خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۸ - سگالش نمودن اسکندر بر جنگ دارا

نظامی
بیا ساقی آن می که فرخ پیست به من ده که داروی مردم میست
میی کوست حلوای هر غم کشی ندیده به جز آفتاب آتشی
جهان بینم از میل جوینده پر یکی سوی دریا یکی سوی در
نه بینم کسی را در این روزگار که میلش بود سوی آموزگار
چو من بلبلی را بود ناگزیر کز این گوش گیران شوم گوشه گیر
به مشغولی نغمهٔ این سرود شوم فارغ از شغل دریا و رود
چو بیرون جهم گه گه از کنج باغ ترنجی به دستم چو روشن چراغ
نبینم کس از هوشیاران مست که دادن توان آن ترنجش به دست
دگر باره از دست این دوستان گریز آورم سوی آن بوستان
تماشای این باغ دلکش کنم بدو خاطر خویش را خوش کنم
گزارشگر کارگاه سخن چنین گوید از موبدان کهن
که چون شاه روم از شبیخون زنگ برآسود و آمد مرادش به چنگ
پذیره شد آسایش و خواب را روان کرد بر کف می ناب را
به نوروز بنشست و می نوش کرد سرود سرایندگان گوش کرد
نبودی ز شه دور تا وقت خواب مغنی و ساقی و رود و شراب
حسابی به جز کامرانی نداشت از آن به کسی زندگانی نداشت
نشسته جهاندار گیتی فروز به فیروزی آورده شب را به روز
به پیرامنش فیلسوفان دهر جهان را به داد و دهش داد بهر
ارسطو به ساغر فلاطون به جام می خام ریزنده بر خون خام
مغنی سراینده بر بانگ رود به نوروزی شه نو آیین سرود
که دولت پناها جوان بخت باش همه ساله با افسر و تخت باش
گرو کن به عمر ابد جام را گرو گیر کن باده خام را
بساط می ارغوانی بنه طرب ساز و داد جوانی بده
چو داری جوانی و اقبال هست به رود و به می شاد باید نشست
چو ترتیب شمشیر کردی تمام بر آرای مجلس به ترتیب جام
جهان گیر در سایه تاج و تخت نگیرد جهان با تو این کار سخت
سیاهی گرفتی سپیدی بگیر چنین ابلقی با شدت ناگزیر
علم بر فلک زن که عالم تراست به دولت در آویز کان هم تراست
شه از نصرت مصر و تاراج زنگ به چهره در آورده بود آب و رنگ
زبون کردن دشمن آسان گرفت حساب خراج از خراسان گرفت
به هم سنگی خویش در روم و شام نیامد کسش در ترازو تمام
به دارا نداد آنچه داد از نخست همان داده را نیز ازو باز جست
از آنجا که روز جوانیش بود تمنای کشور ستانیش بود
کمربند ایرانیان سست کرد به ایران گرفتن کمر چست کرد
درختی که او سر برآرد بلند به دیگر درختان رساند گزند
به نخجیر شد شاه یک روز کش هم او خوش منش بود و هم روز خوش
شکار افکنان دشتها در نوشت همی کرد نخجیر در کوه و دشت
فلک وار می شد سری پر شکوه گهی سوی صحرا گهی سوی کوه
گذشت از قضا بر یکی کوهسار که بود از بسی گونه در وی شکار
دو کبک دری دید بر خاره سنگ به آیین کبکان جنگی به جنگ
گه آن مغز این را به منقار خست گه این بال آنرا به ناخن شکست
در آن معرکه راند شه بارگی همی بود بر هر دو نظارگی
ز سختی که کبکان در آویختند ز نظارهٔ شاه نگریختند
شگفتی فرومانده شه زان شمار که در مغز مرغان چه بود آن خمار
یکی را نشان کرد بر نام خویش برو بست فال سرانجام خویش
دگر مرغ را نام دارا نهاد بر آن فال چشم آشکارا نهاد
دو مرغ دلاور در آن داوری زمانی نمودند جنگ آوری
همان مرغ شد عاقبت کامگار که بر نام خود فال زد شهریار
چو پیروز دید آنچنان حال را دلیل ظفر یافت آن فال را
خرامنده کبک ظفر یافته پرید از برکبک بر تافته
سوی پشتهٔ کوه پرواز کرد عقابی درآمد سرش باز کرد
چو بشکست کبک دری را عقاب ملک کبک بشکست و آمد به تاب
ز پرواز پیروزی خویشتن نبودش همانا غم جان و تن
بدانست کاقبال یاری دهد به دارا در کامگاری دهد
ولیکن در آن دولت کامگار نباشد بسی عمر او پایدار
شنیدم که بود اندر آن خاره کوه مقرنس یکی طاق گردون شکوه
که پرسندگان زو به آواز خویش خبر باز جستندی از راز خویش
صدائی شنیدندی از کوه سخت بر انسان که بودی نمودار بخت
بفرمود شه تا یکی هوشمند خبر باز پرسد ز کوه بلند
که چون در جهان ریزش خون بود سرانجام اقبال او چون بود
بپرسید پرسندهٔ نغز فال که چون می نماید سرانجام حال؟
سکندر شود بر جهان چیره دست؟ به دارای دارا درآرد شکست؟
صدائی برآورد کوه از نهفت همان را که او گفته بدباز گفت
از آن فال فرخ دل خسروی چو کوه قوی یافت پشت قوی
به خرم دلی زان طرف بازگشت سوی بزمگاه آمد از کوه و دشت
به تدبیر بنشست با انجمن چو سرو سهی در میان چمن
سخن راند ز اندازه کار خویش ز پیروزی صلح و پیکار خویش
که چون من به نیروی گیتی پناه به گردون گردان رساندم کلاه
گزیت رباخوارگان چون دهم به خود بر چنین خواریی چون نهم
به دارا چرا داد باید خراج کزو کم ندارم نه گوهر نه تاج
گر او تاج دارد مرا تیغ هست چو تیغم بود تاجم آید به دست
گر او لشگر آرد به پیکار من نگهدار من بس نگهدار من
مرا نصرت ایزدی حاصلست که رایم قوی لشگرم یکدلست
سپه را که فیروزمندی رسد ز یاران یک دل بلندی رسد
دو درزی ز دل بشکند کوه را پراکندگی آرد انبوه را
امیدم چنان شد به نیروی بخت که بستانم از دشمنان تاج و تخت
چه باید رصدگاه دارا شدن به جزیت دهی آشکارا شدن
شما زیرکان از سریاوری چه گوئید چون باشد این داوری
چه حجت بود پیش دارا مرا نهانی کند آشکارا مرا
شناسندگان سرانجام کار دعا تازه کردند بر شهریار
که تا چرخ گردنده و اخترست وزین هر دو آمیزش گوهرست
چراغ جهان گوهر شاه باد رخ شاه روشن تر از ماه باد
توئی آنکه نیروی بینش به توست برومندی آفرینش به توست
به هر جا که باشی خداوند باش ز تخمی که کاری برومند باش
چو پرسیدی از ما به فرخنده رای بگوئیم چون بخت شد رهنمای
چنانست رخصت برای صواب که شه بر مخالف نیارد شتاب
تو بنشین گر او با تو جنگ آورد بر او تیغ تو کار تنگ آورد
ز دست تو یک تیغ برداشتن ز دشمن سر و تیغ بگذاشتن
گوزنی که با شیر بازی کند زمین جای قربان نمازی کند
ز دارا نیاید به جز نای و نوش گر آید به تو خونش آید به جوش
تو زو بیش در لشگر آراستن خراج از زبونان توان خواستن
شبیخون تو تا بیابان زنگ تماشای او تا شبستان تنگ
تو دین پروری خصم کین پرورست فرشته دگر اهرمن دیگرست
تو شمشیرگیری و او جام گیر تو بر سر نشینی و او بر سریر
تو با دادی او هست بیدادگر تو میزان زور او ترازوی زر
تو بیداری او بی خودی می کند تو نیکی کنی او بدی می کند
بدآن بد که از جمله شهر و سپاه ز نیکان ندارد کسی نیکخواه
ببینی که روزی هم آزار او کسادی در آرد به بازار او
نوازشگری های بد رام تو برآرد به هفتم فلک نام تو
ز حق دشمنی چند باطل ستیز مکن چون کند باطل از حق گریز
کمربند بیداری بخت گیر کله داریی کن سر تخت گیر
نباید که بندد تو را این خیال که دولت به ملک است و نصرت به مال
سری کردن مردم از مردمیست وگرنه همه آدمی آدمیست
همه مردمی سرفرازی کند سر آن شد که مردم نوازی کند
دد و دام را شیر از آنست شاه که مهمان نوازست در صیدگاه
جهان خوش بدان نیست کری به دست به زنجیر و قفلش کنی پای بست
ز عیش خوش آنگه نشانش دهی کز اینش ستانی به آنش دهی
جوانمرد پیوسته با کس بود کس آن را نباشد که ناکس بود
بدان کس که او را خمیریست خام همه کس دهد نان پخته به وام
مروت تو داری و مردی تو راست بداندیش را گنج با اژدهاست
گر او تندر آمد تو هستی درخش گر او گنجدان شد توئی گنج بخش
پدر گرچه با قوت شیر بود به کین خواستن نرم شمشیر بود
تو آن شیرگیری که در وقت جنگ ز شمشیر تو خون شود خاره سنگ
چگوئی سیاهان زنگی سرشت که بودند چون دیو دژخیم زشت
چو با تیغ تو سرکشی ساختند به جز سر چه در پایت انداختند
چو زان سیلها بر نگشتی چو کوه از این قطره ها هم نداری شکوه
نهنگی که او پیل را پی کند از آهو بره عاجزی کی کند
هژبر ژیان کی شود صید گور سیه مارکی روی تابد ز مور
عقابی که نخجیر سازی کند به فروجکان دست بازی کند
دگر کاختران نیک خواه تواند همان خاکیان خاک راه تواند
نمودار گیتی گشائی تراست خلل خصم را مومیائی تراست
به چندین نشانهای فیروزمند بداندیش را چون نباید گزند
به فالی کز اختر توان برشمرد توداری درین داوری دستبرد
همان در حروف خط هندسی تو غالب تری گر سخن بررسی
پلنگر که لشکرکش زنگ بود به وقتی که با قوت چنگ بود
به مغلوبم و غالب چو بشتافتیم در آن فتح غالب تو را یافتیم
چو پیروز بود آن نمونش به فال در این هم توان بود پیروز حال
شه از نصرت رهنمایان خویش حساب جهانگیری آورد پیش
به هر جا که شمشیر و ساغر گرفت به نیک اختری فال اختر گرفت
به فرخندگی فال زن ماه و سال که فرخ بود فال فرخ به فال
مزن فال بد کاورد حال بد مبادا کسی کو زند فال بد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن می که فرخ پیست به من ده که داروی مردم میست

