خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۴ - پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر

نظامی
سرنامه نام جهاندار پاک برازنده رستنیها ز خاک
بلندی ده آسمان بلند گشایندهٔ دیدهٔ هوشمند
جهان آفرین وز جهان بی نیاز به هنگام بیچارگی چاره ساز
زمین را به مردم برآراست چهر کمر بست گردش ز گردان سپهر
نیام زمین را به شمشیر آب برافروخت چون چشمهٔ آفتاب
خداوند بی نسبت بندگی نه پیری در او نه پراکندگی
یکی گونه ماننده هر یکیست همه هستی از ملک او اندکیست
قوی حجت از هر چه گیری شمار بری حاجت از هر چه آید به کار
مرا و تو را مایه باید نخست که تا زو بسازیم چیزی درست
هر آنچ آفرید او به اسباب نیست به دریافتن عقل را تاب نیست
خرد دانش آموز تعلیم اوست دل از داغداران تسلیم اوست
پر از حکمت و حکم او شد جهان به حکم آشکارا به حکمت نهان
فرشته پران را برین ساده دشت ازو آمدن هم بدو بازگشت
دل و دیده را روشنائی ازوست مرا و ترا پادشائی ازوست
ز فرمان او نیست کس را گزیر خدای اوست ما بنده فرمان پذیر
مرا گر کند در جهان تاجدار عجب نیست از بخشش کردگار
تو نیز ای جهاندار پیروز بخت نه کز مادر آورده ای تاج و تخت
خدا دادت این چیره دستی که هست مشو بر خدا دادگان چیره دست
سپاس خدا کن که بر ناسپاس نگوید ثنا مرد مردم شناس
مبادا به هشیاری و بیهشی کسی را ز فرمان او فرمشی
مرا گر خدوند یاری دهد عجب نیست گر شهریاری دهد
توانم که گردن فرازی کنم به شمشیر با شیر بازی کنم
به تیغ افسر و گاه خواهم گرفت بدین اژدها ماه خواهم گرفت
نخواندی ز تاریخ جمشید شاه که آن اژدها چون فرو برد ماه
فریدون بدان اژدها باره مرد هم از قوت اژدهائی چه کرد
به دارندهٔ آسمان و زمین کزو مایه دارد همان و همین
خدائی کزو هر که آگاه نیست خرد را بدان بی خرد راه نیست
به راه نیاگان پیشین ما که بودند پیغمبر دین ما
بصحف براهیم ایزد شناس کزان دین کنم پیش یزدان سپاس
که گر دست یابم بر ایرانیان برم دین زردشت را از میان
نه آتش گذارم نه آتشکده شود آتش از دستم آتش زده
چنین رسم پاکیزه و راه راست ره ما و رسم نیاکان ماست
برین مشک خاشاک نتوان فشاند که بوی خوش مشک پنهان نماند
کسی راست خرما ز نخل بلند که بر نخل خرما رساند کمند
به بستان گلی راست گردن فراز که بوئی و رنگی دهد دلنواز
ز گوران سرافراز گوری بود که با فحلیش دست زوری بود
ز شیران همان شیر خونریزتر که دندان و چنگش بود تیزتر
دو شیر گرسنه است و یکران گور کباب آن کسی راست کو راست زور
دو پیلند خرطوم درهم کشان ز بردن یکی بود خواهد نشان
تو مردی و من مرد وقت نبرد به مردی پدید آید از مرد مرد
من آنگه عنان باز پیچم ز راه که یا سر نهم یا ستانم کلاه
چه پنداشتی در جهان نیست کس جهاندار تنها تو باشی و بس
به هر زیر برگی شتابنده ایست به هر منزلی راه یابنده ایست
به ماری چو من مهره بازی مکن نبرد آر و نیرنگ سازی مکن
ز ملک من اقطاع من میدهی برات سهیل از یمن میدهی
پنیراب دادن نشاید به میش که یابد درو قطرهٔ خون خویش
مزن بیش از این لاف گردنکشی که خاکی به گوهر نه از آتشی
بیارام و تندی رها کن ز دست که الماس از ارزیز باید شکست
همان شیشه می که داری به چنگ نگهدار و مستیز با خاره سنگ
جهانی چنین پرز نفط سپید ز طوفان آتش نگهدار بید
به آسودگی عیش خوش میگذار جهانجوی را با جزیت چه کار
یکی داد باغی به بی توشه ای ندادش ز باغ آن دگر خوشه ای
زبونتر ز من صیدی آور به زیر که چربی نخیزد ز پهلوی شیر
به شاخی چه باید درآویختن که نتوان ازو میوه ای ریختن
تمنای شه آنگه آید به دست که در روی دریا توان پول بست
چه باید غروری برآراستن نه بر جای خویش آرزو خواستن
چو بهمن جوانی بران داردت که تند اژدهائی بیو باردت
زند دیو راهت چو اسفندیار که با رستم آیی سوی کارزار
چو با دیو دارد سلیمان نشست کند یاوه انگشتری را ز دست
بترس از غلط کاری روزگار که چون ما بسی را غلط کرد کار
حسابی که با خود برانداختی چنان نیست بازی غلط باختی
عنان باز کش زین تمنای خام که سیمرغ را کس نیارد به دام
ز زنگی نه ای آدمی خوارتر نه از بربری مردم آزارتر
ببین تا به هنگام کین گستری چه خون راندم از زنگی و بربری
مدارا کن از کین کشی باز گرد که مردم نیازارد آزاد مرد
نه من بستم اول بدین کین کمر تو افکندی از سله مارسر
به خونریز من لشگری ساختی شبیخون کنان سوی من تاختی
بدان تا به هم بر زنی جای من ستانی ز من ملک آبای من
مرا نیز بایست برخاستن کمر بستن و لشگر آراستن
سپه راندن از ژرف دریا برون گشادن به شمشیر دریای خون
تو گر هوشیاری نه من بی خودم همان هوشیارم همان بخردم
گر افکند بر کار تو بخت نور من از بختیاری نیم نیز دور
جهان گر تو را داد کاری بدست مرا نیز دستی در این کار هست
تو را تاج یاور مرا تیغ یار کنم تیغزن گر توئی تاجدار
مزن تکیه بر مسند و تخت خویش که هر تخت را تخته ای هست پیش
مبین گنبد کوه را سنگ بست مگو سنگ را کی درآید شکست
چو آرد زمین لرزه ناگه نبرد برآرد به آسانی از کوه گرد
چو دوران ملکی به پایان رسد بدو دست جوینده آسان رسد
جهان چون نباشد به جان آمده منی و توئی در میان آمده
جز این از منت هیچ واخواست نیست که در یک ترازو دو من را ست نیست
به هم سنگی خود مرا بر مسنج که از اژدها بهمن آمد به رنج
گرم سنگ و آبی نهی در جواب چو کوه افکنم سنگ خود را در آب
زره پوشم ار تیغ بازی کنی کمر بندم ار صلح سازی کنی
به هر چه آن نمائی تو از گرم و سرد پذیرنده ام ز آشتی و نبرد
بیا تا چه داری ز شمشیر و جام که دارم درین هر دو دستی تمام
جهاندار چون نامه را کرد گوش دماغش ز گرمی درآمد به جوش
فرستاد و بر جنگ تعجیل جست سکندر نیامد در آن کار سست
در آورد لشگر به بیگار تنگ بر آراسته یک به یک ساز جنگ
چو دارا خبر یافت کان اژدها نخواهد پی شیر کردن رها
بجنبید جنبیدنی با شکوه چو از زلزله کالبدهای کوه
رسیدند لشگر به لشگر فراز زمانه در کینه بگشاد باز
زمین جزیره که او موصل است خوش آرامگاهست و خوش منزلست
مصاف دو خسرو در آن مرز بود کز آشوبشان کوه در لرز بود
هنوز ار بجویند آن خسروان توان یافتن در زمین استخوان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر با رویکردی حماسی و ستایش‌گرانه آغاز می‌شود و با بیانی بلیغ، به توصیف قدرت لایزال الهی و عظمت آفرینش می‌پردازد. شاعر در این بخش، ضمن تأکید بر ضعف و ناتوانی عقل بشری در درک کنه ذات حق، بر این نکته پای می‌فشارد که تمام پادشاهی‌ها و قدرت‌ها، امانت‌هایی هستند که از سوی آفریدگار اعطا شده‌اند.

