خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۹ - خواستاری اسکندر روشنک را

نظامی
بیا ساقی آن آب جوی بهشت درافکن بدانجام آتش سرشت
از آن آب و آتش مپیچان سرم به من ده کز آن آب و آتش ترم
چه فرخ کسی کو بهنگام دی نهد پیش خود آتش و مرغ ومی
بتی نار پستان بدست آورد که در نار بستان شکست آورد
از آن نار بن تا به وقت بهار گهی نار جوید گهی آب نار
برون آرد آنگه سر از کنج کاخ که آرد برون سر شکوفه ز شاخ
جهان تازه گردد چو خرم بهشت شود خوب صحرا و بیغوله زشت
بگیرد سرزلف آن دلستان ز خانه خرامد سوی گلستان
گل آگین کند چشمه قند را به شادی گزارد دمی چند را
گزارشگر دفتر خسروان چنین کرد مهد گزارش روان
که چون در سپاهان کمر بست شاه رسانید بر چرخ گردان کلاه
برآسود روزی دو در لهو و ناز ز مشکوی دارا خبر جست باز
در هفت گنجینه را باز کرد برسم کیان خلعتی ساز کرد
ز مصری و رومی و چینی پرند برآراست پیرایهٔ ارجمند
لباس گرانمایهٔ خسروی که دل را نوا داد و تن را نوی
قصبهای زربفت و خزهای نرم که پوشندگان را کند مهد گرم
ز گوهر بسی عقد آراسته برآموده با آن بسی خواسته
بسی نامه مهر ناکرده باز ز نیفه بسی جامهٔ دل نواز
فرستاد یکسر به مشکوی شاه به سرخی بدل کرد رنگ سیاه
به مرجان ز پیروزه بنشاند گرد طلای زر افکند بر لاجورد
به سنگ سیه بر زر سرخ سود مگر بر محک زر همی آزمود
شبستان دارا ز ماتم بشست بجای بنفشه گل سرخ رست
چو آراست آن باغ بدرام را برافروخت روی دلارام را
شکیبائی آورد روزی سه چار که تا بشکفد غنچهٔ نوبهار
عروسان به زیور کشی خو کنند سر و فرق را نغز و نیکو کنند
تمنای دل در دماغ آورند نظر سوی روشن چراغ آورند
چو دانست کز سوک چیزی نماند رعونت به عذر آستین برفشاند
به دستور شیرین زبان گفت خیز زبان و قدم هر دو بگشای تیز
به مشکوی دارا شو از ما بگوی که اینجا بدان گشتم آرام جوی
که تا روی مهروی دارا نزاد ببینم که دیدنش فرخنده باد
حصاری کشم در شبستان او برآرم سر زیر دستان او
یکی مهد زرین برآموده در همه پیکر از لعل و پیروزه پر
ببر تا نشیند در او نازنین خرامان شود آسمان بر زمین
دگر باد پایان با زین زر ز بهر پرستندگانش ببر
چو دستور دانا چنین دید رای کمر بست و آورد فرمان بجای
ره خانه خاص دارا گرفت همه خانه را در مدارا گرفت
در آمد به مشگوی مشگین سرشت چو آب روان کاید اندر بهشت
بهشتی پر از حور زیبنده دید فریبنده شد چون فریبنده دید
بدان سیب چهران مردم فریب همی کرد بازی چو مردم به سیب
نخستین حدیثی که آمد فرود ز شه داد پوشیدگان را درود
که مشگوی شه را ز شه نور باد دوئی از میان شما دور باد
اگر چرخ گردان خطائی نمود بدین خانه دست آزمائی نمود
شه از جمله آن زیانها که رفت گناهی ندارد در آنها که رفت
امیدم چنان شد سرانجام کار که نومید از او گردد امیدوار
به اقبال این خانه رای آورد خداوندی خود بجای آورد
به فرمان دارا و فرهنگ خویش نهد شغل پیوند را پای پیش
جهان پادشا را چنین است کام به عصمت سرائی چنین نیک نام
که روشن شود روی چون عاج او شود روشنک درة التاج او
به روشن رخش چشم روشن کند بدان سرخ گل خانه گلشن کند
ز دارا چنین در پذیرفت عهد به مه بردن اینک فرستاد مهد
جهاندار کاینجا عنان باز کرد تمنای این شغل را ساز کرد
زبان کسان بست ازین گفتگوی به پای خود آمد بدین جستجوی
پریروی را سوی مهد آورید به ترتیب این کار جهد آورید
چنین گفت با رای زن ترجمان که در سایه شاه دایم بمان
کس خانه هم خانه زادی شود به یاد آمده هم به یادی شود
به آب زر این نکته باید نوشت شتربان درود آنچه خر بنده کشت
کمر گوشه مهد او تاج ماست زمین بوس آن مهد معراج ماست
اگر برده گیرد سرافکنده ایم وگر جفت سازد همان بنده ایم
ز فرمان او سر نباید کشید کجا رای او هست زرین کلید
اگر سر درآرد بدین شغل شاه سر روشنک را رساند به ماه
به کابین خسرو رضا داده ایم که از تخمه خسروان زاده ایم
به روزی که فرمان دهد شهریار که پیوند را باشد آن اختیار
به درگاه خسرو خرامش کنیم به آئین پرستیش رامش کنیم
چو دستور فرزانه پاسخ شنید سوی شاه شد باز گفت آنچه دید
رخ شه برافروخت از خرمی که صید جواب خوشست آدمی
جوابی که در گوش گرد آورد نیوشنده را دل به درد آورد
به روزی که طالع برومند بود نظرها سزاوار پیوند بود
جهان جوی بر رسم آبای خویش پریزاده را کرد همتای خویش
به رسم کیان نیز پیمان گرفت وفا در دل و مهر در جان گرفت
در آن بیعت از بهر تمکین او به ملک عجم بست کابین او
بفرمود تا کاردانان دهر در آرایش آرند بازار و شهر
به منسوج خوارزم و دیبای روم مطرز کنند آن همه مرز وبوم
سپاهان بدانسان که میخواستند به دیبا و گوهر بیاراستند
کشیدند بر طرهٔ کوی و بام شقایق نمطهای بیجاده فام
علم ها به گردون برافراختند جهان را نوآرایشی ساختند
پر از کله شد کوی و بازارها دگرگونه شد سکهٔ کارها
نشاندند مطرب بهر برزنی اغانی سرائی و بربط زنی
شکر ریز آن عود افروخته عدو را چو عود و شکر سوخته
ز خیزان طرف تا لب زنده رود زمین زنده گشت از نوای سرود
ز بس رود خیزان که از می رسید لب رامشان رود را می گزید
گلاب سپاهان و مشک طراز سر شیشه و نافه کردند باز
شفق سرخ گل بسته بر سور شاه طبق پر شکر کرده خورشید و ماه
سپهر از شکر کوشکی ساخته ز گل گنبدی دیگر افراخته
همه بوم و کشور ز شادی بجوش مغنی برآورده هر سو خروش
چو شب جلوه کرد از پرند سیاه رخ و زلف آراست از مشک و ماه
صدف بود گفتی مگر ماه چرخ درو غالیه سوده عطار کرخ
ز بهر شه آن ماه مشگین کمند ز چشم و دهان ساخت بادام و قند
فرستاد هر دو به مشکوی شاه که در خورد مشکو بود مشک و ماه
دگر روز چون آفتاب بلند عروسانه سر برکشید از پرند
دل شاه روم از پی آن عروس به شورش در افتاد چون زنگ روس
یکی مجلس آراست از رود و می که مینو ز شرمش برآورد خوی
به می لهو می کرد با مهتران سر و ساغرش هر دو از می گران
ببخشید چندان در آن روز گنج که آمد زمین از کشیدن به رنج
چو شب عقد خورشید درهم شکست عقیقی در آمد شفق را به دست
به پیروزهٔ بوسحاقیش داد سخن بین که با بوسحاقان فتاد
ملک یافت بر کام دل دسترس به مشکوی مشگین فرستاد کس
که تا روشنک را چو روشن چراغ بیارند با باغ پیرای باغ
چنین گفت با روشنک مادرش ز روشن روان شاه اسکندرش
که یاقوت یکتای اسکندری چو همتای در شد به هم گوهری
بدین عقد دولت پناهی کنیم همان میری و پادشاهی کنیم
نباید سر از حکم او تافتن که نتوان ازو بهتری یافتن
کمر کن سر زلف بر بند کیش که فرخ بود بر تو فرخندگیش
جز او هر که او با تو سر می زند چو زلف تو سر بر کمر میزند
به گوش تو گر حلقهٔ زر بود چو بی او بود حلقهٔ دربود
مدارای او کن که دارای ماست چو دارا دلش بر مدارای ماست
پذیرفت ازو دختر دل نواز پذیرفتی سخت با شرم و ناز
پریزاده را از پی بزم شاه نشاندند در مهد زرین چو ماه
به خلوتگه خسروش تاختند ز نظارگان پرده پرداختند
پس آن که شد پیشکشهای نغز که بینندگان را برافروخت مغز
سبک مادر مهربان دستبرد گرامی صدف را به دریا سپرد
که از تخم شاهان و گردنکشان همین یک سهی سرو مانده نشان
نگویم گرامی ترین گوهری سپردم به نامی ترین شوهری
پدر کشته ای بی پدر مانده ای یتیمی ولایت برافشانده ای
سپردم به زنهار اسکندری تو دانی و فردا و آن داوری
پذیرفت شاهنشه از مادرش نهاد افسر همسری بر سرش
به سوسن سپردند شمشاد را چمن جای شد سرو آزاد را
شه از لعل آن گوهر شاهوار به گوهر خریدن درآمد به کار
پریچهره ای دید کز دلبری پرستنده شد پیکرش را پری
خرامنده سروی رطب بار او شکر چاشنی گیر گفتار او
فریبنده چشمی جفاجوی و تیز دوا بخش بیمار و بیمار خیز
ارش کوته و زلف وگردن دراز لبی چون شکر خال با او به راز
زنخ ساده و غبغب آویخته گلابی ز هر چشمی انگیخته
به خوناب پرورده ای چون جگر سر از دیده بر کرده ای چون بصر
بهر شور کز لب برانگیختی نمک بر دل خسته ای ریختی
به هر خنده کز لب شکر ریز کرد شکر خنده ای را منش تیز کرد
رخی چون گل و آب گل ریخته میان لاغر و سینه انگیخته
شکن گیر گیسویش از مشگ ناب زده سایه بر چشمهٔ آفتاب
سکندر که آن چشمه و سایه دید برآسوده شد چون به منزل رسید
به چشم وفا سازگار آمدش دلش برد چون در کنار آمدش
به کام دلش تنگ در بر گرفت وز آن کام دل کام دل برگرفت
شده روشن از روشنک جان او ز فردوس روشنتر ایوان او
جهان بانوش خواند پیوسته شاه بر او داشت آیین حشمت نگاه
که بیدار و با شرم و آهسته بود ز ناگفتنیها زبان بسته بود
کلید همه پادشاهی که داشت بدو داد و تاجش ز گردون گذاشت
یکی ساعت از دیدن روی او شکیبا نشد تا نشد سوی او
به شادی در آن کشور چون بهشت برآسود با آن بهشتی سرشت
چو صبح از رخ روز برقع گشاد ختن بر حبش داغ جزیت نهاد
خروس صراحی درآمد به جوش خروش از سر خم همی گفت نوش
ز حلق خروسان طاوس دم فرو ریخت در طاسها خون خم
می و مجلس شه بر آواز چنگ به رخسار گیتی در آورد رنگ
شه هفت کشور به رسم کیان یکی هفت چشمه کمر بر میان
برآمد چو خورشید بالای تخت فلک در غلامی کمر کرده سخت
بر آراسته بزمی از نای و نوش به لطفی که بیننده را برد هوش
نشاندند شایستگان را ز پای بقدر هنر هر یکی جست جای
شکر ریخت مطرب به رامشگری کمر بست ساقی به جان پروری
ز تری که میرفت رود و رباب هوس را همی برد چون رود آب
سکندر سخا را سرآغاز کرد در گنج اسکندری باز کرد
ز بس گنج دادن به ایران سپاه ز دامن گهر موج زد بر کلاه
جهان را به پیرایه های نوی برآراست از خلعت خسروی
همانا که بود آفتاب بلند همه عالم از نور او بهره مند
بلند آفتابی که شد گنج بخش بدادن نگردد تهی چون درخش
جهاندار بخشنده باید نه خس خصال جهان داری اینست و بس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن آب جوی بهشت درافکن بدانجام آتش سرشت