ای ساقی، آن شرابِ خجسته‌پی را که داروی دردهای انسانی است، به من بنوشان.

نکته ادبی: «فرخ‌پی» به معنای خوش‌قدم و خجسته است و «میست» مخفف «می است» می‌باشد.

میی کوست حلوای هر غم کشی ندیده به جز آفتاب آتشی

شرابی که مرهمِ هر غم بزرگی است و جز گرمای آفتاب، هیچ حرارتِ دیگری را به خود ندیده است.

نکته ادبی: اشاره به شراب کهن که در خمره یا زیر نور آفتاب به کمال رسیده است.

جهان بینم از میل جوینده پر یکی سوی دریا یکی سوی در

جهان را مملو از آدم‌های جوینده می‌بینم؛ گروهی در پیِ مال و دنیا و گروهی در پیِ کسبِ دانش.

نکته ادبی: تضاد میان «دریا» که نماد غنا و دنیاست و «در» که می‌تواند کنایه از علم یا درِ خانه (خلوت) باشد.

نه بینم کسی را در این روزگار که میلش بود سوی آموزگار

اما در این روزگار کسی را نمی‌بینم که اشتیاق و میلش به سوی استاد و آموزگار باشد.

نکته ادبی: تأسف شاعر از بی‌توجهی مردم به تعلیم و تربیت.

چو من بلبلی را بود ناگزیر کز این گوش گیران شوم گوشه گیر

همانندِ بلبلی، چاره‌ای جز این ندارم که از هیاهوی مردم‌گوش‌گیر (کسانی که مزاحم خلوت هستند) دوری گزینم و گوشه‌نشین شوم.

نکته ادبی: «گوش‌گیر» کنایه از کسانی است که با سخنان خود ذهن را مشغول می‌کنند.

به مشغولی نغمهٔ این سرود شوم فارغ از شغل دریا و رود

با سرگرم شدن به نغمه و شعر خود، از مشغله‌های بیهوده‌ی دنیا و مادیات فارغ می‌شوم.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح «شغل دریا و رود» به معنای امور مادی و جاری جهان.

چو بیرون جهم گه گه از کنج باغ ترنجی به دستم چو روشن چراغ

هرگاه از کنجِ خلوتِ خود بیرون می‌آیم، ترنجی همچون چراغی روشن در دست دارم.

نکته ادبی: ترنج نماد زیبایی و روشنیِ اندیشه است.

