خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار

نظامی
بیا ساقی آن می که رومی وشست به من ده که طبعم چو زنگی خوشست
مگر با من این بی محابا پلنگ چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ
فریبنده راهی شد این راه دور که بر چرخ هفتم توان دید نور
درین ره فرشته زره می رود که آید یکی دیو و ده می رود
به معیار این چارسو رهروی نسنجد دو جو تا ندزدد جوی
قراضه قراضه رباید نخست ربایند ازو چون که گردد درست
بجو می ستاند ز دهقان پیر به من می فرستند به دیوان میر
ز من رخت این همرهان دور باد زبانم بر این نکته معذور باد
از این آشنایان بیگانه خوی دوروئی نگر یک زبانی مجوی
دو سوراخ چون رو به حیله ساز یکی سوی شهوت یکی سوی آز
ولیکن چو کژدم به هنگام هوش نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش
گزارش گر رازهای نهفت ز تاریخ دهقان چنین باز گفت
که چون شاه چین زین برابرش نهاد فلک نعل زنگی بر آتش نهاد
سپهر از کمین مهر بیرون جهاند ستاره ز کف مهره بیرون فشاند
جهان از دلیران لشکر شکن کشیده چو انجم بسی انجمن
از آیینه پیل و زنگ شتر صدف را شبه رست بر جای در
ز پویه که پی بر زمین می فشرد در اندام گاو استخوان گشت خرد
شه روم رسم کیان تازه کرد ز نوبت جهان را پرآوازه کرد
بر آراست لشگر به آیین روم چو آرایش نقش بر مهر موم
ز رومی تنی بود بس مهربان زبان آوری آگه از هر زبان
دلیر و سخنگوی و دانش پرست به تیر و به شمشیر گستاخ دست
کشیده دمش طوطیان را به دام سخن پروری طوطیا نوش نام
به شیرین سخن های مردم فریب ربوده نیوشندگان را شکیب
ندیم سکندر به بی گاه و گاه محاسب در احکام خورشید و ماه
سکندر به حکم پیام آوری بر خویش خواندش به نام آوری
بفرمود تا هیچ نارد درنگ شتابان شود سوی سالار زنگ
رساند بدو بیم شمشیر شاه مگر بشنود باز گردد ز راه
به زنگی زبان رهنمونی کند که آهن در آتش زبونی کند
جوانمرد گل چهره چون سرو بن ز رومی به زنگی رساند این سخن
که دارنده تاج و شمشیر و تخت روان کرد رایت به نیروی بخت
جوان دولت و تیز و گردنکشست گه خشم سوزنده چون آتشست
چو بر شاه آهو کشد چرم گور بدوزد سر مور بر پای مور
چنان به که با او مدارا کنی بنالی و عذر آشکارا کنی
نباید که آن آتش آید به تاب که ننشیند آنگه به دریای آب
به مهرش روان باید آراستن مبارک نشد کین ازو خواستن
جهانش گه صلح و جنگ آزمود ز جنگش زیان دید و از صلح سود
شه زنگ چون گوش کرد آن سخن بپیچید بر خود چو مار کهن
دماغش ز گرمی برآمد به جوش برآورد چون رعد غران خروش
بفرمود تا طوطیا نوش را کشند و برنداز تنش هوش را
ربودنش آن دیوساران ز جای چو که برگ را مهرهٔ کهربای
بریدند در طشت زرین سرش به خون غرقه شد نازنین پیکرش
چو پرخون شد آن طشت زرین چه کرد بخوردش چو آبی و آبی نخورد
کسانی که بودند با او به راه شدند آب در دیده نزدیک شاه
نمودند کان رومی خوب چهر چه بد دید از آن زنگی سرد مهر
شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ
به خون ریختن شد دل انگیخته ز خون چنان بی گنه ریخته
شد از رومیان رنگ یکبارگی که دیدند از آنگونه خونخوارگی
سیاهان ازان کار دندان سفید ز خنده لب رومیان ناامید
شب آن به که پوشیده دندان بود که آن لحظه میرد که خندان بود
سکندر به آهستگی یک دو روز گذشت از سر خشم اندیشه سوز
شباهنگ چون برزد از کوه دود برآهنگ شب مرغ دستان نمود
برآویخت هندوی چرخ از کمر به هارونی شب حرسهای زر
جلاجل زنان گفت هارون شاه که شه تاجور باد و دشمن تباه
طلایه برون شد بره داشتن یتاقی به نوبت نگه داشتن
دگر روز کاورد گردون شتاب برون زد سر از کنج کوه آفتاب