در ادامه، متن از فضای نیایش خارج شده و به یک منازعه یا گفت‌وگوی حماسی میان دو تن تبدیل می‌شود. فضای حاکم بر این بخش، سرشار از تفاخر، تهدید و رجزخوانی است. یکی از طرفین، ضمن دعوت رقیب به خودشناسی و پرهیز از غرور، او را به نبردی سرنوشت‌ساز فرا می‌خواند و تأکید می‌کند که در میدان نبرد، تنها زور و شجاعت است که حرف اول را می‌زند و ادعاهای پوشالی، در برابر حقیقتِ میدان کارگر نخواهد بود.

معنای روان

سرنامه نام جهاندار پاک برازنده رستنیها ز خاک

کار را با نام خداوند یگانه‌ای آغاز می‌کنم که فرمانروای جهان است، همو که شایسته است که تمام رستنی‌ها و گیاهان را از دل خاک پدید آورده است.

نکته ادبی: واژه «جهاندار» به معنای خداوند و پادشاه عالم است و «رستنی‌ها» در اینجا اشاره به خلقت طبیعت دارد.

بلندی ده آسمان بلند گشایندهٔ دیدهٔ هوشمند

خداوندی که آسمان‌های بلند را برافراشت و چشم خرد و بینش را بر روی انسان‌های دانا گشود.

نکته ادبی: «گشاینده دیده هوشمند» کنایه از عطا کردن عقل و بصیرت به بندگان است.

