خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۶ - کشتن سرهنگان دارا را

نظامی
بیا ساقی از من مرا دور کن جهان از می لعل پر نور کن
میی کو مرا ره به منزل برد همه دل برند او غم دل برد
جهان گر چه آرامگاهی خوشست شتابنده را نعل در آتشست
دو در دارد این باغ آراسته در و بند ازین هر دو برخاسته
درا از درباغ و بنگر تمام ز دیگر در باغ بیرون خرام
اگر زیرکی با گلی خو مگیر که باشد بجا ماندنش ناگزیر
در ایندم که داری به شادی بسیچ که آینده و روفته هیچست هیچ
نه ایم آمده از پی دلخوشی مگر کز پی رنج و سختی کشی
خزان را کسی در عروسی نخواند مگر وقت آن کاب و هیزم نماند
گزارندهٔ نظم این داستان سخن راند بر سنت راستان
که چون آتش روز روشن گذشت پر از دود شد گنبد تیز گشت
شب از ماه بربست پیرایه ای شگفتی بود نور بر سایه ای
طلایه ز لشگرگه هر دو شاه شده پاس دارنده تا صبحگاه
یتاقی به آمد شدن چون خراس نیاسود دراجه از بانگ پاس
بسا خفته کز هیبت پیل مست سراسیمه هر ساعت از خواب جست
غنوده تن مرد از رنج و تاب نظر هر زمانی درآمد ز خواب
نیایش کنان هر دو لشگر به راز که ای کاشکی بودی امشب دراز
مگر کان درازی نمودی درنگ به دیری پدید آمدی روز جنگ
سگالش چنان شد دو کوشنده را که ریزند صفرای جوشنده را
چو خورشید روشن برآرد کلاه پدیدار گردد سپید از سیاه
دو خسرو عنان در عنان آورند ره دوستی در میان آورند
به آزرم خشنودی از یکدیگر بتابند و زان برنتابند سر
چو دارا دران داوری رای جست دل رای زن بود در رای سست
سوی آشتی کس نشد رهنمون نمودند رایش به شمشیر و خون
که ایرانی از رومی بیش خورد به قایم کجا ریزد اندر نبرد
چو فردا فشاریم در جنگ پای ز رومی نمانیم یک تن بجای
بدین عشوه دادند شه را شکیب یکی بر دلیری یکی بر فریب
همان قاصدان نیز کردند جهد که بر خون او بسته بودند عهد
سکندر ز دیگر طرف چاره ساز که چون پای دارد دران ترکتاز
خیال دو سرهنگ را پیش داشت جز آن خود که سرهنگی خویش داشت
چنین گفت با پهلوانان روم که فردا درین مرکز سخت بوم
بکوشیم کوشیدنی مردوار رگ جان به کوشش کنیم استوار
اگر دست بردیم ماراست ملک وگر ما شدیم آن داراست ملک
قیامت که پوشیدهٔ رای ماست بود روزی آن روز فردای ماست
به اندیشه هائی چنین هولناک دو لشگر غنودند با ترس و باک
چو گیتی در روشنی باز کرد جهان بازی دیگر آغاز کرد
به آتش به دل گشت مشتی شرار کلیچه شد آن سیم کاووس وار
درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه کز آن جنبش آمد جهان را ستوه
فریدون نسب شاه بهمن نژاد چو برخاست از اول بامداد
همه ساز لشگر به ترتیب جنگ برآراست از جعبه نیم لنگ
ز پولاد صد کوه بر پای کرد به پائین او گنج را جای کرد
چو بر میمنه سازور گشت کار همان میسره شد چو روئین حصار
جناح از هوا در زمین برد بیخ پس آهنگ شد چون زمین چار میخ
جهاندار در قلبگه کرد جای درفش کیانیش بر سر به پای
سکندر که تیغ جهان سوز داشت چنان تیغی از بهر آن روز داشت
برانگیخت رزمی چو بارنده میغ تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ
جناح سپه را به گردون کشید سم بارکی بر سر خون کشید
گرانمایگان را بدانسان که خواست بفرمود رفتن سوی دست راست
گروهی که پرتابیان ساختشان چپ انداز شد بر چپ انداختشان
همان استواران درگاه را کز ایشان بدی ایمنی شاه را
به قلب اندرون داشت با خویشتن چو پولاد کوهی شد آن پیلتن
برآمد ز قلب دو لشگر خروش رسید آسمان را قیامت به گوش
تبیره بغرید چون تند شیر درآمد به رقص اژدهای دلیر
ز شوریدن ناله کر نای برافتاد تب لرزه بر دست و پای
ز فریاد روئین خم از پشت پیل نفیر نهنگان برآمد ز نیل
ز بس بانگ شیپور زهره شکاف بدرید زهره بپیچید ناف
ز غریدن کوس خالی دماغ زمین لرزه افتاد در کوه و راغ
درآمد ز بحران سر بید برگ گشاده بر او روزن درع و ترگ
ز بس تیر باران که آمد به جوش فکند ابر بارانی خود ز دوش
گران تیر باران کنون آمدی بجای نم از ابر خون آمدی
خروشیدن کوس روئینه کاس نیوشنده را داد بر جان هراس
جلاجل زنان از نواهای زنگ برآورده خون از دل خاره سنگ
به جنبش درآمد دو دریای خون شد از موج آتش زمین لاله گون
زمین کو بساطی شد آراسته غباری شد از جای برخاسته
به ابرو درآمد کمان را شکنج شتابان شده تیر چون مار گنج
ستیزنده از تیغ سیماب ریز چو سیماب کرده گریزا گریز
ز پولاد پیکان پیکر شکن تن کوه لرزنده بر خویشتن
ز نوک سنان چرخ دولاب رنگ ز پرگار گردش فرو مانده لنگ
ز بس زخم کوپال خارا ستیز زمین را شده استخوان ریز ریز
ز بس در دهن ناچخ انداختن نفس را نه راه برون تاختن
سنان در سنان رسته چون نوک خار سپر بر سپر بسته چون لاله زار
گریزندگان را در آن رستخیز نه روی رهائی نه راه گریز
سواران همه تیر پرداخته گهی تیر و گه ترکش انداخته
در آن مسلخ آدمیزادگان زمین گشته کوه از بس افتادگان
به جان برد خود هر کسی گشته شاد کس از کشته خود نیاورده یاد
ندارد کسی سوک در حربگاه نه کس جز قراکند پوشد سپاه
سخن گو سخن سخت پاکیزه راند که مرگ به انبوه را جشن خواند
چو مرگ از یکی تن برارد هلاک شود شهری از گریه اندوهناک
به مرگ همه شهر ازین شهر دور نگرید کس ارچه بود ناصبور
ز بس کشته بر کشته مردان مرد شده راه بر بسته بر ره نورد
بران دجله خون بلند آفتاب چو نیلوفر افکنده زورق دراب
سنان سکندر دران داوری سبق برده از چشمه خاوری
شراری که شمشیر دارا فکند تبش در دل سنگ خارا فکند
چو لشگر به لشگر درآمیختند قیامت ز گیتی برانگیختند
پراکندگی در سپاه اوفتاد برینش در آزرم شاه اوفتاد
سپه چون پراکنده شد سوی جنگ فراخی درآمد به میدان تنگ
کس از خاصگان پیش دارا نبود کزو در دل کس مدارا نبود
دو سرهنگ غدار چون پیل مست بر آن پیلتن بر گشادند دست
زدندش یکی تیغ پهلو گذار که از خون زمین گشت چون لاله زار
درافتاد دارا بدان زخم تیز ز گیتی برآمد یکی رستخیز
درخت کیانی درآمد به خاک بغلطید در خون تن زخمناک
برنجد تن نازک از درد و داغ چه خویشی بود باد را با چراغ
کشنده دو سرهنگ شوریده رای به نزد سکندر گرفتند جای
که آتش ز دشمن برانگیختیم به اقبال شه خون او ریختیم
ز دارا سر تخت پرداختیم سرتاج اسکندر افراختیم
به یک زخم کردیم کارش تباه سپردیم جانش به فتراک شاه
بیا تا ببینی و باور کنی به خونش سم بارگی ترکنی
چو آمد ز ما آنچه کردیم رای تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای
به ما بخش گنجی که پذرفته ای وفا کن به چیزی که خود گفته ای
سکندر چو دانست کان ابلهان دلیرند بر خون شاهنشهان
پشیمان شد از کرده پیمان خویش که برخاستش عصمت از جان خویش
فرو میرد امیدواری ز مرد چو همسال را سر درآید بگرد
نشان جست کان کشور آرای کی کجا خوابگه دارد از خون و خوی
دو بیداد پیشه به پیش اندرون به بیداد خود شاه را رهنمون
چو در موکب قلب دارا رسید ز موکب روان هیچ کس را ندید
تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سرنگون
سلیمانی افتاده در پای مور همان پشهٔ کرده بر پیل زور
به بازوی بهمن برآموده مار ز روئین در افتاده اسفندیار
بهار فریدون و گلزار جم به باد خزان گشته تاراج غم
نسب نامه دولت کیقباد ورق بر ورق هر سوئی برده باد
سکندر فرود آمد از پشت بور درآمد به بالین آن پیل زور
بفرمود تا آن دو سرهنگ را دو کنج زخمه خارج آهنگ را
بدارند بر جای خویش استوار خود از جای جنبید شوریده وار
به بالینگه خسته آمد فراز ز درع کیانی گره کرد باز
سر خسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نهاد
فرو بسته چشم آن تن خوابناک بدو گفت برخیز ازین خون و خاک
رها کن که در من رهائی نماند چراغ مرا روشنائی نماند
سپهرم بدانگونه پهلو درید که شد در جگر پهلویم ناپدید
تو ای پهلوان کامدی سوی من نگهدار پهلو ز پهلوی من
که با آنکه پهلو دریدم چو میغ همی آید از پهلویم بوی تیغ
سر سروران را رها کن ز دست تو مشکن که ما را جهان خود شکست
چو دستی که بر ما درازی کنی به تاج کیان دست یازی کنی
نگهدار دستت که داراست این نه پنهان چو روز آشکاراست این
چو گشت آفتاب مرا روی زرد نقابی به من درکش از لاجورد
مبین سرو را در سرافکندگی چنان شاه را در چنین بندگی
درین بندم از رحمت آزاد کن به آمرزش ایزدم یاد کن
زمین را منم تاج تارک نشین ملرزان مرا تا نلرزد زمین
رها کن که خواب خوشم میبرد زمین آب و چرخ آتشم میبرد
مگردان سر خفته را از سریر که گردون گردان برآرد نفیر
زمان من اینک رسد بی گمان رها کن به خواب خوشم یک زمان
اگر تاج خواهی ربود از سرم یکی لحظه بگذار تا بگذرم
چو من زین ولایت گشادم کمر تو خواه افسر از من ستان خواه سر
سکندر بنالید کای تاجدار سکندر منم چاکر شهریار
نخواهم که بر خاک بودی سرت نه آلودهٔ خون شدی پیکرت
ولیکن چه سودست کاین کار بود تأسف ندارد درین کار سود
اگر تاجور سر برافراختی کمر بند او چاکری ساختی
دریغا به دریا کنون آمدم که تا سینه در موج خون آمدم
چرا مرکبم را نیفتاد سم چرا پی نکردم درین راه گم
مگر ناله شاه نشنیدمی نه روزی بدین روز را دیدمی
به دارای گیتی و دانای راز که دارم به بهبود دارا نیاز
ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ کلید در چاره ناید به چنگ
دریغا که از نسل اسفندیار همین بود و بس ملک را یادگار
چه بودی که مرگ آشکارا شدی سکندر هم آغوش دارا شدی
چه سودست مردن نشاید به زور که پیش از اجل رفت نتوان به گور
به نزدیک من یکسر موی شاه گرامیتر از صد هزاران کلاه
گر این زخم را چاره دانستمی طلب کردمی تا توانستمی
نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی که ماند ز دارای دولت تهی
چرا خون نگریم بران تاج و تخت که دارنده را بر درافکند رخت
مباد آن گلستان که سالار او بدین خستگی باشد از خار او
نفیر از جهانی که دارا کشست نهان پرور و آشکارا کشست
به چاره گری چون ندارم توان کنم نوحه بر زاد سرو جوان
چه تدبیر داری مراد تو چیست امید از که داری و بیمت ز کیست
بگو هر چه داری که فرمان کنم به چاره گری با تو پیمان کنم
چو دارا شنید این دم دل نواز به خواهشگری دیده را کرد باز
بدو گفت کای بهترین بخت من سزاوار پیرایه و تخت من
چه پرسی ز جانی به جان آمده گلی در سموم خزان آمده
جهان شربت هرکس از یخ سرشت بجز شربت ما که بر یخ نوشت
ز بی آبیم سینه سوزد درون قدم تا سرم غرق دریای خون
چوبرقی که در ابر دارد شتاب لب از آب خالی و تن غرق آب
سبوئی که سوراخ باشد نخست به موم و سریشم نگردد درست
جهان غارت از هر دری میبرد یکی آورد دیگری میبرد
نه زو ایمن اینان که هستند نیز نه آنان که رفتند رستند نیز
ببین روز من راستی پیشه کن تو تیز از چنین روزی اندیشه کن
چو هستی به پند من آموزگار بدین روز ننشاندت روزگار
نه من به ز بهمن شدم کاژدها بخاریدن سر نکردش رها
نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد که از چشم زخم جهان جان نبرد
چو در نسل ما کشتن آمد نخست کشنده نسب کرد بر ما درست
تو سرسبز بادی به شاهنشهی که من کردم از سبزه بالین تهی
چو درخواستی کارزوی تو چیست به وقتی که بر من بباید گریست
سه چیز آرزو دارم اندر نهان براید به اقبال شاه جهان
یکی آنکه بر کشتن بی گناه تو باشی درین داوری دادخواه
دویم آنکه بر تاج و تخت کیان چو حاکم تو باشی نیاری زیان
دل خود بپردازی از تخم کین نپردازی از تخمه ما زمین
سوم آنکه بر زیردستان من حرم نشکنی در شبستان من
همان روشنک را که دخت منست بدان نازکی دست پخت منست
بهم خوابی خود کنی سربلند که خوان گردد از نازکان ارجمند
دل روشن از روشنک برمتاب که با روشنی به بود آفتاب
سکندر پذیرفت ازو هر چه گفت پذیرنده برخاست گوینده خفت
کبودی و کوژی درآمد به چرخ که بغداد را کرد به کاخ و کرخ
درخت کیان را فرو ریخت بار کفن دوخت بر درع اسفندیار
چو مهر از جهان مهربانی برید شبه ماند و یاقوت شد ناپدید
سکندر بدان شاه فرخ نژاد شبانگاه بگریست تا بامداد
درو دید و بر خویشتن نوحه کرد که او را همان زهر بایست خورد
چو روز آخور صبح ابلق سوار طویله برون زد بر این مرغزار
سکندر بفرمود کارند ساز برندش بجای نخستینه باز
ز مهد زر و گنبد سنگ بست مهیاش کردند جای نشست
چو خلوتگهش آن چنان ساختند ازو زحمت خویش پرداختند
تنومند را قدر چندان بود که در خانه کالبد جان بود
چو بیرون رود جوهر جان ز تن گریزی ز هم خوابه خویشتن
چراغی که بادی درو دردمی چه بر طاق ایوان چه زیر زمی
اگر بر سپهری وگر بر مغاک چو خاکی شوی عاقبت باز خاک
بسا ماهیا کو شود خورد مور چو در خاک شور افتد از آب شور
چنینست رسم این گذرگاه را که دارد به آمد شد این راه را
یکی را درارد به هنگامه تیز یکی را ز هنگامه گوید که خیز
مکن زیر این لاجوردی بساط بدین قلعهٔ کهر باگون نشاط
که رویت کند کهرباوار زرد کبودت کند جامه چون لاجورد
گوزنی که در شهر شیران بود به مرگ خودش خانه ویران بود
چو مرغ از پی کوچ برکش جناح مشو مست راح اندرین مستراح
بزن برق وار آتشی در جهان جهان را ز خود واره و وارهان
سمندر چو پروانه آتش روست ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست
اگر شاه ملکست و گر ملک شاه همه راه رنجست و با رنج راه
که داند که این خاک دیرینه وار بهر غاری اندر چه دارد ز غور
کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج که هرگز برون نارد آواز گنج
زر از کیسهٔ نو برارد خروش سبوی نو از تری آید به جوش
که داند که این زخمهٔ دام و دد چه تاریخها دارد از نیک و بد
چه نیرنگ با بخردان ساختست چه گردنکشان را سر انداختست
فلک نیست یکسان هم آغوش تو طرازش دورنگست بر دوش تو
گهت چون فرشته بلندی دهد گهت با ددان دستبندی دهد
شبانگه بنانیت نارد به یاد کلیچه به گردون دهد بامداد
چه باید درین هفت چشمه خراس ز بهر جوی چند بردن سپاس
چو خضر از چنین روزیی روزه گیر چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر
ازین دیو مردم که دام و ددند نهان شو که هم صحبتان بدند
پی گور کز دشتبانان گمست ز نامردمیهای این مردمست
گوزن گرازنده در مرغزار ز مردم گریزد سوی کوه و غار
همان شیر کو جای در بیشه کرد ز بد عهدی مردم اندیشه کرد
مگر گوهر مردمی گشت خرد که در مردمان مردمیها بمرد
اگر نقش مردن بخوانی شگرف بگوید که مردم چنینست حرف
به چشم اندرون مردمک را کلاه هم از مردم مردمی شد سیاه
نظامی به خاموشکاری بسیچ به گفتار ناگفتنی در مپیچ
چو هم رستهٔ خفتگانی خموش فرو خسب یا پنبه درنه به گوش
بیاموز ازین مهره لاجورد که با سرخ سرخست و با زرد زرد
شبانگه که صد رنگ بیند بکار براید به صد دست چون نوبهار
سحرگه که یک چشمه یابد کلید به آیین یک چشمه آید پدید

