خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۲۰ - خراج خواستن دارا از اسکندر

نظامی
بیا ساقی آن جام آیینه فام به من ده که بر دست به جای جام
چو زان جام کیخسرو آیین شوم بدان جام روشن جهان بین شوم
بیا تا ز بیداد شوئیم دست که بی داد نتوان ز بیداد رست
چه بندیم دل در جهان سال و ماه که هم دیو خانست و هم غول راه
جهان وام خویش از تو یکسر برد به جرعه فرستد به ساغر بود
چو باران که یک یک مهیا شود شود سیل و آنگه به دریا شود
بیا تا خوریم آنچه داریم شاد درم بر درم چند باید نهاد
نهنگی به ما برگذر کرده گیر همه گنج ناخورده را خورده گیر
از آن گنج کاورد قارون به دست سرانجام در خاک بین چون نشست
وزان خشت زرین شداد عاد چه آمد به جز مردن نامراد
درین باغ رنگین درختی نرست که ماند از قفای تبرزن درست
گزارش کن زیور تاج و تخت چنین گفت کان شاه فیروز بخت
یکی روز فارغ دل و شاد بهر بر آسوده بود از هوسهای دهر
می ناب در جام شاهنشهی گهی پر همی کرد و گاهی تهی
حکیمان هشیار دل پیش او خردمند مونس خرد خویش او
به هر نسبتی کامد از بانگ چنگ سخن شد بسی در نمطهای تنگ
به هر جرعه می که شه می فشاند مهندس درختی در او می نشاند
درخشان شده می چو روشن درخش قدح شکر افشان و می نوش بخش
دماغ نیوشنده را سرگران ز نوش می و رود رامشگران
سرشک قدح نالهٔ ارغنون روان کرده از رودها رود خون
زهی زخم کز زخمهٔ چون شکر شود رود خشکی بدو رود تر
در آن بزم آراسته چون بهشت گل افشان تر از ماه اردیبهشت
سکندر جهانجوی فرخ سریر نشسته چو بر چرخ بدر منیر
ز دارا درآمد فرستاده ای سخنگوی و روشن دل آزاده ای
چو خسرو پرستان پرستش نمود هم او را و هم شاه خود را ستود
چو کرد آفرین بر جهان پهلوان شنیده سخن کرد با او روان
ز دارا درود آوریدش نخست نداده خراج کهن باز جست
که چون بود کز گوهر و طوق و تاج ز درگاه ما واگرفتی خراج
زبونی چه دیدی تو در کار ما که بردی سر از خط پرگار ما
همان رسم دیرینه را کاربند مکن سرکشی تا نیابی گزند
سکندر ز گرمی چنان برفروخت که از آتش دل زبانش بسوخت
کمان گوشهٔ ابرویش خم گرفت ز تندیش گوینده را دم گرفت
چنان دید در قاصد راه سنج که از جوش دل مغزش آمد به رنج
زبان چون ز گرمی بر آشفته شد سخن های ناگفتنی گفته شد
فرو گفت لختی سخنهای سخت چو گوید خداوند شمشیر و تخت
که را در خرد رای باشد بلند نگوید سخن های ناسودمند
زبان گر به گرمی صبوری کند ز دوری کن خویش دوری کند
سخن گر چه با او زهازه بود نگفتن هم از گفتنش به بود
چو خوش گفت فرزانهٔ پیش بین زبان گوشتین است و تیغ آهنین
نباشد به خود بر کسی مرزبان که گوید هر آنچ آیدش بر زبان
گزارنده پیر کیانی سرشت گزارش چنین کرد از آن سرنبشت
که وقتی که از گوهر و تیغ و تاج ز یونان شدی پیش دارا خراج
در آن گوهرین گنج بن ناپدید بدی خایهٔ زر خدای آفرید
منقش یکی خسروانی بساط که بیننده را تازه کردی نشاط
چوقاصد زبان تیغ پولاد کرد خراج کهن گشته را یاد کرد
برو بانگ زد شهریار دلیر که نتوان ستد غارت از تندشیر
زمانه دگرگونه آیین نهاد شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد
سپهر آن بساط کهن در نوشت بساطی دگر ملک را تازه گشت
همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ گهی صلح سازد جهان گاه جنگ
به گردن کشی بر می آور نفس به شمشیر با من سخن گوی بس
تو را آن کفایت که شمشیر من نیارد سر تخت تو زیر من
چو من با رکابی که برداشتم عنان جهان بر تو بگذاشتم
تو با آنکه داری چنان توشه ای رها کن مرا در چنین گوشه ای
بر آنم میاور که عزم آورم به هم پنجه ای با تو رزم آورم
به یک سو نهم مهر و آزرم را به جوش آورم کینهٔ گرم را
مگر شه نداند که در روز جنگ چه سرها بریدم در اقصای زنگ
به یک تاختن تا کجا تاختم چه گردنکشان را سرانداختم
کسی کارمغانی دهد طوق و تاج چو زنهاریان چون فرستد خراج
ز من مصر باید نه زر خواستن سخن چون زر مصری آراستن
ببین پایگاه مرا تا کجاست بدان پایه باید ز من مایه خواست
مینگیز فتنه میفروز کین خرابی میاور در ایران زمین
تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال وگنج
مشوران به خودکامی ایام را قلم درکش اندیشهٔ خام را
ز من آنچه بر نایدت در مخواه چنان باش با من که با شاه شاه
فرستاده کاین داستان گوش کرد سخنهای خود را فراموش کرد
سوی شاه شد داغ بر دل کشان شتابنده چون برق آتش فشان
فرو گفت پیغامهای درشت کزو سروبن را دو تا گشت پشت
چو دارا جواب سکندر شنید یکی دور باش از جگر بر کشید
که بی سکه ای را چه یارا بود که هم سکهٔ نام دارا بود
به تندی بسی داستان یاد کرد گزان شد نیوشنده را روی زرد
بخندید و گفت اندر آن زهر خند که افسوس بر کار چرخ بلند
فلک بین چه ظلم آشکارا کند که اسکندر آهنگ دارا کند
سکندر نه گر خود بود کوه قاف که باشد که من باشمش هم مصاف
چنان پشه ای را به جنگ عقاب که از قطره دان پیش دریای آب
سبک قاصدی را به درگاه او فرستاد و شد چشم بر راه او
یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد قفیزی پر از کنجد ناشمرد
در آموختنش راز آن پیشکش بدان تعبیه شد دل شاه خوش
سوی روم شد قاصد تیزگام ز دارا پذیرفته با خود پیام
زره چون در آمد بر شاه روم فروزنده شد همچو آتش ز موم
سرافکنده در پایه بندگی نمودش نشان پرستندگی
نخستین گره کز سخن باز کرد سخن را به چربی سرآغاز کرد
که فرمان دهان حاکم جان شدند فرستادگان بنده فرمان شدند
چه فرمایدم شاه فیروز رای که فرمان فرمانده آرم به جای؟
سکندر بدانست کان عذر خواه پیامی درشت آرد از نزد شاه
به بی غاره گفتا بیاور پیام پیام آور از بند بگشاد کام
متاعی که در سله خویش داشت بیاورد و یک یک فرا پیش داشت
چو آورده پیش سکندر نهاد به پیغام دارا زبان برگشاد
ز چوگان و گوی اندر آمد نخست که طفلی تو بازی به این کن درست
وگر آرزوی نبرد آیدت ز بیهودگی دل به درد آیدت
همان کنجد ناشمرده فشاند کزین بیش خواهم سپه بر تو راند
سکندر جهان داور هوشمند درین فالها دید فتحی بلند
مثل زد که هر چه آن گریزد ز پیش به چوگان کشیدش توان پیش خویش
مگر شاه از آن داد چوگان به من که تا زو کشم ملک بر خویشتن
همان گوی را مرد هیئت شناس به شکل زمین می نهد در قیاس
چو گوی زمین شاه ما را سپرد بدین گوی خواهم ازو گوی برد
چو زین گونه کرد آن گزارشگری به کنجد در آمد در داوری
فرو ریخت کنجد به صحن سرای طلب کرد مرغان کنجد ربای
به یک لحظه مرغان در او تاختند زمین را ز کنجد بپرداختند
جوابیست گفتا درین رهنمون چو روغن که از کنجد آید برون
اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه
پس آنگه قفیزی سپندان خرد به پاداش کنجد به قاصد سپرد
که شه گر کشد لشگری زان قیاس سپاه مرا هم بدینسان شناس
چو قاصد جوابی چنین دید سخت به پشت خر خویش بربست رخت
به دارا رساند از سکندر جواب جوابی گلوگیر چون زهر ناب
برآشفت از آن طیرگی شاه را که حجت قوی بود بدخواه را
جهاندار دارا دران داوری طلب کرد از ایرانیان یاوری
ز چین و ز خوارزم و غزنین و غور زمین آهنین شد ز نعل ستور
سپاهی بهم کرد چون کوه قاف همه سنگ فرسای و آهن شکاف
چو عارض شمار سپه برگرفت فرو ماند عقل از شمردن شگفت
ز جنگی سواران چابک رکاب به نهصد هزار اندر آمد حساب
جهانجوی چون دید کز لشگرش همی موج دریا زند کشورش
سپاهی چو آتش سوی روم راند کجا او شد آن بوم را بوم خواند
به ارمن درآمد چو دریای تند صبا را شد از گرد او پای کند
زمین در زمین تا به اقصای روم بجوشید دریا بلرزید بوم
علف در زمین گشت چون گنج گم ز نعل ستوران پیگانه سم
پی شاه اگر آفتابی کند به هر جا که تابد خرابی کند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن جام آیینه فام به من ده که بر دست به جای جام

