خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۵ - جنگ دارا با اسکندر

نظامی
بیا ساقی از باده بردار بند بپیمای پیمودن باد چند
خرابم کن از باده جام خاص مگر زین خرابات یابم خلاص
خرامیدن لاجوردی سپهر همان گردبر گشتن ماه و مهر
مپندار کز بهر بازی گریست سراپرده ای این چنین سرسریست
در این پرده یک رشته بیکار نیست سر رشته بر ما پدیدار نیست
که داند که فردا چه خواهد رسید ز دیده که خواهد شدن ناپدید
کرا رخت از خانه بر در نهند کرا تاج اقبال بر سر نهند
گزارندهٔ نیک و بدهای خاک سخن گفت ازان پادشاهان پاک
که چون صبح را شاه چین بار داد عروس عدن در به دینار داد
رسیدند لشگر به جای مصاف دو پرگار بستند چون کوه قاف
خسک بر گذرگاه کین ریختند نقیبان خروشیدن انگیختند
یزک بر یزک سو بسو در شتاب نه در دل سکونت نه در دیده آب
ز بسیاری لشگر از هر دو جای فرو بست کوشنده را دست و پای
دو رویه ستادند بر جای جنگ نمودند بر پیش دستی درنگ
مگر در میان صلحی آید پدید که شمشیرشان برنباید کشید
چو بود از جوانی و گردنکشی هم آن جانب آبی هم این آتشی
پدید آمد از بردباری ستیز دل کینه ور گشت بر کینه تیز
ازان پس که بر کینه ره یافتند سر از جستن مهر برتافتند
درآمد به غریدن آواز کوس فلک بر دهان دهل داد بوس
شغبهای آیینهٔ پیل مست همی شانه بر پشت پیلان شکست
برآورد خرمهره آواز شیر دماغ از دم گاو دم گشت سیر
چنان آمد از نای ترکی خروش که از نای ترکان برآورد جوش
طراقی که از مقرعه خاسته برون رفته زین طاق آراسته
روا رو برآمد ز راه نبرد هزاهز در آمد به مردان مرد
زمین گفتی از یکدیگر بردرید سرافیل صور قیامت دمید
غبار زمین بر هوا راه بست عنان سلامت برون شد ز دست
ز بس گرد بر تارک و ترک و زین زمین آسمان آسمان شد زمین
جگر تاب شد نعره های بلند گلوگیر شد حلقه های کمند
ز تاب نفس بر هوا بست میغ جهان سوخت از آتش برق تیغ
ز بس عطسهٔ تیغ بر خون و خاک دماغ هوا پر شد از جان پاک
سپهدار ایران هم از صبح بام بر آراست لشگر بسازی تمام
نخستین صف میمنه ساز کرد ز تیغ اژدها را دهن باز کرد
صف میسره هم بر آراست چست یکی کوه گفتی ز پولاد رست
جناح آنچنان بست در پیشگاه که پوشیده شد روی خورشید و ماه
ز قلبی که چون کوه پولاد بود پناهنده را قلعه آباد بود
ز دیگر طرف لشگر آرای روم بر آراست لشگر چو نحلی ز موم
سلیح و سلب داد خواهنده را قوی کرد پشت پناهنده را
چپ و راست آراست از ترک و تیغ چو آرایش گلشن از اشک میغ
پس و پیش را کرد چون خاره کوه بر انگیخت قلبی ثریا شکوه
چو از هر دو سو لشگر آراستند یلان سربسر مرد میخواستند
سیاست درآمد به گردن زنی ز چشم جهان دور شد روشنی
ز بس خون که گرد آمد اندر مغاک چو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک
ز شمشیر برگشته جائی نبود که در غار او اژدهائی نبود
نهنگ خدنگ از کمین کمان نیاسود بر یک زمین یک زمان
کمند اژدهائی مسلسل شکنج دهن باز کرده به تاراج گنج
ز غریدن زنده پیلان مست نفس در گلوی هزبران شکست
ز بس تیغ بر گردن انداختن نیارست کس گردن افراختن
پدر با پسر کین برآراسته محابا شده مهر برخاسته
ستون علم جامه در خون زده نجات از جهان خیمه بیرون زده
ز بس خستهٔ تیرپیکان نشان شده آبله دست پیکان کشان
چنان گرم شد آتش کارزار که از نعل اسبان برآمد شرار
جهانجوی دارا ز قلب سپاه بر آشفت چون شرزه شیر سیاه
به دشمن گرائی به خصم افکنی گشاده بر و بازوی بهمنی
به هر جا که بازو برافراختی سر خصم در پایش انداختی
نشد بر تنی تا نپرداختش نزد بر سری تا نینداختش
ز بس خون رومی دران ترکتاز هزار اطلس رومی افکند باز
وزین سو سکندر به شمشیر تیز برانگیخته از جهان رستخیز
دو دست آوریده به کوشش برون بهر دست شمشیری الماس گون
دو دستی چنان میگرائید تیغ کزو خصم را جان نیامد دریغ
چو بر فرق پیل آمدی خنجرش فرو ریختی زیر پایش سرش
چو بر آب دریا غضب ریختی ز دریای آب آتش انگیختی
چو شیری که آتش ز دم برزند دم مادیان را به هم برزند
به دارا نمودند کان تند شیر بسا شیر کز مرکب آورد زیر
شه آزرم او به که یک سو کند کزان پهلوان پیل پهلو کند
به لشگر بگوید که یکبارگی گرایند بر جنگ او بارگی
چنان دید دارای دولت صواب که لشگر بجنبد چو دریای آب
همه هم گروهه به یک سر زنند به یکبارگی بر سکندر زنند
به فرمان فرمانده تاج و تخت بجوشد لشگر بکوشید سخت
عنان یک رکابی برانگیختند دو دستی به تیغ اندر آویختند
سکندر چو غوغای بدخواه دید ز خود دست آزرم کوتاه دید
بفرمود تا لشگر روم نیز بدادن ندارند جان را عزیز
ببندند بر دشمنان راه را به خاک اندر آرند بدخواه را
دو لشگر چو مور و ملخ تاختند نبردی جهان در جهان ساختند
به شمشیر پولاد و تیر خدنگ گذرگاه کردند بر مور تنگ
چو زنبور گیلی کشیدند نیش به زنبوره زنبور کردند ریش
سکندر دران داوریگاه سخت پی افشرد مانند بیخ درخت
هیون بر وی افکند پیل افکنی سوی پیلتن شد چو اهریمنی
یکی زخم زد بر تن پهلوان کزان زخم لرزید سرو جوان
بدرید خفتان زره پاره کرد عمل بین که پولاد با خاره کرد
نبرید بازوی تابنده هور ولیکن شد آزرده در زیر زور
به موئی تن شاه رست از گزند بزد تیغ و بدخواه را سرفکند
هراسید ازان دشمن بی هراس دل خصم را کرد از آنجا قیاس
بران شد که از خصم تابد عنان رهائی دهد سینه را از سنان
دگر باره از بخت امیدوار پی افشرد بر جای خویش استوار
چو در فال فیروزی خویش دید بر اعدای خود دست خود بیش دید
قوی کرد بر جنگ بازوی خویش بکوشید با هم ترازوی خویش
نیاسود لشگر ز خون ریختن ز دشمن به دشمن درآویختن
نبرد آزمایان ایران سپاه گرفتند بر لشگر روم راه
زبون گشت رومی ز پیکارشان اجل خواست کردن گرفتارشان
دگر ره به مردی فشردند پای نرفتند چون کوه آهن ز جای
به ناموس رایت همی داشتند غنیمت به بدخواه نگذاشتند
چو گوهر برآمود زنگی به تاج شه چین فرود آمد از تخت عاج
مه روشن از تیره شب تافته چو آیینه روشنی یافته
دو لشگر به یک جا گروه آمدند شدند از خصومت ستوه آمدند
به آرامگاه آمدند از نبرد ز تن زخم شستند و از روی گرد
پر اندیشه از گنبد تیز گشت که فردا بسر بر چه خواهد گذشت
دگر روز کین روی شسته ترنج چو ریحانیان سر برون زد ز کنج
سپاه از دو سو صف برآراستند هزبران به نخجیر برخاستند
به پولاد شمشیر و چرم کمان بسی زور بازو نمود آسمان
به غوغای لشکر درآمد شکیب که دست از عنان رفت و پای از رکیب
به دارا دو سرهنگ بودند خاص به اخلاص نزدیک و دور از خلاص
ز بیداد دارا به جان آمده دل آزردگی در میان آمده
بران دال که خونریز دارا کنند بر او کین خویش آشکارا کنند
چو زینگونه بازاری آراستند به جان از سکندر امان خواستند
که مائیم خاصان دارا و بس به دارا ز ما خاص تر نیست کس
ز بیداد او چون ستوه آمدیم به خونریز او هم گروه آمدیم
بخواهیم فردا بر او تاختن ز بیداد او ملک پرداختن
یک امشب به کوشش نگهدار جای که فردا مخالف درآید ز پای
چو فردا علم برکشد در مصاف خورد شربت تیغ پهلو شکاف
ولیکن به شرطی که بر دسترنج به ما بر گشاده کنی قفل گنج
ز ما هر یکی را توانگر کنی به زر کار ما هر دو چون ز کنی
سکندر بدان خواسته عهد بست به پیمان درخواسته داد دست
نشد باورش کاندو بیداد کیش کنند این خطا با خداوند خویش
ولی هر کس آن در بدست آورد کزو خصم خود را شکست آورد
دران ره که بیداد داد آمدش کهن داستانی به یاد آمدش
که خرگوش هر مرز را بی شگفت سگ آن ولایت تواند گرفت
چو آن عاصیان خداوند کش خبر یافتند از خداوند هش
که بر گنجشان کامکاری دهد به خونریز بدخواه یاری دهد
حق نعمت شاه بگذاشتند پی کشتن شاه برداشتند
چو یاقوت خورشید را دزد برد به یاقوت جستن جهان پی فشرد
به دزدی گرفتند مهتاب را که او برد از آن جوهر آن تاب را
دو لشکر کشیده کمر چون دو کوه شدند از نبردآزمائی ستوه
به منزلگه خویش گشتند باز به رزم دگر روزه کردند ساز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی از باده بردار بند بپیمای پیمودن باد چند