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی از من مرا دور کن جهان از می لعل پر نور کن

ای ساقی، مرا از بندِ خودخواهی و منیت رها کن و جهانِ درونم را با شرابِ معرفت و حقیقتِ ناب، روشن ساز.

نکته ادبی: ساقی در اینجا نماد مرشد یا کسی است که شرابِ عرفانیِ معرفت می‌دهد.

میی کو مرا ره به منزل برد همه دل برند او غم دل برد

شرابی که مرا به سوی مقصدِ اصلی و کمالِ انسانی هدایت کند؛ شرابی که هم دل را می‌رباید (آرامش می‌بخشد) و هم غم و اندوهِ دل را از میان می‌برد.

جهان گر چه آرامگاهی خوشست شتابنده را نعل در آتشست

اگرچه این دنیا در ظاهر جایگاهِ آسایش است، اما برای کسی که در حرکت و سفرِ ابدی است، همچون راه رفتن بر روی آتش، دشوار و ناپایدار است.

دو در دارد این باغ آراسته در و بند ازین هر دو برخاسته

این باغِ زیبا (دنیا)، دو دروازه دارد (تولد و مرگ) و هیچ‌کس نمی‌تواند از قانونِ آمدن و رفتن بگریزد، چرا که این آمدن و رفتن از اراده انسان خارج است.

درا از درباغ و بنگر تمام ز دیگر در باغ بیرون خرام

از درِ این باغ وارد شو و همه چیز را نظاره کن و در نهایت از دروازه دیگرِ آن، بی‌درنگ خارج شو (اشاره به ناپایداری حیات).

اگر زیرکی با گلی خو مگیر که باشد بجا ماندنش ناگزیر

اگر زیرک و دانا هستی، به لذت‌های دنیوی (گل) دلبستگی پیدا نکن، زیرا جدایی از آن‌ها امری اجتناب‌ناپذیر است.

در ایندم که داری به شادی بسیچ که آینده و روفته هیچست هیچ

در این لحظه که توانِ شادی و بهره‌مندی داری، آن را غنیمت شمار؛ چرا که آینده و آن‌چه از دست رفته، هیچ‌انگار است و اعتباری ندارد.

نه ایم آمده از پی دلخوشی مگر کز پی رنج و سختی کشی

ما برای راحتی و خوش‌گذرانی به این دنیا نیامده‌ایم، بلکه سرنوشت ما تجربه رنج‌ها و سختی‌های دوران است.

خزان را کسی در عروسی نخواند مگر وقت آن کاب و هیزم نماند

هیچ‌کس در زمانِ جشن و عروسی، فصل خزان (پیری و مرگ) را فرا نمی‌خواند، مگر زمانی که دیگر راه گریزی نباشد و توشه‌ای نمانده باشد.