بغرید کوس از در شهریار جهان شد ز بانگ جرس بی قرار
تبیره زن از خارش چرم خام لبیشه درافکند شب را به کام
در آمد به شورش دم گاو دم به خمبک زدن خام روئینه خم
ترازوی پولاد سنجان به میل ز کفه به کفه همی راند سیل
سنان سرخشت خفتان شکاف برون رفت از فلکه پشت و ناف
ز قاروره و یاسج و بید برگ قواره قواره شده درع و ترک
زهرین حمله زهرای تیغ شده آب خون در دل تند میغ
چو لشگر به لشگر درآورد روی مبارز برون آمد از هر دو سوی
بسی یک به دیگر درآویختند بسی خون بناورد گه ریختند
سبق برد بر لشگر روم زنگ چو بر گور پی بر کشیده پلنگ
خرابی درآورد زنگی به روم ز هر بوم افغان برآورد بوم
که رومی بترسید از آن پیش خورد که با طوطیا نوش زنگی چه کرد
درافکند خون دلاور به جام بخورد از سر خامی آن خون خام
چو زنگی نمود آنچنان بازیی ز رومی نیامد عنان تازیی
بدانست سالار لشگر شناس که در رومی از زنگی آمد هراس
چو لشگر هراسان شود در ستیز سگالش نسازد مگر بر گریز
وزیر خردمند را خواند پیش خبر دادش از راز پنهان خویش
که بددل شدند این سپاه دلیر ز شمشیر ناخورده گشتند سیر
به لشگر توان کردن این کارزار به تنها چه برخیزد از یک سوار
ز خون خوردن طوطیا نوش گرد همه لشگر از بیم خواهند مرد
کند هر یک آیین ترس آشکار نیابد ز ترسندگان هیچ کار
چو بد دل شد این لشگر جنگجوی بیار آب و دست از دلیری بشوی
همان زنگیان چیره دستی کنند چو پیلان آشفته مستی کنند
چه دستان توان آوریدن به دست کزان زنگیان را درآید شکست
برانداز رایی که یاری دهد ازین وحشتم رستگاری دهد
جهاندیده دستور فریاد رس گشاد از سر کاردانی نفس
که شاها خرد رهنمون تو باد ظفر یار و دشمن زبون تو باد
جهان داور آفرینش پناه پناه تو باد ای جهانگیر شاه
به هر جا که روی آری از کوه و دشت بهی بادت از چرخ پیروز گشت
سیاهان که ماران مردم زنند نه مردم همانا که اهریمنند
اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ عجب نیست کاین ماهیست آن نهنگ
ز مردم کشی ترس باشد بسی ز مردم خوری چون نترسد کسی
گر آزرم خواهیم از این سگدلان نخوانندمان عاقلان عاقلان
وگر جای خالی کنیم از نبرد ز گیتی برآرند یکباره گرد
بلی گر زما داشتندی هراس میانجی برایشان نهادی سپاس
میانجی که باشد که بس بیهشند وگر راست خواهی میانجی کشند
یکی چاره باید برانداختن به تزویر مردم خوری ساختن
گرفتن تنی چند زنگی ز راه گرفتار کردن در این بارگاه
نشستن تو را خامش و خشمناک درانداختن زنگیان را به خاک
یکی را سر از تن بریدن به درد به مطبخ فرستادن از بهر خورد
به زنگی زبان گفتن این را بشوی بپز تا خورد خسرو نامجوی
بفرمای تا مطبخی در نهفت نهد جفته و آن را کند خاک جفت
بجوشد سر گوسپندی سیاه تهی ز استخوان آورد نزد شاه
شه آن چرم ناپختهٔ نیم خام بدرد بخاید به حرصی تمام
بگوید که مغزش بیارید نیز کزین نغزتر کس نخوردست چیز
اگر هیچ دانستمی در نخست که زنگی خوری داردم تندرست
اسیران رومی نپروردمی همه زنگی خوش نمک خوردمی
چو آن آدمی خواره یابد خبر که هست آدمی خواره ای زو بتر
بدین ترس بگذارد آن کین گرم که آهن به آهن توان کرد نرم
گر این چاره سازی به دست آوریم بر آن چیره دستان شکستن آوریم
به گرگی ز گرگان توانیم رست که بر جهل جز جهل نارد شکست
بفرمود شه تا دلیران روم نمایند چالش در آن مرز و بوم
کمین بر گذرگاه زنگ آورند تنی چند زنگی به چنگ آورند
شدند آن دلیران فرمان پذیر گرفتند از آن زنگیی چند اسیر
به نوبتگه شاه بردند شان به سرهنگ نوبت سپردند شان
درآوردشان نوبتی دار شاه قفائی ز خون سرخ و روئی سیاه
شه از خشمناکی چو غرنده شیر که آرد گوزن گران را به زیر
