خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۷ - باز گشتن اسکندر از جنگ زنگ با فیروزی

نظامی
بیا ساقی از می مرا مست کن چو می در دهی نقل بر دست کن
از آن می که دل را برو خوش کنم به دوزخ درش طلق آتش کنم
برومند باد آن همایون درخت که در سایه او توان برد رخت
گه از میوه آرایش خوان دهد گه از سایه آسایش جان دهد
به میوه رسیده بهاری چنین ز رونق میفتاد کاری چنین
چو شد بارور میوه دار جوان به دست تبر دادنش چون توان
زمستان برون رفت و آمد بهار برآورده سبزه سر از جویبار
دگر باره سرسبز شد خاک خشک بنفشه برآمیخت عنبر به مشک
به عنبر خری نرگس خوابناک چو کافورتر سر برون زد ز خاک
گشادم من از قفل گنجینه بند به صحرا علم برکشیدم بلند
نهان پیکر آن هاتف سبز پوش که خواند سراینده آنرا سروش
به آواز پوشیدگان گفت خیز گزارش کن از خاطر گنج ریز
که چون رومی از زنگی آنکین کشید سکندر کجا رخش در زین کشید
گزارنده داستان دری چنین داد نظم گزارش گری
که چون فرخی شاه را گشت جفت چو گلنار خندید و چون گل شکفت
درگنج بگشاد بر گنج خواه توانگر شد از گنج و گوهر سپاه
برآسود یک هفته بر جای جنگ به یاقوت می رنگ داد آذرنگ
چو سقای باران و فراش باد زدند آب و رفتند ره بامداد
شد از راه او گرد برخاسته که بی گرد به راه آراسته
چو بی گرد شد راه را کرد راه درآمد به زین شاه گیتی پناه
روار و زنان نای زرین زدند سراپرده بر پشت پروین زدند
ز دریای افرنجه تا رود نیل بجوش آمد از بانگ طبل رحیل
دراینده هر سو درای شتر ز بانگ تهی مغز را کرد پر
دهان جلاجل به هرای زر ز شور جرس گوشها کرده کر
به موکب روان لشگر از هر کنار نه چندان که داند کس آنرا شمار
جهاندار در موکب خاص خویش خرامنده بر کبک رقاص خویش
چو لختی زمین ز آن طرف در نوشت ز پهلوی وادی درآمد به دشت
ز بس رایت انگیزی سرخ و زرد مقرنس شده گنبد لاجورد
ز صحرا غنیمت برآورده کوه ز گوهر کشیدن هیونان ستوه
ز بس گنج آگنده بر پشت پیل به صد جای پل بسته بر رود نیل
بدین فرخی شاه فیروزمند برافراخته سر به چرخ بلند
به مصرآمد و مصریان را نواخت به آئین خود کار آن شهر ساخت
وز آنجا روان شد به دریا کنار پذیرفت یک چندی آنجا قرار
به هر منزلی کو علم برکشید در آن منزل آمد عمارت پدید
به گنج و به فرمان در آن ریگ بوم عمارت بسی کرد بر رسم روم
بر آبادی راه می برد رنج بر آن ریگ می ریخت چون ریگ گنج
نخستین عمارت به دریا کنار بنا کرد شهری چو خرم بهار
به آبادی و روشنی چون بهشت همش جای بازار و هم جای کشت
به اسکندر آن شهر چون شد تمام هم اسکندریه ش نهادند نام
چو پرداخت آن نغز بنیاد را که مانند شد مصر و بغداد را