گزارندهٔ نظم این داستان سخن راند بر سنت راستان

راوی و گزارشگرِ این داستان، سخن را بر اساس روشِ نیاکانِ بزرگ و راست‌گو، بازگو می‌کند.

که چون آتش روز روشن گذشت پر از دود شد گنبد تیز گشت

همین که خورشیدِ روشنِ روز غروب کرد و شب فرا رسید، آسمانِ بلند پر از تیرگی و سیاهی شد.

شب از ماه بربست پیرایه ای شگفتی بود نور بر سایه ای

شب با نورِ ماه خود را آراست؛ دیدنِ نور در دلِ تاریکی، منظره‌ای شگفت‌انگیز و تضادگونه بود.

طلایه ز لشگرگه هر دو شاه شده پاس دارنده تا صبحگاه

نگهبانانِ هر دو لشگر، تا طلوع صبح در حالِ پاسداری و گشت‌زنی بودند.

یتاقی به آمد شدن چون خراس نیاسود دراجه از بانگ پاس

جاسوسان و نگهبانان در رفت‌ و آمدِ مدام بودند و صدایِ پاس‌دادنِ آن‌ها لحظه‌ای قطع نمی‌شد.

بسا خفته کز هیبت پیل مست سراسیمه هر ساعت از خواب جست

بسیاری از سربازان که از هیبتِ فیل‌های جنگی وحشت‌زده بودند، هر لحظه با ترس و هراس از خواب بیدار می‌شدند.

غنوده تن مرد از رنج و تاب نظر هر زمانی درآمد ز خواب

سربازانِ خسته از رنجِ کارزار، هر از گاهی به خواب می‌رفتند و دوباره از سرِ نگرانیِ نبرد، بیدار می‌شدند.

نیایش کنان هر دو لشگر به راز که ای کاشکی بودی امشب دراز

هر دو لشگر در خفا دعا می‌کردند که کاش این شبِ طولانی پایانی نداشت (از ترسِ رویاروییِ فردای آن).

مگر کان درازی نمودی درنگ به دیری پدید آمدی روز جنگ

تا شاید با طولانی شدنِ شب، روزِ جنگ و خون‌ریزی دیرتر فرا برسد.

سگالش چنان شد دو کوشنده را که ریزند صفرای جوشنده را

تصمیمِ هر دو سپاه بر آن شد که در نبردِ پیشِ رو، خشم و خروشِ خود را بر سرِ حریف خالی کنند.

چو خورشید روشن برآرد کلاه پدیدار گردد سپید از سیاه

زمانی که خورشید طلوع کند و روشنیِ روز نمایان شود، تفاوتِ میانِ سیاهیِ شب و سفیدیِ روز مشخص خواهد شد.

دو خسرو عنان در عنان آورند ره دوستی در میان آورند

دو پادشاه (دارا و اسکندر) تصمیم گرفتند برای گفتگو و شاید آشتی، با هم دیدار کنند.

به آزرم خشنودی از یکدیگر بتابند و زان برنتابند سر

با احترام و در جستجوی رضایتِ یکدیگر، تلاش کردند به توافق برسند و از آن روی برنگردانند.

چو دارا دران داوری رای جست دل رای زن بود در رای سست

وقتی دارا در آن داوری به دنبال راهِ چاره بود، اطرافیانش در رای و نظر خود سست و مردد بودند.

سوی آشتی کس نشد رهنمون نمودند رایش به شمشیر و خون

چون راهی برای آشتی یافت نشد، آنان را به سوی جنگ و خون‌ریزی سوق دادند.

که ایرانی از رومی بیش خورد به قایم کجا ریزد اندر نبرد

اطرافیان گفتند: سپاه ایران از رومیان قدرتمندتر است، پس چگونه در نبرد شکست بخوریم؟

چو فردا فشاریم در جنگ پای ز رومی نمانیم یک تن بجای

اگر فردا در میدانِ جنگ استوار بایستیم، حتی یک تن از سپاهِ رومیان زنده نخواهد ماند.

بدین عشوه دادند شه را شکیب یکی بر دلیری یکی بر فریب

با این فریب و وعده‌های دروغین، پادشاه را آرام کردند؛ یکی با تکیه بر دلیری و دیگری با نیرنگ و فریب.

همان قاصدان نیز کردند جهد که بر خون او بسته بودند عهد

آن واسطه‌ها نیز تمام تلاش خود را کردند، چرا که عهد بسته بودند تا خونِ او را بریزند.

سکندر ز دیگر طرف چاره ساز که چون پای دارد دران ترکتاز

اسکندر نیز از سوی دیگر در پیِ چاره‌جویی بود که چگونه در آن میدانِ نبرد پیروز شود.

خیال دو سرهنگ را پیش داشت جز آن خود که سرهنگی خویش داشت

او علاوه بر استراتژی‌های نظامیِ خود، به مشورت و تفکرِ سرهنگانِ (فرماندهان) سپاهش نیز توجه داشت.

چنین گفت با پهلوانان روم که فردا درین مرکز سخت بوم

اسکندر به پهلوانانِ رومی گفت: فردا در این سرزمینِ دشوار، با تمام توان بجنگید.

بکوشیم کوشیدنی مردوار رگ جان به کوشش کنیم استوار

همچون مردانِ جنگی بکوشید و تا پایِ جان در راهِ این هدف ایستادگی کنید.

اگر دست بردیم ماراست ملک وگر ما شدیم آن داراست ملک

اگر پیروز شویم، پادشاهی و سرزمین از آنِ ماست و اگر کشته شویم، افتخار و پادشاهی از آنِ داراست.

قیامت که پوشیدهٔ رای ماست بود روزی آن روز فردای ماست

روزی که فردا با آن روبرو هستیم، همان رستاخیز و پایانِ ماست و باید با تمام وجود در آن بجنگیم.

به اندیشه هائی چنین هولناک دو لشگر غنودند با ترس و باک

با چنین اندیشه‌های هولناک و نگران‌کننده، هر دو لشگر با ترس و اضطراب به خواب رفتند.

چو گیتی در روشنی باز کرد جهان بازی دیگر آغاز کرد

هنگامی که جهان با طلوع خورشید روشن شد، بازیِ جدیدی از سرنوشت و جنگ آغاز گشت.

به آتش به دل گشت مشتی شرار کلیچه شد آن سیم کاووس وار

از میانِ شعله‌های آتش و درگیری، جرقه‌هایی برخاست و آن سپاهِ عظیم و پرشکوه، درهم ریخت.

درآمد به جنبش دو لشگر چو کوه کز آن جنبش آمد جهان را ستوه

دو لشگر همچون کوه به جنبش درآمدند و از این حرکت و برخوردِ عظیم، لرزه بر اندامِ جهان افتاد.

فریدون نسب شاه بهمن نژاد چو برخاست از اول بامداد

پادشاهی که از نژادِ بهمن و فریدون بود (دارا)، در همان ابتدای صبح از جای برخاست.

همه ساز لشگر به ترتیب جنگ برآراست از جعبه نیم لنگ

تمامیِ ساز و برگِ نظامی را برای جنگ ترتیب داد و لشگر را آرایش کرد.

ز پولاد صد کوه بر پای کرد به پائین او گنج را جای کرد

سدی از پولاد و لشگرِ زره‌پوش ایجاد کرد و در پشتِ آن، گنجینه‌ها و منابعِ خود را محافظت کرد.

چو بر میمنه سازور گشت کار همان میسره شد چو روئین حصار

چون میمنه (سمت راست لشگر) مستحکم شد، میسره (سمت چپ) نیز همچون دژی رویین و نفوذناپذیر گشت.

جناح از هوا در زمین برد بیخ پس آهنگ شد چون زمین چار میخ

لشگرِ جناحِ خود را چنان بر زمین استوار کرد که گویی پایه‌های آن چهار میخ به زمین کوبیده شده است.

جهاندار در قلبگه کرد جای درفش کیانیش بر سر به پای

پادشاه در قلبِ لشگر (مرکز سپاه) جای گرفت و درفشِ کاویانی را بر سرِ خود برافراشت.

سکندر که تیغ جهان سوز داشت چنان تیغی از بهر آن روز داشت

اسکندر که شمشیری جهان‌سوز و بُرنده داشت، آن را برای چنین روزِ سرنوشت‌سازی آماده کرده بود.

برانگیخت رزمی چو بارنده میغ تگرگش ز پیکان و باران ز تیغ

او چنان نبردی آغاز کرد که مانندِ ابرِ باران‌زا بود؛ تگرگِ آن، پیکان‌های تیر و بارانش، ضرباتِ شمشیر بود.

جناح سپه را به گردون کشید سم بارکی بر سر خون کشید

جناحِ سپاهش را به سوی آسمان برافراشت و سمِ اسبان، زمین را به خون آغشته کرد.

گرانمایگان را بدانسان که خواست بفرمود رفتن سوی دست راست

به بزرگان و دلیرانِ سپاه دستور داد آن‌گونه که شایسته است، به سمتِ راست حرکت کنند.

گروهی که پرتابیان ساختشان چپ انداز شد بر چپ انداختشان

گروهی که برای تیراندازی آماده شده بودند، به سمتِ چپ رفتند تا از آن سو حمله کنند.

همان استواران درگاه را کز ایشان بدی ایمنی شاه را

همان نگهبانانِ وفادارِ دربار که مایه ایمنی و امنیتِ پادشاه بودند، در جای خود مستقر شدند.

به قلب اندرون داشت با خویشتن چو پولاد کوهی شد آن پیلتن

او در قلب و درون خویش عزمی راسخ داشت و آن پهلوان، همچون کوهی از پولاد استوار و سخت شد.

نکته ادبی: پولاد کوه استعاره از استواری و استحکام است.

برآمد ز قلب دو لشگر خروش رسید آسمان را قیامت به گوش

از قلب دو لشکر خروشی عظیم برآمد که گویی هیاهوی آن به گوشِ آسمان رسید و قیامت در زمین برپا شد.

نکته ادبی: رسید آسمان را قیامت به گوش کنایه از شدت صدا و هیاهوی بسیار است.

تبیره بغرید چون تند شیر درآمد به رقص اژدهای دلیر

طبل‌های جنگی همچون شیری خشمگین غریدند و اژدهای دلیر (استعاره از سپاهیان) به حرکت و رقص درآمدند.

نکته ادبی: تبیره در اینجا به معنی طبل جنگی است.

