خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۲ - رای زدن دارا با بزرگان ایران

نظامی
بیا ساقی آن آتش توبه سوز به آتشگه مغز من برفروز
به مجلس فروزی دلم خوش بود که چون شمع بر فرقم آتش بود
خردمند را خوبی از داد اوست پناه خدا ایمن آباد اوست
کسی کو بدین ملک خرسند نیست به نزدیک دانا خردمند نیست
خرد نیک همسایه شد آن بدست که همسایهٔ کوی نابخردست
چو در کوی نابخردان دم زنی به ار داستان خرد کم زنی
دراین ده کسی خانه آباد کرد که گردن ز دهقانی آزاد کرد
تو نیز ار نهی بار گردن ز دوش ز گردن زنان برنیاری خروش
چو دریا به سرمایهٔ خویش باش هم از بود خود سود خود برتراش
به مهمانی خویش تا روز مرگ درختی شو از خویشتن ساز برگ
چو پیله ز برگ کسان خورد گاز همه تن شد انگشت و قی کرد باز
گزارنده تر پیری از موبدان گزارش چنین کرد با بخردان
که چون شاه روم آمد آراسته همش تیغ در دست و هم خواسته
خبر گرم شد در همه مرز و بوم که آمد برون اژدهائی ز روم
به پرخاش دارا سر افراخته همه آلت داوری ساخته
جهان را بدین مژده نوروز بود که بیداد دارا جهانسوز بود
ازو بوم و کشور به یکبارگی ستوه آمدند از ستمکارگی
ز دارا پرستی منش خاسته به مهر سکندر بیاراسته
چو دارای دریا دل آگاه گشت که موج سکندر ز دریا گذشت
ز پیران روشن دل رای زن برآراست پنهان یکی انجمن
ز هر کاردانی برای درست در آن داوری چاره ای باز جست
که بدخواه را چون درآرد شکست بد چرخ را چون کند باز بست
چه افسون درآموزد از رهنمون که آید ز کار سکندر برون
چو در جنگ پیروزیش دیده بود ز پیروز جنگیش ترسیده بود
نکردش در آن کار کس چاره ای نخوردش غمی هیچ غمخواره ای
چو دانسته بودند کو سرکشست به سوزندگی گرم چون آتشست
سخنهای کس درنیارد به گوش در آن کار بودند یکسر خموش
به تخمه در از زنگه شاوران سری بود نامی ز نام آوران
فریبرز نامی که از فر و برز تن جوشنش بود و بازوی گرز
به بیعت در آن انجمن گاه بود ز احوال پیشینه آگاه بود
ثنا گفت بر گاه و بر بزم شاه که آباد باد از تو این بزمگاه
مبادا تهی عالم از نام تو همان جنبش دور از آرام تو
گذشته نیای من از عهد پیش چنین گفت با من در اندرز خویش
که چون کرد کیخسرو آهنگ غار خبر داد از آن جام گوهر نگار
که در طالع زود ماتانه دیر فرود آید اختر ز بالا به زیر
برون آید از روم گردنکشی زند در هر آتشکده آتشی
همه ملک ایران بدست آورد به تخت کیان برنشست آورد
جهان گیرد و هم نماند به جای سرانجام روزی درآید ز پای
مبادا که این مرد رومی نژاد در آن قالب افتد که هرگز مباد
به ار شاه بر یخ زند نام او نیارد در این کشور آرام او
نباید کزو دولت آید به رنج که مفلس به جان کوشد از بهر گنج
فریبی فرستد که طاعت کند به یک روم تنها قناعت کند
فریب خوش از خشم ناخوش بهست برافشاندن آب از آتش بهست
مکن تکیه بر زور بازوی خویش نگهدار وزن ترازوی خویش
برآتش میاور که کین آورد سکاهن بر آهن کمین آورد
اگر سهم شیری بیفتد ز شیر حرون استری مغزش آرد به ریز
به ناموس شاید جهان داشتن و زان جاست رایت برافراشتن
برون آرش از دعوی همسری کزین پایه دارا کند سروری
هر آن جو که با زر بود هم عیار به نرخ زر آرندش اندر شمار
بسا شیر درندهٔ سهمناک که از نوک خاری درآید به خاک
چو با کژدمی گرم کینی کنی مبین خردش ار خرده بینی کنی
بیندیش از آن پشهٔ نیش دار که نمرود را گفت سر پیش دار
جهان آن کسی راست کاندر نبرد پی مرد بگذاشت بر هیچ مرد
گرسنه چو با سیر خاید کباب به فربه ترین زخمی آرد شتاب
نه بیگانه گر هست فرزند وزن چو هم جامه گردد شود جامه کن
چو شد جامه بر قد فرزند راست نباید دگر مهر فرزند خواست
چو بالا برآرد گیاه بلند سهی سرو را باشد از وی گزند
ز پند برزگان نباید گذشت سخن را ورق در نباید نوشت
که چون آزموده شود روزگار به یاد آیدت پند آموزگار
سگالش گری کو نصیحت شنید در چاره را در کف آرد کلید
شه ار پند آن پیر پالوده مغز هراسان شد از کار آن پای لغز
ولیکن نکشت آتش گرم را به سر کوچکی داشت آزرم را
شد از گفتهٔ رایزن خشمناک بپیچید چون مار بر روی خاک
گره برزد ابروی پیوسته را گشاد از گره چشم در بسته را
درو دید چون اژدها در گوزن به چشمی که دور افتد از سنگ وزن
که در من چه نرم آهنی دیده ای که پولاد او را پسندیده ای
نمائی به من مردی اهل روم ره کوه آتش برآری به موم
عقابان به بازی و کبکان به چنگ سر بازبازان درآرد به ننگ
چه بندم کمر در مصاف کسی که دارم کمر بسته چون او بسی
دلیری کند با من آن نادلیر چو گور گرازنده با شرزه شیر
سرش لیکن آنگه در آید ز خواب که شیر از تنش خورده باشد کباب
بود خایهٔ مرغ سخت و گران نه با پتک و خایسک آهنگران
که دانست کین کودک خردسال شود با بزرگان چنین بدسگال
به اول قدح دردی آرد به پیش گذارد شکوه من و شرم خویش
بخود ننگ را رهنمونی کنم که پیش زبونان زبونی کنم
اگر خود شود غرقه در زهر مار نخواهد نهنگ از وزغ زینهار
ز رومی کجا خیزد آن دست زور که کشتی برون راند از آب شور
بشوراند اورنگ خورشید را تمنا کند جای جمشید را
به تاراج ایران برآرد علم برد تخت کیخسرو و جام جم
شکوه کیان بیش باید نهاد قدم در خور خویش باید نهاد
سگ کیست روباه نا زورمند که شیر ژیان را رساند گزند
ز شیران بود روبهان را نوا نخندد زمین تا نگرید هوا
تهی دست کو مایه داری کند چو لنگی است کو راهواری کند
تو خود نیک دانی که با این شکوه ز یک طفل رومی نیایم ستوه
به دست غلامان مستش دهم به چوب شبانان شکستش دهم
هزبری که از سگ زبونی کند خر پیر با او حرونی کند
عقابی که از پشه گیرد گریز گر افتادنش هست گو بر مخیز
پلنگی که ترسد ز روباه پیر بشوراد مغزش به سرسام تیر
ببینی که فردا من پیل زور سرش چون سپارم به سم ستور
که باشد زبونی خراجی سری که همسر بود نابلند افسری
نشیننده بر بزمگاه کیان منم تاج بر سر کمر بر میان
که را یارگی کز سر گفتگوی ز من جای آبا کند جستجوی
کلاه کیان هم کیان را سزد درین خز تن رومیان کی خزد
من از تخمهٔ بهمن و پشت کی چرا ترسم از رومی سست پی
ز روئین دز و درع اسفندیار بر اورنگ زرین منم یادگار
اگر باز گردد به پیشینه راه بر او روز روشن نگردد سیاه
وگر کشتی آرد به دریای من سری بیند افکنده در پای من
چو دریا به تلخی جوابش دهم ز خاکش ستانم به آبش دهم
از آن ابر عاصی چنان ریزم آب که نارد دگر دست بر آفتاب
ستیزنده چون روستائی بود شکستش به از مومیائی بود
خر از زین زر به که پالان کشد که تا رخت خر بنده آسان کشد
من آن صید را کرده ام سربلند منش باز در گردن آرم کمند
تو ای مغز پوسیده سالخورد ز گستاخی خسروان باز گرد
نه چابک شد این چابکی ساختن کمندی به کوهی در انداختن
چراغی به صحرا برافروختن فلک را جهانداری آموختن
مکش جز به اندازه خویش پای که هر گوهری را پدیدست جای
قبا کو نه در خورد بالا بود هم انگاره دزدیده کالا بود
تو را فترت پیری از جای برد کهن گشتگیت از سر رای برد
چو پیر کهن گردد آزرده پشت ز نیزه عصا به که گیرد به مشت
ز پیری دگرگون شود رای نغز فراموش کاری درآید به مغز
ز پیران دو چیزست با زیب و ساز یکی در ستودان یکی در نماز
جهان بر جوانان جنگ آزمای رها کن فروکش تو پیرانه پای
تن ناتوان کی سواری کند سلیح شکسته چه یاری کند
سپه به که برنا بود زان که پیر میانجی کند چون رسد تیغ و تیر
به هنگام خود گفت باید سخن که بی وقت بر ناورد ناربن
خروسی که بیگه نوا بر کشید سرش را پگه باز باید برید
زبان بند کن تا سر آری بسر زبان خشگ به تا گلوگاه تر
سر بی زبان کو به خون تر بود بهست از زبانی که بی سر بود
زبان را نگهدار در کام خویش نفس بر مزن جز به هنگام خویش
زبان به که او کام داری کند چو کامش رسد کامگاری کند
زبان ترازو که شد راست نام از آن شد که بیرون نیاید ز کام
چو از کام خود گامی آید برون به هر سو که جنبد شود سرنگون
بسا گفتنیها که باشد نهفت به دیگر زبان بایدش باز گفت
به گفتن کسی کو شود سخت کوش نیوشنده را درنیاید به گوش
سخن به که با صاحب تاج و تخت بگویند سخته نگویند سخت
چو زین گونه تندی بسی کرد شاه پشیمان شد آن پیر و شد عذرخواه
خطرهاست در کار شاهان بسی که با شاه خویشی ندارد کسی
چو از کینه ای بر فروزند چهر به فرزند خود بر نیارند مهر
همانا که پیوند شاه آتشست به آتش در از دور دیدن خوشست
نصیحت موافق بود شاه را گر از کبر خالی کند راه را
نصیحت گری با خداوند زور بود تخمی افکنده در خاک شور
چو آگاه گشت آن نصیحت گزار که از پند او گرم شد شهریار
سخن را دگرگونه بنیاد کرد به شیرین زبان شاه را یاد کرد
که دارای دور آشکارا توئی مخالف چه دارد چو دارا توئی
که باشد سکندر که آرد سپاه ز دارای دولت ستاند کلاه
ترا این کلاه آسمان دوختست ستاره چراغ تو افروختست
کلوخی که با کوه سازد نبرد به سنگی توان زو برآورد کرد
درخت کدو تانه بس روزگار کند دعوی همسری با چنار
چو گردد ز دولابهٔ نال سیر رسن بسته در گردن آید به زیر
کدوئی است او گردن افراخته ز ساق گیائی رسن ساخته
رسن زود پوسد چو باشد گیاه دگر باره دلوش درافتد به چاه
چو خورشید مشعل درآرد به باغ به پروانگی پیش میرد چراغ
به هنگام سر پنجه روباه لنگ چگونه نهد پای پیش پلنگ
گره ز ابروی خویش بر گوشه نه که بر گوشه بهتر کمان را گره
به آهستگی کار عالم برار که در کار گرمی نیاید به کار
چراغ ار به گرمی نیفروختی نه خود را نه پروانه را سوختی
خمیر آمده و آتش اندر تنور نباشد زنان تا دهن راه دور
شکیب آورد بندها را کلید شکیبنده را کس پشیمان ندید
نه نیکوست شطرنج بد باختن فرس در تک و پیل در تاختن
بسا رود کز زخم خوردن شکست که تا زخمه رودی آمد بدست
تو شاهی قیاس تو افزون کنم حساب تو با دیگران چون کنم
به تعظیم دارا جهان دیده مرد بسی گونه زین داستان یاد کرد
جهاندار دارای جوشیده مغز نشد نرم دل زان سخنهای نغز
در آن تندی و آتش افروختن کز او خواست مغز سخن سوختن
طلب کرد کاید ز دیوان دبیر به کار آورد مشک را با حریر
دبیر نویسنده آمد چو باد نوشت آنچه دارا بدو کرد یاد
روان کرد کلک شبه رنگ را ببرد آب مانی و ارژنگ را
یکی نامهٔ نغز پیکر نوشت به نغزی به کردار باغ بهشت
سخنهائی از تیغ پولادتر زبان از سخن سخت بنیادتر
چو شد نامه نغز پرداخته بر او مهر شاهانه شد ساخته
رسانندهٔ نامهٔ خسروان ز دارا به اسکندر آمد روان
بدو داد نامه چو سر باز کرد دبیر آمد و خواندن آغاز کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن آتش توبه سوز به آتشگه مغز من برفروز

