرد مرد دلیر که بالا چرائی تو و خلق زیر
چو گوئی که یک رویه هستیم بار چرا زیر و بالا درآری به کار
ملک گفت سرور منم زین گروه چو سر زیر باشد نباشد شکوه
سر رستنی زیر زیبا بود سر آدمی به که بالا بود
به ار شاه را جای باشد بلند که تا دیده ها زو شود بهره مند
دگر زیرکی گفت کای شهریار خردمند را با رعونت چکار
ترا زیور ایزدی در دلست به زیور چه پوشی تنی کز گلست
ملک گفت کارایش خسروی دهد چشم بینندگان را نوی
من ار شخص خود را چو گلشن کنم شما را به خود چشم روشن کنم
نبینی که چون بشکفد نوبهار بدو چشم روشن شود روزگار
از آن نکته ها مردم تیزهوش پر از لعل و پیروزه کردند گوش
دعا تازه کردند بر جان او به جان باز بستند پیمان او
از آن بردباری کز او یافتند به فرمان او پاک بشتافتند
به آیین جمشید هر روز شاه شدی بر سر گاه هر صبحگاه
نوازش همی کرد با بندگان نگه داشت آیین فرخندگان
فرستاد نامه به هر کشوری به هر مرزبانی و هر مهتری
گرائیدشان دل به افسون خویش امان دادشان از شبیخون خویش
جهانرا به فرمان خود رام کرد در آن رام کردن کم آرام کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن شب چراغ مغان بیاور ز من برمیاور فغان

ای ساقی، آن روشناییِ معنوی که پیران طریقت از آن بهره‌مندند را به من ارزانی دار و مرا با درخواست‌های نابه‌جا به فریاد و گلایه وادار مکن.

نکته ادبی: شب‌چراغ: استعاره از نور حقیقت و حکمت. مغان: در متون عرفانی به معنای پیران راه و صاحبان اسرار است.

چراغی کزو چشمها روشنست چراغ دلم را ازو روغنست

همان نوری که چشم‌های جان را بینا می‌کند و چراغِ دلِ من از فروغِ آن روشن و پربار می‌گردد.

نکته ادبی: روغن در اینجا استعاره از سوخت و مددِ الهی برای روشن ماندنِ چراغ دل است.

بگو ای سخن کیمیای تو چیست عیار ترا کیمیا ساز کیست

ای سخن، بگو که حقیقت و خاصیتِ دگرگون‌کننده‌ی تو چیست؟ و چه کسی کیمیاگری است که عیار و ارزش تو را تعیین می‌کند؟

نکته ادبی: کیمیا: نمادِ تحول‌بخش و ارزشمندکننده.

که چندین نگار از تو برساختند هنوز از تو حرفی نپرداختند

که این‌همه تصاویر و خیال‌پردازی‌های زیبا از تو آفریده‌اند، اما هنوز حق مطلب را درباره تو ادا نکرده‌اند.

نکته ادبی: برساختن: ساختن و پرداختن. نپرداختن: ناتمام ماندن.

اگر خانه خیزی قرارت کجاست ور از در درائی دیارت کجاست

اگر تو در خانه‌ی دل من ساکن هستی، پس جایگاه و قرارت کجاست؟ و اگر قصد داری که به میانِ جان من درآیی، پس نشان و دیار تو کجاست؟

نکته ادبی: خانه خیزی: ساکن خانه بودن.

ز ما سر براری و با ما نئی نمائی به ما نقش و پیدا نی

از باطنِ ما سر بر می‌آوری اما همراه و هم‌نفسِ ما نیستی؛ تصویری از خود به ما نشان می‌دهی، اما خودت پیدا و آشکار نیستی.

نکته ادبی: نقش: صورت و خیال.

عمل خانه دل به فرمان تست زبان خود علمدار دیوان تست

تغییر و تحول در خانه‌ی دل، تحت فرمانِ توست و زبانِ من نیز تنها گویایِ آن چیزی است که در دیوان و دفترِ تو ثبت شده است.

نکته ادبی: دیوان: در اینجا استعاره از علم الهی یا لوح محفوظ است.

ندانم چه مرغی بدین نیکوی ز ما یادگاری که ماند توی

نمی‌دانم تو چه پرنده‌ای (چه حقیقتِ لطیفی) هستی که چنین باارزشی؛ از میانِ ما، تنها یادگاری که باقی می‌ماند، تو هستی.