ای ساقی، آن شراب گوارای بهشتی را بیاور و با شرابی که طبعی آتشین دارد، درآمیز.

نکته ادبی: تضاد آب و آتش، استعاره از شرابِ لطیف و شرابِ تند و قوی است.

از آن آب و آتش مپیچان سرم به من ده کز آن آب و آتش ترم

از تفاوتِ این آب و آتش (شراب‌ها) مرا معاف کن و هر دو را به من بده که من از هر دو سیراب و سرمستم.

نکته ادبی: مپیچان به معنای سرگردان کردن و به تردید انداختن است.

چه فرخ کسی کو بهنگام دی نهد پیش خود آتش و مرغ ومی

چه خوش‌بخت است کسی که در فصل زمستان، آتش و خوراکی و شراب را مهیا دارد.

نکته ادبی: دی، در ادب فارسی نماد سرمای سخت و سردیِ روزگار است.

بتی نار پستان بدست آورد که در نار بستان شکست آورد

دختری زیباروی و آتشین‌چهره به دست آمد که زیبایی‌اش تمامِ باغ را به شکست واداشت.

نکته ادبی: نار در اینجا هم به معنای انار و هم استعاره از سرخیِ گونه است.

از آن نار بن تا به وقت بهار گهی نار جوید گهی آب نار

از زمانِ فصل انار تا رسیدن بهار، گاهی به دنبال انار بود و گاهی به دنبال آبِ انار.

نکته ادبی: ایهام در واژه نار (میوه و نماد سرخی).

برون آرد آنگه سر از کنج کاخ که آرد برون سر شکوفه ز شاخ

آنگاه از گوشه کاخ سر برمی‌آورد که شکوفه از شاخه‌های درختان نمایان می‌شود.

نکته ادبی: کنایه از طراوت و جوانی و پیوند با طبیعت.

جهان تازه گردد چو خرم بهشت شود خوب صحرا و بیغوله زشت

جهان مانند بهشتی خرم تازه می‌شود و بیابان‌های ناخوشایند، جای خود را به صحراهای دل‌انگیز می‌دهند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ تقابلی میان بیغوله و بهشت.

بگیرد سرزلف آن دلستان ز خانه خرامد سوی گلستان

آن دلبرِ زیبا، زلف خود را به دست می‌گیرد و خرامان از خانه به سوی گلستان می‌رود.

نکته ادبی: دلستان به معنای محبوب و کسی که دل را می‌رباید.

گل آگین کند چشمه قند را به شادی گزارد دمی چند را

چشمه‌ی قند (دهان معشوق) را گل‌آگین می‌کند و لحظاتی را به شادی و خوشی سپری می‌نماید.