ای ساقی، بندِ محدودیت را از شراب بردار و به ما بنوشان؛ تا کی می‌خواهی پیمانه‌های ما را اندازه بگیری و جانِ ما را در تنگنا قرار دهی؟

نکته ادبی: بپیمای پیمودن باد؛ کنایه از کوتاه کردنِ فرصتِ زندگی و عمر.

خرابم کن از باده جام خاص مگر زین خرابات یابم خلاص

مرا با شرابِ ناب و ویژه چنان بی‌خود و مست کن که شاید از این دنیای خراب و پر از رنج، رهایی یابم.

نکته ادبی: خرابات در عرفان به معنای عالمِ بی قیدی و مستی از حقیقت است.

خرامیدن لاجوردی سپهر همان گردبر گشتن ماه و مهر

حرکتِ آسمانِ لاجوردی و گردشِ منظمِ ماه و خورشید، نشانهٔ نظمی هوشمندانه در جهان است.

نکته ادبی: ماه و مهر استعاره از اجرام آسمانی و چرخه زمان است.

مپندار کز بهر بازی گریست سراپرده ای این چنین سرسریست

گمان مبر که دنیا برای بازی و سرگرمی خلق شده است؛ این پرده‌ای که عالم را پوشانده، بسیار فراتر از حدسِ سطحیِ ماست.

نکته ادبی: سراپرده استعاره از جهانِ هستی است.

در این پرده یک رشته بیکار نیست سر رشته بر ما پدیدار نیست

در این جهان حتی یک تار مو هم بیهوده نیست، هرچند که سرِ این رشته و سرانجامِ کار برای ما آشکار و هویدا نمی‌باشد.

نکته ادبی: رشته استعاره از تدبیر و تقدیر الهی است.

که داند که فردا چه خواهد رسید ز دیده که خواهد شدن ناپدید

چه کسی خبر دارد که فردا چه حادثه‌ای در پیش است و چه کسی از میانِ دیدگانِ ما ناپدید خواهد شد؟

نکته ادبی: کنایه از ناپایداری مرگ و زندگی.

کرا رخت از خانه بر در نهند کرا تاج اقبال بر سر نهند

چه کسی را از خانه به سوی گور می‌برند و چه کسی را به تاجِ پادشاهی می‌رسانند؟ (این تضادِ تقدیر است).