نبینم کس از هوشیاران مست که دادن توان آن ترنجش به دست

کسی را در میانِ مردمِ دنیازده نمی‌بینم که چنان هوشیار باشد که بتوان این ترنج (نماد معرفت) را به او سپرد.

نکته ادبی: «مست» در اینجا به معنای غفلت‌زدگی از حقیقت است.

دگر باره از دست این دوستان گریز آورم سوی آن بوستان

بار دیگر از دستِ این دوستانِ سطحی، به سوی آن بوستانِ معرفت پناه می‌برم.

نکته ادبی: «بوستان» نماد خلوتگاهِ امن و معنوی است.

تماشای این باغ دلکش کنم بدو خاطر خویش را خوش کنم

به تماشای زیبایی‌های این باغ می‌نشینم و با آن، خاطرِ خویش را آرام و شاد می‌سازم.

نکته ادبی: استفاده از «دلکش» برای توصیف ویژگی‌های باغ که جاذبه‌ی معنوی دارد.

گزارشگر کارگاه سخن چنین گوید از موبدان کهن

راویِ داستان چنین از زبانِ موبدانِ کهن نقل می‌کند.

نکته ادبی: «گزارشگر» در اینجا به معنای نقل‌کننده یا راوی است.

که چون شاه روم از شبیخون زنگ برآسود و آمد مرادش به چنگ

که چون پادشاهِ روم از شبیخونِ زنگیان رهایی یافت و به مرادِ خود رسید.

نکته ادبی: اشاره به یک واقعه‌ی تاریخی-حماسی در داستان.

پذیره شد آسایش و خواب را روان کرد بر کف می ناب را

با خیالِ راحت به استراحت پرداخت و دستور داد که شرابِ ناب را فراهم کنند.

نکته ادبی: «پذیره شد» به معنای استقبال یا پذیرفتن است.

به نوروز بنشست و می نوش کرد سرود سرایندگان گوش کرد

در جشنِ نوروز به بزم نشست، شراب نوشید و به نوای نوازندگان گوش سپرد.

نکته ادبی: ترسیم فضای عیش و عشرتِ شاهانه.

نبودی ز شه دور تا وقت خواب مغنی و ساقی و رود و شراب

تا هنگامِ خواب، لحظه‌ای خواننده، ساقی، موسیقی و شراب از شاه دور نمی‌شد.

نکته ادبی: «مغنی» به معنای خواننده و نوازنده است.

حسابی به جز کامرانی نداشت از آن به کسی زندگانی نداشت

هیچ دغدغه‌ای جز خوش‌گذرانی نداشت و زندگیِ او از این جهت، بهتر از زندگیِ همگان بود.

نکته ادبی: توصیفِ کمالِ رفاه در زندگیِ شاهانه.

نشسته جهاندار گیتی فروز به فیروزی آورده شب را به روز

آن پادشاهِ گیتی‌فروز، در اوجِ پیروزی و شکوه، شب را به صبح می‌رساند.

نکته ادبی: «جهاندار گیتی‌فروز» صفتی حماسی برای پادشاهی مقتدر.

به پیرامنش فیلسوفان دهر جهان را به داد و دهش داد بهر

در اطرافِ او فیلسوفانِ بزرگِ روزگار بودند که با عدالت و بخشش، جهان را سامان می‌دادند.

نکته ادبی: اشاره به حضورِ عقل و دانش در کنارِ قدرت.

ارسطو به ساغر فلاطون به جام می خام ریزنده بر خون خام

ارسطو و افلاطون در کنارِ جامِ شراب بودند و شرابِ کهن بر خونی که هنوز خام بود، می‌ریختند.

نکته ادبی: این بیت ایهام دارد؛ اشاره به تأثیرِ دانشِ فیلسوفان بر پختگیِ تدبیرِ شاه دارد.

مغنی سراینده بر بانگ رود به نوروزی شه نو آیین سرود

نوازنده با نوای موسیقی، برای پادشاه سرودِ نوآیینِ نوروز را خواند.

نکته ادبی: «مغنی» در اینجا نقشِ راویِ آرزوهای شاه را دارد.

که دولت پناها جوان بخت باش همه ساله با افسر و تخت باش

که ای پناهگاهِ دولت، جوان‌بخت باش و همیشه تاج و تخت بر سر و زیرِ پا داشته باش.

نکته ادبی: دعایِ خیرِ نوازنده برای تداومِ سلطنت.

گرو کن به عمر ابد جام را گرو گیر کن باده خام را

جامِ شراب را ضمانتِ عمرِ جاودان بدان و شرابِ خالص را غنیمت بشمار.

نکته ادبی: «گرو کن» دعوت به غنیمت شمردنِ لحظات است.

بساط می ارغوانی بنه طرب ساز و داد جوانی بده

بساطِ شرابِ ارغوانی را پهن کن، ساز و کارِ طرب را مهیا کن و حقِ جوانی را ادا کن.

نکته ادبی: دعوت به شادمانی در ایامِ قدرت.

چو داری جوانی و اقبال هست به رود و به می شاد باید نشست

حالا که هم جوانی داری و هم بختِ بلند، باید با موسیقی و شراب به شادمانی بنشینی.

نکته ادبی: تأکید بر بهره‌مندی از فرصت‌ها.

چو ترتیب شمشیر کردی تمام بر آرای مجلس به ترتیب جام

همان‌طور که ترتیبِ جنگ و شمشیر را به پایان رساندی، اکنون مجلس را با شراب و جام بیارای.

نکته ادبی: توازن میانِ سیاستِ جنگ و سیاستِ بزم.

جهان گیر در سایه تاج و تخت نگیرد جهان با تو این کار سخت

ای جهان‌گیر، در سایه‌ی تاج و تخت باش، که جهان با تو سرِ ناسازگاری نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به تسلطِ شاه بر سرنوشتِ خویش.

سیاهی گرفتی سپیدی بگیر چنین ابلقی با شدت ناگزیر

اگر دورانِ سختی و سیاهی را پشت سر گذاشتی، اکنون دورانِ سفیدی و روشنایی را دریاب؛ این بالا و پایینِ روزگار ناگزیر است.

نکته ادبی: تشبیه روزگار به «ابلقی» (اسبی دو رنگ) که نماد تضادهای زندگی است.

علم بر فلک زن که عالم تراست به دولت در آویز کان هم تراست

پرچمِ پیروزی را بر آسمان برافراز که عالم از آنِ توست و به دولت و ثروت چنگ بزن که آن هم متعلق به توست.

نکته ادبی: تشویق به اقتدارگرایی و حفظِ جایگاه.

شه از نصرت مصر و تاراج زنگ به چهره در آورده بود آب و رنگ

شاه از پیروزی بر مصر و غارتِ زنگیان، چهره‌اش برافروخته و شاداب شده بود.