ای ساقی! آن شرابِ معرفتی را که موجبِ سوزاندنِ تعصبات و تعلقاتِ ناپسند می‌شود، در ذهن و جان من شعله‌ور ساز.

نکته ادبی: ساقی در ادبیات کلاسیک نماد مرشد و راهنماست و آتش کنایه از شور و شعور عاشقانه است.

به مجلس فروزی دلم خوش بود که چون شمع بر فرقم آتش بود

من تنها به آن مجلسی دل‌خوش بودم که در آن، همچون شمع، روشنایی‌بخش باشم و در راه آرمان‌های بلند، جانم را قربانی کنم.

نکته ادبی: تشبیه خود به شمع، نماد فداکاری و روشنگری است.

خردمند را خوبی از داد اوست پناه خدا ایمن آباد اوست

ارزش و اعتبارِ انسانِ خردمند به عدالت اوست و پناهگاهِ امنِ هرکس، آبادانی و عدالتی است که به دست خود ساخته است.

نکته ادبی: داد به معنای عدالت و ایمن‌آباد کنایه از سرزمین امن و آباد است.

کسی کو بدین ملک خرسند نیست به نزدیک دانا خردمند نیست

کسی که از وضعیت و جایگاه خویش در این سرزمین راضی نیست، در نظر دانایان، فردی عاقل و سنجیده محسوب نمی‌شود.

نکته ادبی: خرسند نبودن در اینجا به معنای ناسپاسی و عدم درک واقعیت است.

خرد نیک همسایه شد آن بدست که همسایهٔ کوی نابخردست

خرد و دانش زمانی به کمال می‌رسد که با محیطی سازگار همراه شود، نه اینکه در همسایگیِ نادانان و نااهلان قرار گیرد.

نکته ادبی: بدست در اینجا به معنای به دست آمدن یا حاصل شدن است.

چو در کوی نابخردان دم زنی به ار داستان خرد کم زنی

هنگامی که در جمع نادانان سخن می‌گویی، بهتر است که کمتر از خرد و دانش سخن به میان آوری تا دچار دردسر نشوی.

نکته ادبی: دم زدن استعاره از سخن گفتن است.

دراین ده کسی خانه آباد کرد که گردن ز دهقانی آزاد کرد

در این دنیا کسی به آرامش و رفاه واقعی می‌رسد که از وابستگی به رعیت‌داری و امورِ ظاهریِ دنیوی رها شده باشد.

نکته ادبی: دهقانی در اینجا به معنای وابستگی به املاک و کار کشاورزی برای امرار معاش است.

تو نیز ار نهی بار گردن ز دوش ز گردن زنان برنیاری خروش

تو نیز اگر بارهای سنگینِ مسئولیت‌ها و دلبستگی‌ها را از دوش خود برداری، از فریاد و شکایتِ دیگران رها خواهی شد.

نکته ادبی: گردن‌زنان استعاره از کسانی است که فشار و دردسر می‌آفرینند.

چو دریا به سرمایهٔ خویش باش هم از بود خود سود خود برتراش

همانند دریا باش که از سرمایه و جوششِ درونیِ خویش تغذیه می‌کند؛ تو نیز با تکیه بر داشته‌های خود، سود خویش را به دست آور.