به یونان شدن گشت عزمش درست که آن جا رود مرد کاید نخست
ز دریا گذر کرد و آمد به روم جهان نرم در زیر مهرش چو موم
بدان موم چون رغبتش خاستی بکردی ازو هر چه می خواستی
بزرگان روم آفرین خوان شدند بر آن گوهری گوهرافشان شدند
همه شهر یونان بیاراستند که دیدند ازو آنچه می خواستند
نشاندند مطرب فشاندند مال که آمد چنان بازیی در خیال
مخالف شکن شاه پیروز بخت به فیروز فالی برآمد به تخت
ز فیروزی دولت کامگار نشاط نو انگیخت در روزگار
بسی ارمغانی ز تاراج زنگ به هر سو فرستاد بی وزن و سنگ
ز گنجی که او را فرستاد دهر به هر گنجدانی فرستاد بهر
چو نوبت به سربخش دارا رسید شتر بار زر تا بخارا رسید
گزین کرد مردی به فرهنگ ورای که آیین آن خدمت آرد بجای
گزید از غنیمت طرایف بسی کز آن سان نبیند طرایف کسی
گرانمایه هایی که باشد غریب ز مرکوب و گوهر ز دیبا و طیب
برون از طبقهای پرزر خشک به صندوق عنبر به خروار مشک
یکی خرمن از سیم بگداخته یکی خانه کافور ناساخته
زعود گره بارها بسته تنگ که هر بار از او بود صد من به سنگ
مرصع بسی تیغ گوهر نگار نمطهای زرافهٔ آبدار
کنیزان چابک غلامان چست به هنگام خدمتگری تندرست
همان تختهای مکلل ز عاج به گوهر بر آموده با طوق و تاج
اسیران زنجیر بر پا و دست به بالا و پهنا چو پیلان مست
ز گوش بریده شتر بارها ز سرهای پر کاه خروارها
ز پیلان پیکار ده زنده پیل گه رزم جوشنده چون رود نیل
بدین سان گرانمایهای سره فرستاد با قاصدی یکسره
چو آمد فرستادهٔ راه سنج به دارا سپرد آن گرانمایه گنج
شکوهید دارا ز نزلی چنان حسد را برو تیزتر شد عنان
پذیرفت گنجینه بی قیاس پذیرفته را نامد از وی سپاس
نه بر جای خود پاسخی ساز کرد در کین پوشیده را باز کرد
فرستاده آن پاسخ سرسری نپوشید بر رای اسکندری
سکندر شد آزرده از کار او نهانی همی داشت آزار او
ز پیروزی دولت و جاه خویش نبودش سرکین بدخواه خویش
ز هر سو خبر ترکتازی نمود که رومی به زنگی چه بازی نمود
ز هر کشوری قاصدان تاختند بدین چیرگی تهنیت ساختند
در طعنه بر رومیان بسته شد همان رومی از بددلی رسته شد
زمانه چو عاجز نوازی کند به تند اژدها مور بازی کند
در این آسیا دانه بینی بسی به نوبت درآس افکند هرکسی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، روایتی حماسی و توصیفی از سفرهای اسکندر (یا پادشاهی اسطوره‌ای) است که با مضامینی چون جهان‌گشایی، آبادانی و ستایش شکوه پادشاهی در هم آمیخته است. فضای کلی اثر، حماسی و در عین حال آکنده از توصیفات طبیعت‌گرایانه است که گذار از ویرانی‌های جنگ به سمت صلح و سازندگی را به تصویر می‌کشد.