نکته ادبی: چشمه قند استعاره از دهانِ شیرین است.

گزارشگر دفتر خسروان چنین کرد مهد گزارش روان

راوی و گزارشگرِ داستانِ پادشاهان، این‌چنین داستانِ مهد (گهواره و جایگاه عروس) را به زیبایی شرح داد.

نکته ادبی: مهد در اینجا به معنای بستر و جایگاه است.

که چون در سپاهان کمر بست شاه رسانید بر چرخ گردان کلاه

چون شاه در اصفهان قدرت خود را تثبیت کرد، عظمت و شکوهش را به اوج رساند.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کاری بزرگ یا قدرت‌نمایی است.

برآسود روزی دو در لهو و ناز ز مشکوی دارا خبر جست باز

او چند روزی به خوش‌گذرانی پرداخت و سپس از وضعیتِ کاخِ دارا جویا شد.

نکته ادبی: مشکوی، بخش اندرونی و خصوصی کاخ است.

در هفت گنجینه را باز کرد برسم کیان خلعتی ساز کرد

درهای گنجینه‌های هفت‌گانه را گشود و به رسم پادشاهان قدیم، هدایای ارزشمندی آماده کرد.

نکته ادبی: کیان اشاره به پادشاهان کیانی و سنت‌های شاهی است.

ز مصری و رومی و چینی پرند برآراست پیرایهٔ ارجمند

از پارچه‌های ابریشمیِ مصری، رومی و چینی، زیورآلات و پوشاکِ گران‌بهایی فراهم کرد.

نکته ادبی: پرند به معنای پارچه‌ی ابریشمی است.

لباس گرانمایهٔ خسروی که دل را نوا داد و تن را نوی

لباسی که شایسته پادشاهی بود و هم دل را جلا می‌داد و هم تن را می‌آراست.

نکته ادبی: نوا دادن به دل، کنایه از بخشیدن آرامش و نشاط است.

قصبهای زربفت و خزهای نرم که پوشندگان را کند مهد گرم

پارچه‌های زر‌بافت و پوست‌های خز نرم که گرمای مطبوعی برای پوشندگانش فراهم می‌کرد.

نکته ادبی: مهد در اینجا کنایه از بستر و جایگاهِ آسایش است.

ز گوهر بسی عقد آراسته برآموده با آن بسی خواسته

گردنبندهای گوهرنشان بسیاری آماده کرد و با آن‌ها ثروت فراوانی همراه ساخت.

نکته ادبی: برآمودن به معنای آراستن و مهیا کردن است.

بسی نامه مهر ناکرده باز ز نیفه بسی جامهٔ دل نواز

نامه‌هایی که هنوز مهر و موم نشده بودند و لباس‌های گران‌بهایی که دل را می‌ربودند، مهیا کرد.

نکته ادبی: نیفه بخشی از لباس است که نشانگر ظرافت دوخت است.

فرستاد یکسر به مشکوی شاه به سرخی بدل کرد رنگ سیاه

همه را یکجا به اندرونی شاه فرستاد و رنگِ سیاه (عزای دارا) را به سرخی (شادی) بدل کرد.

نکته ادبی: تضاد سیاه و سرخ کنایه از تغییر وضعیت از سوگ به جشن است.

به مرجان ز پیروزه بنشاند گرد طلای زر افکند بر لاجورد

با یاقوت بر فیروزه نقش‌نگاری کرد و زرِ ناب را بر سنگ‌های لاجورد نشاند.

نکته ادبی: این ابیات اوجِ تصویرگری جواهرنشانِ شاعر را نشان می‌دهد.

به سنگ سیه بر زر سرخ سود مگر بر محک زر همی آزمود

بر سنگِ محک، طلای سرخ را می‌سود تا عیارِ آن را بیازماید.

نکته ادبی: سنگِ محک نماد آزمودنِ خلوص و راستی است.

شبستان دارا ز ماتم بشست بجای بنفشه گل سرخ رست

اندرونی دارا را از ماتم پاک کرد و به‌جای گل‌های بنفشه (که نشانه غم است)، گل‌های سرخ (نشانه شادی) رویاند.

نکته ادبی: بنفشه در ادبیات کلاسیک نماد غم و موی سیاه و افسردگی است.

چو آراست آن باغ بدرام را برافروخت روی دلارام را

چون آن باغ (اندرونی) را برای آن زیباروی آراست، چهره‌ی دلارامِ او را نیز درخشان کرد.

نکته ادبی: بدرام به معنای کسی است که در جایگاه آرامش و خوشی قرار دارد.

شکیبائی آورد روزی سه چار که تا بشکفد غنچهٔ نوبهار

چند روزی صبر کرد تا غنچه‌ی بهار (آن عروس زیبا) شکوفا شود.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ زیباییِ عروس.

عروسان به زیور کشی خو کنند سر و فرق را نغز و نیکو کنند

عروسان عادت دارند خود را بیارایند و سر و روی خود را به بهترین شکل ممکن آراسته کنند.

نکته ادبی: خو کردن در اینجا به معنای رسم و عادت است.

تمنای دل در دماغ آورند نظر سوی روشن چراغ آورند

آرزوهای دل را در ذهن خود پروراندند و نگاه‌شان را به سوی نور و روشنایی دوختند.

نکته ادبی: روشن چراغ کنایه از امید و آینده روشن است.

چو دانست کز سوک چیزی نماند رعونت به عذر آستین برفشاند

وقتی دانست که دیگر از غم و سوگواری چیزی باقی نمانده، با عذرخواهی، غبارِ غم را کنار زد.

نکته ادبی: رعونت به معنای کبر یا در اینجا، حالتِ افسردگی و غم است که با عذرخواهی کنار می‌رود.

به دستور شیرین زبان گفت خیز زبان و قدم هر دو بگشای تیز

به نماینده‌ی شیرین‌زبانِ خود گفت که برخیز و با زبانی خوش و قدمی استوار اقدام کن.

نکته ادبی: دستور در اینجا به معنای وزیر یا نماینده‌ی صاحب‌اختیار است.

به مشکوی دارا شو از ما بگوی که اینجا بدان گشتم آرام جوی

به اندرونیِ دارا برو و از جانب ما بگو که من در اینجا آرامش و قرار را برای شما فراهم کرده‌ام.

نکته ادبی: آرام‌جوی به معنای کسی است که در پی آرامش است.

که تا روی مهروی دارا نزاد ببینم که دیدنش فرخنده باد

تا زمانی که آن فرزندِ زیبارویِ دارا به دنیا نیامده بود، حال می‌بینم که دیدنش چه مبارک است.

نکته ادبی: تولدِ دخترِ دارا (روشنک) نقطه عطفی در داستان است.

حصاری کشم در شبستان او برآرم سر زیر دستان او

محافظی در اطرافِ حرم‌سرای او می‌کشم و همه را تحت حمایتِ خود قرار می‌دهم.

نکته ادبی: حصاری کشیدن کنایه از حمایت و در امان نگاه داشتن است.

یکی مهد زرین برآموده در همه پیکر از لعل و پیروزه پر

یک گهواره‌ی زرین آماده کرد که سراسر آن از لعل و فیروزه پُر بود.

نکته ادبی: مهد زرین نمادِ شکوه و مقامِ رفیعِ عروس است.

ببر تا نشیند در او نازنین خرامان شود آسمان بر زمین

آن را ببر تا آن نازنین در آن بنشیند و چنان خرامان حرکت کند که گویی آسمان بر زمین گام برمی‌دارد.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ زیبایی و وقارِ عروس.