نکته ادبی: مرغ: در ادبیات عرفانی نماد روح یا حقیقتِ لطیف است.

سخن بین چه عالیست بالای او کسادی مبیناد کالای او

به جایگاهِ بلندِ سخن بنگر که چقدر والاست؛ امیدوارم که کالایِ سخن هیچ‌گاه بی‌ارزش و کساد نشود.

نکته ادبی: کسادی: بازار نداشتن و بی‌ارزش شدن.

متاع گرانمایه کاسد مباد وگر باد بر کام حاسد مباد

متاعِ ارزشمندِ سخن نباید بی‌رونق شود و آرزو دارم که بادِ حوادث، به کامِ حسودان نوزد.

نکته ادبی: متاع گرانمایه: اشاره به ارزش والای شعر و حکمت.

بیارای سخنگوی چابک سرای بساط سخن را یکایک بجای

ای سخنگوی چابک و توانا، بساطِ روایت‌گری را بیارای و تمامِ نکاتِ سخن را در جایِ خود بنشان.

نکته ادبی: چابک‌سرای: کسی که در گفتنِ شعر مهارت و سرعت دارد.

سخن ران ازان نامور خفتگان فسونی فرو دم به آشفتگان

از آن خفتگانِ نامور (پادشاهان و قهرمانان گذشته) سخن بگو و با کلامِ سحرآمیزت، آشفتگیِ خاطرِ شنوندگان را آرام کن.

نکته ادبی: فسون: جادو و افسون که اینجا کنایه از تأثیرِ عمیقِ کلام است.

گزارندهٔ سرگذشت نخست به اندیشهٔ نغز و رای درست

تو که روایت‌گرِ سرگذشت‌های کهن هستی، با اندیشه‌ای دقیق و رأیی درست، داستان را آغاز کن.

نکته ادبی: گزارنده: روایت‌گر و بازگوکننده.

چنین داد مژده که چون شهریار به ملک سپاهان برآراست کار

چنین مژده داد که وقتی پادشاه، امورِ مملکتِ اصفهان را سر و سامان داد.

نکته ادبی: سپاهان: نام کهن اصفهان.

ز پیروزی چرخ پیروزه رنگ نبودش بسی در صفاهان درنگ

به دلیلِ پیروزی‌اش که آسمانِ فیروزه‌ای‌رنگ نوید داده بود، در اصفهان معطل نماند و کار را به سرانجام رساند.

نکته ادبی: چرخ پیروزه‌رنگ: آسمان.

به اصطخر شد تاج بر سر نهاد به جای کیومرث و کیقباد

به اصطخر رفت و تاج بر سر نهاد و جانشینِ کیومرث و کیقباد (پادشاهان اساطیری ایران) شد.

نکته ادبی: اصطخر: شهری باستانی و نمادِ شکوهِ پادشاهی ایران.

شد آراسته ملک ایران بدو قوی گشت پشت دلیران بدو

ایران زمین با وجودِ او آراسته شد و پشتِ دلیران و پهلوانان به او گرم و قوی گشت.

نکته ادبی: پشت‌گرمی: کنایه از تکیه‌گاه بودن.

بزرگان بدو تهنیت ساختند بدان سر بزرگی سر افراختند

بزرگان و اشراف، به او تبریک گفتند و با تکیه بر جایگاهِ بلندِ او، سربلند شدند.

نکته ادبی: تهنیت: تبریک.

نثاری که باشد سزاوار تخت فشاندند بر شاه پیروز بخت

هدیه و نثاری که شایسته‌ی تختِ پادشاهی بود، بر سرِ این شاهِ پیروزبخت ریختند.

نکته ادبی: نثار: پولی یا گوهری که هنگام جشن بر سر کسی می‌پاشند.

ز سرچشمه نیل تا رود گنگ ز شوراب چین تا به تلخ آب زنگ

از سرچشمه‌ی نیل تا رود گنگ، و از آب‌های شورِ چین تا آب‌های تلخِ زنگ (حبشه)، همه جا تحتِ فرمان او بود.

نکته ادبی: اشاره به گستردگی جغرافیایی قلمرو پادشاه.