نکته ادبی: «آب و رنگ» کنایه از طراوت و شکوهِ ظاهری است.

زبون کردن دشمن آسان گرفت حساب خراج از خراسان گرفت

مغلوب کردنِ دشمن برای او ساده بود و حسابِ خراجِ خراسان را به راحتی به دست آورد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نظامی و اداریِ شاه.

به هم سنگی خویش در روم و شام نیامد کسش در ترازو تمام

کسی در روم و شام هم‌ترازِ او نبود و در ترازویِ سنجش، هیچ‌کس به پای او نمی‌رسید.

نکته ادبی: تأکید بر یگانگی و برتریِ مطلقِ شاه.

به دارا نداد آنچه داد از نخست همان داده را نیز ازو باز جست

آنچه را به دارا (داریوش) داده بود، از او پس گرفت؛ در واقع هم عطا کرد و هم بازستاند.

نکته ادبی: اشاره به گردشِ روزگار و بی‌وفاییِ آن.

از آنجا که روز جوانیش بود تمنای کشور ستانیش بود

از آنجا که در دورانِ جوانی‌اش بود، تنها آرزویش کشورگشایی بود.

نکته ادبی: «کشورستانی» صفتی برای پادشاهانِ جهان‌گشا.

کمربند ایرانیان سست کرد به ایران گرفتن کمر چست کرد

کمربندِ ایرانیان را سست کرد و برای تصرفِ ایران، کمرِ همت را محکم بست.

نکته ادبی: تضاد میانِ «سست کردن» و «چست بستن» که آرایه‌ی طباق دارد.

درختی که او سر برآرد بلند به دیگر درختان رساند گزند

درختی که سرش به بلندی می‌رسد، طبیعتاً به درختانِ اطرافِ خود آسیب می‌رساند.

نکته ادبی: تمثیلِ پادشاهِ مقتدر به درختی بلند که سایه‌ی او مانعِ رشدِ دیگران است.

به نخجیر شد شاه یک روز کش هم او خوش منش بود و هم روز خوش

روزی شاه به شکار رفت؛ هم او سرشار از شادمانی بود و هم روز، روزِ خوشی بود.

نکته ادبی: «نخجیر» به معنای شکار و «کش» به معنای خوش است.

شکار افکنان دشتها در نوشت همی کرد نخجیر در کوه و دشت

شکارچیان دشت‌ها را در نوردیدند و او در کوه و دشت به شکار مشغول شد.

نکته ادبی: توصیف فضای حرکت و پویایی در شکارگاه.

فلک وار می شد سری پر شکوه گهی سوی صحرا گهی سوی کوه

شاه همچون آسمانِ پرشکوه، گاهی به صحرا می‌رفت و گاهی به کوه.

نکته ادبی: تشبیه شاه به فلک به دلیلِ عظمت و قدرتِ بی‌انتها.

گذشت از قضا بر یکی کوهسار که بود از بسی گونه در وی شکار

اتفاقاً به کوهساری رسید که شکارِ بسیاری در آن یافت می‌شد.

نکته ادبی: «قضا» در اینجا به معنای اتفاق و سرنوشت است.

دو کبک دری دید بر خاره سنگ به آیین کبکان جنگی به جنگ

دو کبکِ دری را بر صخره‌ای دید که مانندِ پرندگانِ جنگی با هم می‌جنگیدند.

نکته ادبی: استفاده از واژه‌ی «خاره سنگ» برای ترسیمِ فضای سختِ کوهستان.

گه آن مغز این را به منقار خست گه این بال آنرا به ناخن شکست

گاهی یکی مغزِ دیگری را با منقار می‌شکافت و گاهی آن یکی بالِ دیگری را با چنگال می‌دراند.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خشن و زنده از نبردِ حیوانات.

در آن معرکه راند شه بارگی همی بود بر هر دو نظارگی

شاه اسبِ خود را در آن میدانِ جنگ متوقف کرد و به تماشای مبارزه‌ی هر دو نشست.

نکته ادبی: «بارگی» به معنای اسب است.

ز سختی که کبکان در آویختند ز نظارهٔ شاه نگریختند

از شدتِ درگیری، کبک‌ها به قدری درگیر بودند که از حضورِ شاه اصلاً نترسیدند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌ی غرق بودن در معرکه‌ی نبرد.

شگفتی فرومانده شه زان شمار که در مغز مرغان چه بود آن خمار

شاه از آن همه درگیری در شگفت ماند که در مغزِ این پرندگان چه خمار و مستی‌ای است که چنین می‌جنگند.

نکته ادبی: اشاره به غریزه‌ی جنگ‌جویی در طبیعت.

یکی را نشان کرد بر نام خویش برو بست فال سرانجام خویش

یکی از کبک‌ها را به نامِ خود کرد و فالِ سرانجامِ کارش را بر آن بست.

نکته ادبی: «فال بستن» رسمی قدیمی برای پیش‌بینیِ آینده.

دگر مرغ را نام دارا نهاد بر آن فال چشم آشکارا نهاد

آن یکی کبک را به نامِ دارا نام‌گذاری کرد و چشم‌انتظارِ نتیجه‌ی فال شد.

نکته ادبی: پیوند دادنِ اتفاقِ طبیعی به واقعیتِ سیاسی.

دو مرغ دلاور در آن داوری زمانی نمودند جنگ آوری

آن دو پرنده‌ی جنگجو در آن میدان، مدتی به مبارزه پرداختند.

نکته ادبی: توصیفِ تداومِ جنگِ کبک‌ها.

همان مرغ شد عاقبت کامگار که بر نام خود فال زد شهریار

سرانجام کبکی پیروز شد که شاه آن را به نامِ خود زده بود.

نکته ادبی: نشانه‌ی تحققِ فال و پیشگوییِ پیروزی.

چو پیروز دید آنچنان حال را دلیل ظفر یافت آن فال را

چون شاه پیروزیِ آن کبک را دید، آن را دلیلی بر پیروزیِ قطعیِ خود دانست.

نکته ادبی: تفسیرِ نشانه‌های طبیعت بر اساسِ ذهنیتِ فاتح.

خرامنده کبک ظفر یافته پرید از برکبک بر تافته

کبکِ پیروز، از رویِ کبکِ شکست‌خورده پرید و رفت.

نکته ادبی: تصویرِ نهایی از شکستِ رقیب.

سوی پشتهٔ کوه پرواز کرد عقابی درآمد سرش باز کرد

عقاب به سوی پشته کوه پرواز کرد و با غافلگیر کردن کبکی، سر او را در چنگال خود گرفت.