دگر باد پایان با زین زر ز بهر پرستندگانش ببر

اسب‌های تندرو با زین‌های زرین را نیز برای خدمت‌گزارانش ببر.

نکته ادبی: بادپایان به معنای اسب‌های بسیار سریع است.

چو دستور دانا چنین دید رای کمر بست و آورد فرمان بجای

چون وزیرِ دانا این فرمان را شنید، کمر همت بست و دستور شاه را اجرا کرد.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از اطاعتِ کامل است.

ره خانه خاص دارا گرفت همه خانه را در مدارا گرفت

راهِ خانه‌ی خاصِ دارا را در پیش گرفت و با مدارا و مهربانی با همه برخورد کرد.

نکته ادبی: مدارا در اینجا به معنای تدبیر و نرم‌خویی برای پیشبرد مقصود است.

در آمد به مشگوی مشگین سرشت چو آب روان کاید اندر بهشت

به اندرونی که فضایی خوش‌بو داشت وارد شد، مانندِ آبِ روانی که به بهشت وارد می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه ورودِ نماینده به جریانِ آبِ حیات‌بخش.

بهشتی پر از حور زیبنده دید فریبنده شد چون فریبنده دید

در آنجا بهشتی پر از حوریانِ زیبا دید و او نیز مجذوبِ این فریبندگی شد.

نکته ادبی: فریبنده در اینجا به معنای دلربا و جذاب است.

بدان سیب چهران مردم فریب همی کرد بازی چو مردم به سیب

با آن زیبارویانِ سیب‌چهره، چنان با لطافت و بازی سخن می‌گفت که گویی با سیب بازی می‌کند.

نکته ادبی: سیب‌چهران کنایه از صورت‌های گرد و سرخ و لطیف است.

نخستین حدیثی که آمد فرود ز شه داد پوشیدگان را درود

نخستین کلامی که بر زبان آورد، درودِ شاه بر بانوانِ محترمِ آن خانه بود.

نکته ادبی: پوشیدگان کنایه از بانوانِ محترم و در پرده است.

که مشگوی شه را ز شه نور باد دوئی از میان شما دور باد

گفت امیدوارم اندرونی شاه همیشه پر از نور باشد و جدایی و دوگانگی از میان شما دور شود.

نکته ادبی: دوئی به معنای جدایی و تفرقه است.

اگر چرخ گردان خطائی نمود بدین خانه دست آزمائی نمود

اگر روزگار (چرخ گردان) خطایی کرد و در این خانه رنجی پیش آمد، همگی از بازیِ روزگار بود.

نکته ادبی: دست آزمایی کنایه از آزمودنِ قدرت توسط سرنوشت است.

شه از جمله آن زیانها که رفت گناهی ندارد در آنها که رفت

شاه در تمامِ آن آسیب‌هایی که در گذشته رخ داد، هیچ گناهی ندارد.

نکته ادبی: بی‌گناهیِ شاه در فجایعِ گذشته، نکته کلیدیِ دیپلماسی اوست.

امیدم چنان شد سرانجام کار که نومید از او گردد امیدوار

امیدوارم که سرانجامِ کار چنان باشد که حتی ناامیدترین افراد نیز امیدوار شوند.

نکته ادبی: پارادوکس ناامید و امیدوار برای بیانِ تغییرِ وضعیت است.

به اقبال این خانه رای آورد خداوندی خود بجای آورد

به یمنِ ورودِ این خانه، شاه تصمیم خود را گرفت و وظیفه‌ی پادشاهیِ خود را به‌درستی انجام داد.

نکته ادبی: اقبال به معنای بخت و سرنوشتِ نیک است.

به فرمان دارا و فرهنگ خویش نهد شغل پیوند را پای پیش

به فرمانِ دارا و با فرهنگ و درایتِ خود، گام در راهِ وصلت و پیوند می‌گذارد.

نکته ادبی: شغل پیوند، استعاره از امرِ ازدواج و اتحاد است.

جهان پادشا را چنین است کام به عصمت سرائی چنین نیک نام

خواسته‌ی پادشاهِ جهان این است که با چنین خانه‌ی پاکدامن و خوش‌نامی وصلت کند.

نکته ادبی: عصمت‌سرا کنایه از خانه‌ی بانوانِ پاکدامن و اصیل است.

که روشن شود روی چون عاج او شود روشنک درة التاج او

تا چهره‌ی همچون عاجِ او روشن شود و آن دخترِ زیبا (روشنک) درّ گران‌بهای تاجِ او گردد.

نکته ادبی: روشنک در اینجا هم نامِ دختر است و هم صفتی برای درخشندگی.

به روشن رخش چشم روشن کند بدان سرخ گل خانه گلشن کند

با رخسارِ درخشانش چشم‌ها را روشن کند و آن گلِ سرخ (عروس)، خانه‌ی شاه را به گلستان بدل کند.

نکته ادبی: سرخ‌گل استعاره از زیبایی و طراوتِ عروس است.

ز دارا چنین در پذیرفت عهد به مه بردن اینک فرستاد مهد

پیمان را از دارا پذیرفت و برای آوردنِ آن مه (عروس)، تختِ روان (مهد) را فرستاد.

نکته ادبی: مه به معنای ماه و کنایه از زیباییِ عروس است.

جهاندار کاینجا عنان باز کرد تمنای این شغل را ساز کرد

پادشاه جهان وقتی بر امور مسلط شد، اشتیاق خود را برای تحقق این پیوند ابراز کرد.

نکته ادبی: جهاندار استعاره از اسکندر است؛ عنان باز کردن کنایه از تسلط و آغازِ یک تصمیم است.

زبان کسان بست ازین گفتگوی به پای خود آمد بدین جستجوی

او زبان دیگران را از سخن‌چینی یا مداخله بست و خود شخصاً به دنبال این مقصود رفت.

نکته ادبی: آمدن به پای خود کنایه از اقدامِ مستقیم و بدون واسطه است.

پریروی را سوی مهد آورید به ترتیب این کار جهد آورید

آن پری‌چهره (روشنک) را به مهد (حجله و جایگاه عروس) بیاورید و با ترتیب و آداب خاص، این کار را به سرانجام برسانید.

نکته ادبی: پری‌روی استعاره از روشنک است؛ مهد در اینجا به معنای حجله و جایگاه خاص عروس است.

چنین گفت با رای زن ترجمان که در سایه شاه دایم بمان

سفیر (ترجمان) با مشاور و رایزنِ دربار چنین گفت: در سایه حمایت و عزت پادشاه همواره پایدار باش.

نکته ادبی: سایه شاه کنایه از حمایت و پناهِ حکومت است.

کس خانه هم خانه زادی شود به یاد آمده هم به یادی شود

هر کس که خانه‌زاد و پرورش‌یافته دربار باشد، با یادِ خیر و نیکی در یادها باقی می‌ماند.

نکته ادبی: خانه زاد به معنای بنده یا خدمتکاری است که در آن خانه بزرگ شده است.

به آب زر این نکته باید نوشت شتربان درود آنچه خر بنده کشت

این نکته را باید با آب طلا نوشت که نتیجه کارِ زیردستان، نصیبِ صاحبان قدرت می‌شود.

نکته ادبی: این بیت ضرب‌المثلی است که به سلسله‌مراتب قدرت و انتفاعِ حاکم از تلاشِ زیردستان اشاره دارد.

کمر گوشه مهد او تاج ماست زمین بوس آن مهد معراج ماست

گوشه مهدِ او برای ما همچون تاج است و خاک‌بوسیِ آن مکان، برای ما به منزله عروج و اوج‌گرفتن است.

