خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۸ - ویران کردن اسکندر آتشکده‌های ایران زمین را

نظامی
بیا ساقی از شادی نوش و ناز یکی شربت آمیز عاشق نواز
به تشنه ده آن شربت دل فریب که تشنه ز شربت ندارد شکیب
سپندی بیار ای جهان دیده پیر بر آتش فشان در شبستان میر
که چشمک زنان پیشه ای میکنم ز چشم بد اندیشه ای میکنم
ولیکن چو میسوزم از دل سپند به من چشم بد چون رساند گزند
خطرهای رهزن درین ره بسیست کسی کاین نداند چه فارغ کسیست
چه عمریست کوراز چندین خطر به افسونگری برد باید بسر
به ار پای ازین پایه بیرون نهم نهنبن برین دیک پر خون نهم
گزارنده داستانهای پیش چنین گوید از پیش عهدان خویش
که چون دین دهقان بر آتش نشست بمرد آتش و سوخت آتش پرست
سکندر بفرمود که ایرانیان گشایند از آتش پرستی میان
همان دین دیرینه را نو کنند گرایش سوی دین خسرو کنند
مغان را به آتش سپارند رخت برآتشکده کار گیرند سخت
چنان بود رسم اندران روزگار که باشد در آتشگه آموزگار
کند گنجهائی در او پای بست نباشد کسی را بدان گنج دست
توانگر که میراث خواری نداشت بر آتشکده مال خود را گذاشت
بدان رسم کافاق را رنج بود هر آتشکده خانهٔ گنج بود
سکندر چو کرد آن بناها خراب روان کرد گنجی چو دریای آب
بر آتش گهی کو گذر داشتی بنا کندی آن گنج برداشتی
دگر عادت آن بود کاتش پرست همه ساله با نوعروسان نشست
به نوروز جمشید و جشن سده که نو گشتی آیین آتشکده
ز هر سو عروسان نادیده شوی ز خانه برون تاختندی به کوی
رخ آراسته دستها در نگار به شادی دویدندی از هر کنار
مغانه می لعل برداشته به باد مغان گردن افراشته
ز برزین دهقان و افسون زند برآورده دودی به چرخ بلند
همه کارشان شوخی و دلبری گه افسانه گوئی گه افسونگری
جز افسون چراغی نیفروختند جز افسانه چیزی نیاموختند
فرو هشته گیسو شکن در شکن یکی پای کوب و یکی دست زن
چو سرو سهی دستهٔ گل به دست سهی سرو زیبا بود گل پرست
سرسال کز گنبد تیز رو شعار جهان را شدی روز نو
یکی روزشان بودی از کوه و کاخ به کام دل خویش میدان فراخ
جدا هر یکی بزمی آراستی وز آنجابسی فته برخاستی
چو بکرشته شد عقد شاهنشهی شد از فتنه بازار عالم تهی
به یک تاجور تخت باشد بلند چو افزون بود ملک یابد گزند
یکی تاجور بهتر از سد بود که باران چو بسیار شد بد بود
چنان داد فرمان شه نیک رای که رسم مغان کس نیارد بجای
گرامی عروسان پوشیده روی به مادر نمایند رخ یا به شوی
همه نقش نیرنگها پاره کرد مغان را ز میخانه آواره کرد
جهان را ز دینهای آلوده شست نگهداشت بر خلق دین درست
به ایران زمین از چنان پشتیی نماند آتش هیچ زردشتیی
دگر زان مجوسان گنجینه سنج به آتشکده کس نیاکند گنج
همان نازنینان گلنار چهر ز گلزار آتش بریدند مهر
چو شاه از جهان رسم آتش زدود برآورد ز آتش پرستنده دود
بفرمود تا مردم روزگار جز ایزد پرستی ندارند کار
به دین حنیفی پناه آورند همه پشت بر مهر و ماه آورند
چو شد ملک در ملک آن ملک بخش به میدان فراخی روان کرد رخش
به فرخندگی فتح را گشت جفت بدان گونه کان نغز گوینده گفت
وگر بایدت تا به حکم نوی دگرگونه رمزی ز من بشنوی
برار آن کهن پنبه ها را ز گوش که دیبای نو را کند ژنده پوش
بر آنگونه کز چند بیدار مغز شنیدم درین شیوه گفتار نغز
بسی نیز تاریخها داشتم یکی حرف ناخوانده نگذاشتم
بهم کردم آن گنج آکنده را ورق پاره های پراکنده را
از آن کیمیاهای پوشیده حرف برانگیختم گنجدانی شگرف
همان پارسی گوی دانای پیر چینن گفت و شد گفت او دلپذیر
که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت ز پرگار موصل برون برد رخت
چو زهره به بابل درآمد نخست ز هاروتیان خاک آن بوم شست
بفرمود تا آتش موبدی کشند از هنرمندی و بخردی
فسون نامه زند را تر کنند وگرنه به زندان دفتر کنند
براه نیا خلق را ره نمود تف و دود آتش ز دلها زدود
وز آنجا به تدبیر آزادگان درآمد سوی آذر آبادگان
بهر جا که او آتشی دید چست هم آتش فرو کشت و هم زند شست
در آن خطه بود آتشی سنگ بست که خواندی خودی سوزش آتش پرست
صدش هیربد بود با طوق زر به آتش پرستی گره بر کمر
بفرمود کان آتش دیر سال بکشتند و کردند یکسر زکال
چو آتش فرو کشت از آن جایگاه روان کرد سوی سپاهان سپاه
بدان نازنین شهر آراسته که با خوش دلی بود و با خواسته
دل تاجور شادمانی گرفت به شادی پی کامرانی گرفت
بسی آتش هیربد را بکشت بسی هیربد را دوتا کرد پشت
بهاری کهن بود چینی نگار بسی خوشتر از باغ در نوبهار
به آیین زردشت و رسم مجوس به خدمت در آن خانه چندین عروس
همه آفت دیده و آشوب دل ز گل شان فرو رفته در پا به گل
در او دختری جادو از نسل سام پدر کرده آذر همایونش نام
چو برخواندی افسونی آن دل فریب ز دل هوش بردی ز دانا شکیب
به هاروتی از زهره دل برده بود چو هاروت صد پیش او مرده بود
سکندر چو فرمود کردن شتاب بدان خانه تا خانه گردد خراب
زن جادو از هیکل خویشتن نمود اژدهائی بدان انجمن
چو دیدند خلق آتشین اژدها دل خویش کردند از آتش رها
ز بیم وی افتادن و خیزان شدند به نزد سکندر گریزان شدند
که هست اژدهائی در آتشکده چو قاروره در مردم آتش زده
کسی کو بدان اژدها بگذرد همان ساعتش یا کشد یا خورد
شه از راز آن کیمیای نهفت ز دستور پرسید و دستور گفت
بلیناس داند چنین رازها که صاحب طلسمست بر سازها
بلیناس را گفت شاه این خیال چگونه نماید به مال بدسگال
خردمند گفت این چنین پیکری نداند نمودن جز افسونگری
اگر شاه خواهد شتاب آورم سر اژدها در طناب آورم
جهاندار گفت اینت پتیاره ای برو گر توانی بکن چاره ای
خردمند شدسوی آتشکده سیاه اژدها دید سر بر زده
چو آن اژدها در بلیناس دید ره آبگینه بر الماس دید
برانگیخت آن جادوی ناشکیب بسی جادوئیهای مردم فریب
نشد کارگر هیچ در چاره ساز سوی جادوی خویشتن گشت باز
هر آن جادویی کان نشد کارگر به جادوی خود باز پس کرد سر
به چاره گری زیرک هوشمند فسون فساینده را کرد بند
به وقتی که آن طالع آید بدست کزو جادوئی را دراید شکست
بفرمود کارند لختی سداب برآن اژدها زد چو بر آتش آب
به یک شعبده بست بازیش را تبه کرد نیرنگ سازیش را
چو دختر چنان دید کان هوشمند ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند
به پایش درافتاد و زنهار خواست به آزرم شاه جهان بار خواست
بلیناس چون روی آن ماه دید تمنای خود را بدو راه دید
بزنهار خویش استواریش داد ز جادوکشان رستگاریش داد
بفرمود تا آتش افروختند بدان آتش آتشکده سوختند
پریروی را برد نزدیک شاه که این ماه بود اژدهای سیاه
زنی کاردانست و بسیار هوش فلک را به نیرنگ پیچیده گوش
ز قعر زمین برکشد چاه را فرود آرد از آسمان ماه را
ز حل را سیاهی بشوید ز روی شود بر حصاری به یک تار موی
به خوبی چگویم پری پیکری پری را نبوده چنین دختری
سر زلفش از چنبر مشگ ناب رسن کرده بر گردن آفتاب
به اقبال شه راه بربستمش همه نام و ناموس بشکستمش
زبون شد درآمد بزنهار من سزد گر کند خسروش یار من
وگر خدمت شاه را درخور است مرا هم خداوند و هم خواهر است
چو شه دید رخسار آن دل فریب برآراسته ماهی از زر و زیب
بلیناس را داد کین رام تست سزاوار می خوردن جام تست
ولیکن مباش ایمن از رنگ او مشو غافل از مکر و نیرنگ او
اگر کژدمی کهربا دم بود مشو ایمن از وی که کژدم بود
بلیناس بر شکر تسلیم شاه رخ خویش مالید بر خاک راه
پریروی را بانوی خانه کرد پری چند زین گونه دیوانه کرد
برآموخت زو جادوئیها تمام بلیناس جادوش از آن گشت نام
اگر جادوئی گر ستاره شناس ز خود مرگ را برنبندی مراس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی از شادی نوش و ناز یکی شربت آمیز عاشق نواز