ز شوریدن ناله کر نای برافتاد تب لرزه بر دست و پای

از شدت ناله‌هایِ وحشتناکِ شیپورها که گوش‌ها را کر می‌کرد، بر دست و پای جنگجویان لرزه افتاد.

نکته ادبی: شوریدن ناله به معنی غوغا کردن و به خروش آمدن صداست.

ز فریاد روئین خم از پشت پیل نفیر نهنگان برآمد ز نیل

از فریادِ پیلانِ جنگی که پوشش روئین داشتند، صدایی همچون فریاد نهنگ‌ها از رود نیل برخاست.

نکته ادبی: روئین به معنی دارای پوشش فلزی و زره است.

ز بس بانگ شیپور زهره شکاف بدرید زهره بپیچید ناف

از بس صدای شیپورها گوش‌خراش و ترسناک بود، زهره‌ی شنوندگان شکافته شد و گویی نافِ آن‌ها از ترس پیچید.

نکته ادبی: زهره شکافتن و پیچیدن ناف کنایه از شدت ترس و وحشت است.

ز غریدن کوس خالی دماغ زمین لرزه افتاد در کوه و راغ

از غرش کوس‌ها (طبل‌های بزرگ)، چنان صدای مهیبی بلند شد که کوه و دشت به لرزه درآمد.

نکته ادبی: کوس خالی دماغ استعاره از طبل بزرگ است که صدایی رسا دارد.

درآمد ز بحران سر بید برگ گشاده بر او روزن درع و ترگ

در آن شرایطِ بحرانی، حتی برگِ درخت بید لرزید و گویی راهِ نفوذِ تیر به درون زره و کلاه‌خودِ جنگجویان باز شد.

نکته ادبی: درع و ترگ به ترتیب به معنی زره و کلاه‌خود است.

ز بس تیر باران که آمد به جوش فکند ابر بارانی خود ز دوش

از بس تیربارانِ دشمن شدت گرفت، گویی آسمان بارانی از تیر بر سرِ سپاهیان فرود می‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه تیرباران به ابر بارانی است.

گران تیر باران کنون آمدی بجای نم از ابر خون آمدی

تیرباران به قدری شدید و مرگبار بود که به جای قطرات باران، خون از آسمان می‌بارید.

نکته ادبی: تشبیه خون به نم (باران) اغراق‌آمیز و نماد کشتار است.

خروشیدن کوس روئینه کاس نیوشنده را داد بر جان هراس

صدای طبل‌های روئین، چنان هراسی بر دلِ شنوندگان انداخت که گویی جانِ آن‌ها را تهدید می‌کرد.

نکته ادبی: روئینه کاس صفت برای کوس (طبل) است که به جنس فلزی آن اشاره دارد.

جلاجل زنان از نواهای زنگ برآورده خون از دل خاره سنگ

صدای زنگوله‌های روی اسب‌ها و ادوات جنگی چنان بود که گویی از دلِ سنگِ سخت نیز خون جاری می‌کرد.

نکته ادبی: جلاجل به معنی زنگوله‌ها و آویزهای فلزی است.

به جنبش درآمد دو دریای خون شد از موج آتش زمین لاله گون

دو لشکر همچون دریایی از خون به حرکت درآمدند و زمین از شدت کشتار و آتش جنگ، به رنگ لاله در آمد.

نکته ادبی: استعاره دریای خون برای توصیف کثرت خونریزی است.

زمین کو بساطی شد آراسته غباری شد از جای برخاسته

زمینی که پیش‌تر آراسته بود، اکنون زیر غبارِ برخاسته از نبرد پنهان شده است.

نکته ادبی: توصیف فضای غبارآلود میدان جنگ.

به ابرو درآمد کمان را شکنج شتابان شده تیر چون مار گنج

کمان‌ها همچون ابرو خم شدند و تیرها با شتابی شبیه مار به سوی هدف پرتاب شدند.

نکته ادبی: تشبیه کمان به ابرو و تیر به مار.

ستیزنده از تیغ سیماب ریز چو سیماب کرده گریزا گریز

جنگجویان با شمشیرهایی که مانند جیوه می‌درخشید، به جانِ یکدیگر افتادند و فراری‌ها پا به فرار گذاشتند.

نکته ادبی: سیماب به معنای جیوه است که استعاره از درخشندگی و لغزندگی شمشیر است.

ز پولاد پیکان پیکر شکن تن کوه لرزنده بر خویشتن

پیکان‌های پولادین که بدن‌ها را می‌شکافت، چنان بود که گویی کوه نیز از این قدرت لرزان می‌شد.

نکته ادبی: اغراق در شدت نفوذ تیرها.

ز نوک سنان چرخ دولاب رنگ ز پرگار گردش فرو مانده لنگ

سرعتِ پرتابِ تیرها و چرخشِ آن‌ها به قدری بود که چرخِ روزگار و پرگارِ گردشِ ایام در برابر آن کم آوردند.

نکته ادبی: اشاره به سرعتِ سرسام‌آور تیراندازی.

ز بس زخم کوپال خارا ستیز زمین را شده استخوان ریز ریز

از بس ضربات گرزهایِ خارا‌شکن به سر و بدن‌ها خورد، زمین پر از استخوان‌های خردشده شد.

نکته ادبی: کوپال به معنی گرز است.

ز بس در دهن ناچخ انداختن نفس را نه راه برون تاختن

شدت نبرد و زدنِ تبرزین‌ها به قدری بود که جنگجویان فرصتِ نفس کشیدن هم نداشتند.

نکته ادبی: ناچخ نوعی تبر جنگی است.

سنان در سنان رسته چون نوک خار سپر بر سپر بسته چون لاله زار

نیزه‌ها در هم گیر کرده و مانند نوکِ خار بودند و سپرها نیز به هم چسبیده و مانند لاله زار به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: تشبیه میدان جنگ به گلزار از طریق استعاره اشیاء جنگی.

گریزندگان را در آن رستخیز نه روی رهائی نه راه گریز

برای فراریان در آن میدانِ قیامت‌گونه، نه راه نجاتی بود و نه راهی برای گریز.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از میدان جنگ که شبیه قیامت است.

سواران همه تیر پرداخته گهی تیر و گه ترکش انداخته

سواران همه تیرها را رها کردند و گاه تیر و گاه ترکش‌های خود را پرتاب می‌کردند.

نکته ادبی: توصیف شدت تیراندازی تا حدی که ترکش (جای تیر) را نیز پرتاب می‌کردند.

در آن مسلخ آدمیزادگان زمین گشته کوه از بس افتادگان

در آن کشتارگاهِ انسان‌ها، از بس کشته‌ها روی هم انباشته شده بود، زمین مانند کوه مرتفع شده بود.

نکته ادبی: اغراق در حجم کشته‌ها.

به جان برد خود هر کسی گشته شاد کس از کشته خود نیاورده یاد

هر کس به دنبال حفظ جان خویش بود و چنان سرگرمِ نبرد بود که کسی به یادِ کشته‌شدگان خود نبود.

نکته ادبی: بی‌رحمی فضای جنگ.

ندارد کسی سوک در حربگاه نه کس جز قراکند پوشد سپاه

در میدان جنگ کسی سوگواری نمی‌کند و به جای لباس سیاه، همه زرهِ جنگی به تن دارند.

نکته ادبی: قراکند نوعی جامه یا زره است.

سخن گو سخن سخت پاکیزه راند که مرگ به انبوه را جشن خواند

سخن‌گویِ داستان، نکته‌ای ظریف گفت که جنگ و مرگِ انبوه، برای جنگجویان مانند جشن است.

نکته ادبی: اشاره به ماهیت جنگ که برای برخی مانند جشن است.

چو مرگ از یکی تن برارد هلاک شود شهری از گریه اندوهناک

در حالی که در شرایط عادی، با مرگِ یک نفر شهری اندوهگین می‌شود...

نکته ادبی: مقایسه واکنش جامعه به مرگِ فرد در زمان صلح و جنگ.

به مرگ همه شهر ازین شهر دور نگرید کس ارچه بود ناصبور

در جنگ، حتی افراد کم‌طاقت نیز برای مرگِ دیگران گریه نمی‌کنند.

نکته ادبی: تأکید بر قساوت و بی‌تفاوتیِ جنگ.

ز بس کشته بر کشته مردان مرد شده راه بر بسته بر ره نورد

از بس کشته‌ها روی هم انباشته شد، راه بر رهگذران و جنگجویان بسته شد.

نکته ادبی: تصویرسازی از انباشت اجساد.

بران دجله خون بلند آفتاب چو نیلوفر افکنده زورق دراب

بر آن رودخانه خون، تابشِ خورشید مانندِ قایقی بود که بر آب افتاده باشد.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به زورق (قایق) بر روی خون.

سنان سکندر دران داوری سبق برده از چشمه خاوری

نیزه‌ی اسکندر در آن نبرد، از هر سلاح و جنگجوی دیگری پیشی گرفت و برتر بود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نظامیِ اسکندر.

شراری که شمشیر دارا فکند تبش در دل سنگ خارا فکند

شراره‌ای که از شمشیر دارا می‌جست، حرارتش به دلِ سختِ سنگِ خارا نفوذ می‌کرد.

نکته ادبی: اغراق در برندگی و گرمای نبرد شمشیر دارا.

چو لشگر به لشگر درآمیختند قیامت ز گیتی برانگیختند

وقتی دو لشکر به هم درآمیختند، گویی قیامت در زمین برپا شد.

نکته ادبی: تکرار تصویر قیامت برای نشان دادن شدت نبرد.

پراکندگی در سپاه اوفتاد برینش در آزرم شاه اوفتاد

سپاه دارا دچار پراکندگی شد و شرمندگیِ شکست بر پادشاه سایه افکند.

نکته ادبی: آزرم به معنی شرم و حیاست.

سپه چون پراکنده شد سوی جنگ فراخی درآمد به میدان تنگ

هنگامی که سپاه پراکنده شد، میدانِ جنگ که پیش‌تر تنگ بود، وسعت یافت.

نکته ادبی: اشاره به عقب‌نشینی و باز شدن صفوف سپاه.

کس از خاصگان پیش دارا نبود کزو در دل کس مدارا نبود

هیچ‌یک از نزدیکان و یاران خاصِ دارا در کنار او نماندند، زیرا کسی نبود که دلسوزی و مدارایی نسبت به او داشته باشد.

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ دارا در لحظات آخر.