نکته ادبی: کمر گوشه مهد استعاره از جایگاهِ عروس است؛ زمین‌بوس کنایه از احترامِ بسیار است.

اگر برده گیرد سرافکنده ایم وگر جفت سازد همان بنده ایم

اگر او (شاه) ما را به بندگی بگیرد، ما سربلندیم و اگر پیوندی ایجاد کند، باز هم بنده او هستیم.

نکته ادبی: سرافکنده ایم در اینجا به معنای افتخار کردن و مطیع بودن است.

ز فرمان او سر نباید کشید کجا رای او هست زرین کلید

از فرمان او نباید سرپیچی کرد، چرا که رای و نظر او کلیدِ گشایشِ همه مشکلات است.

نکته ادبی: زرین کلید استعاره از راهکارِ ارزشمند و گره‌گشایِ پادشاه است.

اگر سر درآرد بدین شغل شاه سر روشنک را رساند به ماه

اگر پادشاه شخصاً به این کار ورود کند، مقامِ روشنک را به اوجِ آسمان‌ها می‌رساند.

نکته ادبی: رساندن به ماه کنایه از رفعتِ جایگاه و کسبِ شهرت و عزتِ والا است.

به کابین خسرو رضا داده ایم که از تخمه خسروان زاده ایم

ما به پیوند با خسرو (اسکندر) رضایت داده‌ایم، زیرا ما نیز از تبار پادشاهان هستیم.

نکته ادبی: تخمه به معنای نژاد و تبار است؛ کابین به معنای مهریه و پیوند زناشویی است.

به روزی که فرمان دهد شهریار که پیوند را باشد آن اختیار

در روزی که پادشاه دستور دهد، او اختیارِ این پیوند و وصلت را خواهد داشت.

نکته ادبی: پیوند کنایه از ازدواج و اتحاد است.

به درگاه خسرو خرامش کنیم به آئین پرستیش رامش کنیم

به درگاه پادشاه با احترام حرکت می‌کنیم و با آیینِ پرستش و بندگی، او را راضی و خشنود می‌سازیم.

نکته ادبی: خرامش در اینجا به معنای با وقار و ادب حرکت کردن است.

چو دستور فرزانه پاسخ شنید سوی شاه شد باز گفت آنچه دید

هنگامی که وزیرِ دانا پاسخ را شنید، نزد پادشاه بازگشت و آنچه دیده بود را بازگو کرد.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر و مشاورِ ارشدِ پادشاه است.

رخ شه برافروخت از خرمی که صید جواب خوشست آدمی

چهره پادشاه از شادی برافروخته شد، چرا که انسان با شنیدنِ پاسخِ نیکو، تسخیر و شکار می‌شود.

نکته ادبی: صیدِ جوابِ خوش استعاره از تأثیرِ عمیقِ کلامِ نیک بر دلِ شنونده است.

جوابی که در گوش گرد آورد نیوشنده را دل به درد آورد

پاسخی که در گوش می‌نشیند، می‌تواند دلِ شنونده را با غم یا شوق بلرزاند (در اینجا منظور شوقِ وصال است).

نکته ادبی: دل به درد آوردن در اینجا به معنای برانگیختنِ احساساتِ قوی است.

به روزی که طالع برومند بود نظرها سزاوار پیوند بود

در روزی که ستاره بختِ آن‌ها بلند بود، زمان برای چنین پیوندی بسیار مناسب به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: طالع برومند کنایه از خوش‌اقبالی و بختِ نیک است.

جهان جوی بر رسم آبای خویش پریزاده را کرد همتای خویش

آن جوینده‌یِ جهان (اسکندر)، طبق رسم نیاکانِ خود، آن دخترِ پری‌زاد را همسرِ خود کرد.

نکته ادبی: آبای به معنای پدران و نیاکان است.

به رسم کیان نیز پیمان گرفت وفا در دل و مهر در جان گرفت

به رسم پادشاهانِ کهن (کیان) نیز پیمان بست و وفاداری و عشق را در دل‌های یکدیگر جای دادند.

نکته ادبی: کیان اشاره به سلسله پادشاهان افسانه‌ای ایران دارد.

در آن بیعت از بهر تمکین او به ملک عجم بست کابین او

در آن پیمان، برای احترام به جایگاهِ او، مهریه‌اش را از مُلک عجم قرار داد.

نکته ادبی: تمکین به معنای ارج نهادن و جایگاه دادن است.

بفرمود تا کاردانان دهر در آرایش آرند بازار و شهر

پادشاه دستور داد تا کاردانان و کارشناسانِ شهر، بازار و شهر را برای جشن بیارایند.

نکته ادبی: آرایش در اینجا به معنای آذین‌بندیِ جشن است.

به منسوج خوارزم و دیبای روم مطرز کنند آن همه مرز وبوم

دستور داد تا سراسر مرز و بوم را با پارچه‌هایِ نفیس خوارزم و حریرِ روم تزئین کنند.

نکته ادبی: منسوج و دیبا اشاره به پارچه‌های گران‌بها و فاخر دارد.

سپاهان بدانسان که میخواستند به دیبا و گوهر بیاراستند

شهر سپاهان را چنان که می‌خواستند، با دیبا (پارچه ابریشمی) و جواهرات آراستند.

نکته ادبی: سپاهان نام قدیمی اصفهان است.

کشیدند بر طرهٔ کوی و بام شقایق نمطهای بیجاده فام

در تمامِ کوی و بام‌ها، گل‌های شقایق‌گونه به رنگِ عقیق (قرمز) آویختند.

نکته ادبی: بیجاده‌فام به معنای رنگِ عقیق یا قرمزِ جگری است.

علم ها به گردون برافراختند جهان را نوآرایشی ساختند

پرچم‌ها را تا آسمان برافراشتند و جهان را به گونه‌ای نو آراستند.

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان است.

پر از کله شد کوی و بازارها دگرگونه شد سکهٔ کارها

کوچه و بازار پر از هیاهو و شادی شد و روشِ کارها و امور تغییر کرد (همه چیز رنگ و بوی جشن گرفت).

نکته ادبی: سکه کار کنایه از سبک و سیاقِ رایجِ امور است.

نشاندند مطرب بهر برزنی اغانی سرائی و بربط زنی

در هر گوشه‌ای نوازندگان را نشاندند که مشغولِ خواندنِ آواز و نواختنِ بربط شدند.

نکته ادبی: اغانی جمعِ اغنیه به معنای آوازهاست؛ بربط نام سازی قدیمی است.

شکر ریز آن عود افروخته عدو را چو عود و شکر سوخته

صدای دل‌انگیزِ موسیقی، دشمن را همچون عود و شکرِ سوخته، حسرت‌زده و آزرده کرد.

نکته ادبی: ایهام بین عود (ساز) و عود (چوبِ خوشبو) به کار رفته است.

ز خیزان طرف تا لب زنده رود زمین زنده گشت از نوای سرود

از کنارِ رودخانه تا لبِ زاینده‌رود، زمین از طنینِ آوازها دوباره زنده شد.

نکته ادبی: زنده رود همان زاینده‌رود است.

ز بس رود خیزان که از می رسید لب رامشان رود را می گزید

از بس صدای موسیقی و نواهای ناشی از جشن و باده‌نوشی می‌رسید، لب‌هایِ نوازندگان به رودخانه طعنه می‌زد.

نکته ادبی: رود خیزان اشاره به صدایِ ساز و رودخانه است.

گلاب سپاهان و مشک طراز سر شیشه و نافه کردند باز

عطرهایِ گلابِ سپاهان و مشکِ خوشبو را در شهر پخش کردند و شیشه‌ها و کیسه‌های عطر را باز کردند.