ای ساقی، از سرِ شادی و خوش‌باشی، جامی بنوش و شربتی آماده کن که جانِ عاشق را نوازش دهد.

نکته ادبی: ساقی در اینجا استعاره از الهام‌بخش یا مرشد است.

به تشنه ده آن شربت دل فریب که تشنه ز شربت ندارد شکیب

آن شربت دلربا را به تشنگانِ حقیقت بده که تشنه، بدون نوشیدنِ آن آرام و قرار ندارد.

نکته ادبی: شکیب به معنای صبر و طاقت است.

سپندی بیار ای جهان دیده پیر بر آتش فشان در شبستان میر

ای پیرِ دنیا‌دیده، برای دفعِ چشم‌زخم، سپند (اسفند) بیاور و آن را در شبستانِ امیر بر آتش بیفکن.

نکته ادبی: سپند در اینجا هم کاربرد آیینی دارد و هم نماد دفع بلا.

که چشمک زنان پیشه ای میکنم ز چشم بد اندیشه ای میکنم

چرا که من به نوعی با چشمک زدن و کنایه سخن می‌گویم و نگرانِ چشم‌زخمِ حسودان هستم.

نکته ادبی: پیشه کردن به معنای عادت داشتن یا انجام دادن کاری است.

ولیکن چو میسوزم از دل سپند به من چشم بد چون رساند گزند

اما وقتی من از درون به خاطرِ عشق یا دوری، مانند سپند در آتش می‌سوزم، چگونه چشم‌زخم می‌تواند به من آسیب برساند؟

نکته ادبی: تضاد میان سوختنِ خود و سوختنِ سپند برای دفعِ بلا.

خطرهای رهزن درین ره بسیست کسی کاین نداند چه فارغ کسیست

در این مسیرِ زندگی، خطرهای زیادی در کمین است و کسی که از این خطرات بی‌خبر باشد، فردی غافل و ناآگاه است.

نکته ادبی: رهزن استعاره از موانعِ زندگی است.

چه عمریست کوراز چندین خطر به افسونگری برد باید بسر

چه عمری است که آدمی باید با این‌همه خطر، با استفاده از ترفند و افسون‌گری (سیاست‌ورزی) آن را سپری کند.

