خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۱ - شتافتن اسکندر به جنگ دارا

نظامی
بیا ساقی آن راوق روح بخش به کام دلم درفشان چون درخش
من او را خورم دل فروزی بود مرا او خورد خاک روزی بود
چه نیکو متاعیست کار آگهی کزین قد عالم مبادا تهی
ز عالم کسی سر برآرد بلند که در کار عالم بود هوشمند
به بازی نپیماید این راه را نگهدارد از دزد بنگاه را
نیندازد آن آلت از بار خویش کزو روزی آسان کند کار خویش
میفکن کول گر چه خوار آیدت که هنگام سرما به کار آیدت
کسی بر گریوه ز سرما بمرد که از کاهلی جامه با خود نبرد
گزارندهٔ شرح شاهنشهی چنین داد پرسنده را آگهی
که دارا چو لشگر به ارمن کشید تو گفتی که آمد قیامت پدید
نبود آگه اسکندر از کار او که آرد قیامت به پیکار او
رسیدند زنهاریان خیل خیل که طوفان به دریا درآورد سیل
شبیخون دارا درآمد ز راه ز پولاد پوشان زمین شد سیاه
پژوهنده ای گفت بدخواه مست شب و روز غافل شد آنجاکه هست
بر او شاه اگر یک شبیخون کند ز ملکش همانا که بیرون کند
سکندر بخندید و دادش جواب که پنهان نگیرد جهان آفتاب
ملک را به وقت عنان تافتن به دزدی نشاید ظفر یافتن
پژوهنده دیگر آغاز کرد که دارانه چندان سپه ساز کرد
که آن را شمردن توان درقیاس کسانیکه هستند لشگر شناس
سکندر بدو گفت یک تیغ تیز کند پیه صد گاو را ریزریز
سپه را جوابی چنان ارجمند بلند آمد از شهریار بلند
خبر گرم تر شد همی هر زمان که آمد به روم اژدهائی دمان
سکندر چو دانست کان تیغ میغ به تندر برآرد همی برق تیغ
فرستاد تا لشگر از هر دیار روانه شود بر در شهریار
ز مصر و ز افرنجه و روم و روس شد آراسته لشگری چون عروس
چو انبوه شد لشگر بیکران عدد خواست از نام نام آوران
خبر داد عارض که سیصد هزار برآمد دلیران مفرد سوار
چو شد ساخته کار لشگر تمام یکی انجمن ساخت بیرود و جام
نشستند بیدار مغزان روم به مهر ملک نرم کردند موم
شه از کار دارا و پیگار او سخن راند و پیچید در کار او
چنین گفت کاین نامور شهریار کمر بست بر جستن کارزار
چه سازیم تدبیرش از صلح و جنگ که آمد به آویختن کار تنگ
اگر برنیاریم تیغ از نیام به مردی ز ما برنیارند نام
وگر تاج بستانم از تاجور به بیداد خود بسته باشم کمر
کیان را کی از ملک بیرون کنم من این رهزنی با کیان چون کنم
بترسم که اختر بدین طیرگی بداندیش ما را دهد چیرگی
چه تدبیر باشد در این رسم و راه کزو کار بر ما نگردد تباه
به اندیشه خوب و رای صواب پدید آورید این سخن را جواب
جهان دیده پیران بیدار هوش چو گفتار گوینده کردند گوش
به پاسخ گشادند یکسر زبان دعا تازه کردند بر مرزبان
که سرسبز باد این همایون درخت که شاخش بلند است و نیروش سخت
به تاج و به تختش جهان تازه باد سر خصم او تاج دروازه باد
همه رای او هست چون او درست درستی چه باید ز ما باز جست
ولیکن ز فرمان او نگذریم به جز راه فرمان او نسپریم