نکته ادبی: نافه کیسه‌ای است که مشک در آن نگه می‌دارند.

شفق سرخ گل بسته بر سور شاه طبق پر شکر کرده خورشید و ماه

سرخیِ غروب همچون گل‌های سرخ برای جشنِ شاه بود و خورشید و ماه (نماد زمان) طبق‌های پر از شکر (شیرینی) برای او آوردند.

نکته ادبی: شفق سرخ استعاره از سرخیِ غروب است.

سپهر از شکر کوشکی ساخته ز گل گنبدی دیگر افراخته

آسمان گویی از شدتِ شیرینی و شادی، کوشکی ساخته و گنبدی از گل برافراشته است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به کوشک و گنبد برای بیان عظمتِ جشن است.

همه بوم و کشور ز شادی بجوش مغنی برآورده هر سو خروش

همه جایِ کشور از شادی در جوش و خروش بود و در هر سو نوازندگان فریادِ شادی سر داده بودند.

نکته ادبی: مغنی به معنای خواننده و نوازنده است.

چو شب جلوه کرد از پرند سیاه رخ و زلف آراست از مشک و ماه

وقتی شب فرا رسید، صورت و زلفِ عروس با مشک (سیاهی) و ماه (درخشندگی) آراسته شد.

نکته ادبی: پرند سیاه استعاره از سیاهیِ شب است.

صدف بود گفتی مگر ماه چرخ درو غالیه سوده عطار کرخ

ماه در آسمان گویی همچون صدفی بود که عطارِ کرخ در آن عطرِ خوشبویِ غالیه را ریخته است.

نکته ادبی: غالیه نوعی عطرِ خوشبو و سیاه است.

ز بهر شه آن ماه مشگین کمند ز چشم و دهان ساخت بادام و قند

آن ماهِ (عروس) با کمندِ گیسوان مشکین، با چشمان بادامی و دهانِ قندین (شیرین) برای شاه مهیا شد.

نکته ادبی: بادام و قند استعاره از زیبایی چشم و شیرینیِ کلام و لب است.

فرستاد هر دو به مشکوی شاه که در خورد مشکو بود مشک و ماه

او را به مشکوی (حجله‌گاه) شاه فرستادند، زیرا آن مکانِ خوشبو، لایقِ آن ماهِ زیبا بود.

نکته ادبی: مشکوی به معنای قصر و جایگاهِ مخصوصِ عروس است.

دگر روز چون آفتاب بلند عروسانه سر برکشید از پرند

روزِ بعد، وقتی خورشید از پسِ پرده‌هایِ شب بیرون آمد، عروس نیز از پرده‌ها نمایان شد.

نکته ادبی: استعاره از طلوع خورشید و جلوه کردن عروس در صبحِ بعد از شبِ عروسی.

دل شاه روم از پی آن عروس به شورش در افتاد چون زنگ روس

دلِ شاه روم از شوقِ آن عروس چنان به شور و هیجان افتاد که گویی صدای زنگِ روس (صدای طبل و هیاهو) بلند شده است.

نکته ادبی: زنگِ روس استعاره از هیاهو و شورِ پرسر و صدا است.

یکی مجلس آراست از رود و می که مینو ز شرمش برآورد خوی

مجلسِ بزمی با ساز و شراب برپا کرد که بهشت از شرمِ زیبایی و شکوهِ آن، عرقِ خجالت بر پیشانی‌اش نشست.

نکته ادبی: مینو به معنای بهشت است؛ مبالغه در وصفِ زیباییِ مجلس است.

به می لهو می کرد با مهتران سر و ساغرش هر دو از می گران

شاه با بزرگان به باده‌نوشی و خوش‌گذرانی پرداخت، در حالی که سرها و جام‌ها هر دو از شرابِ سنگین و ناب پُر بودند.

نکته ادبی: گران بودنِ سر و ساغر کنایه از مستیِ فراوان است.

ببخشید چندان در آن روز گنج که آمد زمین از کشیدن به رنج

آن‌قدر گنج و ثروت در آن روز بخشید که زمین از سنگینیِ حملِ آن‌ها به رنج افتاد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ جود و بخششِ فراوانِ شاه.

چو شب عقد خورشید درهم شکست عقیقی در آمد شفق را به دست

هنگامی که شبِ وصلت (عقدِ خورشید) پایان یافت، سرخیِ شفق (سپیده دم) چون عقیقی در دستِ روز پدیدار شد.

نکته ادبی: استعاره از طلوع سپیده دمِ بعد از شبِ زفاف.

به پیروزهٔ بوسحاقیش داد سخن بین که با بوسحاقان فتاد

آن را به فیروزه‌یِ بوسحاقی (جواهرِ گرانبها) بخشید؛ ببین چه سخنی با نام بوسحاقان پیوند خورد.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به نامی خاص که در متن به عنوان آرایه و تخلص یا نامِ جواهر آمده است.

ملک یافت بر کام دل دسترس به مشکوی مشگین فرستاد کس

پادشاه به آنچه می‌خواست دست یافت و کسی را به دنبالِ روشنک به سویِ حجله‌گاهِ مشکین فرستاد.

نکته ادبی: مشکوی مشگین کنایه از حجله‌گاهِ معطر و مقدس است.

که تا روشنک را چو روشن چراغ بیارند با باغ پیرای باغ

تا روشنک را که همچون چراغی تابان بود، نزدِ پادشاه بیاورند که خود آراینده‌یِ باغِ زندگی است.

نکته ادبی: روشن چراغ تشبیه برای زیبایی و درخششِ عروس است.

چنین گفت با روشنک مادرش ز روشن روان شاه اسکندرش

مادرِ روشنک به او چنین گفت: اسکندر، پادشاهِ روشن‌روان، در انتظارِ توست.

نکته ادبی: روشن‌روان کنایه از خردمندی و صفایِ باطنِ اسکندر است.

که یاقوت یکتای اسکندری چو همتای در شد به هم گوهری

که یاقوتِ بی‌همتایِ اسکندری (خودِ اسکندر)، همتایِ دُرّی (روشنک) شد و هر دو گوهری در کنار هم قرار گرفتند.

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به یاقوت و روشنک به دُر برای بیانِ ارزش و برابریِ آن‌ها.

بدین عقد دولت پناهی کنیم همان میری و پادشاهی کنیم

با این ازدواج، پناهگاهی برای دولت ایجاد می‌کنیم و همچنان به پادشاهی و فرمانروایی ادامه خواهیم داد.

نکته ادبی: دولت پناهی کنایه از حفظِ اقتدار و ثباتِ حکومت است.

نباید سر از حکم او تافتن که نتوان ازو بهتری یافتن

سرپیچی از فرمان خداوند یا تقدیر ممکن نیست، چرا که هیچ کس برتر و والاتر از او در هستی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: تافتن در اینجا به معنای روی گرداندن و سرپیچی کردن است.

کمر کن سر زلف بر بند کیش که فرخ بود بر تو فرخندگیش

ای محبوب، موهای پیچ‌در‌پیچ خود را همچون کمربندی بر کمر ببند، چرا که این کار و همراهی تو برای من بسیار فرخنده و مبارک خواهد بود.

نکته ادبی: فرخندگیش: ویژگی مبارک بودن و خوش‌یمن بودن.

جز او هر که او با تو سر می زند چو زلف تو سر بر کمر میزند

هر کس دیگری جز او (معشوق اصلی) که با تو در می‌افتد و سرکشی می‌کند، مانند موی تو که بر کمرت می‌افتد، در برابر شکوه تو ناچیز و مطیع است.

نکته ادبی: سر زدن در اینجا به معنای ستیز و سرکشی کردن است.