جهان آفرین وز جهان بی نیاز به هنگام بیچارگی چاره ساز

خداوندی که جهان را آفرید و خود از آن بی‌نیاز است؛ همو که در لحظات درماندگی و سختی، چاره‌ساز و گره‌گشای کارهاست.

نکته ادبی: «جهان‌آفرین» صفت فاعلی مرکب به معنای خالق جهان است.

زمین را به مردم برآراست چهر کمر بست گردش ز گردان سپهر

خداوند زمین را با حضور انسان آراست و با حرکتِ گردون و آسمان، نظمِ عالم را سامان داد.

نکته ادبی: «کمر بستن» در اینجا کنایه از اراده کردن و به کار انداختنِ چرخ گردون است.

نیام زمین را به شمشیر آب برافروخت چون چشمهٔ آفتاب

زمین را به مانند شمشیری از آب برون آورد و آن را همچون چشمه خورشید درخشان و روشن ساخت.

نکته ادبی: استعاره «شمشیر آب» برای بیان شفافیت و برندگیِ زمین یا جلوه آن است.

خداوند بی نسبت بندگی نه پیری در او نه پراکندگی

خداوندی که هیچ‌کس با او قابل مقایسه نیست و بندگی و پیری و پراکندگی در ذات او راه ندارد.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی و منزه بودن خداوند از صفات بشری.

یکی گونه ماننده هر یکیست همه هستی از ملک او اندکیست

او یگانه و منحصر‌به‌فرد است و تمام هستی در برابر ملک و پادشاهی او، ناچیز و اندک است.

نکته ادبی: «یکی گونه» به معنای یکتا و بی‌همتا بودن است.

قوی حجت از هر چه گیری شمار بری حاجت از هر چه آید به کار

او بهترین مرجع و دلیل برای هر چیزی است که در نظر بگیری و در هنگام حاجت، یاری‌گرِ هر کار است.

نکته ادبی: «قوی حجت» به معنای کسی است که دلیل و برهانش قاطع و شکست‌ناپذیر است.

مرا و تو را مایه باید نخست که تا زو بسازیم چیزی درست

من و تو برای ساختن هر چیزی به مواد اولیه نیاز داریم، اما خداوند برای آفرینش چنین نیست.

نکته ادبی: اشاره به قدرت خلق از عدم که مختص خداوند است.

هر آنچ آفرید او به اسباب نیست به دریافتن عقل را تاب نیست

هر آنچه او آفرید، نیازمند ابزار و واسطه نبود و عقل بشری توانایی درکِ چگونگی آفرینش او را ندارد.

نکته ادبی: بیان محدودیت عقل انسانی در برابر حکمت الهی.

خرد دانش آموز تعلیم اوست دل از داغداران تسلیم اوست

خرد و دانش، شاگردِ مکتبِ او هستند و قلب‌های پر درد و رنجور، تنها با تسلیم شدن در برابر او آرام می‌گیرند.

نکته ادبی: «داغداران» استعاره از دردمندان و عاشقان است.

پر از حکمت و حکم او شد جهان به حکم آشکارا به حکمت نهان

جهان سرشار از حکمت و فرمان‌های اوست؛ قوانینِ او در نمودِ ظاهری جهان آشکار و در باطنِ آن پنهان است.

نکته ادبی: «حکم و حکمت» جناس زیبایی در ساختار معنایی بیت ایجاد کرده است.

فرشته پران را برین ساده دشت ازو آمدن هم بدو بازگشت

فرشتگان و موجوداتِ این دشتِ پهناور، همه از او هستی یافته‌اند و سرانجام نیز به سوی او باز خواهند گشت.

نکته ادبی: اشاره به اصل «انا لله و انا الیه راجعون» در کلامی شاعرانه.

دل و دیده را روشنائی ازوست مرا و ترا پادشائی ازوست

روشناییِ دل و دیده از اوست و پادشاهیِ من و تو نیز به خواست و فرمان او میسر شده است.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه قدرت دنیوی نیز عطیه الهی است.

ز فرمان او نیست کس را گزیر خدای اوست ما بنده فرمان پذیر

هیچ‌کس را راهِ گریزی از فرمان او نیست؛ او خداوند است و ما بندگانی فرمان‌بردار هستیم.

نکته ادبی: «گزیر» به معنای راه چاره و گریز است.

مرا گر کند در جهان تاجدار عجب نیست از بخشش کردگار

اگر او مرا در جهان پادشاه کرد، جای تعجب نیست، زیرا بخشش و عطا از صفات اوست.

نکته ادبی: تواضع در برابر قدرت مطلق الهی.

تو نیز ای جهاندار پیروز بخت نه کز مادر آورده ای تاج و تخت

ای پادشاهِ پیروزبخت! تو نیز بدان که با تاج و تخت به دنیا نیامده‌ای و این موهبتی است که به تو داده شده است.

نکته ادبی: یادآوری ناپایداری و عاریتی بودنِ قدرت.

خدا دادت این چیره دستی که هست مشو بر خدا دادگان چیره دست

خداوند به تو این قدرت و چیرگی را بخشیده است، پس بر بندگانی که خداوند آفریده است، ستم نکن.