نکته ادبی: عقاب در اینجا نمادِ پیروزی و قدرتِ فاتح است که در ادبیات حماسی به کار می‌رود.

چو بشکست کبک دری را عقاب ملک کبک بشکست و آمد به تاب

هنگامی که عقاب کبک دری را شکست داد و شکار کرد، شکوه و قدرتِ ملکِ دارا نیز در هم شکسته شد و او به اضطراب و پریشانی افتاد.

نکته ادبی: آمدن به تاب به معنای مضطرب شدن و تاب و توان خود را از دست دادن است.

ز پرواز پیروزی خویشتن نبودش همانا غم جان و تن

اسکندر از پرواز پیروزمندانه عقاب، هیچ هراسی به دل راه نداد و غمی از آسیب دیدن جان یا بدنش نداشت.

نکته ادبی: تکیه بر مفهوم تقدیر و پیروزی حتمی در ذهن قهرمان داستان.

بدانست کاقبال یاری دهد به دارا در کامگاری دهد

او دریافت که بخت و اقبال با او همراه است و پیروزی را در دست‌یابی به کام و آرزوها، برای او رقم خواهد زد.

نکته ادبی: اقبال در اینجا به معنای بختِ نیک و طالعِ سعد است.

ولیکن در آن دولت کامگار نباشد بسی عمر او پایدار

اما با این وجود، اسکندر می‌دانست که عمرِ آن دولت و قدرتِ حاصل از کامرانی، چندان پایدار نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره به بی‌وفایی جهان و ناپایداری قدرت‌های دنیوی.

شنیدم که بود اندر آن خاره کوه مقرنس یکی طاق گردون شکوه

شنیده‌ام که در آن کوه صخره‌ای، طاقی با شکوه و عظمت آسمانی وجود داشت.

نکته ادبی: مقرنس: نوعی تزیین معماری که در اینجا برای توصیف زیباییِ شگفت‌انگیزِ طاق کوه به کار رفته است.

که پرسندگان زو به آواز خویش خبر باز جستندی از راز خویش

که مردم پرسش‌گر، با صدای بلند، رازهای آینده خود را از آن کوه می‌پرسیدند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای اساطیری درباره کوه‌های سخنگو یا انعکاس صدا که به عنوان پیشگو تلقی می‌شدند.

صدائی شنیدندی از کوه سخت بر انسان که بودی نمودار بخت

صدایی از آن کوه سخت برمی‌خاست که به شکلی، نمایانگرِ بخت و سرنوشتِ انسان بود.

نکته ادبی: کنایه از انعکاس که در اینجا به مثابه طنینِ سرنوشت تفسیر شده است.

بفرمود شه تا یکی هوشمند خبر باز پرسد ز کوه بلند

شاه دستور داد تا یکی از هوشمندانِ لشگر، حقیقتِ کار را از آن کوه بلند جویا شود.

نکته ادبی: هوشمند: فردی خردمند و کارآزموده که برای امور مهم انتخاب می‌شد.

که چون در جهان ریزش خون بود سرانجام اقبال او چون بود

که چون جهان پر از خون‌ریزی و جنگ است، سرانجام بخت و اقبالِ من چگونه خواهد بود؟

نکته ادبی: ریزش خون استعاره از فضای جنگ و نبرد است.

بپرسید پرسندهٔ نغز فال که چون می نماید سرانجام حال؟

آن پرسش‌گرِ تیزبین، چنین پرسید که سرانجامِ کارِ جهان چه خواهد شد؟

نکته ادبی: نغز فال: کسی که فال یا پیش‌بینیِ دقیق و نیکو می‌کند.

سکندر شود بر جهان چیره دست؟ به دارای دارا درآرد شکست؟

آیا اسکندر بر جهان مسلط می‌شود و دارا را شکست خواهد داد؟

نکته ادبی: به دارای دارا درآرد شکست: جناسِ ناقص میان دارا (نام پادشاه) و دارا (مالک بودن) با ظرافت به کار رفته است.

صدائی برآورد کوه از نهفت همان را که او گفته بدباز گفت

کوه از نهانِ خود صدایی برآورد و همان حرفی را که پرسش‌گر گفته بود، تکرار کرد (تایید کرد).

نکته ادبی: تکرارِ حرف، نمادِ تأییدِ غیبیِ پیروزی اسکندر است.

از آن فال فرخ دل خسروی چو کوه قوی یافت پشت قوی

دلِ شاه از آن فالِ نیک، چنان محکم شد که گویی پشتِ کوهی قوی را پشتوانه خود یافته است.

نکته ادبی: تشبیه به کوه برای بیانِ استحکام و اعتماد به نفس.

به خرم دلی زان طرف بازگشت سوی بزمگاه آمد از کوه و دشت

اسکندر با دلی خرم از آنجا بازگشت و به سوی محل بزم و لشگرگاه خود رفت.

نکته ادبی: بزمگاه در اینجا محل استقرار و تصمیم‌گیری‌های فرمانده است.

به تدبیر بنشست با انجمن چو سرو سهی در میان چمن

با بزرگانِ لشگر به تدبیر و مشورت نشست، همچون سروی بلند و زیبا که در میان چمن ایستاده باشد.

نکته ادبی: تشبیه اسکندر به سرو سهی، نشانه زیبایی، استقامت و علو مقام اوست.

سخن راند ز اندازه کار خویش ز پیروزی صلح و پیکار خویش

او درباره کارهای خود، پیروزی‌ها در صلح و جنگ سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به مدیریتِ استراتژیک در عرصه‌های دیپلماتیک و نظامی.

که چون من به نیروی گیتی پناه به گردون گردان رساندم کلاه

که چگونه من با نیرویِ پناه‌دهنده به جهان، به عزت و قدرتِ آسمانی دست یافتم.

نکته ادبی: گردون گردان: اشاره به گردش روزگار و آسمان.

گزیت رباخوارگان چون دهم به خود بر چنین خواریی چون نهم

چرا باید به باج‌گیران (دارا) خراج بدهم و چرا باید تن به چنین خواری‌ای بدهم؟

نکته ادبی: رباخوارگان در اینجا به معنای باج‌گیران و خراج‌ستانان است.

به دارا چرا داد باید خراج کزو کم ندارم نه گوهر نه تاج

چرا باید به دارا خراج بپردازم، در حالی که از نظر گوهر و تاج و تخت، چیزی از او کم ندارم؟

نکته ادبی: تاج و گوهر نمادهای سلطنت و اقتدار ملی هستند.

گر او تاج دارد مرا تیغ هست چو تیغم بود تاجم آید به دست

اگر او تاج دارد، من شمشیر دارم؛ و هرگاه شمشیر داشته باشم، تاج نیز به دست می‌آورم.