رسولان رسیدند با ساو و باج همایون کنان شاه را تخت و تاج

فرستادگان از همه جا با خراج و باج آمدند و به پادشاه، تبریکِ داشتنِ تخت و تاجِ همایون گفتند.

نکته ادبی: ساو و باج: مالیات و خراج.

چو شه پای بر تخت زرین نهاد ز گنج سخن حصن روئین گشاد

وقتی پادشاه پا بر تختِ زرین نهاد، گنجینه‌ی سخن و حکمت را گشود.

نکته ادبی: حصن روئین: قلعه‌ی نفوذناپذیر؛ استعاره از زبان و کلام محکم.

که باد آفریننده ای را سپاس که کرد آفرین گوی را حق شناس

که سپاس باد خدای آفریننده‌ای را که گوینده‌ی سخن را حق‌شناس و آگاه ساخت.

نکته ادبی: آفرین‌گو: شاعر و سخنور.

سر چون منی را ز بالین خاک به انجم رسانید چون نور پاک

خدایی که مقامِ مرا از بالینِ خاک، مانندِ نوری پاک به ستاره‌های آسمان رساند.

نکته ادبی: انجم: ستارگان؛ کنایه از بلندمرتبگی.

به ایرانم آورد از اقصای روم به فرمان من سنگ را کرد موم

مرا از دورترین نقاطِ روم به ایران آورد و به فرمانِ من، سنگِ سخت را چون موم نرم کرد.

نکته ادبی: سنگ را موم کرد: کنایه از قدرتِ مطلق و نفوذِ فرمانِ شاه.

بجائی رسانید کار مرا که محمل کشد چرخ بار مرا

مرا به جایی رساند که چرخِ روزگار، بارِ مرا بر دوش می‌کشد و تقدیر همراهِ من است.

نکته ادبی: محمل‌کش: کسی که بارِ سفر می‌کشد؛ اینجا کنایه از همراهیِ تقدیر.

پذیرفتم از داور آسمان که ناسایم از داوری یک زمان

با داورِ آسمان عهد بستم که لحظه‌ای از عدالت و داوریِ عادلانه غافل نشوم.

نکته ادبی: داور آسمان: خداوند.

ستمدیده را داد بخشی کنم شب تیرگان را درخشی کنم

به ستمدیدگان دادگری کنم و شب‌های تاریکِ ظلم را با عدلِ خود روشن سازم.

نکته ادبی: شب تیرگان: دورانِ ظلم و تاریکی.

خرد بر وفا رهنمای منست صلاح جهان در وفای منست

خرد، راهنمای من در وفاداری است و صلاح و نیکیِ جهان در پایبندیِ من به عهد است.

نکته ادبی: وفا: وفاداری به عهد و پیمان.

ره راستی گیرم امروز پیش که آگاهم از روز فردای خویش

امروز راهِ راستی را در پیش می‌گیرم، چون نسبت به عواقبِ کار در آینده آگاهم.

نکته ادبی: روز فردا: کنایه از آخرت و نتیجه‌ی اعمال.

بپرهیزم از روز عذر آوری بپرهیزگاری کنم داوری

از روزی که باید پاسخگویِ کارهایم باشم پرهیز می‌کنم (با پاک‌زیستی خود را برای آن روز آماده می‌کنم) و با پرهیزگاری داوری می‌کنم.

نکته ادبی: روز عذرآوری: روز قیامت که زمانِ حسابرسی است.

ز پیشانی پیل تا پای مور نیاید ز من بر کسی دست زور

از بزرگترین تا کوچک‌ترینِ موجودات، کسی از دستِ زورگوییِ من در امان نخواهد بود (ظلمی نخواهم کرد).

نکته ادبی: پیشانیِ پیل تا پایِ مور: کنایه از تفاوتِ جایگاه و عظمت.

ندارم طمع بر زر و سیم کس وگر چند یابم بر آن دسترس

حتی اگر به ثروت و مالِ کسی دسترسی داشته باشم، چشم‌داشت و طمعی به آن ندارم.

نکته ادبی: زر و سیم: طلا و نقره؛ ثروت.

ز خلق ار چه آزار بینم بسی نخواهم که آزارد از من کسی

اگر از مردم آزاری هم ببینم، راضی نیستم که کسی از سویِ من آزار ببیند.

نکته ادبی: این نشان‌دهنده اوجِ خویشتن‌داری شاه است.