ای ساقی، آن جامِ شفاف و آیینه‌گون را به من بده که در دست داشتن آن، ارزشی فراتر از خودِ شراب دارد.

نکته ادبی: جام آیینه فام کنایه از بصیرت و آگاهی است که حقیقت را عیان می‌کند.

چو زان جام کیخسرو آیین شوم بدان جام روشن جهان بین شوم

اگر با نوشیدن از آن جام، همانند کیخسرو صاحبِ بصیرت و آیینِ کشورداری شوم، می‌توانم با آن جامِ روشن، اسرار جهان را ببینم.

نکته ادبی: کیخسرو در اساطیر ایران نماد شاه عادل و برخوردار از فره ایزدی است.

بیا تا ز بیداد شوئیم دست که بی داد نتوان ز بیداد رست

بیا تا دست از بیدادگری بشوییم، زیرا تا زمانی که خود بیدادگر باشیم، هرگز از شرِ ظلم و ستم در امان نخواهیم ماند.

نکته ادبی: واج‌آرایی صامت دال در بیداد، بر شدت کلام افزوده است.

چه بندیم دل در جهان سال و ماه که هم دیو خانست و هم غول راه

چرا باید دلبسته این دنیای فانی باشیم، در حالی که این جهان هم مانند دیوی انسان را می‌فریبد و هم چون غولی در مسیرِ زندگی، مانع‌تراشی می‌کند؟

نکته ادبی: تشبیه جهان به دیو و غول نشان از دیدگاه بدبینانه شاعر نسبت به دنیاست.

جهان وام خویش از تو یکسر برد به جرعه فرستد به ساغر بود

جهان وامِ خود را از تو می‌ستاند؛ همان‌گونه که با یک جرعه، تمامِ دارایی تو را به ساغرِ فنا می‌ریزد.

نکته ادبی: تضاد میان وام دادن و ستاندن، گذرا بودنِ عمر را نشان می‌دهد.

چو باران که یک یک مهیا شود شود سیل و آنگه به دریا شود

همانند قطرات باران که جمع شده و سیلاب می‌شوند و سرانجام به دریا می‌پیوندند، هستی نیز رو به سوی نیستی دارد.