نکته ادبی: اشاره به استغنای طبع و خودکفایی دارد.

به مهمانی خویش تا روز مرگ درختی شو از خویشتن ساز برگ

تا پایان عمر به خودت متکی باش و همانند درختی که از وجود خود میوه می‌دهد، از توانایی‌های فردی‌ات بهره ببر.

نکته ادبی: برگ استعاره از ثمره و نتیجه است.

چو پیله ز برگ کسان خورد گاز همه تن شد انگشت و قی کرد باز

همچون کرم ابریشم که از برگِ دیگران تغذیه می‌کند و سرانجام با دستان خودش پیله‌ای می‌سازد که او را در خود حبس می‌کند، زندگی نکن.

نکته ادبی: این بیت نقدی است بر کسانی که با تکیه به دیگران، خود را گرفتار می‌کنند.

گزارنده تر پیری از موبدان گزارش چنین کرد با بخردان

پیری فرزانه و با تجربه‌تر از موبدان، این‌گونه وضعیت را برای خردمندان تفسیر و تحلیل کرد.

نکته ادبی: گزارنده در اینجا به معنای مفسر و تحلیل‌گر است.

که چون شاه روم آمد آراسته همش تیغ در دست و هم خواسته

او گفت که پادشاه روم با سپاهی کامل و مجهز، هم با شمشیر و هم با ثروت فراوان وارد میدان شده است.

نکته ادبی: شاه روم در اینجا استعاره از اسکندر است.

خبر گرم شد در همه مرز و بوم که آمد برون اژدهائی ز روم

در سراسر کشور پیچید که اژدهایی (دشمنی خطرناک) از سمت روم به سوی ما آمده است.

نکته ادبی: اژدها استعاره از دشمنی قدرتمند و ویرانگر است.

به پرخاش دارا سر افراخته همه آلت داوری ساخته

او با قصد جنگ با دارا (داریوش)، خود را مهیا کرده و تمامی تجهیزات لازم را برای نبرد فراهم دیده است.

نکته ادبی: پرخاش به معنای جنگ و ستیز است.

جهان را بدین مژده نوروز بود که بیداد دارا جهانسوز بود

این خبر برای مردم جهان گویی عید نوروز بود، چرا که ظلم و ستم دارا، جهان را به آتش کشیده بود.

نکته ادبی: ایهام در مورد نوروز (آغازِ تغییری جدید).

ازو بوم و کشور به یکبارگی ستوه آمدند از ستمکارگی

مردمِ شهرها و کشورها به یک‌باره از ستمگری‌های دارا به ستوه آمده و خسته شده بودند.

نکته ادبی: ستوه آمدن به معنای به تنگ آمدن است.

ز دارا پرستی منش خاسته به مهر سکندر بیاراسته

بسیاری از مردم که از دستِ دارا دل‌خون بودند، به سمتِ عشق و امید به سکندر متمایل شدند.

نکته ادبی: داراپرستی در اینجا به معنای وفاداری به حکومت دارا است.

چو دارای دریا دل آگاه گشت که موج سکندر ز دریا گذشت

وقتی دارا که دلی بزرگ داشت، متوجه شد که موجِ تهاجمِ سکندر از دریا عبور کرده و به نزدیک رسیده است.

نکته ادبی: دریا دل استعاره از بزرگی و وسعت نظر است.

ز پیران روشن دل رای زن برآراست پنهان یکی انجمن

او در خفا انجمنی از بزرگان، پیران روشن‌ضمیر و مشاوران تشکیل داد.

نکته ادبی: رای‌زن به معنای مشاور و سیاست‌مدار است.

ز هر کاردانی برای درست در آن داوری چاره ای باز جست

از میان تمامی کاردانان، به دنبال چاره‌ای برای آن داوری (جنگ سرنوشت‌ساز) جستجو کرد.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای کارزار و قضاوت در میدان جنگ است.

که بدخواه را چون درآرد شکست بد چرخ را چون کند باز بست

اینکه چگونه دشمن بدخواه را شکست دهد و چرخِ زمانه را به نفع خود متوقف یا هدایت کند.

نکته ادبی: باز بست کردن کنایه از تغییر روند حوادث است.

چه افسون درآموزد از رهنمون که آید ز کار سکندر برون

چه ترفند یا سیاستی را از راهنما باید بیاموزد تا بتواند از چنگالِ کارِ اسکندر رهایی یابد.

نکته ادبی: افسون در اینجا به معنای تدبیر و ترفند است.

چو در جنگ پیروزیش دیده بود ز پیروز جنگیش ترسیده بود

چون دارا پیروزی‌های قبلی اسکندر را دیده بود، از توان نظامی و موفقیت‌های او به شدت در هراس بود.

نکته ادبی: پیروز جنگی اشاره به قدرت نظامی اسکندر دارد.

نکردش در آن کار کس چاره ای نخوردش غمی هیچ غمخواره ای

هیچ‌کس نتوانست چاره‌ای برای آن کار بیابد و هیچ مشاور و دلسوزی نتوانست غمی از دل دارا بزداید.

نکته ادبی: غمخواره به معنای مشاور دلسوز است.

چو دانسته بودند کو سرکشست به سوزندگی گرم چون آتشست

آنها می‌دانستند که اسکندر فردی سرکش است و مانند آتش، سوزاننده و پیش‌رونده عمل می‌کند.

نکته ادبی: سوزندگی گرم کنایه از تندی و سرعت عمل در تخریب است.

سخنهای کس درنیارد به گوش در آن کار بودند یکسر خموش

حرف هیچ‌کس به گوش او نمی‌رفت و در آن موقعیت حساس، همه در سکوت و حیرت فرو رفته بودند.

نکته ادبی: خموش بودن استعاره از درماندگی در تصمیم‌گیری است.

به تخمه در از زنگه شاوران سری بود نامی ز نام آوران

از میان نژادهای اصیل و نام‌آوران، مردی از طایفه زنگه شاوران برخاست.

نکته ادبی: تخمه در به معنای اصل و نسب پاک است.

فریبرز نامی که از فر و برز تن جوشنش بود و بازوی گرز

او فریبرز نام داشت که از نظر شکوه و قدرت، بدنی زره‌پوش و بازویی توانا برای گرز زدن داشت.

نکته ادبی: فر و برز نشان‌دهنده ابهت و بزرگی است.

به بیعت در آن انجمن گاه بود ز احوال پیشینه آگاه بود

او در آن انجمن حضور داشت و از تمام وقایع و تاریخ گذشته آگاه بود.

نکته ادبی: بیعت در اینجا به معنای حضور و اعلام وفاداری در جمع است.

ثنا گفت بر گاه و بر بزم شاه که آباد باد از تو این بزمگاه

او ابتدا شاه را ستایش کرد و برای بزمگاه و قدرت او آرزوی آبادانی نمود.

نکته ادبی: گاه در اینجا به معنای تخت و جایگاه قدرت است.

مبادا تهی عالم از نام تو همان جنبش دور از آرام تو

آرزو کرد که دنیا هیچ‌گاه از نام و یاد تو خالی نماند و جنبش و حرکت از آرامش تو جدا نگردد.

نکته ادبی: دعایی در حق پادشاه برای بقای قدرت اوست.

گذشته نیای من از عهد پیش چنین گفت با من در اندرز خویش

او گفت نیاکان من از گذشته‌های دور، در اندرزهایشان این چنین با من سخن گفته‌اند.

نکته ادبی: عهد پیش اشاره به روایات باستانی است.

که چون کرد کیخسرو آهنگ غار خبر داد از آن جام گوهر نگار

که وقتی کیخسرو آهنگ غار کرد (اشاره به داستان‌های حماسی)، از آن جامِ گوهرنشان (جام جم) خبر داد.

نکته ادبی: جام گوهر نگار استعاره از ابزار پیشگویی و دانش باستانی است.

که در طالع زود ماتانه دیر فرود آید اختر ز بالا به زیر

که در سرنوشتِ (طالع) آینده، ستاره‌ای از آسمان به زیر خواهد آمد (اشاره به یک مهاجم).

نکته ادبی: طالع به معنای بخت و سرنوشت نجومی است.

برون آید از روم گردنکشی زند در هر آتشکده آتشی

گردنکشی از سرزمین روم خواهد آمد و در هر آتشکده‌ای (نمادهای ایرانی)، آتشی روشن خواهد کرد (ویرانی یا تغییر آیین).