نکته ادبی: افسون‌گری به معنای تدبیر و چاره‌جویی است.

به ار پای ازین پایه بیرون نهم نهنبن برین دیک پر خون نهم

بهتر است اگر پای از این مسیر بیرون بگذارم و گنجینه‌ی خود را در این دیگِ پر از خون (میدان خطرناک) نگذارم.

نکته ادبی: نهنبن به معنای گنج و دفینه است.

گزارنده داستانهای پیش چنین گوید از پیش عهدان خویش

راوی و گزارشگرِ داستان‌های گذشتگان، از پیشینیان چنین نقل می‌کند.

نکته ادبی: گزارنده به معنای روایت‌کننده و بازگوکننده است.

که چون دین دهقان بر آتش نشست بمرد آتش و سوخت آتش پرست

که وقتی آیینِ زرتشتیان در برابرِ قدرتِ سکندر قرار گرفت، آتشِ آیین‌شان خاموش شد و پیروانِ آن دچار تباهی شدند.

نکته ادبی: دهقان در اینجا به معنای زرتشتی و ایرانیِ کهن است.

سکندر بفرمود که ایرانیان گشایند از آتش پرستی میان

سکندر فرمان داد که ایرانیان، دست از آیین آتش‌پرستی بردارند.

نکته ادبی: گشودنِ میان به معنای آماده شدن برای کاری یا تغییری است.

همان دین دیرینه را نو کنند گرایش سوی دین خسرو کنند

و همان دینِ کهن را کنار بگذارند و به سوی دینِ پادشاه گرایش پیدا کنند.

نکته ادبی: خسرو در اینجا اشاره به سکندر به عنوان پادشاهِ وقت است.

مغان را به آتش سپارند رخت برآتشکده کار گیرند سخت

فرمان داد که موبدان (مغان) دارایی‌های خود را به آتش بسپارند و در آتشکده‌ها سخت‌گیری کنند (یا کار را بر آنان تنگ کنند).

نکته ادبی: رخت به معنای اموال و دارایی است.

چنان بود رسم اندران روزگار که باشد در آتشگه آموزگار

در آن روزگار رسم چنان بود که در آتشکده، آموزگار یا متولی وجود داشت.

نکته ادبی: آتشگه همان آتشکده است.

کند گنجهائی در او پای بست نباشد کسی را بدان گنج دست

او گنجینه‌هایی را در آنجا پنهان می‌کرد و کسی به آن گنج‌ها دسترسی نداشت.

نکته ادبی: پای بست به معنای محفوظ داشتن است.

توانگر که میراث خواری نداشت بر آتشکده مال خود را گذاشت

ثروتمندانی که وارثی نداشتند، اموال خود را به عنوان امانت در آتشکده می‌گذاشتند.

نکته ادبی: میراث‌خوار به معنای وارث است.

بدان رسم کافاق را رنج بود هر آتشکده خانهٔ گنج بود

بدان رسمِ کهن که در همه جای جهان رواج داشت، هر آتشکده‌ای مانند یک گنجینه عمل می‌کرد.

نکته ادبی: آفاق به معنای کرانه‌ها و جهان است.

سکندر چو کرد آن بناها خراب روان کرد گنجی چو دریای آب

سکندر وقتی آن بناها را خراب کرد، گنجینه‌ای عظیم مانند دریایی از آب را آشکار کرد.

نکته ادبی: تشبیه گنج به دریای آب برای نشان دادن وسعت آن.

بر آتش گهی کو گذر داشتی بنا کندی آن گنج برداشتی

به هر آتشکده‌ای که می‌رسید، آن را ویران می‌کرد و گنج‌های نهفته در آن را برمی‌داشت.

نکته ادبی: گذر داشتن کنایه از عبور و فتح کردن است.

دگر عادت آن بود کاتش پرست همه ساله با نوعروسان نشست

دیگر عادتِ زرتشتیان این بود که در تمام طول سال، با نوعروسان در آتشکده نشست و برخاست می‌کردند.

نکته ادبی: مجوس به معنای زرتشتی است.

به نوروز جمشید و جشن سده که نو گشتی آیین آتشکده

در جشن نوروز جمشیدی و جشن سده، آیین‌های آتشکده تازه می‌شد.

نکته ادبی: نوروز جمشید از اساطیر ملی ایرانیان است.

ز هر سو عروسان نادیده شوی ز خانه برون تاختندی به کوی

از هر طرف عروسانی که هنوز دیده نشده بودند، از خانه به کوی و خیابان بیرون می‌آمدند.

نکته ادبی: نادیده شوی کنایه از عروسان تازه و جوان است.

رخ آراسته دستها در نگار به شادی دویدندی از هر کنار

صورت‌های خود را آرایش کرده و دست‌ها را با حنا نگارگری کرده و با شادی از هر سو می‌دویدند.

نکته ادبی: نگار به معنای نقش و نگار و رنگ حناست.

مغانه می لعل برداشته به باد مغان گردن افراشته

شراب سرخِ زرتشتی را در دست گرفته و با افتخار سر به سوی آسمان بلند کرده بودند.

نکته ادبی: باد مغان کنایه از باده و شراب نزدِ موبدان است.

ز برزین دهقان و افسون زند برآورده دودی به چرخ بلند

با استفاده از دانشِ موبدان و دعاهای اوستا، دودی را به آسمان بلند می‌کردند.

نکته ادبی: زند نام کتاب مقدس زرتشتیان (تفسیر اوستا) است.

همه کارشان شوخی و دلبری گه افسانه گوئی گه افسونگری

تمام کارشان شوخی و دلبری بود، گاهی افسانه می‌گفتند و گاهی جادوگری می‌کردند.

نکته ادبی: افسونگری در اینجا به معنای سحر و جادو است.

جز افسون چراغی نیفروختند جز افسانه چیزی نیاموختند

جز با جادو، چراغی نمی‌افروختند و جز افسانه‌های قدیمی، چیزی نمی‌آموختند.