به گوش تو گر حلقهٔ زر بود چو بی او بود حلقهٔ دربود

اگر گوش تو به حلقه زرین (گوشواره) آراسته است، بدان که بدون حضور او، این حلقه تنها مانند حلقه درِ خانه بی‌ارزش است.

نکته ادبی: اشاره به زیبایی گوشواره در برابر بی‌اثر بودنِ ابزار بی‌جان بدون حضور یار.

مدارای او کن که دارای ماست چو دارا دلش بر مدارای ماست

با او مدارا کن زیرا که او پادشاه ماست؛ همان‌طور که دارا (پادشاه بزرگ) دلش برای نرمی و مدارای ما می‌تپید.

نکته ادبی: ایهام در کلمه دارا: هم به معنای پادشاه (داریوش) و هم به معنای صاحب و مالک.

پذیرفت ازو دختر دل نواز پذیرفتی سخت با شرم و ناز

پادشاه دخترِ نازنین را از مادرش پذیرفت؛ دختری که با شرم و حیای بسیار، این وصلت را قبول کرد.

نکته ادبی: پذیرفتن در اینجا به معنای رضایت دادن و تسلیم شدن در برابر تقدیر است.

پریزاده را از پی بزم شاه نشاندند در مهد زرین چو ماه

آن دختر پری‌چهره را برای بزم پادشاه، در مهد (کالسکه‌ای) زرین نشاندند، آن‌گونه که ماه در میان آسمان می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه عروس به ماه در مهد زرین، استعاره‌ای از شکوه و زیبایی اوست.

به خلوتگه خسروش تاختند ز نظارگان پرده پرداختند

او را به خلوتگاه خسرو بردند و پرده‌ها را برای تماشاگران کنار زدند تا همگان جمال او را ببینند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای خالی کردن و کنار زدن است.

پس آن که شد پیشکشهای نغز که بینندگان را برافروخت مغز

پس از آن، هدایای نفیسی آورده شد که هوش از سر بینندگان می‌برد و آن‌ها را شگفت‌زده می‌کرد.

نکته ادبی: برافروختن مغز: کنایه از حیرت و شگفتی شدید.

سبک مادر مهربان دستبرد گرامی صدف را به دریا سپرد

مادر مهربان، با احتیاط و ظرافت، آن گوهر گرانبها (دخترش) را به دست پادشاه سپرد.

نکته ادبی: گرامی صدف: استعاره از مادر و گوهر: استعاره از دختر.

که از تخم شاهان و گردنکشان همین یک سهی سرو مانده نشان

که از نسل شاهان و بزرگمردان، تنها همین یک سرو بلندبالا (دختر) به یادگار مانده است.

نکته ادبی: سهی سرو: استعاره از قد و بالای زیبای دختر.

نگویم گرامی ترین گوهری سپردم به نامی ترین شوهری

من این گرانبها‌ترین گوهر را به نامدارترین شوهر (پادشاه) سپردم و این تصمیم درستی بود.

نکته ادبی: تاکید مادر بر انتخاب درست همسر برای دخترش.

پدر کشته ای بی پدر مانده ای یتیمی ولایت برافشانده ای

ای کسی که پدرت کشته شد و بی‌سرپرست ماندی، ای یتیمی که سرزمینت را از دست داده‌ای.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشت تلخ و یتیمی دختر پس از مرگ دارا.

سپردم به زنهار اسکندری تو دانی و فردا و آن داوری

تو را به زنهار و پناه اسکندر سپردم؛ اکنون تو می‌دانی و آینده و داوری خدا درباره این پیوند.

نکته ادبی: زنهار: پناه و امان.

پذیرفت شاهنشه از مادرش نهاد افسر همسری بر سرش

پادشاه دختر را از مادر گرفت و تاج همسری بر سرش نهاد.

نکته ادبی: افسر همسری: کنایه از رسمی شدن وصلت و به تخت نشاندن عروس.

به سوسن سپردند شمشاد را چمن جای شد سرو آزاد را

شمشاد (دختر) را به سوسن (اسکندر) سپردند؛ در واقع چمن‌زار، جایگاه شایسته‌ای برای سرو آزاد (عروس) شد.

نکته ادبی: سوسن و شمشاد هر دو نماد زیبایی و لطافت‌اند.

شه از لعل آن گوهر شاهوار به گوهر خریدن درآمد به کار

پادشاه از لعل لب‌های آن گوهر گران‌قدر، به فکر خریدن و به دست آوردن دل او افتاد.

نکته ادبی: گوهر شاهوار: استعاره از عروس زیبا.

پریچهره ای دید کز دلبری پرستنده شد پیکرش را پری

او پری‌چهره‌ای را دید که از شدت زیبایی، پری‌ها نیز به خدمتگزاران او تبدیل شدند.

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در زیبایی عروس.

خرامنده سروی رطب بار او شکر چاشنی گیر گفتار او

سروی خرامان که میوه‌اش (لبانش) شیرین است و شکر، مزه‌بخشِ گفتار اوست.

نکته ادبی: تشبیه عروس به سرو خرامان.

فریبنده چشمی جفاجوی و تیز دوا بخش بیمار و بیمار خیز

چشمی فریبنده که هم جفا می‌کند و هم تیزبین است؛ هم برای بیمار دواست و هم خود، بیمارکننده است.

نکته ادبی: تضاد در توصیف چشم؛ هم شفابخش است و هم بیماری‌آفرین.

ارش کوته و زلف وگردن دراز لبی چون شکر خال با او به راز

قدِ کوتاه و موها و گردنی بلند داشت، لب‌هایی شکرگونه و خالی که گویی با او رازی در میان داشت.

نکته ادبی: توصیف اجزای صورت و قامت عروس.

زنخ ساده و غبغب آویخته گلابی ز هر چشمی انگیخته

چانه‌ای ساده و غبغب آویخته داشت که از زیبایی‌اش، اشک شوق در چشمان هر بیننده‌ای جاری می‌شد.

نکته ادبی: گلاب انگیختن: کنایه از جاری شدن اشک از سر ذوق یا حسرت.

به خوناب پرورده ای چون جگر سر از دیده بر کرده ای چون بصر

مانند جگر، پرورده خوناب است و مانند چشم، از دیده بیرون آمده است (بسیار عزیز و نزدیک).

نکته ادبی: تشبیه عروس به عزیزترین اعضای بدن (جگر و بصر).

بهر شور کز لب برانگیختی نمک بر دل خسته ای ریختی

برای هر شوری که از لب‌هایش برمی‌انگیخت، بر دل خسته و رنجورِ عاشقان، نمک (شیرینی و لطف) می‌پاشید.

نکته ادبی: ایهام در نمک ریختن: هم به معنای چاشنی زدن و هم به معنای سوزش ایجاد کردن بر زخم دل.

به هر خنده کز لب شکر ریز کرد شکر خنده ای را منش تیز کرد

با هر خنده‌ای که از لب‌های شکرریزش می‌زد، منِ عاشق را برای شنیدن آن خنده‌ها تشنه‌تر می‌کرد.

نکته ادبی: شکرخنده: خنده شیرین.

رخی چون گل و آب گل ریخته میان لاغر و سینه انگیخته

رخی چون گل و اندامی موزون و ظریف داشت، با سینه‌ای برآمده و زیبا.

نکته ادبی: توصیف اندام عروس.

شکن گیر گیسویش از مشگ ناب زده سایه بر چشمهٔ آفتاب

گیسوان شکن‌دار و مشک‌بوی او، بر چشمه آفتاب (رخسار درخشانش) سایه افکنده بود.

نکته ادبی: استعاره از موهای سیاه بر صورت روشن.