چنان در دل آید جهان دیده را همان زیرکان پسندیده را
که چون کینه ور شد دل کینه خواه همه خار وحشت برآمد ز راه
تو نیز آتش کینه را برفروز که فرخ بود آتش کینه سوز
توسرو نوی خصم بید کهن کجا سر کشد بید با سرو بن
کهن باغ را وقت نو کردنست نوان در حساب درو کردنست
به دیبای این دولت تازه عهد عروس جهان را برآرای مهد
بداندیش تو هست بیدادگر بپیچد رعیت ز بیداد سر
چه باید هراسیدنت زان کسی که دارد هم از خانه دشمن بسی
قلم درکش آیین بیداد را کفایت کن از خلق فریاد را
ز خصم تو چون مملکت گشت سیر به خصم افکنی پای در نه دلیر
تنوری چنین گرم در بند نان ره انجام را گرم تر کن عنان
کجا شاه را پای ما را سر است دلی کو کز این داوری بر در است
تمنای شه را که بر هم زند که را زهره باشد که این دم زند
بر این ختم شد رخصت رهنمون که شه پیش دستی نیارد به خون
نگهدارد آزرم تخت کیان به خونریزی اول نبندد میان
سکندر چو در حکم آن داوری ز لشگر کشان یافت آن یاوری
به دستوری رخصت راستان به لشگر کشی گشت هم داستان
یکی روز کز گردش روزگار بدست آمدش طالعی اختیار
بفالی همایون بترتیب راه بفرمود کز جای جنبد سپاه
عنان تاب شد شاه پیروز جنگ میان بسته بر کین بدخواه تنگ
ز شمشیر پولاد چون شیر مست به کشور گشائی کلیدی بدست
سپاهی چو زنبور با نیشتر ز غوعای زنبور هم بیشتر
نشان جسته بود از درفش بلند که ماند از فریدون فیرزومند
به وقتی که آن وقت سازنده بود فلک دوستان را نوازنده بود
بسی برتر از کاویانی درفش به منجوق برزد پرندی به نقش
صنوبر ستونی به پنجه ارش به پیراستن یافته پرورش
برو اژدها پیکری از حریر که بیننده را زو برآمد نفیر
زده بر سر از جعد پرچم کلاه چو بر کله کوه ابر سیاه
به فرسنگها بود پیدا ز دور عقابی سیه پر و بالش ز نور
شد آن اژدها با چنان لشگری به سر بر چنان اژدها پیکری
جهان کرد از آشوب خود دردناک ز بهر چه؟ از بهر یک مشت خاک
از این گربه گون خاک تا چندچند به شیری توان کردنش گرگ بند
جهان یک نواله ست پیچیده سر در او گاه حلوا بود گه جگر
فلک در بلندی زمین در مغاک یکی طشت خون شد یکی طشت خاک
نبشته برین هر دو آلوده طشت چو خون سیاوش بسی سرگذشت
زمین گر بضاعت برون آورد همه خاک در زیر خون آورد
نیفتد درین طشت فریاد کس که بر بسته شد راه فریادرس
چو فریاد را در گلو بست راه گلو بسته به مرد فریاد خواه
به ار پرده خود حصاری کنی به خاموشی خویش یاری کنی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتی حماسی و خردمندانه از مواجهه قدرت‌ها و اهمیتِ استراتژی در میدان نبرد و سیاست است. شاعر در آغاز، با زبانی تمثیلی بر ضرورتِ آینده‌نگری و تجهیزِ جان و روان در برابرِ روزهای سخت تأکید می‌ورزد و استعاره‌هایی از زندگی و خرد را به کار می‌گیرد تا خواننده را به آمادگی همیشگی فراخواند.