نکته ادبی: تاکید بر خرافات در نگاه شاعر.

فرو هشته گیسو شکن در شکن یکی پای کوب و یکی دست زن

با گیسوانی فروهشته و پیچ‌درپیچ، یکی پای‌کوبی می‌کرد و دیگری دست می‌زد.

نکته ادبی: شکن در شکن صفتِ گیسو است.

چو سرو سهی دستهٔ گل به دست سهی سرو زیبا بود گل پرست

مانند سروِ بلند و زیبا، دسته‌گلی در دست داشتند؛ آن سروِ زیبا، شیفته‌ی گل بود.

نکته ادبی: سرو سهی نمادِ قامتِ بلند و موزون است.

سرسال کز گنبد تیز رو شعار جهان را شدی روز نو

هنگامی که در اول سال، خورشید از آسمان می‌گذشت و روزِ نو برای جهان آغاز می‌شد.

نکته ادبی: گنبد تیزرو استعاره از فلک و آسمان است.

یکی روزشان بودی از کوه و کاخ به کام دل خویش میدان فراخ

آن‌ها در کوه و کاخ، روزی را برای شادی و لذت‌جویی در اختیار داشتند.

نکته ادبی: میدان فراخ کنایه از آزادی و فرصت است.

جدا هر یکی بزمی آراستی وز آنجابسی فته برخاستی

هر کدام برای خود بزمی جداگانه برپا می‌کردند و از آنجا فتنه‌ها و آشوب‌ها برمی‌خواست.

نکته ادبی: فتنه در اینجا به معنای شور و غوغا و آشوب است.

چو بکرشته شد عقد شاهنشهی شد از فتنه بازار عالم تهی

وقتی پادشاهی و حکومتِ سکندر مستحکم شد، بازارِ این آشوب‌ها و فتنه‌ها در جهان از بین رفت.

نکته ادبی: بکرشته شدن به معنای مستحکم شدن است.

به یک تاجور تخت باشد بلند چو افزون بود ملک یابد گزند

حکومت فقط باید در دستِ یک پادشاه باشد؛ اگر تعداد پادشاهان زیاد شود، کشور آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: تاجور کنایه از پادشاه است.

یکی تاجور بهتر از سد بود که باران چو بسیار شد بد بود

یک پادشاهِ واحد بهتر از صد پادشاه است؛ همان‌طور که باران اگر بیش از حد ببارد، زیان‌آور است.

نکته ادبی: تشبیه مدیریتی حکومت به باران.

چنان داد فرمان شه نیک رای که رسم مغان کس نیارد بجای

آن پادشاهِ خردمند فرمان داد که هیچ‌کس نباید آیینِ زرتشتیان را به جا آورد.

نکته ادبی: شه نیک‌رای صفتِ سکندر است.

گرامی عروسان پوشیده روی به مادر نمایند رخ یا به شوی

عروسانِ گرامی که پوشیده بودند، فقط باید چهره‌شان را به محارم نشان دهند.

نکته ادبی: پوشیده روی صفتِ زنانِ باحیاست.

همه نقش نیرنگها پاره کرد مغان را ز میخانه آواره کرد

او تمامِ نیرنگ‌ها و حیله‌ها را از بین برد و موبدان را از میخانه‌ها و معابد آواره کرد.

نکته ادبی: میخانه در ادبیاتِ حماسی گاهی محلِ تجمعاتِ آیینیِ غیرِ رسمی است.

جهان را ز دینهای آلوده شست نگهداشت بر خلق دین درست

او جهان را از دین‌های آلوده و بدعت‌گذار پاک کرد و دینِ درست و واحد را برای مردم نگاه داشت.

نکته ادبی: دینِ درست در اینجا مقابلِ آیین‌های خرافیِ پیشین است.

به ایران زمین از چنان پشتیی نماند آتش هیچ زردشتیی

در سرزمینِ ایران، در اثرِ آن حمایت و پشتیبانیِ سکندر، هیچ آتشِ زرتشتی باقی نماند.

نکته ادبی: پشتیی به معنای حمایت و قدرت است.

دگر زان مجوسان گنجینه سنج به آتشکده کس نیاکند گنج

دیگر از آن زرتشتیانِ گنج‌شناس، کسی در آتشکده گنجی ننهاد.

نکته ادبی: گنجینه سنج کسی است که گنج جمع می‌کند.

همان نازنینان گلنار چهر ز گلزار آتش بریدند مهر

همان زیبارویانِ گلگون‌چهره، دیگر علاقه‌ای به آتش‌پرستی نداشتند.

نکته ادبی: گلنار چهر کنایه از زیبایی و سرخی صورت است.

چو شاه از جهان رسم آتش زدود برآورد ز آتش پرستنده دود

وقتی شاه رسمِ آتش‌پرستی را از جهان زدود، دودمانِ آتش‌پرستان را به باد داد (آن‌ها را نابود کرد).

نکته ادبی: دود از سر کسی برآوردن کنایه از نابود کردن است.

بفرمود تا مردم روزگار جز ایزد پرستی ندارند کار

فرمان داد که مردمِ آن روزگار، جز پرستشِ خدای یگانه، کار دیگری نداشته باشند.

نکته ادبی: ایزد پرستی مقابلِ آتش‌پرستی قرار گرفته است.

به دین حنیفی پناه آورند همه پشت بر مهر و ماه آورند

به دینِ حنیف (اسلام/توحیدی) روی آوردند و از پرستشِ ماه و خورشید (آیین‌های کهن) دست کشیدند.

نکته ادبی: دینِ حنیف اشاره به آیین ابراهیمی و توحیدی دارد.

چو شد ملک در ملک آن ملک بخش به میدان فراخی روان کرد رخش

وقتی این پادشاهِ بخشنده، کشور را مسلط شد، اسبِ خود را در میدانِ وسیعِ قدرت به تاخت درآورد.

نکته ادبی: رخش در اینجا استعاره از اسبِ سکندر و نمادِ قدرتِ نظامی است.