نکته ادبی: استعاره از گردش روزگار و بازگشت همه به اصل خویش.

بیا تا خوریم آنچه داریم شاد درم بر درم چند باید نهاد

بیا تا از داشته‌هایمان با شادی بهره ببریم؛ چه لزومی دارد که سکه روی سکه جمع کنیم و انباشته سازیم؟

نکته ادبی: نقدِ دنیاپرستی و تأکید بر لذتِ معقول.

نهنگی به ما برگذر کرده گیر همه گنج ناخورده را خورده گیر

تصور کن که نهنگِ مرگ به سراغ ما آمده است؛ پس گنج‌های انباشته‌ات را خورده و بهره‌مند شده فرض کن (چرا که فرصتی برای مصرف آن نداری).

نکته ادبی: تمثیلِ نهنگ نمادِ بلعیدنِ فرصت‌های زندگی توسط مرگ است.

از آن گنج کاورد قارون به دست سرانجام در خاک بین چون نشست

به آن گنجی بیندیش که قارون با سختی به دست آورد، اما سرانجام ببین که چگونه در خاک تیره آرام گرفت.

نکته ادبی: تلمیح به داستان قارون که نماد ثروتِ بی‌حاصل است.

وزان خشت زرین شداد عاد چه آمد به جز مردن نامراد

و از آن خشت‌های زرینی که شدّاد ساخت، چه چیزی جز مرگِ حسرت‌بار برایش باقی ماند؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان شدّاد و باغ ارم که نمادِ تکبر و ناکامی است.

درین باغ رنگین درختی نرست که ماند از قفای تبرزن درست

در این باغِ رنگارنگِ دنیا، درختی نروییده است که از گزندِ تبرِ مرگ در امان مانده باشد.

نکته ادبی: استعاره از مرگ به تبرزن؛ اشاره به ناپایداری حیات.

گزارش کن زیور تاج و تخت چنین گفت کان شاه فیروز بخت

حال که از زیورِ تاج و تخت سخن گفتیم، بشنو که آن شاهِ پیروزبخت چه گفت.

نکته ادبی: آغازِ روایتِ داستانی و تغییر لحن از پند به قصه.

یکی روز فارغ دل و شاد بهر بر آسوده بود از هوسهای دهر

روزی آن شاه، فارغ از هوس‌های دنیا، با دلی شاد و آسوده نشسته بود.

نکته ادبی: توصیف آرامشِ ظاهری پیش از بحران.

می ناب در جام شاهنشهی گهی پر همی کرد و گاهی تهی

در جام شاهانه، پیوسته شراب می‌ریخت و آن را خالی می‌کرد.

نکته ادبی: تصویری از بزم‌های درباری.

حکیمان هشیار دل پیش او خردمند مونس خرد خویش او

حکیمان و خردمندانِ هوشیار در کنارش بودند و او خود نیز مونسِ خرد خویش بود.

نکته ادبی: تأکید بر همنشینیِ پادشاه با اهل خرد.

به هر نسبتی کامد از بانگ چنگ سخن شد بسی در نمطهای تنگ

با هر نوایی که از چنگ برمی‌خواست، سخن‌های ظریف و پرمغز در قالب‌های کوتاه شعر بیان می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به بداهه‌گویی در مجالس بزم.

به هر جرعه می که شه می فشاند مهندس درختی در او می نشاند

با هر جرعه شرابی که شاه می‌نوشید، مانند مهندسی بود که طرحی نو در اندیشه می‌پروراند.

نکته ادبی: تمثیلِ شاعرانه از مستیِ شاهانه و خلاقیت.

درخشان شده می چو روشن درخش قدح شکر افشان و می نوش بخش

شراب مانند نوری درخشان می‌تابید و قدح نیز بخشنده و شکرریز بود.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناسانهِ ابزارِ بزم.

دماغ نیوشنده را سرگران ز نوش می و رود رامشگران

ذهنِ شنونده از نوشیدنِ شراب و شنیدنِ موسیقیِ نوازندگان، سنگین و مست شده بود.

نکته ادبی: توصیفِ حالِ خوشِ مستی.

سرشک قدح نالهٔ ارغنون روان کرده از رودها رود خون

اشکِ جام و نالهٔ موسیقی ارغنون، در ذهنِ شنونده چنان تأثیری داشت که گویی رودِ خون روان شده است.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه برای نشان دادن عمقِ شور و حال.

زهی زخم کز زخمهٔ چون شکر شود رود خشکی بدو رود تر

عجب زخمه‌ای که با ضرباتِ شیرینش، حتی رودی خشک را به خروش و جریان می‌اندازد.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ مهارتِ نوازنده.

در آن بزم آراسته چون بهشت گل افشان تر از ماه اردیبهشت

آن بزم چنان آراسته و زیبا بود که گویی بهشتی است و گل‌افشانی‌اش از ماه اردیبهشت نیز فزون‌تر بود.

نکته ادبی: تشبیه بزم به بهشت و اردیبهشت.

سکندر جهانجوی فرخ سریر نشسته چو بر چرخ بدر منیر

اسکندر، آن پادشاهِ جهان‌جو، بر تختِ باشکوهی نشسته بود؛ گویی ماهِ تمام در آسمان طلوع کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و تشبیه او به ماهِ تمام.

ز دارا درآمد فرستاده ای سخنگوی و روشن دل آزاده ای

فرستاده‌ای از سوی دارا وارد شد که انسانی آزاده، سخن‌دان و روشن‌ضمیر بود.

نکته ادبی: توصیفِ پیام‌رسان دارا.

چو خسرو پرستان پرستش نمود هم او را و هم شاه خود را ستود

او با فروتنیِ شاهانه، هم اسکندر و هم شاهِ خود را ستود.

نکته ادبی: رعایتِ آدابِ دیپلماتیک توسط فرستاده.

چو کرد آفرین بر جهان پهلوان شنیده سخن کرد با او روان

پس از ستایشِ جهان‌پهلوان (اسکندر)، سخنِ اصلی خود را آغاز کرد.

