خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۷ - نشستن اسکندر بر جای دارا

نظامی
بیا ساقی آن خون رنگین رز درافکن به مغزم چو آتش بخز
میی کز خودم پای لغزی دهد چو صبحم دماغ دو مغزی دهد
کجا بودی ای دولت نیک عهد به درگاه مهدی فرود آر مهد
چو آیی به درگاه مهدی فرود به مهد من آور ز مهدی درود
ترا دولت از بهر آن خواند بخت که آرایش تاجی و زیب تخت
بتست آدمی را رخ افروخته جهان جامه ای چون تو نادوخته
بنام ایزد آراسته پیکری ز هر گوهر آراسته گوهری
بدست تو شاید عنان را سپرد ز تو پایمردی ز ما دستبرد
نشان ده مرا کوی و بازار تو که تا دانم آمد طلبکار تو
چنانم نماید که از هر دیار نداری دری جز در شهریار
بهرجا که هستی کمر بسته ام به خدمتگری با تو پیوسته ام
ازین جام گفت آن خداوند هوش زهی دولت مرد گوهر فروش
بلی کاین چنین گوهر سنگ بست به دولت توان آوریدن بدست
سکندر که با رای و تدبیر بود به نیروی دولت جهانگیر بود
اگر دولتش نامدی رهنمای نسودی سر خصم را زیر پای
گزارنده دانای دولت پرست به پرگار دولت چنین نقش بست
که چون شد سر تاج دارا نهان به اسکندر افتاد ملک جهان
همه گنج دارا ز نو تا کهن که آنرا نه سر بود پیدا نه بن
به گنجینهٔ شاه پرداختند ز دریا به دریا در انداختند
سریر و سراپرده و تاج و تخت نه چندانکه آنرا توانند سخت
جواهر نه چندانکه آنرا دبیر بیارد در انگشت یا در ضمیر
طبقهای بلور و خوانهای لعل طرایف کشان را بفرسود نعل
همان تازی اسبان با زین زر خطائی غلامان زرین کمر
نورد ملوکانه بیش از شمار شتر بار زرینه بیش از هزار
سلاح و سلب را قیاسی نبود پذیرنده را زو سپاسی نبود
دگر چیزهائی که باشد غریب وز او مخزن خاص یابد نصیب
چنان گنجی از سیم و زر خلاص به مهر جهاندار کردند خاص
جهاندار از آن گنج اندوخته چو گنجی شد از گوهر افروخته
به گوهر فروزد دل تیره فام مگر شب چراغش ازینست نام
چو تاریک شاید شدن سوی گنج که گنج آید از روشنائی به رنج
چرا روی آنکس که شد گنج یاب ز شادی برافروخت چون آفتاب
تو خاکی گرت گنج باید رواست که بی خواسته خاک را کس نخواست
فروزندهٔ مرد شد خواسته کزو کارها گردد آراسته
زر آن میوه زعفران ریز شد که چون زعفران شادی انگیز شد
سیاهان مغرب که زنگی فشند به صفرای آن زعفران دلخوشند
سکندر چو دید آن همه کان گنج که در دستش افتاد بی دسترنج
پرستندگان در خویش را همان محتشم را و درویش را
از آن گنج آراسته داد بهر بداد و دهش گشت سالار دهر
به گردان ایران فرستاد کس کزین در نگردد کسی باز پس
به درگاه ما یکسره سر نهید هلاک سر خویش بر در نهید
بجای شما هر یکی بی سپاس نوازش گری ها رود بی قیاس
بزرگان ایران فراهم شدند وز این داوری سخت خرم شدند
خبر داشتند از دل شهریار که هست او به سوگند و عهد استوار
همه هم گروهه به راه آمدند سوی انجمنگاه شاه آمدند
بدان آمدن شادمان گشت شاه از آن پهلوانان لشکر پناه
جداگانه با هر یکی عهد بست که در پایهٔ کس نیارد شکست
در گنج بگشاد بر هر کسی خزینه بسی داد و گوهر بسی
همان کار هر کس پدیدار کرد بدان خفتگان بخت بیدار کرد
بداد آنچه در پیشتر بودشان دو چندان دگر در افزودشان
چو ایرانیان ان دهش یافتند سر از چنبر سرکشی تافتند
نهادند سر بر زمین یک زمان کله گوشه بردند بر آسمان
گرفتند بر شهریار آفرین که یار تو بادا سپهر برین
سر تخت جمشید جای تو باد سریر سران خاک پای تو باد
کهن رفت و شاه نو ما توئی نه خسرو که کیخسرو ما توئی
نپیچد کسی گردن از رای تو سر ما و پائینگه پای تو
چو شه دید کز را ه فرخندگی بر ایرانیان فرض شد بندگی
در آن انجمنگاه انجم شکوه که جمع آمد از هفت کشور گروه
بفرمود تا تیغ و لخت آورند دو خونریز را پیش تخت آورند
دو سرهنگ گردن برافراخته حمایل به گردن در انداخته
به سرهنگی از خونشان گل کنند رسن حلقشان را حمایل کنند
نخست آنچه از گنج زر گفته بود رسانید چندانکه پذرفته بود
چو نقد پذیرفته آورد پیش برون آمد از عهده عهد خویش
بفرمود تا خوار کردندشان رسن کرده بر دار کردندشان
منادی برآمد به گرد سیاه که این است پاداش خونریز شاه
کسی کین ستم خیزد از نام او بدین روز باشد سرانجام او
نبخشود هرگز خداوند هش بر آن بنده کوشد خداوند کش
نظاره کنان شهری و لشگری بر انصاف و آزرم اسکندری
بر آن رسم و راه آفرین خوان شدند جهان جوی را بنده فرمان شدند
نشسته جهان جوی با بخردان از آن دایره دور چشم بدان
دو رویه سماطین آراسته نشینندگان جمله برخاسته
کمر بستگان با کمرهای چست کمر در کمر گفتی از حلقه رست
سیاست گره بسته بر دست و پای ز هر پیکری مانده نقشی بجای
چو دیواری از صورت آراسته جسد مانده و روح برخاسته
سکندر جهاندار دارا شکن برافروخت چون شمع از آن انجمن
پس آنگاه با هر گرانمایه ای سخن گفت بر قدر هر پایه ای
نوا زادهٔ زنگه را باز جست طلب کرد و زنگار از آیینه شست
بپرسید کای پیر سال آزمای فکنده سرت سایه بر پشت پای
بسی سال ها در جهان زیستی ز کار جهان بی خبر نیستی
چو دیدی که دارا جفاپیشه گشت گناهی نه با من بد اندیشه گشت
از آن جا که راز جهان داشتی نصیحت چرا زو نهان داشتی
چو آرد کسی را جوانی به جوش گنه پیر دارد که ماند خموش
نیوشنده از گرمی شاه روم به روغن زبانی برافروخت موم
کمانی برآراست از پشت گوژ پی و استخوان گشته هم رنگ توز
سلاح سخن بست و ترکش گشاد ز جعبه کمان تیر آرش گشاد
نخستین ثنای جهاندار گفت که بادا جهاندار با کام جفت
انوشه منش باد دارای دهر ز نوشین جهان باد بسیار بهر
سرسبزش از شادی افراخته سر خصم در پایش انداخته
بسی پند گفت این جهان دیده پیر نشد در دل کینه ور جای گیر
بسی شمع روشن که دودی نداشت نمودم به دارا و سودی نداشت
چو بخش سکندر بود تخت و جام ز دارا چه آید بجز کار خام
چو گردون کند گردنی را بلند به گردن فرازان در آرد کمند
به هندوستان پیری از خر فتاد پدر مرده ای را به چین گاو زاد
کجا گردد از سیل جوئی خراب بجوی دگر کس در افزاید آب
ترا پای دولت فرو شد به گنج ز بی دولتیهای دشمن مرنج
جوانی و شاهی و آزاده ای همان به که با رود و با باده ای
به کام از جوانی توانی رسید چو پیری رسد گوشه باید گزید
به پیرایه سر گنبد لاجورد به ضحاک و جمشید بین تا چه کرد
جهان پادشا چون شود دیر سال پرستنده را زو بگیرد ملال
دگر کاگهی دارد از مغز و پوست شناسد بد از نیک و دشمن ز دوست
ازو در دل هر کس آید هراس چو بینند کو هست مردم شناس
به افکندش چاره سازی کنند وزو دعوی بی نیازی کنند
نویرا به شاهی برآرند کوس که بر وی توانند کردن فسوس
از این روی کیخسرو و کیقباد به پیری ز شاهی نکردن یاد
جهان بر دگر شاه بگذاشتند ره کوه البرز برداشتند
به پوشیدن و خوردن نیک بهر شدند ایمن از خوردن تیغ و زهر
چو شه دید کان یادگار کیان خبر دارد از کار سود و زیان
به نیک و بد کارزارش رهست نبرد آزمایست و کار آگهست
بپرسید کان چیست در کارزار که از بهر پیروزی آید به کار
سپه را چه تدبیر دارد بجای چه سختی کند مرد را سست پای
نبردآزمای جهان دیده گفت که پیروزی آن پهلوان راست جفت
که در لشکر چون تو شاهی بود بفر تو یک تن سپاهی بود
چو فرمان چنین است کین خاک سست ز بهر تو سدی برآرد درست
شنیدم ز جنگ آزمایان پیش که از زور تن زهرهٔ مرد بیش
دلیریست هنجار لشگر کشی سرافکندگی نیست در سرکشی
به هنگام لشکر بر آراستن ز لشگر نباید مدد خواستن
صبوری ز خودخواه و فتح از خدای که لشگر بدین هر دو ماند بجای
چو پیروز باشی مشو در ستیز مکن بسته بر خصم راه گریز
گه ناامیدی بجان باز کوش که مردانه را کس نمالید گوش
ز فالی که بر فتح یابی نخست دلی باید از ترس دشمن درست
چنین گفت رستم فرامرز را که مشکن دل و بشکن البرز را
همین گفت با بهمن اسفندیار که گر نشکنی بشکنی کارزار
شکستی کزو خون به خارا رسید هم از دل شکستن به دارا رسید
شکسته دل آمد به میدان فراز ولی کبک بشکست با جره باز
چو در دولتش دل فروزی نبود ز کار تو جز خاک روزی نبود
دگر باره کردش سکندر سوال که ای مهربان پیر دیرینه سال
شنیدم که رستم سوار دلیر به تنها تکاپوی کردی چو شیر
کجا او به تنها زدی بر سپاه گریز اوفتادی دران رزمگاه
غریب آیدم کز یکی تیغ تیز چگونه رسد لشگری را گریز
به پاسخ چنین گفت پیر کهن که گردنده باشد زبان در سخن
چنان بود پرخاش رستم درست که لشگر کشان را فکندی نخست
چو لشگر کش افتاده گشتی به تیغ گرفتندی از بیم لشگر گریغ
کسی کو به تنها سپاهی شکست بدین چاره شد بر عدو چیره دست
وگرنه نگنجد که در کارزار گریزد یکی لشگر از یک سوار
دگر باره گفتش به من گوی راز که بازوی بهمن چرا شد دراز
چرا کشت بهمن فرامرز را به خون غرقه کرد آن بر و برز را
چرا موبدانش ندادند پند کزان خاندان دور دارد گزند
چنین داد پاسخ جهان دیده مرد که بهمن بدان اژدهائی که کرد
سرانجام کاشفته شد راه او دم اژدها شد وطنگاه او
چو زد دهره بر پهلوانی درخت شد از خانهٔ دولتش تاج و تخت
که دیدی که او پای در خون فشرد کزان خون سرانجام کیفر نبرد
سکندر بلرزید ازان یاد کرد چو برگ خزان لرزد از باد سرد
ز خون خوار دارا هراسنده گشت که آسان نشاید برین پل گذشت
دگر باره درخواست کان هوشمند در درج گوهر گشاید ز بند
فرو گوید از گردش روزگار جهان جوی را آنچه آید بکار
پس از آفرین پیر بیدار بخت چنین گفت با صاحب تاج و تخت
که ملک جهان گرچه فرخ بتست مزن دست سخت اندرین شاخ سست
ز تاریخ نو تا به عهد کهن که ماند که با ما بگوید سخن
کجا رستم و زال و سیمرغ و سام فریدون فرهنگ و جمشید جام
زمین خورد و تا خوردشان دیر نیست هنوزش ز خوردن شکم سیر نیست
گذشتند و ما نیز هم بگذریم که چون مهره هم عقد یکدیگریم
مزن پنج نوبت درین چار طاق که بی ششدره نیست این نه رواق
جهان چون تو داری جهاندار باش چو خفتند خصمان تو بیدار باش
سر از عالم ترسگاری برار بترس از کسی کونشد ترسگار
رها کن رهی کان زیان آورد ره بد خلل در گمان آورد
کرا باشگونه بود پیرهن به حاجت بود بازگشتن به تن
تو زان ره که شد باژگونه نورد بخواه از خدا حاجت و باز گرد
چه بندی دل خود در آن ملک و مال که هستش کمی رنج و بیشی و بال
به دانش ترا رهنمون کرده اند که مال ترا حکم خون کرده اند
برنجد گلوئی که بی خون بود خفه گردد از خونش افزون بود
هران مال کاید درین دستگاه بران خفته دان تند ماری سیاه
ستودان این طاق آراسته ستونی تهی دارد از خواسته
چو در طاق این صفه خواهیم خفت چه باید شدن با سیه مار جفت
دل از بند بیهوده آزاد کن ستمگر نه ای داد کن داد کن
ز بیداد دارا به ار بگذری گر او بود دارا تو اسکندری
ببین تا چه دید او ز کشت جهان تو نیز آن مکن تا نه بینی همان
چه کردی ببین تا جهان یافتی از آن کن که اقبال ازان یافتی
شه از پاسخ پیر فرتوت سال گرفت آن سخن را مبارک به فال
ز خدمت کشی کرد و بنواختش بسی گنج زر پیشکش ساختش
بزرگان ایران ز فرهنگ او ترازو نهادند با سنگ او
شتابندگان از در بارگاه ستایش گرفتند بر بزم شاه
کزین بارگه گر چراغی نشست فروزنده خورشیدی آمد به دست
ز ما گر شبی رفت روزی رسید گلی رفت و گلشن فروزی رسید
جوی زر ز جوینده ای روی تافت فرو دید و زر جست و گنجینه یافت
ز دریا دلی شاه دریا شکوه نوازش بسی کرد با آن گروه
چو دیدند شه را رعیت نواز ز بیداد دارا گشایند راز
که تا دور او بود در گرم و سرد کس از پیشه خویشتن برنخورد
ز خلق آن چنان برد پیوند را که سگ وا نیابد خداوند را
به نیکان درآویخته بدسگال کسی را امانت نه بر خون و مال
تظلم کنان رفته زین مرز و بوم مروت به یونان و مردی به روم
کسی را که نزدیک او سنگ بود ز چندین سپاه آن دو سرهنگ بود
چو بد گوهران را قوی کرد دست جهان بین که چون گوهرش را شکست
سریر بزرگان به خردان سپرد ببین تا سرانجام چون گشت خرد
نه بس داوری باشد آن سست رای که سختی رساند به خلق خدای
گرانمایگان را درآرد شکست فرومایگان را کند چیره دست
نه خسرو شد آن کس که خس پرورست خسی دیگر و خسروی دیگرست
نمانده درین ملک بخشایشی نه در شهر و در شهری آسایشی
خراشیده از کینه ها سینه ها شده عصمت از قفل گنجینه ها
خرابی درآمد بهر پیشه ای بتر زین کجا باشد اندیشه ای
که پیشه ور از پیشه بگریختست به کار دگر کس درآویختست
بیابانیان پهلوانی کنند ملک زادگان دشتبانی کنند
کشاورز شغل سپه ساز کرد سپاهی کشاورزی آغاز کرد
جهان را نماند عمارت بسی چو از شغل خود بگذرد هر کسی
اگر پیش ازین دادگر خفته بود همان اختر گیتی آشفته بود
کنون دادگر هست فیروزمند ازینگونه بیداد تا چند چند
هراسنده شد زین سخن شهریار منادی برانگیختن در هر دیار
که هر پیشه ور پیشه خود کند جز این گرچه نیکی کند بد کند
کشاورز بر گاو بندد لباد ز گاو آهن و گاو جوید مراد
سپاهی به آیین خود ره برد همان شهری از شغل خود نگذرد
نگیرد کسی جز پی کار خویش همان پیشه اصلی آرد به پیش
ز پیشه گریزنده را باز جست بدان پیشه دادش که بود از نخست
عملهای هر کس پدیدار کرد همه کار عالم سزاوار کرد
جهان را ز ویرانی عهد پیش به آبادی آورد در عهد خویش
جهان داشت بر دولت خویش راست جهان داشتن زیرکان را سزاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن خون رنگین رز درافکن به مغزم چو آتش بخز