بخش دوم به واکاوی تاریخی و سیاسیِ نبرد میان اسکندر و دارا می‌پردازد. در این روایت، تنها قدرتِ نظامی کارساز نیست؛ بلکه تدبیر، مشورت با خردمندان و تحلیلِ درستِ موقعیت است که پیروزی را رقم می‌زند. شاعر، پادشاهی را در جایگاهِ مدیری می‌بیند که میانِ ترحم و قاطعیت، و میانِ سنت‌های کهن و ضرورت‌های نو، باید دست به انتخابی سرنوشت‌ساز بزند.

معنای روان

بیا ساقی آن راوق روح بخش به کام دلم درفشان چون درخش

ای ساقی، آن شرابِ ناب و زلال را که روح‌بخش است برایم بیاور، تا در جامِ دلم همچون مرواریدی پرتوافشان شود.

نکته ادبی: راوق به معنای شراب زلال و صاف است. درفشان به معنای درخشان است.

من او را خورم دل فروزی بود مرا او خورد خاک روزی بود

اگر من آن را بنوشم دلم روشن می‌شود و این شراب همچون خاکی است که مایه روییدن و زندگی است.

نکته ادبی: خاک روزی به معنای خاکی است که رزق و روزی (گیاه) از آن برمی‌آید؛ کنایه از حیات‌بخش بودن.

چه نیکو متاعیست کار آگهی کزین قد عالم مبادا تهی

چه کالای ارزشمندی است هوشیاری و آگاهی که هیچ‌گاه نباید جهان از آن خالی باشد.

نکته ادبی: کارآگهی ترکیبی است به معنای دانایی و آگاهی به امور دنیا.

ز عالم کسی سر برآرد بلند که در کار عالم بود هوشمند

تنها کسی می‌تواند در این جهان سربلند و موفق باشد که در کارِ امور دنیا، خردمند و هوشیار باشد.

نکته ادبی: سر برآوردن کنایه از برتری یافتن و پیروزی است.

به بازی نپیماید این راه را نگهدارد از دزد بنگاه را

چنین شخصی راه زندگی را به بازی نمی‌گیرد و همچون نگهبانی دلسوز، دارایی خود را از گزند دزدان حفظ می‌کند.

نکته ادبی: بنگاه در اینجا به معنای دارایی و مکانی است که باید از آن محافظت کرد.

نیندازد آن آلت از بار خویش کزو روزی آسان کند کار خویش

آن ابزاری را که کارش را آسان می‌کند، از بارِ خود دور نمی‌کند.

نکته ادبی: آلت در اینجا به معنای وسیله و اسباب کار است.

میفکن کول گر چه خوار آیدت که هنگام سرما به کار آیدت

لباسِ کهنه و زمستانی را اگرچه نزد تو بی‌ارزش است، دور مریز؛ زیرا در روزگار سرما به کارِ تو خواهد آمد.

نکته ادبی: کول به معنای لباسِ گرم یا نیم‌تنه است.

کسی بر گریوه ز سرما بمرد که از کاهلی جامه با خود نبرد

بسیاری از سرما در گردنه‌ها جان باختند، چرا که از تنبلی لباسِ مناسب با خود نبرده بودند.

نکته ادبی: گریوه به معنای گردنه و راهِ دشوار است.

گزارندهٔ شرح شاهنشهی چنین داد پرسنده را آگهی

راویِ داستانِ پادشاهان، این‌گونه پاسخِ پرسشگر را داد.

نکته ادبی: گزارنده به معنای روایت‌گر و بازگوکننده است.

که دارا چو لشگر به ارمن کشید تو گفتی که آمد قیامت پدید

وقتی دارا سپاه خود را به ارمنستان کشید، چنان وضعی پیش آمد که گویی قیامت برپا شده است.

نکته ادبی: آمدنِ قیامت کنایه از شدتِ ترس و آشوبِ جنگ است.

نبود آگه اسکندر از کار او که آرد قیامت به پیکار او

اسکندر از نیت و کارِ دارا خبر نداشت که چنین غوغایی را برای نبرد با او تدارک دیده است.

نکته ادبی: پیکار به معنای جنگ و ستیز است.

رسیدند زنهاریان خیل خیل که طوفان به دریا درآورد سیل

مردمِ بی‌گناه و پناهندگان گروه گروه از ترسِ لشکر دارا گریختند، همچون سیلی که طوفان در دریا به پا می‌کند.

نکته ادبی: زنهاریان به معنای کسانی است که از جنگ گریخته و به دنبال امان هستند.

شبیخون دارا درآمد ز راه ز پولاد پوشان زمین شد سیاه

دارا شبیخون زد و چنان سپاهی از زره‌پوشان آمدند که زمین از سیاهیِ زره‌هایشان تیره شد.

نکته ادبی: پولاد پوشان کنایه از سربازانِ زره‌دار است.

پژوهنده ای گفت بدخواه مست شب و روز غافل شد آنجاکه هست

یک جست‌وجوگر گفت که آن دشمنِ مغرور، شب و روز از موقعیت خود غافل شده است.

نکته ادبی: پژوهنده به معنای جوینده و بازرس است.

بر او شاه اگر یک شبیخون کند ز ملکش همانا که بیرون کند

اگر شاه (اسکندر) یک‌شبه بر او شبیخون بزند، قطعاً او را از سرزمینش بیرون خواهد کرد.

نکته ادبی: شبیخون به معنای حمله غافلگیرانه در شب است.