شاعر با استفاده از فضاسازی‌های فصلی (بهار) و توصیف شکوه سپاه، اقتدار پادشاه را به نمایش می‌گذارد و در نهایت با اشاره به معماری و شهرسازی، او را نه تنها یک جنگجو، بلکه تمدن‌سازی بزرگ معرفی می‌کند که به سرزمین‌های فتح‌شده، نظم و آبادی می‌بخشد.

معنای روان

بیا ساقی از می مرا مست کن چو می در دهی نقل بر دست کن

ای ساقی، مرا با شراب مست کن و وقتی شراب به من می‌رسانی، تنقلات و مزه را نیز در دستم بگذار.

نکته ادبی: نقل در متون کهن به معنای خوراکی‌های کوچکی است که در مجالس شراب‌خواری همراه با می میل می‌شد.

از آن می که دل را برو خوش کنم به دوزخ درش طلق آتش کنم

از آن شرابی بده که دلم را شاد کند؛ چرا که اگر آن را به آتش دوزخ بریزم، آن آتش را خاموش می‌کند (اشاره به لطافت و خنکای شراب).

نکته ادبی: اغراق شاعرانه در باب تأثیر شراب بر آتش دوزخ که از شگردهای رایج وصف در شعر کلاسیک است.

برومند باد آن همایون درخت که در سایه او توان برد رخت

درخت خجسته‌ای که در سایه آن می‌توان بار سفر بست (استراحت کرد)، باید همیشه پربار و سربلند باشد.

نکته ادبی: برومند به معنای بارور است و برخت بستن کنایه از اقامت گزیدن و آسودن است.

گه از میوه آرایش خوان دهد گه از سایه آسایش جان دهد

آن درخت، گاهی با میوه‌هایش سفره را می‌آراید و گاهی با سایه‌اش به جان آدمی آرامش می‌بخشد.

نکته ادبی: آرایش خوان (سفره) کنایه از برکت و نعمت است.

به میوه رسیده بهاری چنین ز رونق میفتاد کاری چنین

وقتی بهاری چنین میوه‌دار و سرسبز در کار است، نباید کاری انجام داد که به رونق این فصل آسیب بزند.

نکته ادبی: رونق افتادن کنایه از کاهش ارزش و زیبایی چیزی است.

چو شد بارور میوه دار جوان به دست تبر دادنش چون توان

وقتی درخت جوان بارور شده است، چطور می‌توان با تبر به جانش افتاد و آن را قطع کرد؟

نکته ادبی: استعاره از لزوم پاسداری از دستاوردها و جلوگیری از تخریب بی‌مورد.

زمستان برون رفت و آمد بهار برآورده سبزه سر از جویبار

زمستان سپری شد و بهار آمد و سبزه از کنار جویبار سر برآورد.

نکته ادبی: تصویرسازی کلاسیک از دمیدن حیات دوباره در طبیعت.

دگر باره سرسبز شد خاک خشک بنفشه برآمیخت عنبر به مشک

خاک خشک دوباره سرسبز شد و بنفشه، عطر عنبر را با بوی مشک درآمیخت.

نکته ادبی: استفاده از عناصر معطر برای توصیف رایحه بهاری.

به عنبر خری نرگس خوابناک چو کافورتر سر برون زد ز خاک

گل نرگسِ مست و خواب‌آلود، با عطری شبیه عنبر از خاک سر برآورد، گویی کافورِ تَر بود.

نکته ادبی: خوابناک صفتِ شاعرانه برای گل نرگس است که گویی چشمی نیمه‌بسته دارد.

گشادم من از قفل گنجینه بند به صحرا علم برکشیدم بلند

قفل گنجینه سخن را گشودم و پرچم داستان‌سرایی را در میدانِ شعر برافراشتم.

نکته ادبی: علم برکشیدن کنایه از آغاز کردنِ کاری بزرگ یا اعلام حضور است.

نهان پیکر آن هاتف سبز پوش که خواند سراینده آنرا سروش

پیکر آن هاتفِ (ندا دهنده) سبزپوش که گوینده او را سروش می‌نامد، پنهان بود.

نکته ادبی: سروش در ادبیات فارسی نماد پیام‌آور غیبی و فرشته الهام است.

به آواز پوشیدگان گفت خیز گزارش کن از خاطر گنج ریز

آن سروش به زبانِ اهلِ کنایه و پوشیده سخن گفت که برخیز و داستان گنجِ خفته را روایت کن.

نکته ادبی: پوشیدگان به معنای کسانی است که سخن را در پرده و با رمز می‌گویند.

که چون رومی از زنگی آنکین کشید سکندر کجا رخش در زین کشید

اینکه وقتی رومی‌ها از زنگیان کینه‌توزی دیدند، اسکندر کجا اسب خود را زین کرد و به جنگ رفت؟

نکته ادبی: اشاره به نبرد افسانه‌ای اسکندر با سپاهیان زنگ (اتیوپی).

گزارنده داستان دری چنین داد نظم گزارش گری

گزارشگرِ داستان‌های دری (فارسی)، این‌گونه داستان را به نظم درآورد.

نکته ادبی: دری اشاره به زبان فارسی فصیح و درباری است.