ده و دوده را برگرفتم خراج نه ساو از ولایت ستانم نه باج

از دهکده‌ها و قبایل خراجی نگرفتم؛ نه مالیاتِ معمول ستاندم و نه باجِ زور.

نکته ادبی: ده و دوده: کنایه از مردم و عشایر.

اگر گنجی آرم ز دنیا به دست مهیا کنم قسمت هر که هست

اگر گنج و ثروتی از دنیا به دست آورم، آن را میانِ همه قسمت می‌کنم.

نکته ادبی: بخشندگی و کرامتِ شاه.

دهم هر کسی را ز دولت کلید کنم پایهٔ کار هر کس پدید

به هر کسی ابزارِ پیشرفت (کلیدِ دولت) می‌دهم و جایگاهِ هر فرد را بر اساسِ لیاقتش روشن می‌کنم.

نکته ادبی: دولت: در اینجا به معنای موفقیت و ثروت.

هنرمند را سر برآرم بلند کشم پای دیوانه را زیر بند

هنرمند و صاحب‌کمال را سربلند می‌کنم و دیوانه و نادان را محدود و مهار می‌سازم.

نکته ادبی: زیر بند کشیدن: کنایه از تنبیه یا محدود کردن.

بپیچم سر از رایگان خوارگان مگر بیزبانان و بیچارگان

از افرادِ بی‌ارزش و خوارِ فرصت‌طلب روی برمی‌گردانم، مگر آن‌هایی که ضعیف و بی‌زبان هستند.

نکته ادبی: رایگان‌خوارگان: کسانی که بی‌زحمت نان می‌خورند.

چو دارد تنومند کار آگهی نخواهم که باشد ز کاری تهی

هر کس که توانمند است، نباید از کار و تلاش باز بماند و باید مفید باشد.

نکته ادبی: تأکید بر کار و کوشش اجتماعی.

چو بینم کسی را که او رنج برد که با خرج او دخل او هست خرد

هرگاه کسی را ببینم که تلاش می‌کند اما درآمدش کمتر از هزینه‌اش است (فقیر است).

نکته ادبی: دخل و خرج: امور مالی.

در آن خرجش امیدواری دهم ز گنحینه خویش یاری دهم

به او امید می‌بخشم و از گنجینه‌ی خود به او یاری می‌رسانم.

نکته ادبی: حمایتِ مستقیم از طبقه ضعیف.

به دین و به دانش کنم کارها دهم داد را روز بازارها

کارها را بر اساسِ دین و دانش پیش می‌برم و در زمانِ رونقِ بازار، حقِ همه را ادا می‌کنم.

نکته ادبی: داد: عدل و حق.

ندارم ز کس ترس در هیچ کار مگر زان کسی کاو بود ترسگار

از هیچ‌کس ترسی ندارم، مگر از کسی که خودش اهلِ تقوا و ترس از خداست.

نکته ادبی: ترسگار: کسی که خداترس است.

در آس افکنم هر کرا سود نیست ببخشایم آن را که بخشودنیست

هر که سودمند نیست (اهلِ شر است) را نابود می‌کنم و هر که شایسته‌ی بخشش است، او را می‌بخشم.

نکته ادبی: در آس افکندن: کنایه از نابود کردن و در سختی قرار دادن.

جهان از سخا دارم آراسته سخن را مدد بخشم از خواسته

جهان را با سخاوتِ خود زینت می‌بخشم و با مال و ثروت، از سخن حمایت می‌کنم.

نکته ادبی: سخا: بخشش.

ستم را ز خود دور دارم بهش ستمکش نوازم ستمگاره کش

ظلم را با هوشیاری از خود دور می‌کنم، ستم‌کشیده را نوازش می‌کنم و ستمگر را مجازات می‌نمایم.

نکته ادبی: به‌هش: با هوشیاری.

بجای یکی بد یکی بد کنم به پاداش نیکی یکی صد کنم

اگر کسی به من بدی کند، یک بار تلافی می‌کنم، اما برای نیکیِ دیگران، صد برابر جبران می‌نمایم.

نکته ادبی: تأکید بر انصاف در مقابل شر و سخاوت در مقابل خیر.

عقوبت کنم خلق را بر گناه نوازش کنم چون شود عذرخواه

مردم را برای گناه مجازات می‌کنم، اما اگر عذرخواهی کنند، آنان را مورد لطف و نوازش قرار می‌دهم.