یکی را بفرمود تا زان گروه ببرند سر چون یکی پاره کوه
به مطبخ سپردند کین را بگیر بساز آنچه شه را بود ناگزیر
دگرگونه با مطبخی رفته راز که چون ساز می باید آن ترکتاز
دگر زنگیان پیش خسرو به پای فرومانده عاجز در آن رسم و رای
چو فرمود خسرو که خوان آورند بساط خورش در میان آورند
بیاورد خوان زیرک هوشمند بر او لفچهای سر گوسپند
شه از هم درید آنخورش را به زور چو شیری که او بردرد چرم گور
بیایستگی خورد و جنباند سر که خوردی ندیدم بدین سان دگر
چو زنگی بخوردن چنین دلکشست کبابی دگر خوردنم ناخوشست
همه ساق زنگی خورم در شراب کزان خوش نمک تر نیابم کباب
به رغم سیاهان شه پیل بند مزور همی خورد از آن گوسفند
چو ترسنده اژدها کردشان چو ماران به صحرا رها کردشان
شدند آن سیاهان بر شاه زنگ خبر باز دادند از آن روز تنگ
که این اژدها خوی مردم خیال نهنگی است کاورده بر ما زوال
چنان می خورد زنگی خام را که زنگی خورد مغز بادام را
سر لفجنان را که آرد ببند خورد چون سرو لفجه گوسفند
دل زنگیان را درآمد هراس که از پرنیان سر برون زد پلاس
فرو پژمرید آتش انگیزشان ز گرمی نشست آتش تیزشان
چو روز دگر مرغ بگشود بال تهی شد دماغ سپهر از خیال
به غول سیه بانگ برزد خروس در آمد به غریدن آواز کوس
شغبهای شیپور از آهنگ تیز چو صور اسرافیل در رستخیز
ز نعره برآوردن گاو دم شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم
دهلهای گرگینه چرم از خروش درآورده مغز جهان را به جوش
ز شوریدگی تنبک زخم ریز دماغ فلک سفته از زخم تیز
دل ترکتازان در آن داروگیر برآورده از نای ترکی نفیر
زمین لرزه مقرعه در دماغ زده آتشین مقرعه چون چراغ
روارو زنان تیر پولاد سای در اندام شیران پولاد خای
پلارک چنان تاف از روی تیغ که در شب ستاره ز تاریک میغ
دو لشگر دگر باره برخاستند دگرگونه صفها برآراستند
دو ابر از دو سو در خروش آمدند دو دریای آتش به جوش آمدند
برآمیخته لشگر روم و زنگ سپید و سیه چون گراز دو رنگ
سم باد پایان پولاد نعل به خون دلیران زمین کرده لعل
ترنگ کمانهای بازو شکن بسی خلق را برده از خویشتن
درفشیدن تیغ آیینه تاب درفشان تر از چشمهٔ آفتاب
زده لشگر روم رایت بلند زمین در کمان آسمان در کمند
به قلب اندر اسکندر فیلقوس جناحی بر آراسته چون عروس
ز پیش سپه زنگی قیرگون جناحی برآورده چون بیستون
صف زنده پیلان به یک جا گروه چو گرد گریوه کمرهای کوه
مژه چون سنان چشمها چون عقیق ز خرطوم تا دم در آهن غریق
دگرگونه بر هر یکی تخت عاج برو زنگیی بر سر از مشک تاج
چو آواز بر پیل سرکش زدی زدی آتش ارخود بر آتش زدی
ز پس پیل کامد به چالش برون شد از پای پیلان زمین نیلگون
پیاده روان گرد پیل بلند به هر گوشه ای کرده صد پیل بند
چو آیین پیکار شد ساخته منش ها شد از مهر پرداخته
ستمگر سیاهی زراجه بنام ز لشگر گه زنگ بگشاد گام
در آمد چو پیل استخوانی به دست کزو پیل را استخوان می شکست
سیه ماری افسون گرگی در او سرآماسی از سر بزرگی در او
دهانش فراخ و سیه چون لوید کزو چشم بیننده گشتی سپید
خمی از خماهن برانگیخته به خمها سکاهن برو ریخته
برو سینه ای همچو پولاد ترس حدیث تنومندی آن خود مپرس
علم دیده ای پرچمی بر سرش؟ نمی گشت یک موی از آن پیکرش
گر آنجا بود طاسکی سرنگون دو دیده برو همچو دو طاس خون
بسی خویشتن را به زنگی ستود که سوزان تر از آتشم زیر دود
زراجه منم پیل پولاد خای که بر پشت پیلان کشم پیل پای
چو در پیل پای قدح می کنم به یک پیل پا پیل را پی کنم
چو در معرکه برکشم تیغ تیز به کوهه کنم کوه را ریزریز
گرم شیر پیش آیدو گر هزبر براو سیل بارم چو غرنده ابر
فرس بفکند جوش من نیل را رخ من پیاده نهد پیل را