ای ساقی، آن شراب سرخ‌رنگ را بیاور و در مغز من چنان نفوذ کن که گویی آتش در آن شعله‌ور می‌شود.

نکته ادبی: خون رز استعاره از شراب سرخ است و درافکندن به مغز کنایه از تأثیر روانی و مستی است.

میی کز خودم پای لغزی دهد چو صبحم دماغ دو مغزی دهد

شرابی که باعث تزلزل در گام‌هایم شود و مانند صبح، خرد و آگاهی دوچندانی به من ببخشد.

نکته ادبی: دماغ دو مغزی کنایه از هوشیاری و بینش عمیق است.

کجا بودی ای دولت نیک عهد به درگاه مهدی فرود آر مهد

ای خوش‌اقبالی و دولت نیک‌سیرت، کجا بودی؟ بیا و در درگاه مهدی فرود آی.

نکته ادبی: خطاب به دولت به صورت شخص‌انگاری (تشخیص) است.

چو آیی به درگاه مهدی فرود به مهد من آور ز مهدی درود

چون به درگاه مهدی رسیدی، از جانب من به او درود و سلام برسان.

نکته ادبی: در اینجا مهدی نام فردی است که مخاطب شاعر است.

ترا دولت از بهر آن خواند بخت که آرایش تاجی و زیب تخت

بخت و اقبال تو را بدین سو کشاند، چرا که شایستگی زینت دادن به تاج و تخت را داری.

نکته ادبی: آرایش تاجی و زیب تخت اشاره به لیاقت و کاردانی اوست.

بتست آدمی را رخ افروخته جهان جامه ای چون تو نادوخته

تو برای مردم، چهره‌ای درخشان هستی؛ گویی جهان، لباسی همانند تو ندوخته است (تو بی‌همتایی).

نکته ادبی: تشبیه و کنایه از یگانگی و زیبایی فرد.

بنام ایزد آراسته پیکری ز هر گوهر آراسته گوهری

به نام خدا، تو پیکری آراسته داری و وجودت از هر جهت، همانند گوهری ارزشمند است.

نکته ادبی: گوهر در اینجا کنایه از اصالت و فضایل اخلاقی است.

بدست تو شاید عنان را سپرد ز تو پایمردی ز ما دستبرد

شایسته است که عنان کارها را به دست تو سپرد؛ تو پشتیبان ما باش و ما برای تو تلاش خواهیم کرد.

نکته ادبی: پایمردی به معنای میانجی‌گری و حمایت است.

نشان ده مرا کوی و بازار تو که تا دانم آمد طلبکار تو

آدرس کوی و بازار خود را به من بده تا بدانم کجا باید به دنبال تو بیایم.

نکته ادبی: کوی و بازار کنایه از حریم شخصی و جایگاه حقیقی اوست.

چنانم نماید که از هر دیار نداری دری جز در شهریار

این‌گونه به نظر می‌رسد که در هیچ شهر و دیاری، خانه‌ای جز خانه شهریار نداری.

نکته ادبی: شهریار در اینجا می‌تواند اشاره به پادشاه یا فرد مورد نظر باشد.

بهرجا که هستی کمر بسته ام به خدمتگری با تو پیوسته ام

هر جا که هستی، من کمر همت برای خدمت به تو بسته‌ام و با تو پیمان وفاداری دارم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آمادگی برای خدمت است.

ازین جام گفت آن خداوند هوش زهی دولت مرد گوهر فروش

آن فرد هوشمند پس از نوشیدن شراب گفت: خوشا به حال آن دولتمرد گوهرشناسی که اینچنین است.

نکته ادبی: خداوند هوش اشاره به فردی دانا و زیرک دارد.