نکته ادبی: رخت بر در نهادن کنایه از کوچ کردن و مرگ است.

گزارندهٔ نیک و بدهای خاک سخن گفت ازان پادشاهان پاک

آن کس که نویسنده و راویِ خوبی‌ها و بدی‌های جهان است، از آن پادشاهانِ پاک‌نهاد سخن گفت.

نکته ادبی: گزارنده به معنای روایتگر و تاریخ‌نگار است.

که چون صبح را شاه چین بار داد عروس عدن در به دینار داد

هنگامی که پادشاه چین به خورشیدِ صبح‌دم بار داد، پاداشِ آن عروسِ شهرِ عدن را به دینار پرداخت.

نکته ادبی: اشاره به یک واقعه داستانی در متون حماسی.

رسیدند لشگر به جای مصاف دو پرگار بستند چون کوه قاف

لشکرها به محل رویارویی رسیدند و همچون کوه قاف، آرایشی دایره‌وار و مستحکم تشکیل دادند.

نکته ادبی: کوه قاف در ادبیات نماد استقامت و عظمت است.

خسک بر گذرگاه کین ریختند نقیبان خروشیدن انگیختند

در مسیرِ سپاهِ دشمن، تله‌های فلزی (خسک) ریختند و سرداران با فریادهای خود، خروشِ جنگ را آغاز کردند.

نکته ادبی: خسک ابزاری جنگی با شاخک‌های تیز برای آسیب به پای اسب بود.

یزک بر یزک سو بسو در شتاب نه در دل سکونت نه در دیده آب

دیده‌بانان مدام در حال رفت‌وآمد بودند؛ نه در دلشان آرامشی بود و نه در چشمانشان اشکی از ترس یا ترحم یافت می‌شد.

نکته ادبی: یزک به معنای پیش‌قراول و دیده‌بان است.

ز بسیاری لشگر از هر دو جای فرو بست کوشنده را دست و پای

تعدادِ بسیارِ سپاهیان از هر دو سو، دست و پایِ مبارزان را برای تکان خوردن و نبردِ آزادانه بسته بود.

نکته ادبی: توصیف تراکم جمعیت در میدان نبرد.

دو رویه ستادند بر جای جنگ نمودند بر پیش دستی درنگ

دو لشکر در میدان جنگ ایستادند و در حمله کردن به یکدیگر درنگ کردند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده لحظه سکوتِ قبل از طوفان.

مگر در میان صلحی آید پدید که شمشیرشان برنباید کشید

شاید در میانِ این دو، صلحی برقرار شود که نیازی به کشیدنِ شمشیر نباشد.

نکته ادبی: امیدی که به زودی به یأس بدل می‌شود.

چو بود از جوانی و گردنکشی هم آن جانب آبی هم این آتشی

اما به دلیل جوانی و تکبر، هر دو طرف همچون آتش و آب، آمادهٔ رویارویی و ویرانی بودند.

نکته ادبی: تشبیه به آتش و آب برای نمایش تضاد و تخریب.

پدید آمد از بردباری ستیز دل کینه ور گشت بر کینه تیز

بردباری جای خود را به ستیز داد و دل‌ها برای کینه‌توزی تند و تیز شدند.

نکته ادبی: تغییر حالت روانشناختی سپاهیان.

ازان پس که بر کینه ره یافتند سر از جستن مهر برتافتند

پس از آنکه به راهِ دشمنی قدم گذاشتند، دیگر از جستجوی دوستی و مهربانی روی گرداندند.

نکته ادبی: تصمیمِ قطعی برای ورود به جنگ.

درآمد به غریدن آواز کوس فلک بر دهان دهل داد بوس

صدای طبل‌های بزرگ (کوس) بلند شد، چنان که گویی فلک بر دهانِ طبل بوسه می‌زد تا آن صدای مهیب را در جهان بپراکند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به طبل و فلک.

شغبهای آیینهٔ پیل مست همی شانه بر پشت پیلان شکست

هیاهویِ زره‌هایِ درخشانِ فیل‌های مست، چنان بود که گویی شانه‌ای بر پشتِ فیل‌ها می‌شکست (از شدت برخورد).

نکته ادبی: تصویرسازی از پیل‌های جنگی.

برآورد خرمهره آواز شیر دماغ از دم گاو دم گشت سیر

صدای شیپورهای جنگی (خرمهره) بلند شد، چنان که گویی از ترسِ آن، نفس در سینهٔ دلاوران حبس شد.

نکته ادبی: مبالغه در شدتِ صدای ادوات جنگی.

چنان آمد از نای ترکی خروش که از نای ترکان برآورد جوش

از شدتِ صدایِ شیپورهای ترکی، چنان غوغایی برپا شد که صدایِ دیگرِ سازها نیز در آن گم شد.

نکته ادبی: تاکید بر کرکننده بودنِ صدای سازهای جنگی.

طراقی که از مقرعه خاسته برون رفته زین طاق آراسته

صدای ضربهٔ چکش‌ها بر طبل‌ها، چنان بود که از این طاقِ آسمان هم فراتر رفت.

نکته ادبی: طاقِ آراسته استعاره از آسمان است.

روا رو برآمد ز راه نبرد هزاهز در آمد به مردان مرد

صدای هیاهوی میدانِ نبرد از هر سو برخاست و لرزه‌ای بر اندامِ مردانِ جنگی افتاد.

نکته ادبی: هزاهز به معنای صدایِ غلغله و هیاهو است.

زمین گفتی از یکدیگر بردرید سرافیل صور قیامت دمید

زمین چنان می‌لرزید که گویی در حالِ شکافتن است؛ صدایی که همچون صورِ اسرافیل در روز قیامت مهیب بود.

نکته ادبی: تلمیح به واقعه قیامت و دمیدن صور.

غبار زمین بر هوا راه بست عنان سلامت برون شد ز دست

گرد و غبار چنان فضا را پر کرد که هوا بسته شد و عنانِ سلامت از دستِ جنگجویان بیرون رفت.

نکته ادبی: استعاره از آشوب و سردرگمی در میدان.

ز بس گرد بر تارک و ترک و زین زمین آسمان آسمان شد زمین

از بس گرد و خاک بر سر و کلاه و زین اسب نشست، زمین و آسمان در هم آمیختند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ اغراق‌آمیز از غبارِ جنگ.