سلاح از تنم رسته چو شیر نر ز پولاد دارم سلاحی دگر
چو الماس و آهن رگ تن مرا چه حاجت به الماس و آهن مرا
چو گردن برآرم به گردن کشی نه زابی هراسم نه از آتشی
درم پهلوی پهلوانان به تیغ خورم گرده گردنان بی دریغ
به مردم کشی اژدها پیکرم نه مردم کشم بلکه مردم خورم
مرا در جهان از کسی شرم نیست ستیزه بسی هست و آزرم نیست
ستیزنده را دارد آزرم سست خر از زیر پالان برآید درست
چو من زنگی آنگه که خندان بود سیه شیری الماس دندان بود
بگفت این و برزد به ابرو شکنج چو ماری که پیچد ز سودای گنج
ز رومی سواری توانا و چست بر آن آتش افکند خود را نخست
به آتش کشی باز مالید گوش چو پروانه ای کایدش خون بجوش
درآمد برو زنگی جنگ سود به یک ضربت از تن سرش را ربود
دگر کینه خواهی درآمد به جنگ فلک هم درآورد پایش به سنگ
چنین تا به مقدار هفتاد مرد به تیغ آمد از رومیان در نبرد
دگر هیچکس را نیامد نیاز که با آن زبانی شود رزم ساز
دل از جای شد لشگر روم را چو از کورهٔ آتشین موم را
چو کرد آن زبانی سپه را زبون نیامد بناورد او کس برون
سر گردنان شاه گردون گرای ز پرگار موکب تهی کرد جای
بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ به زنگی کشی نیزه را داد پیچ
زده بر میان گوهر آگین کمر در آورده پولاد هندی به سر
به تن بر یکی آسمان گون زره چو مرغول زنگی گره به گره
یمانی یکی تیغ زهر آبجوش حمایل فروهشته از طرف دوش
کمندی چو ابروی طمغاچیان به خم چون کمان گوشه چاچیان
لحیفی برافکنده بر پشت بور درآمد بزین آن تن پیل زور
عنان تکاور به دولت سپرد نمود آن قوی دست را دستبرد
به کبک دری چون درآید عقاب چگونه جهد بر زمین آفتاب؟
از آن تیزتر خسرو پیلتن به تندی درآمد به آن اهرمن
بزد بانگ بر وی که ای زاغ پیر عقاب جوان آمد آرام گیر
اگر بر نتابی عنان را ز راه کنم بر تو عالم چو رویت سیاه
سیه روی ازانی که از تیغ تیز درین حربگه کرد خواهی گریز
مرو تا به خون سرخ رویت کنم مسلسل تر از جعد مویت کنم
فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ من آئینه ام کز من افتاد زنگ
سپیده برد روی از چشم درد برد تیغ من سرخی از روی زرد
چه لافی که من دیو مردم خورم مرا خور که از دیو مردم برم
ندانی تو پیگار شمشیر سخت بیاموزمت من به بازوی بخت
گر آیی ز جایی نگهدار جای و گرنه سرت بسپرم زیر پای
من آن روم سالار تازی هشم که چون دشنه صبح زنگی کشم
چو هندی زنم بر سر زنده پیل زند پیلیان جامه در خم نیل
چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ به زنگه رود گوش سالار زنگ
چو گفت این سخن در رکاب ایستاد برآورد باز و عنان برگشاد
برو حمله ای برد چون شیر مست یکی گرزهٔ شیر پیکر به دست
ز سختی که زد بر سرش گرز را برافتاد تب لرزه البرز را
به یک زخم آن گرز پولاد لخت ستد جان از آن آبنوسی درخت
سرو گردن و سینه و پای و دست ز پا تا به خرد درهم شکست
چو کار زراجه ز راحت برید یکی محنت دیگر آمد پدید
سیاهی به کردار نخل بلند هراسان ازو دیدهٔ نخل بند
به خسرو درآمد چو تند اژدها بر او کرد زخمی چو آتش رها
نشد کارگر تیغ بر درع شاه بغرید زنگی چو ابر سیاه
چو دارای روم آن سیه را بدید نهنگ سیاه از میان برکشید
چنان ضربتی زد بر آن نخل بن که شیر جوان بر گوزن کهن
سر زنگی نخل بالا فتاد چو زنگی که از نخل خرما فتاد
دگر زنگیی رفت سوی مصاف زبان برگشاده به مشتی گزاف
که ابری سیاه آمد از کوه زنگ نبارد مگر اژدها و نهنگ
سیه کولهٔ گرد بازو منم گران کوه را هم ترازو منم
ز تن برکنم گردن پیل را به دم درکشم چشمهٔ نیل را
بر آن کس که جانش به آهن گزم بسی جامها در سکاهن رزم