بلی کاین چنین گوهر سنگ بست به دولت توان آوریدن بدست

آری، چنین گوهری که ارزشش بسیار بالاست را تنها با حمایت دولت و اقبال می‌توان به دست آورد.

نکته ادبی: سنگ بست کنایه از ارزش داشتن و گران‌بها بودن است.

سکندر که با رای و تدبیر بود به نیروی دولت جهانگیر بود

اسکندر که از عقل و تدبیر بهره‌مند بود، با یاری بخت و اقبال توانست بر جهان مسلط شود.

نکته ادبی: اشاره به نقش توأم خرد و بخت در پیروزی‌های اسکندر.

اگر دولتش نامدی رهنمای نسودی سر خصم را زیر پای

اگر اقبال و دولت راهنمای او نبود، هرگز نمی‌توانست سر دشمنانش را به خاک بمالد (شکست دهد).

نکته ادبی: زیر پای سودن کنایه از شکست دادن و خوار کردن دشمن است.

گزارنده دانای دولت پرست به پرگار دولت چنین نقش بست

آن تاریخ‌نگار دانا و دولت‌پرست، سرنوشت و وقایع را با تدبیر دولت این‌گونه ترسیم کرد.

نکته ادبی: پرگار دولت کنایه از نظم و برنامه تدبیر شده است.

که چون شد سر تاج دارا نهان به اسکندر افتاد ملک جهان

که پس از آنکه داریوش از میان رفت، حکومت جهان به دست اسکندر افتاد.

نکته ادبی: دارا همان داریوش است.

همه گنج دارا ز نو تا کهن که آنرا نه سر بود پیدا نه بن

تمام گنجینه‌های داریوش، از جدید تا قدیم، که پایان و انتهایی نداشت.

نکته ادبی: نه سر پیدا و نه بن کنایه از بی‌کرانگی و عظمت گنج است.

به گنجینهٔ شاه پرداختند ز دریا به دریا در انداختند

گنجینه‌های پادشاه را تخلیه کردند و اموال را از جایی به جای دیگر انتقال دادند.

نکته ادبی: از دریا به دریا کنایه از کثرت و انتقال حجم عظیم اموال است.

سریر و سراپرده و تاج و تخت نه چندانکه آنرا توانند سخت

تخت و تاج و وسایل او به قدری زیاد بود که کسی نمی‌توانست آن‌ها را به راحتی جابه‌جا کند.

نکته ادبی: سختن در اینجا به معنای حمل کردن و جابه‌جایی است.

جواهر نه چندانکه آنرا دبیر بیارد در انگشت یا در ضمیر

جواهرات به اندازه‌ای بود که نه کاتب می‌توانست در دفتر ثبت کند و نه کسی می‌توانست در ذهن خود تصور کند.

نکته ادبی: دبیر نماد ثبت و ضبط و ضمیر نماد اندیشه است.

طبقهای بلور و خوانهای لعل طرایف کشان را بفرسود نعل

ظروف بلورین و سفره‌های پر از جواهر چنان زیاد بود که نعل اسب‌های حمل‌کنندگان فرسوده شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن حجم زیاد اموال.

همان تازی اسبان با زین زر خطائی غلامان زرین کمر

همان اسب‌های عربی با زین‌های زرین و غلامان خطایی با کمربندهای طلا.

نکته ادبی: اشاره به ثروت‌های متنوع و نیروهای نظامی.

نورد ملوکانه بیش از شمار شتر بار زرینه بیش از هزار

اسباب پادشاهی بیش از حد شمار بود و شترهایی که بار طلا داشتند، به بیش از هزار نفر می‌رسید.

نکته ادبی: نورد ملوکانه به معنای اثاثیه و دارایی‌های سلطنتی است.

سلاح و سلب را قیاسی نبود پذیرنده را زو سپاسی نبود

سلاح و تجهیزات جنگی بی‌شمار بود و دریافت‌کننده آن‌ها حتی نمی‌توانست سپاسگزاری کند.

نکته ادبی: سلب به معنای پوشش و سلاح جنگی است.

دگر چیزهائی که باشد غریب وز او مخزن خاص یابد نصیب

علاوه بر این‌ها، اشیاء نایاب و غریبی وجود داشت که تنها خزانه مخصوص پادشاه به آن دسترسی داشت.

نکته ادبی: مخزن خاص کنایه از گنجینه شخصی پادشاه.

چنان گنجی از سیم و زر خلاص به مهر جهاندار کردند خاص

چنین گنج عظیمی از طلا و نقره را، به نام پادشاه و با مُهر او، ویژه قرار دادند.

نکته ادبی: خالص کردن برای یک نفر نشانه تصاحب است.

جهاندار از آن گنج اندوخته چو گنجی شد از گوهر افروخته

پادشاه از آن گنجینه‌های جمع‌آوری شده، خود نیز همچون گنجی درخشان از جواهرات شد.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به گنج درخشان.

به گوهر فروزد دل تیره فام مگر شب چراغش ازینست نام

جواهر، قلب تاریک انسان را روشن می‌کند؛ شاید به همین دلیل به آن شب‌چراغ می‌گویند.

نکته ادبی: شب‌چراغ نامی است که به برخی سنگ‌های قیمتی که در تاریکی می‌درخشند داده شده است.

چو تاریک شاید شدن سوی گنج که گنج آید از روشنائی به رنج

چگونه ممکن است کسی در پی گنج باشد اما در تاریکی برود، چرا که روشنایی گنج، خود باعث زحمت و آشکار شدن می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به خاصیت درخشندگی گنج و جواهر.

چرا روی آنکس که شد گنج یاب ز شادی برافروخت چون آفتاب

چرا چهره کسی که گنجی یافته، از شادی مانند خورشید نمی‌درخشد؟ (قطعا می‌درخشد).

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر شادی یافتن گنج.

تو خاکی گرت گنج باید رواست که بی خواسته خاک را کس نخواست

تو ای انسان خاکی، اگر به دنبال گنج هستی حق داری، زیرا بدون ثروت هیچ‌کس خاک (دنیا) را طلب نکرد.

نکته ادبی: خاک کنایه از دنیا و مادیات است.

فروزندهٔ مرد شد خواسته کزو کارها گردد آراسته

ثروت باعث عزت و بزرگی مرد می‌شود و کارها به واسطه آن سامان می‌یابد.

نکته ادبی: خواسته در متون کهن به معنای مال و دارایی است.

زر آن میوه زعفران ریز شد که چون زعفران شادی انگیز شد

زر (طلا) مانند میوه زعفران است که رنگ‌بخش است و چون زعفران شادی‌آور و نشاط‌بخش است.

نکته ادبی: تشبیه زر به زعفران از نظر رنگ و شادی‌بخشی.

سیاهان مغرب که زنگی فشند به صفرای آن زعفران دلخوشند

سیاهان مغرب (زنگیان) که درگیر صفرا (بیماری یا مزاج سرد) هستند، به شادیِ حاصل از این زعفران (طلا) دلخوش‌اند.

نکته ادبی: اشاره به خواص درمانی زعفران در طب قدیم و استعاره از طلا.

سکندر چو دید آن همه کان گنج که در دستش افتاد بی دسترنج

اسکندر وقتی آن‌همه گنج و ثروت را دید که بدون زحمت به دستش افتاده است.

نکته ادبی: بی دسترنج کنایه از ثروت بادآورده و غنائم جنگی.

پرستندگان در خویش را همان محتشم را و درویش را

هم به خدمتگزاران دربارش و هم به ثروتمندان و فقیران.

نکته ادبی: اشاره به سیاست بخشش اسکندر به همه طبقات.

از آن گنج آراسته داد بهر بداد و دهش گشت سالار دهر

از آن گنجینه‌ها سهمی بخشید و با این سخاوت و بخشش، به فرمانروای جهان تبدیل شد.

نکته ادبی: سالار دهر کنایه از پادشاه مقتدر و محبوب.

به گردان ایران فرستاد کس کزین در نگردد کسی باز پس

به سمت بزرگان و جنگجویان ایران کسی را فرستاد تا به آن‌ها اطمینان دهد که هیچ‌کس دست خالی بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: گردان ایران اشاره به نخبگان نظامی ایرانی.

به درگاه ما یکسره سر نهید هلاک سر خویش بر در نهید

به درگاه ما بیایید و تسلیم شوید تا جانتان در امان بماند.

نکته ادبی: کنایه از دعوت به صلح و بیعت.

بجای شما هر یکی بی سپاس نوازش گری ها رود بی قیاس

در عوضِ فرمانبرداری شما، الطاف و هدایای بی‌شماری به شما اعطا خواهد شد.

نکته ادبی: بی‌قیاس به معنای بی‌اندازه و بسیار است.

بزرگان ایران فراهم شدند وز این داوری سخت خرم شدند

بزرگان ایران گرد هم آمدند و از این پیشنهاد و برخورد پادشاه بسیار شادمان شدند.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای تدبیر و تصمیم پادشاه است.

خبر داشتند از دل شهریار که هست او به سوگند و عهد استوار

آن‌ها از قلب مهربان و وفاداری پادشاه به عهد و پیمانش آگاه بودند.

نکته ادبی: استوار بودن به عهد نماد مشروعیت پادشاه است.

همه هم گروهه به راه آمدند سوی انجمنگاه شاه آمدند

همه با هم و متحد به راه افتادند و به محل اجتماع شاه رسیدند.

نکته ادبی: هم‌گروه به معنای متحد و هم‌داستان است.

بدان آمدن شادمان گشت شاه از آن پهلوانان لشکر پناه

پادشاه از آمدن آن پهلوانان و مدافعان لشکر بسیار خوشحال شد.

نکته ادبی: لشکر پناه وصف پهلوانان است.

جداگانه با هر یکی عهد بست که در پایهٔ کس نیارد شکست

با تک‌تک آن‌ها پیمان بست که جایگاه و منزلت هیچ‌کدامشان را تضعیف نکند.

نکته ادبی: پایه شکستن کنایه از تنزل مقام است.

در گنج بگشاد بر هر کسی خزینه بسی داد و گوهر بسی

در گنجینه‌ها را به روی همه گشود و ثروت و جواهرات فراوانی به آنان بخشید.

نکته ادبی: گشاده‌دستی پادشاه برای جلب وفاداری.