نکته ادبی: آمادگی برای بیانِ پیامِ دارا.

ز دارا درود آوریدش نخست نداده خراج کهن باز جست

ابتدا درودِ دارا را رساند و سپس مطالبه‌ی باج و خراجِ قدیمی را مطرح کرد.

نکته ادبی: شروعِ تقابلِ سیاسی.

که چون بود کز گوهر و طوق و تاج ز درگاه ما واگرفتی خراج

گفت: چگونه است که اکنون از پرداختِ خراجِ گوهر، طوق و تاج به درگاهِ ما سر باز می‌زنی؟

نکته ادبی: پرسشی کنایه‌آمیز برای تحقیرِ اسکندر.

زبونی چه دیدی تو در کار ما که بردی سر از خط پرگار ما

چه ضعف و زبونی در کارِ ما دیدی که از فرمانِ ما خارج شدی؟

نکته ادبی: خط پرگار استعاره از قلمروِ فرمانروایی دارا.

همان رسم دیرینه را کاربند مکن سرکشی تا نیابی گزند

به همان رسمِ کهن عمل کن و سرکشی مکن تا آسیب نبینی.

نکته ادبی: تهدیدِ مستقیمِ فرستاده.

سکندر ز گرمی چنان برفروخت که از آتش دل زبانش بسوخت

اسکندر از شدتِ خشم چنان برافروخت که از آتشِ درونش، کلامش به شعله درآمد.

نکته ادبی: استعاره از خشم به آتش و زبانه کشیدنِ کلام.

کمان گوشهٔ ابرویش خم گرفت ز تندیش گوینده را دم گرفت

ابرو در هم کشید و با تندی‌اش، نفس را در سینه فرستاده حبس کرد.

نکته ادبی: توصیفِ چهره‌ی خشمگینِ اسکندر.

چنان دید در قاصد راه سنج که از جوش دل مغزش آمد به رنج

او قاصد را چنان نگریست که از هیبتِ نگاهش، مغزِ قاصد به درد آمد.

نکته ادبی: اغراق در ترسناک بودنِ خشمِ پادشاه.

زبان چون ز گرمی بر آشفته شد سخن های ناگفتنی گفته شد

زبانش از گرمیِ خشم ناآرام شد و سخنانی تند و تیز بر زبان آورد.

نکته ادبی: استعاره از زبان به آتش و سخن تند.

فرو گفت لختی سخنهای سخت چو گوید خداوند شمشیر و تخت

سخنانِ تندی بر زبان راند، آن‌گونه که شایستهِ پادشاهی صاحبِ شمشیر و تخت است.

نکته ادبی: تأکید بر اقتدارِ حاکم.

که را در خرد رای باشد بلند نگوید سخن های ناسودمند

کسی که خردمند و دارای اندیشه‌ای بلند است، سخنِ بیهوده و ناسودمند نمی‌گوید.

نکته ادبی: اشاره به اصلِ خردورزی در کلام.

زبان گر به گرمی صبوری کند ز دوری کن خویش دوری کند

زبان اگر در هنگامِ خشم صبوری نکند، موجبِ دوری از یاران و دوستان می‌شود.

نکته ادبی: نصیحتِ اخلاقی در میانه حماسه.

سخن گر چه با او زهازه بود نگفتن هم از گفتنش به بود

سخن اگرچه شیوا و زیبا باشد، اما گاهی نگفتنِ آن از گفتنش بهتر است.

نکته ادبی: حکمتِ سکوت در برابرِ نادانی.

چو خوش گفت فرزانهٔ پیش بین زبان گوشتین است و تیغ آهنین

چنان که فرزانه‌ی پیش‌بین گفت: زبان گوشتی نرم است، اما می‌تواند مانند تیغی آهنین برش داشته باشد (زخم بزند).

نکته ادبی: تأثیرگذاریِ کلام؛ زبانی که از گوشت است اما اثرش از فولاد است.

نباشد به خود بر کسی مرزبان که گوید هر آنچ آیدش بر زبان

کسی مرزبانِ زبانِ خویش نیست که هر چه به ذهنش می‌رسد را بی‌محابا بگوید.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ کنترلِ زبان.

گزارنده پیر کیانی سرشت گزارش چنین کرد از آن سرنبشت

راویِ کهن‌سال و دانا، سرنوشتِ آن واقعه را این‌گونه گزارش کرد.

نکته ادبی: تغییرِ راوی به شخصِ دانای کل.

که وقتی که از گوهر و تیغ و تاج ز یونان شدی پیش دارا خراج

زمانی بود که از یونان، خراجی از طلا و جواهر به نزدِ دارا فرستاده می‌شد.

نکته ادبی: توضیحِ وضعیتِ پیشینِ روابط.

در آن گوهرین گنج بن ناپدید بدی خایهٔ زر خدای آفرید

در آن گنجینه‌ی عظیم و پنهان، گویی خداوند تخمِ زر آفریده بود (ثروتِ پایان‌ناپذیر).

نکته ادبی: استعاره از فراوانیِ ثروت به تخمِ زر.

منقش یکی خسروانی بساط که بیننده را تازه کردی نشاط

یکی از این گنجینه‌ها، بساطِ خسروانیِ منقشی بود که هر بیننده‌ای را به وجد می‌آورد.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ گنج.

چوقاصد زبان تیغ پولاد کرد خراج کهن گشته را یاد کرد

وقتی قاصد، زبانی تند و تیغ‌مانند به کار برد و خراجِ قدیمی را مطالبه کرد.

نکته ادبی: بازگشت به زمانِ حالِ داستان.

برو بانگ زد شهریار دلیر که نتوان ستد غارت از تندشیر

شاهِ دلاور بر او بانگ زد که نمی‌توان از شیری خشمگین، غنیمت و باج ستاند.

نکته ادبی: تمثیلِ پادشاه به شیر.