دو سرهنگ غدار چون پیل مست بر آن پیلتن بر گشادند دست

دو سردارِ خیانتکار که مانند پیلانِ مست بودند، علیه آن پهلوان (دارا) دست به خیانت گشودند.

نکته ادبی: سرهنگ به معنی سردار یا فرمانده است.

زدندش یکی تیغ پهلو گذار که از خون زمین گشت چون لاله زار

آن‌ها ضربه‌ای کاری به پهلوی دارا زدند که از شدتِ خونریزی، زمین مانند گلزارِ لاله شد.

نکته ادبی: کنایه از جراحت عمیق و مرگبار.

درافتاد دارا بدان زخم تیز ز گیتی برآمد یکی رستخیز

دارا با آن زخمِ تیز بر زمین افتاد و با سقوط او، غوغایی عظیم (قیامت) در جهان برپا شد.

نکته ادبی: رستخیز استعاره از آشوبِ پس از مرگ شاه.

درخت کیانی درآمد به خاک بغلطید در خون تن زخمناک

درختِ کیانی (استعاره از دارا و دودمانش) بر زمین افتاد و پیکر زخمی‌اش در خون غلتید.

نکته ادبی: درخت کیانی استعاره از خاندان پادشاهی است.

برنجد تن نازک از درد و داغ چه خویشی بود باد را با چراغ

تنِ نازکِ پادشاه از درد و داغِ زخم رنج می‌برد؛ چه نسبتی است میان باد (ناپایداری مرگ) و چراغ (جانِ پادشاه) که آن را خاموش کرد؟

نکته ادبی: تشبیه جان به چراغ و مرگ به باد.

کشنده دو سرهنگ شوریده رای به نزد سکندر گرفتند جای

آن دو سردارِ خائن و شوریده‌سر، به نزدِ اسکندر رفتند.

نکته ادبی: توصیفِ سردارانِ قاتل.

که آتش ز دشمن برانگیختیم به اقبال شه خون او ریختیم

به اسکندر گفتند: ما آتشِ دشمنیِ دارا را خاموش کردیم و به امیدِ اقبال و پیروزی تو، خونش را ریختیم.

نکته ادبی: اظهار وفاداریِ دروغینِ خائنان.

ز دارا سر تخت پرداختیم سرتاج اسکندر افراختیم

ما تخت پادشاهی را از دارا خالی کردیم و راه را برای پادشاهیِ تو هموار ساختیم.

نکته ادبی: ادعایِ قدرت‌بخشیدن به اسکندر.

به یک زخم کردیم کارش تباه سپردیم جانش به فتراک شاه

با یک زخم کارش را تمام کردیم و جانش را به فتراکِ (زین) اسبِ تو سپردیم.

نکته ادبی: سپردن به فتراک کنایه از تقدیم کردن سر یا جانِ مقتول است.

بیا تا ببینی و باور کنی به خونش سم بارگی ترکنی

بیا تا ببینی و باور کنی، و سمِ اسب‌هایت را به خونِ او آغشته کنی.

نکته ادبی: دعوت برای مشاهده‌ی خیانت.

چو آمد ز ما آنچه کردیم رای تو نیز آنچه گفتی بیاور بجای

ما آنچه را که قرار بود انجام دهیم، به انجام رساندیم؛ تو نیز اکنون به وعده‌ی خود عمل کن.

نکته ادبی: طلبِ پاداش.

به ما بخش گنجی که پذرفته ای وفا کن به چیزی که خود گفته ای

آن گنجی را که وعده داده بودی به ما ببخش و به قولی که دادی وفا کن.

نکته ادبی: بیانِ طمع‌کاریِ خائنان.

سکندر چو دانست کان ابلهان دلیرند بر خون شاهنشهان

اسکندر چون دانست که آن افرادِ نادان (خائنان) چقدر در ریختنِ خونِ پادشاهان بی‌پروا هستند.

نکته ادبی: نگاه تحقیرآمیزِ اسکندر به خائنان.

پشیمان شد از کرده پیمان خویش که برخاستش عصمت از جان خویش

دارا از عهدی که با اطرافیانش بسته بود پشیمان شد، زیرا در نتیجه آن اعتماد، جان و آبرویش را از دست داد.

نکته ادبی: عصمت در اینجا استعاره از آبرو و پاکیِ وجودی است که با مرگ نابود شده است.

فرو میرد امیدواری ز مرد چو همسال را سر درآید بگرد

وقتی هم‌رتبه و هم‌تراز انسان، روزگارش به سر می‌آید و شکست می‌خورد، امید و آرزو نیز در دل انسان می‌میرد.

نکته ادبی: سر در آمدن بگرد کنایه از مرگ و پایان یافتن دوران شکوه است.

نشان جست کان کشور آرای کی کجا خوابگه دارد از خون و خوی

اسکندر به دنبال آن پادشاه کشورگشا می‌گشت تا ببیند اکنون در چه حالی است و بر اثر خون‌ریزی و خیانت، در کجا آرمیده است.

نکته ادبی: کشورآرای کی صفت برای دارا است که به شکوه و پادشاهی او اشاره دارد.

دو بیداد پیشه به پیش اندرون به بیداد خود شاه را رهنمون

دو نفر که پیشه آن‌ها بیدادگری بود، در کنار او بودند و با ستم خود، شاه را به سمت نابودی هدایت کردند.

نکته ادبی: بیدادپیشه صفت جانشین موصوف برای قاتلان دارا است.

چو در موکب قلب دارا رسید ز موکب روان هیچ کس را ندید

وقتی اسکندر به قلب سپاه دارا رسید، در میان لشکریان هیچ‌کس را زنده ندید.

نکته ادبی: قلب در اینجا به معنای مرکز و جایگاه اصلی سپاه است.

تن مرزبان دید در خاک و خون کلاه کیانی شده سرنگون

پادشاه مرزبان را دید که در خاک و خون غلتیده و تاج پادشاهی‌اش از سر افتاده است.

نکته ادبی: کلاه کیانی نماد پادشاهی و قدرت است که با افتادن آن، زوال سلطنت بیان می‌شود.

سلیمانی افتاده در پای مور همان پشهٔ کرده بر پیل زور

شاهی بزرگ چون سلیمانی که حال در پای مور (ضعیفان) افتاده است، همچون پیل زورمندی که از پشه شکست خورده باشد.

نکته ادبی: تضاد میان سلیمان و مور، و پیل و پشه، نماد سقوط قدرت‌های عظیم در برابر نیروهای ناچیز است.

به بازوی بهمن برآموده مار ز روئین در افتاده اسفندیار

اسفندیار رویین‌تن که به قدرت بازوی بهمن (پسرش) یا در اثر خیانت دچار آسیب شده بود، اکنون نقش بر زمین گشته است.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ها برای بزرگنماییِ زوالِ قهرمانانِ شکست‌ناپذیر است.

بهار فریدون و گلزار جم به باد خزان گشته تاراج غم

شکوه و گلستانِ پادشاهی فریدون و جمشید، اکنون به دست خزانِ غم تاراج شده و از بین رفته است.

نکته ادبی: بهار فریدون نماد دوران طلایی و باستانی پادشاهی است.

نسب نامه دولت کیقباد ورق بر ورق هر سوئی برده باد

اصل و نسب و دفتر پادشاهی کیقباد، همچون ورق‌های کتابی که باد آن‌ها را با خود ببرد، پراکنده و نابود شد.

نکته ادبی: باد در اینجا نماد بی‌ثباتی و ناپایداری دنیاست.

سکندر فرود آمد از پشت بور درآمد به بالین آن پیل زور

اسکندر از اسب خود پیاده شد و به بالین آن پادشاه نیرومند رفت.

نکته ادبی: بور نوعی اسب با رنگ متمایل به قرمز است.

بفرمود تا آن دو سرهنگ را دو کنج زخمه خارج آهنگ را

اسکندر دستور داد آن دو سرهنگ خیانتکار که در واقع ساز مخالف می‌زدند و ناهماهنگ بودند، دستگیر شوند.

نکته ادبی: خارج آهنگ کنایه از کسانی است که از دایره وفا و مسیر درست خارج شده‌اند.

بدارند بر جای خویش استوار خود از جای جنبید شوریده وار

آن‌ها را در جای خود محکم نگه دارید؛ خودِ اسکندر در حالی که به شدت پریشان بود، از جای برخاست.

نکته ادبی: شوریده وار نشان‌دهنده اضطراب و تأثر شدید اسکندر است.

به بالینگه خسته آمد فراز ز درع کیانی گره کرد باز

اسکندر بر بالین دارا حاضر شد و زره پادشاهی او را گشود تا زخم او را ببیند.

نکته ادبی: درع کیانی به معنای زره پادشاهی است.

سر خسته را بر سر ران نهاد شب تیره بر روز رخشان نهاد

سرِ مجروح دارا را بر روی زانوی خود گذاشت و به نوعی، تاریکیِ مرگ را بر زندگیِ درخشان او پایان داد.

نکته ادبی: استعاره از گذشتن عمر؛ شب تیره نماد مرگ و روز رخشان نماد حیات است.

فرو بسته چشم آن تن خوابناک بدو گفت برخیز ازین خون و خاک

دارا که چشم‌هایش از مرگ سنگین شده بود، به اسکندر گفت: از این میانِ خون و خاک برخیز و برو.

نکته ادبی: خون و خاک نماد میدان جنگ و مرگ است.

رها کن که در من رهائی نماند چراغ مرا روشنائی نماند

مرا به حال خود رها کن، چرا که دیگر راه نجاتی برایم نمانده و شعله حیات من خاموش شده است.

نکته ادبی: چراغ کنایه از جان و نفس انسان است.

سپهرم بدانگونه پهلو درید که شد در جگر پهلویم ناپدید

روزگار چنان پهلوی مرا شکافت که بدنم دیگر نای ایستادن ندارد و در خون غرق شده‌ام.

نکته ادبی: پهلوی دریده کنایه از جراحت عمیق و مرگبار است.

تو ای پهلوان کامدی سوی من نگهدار پهلو ز پهلوی من

تو ای پهلوان که به سوی من آمدی، مراقب پهلوی خود باش و به پهلوی مجروح من نزدیک نشو.

نکته ادبی: ایهام کلمه پهلو (نزدیکی و هم پهلو بودن).

که با آنکه پهلو دریدم چو میغ همی آید از پهلویم بوی تیغ

با اینکه زخمم چنان عمیق است که گویی از پهلویم بوی تیغِ قاتل می‌آید، باز هم تو مراقب باش.