نکته ادبی: عقوبت: مجازات.

چو گردن کشد خصم گردن زنم چو در دشمنی تن زند تن زنم

اگر دشمنی گردن‌کشی کند، او را سرکوب می‌کنم و اگر در دشمنی سکوت کرد، من نیز سکوت می‌کنم.

نکته ادبی: تن زدن: خاموش شدن و سکوت کردن.

بنا کردن نیکی از من بود بدی را بدایت ز دشمن بود

بنیان‌گذاری کارهای نیک از جانب من بود و سرچشمه کارهای بد، از دشمنی دشمنان نشأت می‌گرفت.

نکته ادبی: بدایت به معنای آغاز و مصدر است.

من آن خاک بیزم به غربال رای که بستانم و باز ریزم بجای

من مانند غربال‌گری هستم که مسائل را با معیار عقل می‌سنجد؛ چیزهای مفید را نگه می‌دارم و ناخالصی‌ها را بازمی‌گردانم.

نکته ادبی: خاک‌بیژ به معنای غربال‌گر است.

چو دولاب کو شربت تر دهد از ین سرستاند بدان سر دهد

مانند چرخ‌چاهی که آب را از یک سو می‌گیرد و به سوی دیگر می‌رساند، من نیز خیر و برکت را در جریان نگه می‌دارم.

نکته ادبی: دولاب استعاره از چرخشِ روزگار یا ابزارِ عدالت است.

بهرچ از سر تیغم آید فراز سر تازیانه ام کند ترکتاز

هر جا که شمشیرم برای اصلاح امور به کار بیاید، تازیانه‌ام نیز برای تأدیب و بازداشتن از بدی به کار می‌افتد.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از تازش و حرکتِ سریع است.

سر تیغم آرد جهان را به چنگ سرتازیانه دهد بید رنگ

شمشیرم جهان را تسخیر می‌کند و تازیانه‌ام نیز باعث تغییر رنگ و ماهیت بدکاران (اصلاح آنان) می‌شود.

نکته ادبی: بید رنگ کنایه از دگرگونی است.

از آن آمدم بر سر این سریر که افتادگان را شوم دستگیر

بدین خاطر بر این تخت پادشاهی نشستم که یاور و دستگیرِ افتادگان و نیازمندان باشم.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت پادشاهی است.

یکی پیکرم ز ابر و از آفتاب به یک دست آتش به یک دست آب

وجود من آمیزه‌ای است از سختی و لطافت؛ مانند ابری که هم آب دارد و هم آفتابی که آتش می‌بارد (نماد تضادهای رفتاری).

نکته ادبی: پیکر در اینجا به معنای ماهیت و وجود است.

به سنگی رسم سخت بگدازمش به کشتی رسم تشنه بنوازمش

در برابر سنگ‌دلان، سخت‌گیر هستم تا نرم شوند و در برابر کشتی‌نشستگان (آسیب‌دیدگان)، مهربان و نوازشگر.

نکته ادبی: بگدازمش کنایه از نرم کردن دل‌های سخت است.

به خود نامدم سوی ایران ز روم خدایم فرستاد از آن مرز و بوم

من از روی خودخواهی از روم به ایران نیامدم، بلکه خداوند مرا از آن سرزمین مأمور کرد.

نکته ادبی: اشاره به انتسابِ الهیِ قدرت در ادبیات حماسی.

بدان تا حق از باطل آرم پدید ز من بند هر قفل یابد کلید

آمده‌ام تا حق را از باطل جدا کنم و گره‌های ناگشوده را باز نمایم.

نکته ادبی: کنایه از گشایش امور با عدالت.

سر حق شناسان برارم ز خاک به باطل پرستان درارم هلاک

حقیقت‌جویان را سربلند می‌کنم و باطل‌پرستان را به نابودی می‌کشانم.

نکته ادبی: سر برآوردن کنایه از عزت‌بخشیدن است.

ز دنیا برم رنگ ناداشتی دهم باد را با چراغ آشتی

از دنیا رنگ تعلق و ناپایداری را می‌زدایم و میان تضادها (باد و چراغ) صلح برقرار می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ خارق‌العاده برای ایجاد صلح.