جگر تاب شد نعره های بلند گلوگیر شد حلقه های کمند

نعره‌های بلند، جگرها را می‌سوزاند و حلقه‌های کمند، گلوها را در چنبرهٔ مرگ می‌فشرد.

نکته ادبی: جگر تاب شدن کنایه از ترس و وحشت شدید است.

ز تاب نفس بر هوا بست میغ جهان سوخت از آتش برق تیغ

از گرمایِ نَفَس‌ها و آتشِ برقِ شمشیرها، جهان به آتش کشیده شد.

نکته ادبی: استعاره از شدتِ جنگ.

ز بس عطسهٔ تیغ بر خون و خاک دماغ هوا پر شد از جان پاک

از بس شمشیرها بر خون و خاک فرود آمدند، فضای هوا پر از جان‌های پاکِ کشته‌شدگان شد.

نکته ادبی: تصویری استعاری از کشته‌شدنِ انبوهی از مردم.

سپهدار ایران هم از صبح بام بر آراست لشگر بسازی تمام

فرماندهِ ایرانی از صبح زود، لشکر را با تجهیزات کامل برای نبرد آماده کرد.

نکته ادبی: اشاره به نظمِ سپاهِ ایران.

نخستین صف میمنه ساز کرد ز تیغ اژدها را دهن باز کرد

ابتدا جناح راستِ لشکر را چنان آراست که شمشیرها چون دهانِ اژدها آمادهٔ بلعیدن بودند.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به اژدها.

صف میسره هم بر آراست چست یکی کوه گفتی ز پولاد رست

جناحِ چپ را نیز چنان استوار آراست که گویی کوهی از پولاد از دلِ زمین روییده است.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به کوه برای نشان دادن استحکام.

جناح آنچنان بست در پیشگاه که پوشیده شد روی خورشید و ماه

چنان آرایشی در پیشگاهِ میدان بست که انبوهِ سپاهیان، رویِ خورشید و ماه را پوشاند.

نکته ادبی: مبالغه در عظمت و تعداد سپاه.

ز قلبی که چون کوه پولاد بود پناهنده را قلعه آباد بود

قلبِ لشکر چنان مستحکم و نفوذناپذیر بود که برایِ یاران، حکمِ یک دژِ آباد را داشت.

نکته ادبی: قلب لشکر به معنای بخش مرکزی و فرماندهی است.

ز دیگر طرف لشگر آرای روم بر آراست لشگر چو نحلی ز موم

از سوی دیگر، فرماندهِ روم نیز سپاهیانش را همچون زنبورانی که موم می‌سازند، با نظم آراست.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به زنبور برای نمایشِ کثرت و نظم.

سلیح و سلب داد خواهنده را قوی کرد پشت پناهنده را

سلاح و زره به سربازان داد و پشتِ آنان را برای نبرد قوی کرد.

نکته ادبی: سلب به معنای زره و تجهیزات جنگی است.

چپ و راست آراست از ترک و تیغ چو آرایش گلشن از اشک میغ

چپ و راستِ سپاه را با تیغ و سپر آراست، درست همان‌طور که باغی با گل‌ها و ابرها آراسته می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه زیباییِ آرایش سپاه به گلشن.

پس و پیش را کرد چون خاره کوه بر انگیخت قلبی ثریا شکوه

پشت و پیشِ سپاه را چون کوه سنگی مستحکم کرد و در قلبِ آن، لشکری به شکوهِ ستارگانِ ثریا برانگیخت.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگ سخت است.

چو از هر دو سو لشگر آراستند یلان سربسر مرد میخواستند

چون هر دو سو آرایشِ جنگی گرفتند، دلاورانِ دو لشکر برای نبرد با یکدیگر لحظه‌شماری می‌کردند.

نکته ادبی: یلان به معنای پهلوانان و جنگجویان دلاور است.

سیاست درآمد به گردن زنی ز چشم جهان دور شد روشنی

سیاستِ جنگ به گردن‌زنی رسید و روشنی از چشمانِ جهان رخت بربست.

نکته ادبی: استعاره از شدت کشتار که خورشید و روشنایی را پنهان کرد.

ز بس خون که گرد آمد اندر مغاک چو گوگرد سرخ آتشین گشت خاک

از بس خون در گودال‌ها جمع شد، زمین همچون گوگردِ سرخِ آتشین گشت.

نکته ادبی: تشبیه خون به گوگردِ سرخ.

ز شمشیر برگشته جائی نبود که در غار او اژدهائی نبود

جایی از میدان باقی نمانده بود که در آن شمشیر فرو نرود؛ میدان همچون غاری بود که در هر سو اژدهایی (شمشیر) در آن می‌جنبید.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به اژدها در غار.

نهنگ خدنگ از کمین کمان نیاسود بر یک زمین یک زمان

تیرهایِ همچون نهنگ، بی‌وقفه از کمینگاهِ کمان رها می‌شدند و لحظه‌ای آرام نمی‌گرفتند.

نکته ادبی: تشبیه تیر به نهنگ به خاطر سرعت و قدرت.

کمند اژدهائی مسلسل شکنج دهن باز کرده به تاراج گنج

کمندها مانند اژدهاهایی با پیچ و خم‌های بسیار، برای تاراجِ جان‌ها دهان گشوده بودند.

نکته ادبی: شخصیت‌بخشی به کمند.

ز غریدن زنده پیلان مست نفس در گلوی هزبران شکست

از نعرهٔ پیل‌هایِ مستِ جنگی، نفس در گلوی شیران (پهلوانی) حبس شد.

نکته ادبی: هزبران به معنای شیران و استعاره از جنگجویان شجاع است.

ز بس تیغ بر گردن انداختن نیارست کس گردن افراختن

از بس تیغ بر گردن‌ها فرود آمد، دیگر کسی جرأتِ آن را نداشت که سرش را بلند کند.

نکته ادبی: مبالغه در کشتار و ترس.

پدر با پسر کین برآراسته محابا شده مهر برخاسته

پدر با پسر درگیرِ کینه شد؛ محبت‌ها از میان رفت و بی‌رحمی جای آن را گرفت.

نکته ادبی: اشاره به تراژدیِ برادرکشی یا جنگ‌های خانوادگی.

ستون علم جامه در خون زده نجات از جهان خیمه بیرون زده

ستونِ پرچم در خون غرق شد و نجات و سلامت، رخت از این جهان بربست.