نکته ادبی: آتشکده نماد ملی-مذهبی ایران در دوران باستان است.

همه ملک ایران بدست آورد به تخت کیان برنشست آورد

تمام ملک ایران را به دست می‌آورد و بر تخت پادشاهی کیان (سلسله باستانی) تکیه خواهد زد.

نکته ادبی: تخت کیان استعاره از قدرت مطلق شاهان ایران است.

جهان گیرد و هم نماند به جای سرانجام روزی درآید ز پای

او جهان را فتح می‌کند اما در جای خود نمی‌ماند و سرانجام روزی سقوط خواهد کرد و از پا در می‌آید.

نکته ادبی: از پا درآمدن کنایه از مرگ و پایان حکومت است.

مبادا که این مرد رومی نژاد در آن قالب افتد که هرگز مباد

مبادا که این مرد رومی‌نژاد، در آن قالبی (وضعیتی) قرار گیرد که هرگز نباید رخ دهد (اشاره به فاجعه شکست).

نکته ادبی: مبادا برای هشدار دادن به کار رفته است.

به ار شاه بر یخ زند نام او نیارد در این کشور آرام او

بهتر است که شاه با تدبیر (یخ زدن)، نام او را از بین ببرد و نگذارد او در این کشور آرام بگیرد.

نکته ادبی: یخ زدن کنایه از سرد کردن یا متوقف کردن تهاجم دشمن است.

نباید کزو دولت آید به رنج که مفلس به جان کوشد از بهر گنج

نباید اجازه داد که به خاطر او دولت دچار رنج و سختی شود، چرا که انسانِ محروم، برای به دست آوردنِ گنج به هر کاری دست می‌زند.

نکته ادبی: مفلس به معنای فقیر و درمانده است.

فریبی فرستد که طاعت کند به یک روم تنها قناعت کند

او ممکن است با ترفند و فریب، ادعای اطاعت کند تا فقط به همان قلمرو روم قناعت کند.

نکته ادبی: طاعت کردن در اینجا به معنای تظاهر به صلح است.

فریب خوش از خشم ناخوش بهست برافشاندن آب از آتش بهست

فریبِ خوشایند، از خشمِ ناخوشایندِ جنگ بهتر است؛ درست همان‌طور که آب برای خاموش کردن آتش بهتر از مبارزه مستقیم است.

نکته ادبی: این بیت برتری دیپلماسی بر جنگ را نشان می‌دهد.

مکن تکیه بر زور بازوی خویش نگهدار وزن ترازوی خویش

فقط بر زور بازوی خود تکیه مکن، بلکه مراقبِ تعادل و سنجشِ کارهایت باش.

نکته ادبی: ترازو استعاره از عدالت و مصلحت‌اندیشی است.

برآتش میاور که کین آورد سکاهن بر آهن کمین آورد

بر آتشِ خشم هیزم مریز که کینه به بار می‌آورد؛ درست مثل برخورد دو آهن که جرقه می‌زند و خطرناک است.

نکته ادبی: سکاهن اشاره به برخورد خشن و نظامی است.

اگر سهم شیری بیفتد ز شیر حرون استری مغزش آرد به ریز

اگر سهم و قدرتِ شیری از او گرفته شود، حتی الاغی سرکش هم می‌تواند او را از پا درآورد (تحقیر قدرت).

نکته ادبی: حرون به معنای اسب یا استر سرکش است.

به ناموس شاید جهان داشتن و زان جاست رایت برافراشتن

شاید بتوان با نام و اعتبار، جهان را مدیریت کرد و از آن جایگاه است که می‌توان پرچمِ پیروزی را برافراشت.

نکته ادبی: ناموس در اینجا به معنای آبرو، اعتبار و عزت است.

برون آرش از دعوی همسری کزین پایه دارا کند سروری

دعویِ برابری با او را کنار بگذار، چرا که در این مقام، دارا باید آقایی و سروریِ خود را ثابت کند.

نکته ادبی: دعوی به معنای ادعای بیجا است.

هر آن جو که با زر بود هم عیار به نرخ زر آرندش اندر شمار

هر فلزی که هم‌عیارِ طلا باشد، آن را به قیمت طلا ارزش‌گذاری می‌کنند (هر کسی را باید به اندازه ارزشش سنجید).

نکته ادبی: عیار کنایه از ارزش ذاتی و صداقت است.

بسا شیر درندهٔ سهمناک که از نوک خاری درآید به خاک

بسیارند شیران درنده و ترسناکی که تنها با رفتنِ نوکِ خاری در پایشان، از پا افتاده و هلاک شده‌اند.

نکته ادبی: این بیت هشداری است که حتی قدرتمندترین افراد با کوچکترین غفلت سقوط می‌کنند.

چو با کژدمی گرم کینی کنی مبین خردش ار خرده بینی کنی

اگر قصدِ مبارزه با دشمنی کوچک (مثل کژدم) را داری، حتی اگر بسیار نکته‌سنج و دقیق هستی، او را دست‌کم نگیر.

نکته ادبی: کژدم استعاره از دشمن کوچک اما خطرناک است؛ خرد به معنای کوچک و خرده‌بینی به معنای دقتِ نظر است.

بیندیش از آن پشهٔ نیش دار که نمرود را گفت سر پیش دار

از پشه‌ای که نیش دارد بترس، همان که نمرود (پادشاه متکبر) را با آن نیش به هلاکت انداخت.

نکته ادبی: اشاره به داستان نمرود که به روایتی با پشه‌ای که به مغز او راه یافت، کشته شد.

جهان آن کسی راست کاندر نبرد پی مرد بگذاشت بر هیچ مرد

جهان متعلق به کسی است که در میدان نبرد، از هیچ مبارزی نهراسد و راهِ مردانگی را پیش بگیرد.

نکته ادبی: پی مرد گذاشتن کنایه از شجاعت و پایمردی در میدان جنگ است.

گرسنه چو با سیر خاید کباب به فربه ترین زخمی آرد شتاب

اگر شخص گرسنه‌ای بخواهد با شخص سیر بر سرِ غذا (کباب) دعوا کند، به جایِ سیرترها، به فربه‌ترینِ آن‌ها حمله می‌کند.

نکته ادبی: تمثیلِ حمله کردنِ فردِ ضعیف یا طماع به فردِ توانمند است.

نه بیگانه گر هست فرزند وزن چو هم جامه گردد شود جامه کن

اگر فرزندِ همسر، غریبه هم باشد، وقتی همانندِ تو لباس بپوشد و با تو هم‌شکل شود، باید او را متعلق به خود دانست و از او حمایت کرد.

نکته ادبی: اشاره به پذیرشِ فرزندِ همسر در دایرهٔ خانواده با تغییرِ لباس و ظاهر.

چو شد جامه بر قد فرزند راست نباید دگر مهر فرزند خواست

وقتی لباسِ پادشاهی یا خانوادگی بر تنِ فرزند راست بیاید و برازنده او باشد، دیگر نیازی نیست به دنبالِ محبتِ فرزندِ دیگری باشی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ظاهرِ آراسته نشان‌دهندهٔ شایستگیِ پذیرش در جایگاه است.

چو بالا برآرد گیاه بلند سهی سرو را باشد از وی گزند

وقتی گیاهی بلند می‌شود و قد می‌کشد، حتی سروِ بلندقامت نیز ممکن است از رشدِ بی‌اندازهٔ آن آسیب ببیند.

نکته ادبی: نمادِ رشدِ رقیب که می‌تواند برای بزرگانِ درخت‌وار (ساختار قدرت) تهدید باشد.

ز پند برزگان نباید گذشت سخن را ورق در نباید نوشت

از نصیحتِ بزرگان نباید سرپیچی کرد و نباید بی‌اهمیت از کنارِ سخنِ آن‌ها گذشت.

نکته ادبی: سخن را ورق در نوشتن کنایه از بی‌توجهی یا ناچیز شمردنِ پند است.

که چون آزموده شود روزگار به یاد آیدت پند آموزگار

زیرا زمانی که سختی‌های روزگار تو را امتحان کنند، تازه آن پندهای آموزگار را به یاد می‌آوری.

نکته ادبی: آزموده شدن روزگار کنایه از درگیر شدن در مشکلاتِ زندگی است.