نکته ادبی: توصیه اخلاقی به حاکم برای عدالت ورزی.

سپاس خدا کن که بر ناسپاس نگوید ثنا مرد مردم شناس

شکرِ خدا را به‌جا آور؛ زیرا هیچ انسانِ فهمیده و آزاده‌ای، فردِ ناسپاس را ستایش نمی‌کند.

نکته ادبی: «مردم‌شناس» به معنای انسانِ فهیم و نکته‌سنج است.

مبادا به هشیاری و بیهشی کسی را ز فرمان او فرمشی

مبادا کسی در حالت هوشیاری یا مستی، فرمانِ خدا را فراموش کند و از یاد او غافل شود.

نکته ادبی: «فرمشی» به معنای فراموشی و غفلت است.

مرا گر خدوند یاری دهد عجب نیست گر شهریاری دهد

اگر خداوند مرا یاری دهد، عجیب نیست که به من پادشاهی ببخشد.

نکته ادبی: بازگشت به موضع قدرت و اعتماد به نفس.

توانم که گردن فرازی کنم به شمشیر با شیر بازی کنم

من آن‌قدر توانمندم که می‌توانم گردن‌کشی کنم و با شمشیرم حتی با شیر درنده بجنگم.

نکته ادبی: استفاده از اغراق برای بیان قدرت نظامی و شجاعت.

به تیغ افسر و گاه خواهم گرفت بدین اژدها ماه خواهم گرفت

با این شمشیر، تاج و تخت را به دست می‌آورم و با همین قدرت، ماه را (هدف بزرگ) شکار خواهم کرد.

نکته ادبی: «اژدها» استعاره از سختیِ کار یا رقیبِ قدرتمند است.

نخواندی ز تاریخ جمشید شاه که آن اژدها چون فرو برد ماه

آیا داستان جمشید شاه را در تاریخ نخواندی که چگونه آن اژدها (تقدیر یا دشمن) ماهِ او را بلعید؟

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره جمشید و زوال پادشاهی او.

فریدون بدان اژدها باره مرد هم از قوت اژدهائی چه کرد

فریدون نیز با آن اژدها جنگید و پیروز شد؛ ببین که قدرتِ راستین چه کارهایی می‌تواند انجام دهد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان فریدون و ضحاک.

به دارندهٔ آسمان و زمین کزو مایه دارد همان و همین

سوگند به پروردگارِ آسمان و زمین که همه‌چیز از او هستی می‌گیرد و ریشه در قدرت او دارد.

نکته ادبی: تأکید مجدد بر توحید و قدرت مطلقه.

خدائی کزو هر که آگاه نیست خرد را بدان بی خرد راه نیست

خدایی که هر کس از حقیقتِ او آگاه نیست، خرد نیز نمی‌تواند راهی به سوی شناختِ ذات او بیابد.

نکته ادبی: تأکید بر ناتوانی عقل در شناخت ذات باری‌تعالی.

به راه نیاگان پیشین ما که بودند پیغمبر دین ما

بر همان راهی که نیاکانِ پیشین ما بودند، همان‌هایی که پیامبرانِ دین ما بودند.

نکته ادبی: تأکید بر سنت و آیین‌های کهن.

بصحف براهیم ایزد شناس کزان دین کنم پیش یزدان سپاس

به کتاب‌های آسمانی ابراهیم که خداشناس بود، سوگند که از آن دین در پیشگاه خداوند سپاسگزاری می‌کنم.

نکته ادبی: تلمیح به صحف ابراهیم.

که گر دست یابم بر ایرانیان برم دین زردشت را از میان

که اگر بر ایرانیان دست یابم، آیین زرتشت را از میان خواهم برد.

نکته ادبی: اشاره مستقیم به دشمنی عقیدتی و سیاسی با آیین زرتشت.

نه آتش گذارم نه آتشکده شود آتش از دستم آتش زده

نه آتش را باقی می‌گذارم و نه آتشکده‌ای؛ آتش نیز از دست من به آتش کشیده خواهد شد.

نکته ادبی: نمادپردازی در باب نابودی آیین رقیب.

چنین رسم پاکیزه و راه راست ره ما و رسم نیاکان ماست

این رسمِ پاکیزه و راهِ درست، همان راه و روشِ نیاکانِ ماست.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ آیین خود و حقانیت آن نزد گوینده.

برین مشک خاشاک نتوان فشاند که بوی خوش مشک پنهان نماند

نمی‌توان بر مشک، خاشاک پاشید؛ زیرا بوی خوشِ مشک پنهان نمی‌ماند و حقیقت آشکار می‌شود.

نکته ادبی: تمثیل برای آشکار شدنِ حقیقت و ارزش ذاتی.

کسی راست خرما ز نخل بلند که بر نخل خرما رساند کمند

کسی خرما را از نخلِ بلند به دست می‌آورد که بتواند کمند (طناب) خود را به نخل برساند.