نکته ادبی: تصویرسازی از شکست و فروپاشی.

ز بس خستهٔ تیرپیکان نشان شده آبله دست پیکان کشان

تعدادِ زخمی‌های تیر چنان زیاد بود که دستِ کسانی که تیرها را از بدن بیرون می‌کشیدند، تاول زد.

نکته ادبی: آبله زدن دستِ پیکان‌کشان کنایه از کثرتِ مجروحان است.

چنان گرم شد آتش کارزار که از نعل اسبان برآمد شرار

شدت و حرارت نبرد به قدری بالا گرفت که از برخورد نعل اسبان با زمین، جرقه‌های آتش به هوا برمی‌خاست.

نکته ادبی: استفاده از عنصر آتش برای نشان دادن اوج هیجان و شدت درگیری که از ویژگی‌های سبک حماسی است.

جهانجوی دارا ز قلب سپاه بر آشفت چون شرزه شیر سیاه

دارای جهان‌گشا، از میان قلب لشکر بیرون تاخت و با خشم و شکوهی شبیه به یک شیر سیاه و درنده‌خو، به دشمن یورش برد.

نکته ادبی: شرزه شیر: شیری که خشمگین و غران است.

به دشمن گرائی به خصم افکنی گشاده بر و بازوی بهمنی

دارا در حالی که به سمت دشمن می‌رفت و آنان را در هم می‌کوبید، بازوان نیرومند خود را که یادآور قدرت پهلوانان باستانی بود، به کار گرفت.

نکته ادبی: بهمنی: منسوب به بهمن (پادشاه کیانی) که نماد قدرت و شکوه است.

به هر جا که بازو برافراختی سر خصم در پایش انداختی

هر جا که دست خود را برای ضربه بلند می‌کرد، سر دشمن را در زیر پای خود می‌افکند.

نکته ادبی: کنایه از سرعت عمل و قدرت بی چون و چرای پهلوان در کشتن دشمن.

نشد بر تنی تا نپرداختش نزد بر سری تا نینداختش

هیچ بدنی را رها نکرد مگر اینکه به آن ضربه‌ای زد و هیچ سری را هدف نگرفت مگر اینکه آن را از تن جدا کرد.

نکته ادبی: تکرار افعال منفی برای نشان دادن قاطعیت و عدم گذشت دارا در جنگ.

ز بس خون رومی دران ترکتاز هزار اطلس رومی افکند باز

از بس خون رومیان را در آن تاخت و تاز ریخت، تعداد زیادی از لشکریان رومی که لباس‌های فاخر اطلس بر تن داشتند، به خاک افتادند.

نکته ادبی: اطلس رومی: پارچه‌ای گران‌بها و کنایه از بزرگان و اشراف لشکر روم.

وزین سو سکندر به شمشیر تیز برانگیخته از جهان رستخیز

در سوی دیگر، اسکندر نیز با شمشیر بران خود، چنان غوغایی به پا کرد که گویی قیامت در جهان برپا شده است.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت و آشوب بزرگ؛ استعاره از هرج و مرجِ خونین جنگ.

دو دست آوریده به کوشش برون بهر دست شمشیری الماس گون

اسکندر هر دو دست خود را برای مبارزه آزاد کرد و در هر دست، شمشیری به سختی و درخشندگی الماس گرفت.

نکته ادبی: الماس‌گون: تشبیه شمشیر به الماس از نظر سختی و برندگی.

دو دستی چنان میگرائید تیغ کزو خصم را جان نیامد دریغ

او چنان با هر دو دست شمشیر می‌زد که هیچ دشمنی از چنگ او جان به در نمی‌برد.

نکته ادبی: دریغ آمدن جان: کنایه از نجات یافتن و زنده ماندن.

چو بر فرق پیل آمدی خنجرش فرو ریختی زیر پایش سرش

هرگاه خنجر او بر سر پیل‌سواران فرود می‌آمد، بلافاصله سرشان را از تن جدا کرده و زیر پای اسبشان می‌انداخت.

نکته ادبی: فرق پیل: منظور کلاه‌خود یا سرِ جنگجویانی است که سوار بر فیل یا اسب بودند.

چو بر آب دریا غضب ریختی ز دریای آب آتش انگیختی

زمانی که خشم و غضب اسکندر بر لشکر دشمن همچون دریایی خروشان سرازیر می‌شد، از دل آن دریای آب، آتش جنگ شعله‌ور می‌شد.

نکته ادبی: تضاد میان آب و آتش برای نشان دادنِ شدّتِ خشم که حتی عناصر متضاد را نیز با هم می‌آمیزد.

چو شیری که آتش ز دم برزند دم مادیان را به هم برزند

اسکندر مانند شیری بود که از دهانش آتش بیرون می‌زند و با چنان شدتی می‌تاخت که دم اسبان دشمن را به یکدیگر گره می‌زد (کنایه از درهم ریختن صفوف دشمن).

نکته ادبی: مادیان: اسب ماده؛ در اینجا نماد شتاب و آشفتگی لشکر دشمن.

به دارا نمودند کان تند شیر بسا شیر کز مرکب آورد زیر

به دارا خبر دادند که آن شیرِ جنگاور (اسکندر) چه دلاورانی را که از اسب به زیر کشیده و کشته است.

نکته ادبی: تندشیر: استعاره از اسکندر به خاطر دلیری و درندگی.

شه آزرم او به که یک سو کند کزان پهلوان پیل پهلو کند

دارا اندیشید که شایسته‌تر آن است که بزرگواری خود را کنار بگذارد و مستقیماً با آن پهلوانِ قوی‌هیکلِ دشمن روبرو شود.

نکته ادبی: آزرم: حیا و وقار؛ در اینجا به معنایِ پرهیز از جنگ مستقیم یا رعایتِ آدابِ شاهی که مانعِ نبرد می‌شد.

به لشگر بگوید که یکبارگی گرایند بر جنگ او بارگی

دارا به لشکر دستور داد تا همگی یک‌باره بر سرِ اسکندر بریزند و با او بجنگند.

نکته ادبی: بارگی: اسب؛ در اینجا کنایه از لشکریان سواره.

چنان دید دارای دولت صواب که لشگر بجنبد چو دریای آب

دارا چنین تشخیص داد که راه درست این است که تمام لشکر همچون امواج خروشان دریا به حرکت درآیند.