سگالش گری کو نصیحت شنید در چاره را در کف آرد کلید

کسی که پندِ دیگران را می‌شنود و به آن عمل می‌کند، کلیدِ چاره‌جویی را در دست دارد.

نکته ادبی: سگالش به معنای اندیشه و تدبیر است.

شه ار پند آن پیر پالوده مغز هراسان شد از کار آن پای لغز

اگر پادشاه از نصیحتِ آن پیرِ خردمند آگاه شد و از آن حادثهٔ لغزان (خطر) ترسید.

نکته ادبی: پالوده مغز استعاره از انسانِ خردمند و باتجربه است.

ولیکن نکشت آتش گرم را به سر کوچکی داشت آزرم را

اما آن آتشِ سوزان (خطرِ کوچک) را بلافاصله نکشت و به خاطرِ کوچکی‌اش، به او مهلت داد.

نکته ادبی: آتشِ گرم نمادِ دشمنِ کوچک اما خطرناک است.

شد از گفتهٔ رایزن خشمناک بپیچید چون مار بر روی خاک

شاه از شنیدنِ حرفِ رایزن خشمگین شد و همانند ماری که روی خاک می‌پیچد، از خشم به خود لرزید.

نکته ادبی: تشبیه به مار نشان‌دهندهٔ خشمِ ناگهانی و خطرناک است.

گره برزد ابروی پیوسته را گشاد از گره چشم در بسته را

ابروهای درهم‌کشیده‌اش را گره زد و چشمانِ بسته‌اش را از خشم باز کرد.

نکته ادبی: تصویرسازی از چهرهٔ خشمگینِ پادشاه.

درو دید چون اژدها در گوزن به چشمی که دور افتد از سنگ وزن

با نگاهی تحقیرآمیز به دشمن نگریست؛ نگاهی که گویی اژدهایی به گوزنی نگاه می‌کند.

نکته ادبی: تمثیل اژدها و گوزن برای نشان دادن تفاوت فاحشِ قدرت است.

که در من چه نرم آهنی دیده ای که پولاد او را پسندیده ای

شاه گفت: چه نرمی و سستی‌ای در وجودِ من دیده‌ای که فکر می‌کنی من مانند پولادِ ضعیف هستم؟

نکته ادبی: پولاد نمادِ سخت‌جانی و قدرت است.

نمائی به من مردی اهل روم ره کوه آتش برآری به موم

آیا می‌خواهی با نشان دادنِ یک مردِ رومی، من را بترسانی و از کوه آتش با موم عبور کنی؟

نکته ادبی: کنایه از کاری غیرممکن و عبث.

عقابان به بازی و کبکان به چنگ سر بازبازان درآرد به ننگ

عقابان با بازی کردن و کبکان با چنگال (سعی در شکار)، باعثِ ننگِ مبارزان می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به رفتارهای ناپسندِ دشمنِ کم‌مایه که باعث شرمندگی می‌شود.

چه بندم کمر در مصاف کسی که دارم کمر بسته چون او بسی

چرا باید در برابر کسی کمرِ همت به جنگ ببندم که نظیرِ او بسیارند و من شکستشان داده‌ام؟

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برای نبرد است.

دلیری کند با من آن نادلیر چو گور گرازنده با شرزه شیر

این دشمنِ ناتوان (نادلیر) با من گستاخی می‌کند، مانند گورخری که با شیرِ شرزه در می‌افتد.

نکته ادبی: گور گرازنده نمادِ حماقت در برابرِ شیر (پادشاه) است.

سرش لیکن آنگه در آید ز خواب که شیر از تنش خورده باشد کباب

اما سرِ او زمانی به آرامش و خواب (مرگ) می‌رسد که شیر (من) او را از بین برده باشد.

نکته ادبی: کباب شدن کنایه از نابودی و شکار شدن است.

بود خایهٔ مرغ سخت و گران نه با پتک و خایسک آهنگران

تخمِ پرنده سخت و محکم است، نه با چکش و نه با ابزارِ آهنگران شکسته نمی‌شود (به راحتی تسلیم نمی‌شود).

نکته ادبی: استعاره از استحکامِ ساختارِ پادشاهی.

که دانست کین کودک خردسال شود با بزرگان چنین بدسگال

چه کسی تصور می‌کرد که این کودکِ خردسال با بزرگان این‌گونه دشمنی و گستاخی کند؟

نکته ادبی: بدسگال به معنای بداندیش است.

به اول قدح دردی آرد به پیش گذارد شکوه من و شرم خویش

او در اولین مرحله، بی‌ادبی و دردی نشان می‌دهد و شکوه و شرمِ من را زیر پا می‌گذارد.

نکته ادبی: قدحِ دردی کنایه از ابتدای کارِ پست و بی‌مقدار است.

بخود ننگ را رهنمونی کنم که پیش زبونان زبونی کنم

اگر بخواهم با او بجنگم، خودم را خوار کرده‌ام، چرا که پیشِ افرادِ فرومایه، جنگیدن ننگ است.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه مبارزه با حقیر، از شانِ شاه می‌کاهد.

اگر خود شود غرقه در زهر مار نخواهد نهنگ از وزغ زینهار

حتی اگر در زهرِ مار غرق شوم، نهنگ (من) از وزغ (دشمن) امان نمی‌خواهد.

نکته ادبی: تمثیل قدرتِ بزرگ در برابرِ موجودِ ناچیز.

ز رومی کجا خیزد آن دست زور که کشتی برون راند از آب شور

از یک رومی چه دستِ زوری برمی‌آید که بتواند کشتی را از آبِ شورِ دریا به سلامت عبور دهد؟

نکته ادبی: کنایه از ناتوانیِ رومیان در کارهای بزرگِ حماسی.

بشوراند اورنگ خورشید را تمنا کند جای جمشید را

او می‌خواهد تختِ خورشید را متزلزل کند و سودایِ رسیدن به جایگاهِ جمشید را در سر دارد.

نکته ادبی: اشاره به جمشید، پادشاه اساطیری ایران.

به تاراج ایران برآرد علم برد تخت کیخسرو و جام جم

می‌خواهد با حمله به ایران، پرچمِ پیروزی برافرازد و تختِ کیخسرو و جامِ جم را به تاراج ببرد.

نکته ادبی: اشاره به نمادهای ملی ایران.

شکوه کیان بیش باید نهاد قدم در خور خویش باید نهاد

شکوهِ پادشاهانِ کیانی باید حفظ شود و هرکس باید به اندازهٔ خودش گام بردارد.

نکته ادبی: توصیه به حفظِ سلسله‌مراتب و شانِ پادشاهی.

سگ کیست روباه نا زورمند که شیر ژیان را رساند گزند

سگ یا روباهِ ضعیف کیست که بتواند به شیرِ ژیان آسیبی برساند؟

نکته ادبی: تشبیه تحقیرآمیزِ دشمن به سگ و روباه.

ز شیران بود روبهان را نوا نخندد زمین تا نگرید هوا

روباهان تنها به لطفِ شیران زنده و قدرتمندند؛ همان‌طور که زمین تا زمانی که آسمان نبارد، نمی‌خندد (سرسبز نمی‌شود).

نکته ادبی: اشاره به وابستگیِ موجودات ضعیف به سیستم قدرت.

تهی دست کو مایه داری کند چو لنگی است کو راهواری کند

شخصِ تهی‌دست که ادعای ثروت می‌کند، مانند آدمِ لنگی است که ادعایِ دونده بودن دارد.

نکته ادبی: تناقض در ادعای دشمن.

تو خود نیک دانی که با این شکوه ز یک طفل رومی نیایم ستوه

تو خود بهتر می‌دانی که با این همه شکوه و قدرت، من از یک بچهٔ رومی درمانده نمی‌شوم.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای درمانده شدن است.

به دست غلامان مستش دهم به چوب شبانان شکستش دهم

او را به دستِ غلامانم می‌سپارم تا با چوبِ شبانی شکستش دهند.

نکته ادبی: تحقیرِ دشمن با واگذار کردنِ تنبیهِ او به غلامان.

هزبری که از سگ زبونی کند خر پیر با او حرونی کند

شیری که در برابر سگ خود را خوار کند، خرِ پیر هم می‌تواند با او گستاخی کند.

نکته ادبی: هرگونه ضعف از سمتِ شیر، باعثِ جسارتِ احمقانهٔ فرودستان می‌شود.