که چون فرخی شاه را گشت جفت چو گلنار خندید و چون گل شکفت

هنگامی که فرخی (یا پادشاه پیروز) با اقبال و بخت یار شد، مانند گلنار خندید و مانند گل شکفت.

نکته ادبی: گلنار استعاره از سرخی و زیبایی چهره هنگام خوشحالی است.

درگنج بگشاد بر گنج خواه توانگر شد از گنج و گوهر سپاه

درِ گنج را به روی گنج‌خواهان گشود و سپاهش از جواهر و ثروت بی‌نیاز شد.

نکته ادبی: بخشندگی به سپاه از وظایف شاهان آرمانی در حماسه‌هاست.

برآسود یک هفته بر جای جنگ به یاقوت می رنگ داد آذرنگ

یک هفته از جنگ دست کشید و آسود؛ شراب یاقوتی‌رنگ را همچون آتشِ جنگ در پیاله‌ها ریخت.

نکته ادبی: آذرنگ در اینجا به رنگِ سرخِ آتشینِ شراب اشاره دارد.

چو سقای باران و فراش باد زدند آب و رفتند ره بامداد

مانند سقای باران و فراشِ باد که زمین را می‌شورند، سپاهیان نیز آب پاشیدند و صبحگاهان راهی شدند.

نکته ادبی: تشبیه حرکت سپاه به عناصر طبیعی (باران و باد).

شد از راه او گرد برخاسته که بی گرد به راه آراسته

گرد و غبار از راه برخاسته بود، گویی راه بدون گرد و غبار، آرایش یافته بود.

نکته ادبی: تناقض‌آرایی ظریف در توصیف حرکت عظیم سپاه.

چو بی گرد شد راه را کرد راه درآمد به زین شاه گیتی پناه

وقتی راه صاف و بدون گرد شد، شاهِ پناهِ جهانیان بر اسب سوار شد.

نکته ادبی: گیتی‌پناه لقبی برای شاهان دادگر است.

روار و زنان نای زرین زدند سراپرده بر پشت پروین زدند

طبل‌های زرین را نواختند و خیمه سلطنتی را تا به فلک برافراشتند.

نکته ادبی: سراپرده بر پشت پروین زدن کنایه از بلندای شکوه و جلال است.

ز دریای افرنجه تا رود نیل بجوش آمد از بانگ طبل رحیل

از دریای فرنگ تا رود نیل، همه جا از صدای طبلِ حرکت و کوچ، پرشور شد.

نکته ادبی: طبل رحیل صدای حرکت سپاه برای کوچ یا نبرد است.

دراینده هر سو درای شتر ز بانگ تهی مغز را کرد پر

صدای زنگوله‌های شتران، گوشِ افرادِ کم‌خرد را پر از هیاهو کرد.

نکته ادبی: تهی‌مغز استعاره از نادان است.

دهان جلاجل به هرای زر ز شور جرس گوشها کرده کر

دهانِ زنگ‌ها پر از صدای زرین بود و صدای جرس، گوش همه را کر کرد.

نکته ادبی: جلاجل و جرس هر دو به معنای زنگ و زنگوله هستند.

به موکب روان لشگر از هر کنار نه چندان که داند کس آنرا شمار

سپاه از هر سو روان شد، لشکری که شمارش آن از توانِ هر کس خارج بود.

نکته ادبی: تاکید بر عظمت سپاه در متون حماسی.

جهاندار در موکب خاص خویش خرامنده بر کبک رقاص خویش

جهاندار در میان سپاه خاص خود، سوار بر اسبِ تندرو و خرامان خویش در حرکت بود.

نکته ادبی: کبک رقاص کنایه از اسبی خوش‌خرام و زیباست.

چو لختی زمین ز آن طرف در نوشت ز پهلوی وادی درآمد به دشت

وقتی مدتی از راه را پیمود، از کنار وادی به دشت وارد شد.

نکته ادبی: در نوشت در اینجا به معنای پیمودن و پشت سر گذاشتن است.

ز بس رایت انگیزی سرخ و زرد مقرنس شده گنبد لاجورد

از کثرتِ پرچم‌های سرخ و زرد، آسمانِ کبود مانند سقف‌های مقرنس‌کاری شده به نظر می‌رسید.