زمانه دگرگونه آیین نهاد شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد

زمانه آیینِ دیگری در پیش گرفته است و دیگر آن مرغی که تخمِ طلا می‌گذاشت، وجود ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تغییرِ اوضاع و پایانِ دورانِ باج‌دهی.

سپهر آن بساط کهن در نوشت بساطی دگر ملک را تازه گشت

فلک بساطِ آن گذشته را درهم پیچید و برای پادشاهی، بساطی تازه گسترد.

نکته ادبی: استعاره از تغییرِ سرنوشت به درهم پیچیدنِ بساط.

همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ گهی صلح سازد جهان گاه جنگ

همیشه از سنگ جواهر نمی‌روید؛ گاهی روزگار با صلح پیش می‌رود و گاه با جنگ.

نکته ادبی: حکمتِ تاریخی در بابِ تغییر شرایط.

به گردن کشی بر می آور نفس به شمشیر با من سخن گوی بس

با تکبر و گردن‌کشی نفس نکش، با من فقط با شمشیر سخن بگو (چرا که دورانِ گفتگو به پایان رسیده است).

نکته ادبی: دعوتِ نهایی به نبرد و ردِ دیپلماسی.

تو را آن کفایت که شمشیر من نیارد سر تخت تو زیر من

برای تو همین قدر کفایت می‌کند که بدانی قدرت شمشیر من آن‌چنان است که می‌تواند تخت پادشاهی تو را واژگون کرده و آن را زیر پای من قرار دهد.

نکته ادبی: کفایت در اینجا به معنای بسندگی و توانایی است.

چو من با رکابی که برداشتم عنان جهان بر تو بگذاشتم

زمانی که من اسب را برای نبرد زین کردم و به میدان آمدم، افسار قدرت و پادشاهی جهان را به تو واگذار کرده بودم (از روی بزرگواری).

نکته ادبی: عنان به معنای افسار اسب و استعاره از قدرت و حاکمیت است.

تو با آنکه داری چنان توشه ای رها کن مرا در چنین گوشه ای

تو با وجود آنکه چنین ثروت و لشکر عظیمی داری، مرا در این گوشه از دنیا رها کن (و به نبرد با من فکر نکن).

نکته ادبی: توشه در اینجا استعاره از امکانات و تجهیزات جنگی است.

بر آنم میاور که عزم آورم به هم پنجه ای با تو رزم آورم

مرا بر آن ندار که تصمیم قطعی برای جنگ بگیرم و با تو پنجه در پنجه شوم.

نکته ادبی: پنجه در پنجه آوردن کنایه از نبرد سخت و رویارویی مستقیم است.

به یک سو نهم مهر و آزرم را به جوش آورم کینهٔ گرم را

اگر مجبور شوم، مهر و دوستی را کنار می‌گذارم و کینه و خشم سوزانم را شعله‌ور خواهم کرد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم، حیا و حرمت‌گذاری است.

مگر شه نداند که در روز جنگ چه سرها بریدم در اقصای زنگ

مگر شاه (اسکندر) نمی‌داند که در روزهای نبرد، چه سرهای بزرگان و جنگاوران را در سرزمین‌های دوردست زنگ بریده‌ام؟

نکته ادبی: اقصای زنگ اشاره به سرزمین‌های دوردست و دورافتاده است.

به یک تاختن تا کجا تاختم چه گردنکشان را سرانداختم

در طول یک حمله چقدر پیشروی کردم و چه پهلوانان گردن‌کشی را به خاک افکندم.

نکته ادبی: سرانداختن در اینجا کنایه از کشتن و از میان برداشتن است.

کسی کارمغانی دهد طوق و تاج چو زنهاریان چون فرستد خراج

آیا کسی که زنهاری است (پناهنده شده یا تسلیم شده) خراج می‌فرستد؟ به جای خراج، باید طوق بندگی و تاج (تسلیم) به من پیشکش کند.

نکته ادبی: زنهاریان به معنای کسانی است که امان خواسته‌اند و تسلیم شده‌اند.

ز من مصر باید نه زر خواستن سخن چون زر مصری آراستن

از من نباید زر (طلا) طلب کنی؛ بلکه باید سخنان ارزشمند و گوهرین مانند زر مصری را از من بشنوی (چون ارزش من فراتر از زر است).

نکته ادبی: زر مصری در متون قدیم کنایه از طلای ناب و باارزش بوده است.

ببین پایگاه مرا تا کجاست بدان پایه باید ز من مایه خواست

پایگاه و مقام مرا ببین که تا کجاست؛ پس باید به همان اندازه از من توقع مایه و باج داشته باشی.

نکته ادبی: پایگاه به معنای جایگاه و مرتبه اجتماعی و سیاسی است.

مینگیز فتنه میفروز کین خرابی میاور در ایران زمین

فتنه و آشوب برپا نکن، کینه را شعله‌ور مکن و خرابی و ویرانی به ایران‌زمین میاور.

نکته ادبی: مینگیز فعل امر منفی از انگیختن به معنای شوراندن و برپا کردن است.

تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج مکن ناسپاسی در آن مال وگنج

تو کشوری آسوده و بدون رنج و داغ داری؛ پس در حفظ این ثروت و گنج ناسپاسی نکن.

نکته ادبی: داغ در اینجا استعاره از غم، مصیبت و آسیب جنگ است.

مشوران به خودکامی ایام را قلم درکش اندیشهٔ خام را

به خاطر خودخواهی، روزگار را بر مردم تلخ نکن و این اندیشه خام و بیهوده را از سر بیرون کن.

نکته ادبی: قلم درکش کنایه از خط کشیدن و فراموش کردن یا کنار گذاشتن یک فکر است.

ز من آنچه بر نایدت در مخواه چنان باش با من که با شاه شاه

بیش از حد توانم از من چیزی مخواه؛ همان‌گونه با من رفتار کن که با شاهان بزرگ رفتار می‌شود.

نکته ادبی: شاهِ شاه اشاره به بزرگی و مرتبت بالای یک پادشاه مقتدر دارد.