به فرخندگی فتح را گشت جفت بدان گونه کان نغز گوینده گفت

به یمنِ خجستگی، پیروزی هم‌نشینِ او شد، همان‌گونه که آن سخن‌گویِ توانا گفته بود.

نکته ادبی: نغز گوینده اشاره به شاعر یا راویِ داستان است.

وگر بایدت تا به حکم نوی دگرگونه رمزی ز من بشنوی

و اگر می‌خواهی که به حکمِ جدید، رمز و رازی دیگر از من بشنوی.

نکته ادبی: رمزی به معنای کلامِ پنهان و نغز است.

برار آن کهن پنبه ها را ز گوش که دیبای نو را کند ژنده پوش

آن پنبه‌های کهنه (حرف‌های قدیمی) را از گوشِ خود بیرون کن، که شنیدنِ سخنِ نو، جامه (فکر) قدیمی را کهنه می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از دور ریختنِ باورهای قدیمی برای پذیرش حقیقتِ جدید.

بر آنگونه کز چند بیدار مغز شنیدم درین شیوه گفتار نغز

آن‌گونه که از چند تن از خردمندان، در این شیوه‌ی سخن‌وریِ نغز و زیبا شنیدم.

نکته ادبی: بیدار مغز به معنای خردمند و آگاه است.

بسی نیز تاریخها داشتم یکی حرف ناخوانده نگذاشتم

من به تاریخ‌ها و وقایع‌نگاری‌های بسیاری دسترسی داشتم و هیچ کتاب یا سخنی را بدون مطالعه رها نکردم.

نکته ادبی: بسی در اینجا به معنای فراوان است و نشان‌دهنده احاطه راوی بر متون پیشین.

بهم کردم آن گنج آکنده را ورق پاره های پراکنده را

آن ورق‌پاره‌های پراکنده را کنار هم نهادم و آن گنجینه گران‌بها و پنهان را یک‌جا جمع‌آوری کردم.

نکته ادبی: استعاره از گردآوری دانش و روایت‌های متفرق.

از آن کیمیاهای پوشیده حرف برانگیختم گنجدانی شگرف

از دل آن مطالب و دانش‌های پنهان، گنجینه‌ای ارزشمند و شگفت‌انگیز از حکایت‌ها و اسرار استخراج کردم.

نکته ادبی: کیمیا در اینجا استعاره از دانش و توانایی در تبدیل روایت‌های خام به داستانی فاخر است.

همان پارسی گوی دانای پیر چینن گفت و شد گفت او دلپذیر

همان دانای پیر که به زبان پارسی سخن می‌گفت، چنین روایت کرد و سخنش بسیار دلنشین بود.

نکته ادبی: اشاره به راوی کهن که منبع داستان است.

که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت ز پرگار موصل برون برد رخت

وقتی اسکندر از دارا (داریوش) تاج و تخت را گرفت، از مرزهای موصل فراتر رفت و لشکرکشی کرد.

نکته ادبی: پرگار موصل کنایه از قلمرو یا مرزهای جغرافیایی آن منطقه است.

چو زهره به بابل درآمد نخست ز هاروتیان خاک آن بوم شست

هنگامی که همچون ستاره زهره به بابل رسید، خاک آن سرزمین را از نفوذ جادوگران (هاروتیان) پاک کرد.

نکته ادبی: هاروتیان اشاره به افسانه هاروت و ماروت است که در بابل به جادوگری مشهور بودند.

بفرمود تا آتش موبدی کشند از هنرمندی و بخردی

اسکندر دستور داد تا با خرد و تدبیر، آتشِ آتشکده‌های موبدان را خاموش کنند.

نکته ادبی: آتش موبدی به معنای آتش مقدسِ در اختیار روحانیون زرتشتی است.

فسون نامه زند را تر کنند وگرنه به زندان دفتر کنند

دستور داد تا کتاب‌های مقدس (زند) را از بین ببرند و به آب اندازند، وگرنه آن‌ها را در زندان و بند محبوس کنند.

نکته ادبی: زند نام مجموعه متون مقدس زرتشتی است.

براه نیا خلق را ره نمود تف و دود آتش ز دلها زدود

او راه حق را به مردم نشان داد و حرارتِ آتش‌پرستی و دودِ خرافات را از دل‌های آنان زدود.

نکته ادبی: تضاد میان نور خرد و دودِ آتشِ خرافه.

وز آنجا به تدبیر آزادگان درآمد سوی آذر آبادگان

سپس از آنجا با تدبیر خردمندان همراهش، به سوی سرزمین آذربایجان حرکت کرد.

نکته ادبی: آذر آبادگان نام تاریخی آذربایجان است.

بهر جا که او آتشی دید چست هم آتش فرو کشت و هم زند شست

به هر جا که می‌رسید و آتش مقدس می‌دید، هم آتش را خاموش می‌کرد و هم کتاب‌های آن‌ها را نابود می‌ساخت.

نکته ادبی: زند شستن کنایه از نابود کردن آثار و نوشته‌های مذهبی مخالف است.

در آن خطه بود آتشی سنگ بست که خواندی خودی سوزش آتش پرست

در آن منطقه، آتشکده‌ای بود که از سنگ بنا شده بود و مردم آن را می‌پرستیدند.

نکته ادبی: سنگ‌بست صفت برای آتشکده‌ای با بنای مستحکم سنگی.

صدش هیربد بود با طوق زر به آتش پرستی گره بر کمر

صد هیربد (روحانی زرتشتی) با نشان‌های زرین در آنجا بودند که با تعصب به پرستش آتش مشغول بودند.

نکته ادبی: هیربد به معنای روحانی و موبد زرتشتی است.

بفرمود کان آتش دیر سال بکشتند و کردند یکسر زکال

اسکندر دستور داد تا آن آتش دیرینه را خاموش کنند و آنجا را کاملاً ویران سازند.

نکته ادبی: زکال به معنای ویرانی و تباهی است.