نکته ادبی: تأکید بر اصالتِ زورِ بازو در برابرِ ثروتِ صرف.

گر او لشگر آرد به پیکار من نگهدار من بس نگهدار من

اگر او با لشکری به جنگ من بیاید، خداوند پشتیبان من است و مرا کافیست.

نکته ادبی: تکیه بر نصرت الهی در تقابل با نیروی مادی دشمن.

مرا نصرت ایزدی حاصلست که رایم قوی لشگرم یکدلست

یاریِ خداوند شامل حال من است، چرا که رای و اندیشه‌ام قوی و لشکرم یک‌دل است.

نکته ادبی: وحدتِ رویه در لشگر از ارکان پیروزی شمرده شده است.

سپه را که فیروزمندی رسد ز یاران یک دل بلندی رسد

لشکری که متحد و یک‌دل باشد، به پیروزی و بلندمرتبگی می‌رسد.

نکته ادبی: تأکید بر همبستگی به عنوان عامل فیروزمندی.

دو درزی ز دل بشکند کوه را پراکندگی آرد انبوه را

تفرقه و دورویی، حتی کوه را هم از هم می‌پاشد و انبوهِ جمعیت را پراکنده می‌کند.

نکته ادبی: دو درزی: کنایه از تفرقه و نفاق.

امیدم چنان شد به نیروی بخت که بستانم از دشمنان تاج و تخت

امیدِ من به قدرتِ بخت چنان است که تاج و تخت را از دشمنان بازپس بگیرم.

نکته ادبی: اعتماد به نفس در دستیابی به هدف.

چه باید رصدگاه دارا شدن به جزیت دهی آشکارا شدن

چه لزومی دارد که فرمانبردارِ دارا باشم و آشکارا باج‌گزار او شوم؟

نکته ادبی: رصدگاه در اینجا کنایه از جایگاهِ مطیع و زیردست است.

شما زیرکان از سریاوری چه گوئید چون باشد این داوری

ای خردمندان، شما در این تصمیم و داوری چه می‌گویید؟

نکته ادبی: دعوت از مشاوران برای مشارکت در تصمیم‌گیری سرنوشت‌ساز.

چه حجت بود پیش دارا مرا نهانی کند آشکارا مرا

چه حجتی نزد دارا دارم که مرا در نهان و آشکار خوار می‌کند؟

نکته ادبی: حجت: دلیل و بهانه.

شناسندگان سرانجام کار دعا تازه کردند بر شهریار

آگاهان و خردمندان، به عاقبتِ کار می‌نگریستند و برای شهریار دعا کردند.

نکته ادبی: دعای خیرِ اطرافیان نمادِ مشروعیتِ رهبریِ اسکندر است.

که تا چرخ گردنده و اخترست وزین هر دو آمیزش گوهرست

تا زمانی که آسمان در گردش و ستارگان در جای خود هستند.

نکته ادبی: اشاره به دوامِ جهان و استواریِ نظام هستی.

چراغ جهان گوهر شاه باد رخ شاه روشن تر از ماه باد

چراغِ هستی، گوهرِ وجودِ شاه باشد و رخسارِ او از ماه روشن‌تر باشد.

نکته ادبی: تشبیه شاه به چراغ جهان و ماه برای بیانِ شکوه و درخشش او.

توئی آنکه نیروی بینش به توست برومندی آفرینش به توست

تو آن کسی هستی که نیروی بینش و آفرینش به یمنِ وجودِ توست.

نکته ادبی: مبالغه در وصفِ بزرگیِ شاه برای تایید قدرتِ او.

به هر جا که باشی خداوند باش ز تخمی که کاری برومند باش

هر جا که هستی، فرمانروا باش و هر بذری که می‌کاری، پرثمر باشد.

نکته ادبی: استعاره کاشتن بذر برای اقداماتِ شاه.

چو پرسیدی از ما به فرخنده رای بگوئیم چون بخت شد رهنمای

حال که با رایِ نیکو از ما پرسیدی، ما نیز آنچه را که بخت راهنمایی کرده، می‌گوییم.

نکته ادبی: پذیرشِ نقشِ راهنما برای خردمندان در دربار.

چنانست رخصت برای صواب که شه بر مخالف نیارد شتاب

شایسته و عاقلانه آن است که شاه در برابرِ دشمن، شتاب‌زده عمل نکند.

نکته ادبی: تأکید بر تدبیر و پرهیز از هیجان‌زدگی در جنگ.

تو بنشین گر او با تو جنگ آورد بر او تیغ تو کار تنگ آورد

تو بنشین و منتظر باش؛ اگر او آغازگرِ جنگ باشد، شمشیر تو او را در تنگنا قرار می‌دهد.

نکته ادبی: صبر و انتظار به عنوان استراتژیِ پیروزی در نبرد.

ز دست تو یک تیغ برداشتن ز دشمن سر و تیغ بگذاشتن

اینکه دشمن مجبور شود از ترس تو، شمشیر بکشد، خود نشانه‌ی ضعفِ او و فروپاشیِ اوست.

نکته ادبی: تفسیرِ کنش‌های دشمن به عنوان نشانه‌های ضعف.

گوزنی که با شیر بازی کند زمین جای قربان نمازی کند

گوزنی که با شیر بازی و گستاخی کند، آن زمین را به قتل‌گاه و سجده‌گاهِ خود تبدیل کرده است.

نکته ادبی: تمثیلِ گوزن (دارا) و شیر (اسکندر) برای نشان دادنِ سرنوشتِ محتومِ ضعیف در برابر قوی.

ز دارا نیاید به جز نای و نوش گر آید به تو خونش آید به جوش

از دارا جز نای و نوش چیزی برنمی‌آید؛ اگر بخواهی با او بجنگی، او تنها خشمگین می‌شود ولی توانِ ایستادگی ندارد.

نکته ادبی: نای و نوش کنایه از غرق شدن در لذت و خوش‌گذرانی.

تو زو بیش در لشگر آراستن خراج از زبونان توان خواستن

تو در آراستنِ لشگر از او برتری؛ خراج را باید از افرادِ ضعیف گرفت.

نکته ادبی: اشاره به حقانیتِ قدرتِ نظامی اسکندر.

شبیخون تو تا بیابان زنگ تماشای او تا شبستان تنگ

شبیخونِ تو تا دیارِ زنگ می‌رسد، در حالی که تماشایِ او تنها در شبستانِ تنگ و خانه محدود است.

نکته ادبی: مقایسه گستره قدرت و فعالیتِ اسکندر با محدودیتِ فضای زندگی دارا.

تو دین پروری خصم کین پرورست فرشته دگر اهرمن دیگرست

تو دین‌پروری و دشمنِ تو کین‌پرور است؛ تو فرشته‌خویی و او اهرمن‌خو.