فرستاده کاین داستان گوش کرد سخنهای خود را فراموش کرد

فرستاده (سفیر) وقتی این سخنان را شنید، پیام‌های خودش را فراموش کرد.

نکته ادبی: داستان در اینجا به معنای پیام و ماجراست.

سوی شاه شد داغ بر دل کشان شتابنده چون برق آتش فشان

در حالی که داغی بر دل داشت و خشمگین بود، مانند برق آتش‌فشان به سوی شاه (دارا) بازگشت.

نکته ادبی: داغ بر دل داشتن کنایه از غمگین بودن یا رنجیده خاطر شدن است.

فرو گفت پیغامهای درشت کزو سروبن را دو تا گشت پشت

پیام‌های خشن و تندی را که شنیده بود، بازگو کرد؛ پیامی که حتی کمرِ (پشتِ) سروِ بلندقامت را خم کرد.

نکته ادبی: سرو بن استعاره از انسان بلندقامت و زیباست که اینجا اشاره به دارا یا نزدیکان او دارد.

چو دارا جواب سکندر شنید یکی دور باش از جگر بر کشید

وقتی دارا پاسخ اسکندر را شنید، فریادی از سر خشم و درد از جگر بیرون کشید.

نکته ادبی: دور باش در گذشته اصطلاحی بود که جلداران برای کنار رفتن مردم به کار می‌بردند و اینجا کنایه از فریاد اعتراض و خشم است.

که بی سکه ای را چه یارا بود که هم سکهٔ نام دارا بود

که او (اسکندر) که هیچ سکه‌ای (قدرتی) ندارد، چه جرأتی دارد که به نام دارا سکه ضرب کند؟

نکته ادبی: سکه زدن نشانه استقلال و قدرت پادشاهی در قدیم بوده است.

به تندی بسی داستان یاد کرد گزان شد نیوشنده را روی زرد

با تندی و خشم بسیار صحبت کرد و شنونده (قاصد) از ترس رنگ چهره‌اش زرد شد.

نکته ادبی: نیوشنده به معنای شنونده است.

بخندید و گفت اندر آن زهر خند که افسوس بر کار چرخ بلند

دارا خندید، اما خنده‌ای تلخ که حاکی از افسوس خوردن بر گردش روزگار بود.

نکته ادبی: زهرخند کنایه از خنده‌ای است که در آن تمسخر یا تلخی وجود دارد.

فلک بین چه ظلم آشکارا کند که اسکندر آهنگ دارا کند

به آسمان (فلک) بنگر که چه ظلم آشکاری می‌کند که اسکندر جرأت کرده است به دارا حمله کند.

نکته ادبی: آهنگ کردن به معنای قصد کردن و عزم نبرد داشتن است.

سکندر نه گر خود بود کوه قاف که باشد که من باشمش هم مصاف

حتی اگر اسکندر خودش کوه قاف (مظهر استواری) باشد، مگر چه کسی است که بتواند با من هم‌رزم شود؟

نکته ادبی: کوه قاف در ادبیات فارسی نماد بزرگی و استواری است.

چنان پشه ای را به جنگ عقاب که از قطره دان پیش دریای آب

نبرد او با من، مثل جنگ پشه با عقاب است و مثل یک قطره آب در برابر دریای بی‌کران است.

نکته ادبی: پشه و عقاب تضاد میان حقارت و عظمت را نشان می‌دهد.

سبک قاصدی را به درگاه او فرستاد و شد چشم بر راه او

سریعاً قاصدی را به درگاه اسکندر فرستاد و چشم‌انتظار ماند.

نکته ادبی: سبک در اینجا به معنای سریع و چابک است.

یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد قفیزی پر از کنجد ناشمرد

یک گوی و چوگان را به قاصد سپرد، همراه با کیسه‌ای پر از کنجد که قابل شمارش نبود.

نکته ادبی: قفیزی واحدی از پیمانه و ظرف است.

در آموختنش راز آن پیشکش بدان تعبیه شد دل شاه خوش

راز نهفته در این هدایا را به او آموخت و با این تدارک، دل شاه (دارا) خوش و امیدوار شد.

نکته ادبی: تعبیه به معنای طرح‌ریزی و آماده‌سازی است.

سوی روم شد قاصد تیزگام ز دارا پذیرفته با خود پیام

قاصد چابک به سمت روم حرکت کرد و پیامی را که از دارا گرفته بود، با خود برد.

نکته ادبی: روم در شاهنامه معمولاً به سرزمین‌های غربی و قلمرو یونان و روم باستان اشاره دارد.

زره چون در آمد بر شاه روم فروزنده شد همچو آتش ز موم

زمانی که قاصد نزد شاه روم (اسکندر) رسید، چهره‌اش مانند آتش که بر موم می‌تابد، برافروخته شد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به آتش و موم، نشان‌دهنده تغییر رنگ چهره یا هیبت است.

سرافکنده در پایه بندگی نمودش نشان پرستندگی

سر را به نشانه بندگی پایین آورد و تسلیم بودن خود را نشان داد.

نکته ادبی: پایه بندگی اشاره به جایگاه پایین‌تر در سلسله مراتب قدرت است.

نخستین گره کز سخن باز کرد سخن را به چربی سرآغاز کرد

اولین گره‌ای که از سخن باز کرد، کلامش را با چرب‌زبانی و نرمی آغاز کرد.

نکته ادبی: چربی در اینجا کنایه از نرمی و مدارا در سخن است.

که فرمان دهان حاکم جان شدند فرستادگان بنده فرمان شدند

کسانی که فرمان می‌دهند، حاکم جان‌ها شدند و فرستادگان، بنده فرمان آن‌ها هستند.

نکته ادبی: حاکم جان شدن کنایه از قدرت مطلق داشتن است.

چه فرمایدم شاه فیروز رای که فرمان فرمانده آرم به جای؟

شاه پیروزمند و خردمند چه دستوری به من می‌دهد که من آن فرمان را اجرا کنم؟

نکته ادبی: فیروز رای به معنای کسی است که اندیشه پیروزمند و درست دارد.