عقابی که از پشه گیرد گریز گر افتادنش هست گو بر مخیز

عقابی که از پشه فرار کند، اگر سقوط کند بهتر است؛ اصلاً نباید پرواز کند.

نکته ادبی: نقدِ عملکردِ متناقضِ قدرت.

پلنگی که ترسد ز روباه پیر بشوراد مغزش به سرسام تیر

پلنگی که از روباهِ پیر بترسد، مغزش باید با تیرِ سهمگین پریشان شود (شایستهٔ مرگ است).

نکته ادبی: سرسام به معنای آشفتگیِ مغز و نوعی بیماری است.

ببینی که فردا من پیل زور سرش چون سپارم به سم ستور

ببین که فردا من آن دشمنِ قدرتمند را چگونه با سمِ اسبانم زیر پا له خواهم کرد.

نکته ادبی: تصویرِ نابودیِ دشمن زیرِ پای اسبان.

که باشد زبونی خراجی سری که همسر بود نابلند افسری

فرومایگیِ کسی که ادعای پادشاهی دارد و هم‌شأنِ بزرگان نیست، مایهٔ ننگ است.

نکته ادبی: افسر نمادِ تاج و پادشاهی است.

نشیننده بر بزمگاه کیان منم تاج بر سر کمر بر میان

من بر جایگاهِ پادشاهانِ کیانی نشسته‌ام، تاج بر سر دارم و کمرِ پادشاهی بسته‌ام.

نکته ادبی: اعلامِ مشروعیتِ مطلقِ پادشاهی.

که را یارگی کز سر گفتگوی ز من جای آبا کند جستجوی

چه کسی این جرات را دارد که از سرِ لجاجت، جایگاهِ نیاکانِ من را طلب کند؟

نکته ادبی: یارگی به معنای یاری و جرات است.

کلاه کیان هم کیان را سزد درین خز تن رومیان کی خزد

کلاهِ پادشاهیِ کیانی فقط برازندهٔ کیانیان است؛ رومیان حق ندارند در این لباسِ فاخر بخزند.

نکته ادبی: خز کنایه از لباس‌های قیمتی و پادشاهی است.

من از تخمهٔ بهمن و پشت کی چرا ترسم از رومی سست پی

من از نسلِ بهمن و پادشاهانِ کیانی هستم، چرا باید از این رومیِ سست‌قدم بترسم؟

نکته ادبی: اشاره به تبارِ اصیلِ پادشاه.

ز روئین دز و درع اسفندیار بر اورنگ زرین منم یادگار

من یادگارِ دژهای رویین‌تن و زرهِ اسفندیار هستم و بر تختِ زرین نشسته‌ام.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌های شکست‌ناپذیریِ ایران (اسفندیار).

اگر باز گردد به پیشینه راه بر او روز روشن نگردد سیاه

اگر او به راهِ اصلی بازگردد، روزگارِ روشنش سیاه نخواهد شد.

نکته ادبی: تهدیدِ ضمنیِ دشمن به نابودی در صورتِ ادامهٔ مسیر.

وگر کشتی آرد به دریای من سری بیند افکنده در پای من

و اگر کشتی‌اش را به دریایِ قدرتِ من بیاورد، سرش را افکنده در پایِ خود خواهم دید.

نکته ادبی: استعاره از شکستِ دریایی.

چو دریا به تلخی جوابش دهم ز خاکش ستانم به آبش دهم

همانندِ دریا با تلخی (سختی) پاسخش را می‌دهم؛ خاکش را می‌گیرم و آب (نابودی) تحویلش می‌دهم.

نکته ادبی: تضادِ خاک و آب در تحلیلِ قدرت.

از آن ابر عاصی چنان ریزم آب که نارد دگر دست بر آفتاب

از آن ابرِ گناهکار (دشمن) چنان بارانی (بلا) می‌بارم که دیگر دستش به خورشید (عظمت) نرسد.

نکته ادبی: عاصی به معنای سرکش و گناهکار است.

ستیزنده چون روستائی بود شکستش به از مومیائی بود

کسی که ستیزه‌جو و روستایی‌منش است، شکست دادنش بهتر از درمان کردنش با مومیایی است.

نکته ادبی: مومیایی در قدیم دارویِ گران‌بها برای زخم بود؛ کنایه از اینکه هدر دادنِ هزینه برای او بی‌فایده است.

خر از زین زر به که پالان کشد که تا رخت خر بنده آسان کشد

حمل کردنِ بارِ معمولی بر پشتِ خر بهتر از تحملِ زینِ زرین است، زیرا اگر بار سبک باشد، صاحبِ آن به آسانی می‌تواند آن را به مقصد برساند و دچار رنج نشود.

نکته ادبی: زین زر استعاره از مسئولیت‌های سنگین و ظاهراً پر زرق و برق است که طاقت‌فرساست.

من آن صید را کرده ام سربلند منش باز در گردن آرم کمند

من خود این شکار (فرصت یا وضعیت) را به دست آورده بودم و اکنون می‌خواهم دوباره مهارش را در دست بگیرم.

نکته ادبی: کمند در اینجا نمادِ ابزارِ کنترل و به بند کشیدنِ قدرت است.

تو ای مغز پوسیده سالخورد ز گستاخی خسروان باز گرد

ای پیرِ کهن‌سال و بی‌خرد، از گستاخی کردن در برابر پادشاهان دست بردار.

نکته ادبی: مغز پوسیده کنایه از پیری و زوال عقل یا تجربه ناکارآمد است.

نه چابک شد این چابکی ساختن کمندی به کوهی در انداختن

این چابکی و چالاکی که از خود نشان می‌دهی، هنرِ واقعی نیست؛ انداختنِ کمند به دورِ کوه، کاری بیهوده و نشدنی است.

نکته ادبی: استعاره از کارهای محال که پیرانِ مغرور برای اثباتِ توانمندی خود انجام می‌دهند.

چراغی به صحرا برافروختن فلک را جهانداری آموختن

روشن کردنِ چراغ در بیابان و درسِ جهانداری دادن به آسمان (فلک)، نشان از نادانیِ توست.

نکته ادبی: فلک به معنای آسمان و روزگار که نمادِ قدرتِ لایزال الهی و تغییرناپذیر است.

مکش جز به اندازه خویش پای که هر گوهری را پدیدست جای

بیش از حدِ توانِ خودت قدم برندار؛ زیرا هر انسانی جایگاهی مشخص دارد و باید در حدِ آن رفتار کند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا به معنای ذات و شأنِ وجودیِ انسان است.

قبا کو نه در خورد بالا بود هم انگاره دزدیده کالا بود

لباسی که اندازه قد و بالای تو نباشد، گویی کالایی است که از دزد گرفته شده و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به این که هر مقامی که تناسبی با فرد نداشته باشد، ناپایدار و غیرمشروع جلوه می‌کند.

تو را فترت پیری از جای برد کهن گشتگیت از سر رای برد

دورانِ پیری و ضعفِ تو باعث شد که از راه به در شوی و کهولتِ سن، خرد را از سرت برده است.

نکته ادبی: فترت در اینجا به معنای سستی و ضعفِ ناشی از پیری است.

چو پیر کهن گردد آزرده پشت ز نیزه عصا به که گیرد به مشت

وقتی پیرمردی پشتش خمیده می‌شود، بهتر است به جای نیزه، عصا در دست بگیرد.

نکته ادبی: کنایه از پذیرشِ ضعفِ جسمانی و پرهیز از تظاهر به جنگاوری.

ز پیری دگرگون شود رای نغز فراموش کاری درآید به مغز

با افزایش سن، اندیشه‌ی درست و ناب دگرگون می‌شود و فراموشی به مغز راه می‌یابد.

نکته ادبی: رای نغز به معنای اندیشه خالص و پخته است.

ز پیران دو چیزست با زیب و ساز یکی در ستودان یکی در نماز

برای پیران دو چیز شایسته است: یکی گوشه‌نشینی در آرامگاه و دیگری عبادتِ خداوند.

نکته ادبی: ستودان (استودان) به معنای محل نگهداری استخوان‌های مردگان است.

جهان بر جوانان جنگ آزمای رها کن فروکش تو پیرانه پای

میدانِ جنگ و جهانِ پهلوانی مخصوصِ جوانان است؛ تو که پیری، پای خود را از این میدان‌ها بیرون بکش.