نکته ادبی: تقابلِ دوگانه (ثنوی) میان نیک و بد، فرشته و دیو.

تو شمشیرگیری و او جام گیر تو بر سر نشینی و او بر سریر

تو شمشیرگیرِ جنگی هستی و او جامِ شراب در دست دارد؛ تو بر سرِ سپاه هستی و او به خوش‌گذرانی مشغول است.

نکته ادبی: تضادِ رفتاری میانِ جنگاور و عیاش.

تو با دادی او هست بیدادگر تو میزان زور او ترازوی زر

تو اهل داد و عدلی و او بیدادگر؛ تو میزانِ قدرت و عدالت هستی و او ترازویِ زر و ثروت‌اندوز است.

نکته ادبی: میزان و ترازوی زر کنایه از عدل و مادی‌گرایی.

تو بیداری او بی خودی می کند تو نیکی کنی او بدی می کند

تو بیداری و هشیاری، در حالی که او در بی‌خبری و غفلت به سر می‌برد؛ تو نیکی می‌کنی و او بدی.

نکته ادبی: تقابلِ بیداری (آگاهی) و بیخودی (غفلت).

بدآن بد که از جمله شهر و سپاه ز نیکان ندارد کسی نیکخواه

به خاطر آن بدی‌هاست که در میان شهر و سپاه، هیچ‌کس دلش با او صاف نیست.

نکته ادبی: نیکخواه نداشتنِ ستمکار، یک اصلِ اخلاقی در ادبیات کهن.

ببینی که روزی هم آزار او کسادی در آرد به بازار او

خواهی دید که روزی هم آزار و بدی‌های او، بازارش را کساد می‌کند و حکومتش را نابود می‌سازد.

نکته ادبی: کسادی بازار استعاره از فروپاشیِ اقتدار.

نوازشگری های بد رام تو برآرد به هفتم فلک نام تو

عدالت و نوازشگریِ تو، نامت را تا بالاترین درجاتِ آسمانی بالا می‌برد.

نکته ادبی: هفتم فلک کنایه از اوجِ افتخار و نام‌آوری.

ز حق دشمنی چند باطل ستیز مکن چون کند باطل از حق گریز

در راهِ حق، از دشمنانی که با باطل می‌جنگند نترس؛ چرا که باطل در برابر حق راه گریزی ندارد.

نکته ادبی: اعتقادِ راسخ به پیروزی نهاییِ حق بر باطل.

کمربند بیداری بخت گیر کله داریی کن سر تخت گیر

بیدار باش و فرصت‌ها را غنیمت شمار و از خواب غفلت برخیز، اگر می‌خواهی به قدرت و سلطنت برسی، باید آن را با درایت و هوشمندی به دست آوری.

نکته ادبی: بخت گیر کنایه از غنیمت شمردن فرصت و اقبال است.

نباید که بندد تو را این خیال که دولت به ملک است و نصرت به مال

هرگز این گمانِ نادرست را به خود راه مده که قدرت و پیروزی صرفاً در گروِ داراییِ فراوان یا ابزار جنگی است.

نکته ادبی: دولت در زبان کلاسیک به معنای اقبال و قدرت سیاسی است نه صرفاً کشور.

سری کردن مردم از مردمیست وگرنه همه آدمی آدمیست

برتری یافتن بر دیگران تنها از طریقِ انسانیت و جوانمردی ممکن است، وگرنه از نظرِ زیستی همه انسان‌ها برابرند.

نکته ادبی: مردمی به معنای انسانیت و خوی پسندیده است.

همه مردمی سرفرازی کند سر آن شد که مردم نوازی کند

انسانیت و مردم‌داری باعث سربلندی می‌شود؛ بنابراین، شایسته‌ی مقامِ رهبری کسی است که با مردم به مهربانی و مدارا رفتار کند.

نکته ادبی: سرفرازی کردن به معنای کسب افتخار و بزرگی است.

دد و دام را شیر از آنست شاه که مهمان نوازست در صیدگاه

اگر شیر در میان جانوران شاه است، به این دلیل است که در بیشه‌ی شکار، بخشنده و جوانمرد است (تمثیلی برای پادشاهی که در عین قدرت، کریم است).

نکته ادبی: دد و دام به معنای جانوران وحشی و اهلی است.

جهان خوش بدان نیست کری به دست به زنجیر و قفلش کنی پای بست

این جهانِ ناپایدار را نمی‌توان با زور و زنجیر و قفل برای همیشه در بندِ خود نگه داشت.

نکته ادبی: پای‌بست کنایه از اسارت یا محدود کردنِ اراده جهان است.

ز عیش خوش آنگه نشانش دهی کز اینش ستانی به آنش دهی

آن زمان می‌توانی طعم واقعیِ خوشی و زندگی را بچشی که از بخشش و انفاق دریغ نکنی؛ یعنی آنچه داری را به دیگران ببخشی.

نکته ادبی: اشاره به آموزه‌ی اخلاقیِ سخاوت که تنها راهِ بهره‌مندی از دنیاست.

جوانمرد پیوسته با کس بود کس آن را نباشد که ناکس بود

فردِ جوانمرد همیشه همراه و حامی مردم است، اما کسی که ناکس و پست باشد، هیچ همراهی ندارد.

نکته ادبی: کس در اینجا به معنای همراه، یاور و خانواده است.

بدان کس که او را خمیریست خام همه کس دهد نان پخته به وام

کسی که هنوز در کارها ناپخته و خام است، دیگرانِ دلسوز به او کمک می‌کنند و نانِ پخته و تجربه به او می‌بخشند.

نکته ادبی: خمیر خام کنایه از بی‌تجربگی است.

مروت تو داری و مردی تو راست بداندیش را گنج با اژدهاست

جوانمردی و قدرت در وجودِ توست، در حالی که دشمنِ بداندیش، گنجش را (مانند گنجی که اژدها بر آن خوابیده) بیهوده و بی‌بهره نگه داشته است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن که گنج‌ها را در اختیار اژدها می‌دانستند.

گر او تندر آمد تو هستی درخش گر او گنجدان شد توئی گنج بخش

اگر دشمن همچون کسی است که گنج را پنهان می‌کند (خسیس)، تو بخشنده‌ی گنج هستی و او تنها نگهبانِ گنج است.

نکته ادبی: تندر در اینجا استعاره از فردِ تهی‌مغز یا خسیس است.

پدر گرچه با قوت شیر بود به کین خواستن نرم شمشیر بود

پدر اگرچه به قدرتِ شیر بود، اما هنگامِ انتقام گرفتن، با ظرافت و دقتِ شمشیر عمل می‌کرد.