چو آتش فرو کشت از آن جایگاه روان کرد سوی سپاهان سپاه

وقتی آن آتش را در آنجا خاموش کرد، سپاه خود را به سوی شهر اصفهان حرکت داد.

نکته ادبی: سپاهان نام قدیمی شهر اصفهان.

بدان نازنین شهر آراسته که با خوش دلی بود و با خواسته

به آن شهر زیبا و آراسته رسید که مردمش هم شاد بودند و هم از رفاه و ثروت برخوردار بودند.

نکته ادبی: توصیفِ رونق شهر اصفهان در نگاه شاعر.

دل تاجور شادمانی گرفت به شادی پی کامرانی گرفت

پادشاه (اسکندر) از فتح آن شهر شادمان شد و به جشن و سرور و کامرانی پرداخت.

نکته ادبی: تاجور استعاره از پادشاه.

بسی آتش هیربد را بکشت بسی هیربد را دوتا کرد پشت

بسیاری از آتشکده‌های روحانیون را نابود کرد و بسیاری از آنان را با خواری و ذلت به کرنش واداشت.

نکته ادبی: دوتا کرد پشت کنایه از شکستن قدرت و تحقیر کردن است.

بهاری کهن بود چینی نگار بسی خوشتر از باغ در نوبهار

باغی قدیمی در آنجا بود که زیبایی‌اش چون نقاشی‌های چینی، از هر باغ بهاری زیباتر بود.

نکته ادبی: چینی‌نگار کنایه از زیبایی بی‌نظیر و هنر دست هنرمندان چینی که در ادبیات کهن نماد زیبایی بوده است.

به آیین زردشت و رسم مجوس به خدمت در آن خانه چندین عروس

در آن مکان، مطابق آیین زرتشت، عروسان بسیاری برای خدمت‌گزاری حضور داشتند.

نکته ادبی: اشاره به فضای آیینی و مذهبیِ آن مکان.

همه آفت دیده و آشوب دل ز گل شان فرو رفته در پا به گل

آن‌ها زنانی فتنه‌انگیز و زیبا بودند که دل از مردان می‌ربودند و چون گلی بودند که در گل و لای گیر افتاده باشد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ زیباییِ ظاهری با جایگاه ناپاک یا ناپسند آنان.

در او دختری جادو از نسل سام پدر کرده آذر همایونش نام

در آن میان دختری جادوگر از نسل سام بود که پدرش او را «آذر همایون» نامیده بود.

نکته ادبی: سام یکی از قهرمانان اساطیری ایران است؛ انتساب به او نشان‌دهنده اصالت و قدرت است.

چو برخواندی افسونی آن دل فریب ز دل هوش بردی ز دانا شکیب

آن دختر وقتی ورد و جادوی فریبنده خود را می‌خواند، عقل را از سر دانایان و شکیبایی را از دل‌ها می‌ربود.

نکته ادبی: توصیف قدرتِ سحرانگیزِ کلام و جادوی دختر.

به هاروتی از زهره دل برده بود چو هاروت صد پیش او مرده بود

او آن‌چنان دلبری می‌کرد که حتی بیشتر از داستان هاروت و زهره، دل‌ها را می‌ربود و همه پیش او بی اراده بودند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه هاروت و زهره؛ جادوگری او فراتر از جادوی زهره دانسته شده است.

سکندر چو فرمود کردن شتاب بدان خانه تا خانه گردد خراب

اسکندر دستور داد تا با شتاب به آن خانه (آتشکده) حمله کنند و آن را ویران سازند.

نکته ادبی: تاکید بر سرعت عملِ اسکندر.

زن جادو از هیکل خویشتن نمود اژدهائی بدان انجمن

آن زن جادوگر با استفاده از توانایی‌های خود، تصویری از یک اژدها را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: هیکل در اینجا به معنای صورت و ظاهرِ خیالی است.

چو دیدند خلق آتشین اژدها دل خویش کردند از آتش رها

وقتی مردم آن اژدهای آتشین را دیدند، از ترس، شور و هیجان خود را فراموش کردند و عقب‌نشینی کردند.

نکته ادبی: توصیفِ وحشت عمومی ناشی از توهمِ اژدها.

ز بیم وی افتادن و خیزان شدند به نزد سکندر گریزان شدند

از شدت ترسِ آن موجود، مردم پراکنده شدند و سراسیمه به سمت اسکندر گریختند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قدرتِ تاثیرگذاریِ سحر بر توده مردم.

که هست اژدهائی در آتشکده چو قاروره در مردم آتش زده

به او گفتند در آتشکده اژدهایی است که همچون ظرفی (قاروره) پر از آتش، همه را می‌سوزاند.

نکته ادبی: تشبیه اژدها به قاروره آتش؛ ابزاری برای ترساندن.

کسی کو بدان اژدها بگذرد همان ساعتش یا کشد یا خورد

هر کس از کنار آن اژدها عبور کند، در همان لحظه یا کشته می‌شود یا توسط او بلعیده می‌شود.

نکته ادبی: بزرگ‌نماییِ خطرِ جادو برای ایجاد رعب.

شه از راز آن کیمیای نهفت ز دستور پرسید و دستور گفت

اسکندر راز این جادو و طلسم پنهان را از مشاور خود (بلیناس) پرسید و او پاسخ داد.

نکته ادبی: دستور به معنای وزیر یا مشاورِ خردمند است.

بلیناس داند چنین رازها که صاحب طلسمست بر سازها

بلیناس چنین اسراری را می‌داند، چرا که او استادِ طلسم‌ها و فنون پیچیده است.

نکته ادبی: بلیناس (آپولونیوس تیانایی) در ادبیات کلاسیک به عنوان فیلسوفی که بر علوم غریبه مسلط است شناخته می‌شود.

بلیناس را گفت شاه این خیال چگونه نماید به مال بدسگال

اسکندر از بلیناس پرسید که این تصویر (اژدها) چگونه برای بدخواهان چنین وحشتناک به نظر می‌رسد؟

نکته ادبی: خیال در اینجا به معنای وهم و تصویرِ غیرواقعی است.