همان کار هر کس پدیدار کرد بدان خفتگان بخت بیدار کرد

همچنین جایگاه و شغل هرکس را مشخص کرد و با این کار، بخت خفته آنان را بیدار کرد.

نکته ادبی: بخت بیدار کنایه از رونق گرفتن کار و اقبال دوباره.

بداد آنچه در پیشتر بودشان دو چندان دگر در افزودشان

آنچه قبلاً داشتند را به آنان داد و دو برابر آن را نیز به دارایی‌هایشان افزود.

نکته ادبی: اشاره به سخاوت بی‌حد اسکندر.

چو ایرانیان ان دهش یافتند سر از چنبر سرکشی تافتند

چون ایرانیان آن بخشش را دیدند، از سرکشی و نافرمانی دست برداشتند.

نکته ادبی: سر از چنبر سرکشی تافتند کنایه از ترک مخاصمه و مطیع شدن است.

نهادند سر بر زمین یک زمان کله گوشه بردند بر آسمان

در مصراع اول، مردمان به نشانه تسلیم و احترام، سرهایشان را بر خاک نهادند. در مصراع دوم، با بلند کردن کلاه‌خود یا دست‌ها به سمت آسمان، به درگاه خداوند برای پادشاه جدید دعا کردند و او را ستودند.

نکته ادبی: کله گوشه بردند بر آسمان: کنایه از دعا کردن و طلب خیر برای پادشاه.

گرفتند بر شهریار آفرین که یار تو بادا سپهر برین

مردمان بر پادشاه (اسکندر) آفرین و تحسین گفتند و دعا کردند که آسمان بلند، یار و یاور او باشد.

نکته ادبی: سپهر برین: استعاره از آسمان هفتم یا فلک اعلا.

سر تخت جمشید جای تو باد سریر سران خاک پای تو باد

آرزو کردند که جایگاه تختِ باشکوه جمشید متعلق به او باشد و حتی مقام والای پادشاهان نیز در برابر جایگاه او ناچیز و مانند خاک پای او باشد.

نکته ادبی: تخت جمشید: نماد شکوه پادشاهی ایران باستان.

کهن رفت و شاه نو ما توئی نه خسرو که کیخسرو ما توئی

خطاب به اسکندر گفتند که دوران پادشاه قدیمی به پایان رسیده و تو پادشاه جدید ما هستی؛ تو نه تنها یک پادشاه عادی، بلکه همان کیخسروی (پادشاه دادگر اساطیری) هستی که انتظارش را داشتیم.

نکته ادبی: کیخسرو: از پادشاهان دادگر اساطیری ایران که نماد شاهی عادل و الهی است.

نپیچد کسی گردن از رای تو سر ما و پائینگه پای تو

هیچ‌کس از فرمان و رای تو سرپیچی نخواهد کرد و همه ما مطیع محض تو هستیم و آماده‌ایم تا در برابر تو سر فرود آوریم.

نکته ادبی: پائینگه: پایین‌گاه، یعنی جایگاه فروتر و مقامِ بندگی.

چو شه دید کز را ه فرخندگی بر ایرانیان فرض شد بندگی

وقتی پادشاه دید که به واسطه این خوش‌اقبالی و پیروزی، مردم ایران با رغبت و وظیفه‌شناسی حاضر به اطاعت از او هستند.

نکته ادبی: فرخندگی: به معنای خجسته بودن و پیروزی و اقبال نیک.

در آن انجمنگاه انجم شکوه که جمع آمد از هفت کشور گروه

در آن انجمن باشکوه که ستارگان (تشبیه به بزرگان و سران) گرد هم آمده بودند و نمایندگانی از هفت اقلیم جهان حضور داشتند.

نکته ادبی: انجم شکوه: شکوهی به مانند ستارگان، استعاره از تجمع بزرگان و اشراف.

بفرمود تا تیغ و لخت آورند دو خونریز را پیش تخت آورند

پادشاه دستور داد تا قاتلان دارا را که دستانشان به خون آلوده بود، دستگیر کرده و به حضور او در پیشگاه تخت بیاورند.

نکته ادبی: لخت: در اینجا به معنای کسانی که مرتکب قتل و خونریزی شده‌اند.

دو سرهنگ گردن برافراخته حمایل به گردن در انداخته

دو نفر که با گردن‌کشی و تکبر، خود را بالا گرفته بودند و نشان‌های نظامی (حمایل) به گردن انداخته بودند، آورده شدند.

نکته ادبی: گردن برافراشته: کنایه از تکبر و غرور.

به سرهنگی از خونشان گل کنند رسن حلقشان را حمایل کنند

دستور داد تا به جرم ریختن خون شاه، گردنشان را بزنند و ریسمانِ دار را همچون مدال افتخار (حمایل) بر گردن آن‌ها بیندازند.

نکته ادبی: حمایل: اینجا استعاره‌ای طنزآمیز از طناب دار است.

نخست آنچه از گنج زر گفته بود رسانید چندانکه پذرفته بود

ابتدا پادشاه آنچه را که به عنوان پاداش برای یافتن قاتلان وعده داده بود (طلا و گنج)، دقیقاً به همان میزان پرداخت کرد.

نکته ادبی: پذرفته: یعنی آنچه پذیرفته و متعهد شده بود.

چو نقد پذیرفته آورد پیش برون آمد از عهده عهد خویش

وقتی اسکندر پول وعده داده شده را پرداخت کرد، به عهد خود عمل نمود و بهانه‌ای برای کسی باقی نگذاشت.

نکته ادبی: عهده عهد: تکرار و جناس برای تأکید بر وفای به عهد.

بفرمود تا خوار کردندشان رسن کرده بر دار کردندشان

سپس دستور داد تا آن قاتلان را خوار و ذلیل کنند و با طناب بر دار بیاویزند.

نکته ادبی: خوار کردن: تحقیر کردن و بی‌ارزش دانستن.

منادی برآمد به گرد سیاه که این است پاداش خونریز شاه

سپس در سراسر آن مکان، جارچی (منادی) اعلام کرد که این سزای کسی است که خون پادشاه را می‌ریزد.

نکته ادبی: گرد سیاه: کنایه از فضای عمومی یا میدان شهر.

کسی کین ستم خیزد از نام او بدین روز باشد سرانجام او

هر کس که دستش به چنین ستم بزرگی آلوده شود، سرانجام کارش همین خواهد بود و به این روز دچار می‌شود.

نکته ادبی: ستم خیزد: به معنای وقوع ستم و خیانت.

نبخشود هرگز خداوند هش بر آن بنده کوشد خداوند کش

خداوندِ عاقل هرگز به کسی که پادشاه‌کشی می‌کند (خداوندکُش)، رحم نخواهد کرد و او را نمی‌بخشد.

نکته ادبی: خداوند هش: صاحب عقل و درایت.

نظاره کنان شهری و لشگری بر انصاف و آزرم اسکندری

مردم شهر و سپاهیان با دیدن این عدالت و دادگری اسکندر، به تماشای این رفتار منصفانه ایستادند.

نکته ادبی: آزرم: حیا، شرم و در اینجا به معنای رعایت انصاف و حرمت است.

بر آن رسم و راه آفرین خوان شدند جهان جوی را بنده فرمان شدند

مردم به این روش و منش پادشاه آفرین گفتند و مشتاقانه به اطاعت از فرمان او گردن نهادند.

نکته ادبی: جهان جوی: کسی که در پی تسخیر جهان است، لقبی برای پادشاهان فاتح.

نشسته جهان جوی با بخردان از آن دایره دور چشم بدان

اسکندر با دانایان و خردمندان نشست و از آن دایره درباریان، چشمان بداندیشان و حسودان را دور کرد.

نکته ادبی: دایره دور: استعاره از جمع درباریان و بزرگان.

دو رویه سماطین آراسته نشینندگان جمله برخاسته

دو ردیف از درباریان و سربازان (سماطین) با نظم و ترتیب نشسته‌اند و همه در حضور شاه برخاسته‌اند و آماده خدمت‌اند.

نکته ادبی: سماطین: دو صف یا دو ردیف از افراد در مجلس.

کمر بستگان با کمرهای چست کمر در کمر گفتی از حلقه رست

کسانی که کمر خدمت بسته‌اند، با چنان نظم و استواری ایستاده‌اند که گویی این صفِ کمرها، زنجیره‌ای به هم پیوسته است.

نکته ادبی: کمر بستن: کنایه از آماده خدمت بودن و کمر همت بستن.

سیاست گره بسته بر دست و پای ز هر پیکری مانده نقشی بجای

سیاست و نظم چنان بر دست و پای افراد حاکم است که گویی هر کس همانند یک نقشِ ثابت بر دیوار، بی‌حرکت مانده است.

نکته ادبی: سیاست: در اینجا به معنای نظم و هیبتِ حکومت است.

چو دیواری از صورت آراسته جسد مانده و روح برخاسته

صحنه چنان ساکت و منضبط است که گویی دیواری از نقاشی‌های بی‌جان است؛ جسمی باقی مانده اما روح و حرکتی در آن‌ها دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: جسد مانده و روح برخاسته: مبالغه برای نشان دادن سکوت و انضباط شدید دربار.

سکندر جهاندار دارا شکن برافروخت چون شمع از آن انجمن

اسکندر، پادشاهی که دارا را شکست داده بود، در میان آن جمع همچون شمعی درخشان می‌درخشید.

نکته ادبی: دارا شکن: کسی که دارا را شکست داد.

پس آنگاه با هر گرانمایه ای سخن گفت بر قدر هر پایه ای

سپس با هر یک از بزرگان، متناسب با مقام و ارزش وجودی‌شان به گفتگو پرداخت.

نکته ادبی: گرانمایه: ارزشمند، بزرگ‌زاده.

نوا زادهٔ زنگه را باز جست طلب کرد و زنگار از آیینه شست

سپس به دنبال پیرمرد خردمندی (که نامش زنگه بود) گشت و خواست تا با بهره‌گیری از خرد او، زنگار غفلت را از آینه جانش بزداید.

نکته ادبی: زنگار از آیینه شستن: کنایه از شفاف کردن حقیقت و دست یافتن به واقعیت.

بپرسید کای پیر سال آزمای فکنده سرت سایه بر پشت پای

از او پرسید: ای پیر باتجربه که از فرط پیری سرت به سمت پایین خم شده و سایه‌ات بر پاشنه پایت افتاده است.