نکته ادبی: مقرنس از تزیینات معماری است که اینجا برای توصیف آسمان استفاده شده.

ز صحرا غنیمت برآورده کوه ز گوهر کشیدن هیونان ستوه

از صحرا چنان غنیمتی جمع شده بود که کوه را خسته می‌کرد و شتران از حملِ جواهرات به ستوه آمده بودند.

نکته ادبی: هیونان به معنای شتران تنومند است.

ز بس گنج آگنده بر پشت پیل به صد جای پل بسته بر رود نیل

از بس گنج بر پشت فیل‌ها بار کرده بودند، بر روی رود نیل صدها پل ساخته بودند.

نکته ادبی: اغراق حماسی برای نشان دادن کثرت ثروت و قدرت مهندسی.

بدین فرخی شاه فیروزمند برافراخته سر به چرخ بلند

با این پیروزی، شاهِ فیروزمند سرش را به سوی آسمان برافراشت (سربلند شد).

نکته ادبی: فرخی به معنای خجستگی و پیروزی است.

به مصرآمد و مصریان را نواخت به آئین خود کار آن شهر ساخت

به مصر رسید و مصریان را مورد لطف قرار داد و امور آن شهر را به شیوه خود سامان بخشید.

نکته ادبی: نواختن به معنای محبت کردن و مورد حمایت قرار دادن است.

وز آنجا روان شد به دریا کنار پذیرفت یک چندی آنجا قرار

سپس از آنجا به سوی ساحل دریا حرکت کرد و مدتی در آنجا اقامت گزید.

نکته ادبی: ساحل‌نشینی استراتژیک برای اسکندر.

به هر منزلی کو علم برکشید در آن منزل آمد عمارت پدید

به هر جایی که پرچمِ خود را برافراشت، بلافاصله آبادانی و ساخت و ساز آغاز شد.

نکته ادبی: اشاره به نقش تمدن‌ساز پادشاه.

به گنج و به فرمان در آن ریگ بوم عمارت بسی کرد بر رسم روم

با ثروت و دستوری که داشت، در آن سرزمین‌های ریگ‌زار، بناهایی به سبک رومی ساخت.

نکته ادبی: اشاره به الگوهای معماری هلنی در مصر.

بر آبادی راه می برد رنج بر آن ریگ می ریخت چون ریگ گنج

برای آبادی رنج می‌کشید و بر آن ریگ‌زارها، گنج‌های بسیاری هزینه می‌کرد.

نکته ادبی: تناسب بین ریگ و گنج (باران گنج بر ریگ).

نخستین عمارت به دریا کنار بنا کرد شهری چو خرم بهار

نخستین بنا را در ساحل دریا ساخت؛ شهری که مانند بهارِ خرم بود.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی‌شناختیِ تأسیس اسکندریه.

به آبادی و روشنی چون بهشت همش جای بازار و هم جای کشت

شهری که از نظر آبادانی و روشنی به بهشت می‌مانست و جایگاه تجارت و کشاورزی بود.

نکته ادبی: نمادگرایی شهر آرمانی.

به اسکندر آن شهر چون شد تمام هم اسکندریه ش نهادند نام

وقتی آن شهر برای اسکندر کامل شد، نامش را اسکندریه گذاشتند.

نکته ادبی: نام‌گذاری شهری به نام بانی آن.

چو پرداخت آن نغز بنیاد را که مانند شد مصر و بغداد را

وقتی آن بنای زیبا را تمام کرد، به قدری باشکوه شد که هم‌طرازِ مصر و بغداد گشت.

نکته ادبی: اشاره به شهرهای بزرگ تمدنی آن عصر.

به یونان شدن گشت عزمش درست که آن جا رود مرد کاید نخست

تصمیم گرفت که به یونان برگردد، همان‌جا که در ابتدا از آنجا آمده بود.

نکته ادبی: بازگشت به موطن، پایانِ بخشِ سفر است.