نکته ادبی: دریای آب: تشبیه لشکر به امواج خروشان دریا.

همه هم گروهه به یک سر زنند به یکبارگی بر سکندر زنند

لشکر باید هم‌قسم شوند و یک‌باره و یک‌صدا به اسکندر هجوم برند.

نکته ادبی: هم‌گروهه: هم‌قسم و متحد.

به فرمان فرمانده تاج و تخت بجوشد لشگر بکوشید سخت

به فرمان پادشاهِ صاحب‌تاج و تخت، سپاهیان به خروش آمدند و با تمام توان تلاش کردند.

نکته ادبی: فرمانده تاج و تخت: لقب دارا به عنوان شاهنشاه.

عنان یک رکابی برانگیختند دو دستی به تیغ اندر آویختند

سواران با همت و یکدلی به پیش تاختند و با هر دو دست به تیغ‌زنی مشغول شدند.

نکته ادبی: عنان یک رکابی: کنایه از اتحاد و همراهی در حمله.

سکندر چو غوغای بدخواه دید ز خود دست آزرم کوتاه دید

اسکندر وقتی آن هیاهو و غوغای دشمن را دید، دیگر جای حیا و گذشت را در خود نیافت.

نکته ادبی: دست آزرم کوتاه دیدن: کنایه از کنار گذاشتنِ ملاحظات و برخورد قاطعانه.

بفرمود تا لشگر روم نیز بدادن ندارند جان را عزیز

اسکندر به لشکر روم دستور داد که دیگر جان خود را عزیز ندارند و با تمام وجود بجنگند.

نکته ادبی: جان عزیز نداشتن: کنایه از ایثار و فداکاری مطلق در جنگ.

ببندند بر دشمنان راه را به خاک اندر آرند بدخواه را

راه را بر دشمنان ببندند و بدخواهان را به خاک بکشند.

نکته ادبی: به خاک اندر آوردن: کنایه از شکست دادن و کشتن.

دو لشگر چو مور و ملخ تاختند نبردی جهان در جهان ساختند

دو سپاه چنان انبوه بودند که مانند مور و ملخ بر هم تاختند و نبردی جهانی به پا کردند.

نکته ادبی: مور و ملخ: تمثیل برای نمایش کثرتِ لشکریان.

به شمشیر پولاد و تیر خدنگ گذرگاه کردند بر مور تنگ

با شمشیرهای فولادین و تیرهای تیز، چنان محاصره‌ای ایجاد کردند که حتی برای یک مورچه هم راه عبوری نماند.

نکته ادبی: تیر خدنگ: تیرِ چوبیِ سخت و راست.

چو زنبور گیلی کشیدند نیش به زنبوره زنبور کردند ریش

همچون زنبورانی که نیش می‌زنند، تیرهای خود را (از زنبورک) پرتاب کردند و دشمن را مجروح ساختند.

نکته ادبی: زنبوره: نوعی سلاح پرتابی کوچک یا منجنیق دستی؛ نه حشره زنبور.

سکندر دران داوریگاه سخت پی افشرد مانند بیخ درخت

اسکندر در آن میدان سخت، همچون ریشه درخت استوار و محکم ایستاد.

نکته ادبی: بیخ درخت: نماد استقامت و پایداری در برابر طوفان.

هیون بر وی افکند پیل افکنی سوی پیلتن شد چو اهریمنی

دشمنی که پهلوان‌کش بود، با حیوانی (شتر یا اسب جنگی) به اسکندر حمله کرد و مانند اهریمنی به سوی او آمد.

نکته ادبی: هیون: شتر تنومند؛ اهریمن: نماد شرارت و پلیدی.

یکی زخم زد بر تن پهلوان کزان زخم لرزید سرو جوان

آن دشمن زخمی بر تن پهلوان وارد کرد که از شدت آن، حتی آن سرو جوان (اسکندر) به لرزه درآمد.

نکته ادبی: سرو جوان: استعاره از اسکندر به خاطر قامت بلند و جوانی.

بدرید خفتان زره پاره کرد عمل بین که پولاد با خاره کرد

زره و خفتانِ او را پاره کرد؛ ببین که شمشیر فولادین با سنگ سخت چه کرد.

نکته ادبی: خاره: سنگ سخت؛ در اینجا استعاره از زرهِ بسیار مقاوم.

نبرید بازوی تابنده هور ولیکن شد آزرده در زیر زور

شمشیر دشمن نتوانست بازوی قدرتمند خورشید-گونِ اسکندر را قطع کند، اما زیر فشار ضربه آسیب دید.

نکته ادبی: بازوی تابنده هور: اسکندر به خورشید تشبیه شده است.

به موئی تن شاه رست از گزند بزد تیغ و بدخواه را سرفکند

اسکندر به مویی از مرگ رهایی یافت، اما به سرعت تیغ کشید و سر دشمن را افکند.

نکته ادبی: به مویی رهایی یافتن: کنایه از نجاتِ بسیار نزدیک به مرگ.

هراسید ازان دشمن بی هراس دل خصم را کرد از آنجا قیاس

اسکندر از آن دشمن نترس ترسید و بر اساس آن، قدرتِ قلب دشمن را سنجید.

نکته ادبی: دشمن بی هراس: کنایه از پهلوانی شجاع.

بران شد که از خصم تابد عنان رهائی دهد سینه را از سنان

تصمیم گرفت که از دشمن روی برگرداند و سینه خود را از گزندِ نیزه‌ها حفظ کند.

نکته ادبی: سنان: نیزه.

دگر باره از بخت امیدوار پی افشرد بر جای خویش استوار

اما دوباره با امید به بخت و اقبال خویش، بر جای خود استوار ایستاد.

نکته ادبی: پی افشردن: ایستادگی کردن.

چو در فال فیروزی خویش دید بر اعدای خود دست خود بیش دید

وقتی در فال و طالع خود پیروزی را دید، بر دشمنان خود احساس برتری کرد.

نکته ادبی: دستِ خود بیش دیدن: کنایه از احساسِ قدرت و پیروزی.

قوی کرد بر جنگ بازوی خویش بکوشید با هم ترازوی خویش

بازوان خود را برای جنگ تقویت کرد و با همتای خود (دشمن) به نبرد برخاست.