نکته ادبی: پشت پای: استعاره از کهولت سن و خمیدگی قامت.

بسی سال ها در جهان زیستی ز کار جهان بی خبر نیستی

بسیار سال‌ها در این جهان زندگی کرده‌ای و اکنون دیگر از زیر و بم کار دنیا بی خبر نیستی.

نکته ادبی: سال آزمای: کسی که عمرش را با تجربه کردن آزموده است.

چو دیدی که دارا جفاپیشه گشت گناهی نه با من بد اندیشه گشت

چون دیدی که دارا به ستمگری روی آورده است (و در حالی که هیچ گناهی از طرف من به او نرسیده بود)، چرا در برابر رفتارهای بد او سکوت کردی؟

نکته ادبی: بد اندیشه: کسی که فکر پلید در سر دارد.

از آن جا که راز جهان داشتی نصیحت چرا زو نهان داشتی

از آنجایی که تو اسرار جهان را می‌دانستی، چرا نصیحت کردن و خیرخواهی را از او پنهان کردی؟

نکته ادبی: راز جهان: تجربیات و حکمت‌های نهفته در گردش ایام.

چو آرد کسی را جوانی به جوش گنه پیر دارد که ماند خموش

وقتی جوانیِ کسی باعث می‌شود که از روی نادانی و جوش و خروش دست به کارهای اشتباه بزند، گناهش بر گردنِ پیران است که در برابر او خاموش می‌مانند.

نکته ادبی: جوانی به جوش: کنایه از هیجان و ناپختگی دوران جوانی.

نیوشنده از گرمی شاه روم به روغن زبانی برافروخت موم

آن پیر شنونده که از محبت و گرمای سخن پادشاهِ روم (اسکندر) دلگرم شده بود، با زبان چرب و نرم خود شروع به پاسخگویی کرد.

نکته ادبی: روغن زبانی: کنایه از سخن گفتن با ملاطفت و نرمی.

کمانی برآراست از پشت گوژ پی و استخوان گشته هم رنگ توز

آن پیرمرد که پشتش از کهولت خمیده بود و پوستش مانند گیاه توزا (درخت جنگلی) خشک و استخوانی شده بود، برای سخن گفتن آماده شد.

نکته ادبی: توز: درختی با پوست سفید و خشک که به خشکی پوست پیران تشبیه شده است.

سلاح سخن بست و ترکش گشاد ز جعبه کمان تیر آرش گشاد

او ابزار سخن‌وری را مهیا کرد و تیرهای کلامش را از جعبه دانش و تجربه‌اش بیرون کشید تا ماهرانه سخن بگوید.

نکته ادبی: تیر آرش: استعاره از سخنانی پرنفوذ و قاطع.

نخستین ثنای جهاندار گفت که بادا جهاندار با کام جفت

ابتدا پادشاه جهان (اسکندر) را ستایش کرد و دعا کرد که همیشه به مراد دلش برسد.

نکته ادبی: جهاندار: کسی که صاحب جهان است (در اینجا اسکندر).

انوشه منش باد دارای دهر ز نوشین جهان باد بسیار بهر

گفت: عمر دارا (و پادشاهان) همیشه به نیکی باد و از این جهان پر از لذت، بهره‌مند باشند.

نکته ادبی: انوشه منش: به معنای جاویدان و پایدار.

سرسبزش از شادی افراخته سر خصم در پایش انداخته

همیشه شاد و پیروز باشی و دشمنانت را به زیر پا افکنی.

نکته ادبی: خصم: دشمن.

بسی پند گفت این جهان دیده پیر نشد در دل کینه ور جای گیر

آن پیر جهان‌دیده پندهای بسیاری گفت، اما افسوس که در دلِ کینه‌توزِ دارا جای نگرفت و اثری نکرد.

نکته ادبی: جهان دیده: کسی که دنیا را دیده و تجربه کسب کرده است.

بسی شمع روشن که دودی نداشت نمودم به دارا و سودی نداشت

حقیقت‌های روشن بسیاری را مانند شمع به دارا نشان دادم، اما چون او حقیقت را نمی‌پذیرفت، این پندها هیچ سودی برایش نداشت.

نکته ادبی: شمعی که دودی نداشت: استعاره از سخن پاک و حقیقت خالص.

چو بخش سکندر بود تخت و جام ز دارا چه آید بجز کار خام

وقتی تقدیر، تخت و جام پادشاهی را به اسکندر بخشیده است، از دارا چه چیزی جز کارهای خام و اشتباهات کودکانه برمی‌آید؟

نکته ادبی: کار خام: کنایه از رفتارهای نسنجیده و ناپخته.

چو گردون کند گردنی را بلند به گردن فرازان در آرد کمند

هرگاه روزگار کسی را بیش از حد بلندمرتبه کند، نهایتاً همان روزگار، کمندِ سرنوشت را به گردنِ گردن‌کشان می‌اندازد و آن‌ها را به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: گردن بلند کردن: استعاره از تکبر و غرور.

به هندوستان پیری از خر فتاد پدر مرده ای را به چین گاو زاد

اتفاقات عجیب در جهان رخ می‌دهد؛ گاهی پیری در جایی از دست می‌دهد و فرد دیگری در سرزمینی دور از این اتفاق سود می‌برد (اشاره به دگرگونی احوال).

نکته ادبی: پیری از خر افتادن: کنایه از شکست خوردن یا دچار مصیبت شدن.

کجا گردد از سیل جوئی خراب بجوی دگر کس در افزاید آب

هرگاه جوی آبی (پادشاهی) با سیلاب ویران شود، آب آن به جوی دیگری می‌ریزد و باعث آبادانی آن می‌شود (جابجایی قدرت).

نکته ادبی: سیل جوئی خراب: استعاره از ویرانی یک حکومت.

ترا پای دولت فرو شد به گنج ز بی دولتیهای دشمن مرنج

اکنون که دولت و ثروت به تو رو کرده است، از بداقبالی‌ها و دشمنی‌های دشمنانت ناراحت و نگران مباش.

نکته ادبی: پای دولت: استعاره از جایگاه و مقام سلطنت.

جوانی و شاهی و آزاده ای همان به که با رود و با باده ای

حالا که جوان هستی و پادشاهی و آزادگی داری، بهتر است که با موسیقی و خوش‌گذرانی زندگی را بگذرانی.

نکته ادبی: رود: ساز و موسیقی.

به کام از جوانی توانی رسید چو پیری رسد گوشه باید گزید

در جوانی می‌توانی به تمام آرزوهایت برسی، اما وقتی پیری فرا رسید، باید گوشه‌نشینی و انزوا اختیار کنی.

نکته ادبی: گوشه گزیدن: کنایه از دوری از دنیا و انزوا.

به پیرایه سر گنبد لاجورد به ضحاک و جمشید بین تا چه کرد

به سرنوشتِ پادشاهانِ کهن در زیر این آسمانِ کبود نگاه کن که روزگار چه بر سر ضحاک و جمشید آورد (همه نابود شدند).

نکته ادبی: ضحاک و جمشید: نماد قدرت‌های کهن که نهایتاً زوال یافتند.

جهان پادشا چون شود دیر سال پرستنده را زو بگیرد ملال

وقتی پادشاهی عمری طولانی در سلطنت سپری کند، اطرافیان و خدمتکارانش از او خسته و دلزده می‌شوند.

نکته ادبی: ملال: دلتنگی، خستگی روحی.

دگر کاگهی دارد از مغز و پوست شناسد بد از نیک و دشمن ز دوست

اما پادشاهی که از حقایق جهان آگاه است و قدرت تشخیصِ نیک از بد و دوست از دشمن را دارد (مورد پسند است).

نکته ادبی: مغز و پوست: کنایه از باطن و ظاهر مسائل.

ازو در دل هر کس آید هراس چو بینند کو هست مردم شناس

و وقتی مردم ببینند که پادشاهشان مردم‌شناس و داناست، در دل همه نسبت به او هیبت و احترامی می‌آید.

نکته ادبی: مردم شناس: کسی که باطن افراد را می‌شناسد.

به افکندش چاره سازی کنند وزو دعوی بی نیازی کنند

دیگران علیه او توطئه می‌کنند تا او را از قدرت برکنار کنند و خودشان ادعای استقلال و بی‌نیازی کنند.

نکته ادبی: افکندن در اینجا به معنای سرنگون کردن و به زیر کشیدن است.

نویرا به شاهی برآرند کوس که بر وی توانند کردن فسوس

آن‌ها کسی را به پادشاهی می‌گمارند که ناتوان و ضعیف باشد تا بتوانند به راحتی او را به بازی بگیرند و مسخره کنند.

نکته ادبی: فسوس در اینجا به معنای ریشخند و استهزا است.

از این روی کیخسرو و کیقباد به پیری ز شاهی نکردن یاد

به همین دلیل بود که بزرگانی چون کیخسرو و کیقباد، در زمان پیری به دنبال حفظ پادشاهی نرفتند.

نکته ادبی: کیخسرو و کیقباد از اسامی خاص و پادشاهان اساطیری ایران هستند.

جهان بر دگر شاه بگذاشتند ره کوه البرز برداشتند

آن‌ها پادشاهی را برای دیگران گذاشتند و راهی کوه البرز (کوهستان تنهایی و انزوا) شدند.

نکته ادبی: البرز در ادبیات حماسی نماد جایگاه عزلت و دوری از هیاهوی جهان است.

به پوشیدن و خوردن نیک بهر شدند ایمن از خوردن تیغ و زهر

آن‌ها با خوردن و پوشیدنِ ساده و به‌اندازه، از خطراتِ تیغ دشمن و سمِ حسودان در امان ماندند.

نکته ادبی: نیک‌بهر به معنای داشتنِ سهمی خوب و مناسب است.

چو شه دید کان یادگار کیان خبر دارد از کار سود و زیان

وقتی شاه دید که این پیرمرد، میراث‌دارِ دانش پادشاهان کهن است و به همه امور آگاه است،

نکته ادبی: یادگار کیان اشاره به کسی است که دانش و تجربه پادشاهان گذشته را دارد.

به نیک و بد کارزارش رهست نبرد آزمایست و کار آگهست

و در پیچ‌وخم‌های جنگ تجربه دارد و با مسائل نظامی کاملاً آشناست،

نکته ادبی: نبردآزمای صفت فاعلی مرکب به معنای کسی است که در جنگ آزموده شده است.