جهان جوی چون دید کان یافه گوی ز خون ناف خود را کند نافه بوی
سر تیغ بر گردن افراختش در آن یافه گفتن سرانداختنش
از آن سهمگن تر سیاهی قوی عنان راند بر چالش خسروی
چنان زد برو تیغ زنگار خورد که زنگی ز گردش درآمد به گرد
سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد به زخمی دگر دیده بر هم نهاد
دگر تا شب از نامداران زنگ نیامد کسی را تمنای جنگ
جهاندار با فتح دمساز گشت شبانگه به آرامگه بازگشت
چو گلنارگون کسوت آفتاب کبودی گرفت از خم نیل آب
نگهبان این مار پیکر درفش زر اندود بر پرنیان بنفش
رقیبان لشگر به آیین پاس نگهبان تر از مرد انجم شناس
یزکداری از دیده نگذاشتند یتاقی که رسمی است می داشتند
سحرگه که آمد به نیک اختری گل سرخ بر طاق نیلوفری
سکندر برون آمد از خوابگاه برآراست بر حرب دشمن سپاه
روان کرد رخش عنانتاب را برانگیخت چون آتش آن آب را
به قلب اندرون پای خود را فشرد بهر پهلوی پهلوی را سپرد
چپ و راست را بست از آهن حصار فرو برد چون کوه بیخ استوار
همان لشگر زنگ و خیل حبش به هر گوشه ای گشته شمشیرکش
حبش بریمین بربری بریسار به قلب اندرون زنگی دیوسار
چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ جرس دار زنگی بجنباند زنگ
در آمد به غریدن ابر سیاه ز ماهی تف تیغ برشد به ماه
چنان آمد از هر دو لشگر غریو کزان هول دیوانه شد مغز دیو
گره بر گلوها فروبست گرد ز بی خونی اندامها گشت زرد
ز گرز گران سنگ و شمشیر تیز میانجی همی جست راه گریز
ز بس شورش رق روئینه طاس به گردون گردان در آمد هراس
ز خر مهرهٔ مغز پرداخته زمین مغز کوه از سر انداخته
ز روئین دز کوس تندر خروش به دزهای روئین درافتاد جوش
ز نای دمیده بر آهنگ دور گمان بود کامد سرافیل و صور
ز بس کوفتن بر زمین گرز و تیغ ز هر غار بر شد غباری به میغ
ز منقار پولاد پران خدنگ گره بسته خون در دل خاره سنگ
کمان کج ابرو به مژگان تیر ز پستان جوشن برآورده شیر
کمند گره دادهٔ پیچ پیچ به جز گرد گردن نمی گشت هیچ
چو هندوی بازیگر گرم خیز معلق زنان هندوی تیغ تیز
ز موزونی ضربهای سنان به رقص آمده اسب زیر عنان
به زنبورهٔ تیر زنبور نیش شده آهن و سنگ را روی ریش
زمین خسته از خون انجیدگان هوا بسته از آه رنجیدگان
برآراسته قلب شاه از نبرد چو کوهی که انباشد از لاجورد
همان تیغزن زنگی سخت کوش برآورده چون زنگ زنگی خروش
کفیده دل و بر لب آورده کف دهن باز کرده چو پشت کشف
چو از هر دو سو گشت قلب استوار ز هر دو سپه رفت بیرون سوار
نمودند بسیار مردانگی هم از زیرکی هم ز دیوانگی
برآورد زنگی ز رومی هلاک که این نازنین بود و آن هولناک
شه از نازنین لشگر اندیشه کرد که از نازنینان نیاید نبرد
به دل گفت آن به که شیری کنم درین ترسناکان دلیری کنم
چو لشگر زبون شد در این تاختن به خود باید این رزم را ساختن
برون شد دگر باره چون آفتاب که آرد به خونریزی شب شتاب
تنی چند را زان سپاه درشت به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت
کسی کان چنان دید بنیاد او تهی کرد پهلو ز پولاد او
سپهدار رومی چو بی جنگ ماند تکاور سوی لشگر زنگ راند
پلنگر که او بود سالار زنگ بدانست کامد ز دریا نهنگ
به یاران خود گفت کاین صید خام کجا جان برد چون در آید به دام
سلیحی ملک وار ترتیب کرد به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد
به پوشید خفتانی از کرگدن مکوکب به زر زاستین تا بدن
یکی خود پولاد آیینه فام نهاد از بر فرق چون سیم خام
درفشان یکی تیغ چون چشم گور پلارک درو رفته چون پای مور
برآهیخت و آمد بر تند شیر نشاید شدن سوی شیران دلیر
بغرید کای شیر صید آزمای هماوردت آمد مشو باز جای