سکندر بخندید و دادش جواب که پنهان نگیرد جهان آفتاب

اسکندر خندید و در پاسخ گفت که خورشید را نمی‌توان در جهان پنهان کرد (کارِ بزرگ پنهان نمی‌ماند).

نکته ادبی: آفتاب استعاره از حقیقت یا کارِ بزرگ و آشکار است.

ملک را به وقت عنان تافتن به دزدی نشاید ظفر یافتن

پادشاه هنگامِ نبرد و مدیریتِ سپاه، شایسته نیست که با دزدی و فریب پیروز شود.

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از فرماندهی و جهت دادن به سپاه است.

پژوهنده دیگر آغاز کرد که دارانه چندان سپه ساز کرد

جوینده‌ای دیگر سخن را آغاز کرد که دارا چنان سپاهی گرد آورده است...

نکته ادبی: سپه ساز کردن به معنای تجهیز سپاه است.

که آن را شمردن توان درقیاس کسانیکه هستند لشگر شناس

...که هر کس لشکر شناس باشد، در تخمین تعداد آن‌ها ناتوان می‌ماند.

نکته ادبی: قیاس در اینجا به معنای برآورد و تخمین زدن است.

سکندر بدو گفت یک تیغ تیز کند پیه صد گاو را ریزریز

اسکندر به او گفت: یک شمشیرِ تیز، صد گاو را تکه‌تکه می‌کند (تعدادِ زیاد سپاه، دلیلِ پیروزی نیست).

نکته ادبی: پیه به معنای چربی و گوشت است، کنایه از ناتوانیِ حجم زیاد در برابرِ کیفیتِ بالا.

سپه را جوابی چنان ارجمند بلند آمد از شهریار بلند

پاسخی چنان ارزشمند و بزرگ از سوی پادشاه، به سپاهِ او داده شد.

نکته ادبی: ارجمند به معنای با ارزش و بلندمرتبه است.

خبر گرم تر شد همی هر زمان که آمد به روم اژدهائی دمان

هر لحظه خبرهای بیشتری می‌رسید که اژدهایی خروشان (دشمنی قدرتمند) به سمت روم می‌آید.

نکته ادبی: اژدها استعاره از دشمنِ مهیب و ترسناک است.

سکندر چو دانست کان تیغ میغ به تندر برآرد همی برق تیغ

اسکندر چون دانست که این تیغِ برنده، همچون آذرخش در آسمان می‌غرد...

نکته ادبی: تیغ میغ تشبیه فشرده است، میغ به معنای ابر است.

فرستاد تا لشگر از هر دیار روانه شود بر در شهریار

...دستور داد تا سپاهیان از هر سرزمینی که هستند، نزدِ او بیایند.

نکته ادبی: شهریار در اینجا همان اسکندر است.

ز مصر و ز افرنجه و روم و روس شد آراسته لشگری چون عروس

از مصر، فرنگ، روم و روسیه سپاهی آراسته شدند که زیبایی‌اش چون عروس بود.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به عروس نشان‌دهنده شکوه و آرایشِ نظامی است.

چو انبوه شد لشگر بیکران عدد خواست از نام نام آوران

وقتی سپاه بی‌شمار شد، پادشاه تعدادِ نام‌آوران و بزرگان را پرسید.

نکته ادبی: نام‌آوران کنایه از سرداران و پهلوانان است.

خبر داد عارض که سیصد هزار برآمد دلیران مفرد سوار

عارض (مسئولِ شمارشِ سپاه) خبر داد که سیصد هزار دلاورِ سوارکارِ ممتاز آماده‌اند.

نکته ادبی: عارض مقام نظامیِ مسئولِ رسیدگی به امورِ سربازان است.

چو شد ساخته کار لشگر تمام یکی انجمن ساخت بیرود و جام

چون کارِ سپاه تمام شد، پادشاه مجلسی برای بزم و شراب ترتیب داد.

نکته ادبی: بیرود و جام کنایه از جشن و شادی است.

نشستند بیدار مغزان روم به مهر ملک نرم کردند موم

اندیشمندانِ روم گرد هم نشستند و با مهر و محبتِ شاه، دل‌های سختشان نرم شد.

نکته ادبی: نرم کردنِ موم کنایه از مطیع و موافق کردن است.

شه از کار دارا و پیگار او سخن راند و پیچید در کار او

شاه درباره دارا و جنگِ او سخن گفت و در فکرِ چاره‌جویی برای کارِ او فرورفت.