سکندر بدانست کان عذر خواه پیامی درشت آرد از نزد شاه

اسکندر فهمید که این فرستاده که ادعای صلح دارد، پیامی خشن و تهدیدآمیز از جانب شاه خود آورده است.

نکته ادبی: عذرخواه در اینجا کنایه از کسی است که ظاهراً برای پوزش آمده است.

به بی غاره گفتا بیاور پیام پیام آور از بند بگشاد کام

اسکندر به او گفت که بدون پرده‌پوشی و ترس، پیامت را بگو؛ پیام‌آور نیز زبان گشود و حرفش را زد.

نکته ادبی: بی‌غاره به معنای صریح و بدون کنایه است.

متاعی که در سله خویش داشت بیاورد و یک یک فرا پیش داشت

آن کالایی (نمادهایی) را که در خورجین خود داشت، یکی‌یکی پیش روی اسکندر قرار داد.

نکته ادبی: سله به معنای زنبیل یا خورجین است.

چو آورده پیش سکندر نهاد به پیغام دارا زبان برگشاد

وقتی آن‌ها را پیش روی اسکندر نهاد، از جانب دارا شروع به سخن گفتن کرد.

نکته ادبی: زبان برگشادن کنایه از آغاز به صحبت کردن است.

ز چوگان و گوی اندر آمد نخست که طفلی تو بازی به این کن درست

ابتدا از گوی و چوگان سخن گفت و کنایه زد که تو کودکی هستی که با این بازی‌ها سرگرمی.

نکته ادبی: بازی گوی و چوگان در اینجا استعاره از جنگ و حکومت‌داری است که دارا آن را کودکانه می‌خواند.

وگر آرزوی نبرد آیدت ز بیهودگی دل به درد آیدت

و اگر هوس نبرد به سرت زده است، بدان که این کار بیهوده‌ای است و دلت را پر از درد خواهد کرد.

نکته ادبی: بی‌هودگی به معنای کار بی‌فایده و احمقانه است.

همان کنجد ناشمرده فشاند کزین بیش خواهم سپه بر تو راند

سپس آن کنجدها را (که نماد سپاه بود) نشان داد و گفت: به تعداد این کنجدها که نشمردی، سپاه بر سرت خواهم ریخت.

نکته ادبی: ناشمرد کنایه از کثرت و بی‌شمار بودن است.

سکندر جهان داور هوشمند درین فالها دید فتحی بلند

اسکندر، آن داور خردمند جهان، در این نشانه‌ها (فال‌ها) نشانه‌ای از پیروزی بزرگ برای خود دید.

نکته ادبی: جهان داور به معنای حاکم یا قضاوت‌کننده جهان است.

مثل زد که هر چه آن گریزد ز پیش به چوگان کشیدش توان پیش خویش

این ضرب‌المثل را به یاد آورد که هر چه از پیش روی انسان فرار کند، می‌توان با چوگان (قدرت) آن را به سمت خود کشید.

نکته ادبی: مثل زدن به معنای استناد به حکمت‌های عامیانه است.

مگر شاه از آن داد چوگان به من که تا زو کشم ملک بر خویشتن

شاید شاه (دارا) این گوی و چوگان را به من داد تا با آن، ملک را به سوی خود بکشم و تصاحب کنم.

نکته ادبی: بر خویشتن کشیدن کنایه از تسلط یافتن بر قلمرو است.

همان گوی را مرد هیئت شناس به شکل زمین می نهد در قیاس

مرد کارکشته و آشنا به امور، آن گوی را که نماد زمین است، در قیاس با جهان می‌بیند.

نکته ادبی: هیئت‌شناس به معنای کسی است که علم نجوم یا کیهان‌شناسی می‌داند.

چو گوی زمین شاه ما را سپرد بدین گوی خواهم ازو گوی برد

از آنجا که او گوی زمین را به من سپرد، من با همین گوی (زمین) بر او پیروز خواهم شد.

نکته ادبی: گوی بردن کنایه از برنده شدن در مسابقه و جنگ است.

چو زین گونه کرد آن گزارشگری به کنجد در آمد در داوری

وقتی این‌گونه پیام‌ها را تفسیر کرد، نوبت به تفسیر کنجدها رسید.

نکته ادبی: گزارشگری در اینجا به معنای شرح و تفسیر کردن است.

فرو ریخت کنجد به صحن سرای طلب کرد مرغان کنجد ربای

کنجدها را در صحن حیاط ریخت و مرغ‌های کنجدخوار را فراخواند.

نکته ادبی: مرغان کنجدربای نماد سپاه و قدرت اسکندر هستند.

به یک لحظه مرغان در او تاختند زمین را ز کنجد بپرداختند

در یک لحظه، مرغ‌ها به کنجدها حمله کردند و زمین را از کنجد پاک کردند.

نکته ادبی: پرداختن در اینجا به معنای پاک کردن و خالی کردن است.

جوابیست گفتا درین رهنمون چو روغن که از کنجد آید برون

اسکندر گفت که این پاسخ من است؛ همان‌طور که مرغ‌ها کنجد را خوردند، سپاه من نیز سپاه تو را از بین می‌برد.

نکته ادبی: رهنمون در اینجا به معنای راه حل و نشانه است.

اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه

اگر شاه (دارا) لشکری به تعداد کنجدها بسیج کرده است، سپاه من نیز مانند این مرغ‌ها آن کنجدها را خواهند خورد (نابود خواهند کرد).

نکته ادبی: انگیختن به معنای شوراندن و بسیج کردن سپاه است.

پس آنگه قفیزی سپندان خرد به پاداش کنجد به قاصد سپرد

اسکندر به عنوان پاسخ، پیمانه‌ای از دانه‌های کنجد به قاصد داد تا به دست دارا برساند.

نکته ادبی: قفیز واحدی برای پیمانه است. سپندان در اینجا به معنای دانه کنجد یا خردل است که نمادی از کثرت و شمارش‌ناپذیری است.