نکته ادبی: نرم شمشیر به معنای تیزی و برندگیِ ظریف و در عین حال کشنده است.

تو آن شیرگیری که در وقت جنگ ز شمشیر تو خون شود خاره سنگ

تو آن شیرِ قدرتمندی هستی که در میدانِ جنگ، چنان ضربه‌ای می‌زنی که حتی سنگ‌های سخت نیز در برابر شمشیرت درهم می‌شکنند.

نکته ادبی: خاره سنگ به معنای سنگ خارا و سخت است.

چگوئی سیاهان زنگی سرشت که بودند چون دیو دژخیم زشت

چه می‌توان گفت در وصفِ آن سیاهانِ زنگی‌نژاد که ذاتاً زشت‌خو و همچون دیوهای ترسناک بودند؟

نکته ادبی: دژخیم به معنای ظالم و شکنجه‌گر است.

چو با تیغ تو سرکشی ساختند به جز سر چه در پایت انداختند

هنگامی که در برابر شمشیر تو گردن‌کشی کردند، چاره‌ای نداشتند جز اینکه سرِ خود را در پایِ تو فدا کنند.

نکته ادبی: سرکشی کردن کنایه از طغیان و نافرمانی است.

چو زان سیلها بر نگشتی چو کوه از این قطره ها هم نداری شکوه

چون تو در برابرِ سیل‌های عظیمِ حوادث همچون کوه استوار ماندی، اکنون در برابرِ این مشکلاتِ کوچک و بی‌مقدار نباید هراسی به دل راه دهی.

نکته ادبی: قطره کنایه از مشکلات کوچک و ناچیز است.

نهنگی که او پیل را پی کند از آهو بره عاجزی کی کند

نهنگی که تواناییِ شکارِ فیل را دارد، هرگز در برابر یک آهوی کوچک ناتوان نمی‌ماند.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ مطلقِ فاتح در برابر دشمنان کوچک.

هژبر ژیان کی شود صید گور سیه مارکی روی تابد ز مور

شیرِ بیشه هرگز به دنبالِ شکارِ خرگوش نمی‌رود، همان‌طور که مارِ بزرگ از مورچه نمی‌هراسد.

نکته ادبی: هژبر ژیان به معنای شیرِ خشمگین و نیرومند است.

عقابی که نخجیر سازی کند به فروجکان دست بازی کند

عقابی که شکارِ بزرگ می‌کند، خود را سرگرمِ شکارِ گنجشک‌ها نمی‌کند.

نکته ادبی: فروجکان به معنای جوجه‌پرندگان یا پرندگان کوچک است.

دگر کاختران نیک خواه تواند همان خاکیان خاک راه تواند

ستارگانِ آسمان یاری‌دهنده‌ی تو هستند و نیروهای زمینی نیز در برابر تو خاضع و مانندِ خاکِ راهِ تو هستند.

نکته ادبی: اختران به معنای ستارگان که در طالع‌بینی نماد تقدیرند.

نمودار گیتی گشائی تراست خلل خصم را مومیائی تراست

تو نشانه‌ی پیروزی و جهان‌گشایی هستی و وجودت برای دشمن، همان‌قدر که زیان‌بار است، برای سرزمین، همچون مومیایی (درمان) برای زخم است.

نکته ادبی: مومیایی در طب قدیم ماده‌ای شفابخش برای شکستگی‌ها بود.

به چندین نشانهای فیروزمند بداندیش را چون نباید گزند

با وجودِ این‌همه نشانه‌های پیروزی و خوش‌یمنی، دشمن چرا نباید از تو آسیب ببیند؟

نکته ادبی: فیروزمند صفتِ کسی است که قرینِ پیروزی است.

به فالی کز اختر توان برشمرد توداری درین داوری دستبرد

طبقِ پیش‌گویی‌های ستاره‌شناسی، تو در این نبرد پیروز خواهی بود و دستِ بالا را داری.

نکته ادبی: دستبرد کنایه از برتری یافتن در جنگ است.

همان در حروف خط هندسی تو غالب تری گر سخن بررسی

در محاسباتِ هندسی و علمی نیز، اگر بررسی کنی، می‌بینی که تو غالب و پیروز هستی.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ نجوم و هندسه که برای تعیینِ طالعِ جنگ به کار می‌رفت.

پلنگر که لشکرکش زنگ بود به وقتی که با قوت چنگ بود

آن پلنگ‌سیرتی که فرماندهیِ لشکریانِ زنگ را بر عهده داشت، با آن‌همه قوت و قدرت چنگال‌هایش...

نکته ادبی: اشاره به یک رقیبِ خاص در داستان که شکست خورده است.

به مغلوبم و غالب چو بشتافتیم در آن فتح غالب تو را یافتیم

زمانی که ما در میدانِ رقابتِ میانِ فاتح و مغلوب شتافتیم، در نهایت تو بودی که پیروز میدان شدی.

نکته ادبی: تضادِ مغلوب و غالب برای تأکید بر قدرتِ پادشاه.

چو پیروز بود آن نمونش به فال در این هم توان بود پیروز حال

چون آن نشانه‌ی ابتدایی (فال) پیروزی را نوید می‌داد، در این نبردِ فعلی نیز قطعاً پیروز خواهی شد.

نکته ادبی: نمودن به معنای نشان دادن و پدیدار شدن است.

شه از نصرت رهنمایان خویش حساب جهانگیری آورد پیش

پادشاه با تکیه بر یاریِ راهنمایان و نصرتِ الهی، طرحِ جهان‌گشایی و کشورگشاییِ خود را پی‌ریزی کرد.

نکته ادبی: نصرت به معنای یاری و پیروزی است.

به هر جا که شمشیر و ساغر گرفت به نیک اختری فال اختر گرفت

او هر کجا که شمشیر کشید یا بزمِ شادی برپا کرد، با تکیه بر اخترانِ نیک، فالِ پیروزی می‌گرفت.

نکته ادبی: فال اختر گرفتن کنایه از استخاره یا پیش‌بینیِ موفقیت بر اساس نجوم است.

به فرخندگی فال زن ماه و سال که فرخ بود فال فرخ به فال

تمامِ ماه‌ها و سال‌ها را با فالِ نیک آغاز کن، زیرا فالِ خوب، سرانجامِ خوب به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: فرخندگی به معنای خجستگی و مبارکی است.

مزن فال بد کاورد حال بد مبادا کسی کو زند فال بد

فالِ بد نزن که باعث پیش آمدنِ حال و سرنوشتِ بد می‌شود؛ امیدوارم هیچ‌کس اهلِ فالِ بد زدن نباشد.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ روان‌شناختیِ باورهای خرافی بر سرنوشتِ انسان.