مرو تا نبرد دلیران کنیم درین رزمگه جنگ شیران کنیم
به بینیم کز ما بلندی کراست درین کار فیروزمندی کراست
ز جوشیدن زنگی خامکار بجوشید خون در دل شهریار
چو بدخواه کین در خروش آورد ستیزنده را خون به جوش آورد
سکندر بدو گفت چندین ملاف مران بیهده پیش مردان گزاف
ز مردانگی لاف چندین مزن هراسان شو از سایهٔ خویشتن
بترس ار چه شیری ز شیرافکنان دلیری مکن با دلیر افکنان
تنی را که نتوانی از جای برد به پرخاش او پی چه خواهی فشرد
به پهلوی شیر آنگهی دست کش که داری به شیر افکنی دستخوش
به تاراج خود ترکتازی کنی که گنجشک باشی و بازی کنی
بیا تا بگردیم میدان خوشست ببینیم کز ما که سختی کشست
گرفته مزن در حریف افکنی گرفته شوی گر گرفته زنی
بر آشفت زندگی ز گفتار شاه به چالش درآمد چو دود سیاه
فروهشت بر ترک شه تیغ را ز برق آتشی کی رسد میغ را
برآشفته شد شاه از آن زشت روی چو تیغ از تنش سر برآورد موی
به تندی یکی تیغ زد بر تنش نشد کارگر زخم بر جوشنش
بسی جمله بر یکدیگر ساختند یکی زخم کاری نینداختند
بدینگونه تا شب درآمد بسر نشد زخم کس در میان کارگر
چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه بدو گفت خورشید شد سوی کوه
شب آمد شبیخون رها کردنیست به میعاد فردا وفا کردنیست
سیه کار شب چون شود شحنه سود برون آید آتش ز گردنده دود
کنم با تو کاری در این کارزار که اندر گریزی به سوراخ مار
به شرطی که چون صبح راند سپاه تو را نیز چون صبح بینم پگاه
بگفت این و از حربگه بازگشت برین داستان شاه دمساز گشت
به مهلت ز شب عذر خواه آمدند ز میدان سوی خوابگاه آمدند
چو روز دگر چشمهٔ آفتاب برانگیخت آتش ز دریای آب
دو لشگر به هم برکشیدند کوس چو شطرنجی از عاج و از آبنوس
تذروان رومی و زاغان زنگ شده سینهٔ باز یعنی دو رنگ
سیاهان چو شب رومیان چون چراغ کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ
برآمد یکی ابر زنگار گون فرو ریخت از دیده دریای خون
در آن سیل کز پای شد تا به فرق یکی تشنه مانده یکی گشته غرق
جهان خسرو آهنگ پیکار کرد به بدخواه بر چشم بد کار کرد
برآراست بازار ناورد را برانگیخت ز آب روان گرد را
کژ اکندی از گور چشمه حریر بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر
یکی درع رخشندهٔ چشمه دار که در چشم نامد یکی چشمه وار
سنان کش یکی نیزهٔ سی ارش به آب جگر یافته پرورش
حمایل یکی تیغ هندی چو آب به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب
کلاهی ز پولاد چین بر سرش که گوهر به رشک آمد از گوهرش
برآویخته ناچخی زهردار به وقت زدن تلخ چون زهر مار
نشست از بر بارهٔ کوه فش به دیدن همایون به رفتار خوش
روان کرد مرکب به میعادگاه پذیره که دشمن کی آید ز راه
نیامد پلنگر که پژمرده بود به اندیشه لنگر فرو برده بود
دگر زنگیی را چو عفریت مست فرستاد تا گوهر آرد به دست
به یک ناچخ شه که بر وی رسید ز زنگی رگ زندگانی برید
دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه کزو چشم بینندگان شد ستوه
همان خورد کان ناسزای دگر چنین چند را خاک خارید سر
سیه روی تر زان یی دیو سار به پیچش درآمد چو پیچنده مار
بر او نیز شه ناچخی راند زود به زخمی برآورد ازو نیز دود
سیاهی دگر زان ستمگاره تر به حرب آمد از شیر خونخواره تر
همان شربت یار پیشینه خورد زمانه همان کار پیشینه کرد
نیامد دگر کس به میدان دلیر که ترسیده بودند از آن تند شیر
عنان داد خسرو سوی خیل زنگ برون خواست بدخواه خود را به جنگ
پلنگر چو دید آن چنان دستبرد شد اندامش از زخم ناخورده خرد
اگر خواست ورنه جنیبت جهاند سوی حربگه کام و ناکام راند