فرشته کنم دیو هر خانه را برآرایم از گنج ویرانه را

خانه دیوان را به خانه فرشتگان تبدیل می‌کنم و ویرانه‌ها را با گنج آباد می‌سازم.

نکته ادبی: اشاره به آبادانی و اصلاح اخلاقی جامعه.

کجا عدل من سر برارد چو سرو ز بیداد شاهین نترسید تذر و

زمانی که عدل من شکوفا شود، تذرو (قرقاول) از چنگال شاهین ستمگر نمی‌هراسد.

نکته ادبی: تذرو و شاهین نمادِ تضادِ مظلوم و ظالم هستند.

شبانی کند گرگ بر گوسفند همان شیر بر گور نارد گزند

در سایه عدالت من، گرگ به گوسفند آسیب نمی‌رساند و شیر نیز از گورخر دست می‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به مدینه فاضله و امنیتِ مطلق.

بدان را ز نیکی کنم ناصبور ز نیکان بدی را کنم نیز دور

بدکاران را با نیکیِ خود ناآرام و متحول می‌کنم و بدی را از نیکان دور می‌گردانم.

نکته ادبی: ناصبور در اینجا به معنایِ دگرگون‌شونده است.

کسی را من سر برافراختم به پای کسش در نینداختم

هر کس را که ارج نهادم و بالا بردم، او را به خواری و سقوط نکشاندم.

نکته ادبی: کنایه از ثباتِ در حمایت.

وگر همسری را دریدم جگر ندادم به درندگان دگر

اگر با هم‌تراز و رقیبی جنگیدم، او را به دستِ درندگان نسپردم تا پاره‌پاره شود (جوانمردی در جنگ).

نکته ادبی: دریدنِ جگر استعاره از نابودی و کشتن است.

نکشتم نهانی کسی را به زهر مگر کاشکارا به شمشیر قهر

کسی را پنهانی و با زهر نکشتم، مگر آنکه در میدان نبرد و آشکارا با شمشیر با او بجنگم.

نکته ادبی: اشاره به آیین جوانمردی و دوری از نیرنگ.

نه در کس جهانسوزی آموختم نه بی حجتی خرمنی سوختم

نه به کسی ستمی رواداشتم و نه بدون دلیل و منطق، هستی کسی را نابود کردم.

نکته ادبی: جهانسوزی کنایه از ظلم و تخریب است.

نخواهم که آرم به کس بر شکست وگر بشکنم مومیائیم هست

نمی‌خواهم باعث شکست و آسیب کسی شوم، و اگر ناخواسته آسیبی برسانم، مرهمی برای بهبودش دارم.

نکته ادبی: مومیایی کنایه از داروی شفابخش است.

گر از من به چشمی رسد چشم درد توانم درو توتیا نیز کرد

اگر از چشم من آسیبی به کسی برسد، می‌توانم با داروی چشم (توتیا) آن را درمان کنم.

نکته ادبی: توتیا در طب سنتی برای روشنایی چشم کاربرد داشت.

خدایم در این کار یاری دهاد ز چشم بدان رستگاری دهاد

خداوند مرا در این مسیر یاری دهد و از شرِ بدخواهان حفظ کند.

نکته ادبی: دعا و نیایشِ پایانِ کلامِ شاه.

چو این داستان گفت شه یک به یک نیوشنده را دست شد بر فلک

وقتی شاه این سخنان را یک به یک بیان کرد، شنوندگان از فرط تحسین دست به آسمان بردند.

نکته ادبی: دست بر فلک بردن کنایه از حیرت و ستایش است.

در آن انجمن بود بسیار کس به شاه آزمائی گشاده نفس

در آن مجلس افراد بسیاری حضور داشتند که قصدِ آزمودنِ هوشِ شاه را داشتند.

نکته ادبی: شاه‌آزمایی کنایه از به چالش کشیدنِ خرد پادشاه است.

از آن بوالفضولان بسیار گوی وزان بوالحکیمان دیوانه خوی

از میان آن پرحرف‌های بیهوده‌گو و خردمندنماهای دیوانه‌صفت، کسی برخاست.

نکته ادبی: بوالفضول و بوالحکیم کنایه از کسانی است که ادعای دانایی دارند.

پژوهنده ای بود حجت نمای در آن انجمن گشت شاه آزمای

جستجوگری که به دنبال اثباتِ منطق بود، در آن مجلس شاه را به چالش کشید.