بپرسید کان چیست در کارزار که از بهر پیروزی آید به کار

از او پرسید که مهم‌ترین عامل برای پیروزی در میدان جنگ چیست؟

نکته ادبی: کارزار به معنای نبرد و میدان جنگ است.

سپه را چه تدبیر دارد بجای چه سختی کند مرد را سست پای

چه تدبیری باید برای سپاه اندیشید و چه سختی‌ای باعث می‌شود که مردانِ جنگی از پا درآیند؟

نکته ادبی: سست‌پای شدن کنایه از ترسیدن و ناامیدی و فرار کردن است.

نبردآزمای جهان دیده گفت که پیروزی آن پهلوان راست جفت

آن پیرِ جنگ‌آزموده پاسخ داد: پیروزی همیشه همراهِ پهلوان و سرداری است که...

نکته ادبی: جفت بودن کنایه از همراه بودن و قرین بودن است.

که در لشکر چون تو شاهی بود بفر تو یک تن سپاهی بود

اگر در سپاه، شاهی مثل تو باشد که با فر و شکوه خود، گویی خودِ لشکر است (و به تنهایی به اندازه یک ارتش ارزش دارد).

نکته ادبی: بفر در اینجا به معنای با شکوه و فر و بزرگی است.

چو فرمان چنین است کین خاک سست ز بهر تو سدی برآرد درست

وقتی دستور چنین باشد که این سرزمینِ سست (دشمن)، در برابر تو سدی محکم بسازد.

نکته ادبی: خاک سست کنایه از دشمنی است که بنیان محکمی ندارد.

شنیدم ز جنگ آزمایان پیش که از زور تن زهرهٔ مرد بیش

از جنگجویان پیشین شنیده‌ام که اراده و شجاعتِ درونی مرد، از زورِ بازویش مهم‌تر است.

نکته ادبی: زهره به معنای جرات و شهامت است.

دلیریست هنجار لشگر کشی سرافکندگی نیست در سرکشی

جنگاوری و شجاعت، آیینِ اصلیِ لشکرکشی است و سرکشی و نافرمانی باعثِ خواری و شکست می‌شود.

نکته ادبی: هنجار به معنای راه و رسم و آیین است.

به هنگام لشکر بر آراستن ز لشگر نباید مدد خواستن

هنگامی که می‌خواهی سپاه را برای جنگ آماده کنی، نباید به نیروی کمکیِ خارجی متکی باشی (باید به خودت متکی باشی).

نکته ادبی: مدد خواستن کنایه از تکیه بر غیر برای پیروزی است.

صبوری ز خودخواه و فتح از خدای که لشگر بدین هر دو ماند بجای

صبوری باید از خودِ فرمانده باشد و پیروزی از سوی خدا، زیرا سپاه با این دو ویژگی پایدار می‌ماند.

نکته ادبی: خودخواه در اینجا به معنای کسی که به فکر خویشتن و مدیریت خویش است، نه لزوماً خودپرستی.

چو پیروز باشی مشو در ستیز مکن بسته بر خصم راه گریز

هنگامی که پیروز شدی، نباید بیش از حد ستیز کنی و راه فرار را بر دشمنِ شکست‌خورده ببندی.

نکته ادبی: راه گریز بستن کنایه از به ستوه آوردن دشمن و مجبور کردن او به جنگِ انتحاری است.

گه ناامیدی بجان باز کوش که مردانه را کس نمالید گوش

در زمان ناامیدی با تمام وجود بجنگ، چرا که هیچ‌کس مردانِ شجاع و مبارز را سرزنش نمی‌کند.

نکته ادبی: گوش مالیدن کنایه از تنبیه و تحقیر است.

ز فالی که بر فتح یابی نخست دلی باید از ترس دشمن درست

از همان نشانه‌های اولیه که نوید پیروزی می‌دهد، باید دلی محکم و به‌دور از ترس در برابر دشمن داشته باشی.

نکته ادبی: فال در اینجا به معنای نشانه و طلیعه پیروزی است.

چنین گفت رستم فرامرز را که مشکن دل و بشکن البرز را

رستم به فرامرز گفت: دلِ کسی را مشکن، اما در عوض سدهای سخت (مثل البرز) را در هم بشکن.

نکته ادبی: ایهام در واژه البرز؛ هم کوه معروف و هم کنایه از موانع دشوار.

همین گفت با بهمن اسفندیار که گر نشکنی بشکنی کارزار

اسفندیار هم به بهمن گفت: اگر دلِ کسی را نشکنی، در کارزار شکست نخواهی خورد.

نکته ادبی: شکستن دل کنایه از ظلم کردن به دیگران است.

شکستی کزو خون به خارا رسید هم از دل شکستن به دارا رسید

شکست و جراحتی که باعث جاری شدن خون بر سنگ شود، در واقع از شکستنِ دلِ دیگران ناشی شده و به دارا رسید.

نکته ادبی: دارا اشاره به داریوش سوم است.

شکسته دل آمد به میدان فراز ولی کبک بشکست با جره باز

دل‌شکسته‌ای به میدان آمد و با اینکه ضعیف بود، ولی بازِ شکاری (نماد قدرت) را شکست داد.

نکته ادبی: جره‌باز نوعی باز شکاری قوی است.

چو در دولتش دل فروزی نبود ز کار تو جز خاک روزی نبود

وقتی در بخت و اقبالِ تو دلی روشن (دلی پاک و متکی بر نیکی) نباشد، روزیِ تو چیزی جز خاک (مرگ و شکست) نخواهد بود.

نکته ادبی: خاک روزی بودن کنایه از مرگ و فنا است.

دگر باره کردش سکندر سوال که ای مهربان پیر دیرینه سال

اسکندر دوباره از آن پیرِ دانا پرسید که ای پیرمردِ سالخورده و مهربان،

نکته ادبی: دیرینه سال صفتی برای اشاره به پیری و خردمندی است.

شنیدم که رستم سوار دلیر به تنها تکاپوی کردی چو شیر

شنیده‌ام که رستم، آن سوارِ شجاع، به تنهایی مانند یک شیر به سپاه دشمن حمله می‌کرد.

نکته ادبی: تکاپو در اینجا به معنای تاختن و حمله کردن است.

کجا او به تنها زدی بر سپاه گریز اوفتادی دران رزمگاه

چگونه ممکن است او به تنهایی به سپاهی حمله کند و آن‌ها را به فرار وادارد؟

نکته ادبی: رزمگاه به معنای میدان جنگ است.

غریب آیدم کز یکی تیغ تیز چگونه رسد لشگری را گریز

برایم عجیب است که چگونه یک تیغ تیز می‌تواند باعث فرارِ یک سپاهِ کامل شود.

نکته ادبی: غریب آمدن به معنای شگفت‌انگیز بودن است.

به پاسخ چنین گفت پیر کهن که گردنده باشد زبان در سخن

پیرِ کهن در پاسخ گفت: زبانِ مردم در گفتنِ حکایت‌ها همیشه در چرخش و مبالغه است.

نکته ادبی: گردنده بودن زبان کنایه از شایعه‌سازی و روایت‌های گوناگون است.

چنان بود پرخاش رستم درست که لشگر کشان را فکندی نخست

نبردِ رستم این‌گونه بود که او فرماندهان و بزرگانِ سپاه دشمن را در همان ابتدا از پای درمی‌آورد.

نکته ادبی: پرخاش در اینجا به معنای نبرد و جنگ‌آوری است.

چو لشگر کش افتاده گشتی به تیغ گرفتندی از بیم لشگر گریغ

وقتی فرماندهانِ سپاه با شمشیر کشته می‌شدند، بقیه سپاه از ترس فرار می‌کردند.

نکته ادبی: گریغ در اینجا به معنای فرار است.

کسی کو به تنها سپاهی شکست بدین چاره شد بر عدو چیره دست

کسی که به تنهایی سپاهی را شکست داد، با این ترفند (کشتن فرمانده) بر دشمن چیره شد.

نکته ادبی: چیره دست بودن کنایه از تسلط و پیروزی است.

وگرنه نگنجد که در کارزار گریزد یکی لشگر از یک سوار

وگرنه منطقی نیست که یک لشکرِ کامل، تنها از ترسِ یک سوار فرار کند.

نکته ادبی: نگنجد در اینجا به معنای غیرمنطقی بودن و غیرقابل باور بودن است.

دگر باره گفتش به من گوی راز که بازوی بهمن چرا شد دراز

اسکندر دوباره پرسید: برایم رازِ این را بگو که چرا بازوی بهمن (قدرت او) دراز شد (قدرتمند شد)؟

نکته ادبی: بازو دراز شدن کنایه از افزایش قدرت و اقتدار است.

چرا کشت بهمن فرامرز را به خون غرقه کرد آن بر و برز را

چرا بهمن، فرامرز را کشت و آن پهلوانِ والا مقام را به خون آغشته کرد؟

نکته ادبی: بر و برز کنایه از قد و قامت و بزرگی و شکوه است.

چرا موبدانش ندادند پند کزان خاندان دور دارد گزند

چرا موبدان و دانایان او را نصیحت نکردند تا از آسیب رسیدن به آن خاندان جلوگیری شود؟

نکته ادبی: گزند به معنای آسیب و زیان است.

چنین داد پاسخ جهان دیده مرد که بهمن بدان اژدهائی که کرد

آن مردِ جهان‌دیده پاسخ داد: بهمن با آن اژدهایی که در وجودش بود (خویِ بد و طمع)،

نکته ادبی: اژدها در اینجا نماد خویِ بد، طمع و نفسِ سرکش است.

سرانجام کاشفته شد راه او دم اژدها شد وطنگاه او

سرانجام که راهش آشفته شد، وجودِ آن اژدها (خوی بد) پناهگاه و خویِ او شد.

نکته ادبی: دم اژدها کنایه از پایان کار و هلاکت است.

چو زد دهره بر پهلوانی درخت شد از خانهٔ دولتش تاج و تخت

وقتی تیشه به ریشهٔ پهلوانی زد، تخت و تاجش از دست رفت.

نکته ادبی: دهره ابزاری برای بریدن است که اینجا استعاره از نابودی است.