نکته ادبی: هم‌ترازو: کسی که هم‌سنگ و هم‌شأنِ اوست.

نیاسود لشگر ز خون ریختن ز دشمن به دشمن درآویختن

لشکر از کشتار و درگیری با یکدیگر لحظه‌ای آرام نگرفتند.

نکته ادبی: درآویختن: درگیر شدن و چنگ زدن به یکدیگر.

نبرد آزمایان ایران سپاه گرفتند بر لشگر روم راه

آزموده‌کارانِ سپاه ایران، راه را بر لشکر روم بستند.

نکته ادبی: نبردآزمایان: کسانی که تجربه جنگ دارند.

زبون گشت رومی ز پیکارشان اجل خواست کردن گرفتارشان

رومیان از شدت حمله ایرانیان ناتوان شدند و گویی مرگ در پی گرفتاری آنان بود.

نکته ادبی: اجل: مرگ؛ در اینجا به صورت تشخیص آورده شده که مرگ به دنبال آنهاست.

دگر ره به مردی فشردند پای نرفتند چون کوه آهن ز جای

رومیان دوباره با مردانگی ایستادگی کردند و مانند کوه آهن از جای خود تکان نخوردند.

نکته ادبی: کوه آهن: استعاره از استقامتِ بی‌تزلزل.

به ناموس رایت همی داشتند غنیمت به بدخواه نگذاشتند

به خاطر نام و ننگِ پرچم، ایستادگی کردند و غنیمت را به دشمن ندادند.

نکته ادبی: ناموس رایت: عزت و شرفِ پرچم (سپاه).

چو گوهر برآمود زنگی به تاج شه چین فرود آمد از تخت عاج

چون خورشید (زنگیِ نمادین) بر تاجِ آسمان نشست، پادشاه (اسکندر) از تخت عاج خود پیاده شد (استعاره از پایان روز).

نکته ادبی: زنگی: اشاره به سیاهیِ شب که جایِ خورشید را می‌گیرد.

مه روشن از تیره شب تافته چو آیینه روشنی یافته

ماه روشن از دلِ شب تیره نمایان شد و همچون آیینه‌ای درخشید.

نکته ادبی: مه روشن: استعاره از ماه که در تاریکی شب می‌تابد.

دو لشگر به یک جا گروه آمدند شدند از خصومت ستوه آمدند

دو لشکر در یک مکان گرد آمدند و از شدت دشمنی و خستگی به ستوه آمدند.

نکته ادبی: ستوه آمدن: خسته و بیزار شدن.

به آرامگاه آمدند از نبرد ز تن زخم شستند و از روی گرد

از میدان نبرد به استراحتگاه بازگشتند، زخم‌های تن را شستند و گرد و غبار از چهره پاک کردند.

نکته ادبی: آرامگاه: در اینجا به معنای محل استقرار لشکر است.

پر اندیشه از گنبد تیز گشت که فردا بسر بر چه خواهد گذشت

همه در اندیشه بودند که فردا در چرخشِ آسمان، چه سرنوشتی برایشان رقم خواهد خورد.

نکته ادبی: گنبد تیز: استعاره از آسمان که در حال گردش است.

دگر روز کین روی شسته ترنج چو ریحانیان سر برون زد ز کنج

روز دیگر، خورشیدِ ترنج‌مانند، همچون گل‌های ریحان از کنجِ آسمان سر برآورد.

نکته ادبی: ترنج: خورشید به دلیل رنگ و شکل به ترنج تشبیه شده است.

سپاه از دو سو صف برآراستند هزبران به نخجیر برخاستند

سپاه از دو طرف صف‌آرایی کردند و پهلوانان مانند شیران برای شکارِ هم آماده شدند.

نکته ادبی: هزبران: شیران؛ استعاره از دلاوران جنگی.

به پولاد شمشیر و چرم کمان بسی زور بازو نمود آسمان

با شمشیرهای فولادی و کمان‌های چرمین، قدرت و زور بازوی خود را به آسمان نشان دادند.

نکته ادبی: چرم کمان: کمان‌هایی که با چرم پوشانده می‌شد.

به غوغای لشکر درآمد شکیب که دست از عنان رفت و پای از رکیب

در هیاهوی لشکر، صبر و قرار از میان رفت، چنان‌که دست از عنان اسب و پای از رکاب رها شد.

نکته ادبی: دست از عنان رفتن: کنایه از ناتوانی در کنترلِ نبرد و خستگی مفرط.

به دارا دو سرهنگ بودند خاص به اخلاص نزدیک و دور از خلاص

دو تن از فرماندهانِ دارا، در ظاهر بسیار به او نزدیک بودند، اما در باطن، از حقیقت و پاکی به دور بودند و به او وفادار نبودند.

نکته ادبی: خلاص در اینجا به معنای رهایی از بدی و ناپاکی است؛ سرهنگ به معنای فرمانده نظامی است.

ز بیداد دارا به جان آمده دل آزردگی در میان آمده

این دو نفر به دلیل ظلم و بیدادگری‌های دارا، جانشان به لب رسیده بود و کینه و دل‌خوری شدیدی نسبت به او در دل داشتند.

نکته ادبی: دل‌آزردگی در اینجا استعاره از انباشته شدن کینه و خشم است.

بران دال که خونریز دارا کنند بر او کین خویش آشکارا کنند

تصمیم گرفتند دارا را به قتل برسانند و دشمنیِ خود را نسبت به او به صورت علنی ابراز کنند.

نکته ادبی: آشکارا در اینجا به معنای برملا کردن کینه نهفته است.

چو زینگونه بازاری آراستند به جان از سکندر امان خواستند

وقتی این معامله و خیانت را برنامه‌ریزی کردند، نزد اسکندر رفتند و از او برای خودشان درخواست امنیت و زنهار کردند.

نکته ادبی: بازار آراستن کنایه از تدارک دیدن و به پا کردنِ دسیسه است.

که مائیم خاصان دارا و بس به دارا ز ما خاص تر نیست کس

به اسکندر گفتند: ما نزدیک‌ترین افراد به دارا هستیم و کسی به اندازه ما به او محرم و نزدیک نیست.

نکته ادبی: خاصان به معنای یاران نزدیک و محرمان دربار است.