نکته ادبی: تمثیل برای بیان لزومِ داشتنِ ابزار و مهارت برای رسیدن به هدف.

به بستان گلی راست گردن فراز که بوئی و رنگی دهد دلنواز

گل در باغستان سرافراز است که بو و رنگی دل‌نواز داشته باشد.

نکته ادبی: نمادِ زیبایی و کمال که باعث برتری می‌شود.

ز گوران سرافراز گوری بود که با فحلیش دست زوری بود

از میان گوران (گورخرها) آن گوری سرافراز است که در نبرد با جنس نر، قدرت و زورِ بازو داشته باشد.

نکته ادبی: تمثیلِ بقای اصلح و اهمیت قدرت فیزیکی.

ز شیران همان شیر خونریزتر که دندان و چنگش بود تیزتر

از میان شیران نیز آن شیری پیروزتر است که دندان و چنگال‌هایش تیزتر باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ آمادگیِ رزمی برای پیروزی.

دو شیر گرسنه است و یکران گور کباب آن کسی راست کو راست زور

دو شیر گرسنه و یک گورخر؛ کبابِ آن نصیبِ کسی می‌شود که زور بیشتری دارد.

نکته ادبی: تمثیل صریح از میدان جنگ و حقِ پیروزی با قدرتمندتر.

دو پیلند خرطوم درهم کشان ز بردن یکی بود خواهد نشان

دو پیل (فیل) که خرطوم در هم گره کرده‌اند؛ از میان آن‌ها تنها یکی برنده بیرون خواهد آمد.

نکته ادبی: تصویرسازی از نبردِ برابر و خشن.

تو مردی و من مرد وقت نبرد به مردی پدید آید از مرد مرد

من و تو هر دو مردِ نبرد هستیم؛ در هنگامِ جنگ است که مردِ واقعی از نامرد شناخته می‌شود.

نکته ادبی: دعوت به میدان جنگ و سنجشِ عیارِ مردانگی.

من آنگه عنان باز پیچم ز راه که یا سر نهم یا ستانم کلاه

من تنها زمانی از میدان نبرد برمی‌گردم که یا سر خود را فدا کنم و یا کلاهِ (تاج و قدرت) دشمن را بگیرم.

نکته ادبی: سوگندِ حماسی برای پیروزی یا مرگ.

چه پنداشتی در جهان نیست کس جهاندار تنها تو باشی و بس

چه گمان کردی؟ آیا فکر می‌کنی در جهان کسی نیست و فقط تو تنها حاکمِ هستی؟

نکته ادبی: تحقیرِ غرورِ دشمن.

به هر زیر برگی شتابنده ایست به هر منزلی راه یابنده ایست

در هر زیرِ برگی، کسی در حرکت است و در هر منزل‌گاهی، کسی در پیِ یافتنِ راه است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه همیشه قدرتمندتر و زیرک‌تری وجود دارد.

به ماری چو من مهره بازی مکن نبرد آر و نیرنگ سازی مکن

با ماری چون من، مهره‌بازی مکن؛ به جای آن، نبرد را آغاز کن و نیرنگ به کار مبر.

نکته ادبی: «مهره‌بازی» کنایه از بازیِ فریبکارانه و سیاسی است.

ز ملک من اقطاع من میدهی برات سهیل از یمن میدهی

تو که از ملکِ من به دیگران وعده و اقطاع می‌دهی، مثل این است که ستاره سهیل را از یمن به کسی پیشکش کنی (وعده پوچ).

نکته ادبی: کنایه به وعده‌های بی‌پایه و ادعاهای بزرگ.

پنیراب دادن نشاید به میش که یابد درو قطرهٔ خون خویش

به میش نباید پنیراب (نوشیدنی) داد؛ چرا که میش در آن قطره خونِ خود را می‌یابد.

نکته ادبی: تمثیل برای هشدار به رقیب که راهِ اشتباه می‌رود.

مزن بیش از این لاف گردنکشی که خاکی به گوهر نه از آتشی

بیش از این لافِ بزرگی و گردن‌کشی مزن؛ تو از خاکی، نه از آتش.

نکته ادبی: یادآوریِ اصلِ خلقت برای شکستنِ غرورِ حریف.

بیارام و تندی رها کن ز دست که الماس از ارزیز باید شکست

آرام باش و تندی را کنار بگذار؛ زیرا الماس (سخت) را هم می‌توان با ارزیز (سرب/ماده نرم‌تر) شکست.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که با سیاست و صبر، قدرت‌های بزرگ شکست می‌خورند.

همان شیشه می که داری به چنگ نگهدار و مستیز با خاره سنگ

همان شیشه می که در دست داری (جان و سرمایه‌ات) را نگه دار و با کوهستان (من) مستیز.

نکته ادبی: تشبیه خود به سنگ و حریف به شیشه‌ای شکننده.

جهانی چنین پرز نفط سپید ز طوفان آتش نگهدار بید

جهانی که این‌همه مملو از نفتِ سپید (سوخت) است را از طوفانِ آتشِ من حفظ کن (که نابود خواهی شد).