نکته ادبی: پیگار به معنای جنگ و نزاع است.

چنین گفت کاین نامور شهریار کمر بست بر جستن کارزار

چنین گفت که این پادشاهِ نامور (دارا)، کمرِ همت برای جنگ بسته است.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از عزمِ جزم کردن برای کاری است.

چه سازیم تدبیرش از صلح و جنگ که آمد به آویختن کار تنگ

چه تدبیری کنیم؛ صلح کنیم یا جنگ؟ چرا که کار برای درگیری بسیار سخت شده است.

نکته ادبی: آویختن کنایه از درگیر شدن و جنگیدن است.

اگر برنیاریم تیغ از نیام به مردی ز ما برنیارند نام

اگر شمشیر را از نیام بیرون نیاوریم، در مَردی و پهلوانی نامی از ما باقی نخواهد ماند.

نکته ادبی: نیام به معنای غلافِ شمشیر است.

وگر تاج بستانم از تاجور به بیداد خود بسته باشم کمر

و اگر تاج را از سرِ پادشاهی (دارا) بردارم، به ستمگری متهم خواهم شد.

نکته ادبی: تاج‌ور کنایه از پادشاه است.

کیان را کی از ملک بیرون کنم من این رهزنی با کیان چون کنم

چگونه می‌توانم پادشاهی را از مملکتش بیرون کنم؟ این راهزنی است و من چنین نمی‌کنم.

نکته ادبی: کیان در اینجا به معنای پادشاهان و بزرگانِ ایران است.

بترسم که اختر بدین طیرگی بداندیش ما را دهد چیرگی

می‌ترسم که این روزگارِ تیره، باعث شود دشمنِ بداندیش بر ما پیروز شود.

نکته ادبی: اختر به معنای ستاره و سرنوشت است.

چه تدبیر باشد در این رسم و راه کزو کار بر ما نگردد تباه

در این رسم و راهِ پادشاهی چه تدبیری است که کارِ ما تباه نشود؟

نکته ادبی: تباه به معنای نابود و خراب است.

به اندیشه خوب و رای صواب پدید آورید این سخن را جواب

با اندیشه‌ای نیک و نظری صواب، پاسخی برای این مشکل بیابید.

نکته ادبی: رای صواب به معنای نظرِ درست و شایسته است.

جهان دیده پیران بیدار هوش چو گفتار گوینده کردند گوش

پیرانِ خردمند و جهاندیده، چون سخنانِ اسکندر را شنیدند...

نکته ادبی: بیدار هوش کنایه از خردمند است.

به پاسخ گشادند یکسر زبان دعا تازه کردند بر مرزبان

...همه یک‌صدا لب به سخن گشودند و برای پادشاه دعا کردند.

نکته ادبی: مرزبان در اینجا به معنای پادشاه و حافظِ مرزهاست.

که سرسبز باد این همایون درخت که شاخش بلند است و نیروش سخت

که سرسبز باد این درختِ همایون (شاه) که شاخه‌هایش بلند و ریشه‌اش محکم است.

نکته ادبی: درخت استعاره از پادشاه است.

به تاج و به تختش جهان تازه باد سر خصم او تاج دروازه باد

به واسطه تاج و تختش، جهان تازه شود و سرِ دشمنش لگدکوبِ دروازه شود.

نکته ادبی: تاج دروازه شدن کنایه از ذلت و حقارت دشمن است.

همه رای او هست چون او درست درستی چه باید ز ما باز جست

همه نظراتِ تو درست است؛ پس دیگر چه نیازی است که از ما نظر بخواهی؟

نکته ادبی: باز جستن به معنای دوباره پرسیدن و تحقیق کردن است.

ولیکن ز فرمان او نگذریم به جز راه فرمان او نسپریم

با این حال، ما از فرمانِ تو سرپیچی نمی‌کنیم و جز راهی که تو بگویی، نخواهیم رفت.

نکته ادبی: سپردن راه کنایه از پیمودنِ مسیر است.

چنان در دل آید جهان دیده را همان زیرکان پسندیده را

چنین به دلِ خردمندانِ جهاندیده می‌رسد...

نکته ادبی: جهان دیده کنایه از تجربه و پختگی است.