ز بیداد او چون ستوه آمدیم به خونریز او هم گروه آمدیم

از آنجا که از ستمگری‌های او به ستوه آمده‌ایم، همه با هم متحد شده‌ایم تا او را به قتل برسانیم.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن و عاجز شدن است.

بخواهیم فردا بر او تاختن ز بیداد او ملک پرداختن

قصد داریم فردا در میدان نبرد به او حمله کنیم و با کشتن او، کشور را از شرِ ظلم‌هایش خلاص کنیم.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای دور کردن یا پاک کردنِ کشور از وجودِ فردی است.

یک امشب به کوشش نگهدار جای که فردا مخالف درآید ز پای

فقط همین امشب مراقب اوضاع و جایگاه خود باش، چرا که فردا دشمنِ تو (دارا) شکست خواهد خورد و از قدرت خواهد افتاد.

نکته ادبی: مخالف در اینجا اشاره به دارا دارد که دشمنِ اسکندر است.

چو فردا علم برکشد در مصاف خورد شربت تیغ پهلو شکاف

زمانی که فردا در میدان جنگ پرچمِ نبرد برافراشته شود، او طعمِ مرگ با شمشیرِ بُرنده را خواهد چشید.

نکته ادبی: شربت تیغ پهلو شکاف استعاره از ضربه مرگبار شمشیر است.

ولیکن به شرطی که بر دسترنج به ما بر گشاده کنی قفل گنج

اما این کار تنها به یک شرط انجام می‌شود: اینکه در ازای این فداکاری و رنج، درِ گنجینه‌هایت را به روی ما بگشایی.

نکته ادبی: دسترنج به معنای ثمره‌ی کار و تلاش است.

ز ما هر یکی را توانگر کنی به زر کار ما هر دو چون ز کنی

هر یک از ما را ثروتمند کن تا بتوانیم با بهره‌گیری از طلا، ماموریتِ خود را به انجام برسانیم.

نکته ادبی: از زر کار ما را چون ز کنی یعنی با پول راه را برای ما هموار کن.

سکندر بدان خواسته عهد بست به پیمان درخواسته داد دست

اسکندر پیشنهادِ آنان را پذیرفت و برای دادنِ ثروت و پاداش با آنان عهد و پیمان بست.

نکته ادبی: دست دادن کنایه از تایید پیمان و توافق است.

نشد باورش کاندو بیداد کیش کنند این خطا با خداوند خویش

با این حال، اسکندر در دلش باور نمی‌کرد که افرادی به پادشاه خود خیانت کنند و چنین خطای بزرگی را مرتکب شوند.

نکته ادبی: بیداد کیش به معنای کسی است که خوی ستمگری دارد.

ولی هر کس آن در بدست آورد کزو خصم خود را شکست آورد

اما هر کس که به این هدف (خیانت) دست می‌یابد، از وجودِ خیانتکار برای شکست دادنِ دشمنِ خود استفاده می‌کند.

نکته ادبی: خصم خود را شکست آورد به معنای استفاده ابزاری از خائن برای پیروزی است.

دران ره که بیداد داد آمدش کهن داستانی به یاد آمدش

در آن لحظه که اسکندر با این بی‌عدالتی و خیانت روبرو شد، داستانی قدیمی از گذشته به یادش آمد.

نکته ادبی: داد آمدن در اینجا به معنای روبرو شدن با یک موقعیت یا حقیقت است.

که خرگوش هر مرز را بی شگفت سگ آن ولایت تواند گرفت

داستان این بود که خرگوشِ هر منطقه‌ای را سگِ همان منطقه به راحتی شکار می‌کند (کنایه از اینکه خیانتکاران از درونِ خودِ دشمن برمی‌خیزند).

نکته ادبی: این بیت ضرب‌المثلی است درباره‌ی اینکه هر قومی به دستِ نزدیکان و هم‌وطنانِ خود گرفتار می‌شود.

چو آن عاصیان خداوند کش خبر یافتند از خداوند هش

وقتی آن خیانتکارانِ پادشاه‌کُش، از اسکندر (خداوندِ هوش و درایت) خبر یافتند.

نکته ادبی: خداوندِ هش لقبِ اسکندر است به معنای صاحبِ عقل و درایت.

که بر گنجشان کامکاری دهد به خونریز بدخواه یاری دهد

که او وعده داده است که در ازای کشتنِ دارا، گنج و ثروتِ فراوانی به آن‌ها ببخشد.

نکته ادبی: کامکاری به معنای رسیدن به آرزو و ثروت است.

حق نعمت شاه بگذاشتند پی کشتن شاه برداشتند

آنان نمک‌نشناسی کرده و حقِ نعمتِ شاه را نادیده گرفتند و تصمیم به کشتنِ او گرفتند.

نکته ادبی: حق نعمت گذاشتن کنایه از ناسپاسی و نادیده گرفتنِ لطفِ گذشته است.

چو یاقوت خورشید را دزد برد به یاقوت جستن جهان پی فشرد

مانند وقتی که دزد، یاقوتِ خورشید را می‌رباید و مردم برای پیدا کردنِ آن تلاش می‌کنند، آنان نیز برای رسیدن به ثروتِ خیالی، کمر به قتل بستند.

نکته ادبی: استعاره از دارا به عنوانِ خورشید که شکوه و درخششِ او توسط دزدان (خیانتکاران) ربوده می‌شود.

به دزدی گرفتند مهتاب را که او برد از آن جوهر آن تاب را

آنان به دنبال دزدیدنِ مهتاب بودند، به این خیال که می‌توانند درخششِ آن را برای خود تصاحب کنند.

نکته ادبی: استعاره از شکوه و مقام پادشاهی که خیانتکاران گمان می‌کنند با کشتن او، قدرت و درخشش او را به دست می‌آورند.

دو لشکر کشیده کمر چون دو کوه شدند از نبردآزمائی ستوه

دو لشکر که در برابر هم صف‌آرایی کرده بودند، مانند دو کوه استوار بودند و از نبردِ طولانی خسته شده بودند.

نکته ادبی: تشبیه لشکرها به کوه بیانگر عظمت و پایداری آن‌هاست.

به منزلگه خویش گشتند باز به رزم دگر روزه کردند ساز

سپاهیان به اردوگاه‌های خود بازگشتند تا برای جنگیدن در روزِ بعد آماده شوند.

نکته ادبی: ساز کردن در اینجا به معنای تدارک و آمادگی برای جنگ است.