نکته ادبی: حجت‌نمای به معنایِ دلیل‌آورنده است.

که شاها مرا یک درم درخورست اگر بخشی از کشوری بهترست

او گفت: ای پادشاه، من فقط یک درهم نیاز دارم، اگر آن را ببخشی از داشتن یک کشور بهتر است.

نکته ادبی: استعاره از بی‌نیازیِ ظاهری در برابرِ بزرگیِ شاه.

جهاندار گفت از خداوند گاه به اندازه قدر او گنج خواه

پادشاه پاسخ داد: از خزانه سلطنتی، به اندازه قدر و شأن خود گنج طلب کن.

نکته ادبی: خداوندِ گاه یعنی صاحبِ تخت و پادشاه.

پژوهنده گفتا چو از یک درم خجالت برد شه که چیزیست کم

آن مرد گفت: اگر تو برای بخشیدن یک درهم شرمگین شوی، پس آن چیز ناچیز است.

نکته ادبی: استدلالِ منطقیِ مرد برای آزمودنِ کرمِ شاه.

به ار ملک عالم ببخشد به من به انجم رساند سرم ز انجمن

اگر تو ملکِ جهان را به من ببخشی، باز هم شأنِ من در میان انجمن، به ستاره‌ها می‌رسد (شأنِ من بالاست).

نکته ادبی: انجم به معنای ستاره‌ها و کنایه از اوج است.

دگر باره شه گفت کای بدسگال به اندازه خود نکردی سوال

شاه دوباره گفت: ای بداندیش، تو به اندازه شأن خودت درخواست نکردی (کم‌ارزش خواستی).

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش است.

دو حاجت نمودی نه بر جای خویش یکی کم ز من دیگری از تو بیش

دو خواسته نامناسب داشتی؛ یکی بسیار کم‌ارزش (یک درهم) و دیگری ادعایی بیش از حد.

نکته ادبی: اشاره به تناقضِ رفتارِ پرسشگر.

به اندازه باشد سخن گسترید گزافه سخن را نباید شنید

سخن باید به اندازه باشد؛ نباید سخن بیهوده و گزاف را شنید.

نکته ادبی: گزافه به معنایِ زیاده‌گویی است.

سخن کان به ابرو درآرد گره اگر آفرینست ناگفته به

سخنی که باعث اخم و ناراحتی شود، حتی اگر در ظاهر تعریف و آفرین باشد، نگفتنش بهتر است.

نکته ادبی: کنایه از لزومِ ادب در سخن.

دگر پرسشی کرد مرد دلیر که بالا چرائی تو و خلق زیر

آن مرد دلیر پرسش دیگری کرد: چرا تو در جایگاه بالا هستی و مردم پایین؟

نکته ادبی: پرسش از سلسله‌مراتبِ قدرت.

چو گوئی که یک رویه هستیم بار چرا زیر و بالا درآری به کار

اگر می‌گویی همه برابر هستیم، پس چرا تفاوتِ جایگاه قائل می‌شوی؟

نکته ادبی: اشاره به تضادِ عدالت و جایگاهِ سلطنت.

ملک گفت سرور منم زین گروه چو سر زیر باشد نباشد شکوه

شاه گفت: من رهبر و سرورِ این گروه هستم؛ اگر سر پایین‌تر از تن باشد، زیبایی و شکوهی ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ شاه به سر و مردم به تن.

سر رستنی زیر زیبا بود سر آدمی به که بالا بود

سر گیاه بهتر است زیر خاک باشد، اما سرِ انسان شایسته است که بالا و بلند باشد.

نکته ادبی: استدلالِ تمثیلی برای تبیینِ سلسله‌مراتب.

به ار شاه را جای باشد بلند که تا دیده ها زو شود بهره مند

بهتر است شاه در جایگاه بلند باشد تا همگان بتوانند از وجودِ او بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ شاه به عنوانِ راهنما.

دگر زیرکی گفت کای شهریار خردمند را با رعونت چکار

شخص دیگری پرسید: ای پادشاه، انسان خردمند را چه نیاز به خودپسندی و غرور؟

نکته ادبی: رعونت به معنایِ خودپسندی و تکبر است.