که چون کینه ور شد دل کینه خواه همه خار وحشت برآمد ز راه

...که وقتی دلِ کینه‌خواه تصمیم به جنگ گرفت، باید همه موانع را از راه برداشت.

نکته ادبی: خارِ وحشت استعاره از موانع و ترس‌هاست.

تو نیز آتش کینه را برفروز که فرخ بود آتش کینه سوز

تو نیز آتشِ کینه را در دل روشن کن، که این آتشِ کینه‌سوز، فرخنده و مبارک است.

نکته ادبی: آتش کینه استعاره از خشمِ مقدس و تصمیمِ قاطع برای جنگ است.

توسرو نوی خصم بید کهن کجا سر کشد بید با سرو بن

تو سروِ تازه‌ای هستی و دارا بیدِ کهن؛ کجا بید می‌تواند در برابرِ سروِ بلند بالا قد علم کند؟

نکته ادبی: سرو و بید نمادِ تقابلِ جوانی و بالندگی در برابر کهنگی و سستی است.

کهن باغ را وقت نو کردنست نوان در حساب درو کردنست

باغِ کهن را باید نو کرد و حسابِ درختانِ قدیمی برای درو کردن است (زمانِ جایگزینی فرارسیده است).

نکته ادبی: درو کردن کنایه از پایانِ کار و برچیدن است.

به دیبای این دولت تازه عهد عروس جهان را برآرای مهد

با شکوهِ این دولتِ تازه، عروسِ جهان را به بهترین شکل بیارای.

نکته ادبی: دیبا استعاره از جلال و شکوه است. مهد در اینجا به معنای بستر و جایگاه است.

بداندیش تو هست بیدادگر بپیچد رعیت ز بیداد سر

کسی که با تو دشمنی می‌ورزد، فردی ستمگر است و به همین دلیل، رعیت و مردم زیردست او، از ظلمش به ستوه آمده و سر به شورش برمی‌دارند.

نکته ادبی: بیدادگر به معنای ستمکار و ظالم است که تضاد معنایی آن با دادگر (عدل‌گستر) در بافت متن مشهود است.

چه باید هراسیدنت زان کسی که دارد هم از خانه دشمن بسی

چرا باید از کسی ترسید که خودش در درون خانه‌ و قلمرو خود، گرفتار دشمنان بسیاری است؟

نکته ادبی: هراسیدن به معنای ترسیدن است و استفاده از آن در اینجا برای تحقیر دشمن خارجی است.

قلم درکش آیین بیداد را کفایت کن از خلق فریاد را

آیین ستمگری را از میان بردار و با عدالت‌ورزی، کاری کن که نیازی به فریاد و شکایت مردم نباشد.

نکته ادبی: قلم درکش کردن کنایه از خط کشیدن یا حذف کردن و پایان دادن است.

ز خصم تو چون مملکت گشت سیر به خصم افکنی پای در نه دلیر

زمانی که دشمن تو از وضعیت مملکت‌داری‌اش خسته و ناتوان شد، آنگاه دلاورانه وارد میدان شو و گام به قلمرو او بگذار.

نکته ادبی: سیر شدن در اینجا به معنای اشباع شدن از قدرت یا به ستوه آمدن از اداره امور است.

تنوری چنین گرم در بند نان ره انجام را گرم تر کن عنان

حالا که تنور فرصت برای تو داغ است، برای رسیدن به هدف، با جدیت و سرعت بیشتری اقدام کن.

نکته ادبی: تنور گرم بودن کنایه از فراهم بودن اسباب و فرصت مناسب برای انجام کار است.

کجا شاه را پای ما را سر است دلی کو کز این داوری بر در است

آیا پادشاه در این کار مختار است یا شرایط او را به این داوری و جنگ وادار کرده است؟ چرا که هر قلبی که درگیر چنین قضاوتی باشد، سرگردان است.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای قضاوت سخت و تصمیم‌گیری دشوار برای جنگ است.

تمنای شه را که بر هم زند که را زهره باشد که این دم زند

چه کسی جرأت دارد که خواست پادشاه را برهم بزند یا در برابر تصمیم او قد علم کند؟

نکته ادبی: زهره داشتن کنایه از داشتن جرأت و شهامت است.

بر این ختم شد رخصت رهنمون که شه پیش دستی نیارد به خون

در نهایت، نتیجه‌یِ راهنمایی‌ها این شد که پادشاه نباید در خونریزی عجله کند و پیش‌دستی نماید.