نکته ادبی: بوی تیغ آمدن کنایه از عمق جراحت و بوی خون است.

سر سروران را رها کن ز دست تو مشکن که ما را جهان خود شکست

بزرگِ بزرگان را رها کن؛ تو به من آسیب نزن، چرا که دنیا خود پیش از تو مرا درهم شکسته است.

نکته ادبی: جهان شکست کنایه از ناملایمات و تقدیر شوم است.

چو دستی که بر ما درازی کنی به تاج کیان دست یازی کنی

حالا که به سمت من دست‌درازی می‌کنی، گویی به تاج پادشاهی من طمع داری.

نکته ادبی: دستی درازی کردن استعاره از حمله و تجاوز است.

نگهدار دستت که داراست این نه پنهان چو روز آشکاراست این

دست خود را نگه دار که این تاج داراست، و این حقیقت مثل روز روشن است و پنهان نیست.

نکته ادبی: آشکارا بودن استعاره از حقیقتِ مسلم بودنِ مالکیتِ پادشاهی است.

چو گشت آفتاب مرا روی زرد نقابی به من درکش از لاجورد

وقتی چهره‌ام از مرگ زرد شد، نقابی از آسمان بر چهره‌ام بکش (مرا بپوشان).

نکته ادبی: لاجورد نماد آسمان است که به رنگ آبی آسمانی اشاره دارد.

مبین سرو را در سرافکندگی چنان شاه را در چنین بندگی

سرو (شاه) را در حال افتادگی نبین؛ شاهی را در چنین وضعیت ذلت‌باری مشاهده نکن.

نکته ادبی: سرو نماد قامت بلند و آزادگی شاه است.

درین بندم از رحمت آزاد کن به آمرزش ایزدم یاد کن

مرا از این بندِ مرگ رها کن و با آمرزش خواستن از خدا، یادم را گرامی بدار.

نکته ادبی: بند در اینجا کنایه از قفسِ تن و شرایط سختِ مرگ است.

زمین را منم تاج تارک نشین ملرزان مرا تا نلرزد زمین

من تاج‌بخشِ زمین هستم، پس مرا تکان نده تا زمین نیز به لرزه درنیاید.

نکته ادبی: مبالغه در عظمتِ مقام پادشاه.

رها کن که خواب خوشم میبرد زمین آب و چرخ آتشم میبرد

اجازه بده که خواب مرگ مرا ببرد، چرا که اجزای وجودم (زمین و آب و چرخ) در حال از هم پاشیدن است.

نکته ادبی: اشاره به عناصر چهارگانه سازنده بدن که هنگام مرگ از هم جدا می‌شوند.

مگردان سر خفته را از سریر که گردون گردان برآرد نفیر

شاه خفته را از تخت پادشاهی دور نکن، که اگر چنین کنی، روزگارِ گردان فریاد برخواهد آورد.

نکته ادبی: گردون گردان نماد چرخِ بی‌رحمِ روزگار است.

زمان من اینک رسد بی گمان رها کن به خواب خوشم یک زمان

زمان مرگ من بدون شک فرا رسیده است، پس مرا برای لحظه‌ای در این خواب خوش بگذار.

نکته ادبی: خواب خوش کنایه از آرامش مرگ است.

اگر تاج خواهی ربود از سرم یکی لحظه بگذار تا بگذرم

اگر می‌خواهی تاج را از سرم ببری، یک لحظه صبر کن تا جان از بدنم خارج شود.

نکته ادبی: بگذرم در اینجا ایهام دارد (بمیرم / عبور کنم).

چو من زین ولایت گشادم کمر تو خواه افسر از من ستان خواه سر

وقتی من از این جهانِ ناپایدار رخت بربستم، آنگاه خواه تاج را از من بستان و خواه سرم را.

نکته ادبی: کمر گشادن کنایه از دست کشیدن از قدرت و زندگی است.

سکندر بنالید کای تاجدار سکندر منم چاکر شهریار

اسکندر با ناله گفت: ای پادشاه، من اسکندرم و چاکر تو هستم (اظهار ادب و تواضع در برابر مرگ پادشاه).

نکته ادبی: تغییر موضع اسکندر از فاتح به چاکر، نشان‌دهنده احترام اوست.

نخواهم که بر خاک بودی سرت نه آلودهٔ خون شدی پیکرت

نمی‌خواستم که سر تو بر خاک بیفتد و بدنت به خون آلوده شود.

نکته ادبی: تأسفِ اسکندر بر سرنوشتِ هم‌تایِ خود.

ولیکن چه سودست کاین کار بود تأسف ندارد درین کار سود

اما چه سود که این اتفاق افتاده است و تأسف خوردن در این کار، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ محتوم.

اگر تاجور سر برافراختی کمر بند او چاکری ساختی

اگر پادشاهی مثل تو کمر به خدمت می‌بست، او خود بزرگترین خادم بود.

نکته ادبی: تمجید اسکندر از جایگاهِ دارا.

دریغا به دریا کنون آمدم که تا سینه در موج خون آمدم

افسوس که زمانی به سراغت آمدم که تا سینه در دریای خون فرو رفته‌ای.

نکته ادبی: استعاره از جراحت عمیق و خون‌ریزی شدید.

چرا مرکبم را نیفتاد سم چرا پی نکردم درین راه گم

چرا اسبم تندتر نرفت و چرا در این راه گم نشدم که زودتر به اینجا نمی‌رسیدم.

نکته ادبی: حسرت خوردن اسکندر از دیر رسیدن.

مگر ناله شاه نشنیدمی نه روزی بدین روز را دیدمی

اگر ناله شاه را نشنیده بودم، این روزِ تلخ را نمی‌دیدم.

نکته ادبی: تکرارِ روز برای تأکید بر مصیبت‌بار بودنِ واقعه.

به دارای گیتی و دانای راز که دارم به بهبود دارا نیاز

به جانِ دارای گیتی و خدایی که دانایِ اسرار است، قسم که من آرزویِ بهبودِ دارا را داشتم.

نکته ادبی: سوگند خوردن برای اثباتِ صداقت.

ولیکن چو بر شیشه افتاد سنگ کلید در چاره ناید به چنگ

اما وقتی سنگ بر شیشه می‌خورد، دیگر هیچ کلیدی برای چاره‌جویی به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: ضرب‌المثل: کار از کار گذشته است.

دریغا که از نسل اسفندیار همین بود و بس ملک را یادگار

افسوس که از نسل اسفندیار، همین یک یادگار برای پادشاهی باقی مانده بود که این‌گونه از دست رفت.

نکته ادبی: ارجاع به تبار اسطوره‌ایِ دارا.

چه بودی که مرگ آشکارا شدی سکندر هم آغوش دارا شدی

چه می‌شد که مرگ آشکار می‌شد و من زودتر هم‌آغوشِ دارا (در صلح) می‌شدم.

نکته ادبی: آرزویِ صلح و دوستی پیش از مرگ.

چه سودست مردن نشاید به زور که پیش از اجل رفت نتوان به گور

چه فایده که نمی‌شود با زور جلوی مرگ را گرفت، چرا که تا اجل نرسد، کسی راهی گور نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به جبرِ مرگ.

به نزدیک من یکسر موی شاه گرامیتر از صد هزاران کلاه

نزد من، یک تار موی شاه از صد هزاران تاج پادشاهی باارزش‌تر است.

نکته ادبی: اولویتِ جانِ شاه بر قدرت.

گر این زخم را چاره دانستمی طلب کردمی تا توانستمی

اگر درمانی برای این زخم می‌دانستم، تمام تلاشم را می‌کردم تا آن را بیابم.

نکته ادبی: اظهار ناتوانیِ فاتح در برابر مرگ.

نه تاج و نه اورنگ شاهنشهی که ماند ز دارای دولت تهی

نه تاج و نه تخت شاهنشاهی، هیچ‌کدام فایده‌ای ندارد، وقتی که از صاحبِ دولت تهی شده باشد.

نکته ادبی: بی‌ارزش بودن اشیاء در نبودِ جان.

چرا خون نگریم بران تاج و تخت که دارنده را بر درافکند رخت

چرا بر این تاج و تخت که صاحبش را به خاک افکنده است، خون گریه نکنم؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

مباد آن گلستان که سالار او بدین خستگی باشد از خار او

نابود باد آن گلستان (کشور) که پادشاهِ آن، این‌گونه با خارِ ستم مجروح شده باشد.

نکته ادبی: استعاره از پادشاهیِ آسیب‌دیده.

نفیر از جهانی که دارا کشست نهان پرور و آشکارا کشست

فریاد از این دنیایی که دارا کش است؛ دنیایی که پنهانی پرورش می‌دهد و آشکارا می‌کشد.

نکته ادبی: تضاد میان پروردن و کشتن برای توصیف بی‌رحمی دنیا.

به چاره گری چون ندارم توان کنم نوحه بر زاد سرو جوان

از آنجا که دیگر توانی برای چاره‌جویی و تغییر سرنوشت ندارم، برای دوران جوانی و شکوه از دست‌رفته‌ام سوگواری می‌کنم.

نکته ادبی: زاد سرو جوان کنایه از قامت موزون و جوانی است.

چه تدبیر داری مراد تو چیست امید از که داری و بیمت ز کیست

سکندر پرسید: چه تدبیری در سر داری و مقصودت چیست؟ از چه کسی امید یاری داری و از که می‌ترسی؟

نکته ادبی: پرسش برای درک وضعیت روحی و روانی دارا است.

بگو هر چه داری که فرمان کنم به چاره گری با تو پیمان کنم

هرچه در دل داری بگو تا فرمان تو را اجرا کنم؛ با تو عهد می‌بندم که به خواسته‌هایت رسیدگی کنم.

نکته ادبی: پیمان کردن به معنای عهد و قول دادن است.

چو دارا شنید این دم دل نواز به خواهشگری دیده را کرد باز

هنگامی که دارا این سخنان مهربانانه را شنید، با امیدواری چشمانش را گشود.

نکته ادبی: دم دل‌نواز اشاره به سخنان آرام‌بخش سکندر دارد.

بدو گفت کای بهترین بخت من سزاوار پیرایه و تخت من

دارا به او گفت: ای کسی که بهترین بخت و اقبال من هستی و شایسته پوشیدن لباس پادشاهی و نشستن بر تخت من هستی.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و در اینجا کنایه از لباس فاخر است.