خردمند گفت این چنین پیکری نداند نمودن جز افسونگری

بلیناس خردمند گفت: چنین چیزی جز از طریق جادوگری و فریب امکان‌پذیر نیست.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه ظاهرِ امر، دروغین است.

اگر شاه خواهد شتاب آورم سر اژدها در طناب آورم

اگر شاه اجازه دهد، من به سرعت پیش می‌روم و سر این اژدها را در طناب می‌بندم (آن را شکست می‌دهم).

نکته ادبی: استعاره از مهار کردنِ قدرتِ سحر.

جهاندار گفت اینت پتیاره ای برو گر توانی بکن چاره ای

اسکندر گفت: این عجب فتنه بزرگی است، برو و اگر می‌توانی چاره‌ای برای آن بیاندیش.

نکته ادبی: پتیاره به معنای پدیده شوم و نحس است.

خردمند شدسوی آتشکده سیاه اژدها دید سر بر زده

آن خردمند به سمت آتشکده رفت و اژدهای سیاه را دید که سر خود را بلند کرده بود.

نکته ادبی: رویارویی مستقیمِ خرد (بلیناس) با سحر (اژدها).

چو آن اژدها در بلیناس دید ره آبگینه بر الماس دید

وقتی آن اژدها در چشمان بلیناس نگاه کرد (تصویر خود را دید)، راه شکستش هویدا شد.

نکته ادبی: آبگینه و الماس استعاره از نگاهِ تیزبین و بصیرتِ بلیناس است که فریب را در هم می‌شکند.

برانگیخت آن جادوی ناشکیب بسی جادوئیهای مردم فریب

آن زن جادوگر که بی‌تاب شده بود، تمام افسون‌های فریبنده خود را به کار بست.

نکته ادبی: تلاش مذبوحانه جادوگر برای حفظ قدرت خود.

نشد کارگر هیچ در چاره ساز سوی جادوی خویشتن گشت باز

هیچ‌کدام از جادوهایش کارساز نبود و در نهایت، جادو به سمت خودش برگشت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده ناکارآمدیِ فریب در برابرِ دانش.

هر آن جادویی کان نشد کارگر به جادوی خود باز پس کرد سر

هر طلسمی که بی‌اثر ماند، به خودِ جادوگر بازگشت و او را گرفتار کرد.

نکته ادبی: اشاره به قاعده «بازگشت سحر به ساحر».

به چاره گری زیرک هوشمند فسون فساینده را کرد بند

بلیناس هوشمند با تدبیر خود، آن افسونِ فریبنده را از کار انداخت و باطل کرد.

نکته ادبی: بند کردنِ فسون کنایه از از بین بردنِ قدرتِ جادوست.

به وقتی که آن طالع آید بدست کزو جادوئی را دراید شکست

در لحظه‌ای که فرصت مناسب پیش آمد، طلسمِ آن جادوگر شکسته شد.

نکته ادبی: اشاره به زمان‌بندیِ دقیق برای شکستن طلسم.

بفرمود کارند لختی سداب برآن اژدها زد چو بر آتش آب

بلیناس دستور داد مقداری گیاه سداب بر آن اژدها بپاشند، همان‌طور که آب بر آتش می‌پاشند و آن را خاموش می‌کنند.

نکته ادبی: سداب گیاهی است که در باورهای کهن برای دفعِ سحر و جادو کاربرد داشت.

به یک شعبده بست بازیش را تبه کرد نیرنگ سازیش را

با یک تردستی و دانش، بازیِ او را تمام کرد و نیرنگ‌سازی‌اش را نابود ساخت.

نکته ادبی: شعبده در اینجا به معنای استفاده از دانشِ برتر برای شکستنِ فریب است.

چو دختر چنان دید کان هوشمند ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند

وقتی آن دختر دید که بلیناسِ خردمند طلسم سحرش را باز کرده و باطل کرده است،

نکته ادبی: شکستنِ طلسم؛ نمادِ آشکار شدنِ حقیقت.

به پایش درافتاد و زنهار خواست به آزرم شاه جهان بار خواست

به پای او افتاد و امان خواست و با شرمندگی، از پادشاهِ جهان درخواست بخشش کرد.

نکته ادبی: تسلیم شدنِ قدرتِ شر در برابر قدرتِ قانون و خرد.

بلیناس چون روی آن ماه دید تمنای خود را بدو راه دید

بلیناس وقتی چهره زیبای آن زن را دید، راهی برای تحقق خواسته (و نیت) خود یافت.

نکته ادبی: اشاره به میلِ درونی یا تمنایِ بلیناس در قبال زن.

بزنهار خویش استواریش داد ز جادوکشان رستگاریش داد

به او قول امان و امنیت داد و او را از چنگال جادوگری نجات داد.

نکته ادبی: نجات‌بخشی بلیناس؛ تبدیل او از ساحر به موجودی رها.

بفرمود تا آتش افروختند بدان آتش آتشکده سوختند

سپس دستور داد تا آتش افروختند و با آن آتش، تمام آتشکده را به آتش کشیدند و نابود کردند.

نکته ادبی: پایانِ کارِ نمادین؛ ویرانیِ کاملِ مظهرِ عقایدِ کهن.

پریروی را برد نزدیک شاه که این ماه بود اژدهای سیاه

آن زن زیبارو را نزد پادشاه آورد و هشدار داد که اگرچه او چون ماه زیباست، اما در باطن همانند اژدهایی سیاه و خطرناک است.

نکته ادبی: تشبیه ماه به اژدها، تمثیلی از تضاد ظاهر فریبنده و باطن خطرناک است.

زنی کاردانست و بسیار هوش فلک را به نیرنگ پیچیده گوش

او زنی بسیار کارآزموده و باهوش است که می‌تواند با ترفندها و نیرنگ‌های خود، حتی چرخ گردون و تقدیر را نیز به بازی بگیرد.