نکته ادبی: رخصت در اینجا به معنای اجازه یا حکم صادر شده در شورا است.

نگهدارد آزرم تخت کیان به خونریزی اول نبندد میان

پادشاه باید حرمت تخت و تاج پادشاهی باستانی را نگه دارد و به سادگی و در وهله نخست، کمر به قتل و خونریزی نبندد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم، حیا و حرمت است. کمر بستن کنایه از آماده شدن برای کاری است.

سکندر چو در حکم آن داوری ز لشگر کشان یافت آن یاوری

وقتی اسکندر در آن تصمیم‌گیریِ دشوار (جنگ) قرار گرفت، از فرماندهان سپاه خود یاری و پشتیبانی دریافت کرد.

نکته ادبی: سکندر در اینجا اسکندر مقدونی است. داوری در اینجا به معنای مصلحت‌اندیشی است.

به دستوری رخصت راستان به لشگر کشی گشت هم داستان

با اجازه‌ی بزرگان و راست‌گویان، اسکندر برای لشگرکشی با سپاهیان هم‌دل و هم‌داستان شد.

نکته ادبی: دستوری به معنای اجازه و اذن است.

یکی روز کز گردش روزگار بدست آمدش طالعی اختیار

روزی که بر اثر چرخش روزگار، بخت و اقبالِ مناسبی نصیب او شد.

نکته ادبی: طالع اختیار به معنای بخت و اقبال برگزیده و مساعد است.

بفالی همایون بترتیب راه بفرمود کز جای جنبد سپاه

با فال نیک و نشانه‌های فرخنده، دستور داد که سپاه از جای حرکت کند.

نکته ادبی: همایون به معنای مبارک و خجسته است.

عنان تاب شد شاه پیروز جنگ میان بسته بر کین بدخواه تنگ

پادشاه پیروزمند، افسار اسب را به دست گرفت و آماده نبرد با دشمنِ بدخواه شد.

نکته ادبی: عنان تاب شدن کنایه از آماده شدن برای حرکت و رزم است.

ز شمشیر پولاد چون شیر مست به کشور گشائی کلیدی بدست

او که شمشیری چون شیر مست داشت، کلید کشورگشایی را در دست گرفته بود.

نکته ادبی: تشبیه شمشیر به شیر مست نشان‌دهنده قدرت و تهاجمی بودن آن است.

سپاهی چو زنبور با نیشتر ز غوعای زنبور هم بیشتر

سپاهی انبوه مانند زنبوران نیش‌دار که هیاهو و غوغایشان از صدای خود زنبورها نیز بیشتر بود.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به زنبور نشان‌دهنده کثرت و خطرناک بودن آن‌هاست.

نشان جسته بود از درفش بلند که ماند از فریدون فیرزومند

او به دنبال نشانی از درفش بزرگی بود که از زمان فریدونِ پیروز باقی مانده بود.

نکته ادبی: فریدون از شخصیت‌های اساطیری شاهنامه است که نماد دادگری و پیروزی است.

به وقتی که آن وقت سازنده بود فلک دوستان را نوازنده بود

زمانی که روزگار با او سازگار بود و آسمان به دوستان خود لطف و مهربانی می‌کرد.

نکته ادبی: وقت سازنده بودن کنایه از مساعد بودن شرایط زمانه است.

بسی برتر از کاویانی درفش به منجوق برزد پرندی به نقش

او بر روی آن پرچم، پارچه‌ای ابریشمی با نقش و نگار بر روی میله‌ای فلزی آویخت که از درفش کاویانی نیز برتر بود.

نکته ادبی: منجوق به معنای مهره‌ها و تزیینات فلزی یا گوهرین روی پرچم است.

صنوبر ستونی به پنجه ارش به پیراستن یافته پرورش

میله‌ی آن پرچم، همچون ستونی از درخت صنوبر بود که با پنجه‌ای قوی ساخته شده بود و با ظرافت پرورش یافته بود.

نکته ادبی: صنوبر به عنوان تشبیه برای راستی و بلندقامتی میله پرچم استفاده شده است.

برو اژدها پیکری از حریر که بیننده را زو برآمد نفیر

بر روی آن پرچم، نقشی از اژدها از جنس حریر دوخته شده بود که هر بیننده‌ای با دیدن آن فریاد می‌کشید (از ترس).