ترا زیور ایزدی در دلست به زیور چه پوشی تنی کز گلست

تو که زیورِ الهی (خرد) در دل داری، چرا این تنِ خاکی را با زیورهای ظاهری می‌پوشانی؟

نکته ادبی: اشاره به زهدِ عرفانی در برابرِ شکوهِ پادشاهی.

ملک گفت کارایش خسروی دهد چشم بینندگان را نوی

شاه گفت: این آرایش و شکوهِ پادشاهی، به چشم بینندگان تازگی و امید می‌بخشد.

نکته ادبی: پاسخِ سیاسی به نقدِ زاهدانه.

من ار شخص خود را چو گلشن کنم شما را به خود چشم روشن کنم

اگر من ظاهر خود را همچون گلستان بیارایم، باعث روشن شدنِ چشمِ شما (مردم) می‌شوم.

نکته ادبی: توجیهِ شکوهِ ظاهری برایِ رضایتِ عمومی.

نبینی که چون بشکفد نوبهار بدو چشم روشن شود روزگار

مگر نمی‌بینی که با شکوفاییِ بهار، روزگار چشم‌نواز و روشن می‌شود؟

نکته ادبی: تمثیلِ شاه به بهار.

از آن نکته ها مردم تیزهوش پر از لعل و پیروزه کردند گوش

مردمِ باهوش از آن سخنان، گوش‌هایشان را با لعل و فیروزه (کنایه از پذیرشِ ارزشمند بودنِ سخنان) پر کردند.

نکته ادبی: کنایه از پذیرشِ کامل و با ارزش دانستنِ سخن.

دعا تازه کردند بر جان او به جان باز بستند پیمان او

برای جانِ او دعا کردند و با تمام وجود با او پیمان بستند.

نکته ادبی: جان‌بازی کنایه از وفاداری کامل است.

از آن بردباری کز او یافتند به فرمان او پاک بشتافتند

به خاطر آن بردباری که از شاه دیدند، با اشتیاق به فرمان او گردن نهادند.

نکته ادبی: بردباری عاملِ جذبِ مردم است.

به آیین جمشید هر روز شاه شدی بر سر گاه هر صبحگاه

شاه هر روز صبح، طبق آیینِ جمشید (پادشاهِ اساطیری)، بر تخت می‌نشست.

نکته ادبی: جمشید نمادِ پادشاهیِ دادگر و با شکوه است.

نوازش همی کرد با بندگان نگه داشت آیین فرخندگان

با بندگان به مهربانی رفتار می‌کرد و رسومِ پادشاهانِ بزرگِ پیشین را پاس می‌داشت.

نکته ادبی: فرخندگان استعاره از پادشاهانِ مبارک و نیک‌نامِ گذشته.

فرستاد نامه به هر کشوری به هر مرزبانی و هر مهتری

پادشاه برای تمام کشورها و همه حاکمانِ مرزها و بزرگانِ مناطق مختلف، نامه‌هایی فرستاد تا اقتدار و تصمیم خود را به آنان ابلاغ کند.

نکته ادبی: مرزبان به معنای حاکمِ مرز و نگهبانِ سرحدات است و مهتر به معنای بزرگِ قوم یا سردار است که نشان‌دهندهٔ مخاطب قرار دادنِ تمامِ سطوحِ قدرت است.

گرائیدشان دل به افسون خویش امان دادشان از شبیخون خویش

او با سخنانی فریبنده، دلربا و سیاست‌مدارانه، قلب‌های آنان را به سوی خود متمایل کرد و به آن‌ها اطمینان داد که از حملاتِ ناگهانی و غافلگیرانه او در امان خواهند بود.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای سحر و جادو نیست، بلکه استعاره از قدرتِ اقناع، فنِ بیان و سیاست‌ورزیِ حاکم است که دیگران را مسحورِ خود می‌کند.

جهانرا به فرمان خود رام کرد در آن رام کردن کم آرام کرد

او سرانجام تمامی جهان را مطیع و فرمان‌بردارِ خود ساخت و در این مسیرِ طولانی برای رسیدن به یکپارچگیِ قدرت، لحظه‌ای نیاسود و بسیار کم استراحت کرد.

نکته ادبی: در عبارتِ رام کردن و آرام کردن، جناس و مراعات‌نظیرِ زیبایی نهفته است که بر سختیِ کارِ حاکم تأکید دارد.