ز دریا گذر کرد و آمد به روم جهان نرم در زیر مهرش چو موم

از دریا گذشت و به روم رسید؛ جهان زیر مهر و فرمان او چنان نرم شد که موم در دست.

نکته ادبی: تشبیه مشهور برای قدرت مطلق؛ موم در دست، کنایه از تسلیم محض است.

بدان موم چون رغبتش خاستی بکردی ازو هر چه می خواستی

چون میلِ او به آن قدرت و تسلیمِ جهان بود، هر چه می‌خواست در آن انجام می‌داد.

نکته ادبی: استمرار قدرت مطلق در استعاره موم.

بزرگان روم آفرین خوان شدند بر آن گوهری گوهرافشان شدند

بزرگان روم بر او آفرین گفتند و در برابر آن گوهرِ وجود، هدایا و جواهر نثار کردند.

نکته ادبی: گوهر در اینجا کنایه از شخصیت والای پادشاه است.

همه شهر یونان بیاراستند که دیدند ازو آنچه می خواستند

تمام یونان را آذین بستند، چرا که از او به آنچه می‌خواستند دست یافتند.

نکته ادبی: رضایت عمومی از حکومت قدرتمند.

نشاندند مطرب فشاندند مال که آمد چنان بازیی در خیال

مطربان را نشاندند و مال بخشیدند؛ چرا که چنین پیروزی‌ای در خیال هم نمی‌گنجید.

نکته ادبی: اشاره به شادی و جشن در پی فتوحات.

مخالف شکن شاه پیروز بخت به فیروز فالی برآمد به تخت

شاهِ پیروزبخت که دشمن‌شکن بود، با فالِ نیک بر تخت پادشاهی نشست.

نکته ادبی: مخالف‌شکن صفتِ شاهِ فاتح است.

ز فیروزی دولت کامگار نشاط نو انگیخت در روزگار

به خاطرِ پیروزی و دولتِ کامروا، شور و نشاطی تازه در روزگار پدیدار شد.

نکته ادبی: تأثیرِ مثبتِ پادشاه بر زمانه.

بسی ارمغانی ز تاراج زنگ به هر سو فرستاد بی وزن و سنگ

ارمغان‌های بسیاری از غنایمِ جنگیِ زنگبار، به هر سو فرستاد، بی‌شمار و بی‌حساب.

نکته ادبی: بی‌وزن و سنگ کنایه از کثرت و فراوانی هدایاست.

ز گنجی که او را فرستاد دهر به هر گنجدانی فرستاد بهر

از گنجی که روزگار برای او فرستاد، به هر خزانه و گنج‌خانه‌ای، سهمی اختصاص داد.

نکته ادبی: دهر در اینجا به معنای بخت و روزگار است.

چو نوبت به سربخش دارا رسید شتر بار زر تا بخارا رسید

هنگامی که زمانِ پرداختِ خراج (تعهد مالی) دارا فرا رسید، کاروانی از شتران که بارشان طلا بود، به سوی بخارا (مقر اسکندر) روانه شد.

نکته ادبی: واژه سربخش در اینجا به معنای کسی است که باج و خراج می‌دهد و سر فرود می‌آورد.

گزین کرد مردی به فرهنگ ورای که آیین آن خدمت آرد بجای

دارا مردی کاردان و باهوش را برای رساندن این هدایا برگزید که آدابِ شایسته پیشکش و خدمت‌گزاری را به خوبی می‌دانست.

نکته ادبی: تعبیر فرهنگ ورای به معنای شخصی است که دارای خرد و بینش عمیق است.

گزید از غنیمت طرایف بسی کز آن سان نبیند طرایف کسی

او از میان غنایم جنگی و ثروت‌هایش، اشیای کمیاب و نفیسی را انتخاب کرد که تا آن زمان نظیرش را کسی ندیده بود.

نکته ادبی: طرایف جمع طریفه به معنای اشیای نادر و نوظهور است.

گرانمایه هایی که باشد غریب ز مرکوب و گوهر ز دیبا و طیب

هدایای بسیار گران‌بها و عجیبی بود که شامل مرکب‌های راهوار، جواهرات، پارچه‌های گران‌قیمت (دیبا) و عطرهای خوش‌بو می‌شد.