که دیدی که او پای در خون فشرد کزان خون سرانجام کیفر نبرد

چه کسی دیده است که کسی خون بی‌گناهی را بریزد و سرانجام تقاصِ آن را پس ندهد؟

نکته ادبی: کیفر به معنای مجازات الهی و تاوانِ عمل است.

سکندر بلرزید ازان یاد کرد چو برگ خزان لرزد از باد سرد

اسکندر از این یادآوری به لرزه افتاد، مانند برگِ خزانی که از بادِ سرد می‌لرزد.

نکته ادبی: تشبیه برای نشان دادن شدت ترس و اضطراب.

ز خون خوار دارا هراسنده گشت که آسان نشاید برین پل گذشت

از خون‌خواریِ دارا ترسید و فهمید که گذشتن از این پل (راهِ عدالت و قضاوت) آسان نیست.

نکته ادبی: پل در اینجا استعاره از مسیرِ پرخطرِ زندگی و عدالت است.

دگر باره درخواست کان هوشمند در درج گوهر گشاید ز بند

دوباره درخواست کرد که آن مردِ هوشمند، گنجینهٔ دانش و حکمت را بگشاید.

نکته ادبی: درج گوهر کنایه از صندوقچه اسرار و حکمت است.

فرو گوید از گردش روزگار جهان جوی را آنچه آید بکار

و از چرخشِ روزگار برای کسی که طالبِ دنیاست، حقایق را بگوید.

نکته ادبی: جهان‌جوی به معنای کسی است که به دنبالِ لذت‌ها و قدرت دنیاست.

پس از آفرین پیر بیدار بخت چنین گفت با صاحب تاج و تخت

پس از دعا و آفرین به آن پیرِ خوش‌بخت، این‌گونه با پادشاه سخن گفت:

نکته ادبی: پیر بیدار بخت کنایه از کسی است که در پیری به حقیقت رسیده و عاقبت‌به‌خیر است.

که ملک جهان گرچه فرخ بتست مزن دست سخت اندرین شاخ سست

اگرچه پادشاهیِ دنیا برای تو خجسته است، اما به این شاخه‌ (قدرت و دنیا) تکیه نکن.

نکته ادبی: شاخ سست کنایه از ناپایداری دنیا و قدرت است.

ز تاریخ نو تا به عهد کهن که ماند که با ما بگوید سخن

از تاریخِ نو تا عهدِ باستان، چه کسی مانده است که بتواند با ما حرف بزند (همه مرده‌اند).

نکته ادبی: سخن گفتن کنایه از زنده بودن و حضور داشتن است.

کجا رستم و زال و سیمرغ و سام فریدون فرهنگ و جمشید جام

رستم و زال و سیمرغ و سام و فریدون و جمشید کجا هستند؟

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌های کهن که نمادهای قدرت و جاودانگی در تصورات بودند.

زمین خورد و تا خوردشان دیر نیست هنوزش ز خوردن شکم سیر نیست

زمین آن‌ها را خورد و هنوز هم شکمش از خوردنِ آن‌ها سیر نشده است.

نکته ادبی: زمین خوردن کنایه از مرگ و دفن شدن است.

گذشتند و ما نیز هم بگذریم که چون مهره هم عقد یکدیگریم

آن‌ها گذشتند و ما هم می‌گذریم، چرا که همه ما همچون دانه‌های تسبیح به هم متصلیم (و سرنوشتِ همگی یکی است).

نکته ادبی: مهره و عقد کنایه از پیوستگی سرنوشت انسان‌ها است.

مزن پنج نوبت درین چار طاق که بی ششدره نیست این نه رواق

در این دنیای ناپایدار به غرور و کبکبه مشغول مباش، زیرا زندگی همانند بازی نرد، همواره با احتمال شکست و بن‌بست روبه‌روست.

نکته ادبی: پنج نوبت: اشاره به پنج‌بار کوبیدن طبل در دربار پادشاهان که نشان قدرت است؛ شش‌دره: اصطلاحی در بازی نرد که حریف راهی برای حرکت ندارد.

جهان چون تو داری جهاندار باش چو خفتند خصمان تو بیدار باش

تا زمانی که بر جهان فرمانروایی می‌کنی، حاکمی مقتدر باش و هنگام خوابِ دشمنان نیز، هشیار و مراقب باش.

نکته ادبی: جهاندار: صفت فاعلی برای پادشاه؛ خصمان: جمع خصم به معنای دشمنان.

سر از عالم ترسگاری برار بترس از کسی کونشد ترسگار

از قیدِ دنیای فریبنده رهایی یاب و سر از آن بیرون بیاور؛ از کسی بترس که خود از خدا نمی‌ترسد.

نکته ادبی: ترسگاری: به معنای تقوا و ترس از خداوند.

رها کن رهی کان زیان آورد ره بد خلل در گمان آورد

آن راهی را که موجب زیان می‌شود ترک کن، چرا که راه نادرست، شک و تردید را در ذهن انسان پدید می‌آورد.

نکته ادبی: ره بد: منظور مسیر کج‌روی و بیداد است.

کرا باشگونه بود پیرهن به حاجت بود بازگشتن به تن

اگر کسی در این دنیا دچار بدبختی و واژگونیِ احوال شد، برای رفع نیاز، دوباره باید به سوی خداوند بازگردد.

نکته ادبی: باشگونه بودن پیرهن: کنایه از واژگونیِ بخت و اقبال.

تو زان ره که شد باژگونه نورد بخواه از خدا حاجت و باز گرد

تو نیز از همان راهی که به گمراهی کشیده شده است، بازگرد و حاجت خود را از خداوند طلب کن.

نکته ادبی: باژگونه نورد: کسی که مسیر نادرست را پیموده است.

چه بندی دل خود در آن ملک و مال که هستش کمی رنج و بیشی و بال

چرا دل خود را به ثروت و ملکی می‌بندی که رنج‌هایش بسیار و دستاوردهای آن ناچیز و آسیب‌زاست؟

نکته ادبی: بال: در اینجا به معنای وبال و سنگینی و بلا است.

به دانش ترا رهنمون کرده اند که مال ترا حکم خون کرده اند

خرد و دانش تو را به راه درست هدایت کرده است، اما فرمان و حکمِ پول، برای تو مانند خون‌ریزی و فتنه است.

نکته ادبی: حکم خون کردن مال: کنایه از اینکه ثروت‌اندوزی باعث جنگ و خون‌ریزی می‌شود.

برنجد گلوئی که بی خون بود خفه گردد از خونش افزون بود

کسی که از ثروتِ حرام ارتزاق کند، گلویش دچار آسیب می‌شود و اگر ثروتش بیش از حد باشد، هلاک می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به خفگی و تنگیِ نفس ناشی از حرص و مال‌اندوزی.

هران مال کاید درین دستگاه بران خفته دان تند ماری سیاه

هر مالی که در این دنیا به دست می‌آوری، بدان که مانند ماری سیاه و خطرناک بر گنجِ آن خوابیده است.

نکته ادبی: تمثیل مار و گنج: استعاره‌ای از خطرناک بودن ثروت‌اندوزی.

ستودان این طاق آراسته ستونی تهی دارد از خواسته

این دنیا که همچون طاقی زیبا آراسته شده، در واقع ستونی از ارزش‌های واقعی ندارد و پوچ است.

نکته ادبی: خواسته: در زبان کهن به معنای مال و دارایی است.

چو در طاق این صفه خواهیم خفت چه باید شدن با سیه مار جفت

وقتی قرار است در این طاقِ ناپایدار آرام بگیریم، چرا باید عمر خود را صرفِ همنشینی با ماری سیاه (ثروت) کنیم؟

نکته ادبی: صفه: طاق یا ایوان؛ اشاره به کوتاه بودن عمر.

دل از بند بیهوده آزاد کن ستمگر نه ای داد کن داد کن

قلبت را از بندهای بیهوده دنیوی آزاد کن؛ اگر ستمگر نیستی، اکنون زمان آن است که عدالت را اجرا کنی.

نکته ادبی: داد: در اینجا به معنای عدالت است.

ز بیداد دارا به ار بگذری گر او بود دارا تو اسکندری

اگر از بیدادِ «دارا» گذر کنی، اگر او دارا بود، تو اسکندری؛ یعنی باید بهتر از او عمل کنی.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به تقابل اسکندر و دارا (داریوش).

ببین تا چه دید او ز کشت جهان تو نیز آن مکن تا نه بینی همان

ببین که پیشینیان از کشتار و ستم چه دیدند، تو نیز چنان نکن تا همان سرنوشت تلخ را تجربه نکنی.

نکته ادبی: کشت جهان: کنایه از عملکرد و محصولِ اعمال در دنیا.

چه کردی ببین تا جهان یافتی از آن کن که اقبال ازان یافتی

بنگر که چه کردی که به این جایگاه رسیدی؛ از همان راهِ نیکی کن تا اقبال و بخت همچنان با تو همراه باشد.

نکته ادبی: اقبال: بخت و یاریِ بخت.

شه از پاسخ پیر فرتوت سال گرفت آن سخن را مبارک به فال

شاه از پاسخ‌های آن پیر دانا، به فال نیک گرفت و آن را نشانه‌ای مبارک دانست.

نکته ادبی: پیر فرتوت: پیرمردی که بسیار سالخورده است.

ز خدمت کشی کرد و بنواختش بسی گنج زر پیشکش ساختش

پادشاه از او خدمت خواست و او را گرامی داشت و ثروت فراوانی به او بخشید.

نکته ادبی: نواختن: گرامی داشتن و مورد لطف قرار دادن.

بزرگان ایران ز فرهنگ او ترازو نهادند با سنگ او

بزرگان ایران، خرد و فرهنگ او را با معیارهای دقیق سنجیدند و ستودند.

نکته ادبی: ترازو نهادن با سنگ: کنایه از سنجشِ دقیقِ ارزش و اعتبار کسی.

شتابندگان از در بارگاه ستایش گرفتند بر بزم شاه

افرادِ شتابان در بارگاه، شروع به ستایشِ بزم و شکوه پادشاه کردند.

نکته ادبی: بزم شاه: محفلِ شاهانه.

کزین بارگه گر چراغی نشست فروزنده خورشیدی آمد به دست

از این درگاه، اگر چراغی خاموش شد، خورشیدی فروزان به دست آمد (پادشاه دانا جایگزین شد).