چه پرسی ز جانی به جان آمده گلی در سموم خزان آمده

از کسی که جانش به لب رسیده و مانند گلی که در باد سموم خزان گرفتار شده، چه می‌پرسی؟

نکته ادبی: سموم به معنای باد گرم و سوزان است که استعاره از مرگ و زوال است.

جهان شربت هرکس از یخ سرشت بجز شربت ما که بر یخ نوشت

سرنوشت و شربت زندگی برای دیگران بر یخ نوشته شده (آب می‌شود و می‌رود)، اما برای ما بر یخ نوشت که نشان از زوال فوری و بی‌ثباتی امر ماست.

نکته ادبی: کنایه از تقدیر ناپایدار و بی‌ثبات.

ز بی آبیم سینه سوزد درون قدم تا سرم غرق دریای خون

از تشنگی (کمبود و نیاز) سینه‌ام می‌سوزد و از سر تا پا در دریای خون (جراحت) غرق شده‌ام.

نکته ادبی: تضاد بین بی‌آبی و غرق بودن در خون برای نشان دادن شدت رنج است.

چوبرقی که در ابر دارد شتاب لب از آب خالی و تن غرق آب

مانند برقی که در ابر شتاب دارد (و هیچ نمی‌ماند)، لب‌هایم تشنه است و بدنم در خون غرق شده است.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادن عمر کوتاه و ناپایدار.

سبوئی که سوراخ باشد نخست به موم و سریشم نگردد درست

کوزه‌ای که شکسته باشد، با موم و سریشم اصلاح نمی‌شود. (اشاره به اینکه کار من از درمان گذشته است).

نکته ادبی: تمثیل برای غیرقابل بازگشت بودن مرگ.

جهان غارت از هر دری میبرد یکی آورد دیگری میبرد

دنیا دائماً در حال غارت است؛ یکی می‌آید و دیگری می‌رود.

نکته ادبی: اشاره به چرخه تولد و مرگ.

نه زو ایمن اینان که هستند نیز نه آنان که رفتند رستند نیز

نه زندگان در امان‌اند و نه آنان که رفته‌اند، رستگار شده‌اند.

نکته ادبی: نگاهی بدبینانه و واقع‌گرایانه به ناامنیِ هستی.

ببین روز من راستی پیشه کن تو تیز از چنین روزی اندیشه کن

روزگارِ مرا ببین و عاقل باش؛ تو خود درباره چنین روزی (مرگ و زوال) بیندیش.

نکته ادبی: توصیه به عبرت‌گیری از سرنوشت دیگران.

چو هستی به پند من آموزگار بدین روز ننشاندت روزگار

اگر از پند من درس بگیری، روزگار تو را به چنین روز سیاهی نمی‌نشاند.

نکته ادبی: اعتقاد به اینکه عبرت‌گیری می‌تواند از عواقب ناگوار پیشگیری کند.

نه من به ز بهمن شدم کاژدها بخاریدن سر نکردش رها

من به سرنوشتی بدتر از بهمن دچار شدم که حتی اژدها او را رها نکرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اساطیری بهمن و سرنوشت تلخ او.

نه ز اسفندیار آن جهانگیر گرد که از چشم زخم جهان جان نبرد

و نه مانند اسفندیارِ جهان‌گیر که با وجود روئین‌تنی، از چشم‌زخمِ زمانه جان سالم به در نبرد.

نکته ادبی: تلمیح به اسفندیار و مرگ او توسط رستم.

چو در نسل ما کشتن آمد نخست کشنده نسب کرد بر ما درست

از آنجا که در خاندان ما رسمِ کشتن و کشته شدن از ابتدا بوده، سرنوشت مرگ برای ما حتمی است.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ خاندانی.

تو سرسبز بادی به شاهنشهی که من کردم از سبزه بالین تهی

تو در پادشاهی سرسبز و پیروز باشی، در حالی که من از این دنیا رخت بربسته‌ام.

نکته ادبی: کنایه از مرگ و ترک دنیا.

چو درخواستی کارزوی تو چیست به وقتی که بر من بباید گریست

چون پرسیدی آرزوی تو چیست، بشنو که وقت گریستن بر حال من است.

نکته ادبی: تأکید بر جایگاه ترحم‌برانگیز دارا.

سه چیز آرزو دارم اندر نهان براید به اقبال شاه جهان

سه آرزو در دل دارم که امیدوارم به دست تو برآورده شود.

نکته ادبی: اشاره به ساختار سه گانه خواسته‌ها.

یکی آنکه بر کشتن بی گناه تو باشی درین داوری دادخواه

نخست اینکه در پی کشته شدن بی‌گناهِ من، تو خود دادخواه باشی.

نکته ادبی: درخواستِ عدالت از فاتح.

دویم آنکه بر تاج و تخت کیان چو حاکم تو باشی نیاری زیان

دوم آنکه بر تاج و تخت شاهان، وقتی حاکم هستی، به مردم آسیبی نرسانی.

نکته ادبی: توصیه به دادگری در حکومت.

دل خود بپردازی از تخم کین نپردازی از تخمه ما زمین

کینه را از دل بیرون کن و مردم را به خاطرِ ما آزار نده.

نکته ادبی: توصیه به عطوفت و پرهیز از انتقام.

سوم آنکه بر زیردستان من حرم نشکنی در شبستان من

سوم اینکه حرمت زنان و اطرافیانِ در حرم‌سرای مرا نگه داری و به آنان بی‌حرمتی نکنی.

نکته ادبی: حفظ ناموس و حرمت خانواده در فرهنگ آن دوره.

همان روشنک را که دخت منست بدان نازکی دست پخت منست

همان دخترم روشنک که با ناز و لطافت بزرگ شده است.

نکته ادبی: توصیفِ لطافتِ دختر پادشاه.

بهم خوابی خود کنی سربلند که خوان گردد از نازکان ارجمند

با ازدواج با او، خود را سربلند کن تا خاندان‌های اصیل به هم پیوند بخورند.

نکته ادبی: پیشنهاد ازدواج سیاسی.

دل روشن از روشنک برمتاب که با روشنی به بود آفتاب

با دخترم روشنک مهربان باش که زیبایی‌اش چون خورشید است.

نکته ادبی: توصیف زیبایی دختر.

سکندر پذیرفت ازو هر چه گفت پذیرنده برخاست گوینده خفت

سکندر خواسته‌های او را پذیرفت؛ پذیرنده (سکندر) برخاست و گوینده (دارا) درگذشت.

نکته ادبی: تضاد بین حرکت سکندر و سکونِ مرگِ دارا.

کبودی و کوژی درآمد به چرخ که بغداد را کرد به کاخ و کرخ

روزگار (چرخ) دگرگون شد و بغداد را با کاخ‌هایش ویران کرد.

نکته ادبی: استعاره از گردش روزگار و خرابی شهرها.

درخت کیان را فرو ریخت بار کفن دوخت بر درع اسفندیار

پادشاهی به پایان رسید و مرگ به سراغ همه آمد.

نکته ادبی: کنایه از مرگ قهرمانان.

چو مهر از جهان مهربانی برید شبه ماند و یاقوت شد ناپدید

وقتی عشق و مهربانی از جهان رفت، اصل (یاقوت) ناپدید شد و بدل (شبه) باقی ماند.

نکته ادبی: استعاره از فقدان ارزش‌های انسانی.

سکندر بدان شاه فرخ نژاد شبانگاه بگریست تا بامداد

سکندر بر پیکر آن پادشاه تا صبح گریست.

نکته ادبی: نشان از احترام سکندر به دارا.

درو دید و بر خویشتن نوحه کرد که او را همان زهر بایست خورد

به او نگاه کرد و بر سرنوشت خود گریست، گویی که می‌دانست مرگ سرنوشت او نیز خواهد بود.

نکته ادبی: درک فانی بودن قدرت توسط سکندر.

چو روز آخور صبح ابلق سوار طویله برون زد بر این مرغزار

چون صبح فرارسید، سکندر برای تدارک مراسم بیرون رفت.

نکته ادبی: ابلک سوار استعاره از اسب سپیده دم.

سکندر بفرمود کارند ساز برندش بجای نخستینه باز

سکندر دستور داد تا مراسم تدفین او را مهیا کنند.

نکته ادبی: مراسم تدفین شاهانه.

ز مهد زر و گنبد سنگ بست مهیاش کردند جای نشست

برای او تابوت و جایگاهی زرین فراهم کردند.

نکته ادبی: اشاره به شکوه تدفین.

چو خلوتگهش آن چنان ساختند ازو زحمت خویش پرداختند

وقتی محل استراحت او را ساختند، او را به خاک سپردند.

نکته ادبی: اشاره به پایان مأموریتِ دفن.

تنومند را قدر چندان بود که در خانه کالبد جان بود

قدرت بدن انسان به اندازه‌ای است که جان در آن حضور دارد.

نکته ادبی: جسم بدون جان ارزشی ندارد.

چو بیرون رود جوهر جان ز تن گریزی ز هم خوابه خویشتن

وقتی جان از بدن خارج شود، حتی از هم‌بستر خود نیز دور می‌شوی.

نکته ادبی: تأکید بر جدایی مطلق پس از مرگ.

چراغی که بادی درو دردمی چه بر طاق ایوان چه زیر زمی

زندگی مانند چراغی است که با اندک بادی خاموش می‌شود؛ فرقی ندارد در قصر باشد یا در زیر زمین.

نکته ادبی: تشبیه زندگی به شعله چراغ.

اگر بر سپهری وگر بر مغاک چو خاکی شوی عاقبت باز خاک

چه در آسمان‌ها باشی و چه در اعماق زمین، عاقبتِ همه خاک شدن است.

نکته ادبی: تأکید بر برابری همه در برابر مرگ.

بسا ماهیا کو شود خورد مور چو در خاک شور افتد از آب شور

بسیارند قدرتمندانی که عاقبت خوراک مورچه‌ها می‌شوند، همچون ماهی که صید می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل زوال قدرت.

چنینست رسم این گذرگاه را که دارد به آمد شد این راه را

این رسم دنیاست که دائم در حال آمدن و رفتن است.

نکته ادبی: توصیف گذرگاه بودن دنیا.

یکی را درارد به هنگامه تیز یکی را ز هنگامه گوید که خیز

یکی را به دنیا می‌آورد و به دیگری می‌گوید برو.

نکته ادبی: اشاره به چرخه حیات.

مکن زیر این لاجوردی بساط بدین قلعهٔ کهر باگون نشاط

به این دنیای فریبنده (لاجوردی) دل نبند و به آن شاد نباش.