عنان بر شه افکند چالش کنان به صد خاریش بخت مالش کنان
بسی زخمها زد به نیروی سخت نشد کارگر بر خداوند بخت
شه شیر زهره بر آن پیل زور بجوشید چون شیر بر صید گور
پناهنده را یاد کرد از نخست نیت کرد بر کامگاری درست
طریدی بناورد زنگی نمود که بر نقطه پرگار تنگی نمود
به چالشگری سوی او راند رخش برابر سیه خنده زد چون درخش
چنان زد بر او ناچخ نه گره که هم کالبد سفته شد هم زره
به یک باد شد کشتی خصم خرد فرو ماند لنگر پلنگر به مرد
بفرمود شاه از سربارگی که لشگر بجنبد به یکبارگی
سپاه از دو سو جنبش انگیختند شب و روز را درهم آمیختند
ز بیم چکاچک که آمد ز تیر کفن گشت در زیر جوشن حریر
ترنگا ترنگ درفشنده تیغ به مه درقها را برآورده میغ
تنوره ز تفتیدن آفتاب به سوزندگی چون تنوری بتاب
ز جوشیدن سر به سرسام تیز جهان کرده از روشنائی گریز
ز بس زنگی کشته بر خاک راه زمین گشته در آسمان رو سیاه
عقیق از شبه آتش افروخته شبه گشته در آسمان سیه سوخته
سبک شد شبه گشت گوهر گران چنین است خود رسم گوهر گران
اسیر سمنبرک شد مشک بید غراب سی صید باز سپیده
سراسیمگی در منش تاخته ز رخت خرد خانه پرداخته
ز دلدادن چاوشان دلیر دلاور شده گور بر جنگ شیر
زگفتن که هوی و دگر باره هان برآورده سر های و هوی از جهان
ستیز دو لشگر چو از حد گذشت زمانه یکی را ورق در نوشت
قوی دست را فتح شد رهنمون به زنهار خواهی درآمد زبون
در آن تاختن لشگر رومیان به زنگی کشی بسته هر سو میان
سکندر به شمشیر بگشاد دست به بازار زنگی در آمد شکست
چو زنگی درآمد به زنگانه رود ز شهرود رومی برآمد سرود
سر رایت شاه بر شد به ماه ز غوغای زنگی تهی گشت راه
فرو ریخت باران رحمت ز میغ فرو نشست زنگار زنگی ز تیغ
ستاده ملک زیر زرین درفش ز سیفور بر تن قبای بنفش
ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ به گردن در افسار یا پالهنگ
کسی را که زیر علم تاختند به فرمان خسرو سر انداختند
در آن وادی از زنگیان کس نماند وگر ماند جز بخش کرکس نماند
گروهی که بر پیل کردند زور فتادند چون پیله در پای مور
کری بنده کو بار مردم کشد گهی شم کشد گه بریشم کشد
چو خصمان گرفتار خواری شدند حبش در میان زینهاری شدند
شه آن وحشیان را که بود از حبش نفرمود کشتن در آن کشمکش
ببخشود بر سختی کارشان به شمشیر خود داد زنهارشان
بفرمود تا داغشان برکشند حبش زین سبب داغ بر آتشند
فروزنده شان کرد از آن گرم داغ کز آتش فروزنده گردد چراغ
ز بس غارت آورردن از بهر شاه غنیمت نگنجید در عرضگاه
چو شاه آن متاع گران سنج دید چو دریا یکی دشت پر گنج دید
به جز گوهرین جام و زرین عمود به خروار عنبر به انبار عود
هم از زر کانی هم از لعل و در بسی چرم و قنطارها کرده پر
ز کافور چون سیم صحرا ستوه ز سیم چو کافور صدر پاره کوه
همان زنده پیلان گنجینه کش همان تازی اسبان طاووس وش
همان برده بومی و بربری سبق برده بر ماه و بر مشتری
ز برگستوانهای گوهر نگار همان چرم زرافهٔ آبدار
همه روی صحرا پر از خواسته به گنجینه و گوهر آراسته
شه از فتح زنگی و تاراج گنج برآسود ایمن شد از درد و رنج
به عبرت در آن کشتگان بنگریست بخندید پیدا و پنهان گریست
که چندین خلایق در این داروگیر چرا کشت باید به شمشیر و تیر
خطا گر بر ایشان نهم نارواست ور از خود خطا بینم اینهم خطاست
فلک را سر انداختن شد سرشت نشاید کشیدن سر از سرنوشت
چو دود از پی لاجوردی نقاب سر از گنبد لاجوردی متاب
فلکها که چون لاجوردی خزند همه جامه لاجوردی رزند
درین پردهٔ کج سرودی مگوی در این خاک شوریده آبی مجوی
که داند که این خاک انگیخته به خون چه دلهاست آمیخته
همه راه اگر نیست بیننده کور ادیم گوزنست و کیمخت گور