نکته ادبی: تطیب در اینجا به معنای عطر و مواد خوش‌بو است.

برون از طبقهای پرزر خشک به صندوق عنبر به خروار مشک

علاوه بر طبق‌های مملو از زر ناب، صندوق‌هایی پر از عنبر و خروارها مشک ناب نیز در میان هدایا بود.

نکته ادبی: عنبر و مشک در ادبیات کلاسیک نماد ثروت و تجمّل بوده‌اند.

یکی خرمن از سیم بگداخته یکی خانه کافور ناساخته

یک توده بزرگ از نقره‌های ذوب شده و یک قطعه بزرگ از کافورِ دست‌نخورده و خالص نیز در زمره این هدایا قرار داشت.

نکته ادبی: سیم به معنای نقره است و کافور ناساخته به معنای خالص و طبیعی آن است.

زعود گره بارها بسته تنگ که هر بار از او بود صد من به سنگ

بسته‌های متراکم و سنگینی از چوب عود نیز بود که وزن هر یک از آن‌ها به صد من می‌رسید.

نکته ادبی: گره‌بار به معنای بارهای بزرگ و سنگین و فشرده است.

مرصع بسی تیغ گوهر نگار نمطهای زرافهٔ آبدار

شمشیرهای مرصع و جواهرنشان، و زره‌ها و تجهیزات جنگیِ باکیفیت و آبدار نیز به وفور ارسال شد.

نکته ادبی: آبدار برای تیغ و شمشیر به معنای فولاد مرغوب و تیز است.

کنیزان چابک غلامان چست به هنگام خدمتگری تندرست

کنیزکان چابک و غلامان زرنگ و توانایی نیز برای خدمت‌گزاری ارسال شدند که همگی در اوج سلامت و توانمندی بودند.

نکته ادبی: چست به معنای زیرک، چابک و باکفایت است.

همان تختهای مکلل ز عاج به گوهر بر آموده با طوق و تاج

تخت‌های ساخته شده از عاج که با طلا و جواهرات و تاج‌های گران‌بها تزیین شده بودند نیز در میان هدایا دیده می‌شد.

نکته ادبی: مکلل به معنای تاج‌گذاری شده یا تزیین شده با جواهر است.

اسیران زنجیر بر پا و دست به بالا و پهنا چو پیلان مست

اسیرانی با دست و پای زنجیر شده نیز حضور داشتند که از نظر جثه و ابهت، همچون فیل‌های مست و خشمگین بودند.

نکته ادبی: تشبیه اسیران قوی‌هیکل به پیلان مست، نشان‌دهنده اقتدار و قدرت بدنی آنان است.

ز گوش بریده شتر بارها ز سرهای پر کاه خروارها

بارها شتر که گوش‌های بریده داشتند (نشان‌دهنده جنگ‌های سخت) و خروارها سرِ بریده دشمن که پر از کاه (برای نگهداری) شده بود، به عنوان غنیمت فرستاده شد.

نکته ادبی: این بیت به رسوم تلخ جنگی و نمایش قدرت در عصر باستان اشاره دارد.

ز پیلان پیکار ده زنده پیل گه رزم جوشنده چون رود نیل

فیل‌های جنگیِ زنده و پرتوان نیز در این میان بودند که هنگام رزم، همچون رود نیل پرخروش و جوشان می‌شدند.

نکته ادبی: رود نیل نماد خروشندگی و عظمت در ادبیات کهن است.

بدین سان گرانمایهای سره فرستاد با قاصدی یکسره

با چنین ثروت و گنجینه‌های ارزشمندی، دارا همه را یکجا و به طور کامل به همراه قاصد خود نزد اسکندر فرستاد.

نکته ادبی: سره در اینجا به معنای ناب، خالص و ممتاز است.

چو آمد فرستادهٔ راه سنج به دارا سپرد آن گرانمایه گنج

وقتی فرستاده کارآزموده به مقصد رسید، تمام آن گنجینه‌های گران‌قدر را به اسکندر تحویل داد.