نکته ادبی: ایهام به جانشینی و درخششِ اندیشه.

ز ما گر شبی رفت روزی رسید گلی رفت و گلشن فروزی رسید

اگر روزی از ما گذشت، روزِ بهتری آمد؛ گلی پژمرد و گلستان‌آرای تازه‌ای پدیدار شد.

نکته ادبی: تشبیه گذر عمر به پژمردن گل.

جوی زر ز جوینده ای روی تافت فرو دید و زر جست و گنجینه یافت

هر کس که از تلاش دست کشید، بهره‌ای نبرد؛ اما آنکه جست‌وجو کرد، گنجِ دانش را یافت.

نکته ادبی: روی تافتن: روی برگرداندن و ناامید شدن.

ز دریا دلی شاه دریا شکوه نوازش بسی کرد با آن گروه

پادشاه که مانند دریا بخشنده و باصلابت بود، آن گروه را بسیار مورد لطف و نوازش قرار داد.

نکته ادبی: دریا شکوه: دارای عظمت و بخشندگیِ بی‌کران.

چو دیدند شه را رعیت نواز ز بیداد دارا گشایند راز

وقتی مردم دیدند پادشاه با رعیت مهربان است، رازِ ستم‌های دوران دارا را فاش کردند.

نکته ادبی: رعیت نواز: دلسوزِ مردم و زیردستان.

که تا دور او بود در گرم و سرد کس از پیشه خویشتن برنخورد

چرا که در دورانِ آن پادشاهِ پیشین، هیچ‌کس از دسترنجِ خود بهره‌ای نمی‌برد.

نکته ادبی: گرم و سرد: کنایه از سختی‌ها و آسانی‌های روزگار.

ز خلق آن چنان برد پیوند را که سگ وا نیابد خداوند را

ظلم چنان پیوند میان مردم را از بین برده بود که حتی سگ، صاحبش را نمی‌شناخت.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ ناامنی و هرج‌ومرج.

به نیکان درآویخته بدسگال کسی را امانت نه بر خون و مال

افرادِ بدطینت بر نیکان مسلط شده بودند و هیچ‌کس نسبت به جان و مال خود امنیت نداشت.

نکته ادبی: درآویختن: درگیر شدن و تسلط یافتن.

تظلم کنان رفته زین مرز و بوم مروت به یونان و مردی به روم

عدالت از این سرزمین رخت بربسته بود؛ مروت به یونان و مردانگی به روم گریخته بود.

نکته ادبی: کنایه از نبودِ صفت‌های انسانی در آن دیار.

کسی را که نزدیک او سنگ بود ز چندین سپاه آن دو سرهنگ بود

کسی که در نزد پادشاه صاحبِ سنگ (قدرت و وزن) بود، با وجودِ سپاهِ زیاد، دو فرمانده‌یِ نالایق بیش نبودند.

نکته ادبی: سرهنگ: فرمانده سپاه.

چو بد گوهران را قوی کرد دست جهان بین که چون گوهرش را شکست

وقتی پادشاه به انسان‌های پست و بدذات قدرت داد، ببین که چطور گوهر وجودِ خود را شکست و بی‌اعتبار شد.

نکته ادبی: بدگهران: افرادِ بی‌اصالت و پست.

سریر بزرگان به خردان سپرد ببین تا سرانجام چون گشت خرد

کرسیِ بزرگان را به افرادِ نادان سپرد؛ ببین که عاقبتِ کار چگونه به تباهی کشیده شد.

نکته ادبی: خردان: در اینجا به معنای افرادِ بی‌تجربه و کم‌خرد است.

نه بس داوری باشد آن سست رای که سختی رساند به خلق خدای

آن پادشاهِ سست‌رأی که به مردمِ خدا آسیب می‌رساند، حکمِ پادشاهی‌اش شایسته نبود.

نکته ادبی: سست‌رأی: کسی که اراده و اندیشه ضعیفی دارد.

گرانمایگان را درآرد شکست فرومایگان را کند چیره دست

او بزرگانِ جامعه را خوار کرد و افرادِ پست و بی‌مقدار را بر سر کار آورد.

نکته ادبی: فرومایگان: افرادِ بی‌ارزش و دون‌مایه.

نه خسرو شد آن کس که خس پرورست خسی دیگر و خسروی دیگرست

کسی که افرادِ بی‌ارزش (خس) را پرورش می‌دهد، پادشاه (خسرو) نیست؛ خَس‌پروری با خسروی متفاوت است.

نکته ادبی: جناس میان «خس» (خاشاک/پست) و «خسرو» (پادشاه).

نمانده درین ملک بخشایشی نه در شهر و در شهری آسایشی

در آن دوران، نه بخشش و محبتی در کشور باقی مانده بود و نه آرامشی در شهر و دیار دیده می‌شد.

نکته ادبی: بخشایش: لطف و رحمت.

خراشیده از کینه ها سینه ها شده عصمت از قفل گنجینه ها

سینه‌ها از کینه لبریز بود و امنیت و پاکی از خانه‌ها و گنجینه‌ها رخت بربسته بود.

نکته ادبی: خراییده: خراشیده و آزرده؛ عصمت: در اینجا به معنای امنیت و حفاظت.

خرابی درآمد بهر پیشه ای بتر زین کجا باشد اندیشه ای

هر پیشه و شغلی دچار نابودی شد؛ چه اندیشه‌ای بدتر از این برای یک مملکت وجود دارد؟

نکته ادبی: پیشه‌وری: شغل و صنعت.

که پیشه ور از پیشه بگریختست به کار دگر کس درآویختست

که متخصص و پیشه‌ور از کارِ خود فرار کرد و به شغلِ غیرتخصصیِ دیگری روی آورد.

نکته ادبی: درآویختن: درگیر شدن با کاری که در آن مهارت ندارد.

بیابانیان پهلوانی کنند ملک زادگان دشتبانی کنند

مردمِ بیابانی به کارهای پهلوانی روی آوردند و اشراف‌زادگان به کشاورزی و دشتبانی پرداختند.

نکته ادبی: اشاره به جابه‌جایی ناهنجارِ مشاغل.

کشاورز شغل سپه ساز کرد سپاهی کشاورزی آغاز کرد

کشاورزِ متخصص، کارِ نظامی آغاز کرد و سپاهیِ جنگجو، شغل کشاورزی پیش گرفت.

نکته ادبی: نشان‌دهنده هرج‌ومرجِ شغلی.

جهان را نماند عمارت بسی چو از شغل خود بگذرد هر کسی

وقتی هر کسی شغلِ اصلی خود را رها کند، آبادی و عمرانِ کشور به‌زودی از بین می‌رود.

نکته ادبی: عمارت: آبادی و آبادانی.

اگر پیش ازین دادگر خفته بود همان اختر گیتی آشفته بود

اگر پیش از این، پادشاهِ دادگر غفلت کرده بود، بختِ گیتی همان‌گونه آشفته و درهم‌ریخته بود.

نکته ادبی: اختر: بخت و ستاره اقبال.

کنون دادگر هست فیروزمند ازینگونه بیداد تا چند چند

اکنون که پادشاهِ دادگر و پیروزمند بر سر کار است، این وضعیتِ بیدادگری تا کی باید ادامه یابد؟

نکته ادبی: دادگر: عادل.

هراسنده شد زین سخن شهریار منادی برانگیختن در هر دیار

پادشاه از شنیدنِ این سخنانِ تکان‌دهنده هراسان شد و دستور داد در تمام شهرها جار بزنند.

نکته ادبی: منادی: کسی که پیام شاه را در شهر فریاد می‌زند.

که هر پیشه ور پیشه خود کند جز این گرچه نیکی کند بد کند

که هر کس باید به شغل و پیشه اصلی خود بازگردد؛ هر کارِ دیگری، حتی اگر ظاهرش نیکو باشد، در واقع نادرست است.

نکته ادبی: پیشه‌ور: صاحبِ فن و حرفه.

کشاورز بر گاو بندد لباد ز گاو آهن و گاو جوید مراد

کشاورز باید به کارِ خود و پرورش گاو مشغول شود و تنها از راهِ کشاورزی به مقصود برسد.

نکته ادبی: گاو آهن: ابزارِ شخم‌زنی.

سپاهی به آیین خود ره برد همان شهری از شغل خود نگذرد

سپاهی نیز باید به وظیفه رزمی خود عمل کند؛ هیچ‌کس نباید از شغلِ اصلی‌اش پا فراتر بگذارد.

نکته ادبی: ره بردن: مسیرِ وظیفه خود را طی کردن.

نگیرد کسی جز پی کار خویش همان پیشه اصلی آرد به پیش

هیچ‌کس نباید کاری جز حرفه‌ی خودش انجام دهد و همه باید به کارِ نخستینِ خود بازگردند.

نکته ادبی: پیشه‌ی اصلی: تخصصِ واقعی.

ز پیشه گریزنده را باز جست بدان پیشه دادش که بود از نخست

پادشاه کسانی را که از شغلِ خود گریزان بودند جست‌وجو کرد و آنان را به همان حرفه اصلی‌شان بازگرداند.

نکته ادبی: باز جست: جست‌وجو کردن و بازگرداندن.

عملهای هر کس پدیدار کرد همه کار عالم سزاوار کرد

او اعمال هر فردی را آشکار ساخت و امور جهان را به شکلی شایسته و بایسته سامان داد.

نکته ادبی: سزاوار کردن در اینجا به معنای به‌سامان درآوردن و در جایگاه شایسته قرار دادن است.

جهان را ز ویرانی عهد پیش به آبادی آورد در عهد خویش

دنیا را از ویرانی‌هایی که در دوران گذشته بر جای مانده بود، رهانید و در زمان حاکمیت خود به آبادانی و رونق رساند.

نکته ادبی: واژه عهد در مصراع اول به معنای روزگار و دوران پیشین است که با واژه ویرانی تناسب معنایی دارد.

جهان داشت بر دولت خویش راست جهان داشتن زیرکان را سزاست

او جهان را در سایه دولت و فرمانروایی خود به استقامت و راستی رساند؛ چرا که اداره امور عالم تنها برازنده انسان‌های خردمند و هوشیار است.

نکته ادبی: عبارت راست داشتن جهان کنایه‌ای از مدیریت صحیح و به نظم کشیدن امور است.