نکته ادبی: نفیر به معنای فریاد از سر ترس یا غم است.

زده بر سر از جعد پرچم کلاه چو بر کله کوه ابر سیاه

بر بالای آن پرچم، کلاهی شبیه پرچمِ پیچ‌خورده قرار داشت که مانند ابری سیاه بر فراز کوه به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: جعد به معنای موی پیچ‌دار است و در اینجا برای توصیف شکل پرچم به کار رفته.

به فرسنگها بود پیدا ز دور عقابی سیه پر و بالش ز نور

آن پرچم از فرسنگ‌ها دورتر پیدا بود؛ همچون عقابی با پرهای سیاه که درخشش و نورانیتی خاص داشت.

نکته ادبی: تشبیه به عقاب نشان‌دهنده ابهت و بلندی جایگاه پرچم است.

شد آن اژدها با چنان لشگری به سر بر چنان اژدها پیکری

آن اژدها (پرچم) بر فراز آن لشگر عظیم و آن سپاهِ اژدهاپیکر قرار گرفت.

نکته ادبی: تکرار واژه اژدها برای تأکید بر ترسناکی و عظمت لشگر است.

جهان کرد از آشوب خود دردناک ز بهر چه؟ از بهر یک مشت خاک

دنیا به خاطر آشوب‌گری‌هایِ سپاهیان دردناک شد؛ برای چه؟ فقط برای یک مشت خاک (قلمرو ناچیز).

نکته ادبی: مشت خاک استعاره از دنیای فانی و قلمرو ناپایدار است.

از این گربه گون خاک تا چندچند به شیری توان کردنش گرگ بند

برای این خاکِ پست و بی‌ارزش، تا کی می‌خواهی مانند گربه رفتار کنی؟ باید با قدرت (مانند شیر) بر حرصِ دنیوی چیره شوی.

نکته ادبی: گربه گون کنایه از پستی و حرص کوچک است در مقابل شیر که نماد عزت و قدرت است.

جهان یک نواله ست پیچیده سر در او گاه حلوا بود گه جگر

دنیا لقمه‌ای است که به دورِ خود پیچیده شده است؛ گاهی در آن حلوا (شادی) است و گاهی جگر (غم و خون).

نکته ادبی: نواله به معنای لقمه است که استعاره از دنیای فانی است.

فلک در بلندی زمین در مغاک یکی طشت خون شد یکی طشت خاک

فلک در بلندی است و زمین در گودالی (پستی)؛ یکی چون طشت خون است و دیگری چون طشت خاک.

نکته ادبی: طشت خون کنایه از جنگ و کشتار است که همواره در این جهان جاری است.

نبشته برین هر دو آلوده طشت چو خون سیاوش بسی سرگذشت

بر روی هر دو طشت (خون و خاک) نوشته شده است که سرگذشت‌های غم‌انگیزی مانند خون سیاوش در آن جاری است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان سیاوش در شاهنامه که نماد بی‌گناهی و خون‌ناحق است.

زمین گر بضاعت برون آورد همه خاک در زیر خون آورد

اگر زمین هم ثروت و نعمت خود را بیرون بریزد، باز هم تمام این خاک‌ها در زیر خون دفن شده‌اند.

نکته ادبی: بضاعت به معنای کالا و ثروت است.

نیفتد درین طشت فریاد کس که بر بسته شد راه فریادرس

در این طشتِ (جهانِ پر از خون)، فریاد هیچ‌کس شنیده نمی‌شود، چرا که راه فریادرسی بسته شده است.

نکته ادبی: فریادرس استعاره از عدل الهی یا حاکم دادگر است که دیگر وجود ندارد.

چو فریاد را در گلو بست راه گلو بسته به مرد فریاد خواه

زمانی که فریاد زدن در گلو خفه شود، راه بر کسی که می‌خواهد دادخواهی کند نیز بسته می‌شود.

نکته ادبی: گلو بسته کنایه از خفقان و استبداد است.

به ار پرده خود حصاری کنی به خاموشی خویش یاری کنی

اگر خودت را پنهان کنی و حصاری دور خود بکشی، با سکوت و خاموشی به سلامت خود کمک کرده‌ای.

نکته ادبی: پرده کردن کنایه از گوشه‌نشینی و دوری از هیاهوی جهان است.