نکته ادبی: هشدار نهایی و تهدید به نابودی کامل دشمن.

به آسودگی عیش خوش میگذار جهانجوی را با جزیت چه کار

با آرامش و خرسندی زندگی را سپری کن؛ کسی که به دنبال فتح جهان است، چه نیازی به باج و خراج دارد؟

نکته ادبی: جهانجوی به معنای فاتح و پادشاه کشورگشا است. جزیت (جزیه) در اینجا به معنای باج و خراج است.

یکی داد باغی به بی توشه ای ندادش ز باغ آن دگر خوشه ای

کسی که باغی را به فردی بی‌سرمایه و تهی‌دست بخشید، هرگز انتظار نداشت که او از آن باغ محصولی به دست آورد.

نکته ادبی: بی‌توشه استعاره از فردِ ناتوان و محتاج است.

زبونتر ز من صیدی آور به زیر که چربی نخیزد ز پهلوی شیر

شکاری ضعیف‌تر از من پیدا کن؛ چرا که از پهلوی شیر (اشاره به قدرت و هیبت خود) چربی و فایده‌ای نصیب کسی نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ شکست‌ناپذیر خود دارد و با لحنی طنزآمیز حریف را از نبرد برحذر می‌دارد.

به شاخی چه باید درآویختن که نتوان ازو میوه ای ریختن

چه نیازی است که خود را به شاخه‌ای بیاویزی که هیچ میوه‌ای برای چیدن ندارد؟

نکته ادبی: استعاره از وقت تلف کردن و امید بستن به امری بی‌حاصل.

تمنای شه آنگه آید به دست که در روی دریا توان پول بست

به دست آوردنِ سلطنت و پادشاهی، زمانی ممکن است که بتوانی بر روی دریا پل ببندی (یعنی کاری ناممکن است).

نکته ادبی: پول بستن به معنای پل‌سازی است؛ کنایه از انجام دادنِ کار محال.

چه باید غروری برآراستن نه بر جای خویش آرزو خواستن

چرا باید بیهوده غرور به خرج داد و آرزوهایی داشت که جایگاهی در واقعیت ندارند؟

نکته ادبی: غرور برآراستن کنایه از تظاهر به بزرگی است.

چو بهمن جوانی بران داردت که تند اژدهائی بیو باردت

جوانی اگر تو را به مستی وادارد، مانندِ بهمن (شاه اساطیری) تو را به چنگالِ اژدهایِ هولناکی می‌سپارد.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان‌های اساطیری ایران؛ اژدها نماد بلا و گرفتاری بزرگ است.

زند دیو راهت چو اسفندیار که با رستم آیی سوی کارزار

روزگار مانند اسفندیارِ رویین‌تن، سدِ راهت خواهد شد، اگر بخواهی با کسی چون رستم (پهلوان شکست‌ناپذیر) به نبرد بپردازی.

نکته ادبی: اشاره به داستان رستم و اسفندیار؛ نماد تقابل دو قدرت بزرگ.

چو با دیو دارد سلیمان نشست کند یاوه انگشتری را ز دست

سلیمان نبی نیز اگر با دیو هم‌نشین شود، ممکن است انگشتریِ پادشاهی‌اش (نماد قدرت) را از دست بدهد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه از دست دادنِ ملک سلیمان به دلیلِ بی‌احتیاطی.

بترس از غلط کاری روزگار که چون ما بسی را غلط کرد کار

از فریب‌کاریِ روزگار بترس؛ چرا که سرنوشت، کارِ بسیاری از بزرگانِ چون ما را به خطا کشاند.

نکته ادبی: غلط‌کاری روزگار کنایه از بی‌وفایی و دگرگونی احوال دنیاست.

حسابی که با خود برانداختی چنان نیست بازی غلط باختی

حسابی که برای خود باز کرده‌ای، چنان نیست که تصورش می‌کنی؛ این بازی‌ای است که تو در آن بازنده‌ای.

نکته ادبی: غلط باختن کنایه از اشتباهِ راهبردی است.

عنان باز کش زین تمنای خام که سیمرغ را کس نیارد به دام

از این خیال‌پردازی‌های بیهوده دست بردار، که هیچ‌کس نمی‌تواند سیمرغ (نماد امر دست‌نیافتنی) را به دام بیندازد.

نکته ادبی: تمنای خام کنایه از آرزوی بی‌اساس.

ز زنگی نه ای آدمی خوارتر نه از بربری مردم آزارتر

تو نه از زنگی‌ها (سیاه‌پوستان در ادبیات قدیم) آدم‌خوارتر هستی و نه از بربرها مردم‌آزارتر.

نکته ادبی: استفاده از اسامی اقوام برای بیانِ شدتِ خشونت و قساوت.

ببین تا به هنگام کین گستری چه خون راندم از زنگی و بربری

ببین که هنگامِ انتقام‌جویی و جنگ، چه خون‌های بسیاری از قبایلِ مختلف بر زمین ریختم.

نکته ادبی: کین‌گستری به معنای ترویجِ دشمنی و جنگ است.