نکته ادبی: پیچیدن گوشِ فلک، کنایه از مغلوب کردن تقدیر و شکست دادن روزگار است.

ز قعر زمین برکشد چاه را فرود آرد از آسمان ماه را

او چنان توانا و مکار است که گویی می‌تواند از اعماق زمین چاهی برآورد و ماه را از آسمان به زمین فرود آورد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن قدرت خارق‌العاده و جادویی زن در انجام کارهای غیرممکن.

ز حل را سیاهی بشوید ز روی شود بر حصاری به یک تار موی

او آن‌قدر در جادوگری مهارت دارد که می‌تواند سیاهیِ سیاره زحل را بشوید و با تکیه بر یک تار مو از دیوارهای بلند عبور کند.

نکته ادبی: زحل در نجوم قدیم نحس و سیاه تلقی می‌شد؛ شستن آن کنایه از تغییر در تقدیر و نحوست است.

به خوبی چگویم پری پیکری پری را نبوده چنین دختری

در زیبایی او چه می‌توانم بگویم که او از همه پریان زیباتر است و حتی در میان خودِ پریان نیز دختری به این زیبایی یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: پری‌سیرتی صفتِ اعلای زیبایی است که در ادبیات کلاسیک برای اشاره به کمالِ جمالِ غیرزمینی به کار می‌رود.

سر زلفش از چنبر مشگ ناب رسن کرده بر گردن آفتاب

موهای بلندش از مشک ناب است و چنان چون کمندی گره‌خورده، که خورشید را با تمام شکوهش در بندِ خود کشیده است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به ریسمان و در بند کشیدن خورشید (آفتاب)، نماد قدرت زیبایی او در اسیر کردنِ عظمت است.

به اقبال شه راه بربستمش همه نام و ناموس بشکستمش

به یمنِ بخت و اقبالِ پادشاه، او را دستگیر کردم و با این کار، اقتدار و نام و نشانِ او را در هم شکستم.

نکته ادبی: اقبالِ شه، عاملِ اصلی موفقیتِ گوینده در تسخیرِ این زن معرفی شده است.

زبون شد درآمد بزنهار من سزد گر کند خسروش یار من

او خوار و ذلیل شد و به پناهِ من درآمد؛ اکنون شایسته است که اگر پادشاه بخواهد، او را به همدمی من بپذیرد.

نکته ادبی: زنهار خواستن در اینجا به معنای تسلیم شدن و طلبِ امان کردن است.

وگر خدمت شاه را درخور است مرا هم خداوند و هم خواهر است

اگر او شایستگی خدمت به شاه را دارد، برای من نیز هم چون خواهر و همراهی عزیز است.

نکته ادبی: در اینجا گوینده سعی دارد هویتِ زن را به عنوان یک داراییِ درخورِ هدیه به شاه تعریف کند.

چو شه دید رخسار آن دل فریب برآراسته ماهی از زر و زیب

هنگامی که پادشاه چهره فریبنده آن زن را دید که با زیورآلات و طلا آراسته شده بود، مجذوب زیبایی‌اش شد.

نکته ادبی: ترکیبِ زر و زیب، اشاره به آراستگی‌های مادی دارد که جذابیتِ ظاهری را دوچندان می‌کند.

بلیناس را داد کین رام تست سزاوار می خوردن جام تست

پادشاه او را به بلیناس بخشید و گفت که او اکنون متعلق به توست و شایسته است که جامِ شراب را به دست تو بدهد.

نکته ادبی: رام بودن در اینجا به معنای در اختیار و تحت فرمانِ کسی بودن است.

ولیکن مباش ایمن از رنگ او مشو غافل از مکر و نیرنگ او

اما شاه هشدار داد که هرگز از فریبندگی و زیبایی او ایمن مباش و از نیرنگ‌های پنهانِ او غافل نمان.

نکته ادبی: رنگ در اینجا به معنای حیله، ترفند و ظاهرسازی است.

اگر کژدمی کهربا دم بود مشو ایمن از وی که کژدم بود

هرچند کژدم دمی زیبا و درخشان (مانند کهربا) داشته باشد، هرگز فریب مخور و از او دوری کن، زیرا او همچنان یک کژدم است.

نکته ادبی: تمثیل کژدم و دمِ کهربایی، یکی از معروف‌ترین استعارات برای هشدار نسبت به باطنِ خطرناک در پسِ ظاهرِ فریبنده است.

بلیناس بر شکر تسلیم شاه رخ خویش مالید بر خاک راه

بلیناس در برابر لطفِ شاه، با خضوع و فروتنی، صورت خود را بر خاکِ راهِ پادشاه کشید.

نکته ادبی: خاکِ راه مالیدن، تعبیری برای نهایت ادب، کرنش و سپاسگزاری است.

پریروی را بانوی خانه کرد پری چند زین گونه دیوانه کرد

بلیناس آن زنِ پری‌چهره را به عنوان بانوی خانه خود برگزید؛ البته این زن پیش از این نیز مردان بسیاری را چنین سرگشته و دیوانه کرده بود.

نکته ادبی: دیوانه کردن در اینجا به معنای سحر کردن و از راه به در کردن است.

برآموخت زو جادوئیها تمام بلیناس جادوش از آن گشت نام

بلیناس تمام فنونِ جادوگری را از او آموخت و به همین خاطر بود که او در میان مردم به «بلیناسِ جادوگر» شهره گشت.

نکته ادبی: برآموختن به معنای یاد گرفتن و تعلیم دیدن است.

اگر جادوئی گر ستاره شناس ز خود مرگ را برنبندی مراس

بدان که اگر کسی جادوگر باشد یا ستاره‌شناس، هیچ‌کدام نمی‌توانند با دانش خود بر مرگ غلبه کنند و زمانِ رفتنِ خود را به تأخیر بیندازند.

نکته ادبی: مراس به معنای زمان مرگ یا فرارسیدنِ اجل است و جمله اشاره به عجزِ دانش در برابر مرگ دارد.