سکندر که آن چشمه و سایه دید برآسوده شد چون به منزل رسید

اسکندر که این زیبایی‌ها را دید، گویی به مقصد و منزل نهاییِ آرامش خود رسید.

نکته ادبی: استعاره از رسیدن به معشوق به عنوان منزل نهایی.

به چشم وفا سازگار آمدش دلش برد چون در کنار آمدش

آن دختر با چشم‌های وفادارش با او سازگار آمد و وقتی در کنارش قرار گرفت، دل اسکندر را برد.

نکته ادبی: دل بردن: کنایه از عاشق کردن.

به کام دلش تنگ در بر گرفت وز آن کام دل کام دل برگرفت

با اشتیاق او را در آغوش کشید و از این وصال، به تمام خواسته‌های قلبی خود رسید.

نکته ادبی: تنگ در بر گرفتن: کنایه از در آغوش کشیدن با شور و شوق.

شده روشن از روشنک جان او ز فردوس روشنتر ایوان او

از وجود روشنک، جان اسکندر روشن شد و خانه او از بهشت نیز روشن‌تر گشت.

نکته ادبی: جناس میان روشنک و روشن.

جهان بانوش خواند پیوسته شاه بر او داشت آیین حشمت نگاه

شاه پیوسته او را جهان‌بانو (ملکه جهان) خطاب می‌کرد و حریم حرمت او را پاس می‌داشت.

نکته ادبی: تکریم و احترام شاه به ملکه.

که بیدار و با شرم و آهسته بود ز ناگفتنیها زبان بسته بود

چرا که او زنی بیدار، باحیا، آرام و صبور بود و اسرار را در دل نگه می‌داشت.

نکته ادبی: وصف فضایل اخلاقی عروس.

کلید همه پادشاهی که داشت بدو داد و تاجش ز گردون گذاشت

کلید تمام گنجینه‌های پادشاهی را به او سپرد و تاجش را برای او از فلک پایین آورد (همه چیز را به او بخشید).

نکته ادبی: مبالغه در اعطای قدرت و اختیار به همسر.

یکی ساعت از دیدن روی او شکیبا نشد تا نشد سوی او

شاه حتی یک لحظه هم نتوانست از دیدن روی او صبر کند و دائماً به سوی او متمایل بود.

نکته ادبی: شکیبا نبودن: کنایه از بی‌تابی و عشق مفرط.

به شادی در آن کشور چون بهشت برآسود با آن بهشتی سرشت

در آن کشور که همچون بهشت شده بود، با آن همسر بهشتی‌سرشت در شادی و آرامش زندگی کرد.

نکته ادبی: بهشتی‌سرشت: کسی که خوی و خصلت بهشتی دارد.

چو صبح از رخ روز برقع گشاد ختن بر حبش داغ جزیت نهاد

هنگامی که صبح از چهره روز پرده برداشت، جشن و شادی میان دو سرزمین برقرار شد.

نکته ادبی: کنایه از طلوع خورشید و آغاز روز.

خروس صراحی درآمد به جوش خروش از سر خم همی گفت نوش

صدای جوشیدن می در ظرف‌ها بلند شد و گویی صدای خروش از خمره شراب می‌گفت که بنوشید.

نکته ادبی: استعاره و شخصیت‌بخشی به صدای شراب.

ز حلق خروسان طاوس دم فرو ریخت در طاسها خون خم

از دهانه ظروف شراب، خونِ خمره (شراب قرمز) همچون طاووسی رنگارنگ در جام‌ها ریخته شد.

نکته ادبی: توصیفِ شاعرانه ریختن شراب.

می و مجلس شه بر آواز چنگ به رخسار گیتی در آورد رنگ

مجلس شراب پادشاه با صدای چنگ، رنگ و بویی تازه به جهان بخشید.

نکته ادبی: رنگ آوردن به رخسار گیتی: کنایه از شادی و رونق.

شه هفت کشور به رسم کیان یکی هفت چشمه کمر بر میان

پادشاه هفت کشور، به رسم پادشاهان باستان، کمربندی از هفت گوهر بر کمر بست.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های پادشاهی ایران باستان.

برآمد چو خورشید بالای تخت فلک در غلامی کمر کرده سخت

وقتی شاه همچون خورشید بر تخت نشست، فلک در مقام غلامی او کمر همت بست.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت شاه که آسمان نیز مطیع اوست.

بر آراسته بزمی از نای و نوش به لطفی که بیننده را برد هوش

بزمی را با نای و نوش آراست که زیبایی‌اش هوش از سرِ تماشاگران می‌برد.

نکته ادبی: نای و نوش: کنایه از موسیقی و شراب.

نشاندند شایستگان را ز پای بقدر هنر هر یکی جست جای

شایستگان را با احترام نشاندند و هر کس به اندازه هنر و مقامش، جایگاهی یافت.

نکته ادبی: اشاره به رعایت آداب درباری.

شکر ریخت مطرب به رامشگری کمر بست ساقی به جان پروری

مطرب با مهارت موسیقی می‌نواخت و ساقی برای جان‌بخشی به محفل، آماده خدمت بود.

نکته ادبی: جان‌پروری: کنایه از نشاط‌بخشی.

ز تری که میرفت رود و رباب هوس را همی برد چون رود آب

از لطافت موسیقی که از رود و رباب برمی‌خاست، هوس و میلِ حاضران همچون آبِ روان جاری شد.

نکته ادبی: تشبیه تاثیر موسیقی به جریان آب.

سکندر سخا را سرآغاز کرد در گنج اسکندری باز کرد

اسکندر بخشش را آغاز کرد و درهای گنجینه‌های اسکندری را گشود.

نکته ادبی: سخا: بخشندگی.

ز بس گنج دادن به ایران سپاه ز دامن گهر موج زد بر کلاه

چنان گنج‌های بسیاری به سپاهیان ایران بخشید که از فراوانی جواهر، گویی گنج‌ها بر کلاه‌هایشان موج می‌زد.

نکته ادبی: مبالغه در سخاوت.

جهان را به پیرایه های نوی برآراست از خلعت خسروی

جهان را با هدایا و خلعت‌های تازه و خسروی، آراست و زینت داد.

نکته ادبی: پیرایه: زینت و آرایش.

همانا که بود آفتاب بلند همه عالم از نور او بهره مند

گویی او خورشیدی بلندمرتبه بود که تمام جهانیان از نور و بخشش او بهره‌مند می‌شدند.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به خورشید.

بلند آفتابی که شد گنج بخش بدادن نگردد تهی چون درخش

فرمانروای بلندمرتبه همچون خورشید است که پیوسته می‌بخشد و ثروتش تمام نمی‌شود؛ برخلاف ابرها که با باریدن و بخشیدنِ باران تهی می‌شوند، بخشش خورشید هرگز باعث کاستی در هستیِ او نمی‌گردد.

نکته ادبی: در این بیت واژه درخش به معنای ابری است که با بارشِ باران، محتوای خود را از دست می‌دهد. تضاد زیبایی میان پایداریِ بخششِ خورشید و ناپایداریِ ابر در این بیت نهفته است.

جهاندار بخشنده باید نه خس خصال جهان داری اینست و بس

پادشاه باید بخشنده باشد و نه فردی فرومایه و بخیل؛ چرا که تنها ویژگیِ بایسته و اصلی برای اداره جهان، همین سخاوت است و نه هیچ خصلتِ دیگری.

نکته ادبی: خس در متون کهن علاوه بر معنای گیاه خشک و ناچیز، کنایه از انسانِ پست، حقیر و بخیل می‌باشد که با واژه بخشنده در تضاد است.