که شه گر کشد لشگری زان قیاس سپاه مرا هم بدینسان شناس

پیام این بود که ای شاه، اگر تو با چنین مقیاسی لشکر می‌کشی، بدان که سپاه من نیز به همین اندازه بی‌شمار و انبوه است.

نکته ادبی: استفاده از ضمیر اشاره «بدینسان» برای تبیینِ همانندیِ لشکر اسکندر با تعداد دانه‌های کنجد است.

چو قاصد جوابی چنین دید سخت به پشت خر خویش بربست رخت

وقتی فرستاده متوجه شد که این پاسخ چه بار معنایی سنگینی دارد، با شتاب بار و بنه خود را بر پشت مرکب بست تا حرکت کند.

نکته ادبی: «رخت بستن» کنایه از آماده شدن برای سفر و عزیمت است.

به دارا رساند از سکندر جواب جوابی گلوگیر چون زهر ناب

پیام سکندر را به دارا رساند؛ پاسخی که بسیار تلخ و گزنده بود و چون زهری ناب، راهِ نفس را بر دارا می‌بست.

نکته ادبی: «زهر ناب» تشبیهی است برای توصیفِ کلامِ تحقیرآمیز و دردناک اسکندر.

برآشفت از آن طیرگی شاه را که حجت قوی بود بدخواه را

دارا از این جسارت و گستاخی خشمگین شد، زیرا دریافت که دشمن با این پیام، استدلالی قوی و تهدیدی واقعی به همراه دارد.

نکته ادبی: طیرگی در اینجا به معنای گستاخی، نادانی یا تیرگیِ خردِ دشمن است که باعثِ برآشفتنِ شاه شده.

جهاندار دارا دران داوری طلب کرد از ایرانیان یاوری

دارای جهان‌دار در این موقعیتِ دشوار و هنگامِ تصمیم‌گیریِ سرنوشت‌ساز، از تمامی ایرانیان درخواستِ یاری و سپاه کرد.

نکته ادبی: «داوری» در اینجا به معنای مرافعه و بحرانِ پیش‌آمده میان دو پادشاه است.

ز چین و ز خوارزم و غزنین و غور زمین آهنین شد ز نعل ستور

از اقصی نقاط سرزمین‌ها نظیر چین، خوارزم، غزنین و غور، سپاهیان فرا رسیدند؛ چنان‌که زمین زیر پای اسبانِ پرشمار، سفت و سخت و آهنین شد.

نکته ادبی: زمین آهنین شدن، کنایه از کثرتِ نعل‌کوبیِ اسبان و کوبیدگیِ خاک است که آن را همچون آهن سفت کرده است.

سپاهی بهم کرد چون کوه قاف همه سنگ فرسای و آهن شکاف

ارتشی عظیم و دست‌نیافتنی همچون کوه قاف گرد آورد که همه در سنگ‌شکافی و دریدنِ آهن، توانمند بودند.

نکته ادبی: کوه قاف در ادبیات نمادِ عظمت و دوردست بودن است.

چو عارض شمار سپه برگرفت فرو ماند عقل از شمردن شگفت

هنگامی که مأمورِ سرشماری، تعداد سپاهیان را برآورد کرد، عقل از دیدن این حجمِ عظیم شگفت‌زده و ناتوان شد.

نکته ادبی: عارض به معنای بازرس و کسی است که سپاه را سان می‌بیند و شمارش می‌کند.

ز جنگی سواران چابک رکاب به نهصد هزار اندر آمد حساب

تعدادِ سوارانِ چابک‌سوار و جنگ‌آزموده به نهصد هزار نفر رسید.

نکته ادبی: اشاره به رقم نهصد هزار برای نشان دادنِ اغراق‌آمیزِ قدرتِ نظامی است.

جهانجوی چون دید کز لشگرش همی موج دریا زند کشورش

پادشاه وقتی دید که سپاهیانش کشور را فرا گرفته‌اند و چون موج دریا در حرکت‌اند، شکوهِ آن را مشاهده کرد.

نکته ادبی: تشبیه ارتش به موج دریا، بیانگرِ تلاطم و سیال بودنِ حرکتِ انبوهِ انسان‌هاست.

سپاهی چو آتش سوی روم راند کجا او شد آن بوم را بوم خواند

این ارتشِ عظیم چون آتش به سوی روم حرکت کرد؛ هر کجا که لشکرِ او وارد می‌شد، آن سرزمین را به ویرانه‌ای (بوم) تبدیل می‌کرد.

نکته ادبی: ایهام در واژه «بوم»: یکی به معنی سرزمین و دیگری به معنای جغد که نماد شومی و ویرانی است.

به ارمن درآمد چو دریای تند صبا را شد از گرد او پای کند

سپاه همچون دریایی خروشان وارد ارمنستان شد و از شدتِ گرد و غبارِ برخاسته، حرکت باد صبا نیز متوقف گردید.

نکته ادبی: «پای کند شدن» کنایه از بازایستادن و ناتوانی در حرکت است.

زمین در زمین تا به اقصای روم بجوشید دریا بلرزید بوم

از شدت حرکت سپاه، زمین تا دورترین نقاط روم به لرزه افتاد و گویی زمینِ زیر پا همچون دریا می‌جوشید.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمتِ فیزیکیِ سپاه.

علف در زمین گشت چون گنج گم ز نعل ستوران پیگانه سم

علف و چراگاه‌ها زیر سمِ اسبانِ بیگانه به قدری لگدمال شدند که گویی در زمین گم شدند و دیگر اثری از آن‌ها نماند.

نکته ادبی: استعاره از نابودیِ منابعِ طبیعی به دست لشکریان.

پی شاه اگر آفتابی کند به هر جا که تابد خرابی کند

اگر سایه پادشاه (اسکندر) مانند آفتاب باشد، هر جا که بتابد و حضور یابد، جز ویرانی چیزی به بار نمی‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به خورشید با کارکردی دوگانه؛ نوربخشی و همزمان سوزانندگی و نابودگری.