مدارا کن از کین کشی باز گرد که مردم نیازارد آزاد مرد

صلح و سازش پیشه کن و از کینه‌توزی بازگرد؛ چرا که یک انسانِ آزاده، مردم را آزار نمی‌دهد.

نکته ادبی: مدارا کردن، واژه‌ای کلیدی در اخلاقِ پادشاهی است.

نه من بستم اول بدین کین کمر تو افکندی از سله مارسر

من از ابتدا کمر به دشمنی نبستم، تو بودی که سرِ مار را از سبد بیرون آوردی (فتنه را آغاز کردی).

نکته ادبی: سله مار کنایه از آغازِ فتنه و بلاست.

به خونریز من لشگری ساختی شبیخون کنان سوی من تاختی

تو برای خون‌ریزیِ من ارتشی تدارک دیدی و همچون راهزنان، شبانه به من هجوم آوردی.

نکته ادبی: شبیخون نوعی تاکتیک نظامی غیرجوانمردانه است.

بدان تا به هم بر زنی جای من ستانی ز من ملک آبای من

به این نیت که جایگاه مرا متزلزل کنی و سرزمینِ نیاکانم را از من بستانی.

نکته ادبی: ملک آبای، سرزمینِ موروثی و پدری است.

مرا نیز بایست برخاستن کمر بستن و لشگر آراستن

من نیز ناچار شدم که برپا خیزم، خود را آماده کنم و لشکری برای دفاع بیارایم.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کار مهم و جدی است.

سپه راندن از ژرف دریا برون گشادن به شمشیر دریای خون

سپاه را از فراسوی دریاها حرکت دادم و دریایی از خون با شمشیرِ خود به راه انداختم.

نکته ادبی: دریای خون استعاره از کشتارِ وسیع است.

تو گر هوشیاری نه من بی خودم همان هوشیارم همان بخردم

اگر تو خودت را هوشیار می‌دانی، من هم بی‌خبر و نادان نیستم؛ من نیز از عقل و خرد بهره‌مندم.

نکته ادبی: خود بودن در اینجا به معنای آگاهی و هوشیاری است.

گر افکند بر کار تو بخت نور من از بختیاری نیم نیز دور

اگر بخت و اقبال به تو روی آورده و پیروزی به تو لبخند زده است، من نیز از خوش‌اقبالی بی‌بهره نیستم.

نکته ادبی: نور افکندن بخت، استعاره از موفقیت و اقبال بلند است.

جهان گر تو را داد کاری بدست مرا نیز دستی در این کار هست

اگر دنیا به تو قدرت و حکومتی بخشیده، من نیز در این میدانِ نبرد، تواناییِ مقابله دارم.

نکته ادبی: دستی داشتن در کاری، کنایه از توانایی و مهارت است.

تو را تاج یاور مرا تیغ یار کنم تیغزن گر توئی تاجدار

تو اگر تاجِ پادشاهی داری، من نیز شمشیرِ برّان دارم؛ اگر تو تاج‌داری، من شمشیرزنی توانمند هستم.

نکته ادبی: تقابلِ نمادینِ تاج (سلطنت) و تیغ (جنگاوری).

مزن تکیه بر مسند و تخت خویش که هر تخت را تخته ای هست پیش

به تخت و مسندِ خود تکیه مکن؛ چرا که پیش از هر تختی، چوبِ تابوت (تخته) در انتظارِ آن است.

نکته ادبی: تخته پیشِ تخت، کنایه از مرگ و نابودیِ حتمیِ پادشاهان است.

مبین گنبد کوه را سنگ بست مگو سنگ را کی درآید شکست

به کوه‌های استوار نگاه نکن و نگو که این سنگ‌های عظیم هرگز نمی‌شکنند.

نکته ادبی: گنبدِ کوه استعاره از صلابت و استواریِ کوه است.

چو آرد زمین لرزه ناگه نبرد برآرد به آسانی از کوه گرد

وقتی زمین‌لرزه رخ می‌دهد، به راحتی کوه‌ها را درهم می‌شکند و از هم می‌پاشد.

نکته ادبی: زمین‌لرزه استعاره از حوادثِ ویرانگرِ روزگار است.

چو دوران ملکی به پایان رسد بدو دست جوینده آسان رسد

زمانی که دورانِ حکومتِ کسی به پایان برسد، دستِ هر جستجوگری به راحتی به او و دارایی‌اش می‌رسد.

نکته ادبی: کنایه از سقوطِ قدرت و دست‌اندازیِ دشمنان به ملکِ زوال‌یافته.

جهان چون نباشد به جان آمده منی و توئی در میان آمده

وقتی این جهانِ فانی ارزشِ این همه درگیری را ندارد، چرا این همه ادعای «من بودن» و «تو بودن» میان ما فاصله انداخته است؟

نکته ادبی: منی و توئی کنایه از خودخواهی و انانیت است.