نکته ادبی: فروکش کردن به معنای عقب‌نشینی کردن و آرام گرفتن است.

تن ناتوان کی سواری کند سلیح شکسته چه یاری کند

تنِ ناتوانِ پیر، چگونه می‌تواند سوارکاری کند؟ سلاحِ فرسوده و شکسته چه کمکی می‌تواند به او بکند؟

نکته ادبی: سلیح (سلاح) نمادِ ابزارِ قدرت و جنگ است که با پیری، کارایی خود را از دست می‌دهد.

سپه به که برنا بود زان که پیر میانجی کند چون رسد تیغ و تیر

ارتشِ جوانان بهتر است، زیرا وقتی تیغ و تیر دشمن می‌رسد، پیران راه به جایی نمی‌برند و باعثِ شکست می‌شوند.

نکته ادبی: میانجی کردن کنایه از ناتوانی در دفاع و بهانه‌تراشی است.

به هنگام خود گفت باید سخن که بی وقت بر ناورد ناربن

سخن را باید در زمانِ خودش گفت؛ همان‌طور که درختِ انار در فصلِ خود میوه می‌دهد و خارج از آن ثمری ندارد.

نکته ادبی: ناربن به معنای درختِ انار است.

خروسی که بیگه نوا بر کشید سرش را پگه باز باید برید

خروسی که بی‌موقع آواز می‌خواند، باید سرش را برید، (کسی که بی‌جا حرف می‌زند باید تنبیه شود).

نکته ادبی: بیگه به معنای بی‌موقع و نامناسب است.

زبان بند کن تا سر آری بسر زبان خشگ به تا گلوگاه تر

زبانت را نگه دار تا جانت در امان بماند؛ سکوت کردن و خشکیِ دهان، بهتر از پرگویی است که گلوگاه را به خطر می‌اندازد.

نکته ادبی: زبان به گلوگاه تر اشاره به کلامی دارد که باعث ریخته شدن خون می‌شود.

سر بی زبان کو به خون تر بود بهست از زبانی که بی سر بود

سری که زبان ندارد و خون‌آلود است، بهتر از زبانی است که سر را به باد می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از ارزشِ جان در برابرِ زیان‌های سخنِ بی‌موقع.

زبان را نگهدار در کام خویش نفس بر مزن جز به هنگام خویش

زبان را در کامِ خود نگه دار و جز در وقتِ مناسب، حرفی نزن.

نکته ادبی: حفظِ زبان استعاره از کنترلِ خشم و تدبیرِ کلام است.

زبان به که او کام داری کند چو کامش رسد کامگاری کند

زبانِ کسی که بر آن تسلط دارد، زمانی که موقعیتش برسد، کامروا و موفق خواهد بود.

نکته ادبی: ایهام بین کام (دهان) و کام (مراد و آرزو).

زبان ترازو که شد راست نام از آن شد که بیرون نیاید ز کام

زبانی که مانندِ ترازویِ درست‌کار است، به این دلیل است که از دهان بیرون نمی‌آید (در سکوت است).

نکته ادبی: تشبیه زبان به ترازو از نظرِ میزان بودن و سنجیدگی.

چو از کام خود گامی آید برون به هر سو که جنبد شود سرنگون

وقتی کلام از دهان خارج شد و ناپایدار بود، به هر سویی که برود، باعثِ سقوطِ گوینده می‌شود.

نکته ادبی: سرنگون شدن استعاره از هلاکتِ گوینده به خاطرِ سخنِ نسنجیده.

بسا گفتنیها که باشد نهفت به دیگر زبان بایدش باز گفت

بسیاری از حرف‌ها هستند که باید پنهان بمانند و اگر نیاز به گفتن بود، باید به شیوه‌ای دیگر و با زبانی غیرمستقیم گفته شوند.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ کنایه و استعاره در دیپلماسی.

به گفتن کسی کو شود سخت کوش نیوشنده را درنیاید به گوش

کسی که اصرار بر سخن گفتنِ بسیار دارد، کلامش در گوشِ شنونده جای نمی‌گیرد و بی‌اثر است.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده.

سخن به که با صاحب تاج و تخت بگویند سخته نگویند سخت

سخن گفتن با پادشاه باید سنجیده باشد؛ نباید حرفِ سخت و تند زد، بلکه باید کلامی پخته بر زبان آورد.

نکته ادبی: جناس بین سخته (سنجیده) و سخت (دشوار و تند).

چو زین گونه تندی بسی کرد شاه پشیمان شد آن پیر و شد عذرخواه

وقتی شاه از این گستاخی‌ها بسیار دید، آن پیرمرد پشیمان شد و به عذرخواهی پرداخت.

نکته ادبی: اشاره به نتیجه‌بخش بودنِ توبه و تغییرِ رفتار.

خطرهاست در کار شاهان بسی که با شاه خویشی ندارد کسی

در کارِ پادشاهان خطرهای بزرگی نهفته است؛ زیرا هیچ‌کس با شاه خویشاوندی و صمیمیتِ حقیقی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌پایداریِ پیوند با قدرت.

چو از کینه ای بر فروزند چهر به فرزند خود بر نیارند مهر

وقتی پادشاهان از کینه شعله‌ور شوند، حتی به فرزندِ خود نیز رحم نمی‌کنند.

نکته ادبی: افروختنِ چهر کنایه از خشم و غضبِ شدید.

همانا که پیوند شاه آتشست به آتش در از دور دیدن خوشست

همانا که ارتباط با پادشاه مثلِ آتش است؛ از دور تماشایش لذت‌بخش است (اما نزدیک شدن به آن خطر سوختن دارد).

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به آتش؛ عنصری که هم گرمابخش است و هم سوزاننده.

نصیحت موافق بود شاه را گر از کبر خالی کند راه را

نصیحت برای پادشاه مفید است، به شرطی که او تکبر را از وجودش پاک کند.

نکته ادبی: کبر در اینجا مانعِ شنیدنِ حق است.

نصیحت گری با خداوند زور بود تخمی افکنده در خاک شور

نصیحت کردنِ کسی که صاحبِ زور و قدرتِ مطلق است، مانندِ افشاندنِ بذر در خاکِ شوره‌زار است (بی‌فایده است).

نکته ادبی: تشبیه پند به بذر و ذهنِ متکبر به خاکِ شوره‌زار.

چو آگاه گشت آن نصیحت گزار که از پند او گرم شد شهریار

وقتی آن نصیحت‌گر فهمید که شاه از پندِ او خشمگین (گرم) شده است.

نکته ادبی: گرم شدن کنایه از به خشم آمدن است.

سخن را دگرگونه بنیاد کرد به شیرین زبان شاه را یاد کرد

سخنِ خود را تغییر داد و با زبانی شیرین و چاپلوسانه شاه را مخاطب قرار داد.

نکته ادبی: تغییرِ لحن از نصیحت به تملق برای حفظِ جان.

که دارای دور آشکارا توئی مخالف چه دارد چو دارا توئی

ای که تو خود فرمانروای این دورانی، وقتی تو دارا (نماد پادشاهی) هستی، دشمن چه جایگاهی دارد؟

نکته ادبی: دارا هم نام پادشاه و هم به معنای صاحبِ دولت و شکوه است.

که باشد سکندر که آرد سپاه ز دارای دولت ستاند کلاه

اسکندر کیست که بتواند لشکر بکشد و از دارنده دولت، تاج و تخت را بگیرد؟

نکته ادبی: اشاره به سکندر (اسکندر) به عنوان رقیب و تهدید.

ترا این کلاه آسمان دوختست ستاره چراغ تو افروختست

این تاجِ پادشاهی را آسمان بر سرِ تو نهاده است و ستاره‌ات چراغِ اقبالِ تو را روشن کرده است.

نکته ادبی: اعتقاد به نجوم و طالع‌بینی که در آن زمان مرسوم بود.

کلوخی که با کوه سازد نبرد به سنگی توان زو برآورد کرد

کلوخی که بخواهد با کوه بجنگد، با سنگی کوچک می‌توان نابودش کرد.

نکته ادبی: تمثیل برای کوچکیِ دشمن در برابرِ پادشاه.

درخت کدو تانه بس روزگار کند دعوی همسری با چنار

درختِ کدو بعد از چند روز، ادعای برابری با چنارِ کهن‌سال می‌کند.