نکته ادبی: توصیه به زهد و بی‌توجهی به دنیا.

که رویت کند کهرباوار زرد کبودت کند جامه چون لاجورد

دنیا تو را با گذر زمان زرد و پیر می‌کند و لباس تو را به رنگ کبود عزاداری درمی‌آورد.

نکته ادبی: تغییر رنگ به عنوان نشانه پیری و مرگ.

گوزنی که در شهر شیران بود به مرگ خودش خانه ویران بود

کسی که در میان شیران (قدرتمندان) باشد، مرگش مایه ویرانی است.

نکته ادبی: اشاره به آسیب‌پذیری حتی در اوج قدرت.

چو مرغ از پی کوچ برکش جناح مشو مست راح اندرین مستراح

چون مرغی که آماده پرواز است، به دنیا دلبسته نباش که جای ماندن نیست.

نکته ادبی: دنیا به عنوان مسافرخانه (مستراح).

بزن برق وار آتشی در جهان جهان را ز خود واره و وارهان

مانند برق در جهان آتشی بزن (تغییری ایجاد کن) و خود را از قید دنیا رها کن.

نکته ادبی: تشویق به رهایی از وابستگی‌های دنیوی.

سمندر چو پروانه آتش روست ولیک این کهن لنگ و آن خوشروست

سمندر (موجود افسانه‌ای) با آتش الفت دارد، اما ما در این دنیا لنگ‌زنان به سوی مرگ می‌رویم.

نکته ادبی: تمثیلِ تفاوتِ ذاتِ فناپذیر انسان با پدیده‌های نمادین.

اگر شاه ملکست و گر ملک شاه همه راه رنجست و با رنج راه

چه پادشاه باشی و چه رعیت و زیردست، تفاوتی در اصلِ ماجرا نیست؛ همه در مسیر زندگی گرفتار رنج هستند و راهی جز پیمودن این مسیر دشوار وجود ندارد.

نکته ادبی: تضاد میان شاه و ملک (پادشاه و رعیت) برابری انسان‌ها در برابر تقدیر و رنج را نشان می‌دهد.

که داند که این خاک دیرینه وار بهر غاری اندر چه دارد ز غور

چه کسی می‌داند که این زمینِ کهن‌سال و پرسابقه‌، در اعماق و شکاف‌های خود چه رازها و گنجینه‌هایی را پنهان کرده است؟

نکته ادبی: غار و غور هر دو اشاره به اعماق و پنهانی‌ها دارند. دیرینه‌وار به معنای چیزی است که قدمتی طولانی دارد.

کهن کیسه شد خاک پنهان شکنج که هرگز برون نارد آواز گنج

خاک مانند کیسه‌ای قدیمی و گره‌خورده است که چنان در خود پیچیده شده که هرگز گنجِ درونی‌اش را آشکار نمی‌کند و آوازه‌اش را به گوش کسی نمی‌رساند.

نکته ادبی: تشبیه خاک به کیسه کهن، استعاره از مرگ و رازآلودگی زمین است.

زر از کیسهٔ نو برارد خروش سبوی نو از تری آید به جوش

تنها کیسه‌های نو و ظرف‌های تازه هستند که سر و صدا به پا می‌کنند و هیجان دارند، وگرنه چیزهای کهنه و قدیمی بی‌اثر و ساکت‌اند.

نکته ادبی: تضاد میان نو و کهنه، تمثیلی است از تفاوتِ شور و حالِ آغازین با سکون و پیری.

که داند که این زخمهٔ دام و دد چه تاریخها دارد از نیک و بد

چه کسی از تاریخچه‌ی اعمال نیک و بدِ این مردم که مانند جانوران درنده‌خو هستند، باخبر است؟

نکته ادبی: زخمه در اینجا استعاره از کنش و عملکرد انسان‌ها در جهان است.

چه نیرنگ با بخردان ساختست چه گردنکشان را سر انداختست

این روزگار با انسان‌های خردمند چه نیرنگ‌ها که نساخته و چه افراد قدرتمند و متکبری را که به خاک سیاه نکشانده است.

نکته ادبی: گردنکشان استعاره از افراد مغرور و قدرتمند است.

فلک نیست یکسان هم آغوش تو طرازش دورنگست بر دوش تو

آسمان با تو یکرنگ نیست و پیوسته تغییر می‌کند؛ طالع و سرنوشتی که برای تو رقم می‌زند، دو رنگ و متناقض است.

نکته ادبی: طراز به معنای نقش و نگار جامه است که در اینجا به طالع و تقدیر تفسیر شده است.

گهت چون فرشته بلندی دهد گهت با ددان دستبندی دهد

گاهی تو را به اوجِ افتخار و فرشتگی می‌رساند و گاهی تو را گرفتارِ خوهای حیوانی و پستی می‌کند.

نکته ادبی: تضاد فرشته و ددان برای نشان دادن بی‌ثباتی احوالِ فلک است.

شبانگه بنانیت نارد به یاد کلیچه به گردون دهد بامداد

گاهی در شبانگاه، هیچ یادی از تو نمی‌کند و روزی‌ات را می‌بندد، اما صبحگاه لقمه‌ای کوچک برایت می‌افکند.

نکته ادبی: کلیچه به معنای نان کوچک است که کنایه از رزقِ ناچیز است.

چه باید درین هفت چشمه خراس ز بهر جوی چند بردن سپاس

در این چرخه‌ی پر از رنج و سختی (هفت چشمه خراس)، چرا باید برای چند روز زندگی، منت‌دارِ کسی بود یا سپاسِ این جهان را به جا آورد؟

نکته ادبی: هفت چشمه خراس استعاره‌ای است از گردش دائم و فرساینده‌ی فلک که همچون آسیاب عمل می‌کند.

چو خضر از چنین روزیی روزه گیر چو هست آب حیوان نه خرما نه شیر

مانند خضر پیامبر در چنین زمانه‌ای، پیشه‌ی قناعت و روزه‌داری پیشه کن، چرا که در این جهان نه از آب حیات خبری هست و نه از لذت‌های دنیوی (خرما و شیر).

نکته ادبی: خضر نمادِ بقا و حکمتِ پنهان است.

ازین دیو مردم که دام و ددند نهان شو که هم صحبتان بدند

از این مردمانی که خوی جانوران وحشی دارند دوری کن و خود را از دید آنان پنهان ساز، زیرا هم‌نشینی با آنان شرّ است.

نکته ادبی: دیو مردم ترکیبِ وصفی است برای اشاره به انسان‌هایی که از انسانیت خارج شده‌اند.

پی گور کز دشتبانان گمست ز نامردمیهای این مردمست

اگر گورِ حیوانات (گورخر) از چشم نگهبانان دشت پنهان مانده است، به خاطر ناپاکی و بدکرداری همین مردم است که راه را بر آنان بسته‌اند.

نکته ادبی: گور به معنای گورخر است که ایهام به گور (قبر) نیز دارد.

گوزن گرازنده در مرغزار ز مردم گریزد سوی کوه و غار

حتی گوزنِ چالاک در دشت و مرغزار، از دستِ انسان‌ها فرار می‌کند و به کوه و غار پناه می‌برد.

نکته ادبی: گریزِ حیوانات به طبیعت وحشی، تأکیدی بر دوری از شرارت‌های انسانی است.

همان شیر کو جای در بیشه کرد ز بد عهدی مردم اندیشه کرد

حتی شیری که بیشه را جایگاه امن خود قرار داده بود، از بدقولی و خیانتِ انسان‌ها در هراس است.

نکته ادبی: اندیشه کردن در اینجا به معنای ترسیدن و حزم و احتیاط است.

مگر گوهر مردمی گشت خرد که در مردمان مردمیها بمرد

گویی گوهرِ انسانیت خوار و بی‌مقدار شده است، چرا که در میان مردم، نشانه‌ای از جوانمردی و مردمی باقی نمانده است.

نکته ادبی: مردمی ایهام به انسانیت و خصلت‌های انسانی دارد.

اگر نقش مردن بخوانی شگرف بگوید که مردم چنینست حرف

اگر با دقت به واژه و مفهوم «مردن» بنگری، می‌بینی که خودِ این واژه گواهی می‌دهد که حقیقتِ انسان‌ها چیزی جز تباهی نیست.

نکته ادبی: بازیِ زبانی و ایهام در ریشه‌ی کلمه مردن و مردم.

به چشم اندرون مردمک را کلاه هم از مردم مردمی شد سیاه

مردمک چشم که بخشی از وجود انسان است، سیاه شده است و این سیاهی گویی از تیرگیِ باطنِ خودِ انسان سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به سیاهی مردمک چشم به عنوان نماد تیرگیِ درونِ انسان.

نظامی به خاموشکاری بسیچ به گفتار ناگفتنی در مپیچ

ای نظامی، به سکوت و خاموشی روی بیاور و خود را درگیر حرف‌های بیهوده و ناگفته‌های بی‌فایده مکن.

نکته ادبی: خاموشکاری به معنای پیشه‌ی سکوت را برگزیدن است.

چو هم رستهٔ خفتگانی خموش فرو خسب یا پنبه درنه به گوش

همچون کسانی که در خوابِ غفلت یا مرگ هستند، خاموش باش و یا گوش‌هایت را بر هیاهوی جهان ببند.

نکته ادبی: پنبه در گوش نهادن کنایه از نشنیدنِ بیهودگی‌های جهان است.

بیاموز ازین مهره لاجورد که با سرخ سرخست و با زرد زرد

از این چرخِ لاجوردی آسمان بیاموز که با هر چیزی هم‌رنگ می‌شود و سازگاری نشان می‌دهد؛ با سرخی سرخ است و با زردی زرد.

نکته ادبی: مهره لاجورد استعاره از آسمان است.

شبانگه که صد رنگ بیند بکار براید به صد دست چون نوبهار

در شبانگاه که رنگ‌های گوناگون بر کار می‌بیند، به رنگ‌های مختلف در می‌آید و جلوه‌گری می‌کند.

نکته ادبی: نوبهار استعاره از تنوع و رنگارنگی است.

سحرگه که یک چشمه یابد کلید به آیین یک چشمه آید پدید

اما سحرگاه که تنها کلیدِ یک خورشید (چشمه) را می‌یابد، به آیین و شکلِ همان یک رنگ در می‌آید.

نکته ادبی: چشمه کلید ایهام به خورشید دارد.