جز این از منت هیچ واخواست نیست که در یک ترازو دو من را ست نیست

جز این از من مطالبه‌ای نداشته باش، زیرا در یک ترازو، دو منِ سنگین‌وزن با هم هم‌سنگ نیستند (یعنی ما در یک سطح نیستیم).

نکته ادبی: ترازو استعاره از معیارِ سنجشِ قدرت و جایگاه است.

به هم سنگی خود مرا بر مسنج که از اژدها بهمن آمد به رنج

مرا با خودت هم‌سنگ ندان؛ چرا که بهمن (شاهزاده اساطیری) نیز از مقابله با اژدها رنج‌ها کشید و به نتیجه نرسید.

نکته ادبی: هم‌سنگ سنجیدن کنایه از هم‌تراز پنداشتنِ خویش با دشمن است.

گرم سنگ و آبی نهی در جواب چو کوه افکنم سنگ خود را در آب

اگر در پاسخ به من، سنگ و آبی می‌فرستی، من نیز چون کوهی، سنگِ خود را در آب می‌اندازم (تا آن را درهم بشکنم).

نکته ادبی: تصویرسازی برای نشان دادنِ واکنشِ متقابل و سخت‌گیرانه.

زره پوشم ار تیغ بازی کنی کمر بندم ار صلح سازی کنی

اگر اهل جنگ و شمشیرزنی باشی، زره می‌پوشم و اگر راهِ صلح را برگزینی، کمرِ دوستی می‌بندم.

نکته ادبی: اشاره به آمادگیِ همه‌جانبه برای هر دو حالتِ صلح و جنگ.

به هر چه آن نمائی تو از گرم و سرد پذیرنده ام ز آشتی و نبرد

هر روشی که پیش بگیری، چه گرمیِ جنگ و چه سردیِ صلح، من پذیرای آن هستم.

نکته ادبی: گرم و سردِ روزگار کنایه از حوادثِ تلخ و شیرین است.

بیا تا چه داری ز شمشیر و جام که دارم درین هر دو دستی تمام

بیا ببین چه چیزی در چنته داری؛ چه شمشیر و چه جامِ باده، من در هر دو زمینه (رزم و بزم) مهارتِ کامل دارم.

نکته ادبی: دستی تمام داشتن کنایه از چیره‌دستی و مهارتِ کامل است.

جهاندار چون نامه را کرد گوش دماغش ز گرمی درآمد به جوش

وقتی پادشاهِ جهان (دارا) این نامه را شنید، از شدتِ خشم و حرارت، عقلش به جوش آمد.

نکته ادبی: دماغ به جوش آمدن کنایه از خشم و برافروختگی است.

فرستاد و بر جنگ تعجیل جست سکندر نیامد در آن کار سست

پیک فرستاد و بر جنگ تعجیل کرد، سکندر نیز در این کار کوتاهی نکرد.

نکته ادبی: سست نبودن سکندر کنایه از مصمم بودن اوست.

در آورد لشگر به بیگار تنگ بر آراسته یک به یک ساز جنگ

سپاه را به میدانِ تنگ و دشوارِ جنگ فراخواند و همه را برای نبرد مهیا کرد.

نکته ادبی: بیگار تنگ به معنای میدانِ دشوار و عرصه کارزار است.

چو دارا خبر یافت کان اژدها نخواهد پی شیر کردن رها

وقتی دارا آگاه شد که آن اژدها (سکندر) قصد ندارد دست از سرِ شیر (دارا) بردارد.

نکته ادبی: اژدها و شیر استعاره از دو قدرتِ رقیب است.

بجنبید جنبیدنی با شکوه چو از زلزله کالبدهای کوه

با شکوه و هیبتی حرکت کرد که گویی از زلزله‌ای، کوه‌ها دچارِ لرزش شدند.

نکته ادبی: زلزله‌ی کالبدهای کوه، اغراق در توصیفِ عظمتِ سپاهیان است.

رسیدند لشگر به لشگر فراز زمانه در کینه بگشاد باز

دو لشکر با هم روبرو شدند و روزگارِ کینه‌توزی دوباره آغاز گشت.

نکته ادبی: زمانه در کینه بگشاد باز، تشخیص و استعاره از آغازِ دوره‌ی جنگ است.

زمین جزیره که او موصل است خوش آرامگاهست و خوش منزلست

زمینِ موصل که محل نبرد بود، سرزمینی خوش و آرامگاهِ مناسبی بود.

نکته ادبی: موصل نام مکان است.

مصاف دو خسرو در آن مرز بود کز آشوبشان کوه در لرز بود

نبردِ این دو پادشاه در آن منطقه درگرفت، به‌طوری که از آشوبِ آن‌ها کوه به لرزه درآمد.

نکته ادبی: مصاف به معنای میدانِ نبرد است.

هنوز ار بجویند آن خسروان توان یافتن در زمین استخوان

اگر هنوز هم در آن سرزمین بگردند، می‌توانند استخوان‌های کشته‌شدگانِ آن جنگ را بیابند.

نکته ادبی: یادآوریِ تلخِ فرجامِ جنگ و گذشتِ زمان.