نکته ادبی: نمادِ افرادِ تازه به دوران رسیده و بی‌ریشه در برابر بزرگان.

چو گردد ز دولابهٔ نال سیر رسن بسته در گردن آید به زیر

وقتی از چرخِ گردون سیر شود، ریسمانش که به گردنش بسته شده، او را به زیر می‌کشد.

نکته ادبی: دولابه به معنای چرخِ چاه است؛ استعاره از گردشِ روزگار.

کدوئی است او گردن افراخته ز ساق گیائی رسن ساخته

او کدویی است که گردن کشیده (مغرور شده) و از ساقه‌ی گیاه برای خود طناب ساخته است.

نکته ادبی: استعاره از غرورِ بی‌جای فردِ فرومایه.

رسن زود پوسد چو باشد گیاه دگر باره دلوش درافتد به چاه

طنابِ گیاهی زود می‌پوسد و دوباره دلوِ او به چاه می‌افتد.

نکته ادبی: نمادِ بازگشتِ فردِ مغرور به ذلت و پستیِ اصلیِ خود.

چو خورشید مشعل درآرد به باغ به پروانگی پیش میرد چراغ

وقتی خورشید (پادشاه) طلوع کند، چراغِ کوچک در برابرش محو می‌شود و از بین می‌رود.

نکته ادبی: تشبیه پادشاه به خورشید و رقیب به چراغ.

به هنگام سر پنجه روباه لنگ چگونه نهد پای پیش پلنگ

روباهِ لنگ در زمانِ قدرتمندی، چگونه جرأت می‌کند در برابر پلنگ بایستد؟

نکته ادبی: تمثیل برای ناتوانیِ دشمن در برابر پادشاه.

گره ز ابروی خویش بر گوشه نه که بر گوشه بهتر کمان را گره

اخم و گره بر ابرو نزن، گره را بر گوشه‌ی کمان بزن که آنجا جایش بهتر است.

نکته ادبی: استعاره از رها کردنِ خشم و به کار گرفتنِ آن در جای درست (جنگ).

به آهستگی کار عالم برار که در کار گرمی نیاید به کار

کارِ دنیا را به آرامی پیش ببر، زیرا در کارهای بزرگ، عجله و تندی به کار نمی‌آید.

نکته ادبی: توصیه به تدبیر و شکیبایی در امور سیاسی.

چراغ ار به گرمی نیفروختی نه خود را نه پروانه را سوختی

اگر چراغ بیش از حد داغ نمی‌شد، نه خودش و نه پروانه را نمی‌سوزاند.

نکته ادبی: تمثیل برای هشدار در موردِ خشونتِ بیش از حدِ حاکمان.

خمیر آمده و آتش اندر تنور نباشد زنان تا دهن راه دور

خمیر آماده شده و آتش در تنور است، اما تا نان پخته شود باید صبر کرد.

نکته ادبی: استعاره از ضرورتِ صبر برای به ثمر نشستنِ کارها.

شکیب آورد بندها را کلید شکیبنده را کس پشیمان ندید

صبر، کلیدِ باز کردنِ همه گره‌هاست و کسی که شکیباست، هرگز پشیمان نمی‌شود.

نکته ادبی: تمثیل کلید برای صبر.

نه نیکوست شطرنج بد باختن فرس در تک و پیل در تاختن

شطرنجِ بدی است که اسب را در حرکت فدا کنی و فیل را به راحتی از دست بدهی.

نکته ادبی: استعاره از تدبیرِ نادرست در بازیِ سیاست.

بسا رود کز زخم خوردن شکست که تا زخمه رودی آمد بدست

چه بسیار سازهایی که از ضربه زدن شکسته شدند، تا اینکه زخمه‌زنِ ماهری پیدا شد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه برای هر کاری ابزار و مهارتِ خاصِ آن لازم است.

تو شاهی قیاس تو افزون کنم حساب تو با دیگران چون کنم

تو پادشاه هستی، اما من تو را با دیگران برابر نمی‌دانم؛ چگونه ممکن است که حساب و کتاب تو را با سایر مردمان یکی بدانم؟

نکته ادبی: قیاس به معنای سنجش و برابری است. دارا در اینجا برتری مطلق خود را نسبت به سایرین تأکید می‌کند.

به تعظیم دارا جهان دیده مرد بسی گونه زین داستان یاد کرد

مردی خردمند و جهان‌دیده با احترام نزد دارا آمد و بسیار از این ماجرا با او سخن گفت.

نکته ادبی: جهان‌دیده کنایه از کسی است که تجربه‌های بسیاری دارد و پخته است.

جهاندار دارای جوشیده مغز نشد نرم دل زان سخنهای نغز

دارا که پادشاه جهان و پر از خشم و غضب بود، با آن سخنانِ زیبا و دلنشین، دلش نرم نشد.

نکته ادبی: جوشیده مغز استعاره از کسی است که از شدت خشم به جوش آمده و منطقش تحت‌الشعاع عصبانیت قرار گرفته است.

در آن تندی و آتش افروختن کز او خواست مغز سخن سوختن

در آن حالتِ خشم و آتشِ برافروخته، او قصد داشت تا با پاسخی تند، ریشه و مغزِ حرف‌های اسکندر را بسوزاند و نابود کند.

نکته ادبی: آتش افروختن کنایه از شعله‌ور شدن خشم و غضب است.

طلب کرد کاید ز دیوان دبیر به کار آورد مشک را با حریر

دستور داد تا دبیر (نویسنده) از دیوان حکومتی بیاید و وسایل نگارش، یعنی مرکب (مشک) و کاغذ مرغوب (حریر) را آماده کند.

نکته ادبی: مشک استعاره از مرکب سیاه و حریر استعاره از کاغذهای لطیف و گران‌بها است.

دبیر نویسنده آمد چو باد نوشت آنچه دارا بدو کرد یاد

دبیر بسیار سریع همچون باد حاضر شد و هر آنچه را که دارا به او دیکته کرد، یادداشت نمود.

نکته ادبی: تشبیه به باد نشان‌دهنده سرعت عمل بالای دبیر در برابر فرمان پادشاه است.

روان کرد کلک شبه رنگ را ببرد آب مانی و ارژنگ را

او قلم سیاه خود را بر کاغذ روان کرد و چنان هنرمندانه نوشت که هنرِ مانی و ارژنگ (نقاشان بزرگ افسانه‌ای) در برابر آن ناچیز جلوه کرد.

نکته ادبی: اشاره به مانی و ارژنگ تلمیحی به اوج زیبایی در هنر نقاشی و خطاطی است.

یکی نامهٔ نغز پیکر نوشت به نغزی به کردار باغ بهشت

او نامه‌ای زیبا و باصلابت نوشت که از نظر زیبایی، همانند باغ بهشت بود.

نکته ادبی: نغز پیکر به معنای دارای ظاهر زیبا و آراسته است.

سخنهائی از تیغ پولادتر زبان از سخن سخت بنیادتر

سخنان درون نامه از لبه‌ی تیغ پولادین هم برنده‌تر بود و ادبیاتِ به کار رفته در آن، از خودِ آن تیغ مستحکم‌تر و کوبنده‌تر بود.

نکته ادبی: استعاره از کلمات تند و تهدیدآمیز که همچون سلاح عمل می‌کنند.

چو شد نامه نغز پرداخته بر او مهر شاهانه شد ساخته

هنگامی که کار نگارش این نامه زیبا به پایان رسید، مهرِ شاهانه بر پای آن حک شد.

نکته ادبی: مهر شاهانه نشان‌دهنده رسمیت و اعتبارِ تامِ نامه است.

رسانندهٔ نامهٔ خسروان ز دارا به اسکندر آمد روان

نامه را به پیک مخصوص پادشاهان سپردند و او نامه را از جانب دارا به سوی اسکندر برد.

نکته ادبی: خسروان جمع خسرو است و به پادشاهان بزرگ اشاره دارد.

بدو داد نامه چو سر باز کرد دبیر آمد و خواندن آغاز کرد

پیک، نامه را به اسکندر داد و او سرِ نامه را باز کرد؛ سپس دبیر شروع به خواندن محتوای آن برای اسکندر کرد.

نکته ادبی: سر باز کردن کنایه از گشودن مهر و خواندن نامه است.