نکته ادبی: راه سنج کنایه از قاصدی است که راه و رسم سفر و رسالت را خوب می‌داند.

شکوهید دارا ز نزلی چنان حسد را برو تیزتر شد عنان

اسکندر از دیدن چنین ثروت و شوکتی به خشم آمد و غرورش جریحه‌دار شد؛ همین حسادتِ او را نسبت به دارا شعله‌ور کرد.

نکته ادبی: شکوهیدن در اینجا به معنای خشمگین شدن و تکان خوردن از روی عصبانیت است.

پذیرفت گنجینه بی قیاس پذیرفته را نامد از وی سپاس

اسکندر آن گنجینه بی‌شمار را پذیرفت، اما در برابر این همه پیشکش، کمترین سپاس و قدردانی از خود نشان نداد.

نکته ادبی: پذیرفته در اینجا به معنای چیزی است که قبول شده یا دریافت شده است.

نه بر جای خود پاسخی ساز کرد در کین پوشیده را باز کرد

او نه تنها پاسخ مناسبی به این اقدام نداد، بلکه کینه‌ای که در دل داشت را دوباره زنده کرد و به دشمنی دامن زد.

نکته ادبی: کین پوشیده به کینه پنهانی اشاره دارد که اکنون آشکار شده است.

فرستاده آن پاسخ سرسری نپوشید بر رای اسکندری

فرستاده دارا که پاسخی سرسری و توهین‌آمیز دریافت کرد، نتوانست این بی‌احترامی را از دیدگان پنهان کند.

نکته ادبی: سرسری در اینجا به معنای پاسخ سرد و بی‌اعتنا است.

سکندر شد آزرده از کار او نهانی همی داشت آزار او

اسکندر از عملکرد (و شاید وجودِ) دارا آزرده خاطر شد و در باطن خود، به فکر آزار و آسیب رساندن به او افتاد.

نکته ادبی: نهانی همی داشت آزار او اشاره به دسیسه‌چینی پنهانی است.

ز پیروزی دولت و جاه خویش نبودش سرکین بدخواه خویش

با اینکه اسکندر در اوج پیروزی و قدرت و جاه بود، اما همچنان سرِ صلح نداشت و به دنبال کینه و دشمنی بود.

نکته ادبی: دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال و قدرت سیاسی است.

ز هر سو خبر ترکتازی نمود که رومی به زنگی چه بازی نمود

از هر سو اخباری از تاخت و تاز و درگیری به گوش می‌رسید که نشان می‌داد رومیان با زنگیان چگونه درگیر شده‌اند.

نکته ادبی: ترکتازی کنایه از حمله و هجوم سریع است.

ز هر کشوری قاصدان تاختند بدین چیرگی تهنیت ساختند

از هر سرزمین قاصدانی آمدند و پیروزی اسکندر را به خاطر این چیرگی بر دارا تبریک گفتند.

نکته ادبی: تهنیت ساختن به معنای تهنیت گفتن و شادباش فرستادن است.

در طعنه بر رومیان بسته شد همان رومی از بددلی رسته شد

پس از این اتفاق، راه برای طعنه و سرزنش رومیان بسته شد و آنان از بدگمانی و اندوه رهایی یافتند.

نکته ادبی: بددلی در اینجا به معنای تردید، هراس و دلسردی است.

زمانه چو عاجز نوازی کند به تند اژدها مور بازی کند

وقتی روزگار به یاریِ ناتوانان برمی‌خیزد، شرایط چنان تغییر می‌کند که حتی یک مورچه ضعیف می‌تواند با اژدهای قدرتمند به بازی و ستیز برخیزد.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی از تغییر ناگهانی بخت و اقبال است.

در این آسیا دانه بینی بسی به نوبت درآس افکند هرکسی

این دنیا مانند آسیاب است که دانه (انسان‌ها) بسیاری را در خود جای داده و نوبت به نوبت، هر کس را زیر سنگِ خردکننده خود می‌اندازد.

نکته ادبی: آسیا استعاره از گردش روزگار و مرگ است که همه را یکسان می‌بلعد.