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن می که رومی وشست به من ده که طبعم چو زنگی خوشست

ای ساقی، آن شرابِ شفاف و بی‌غل‌و‌غش (رومی‌وش) را به من بنوشان؛ چرا که طبعِ من، همچون سیاه‌پوستان (زنگی)، گرم و پرشور و باطراوت است.

نکته ادبی: استفاده از تشبیه رومی به سفیدی و زنگی به سیاهی برای ایجاد تضاد در توصیف کیفیت شراب و حالات روحی.

مگر با من این بی محابا پلنگ چو رومی و زنگی نباشد دو رنگ

مگر می‌شود این پلنگِ بی‌پروا و درنده‌خو (اشاره به حریف)، در کنارِ من، مانند تضادِ رومی و زنگی نباشد؟ (یعنی آیا می‌توان با چنین فردی به سازش رسید؟)

نکته ادبی: پلنگ نمادِ خشونت و بی‌رحمی است.

فریبنده راهی شد این راه دور که بر چرخ هفتم توان دید نور

این راهِ طولانیِ زندگی، بسیار فریبنده است؛ راهی که اگر در آن به کمال برسی، حتی در آسمان هفتم نیز می‌توانی نور حقیقت را مشاهده کنی.

نکته ادبی: اشاره به سیر و سلوک عرفانی و چرخ هفتم (فلک قمر).

درین ره فرشته زره می رود که آید یکی دیو و ده می رود

در این مسیرِ دشوار، فرشته (انسانِ پاک) با زحمت و مشقت حرکت می‌کند، در حالی که دیو (شخصیتِ پلید) بسیار سریع و بی‌دردسر پیش می‌رود.

نکته ادبی: تقابل میان سرعتِ خیر و شر در حرکت به سوی هدف.

به معیار این چارسو رهروی نسنجد دو جو تا ندزدد جوی

در معیارِ این جهانِ چهارسو (عالم مادی)، هیچ‌کس ارزشِ واقعیِ دیگری را نمی‌سنجد، مگر اینکه بخواهد از او سودِ مادی ببرد.

نکته ادبی: چارسو استعاره از عالمِ خاک و چهار جهتِ دنیاست.

قراضه قراضه رباید نخست ربایند ازو چون که گردد درست

در این دنیا، ابتدا اندک اندک مالِ مردم را می‌ربایند و وقتی آن شخص کاملاً ضعیف شد، دیگر چیزی برایش باقی نمی‌گذارند و همه‌اش را غارت می‌کنند.

نکته ادبی: قراضه کنایه از مالِ اندک و پراکنده است.

بجو می ستاند ز دهقان پیر به من می فرستند به دیوان میر

از کشاورزِ پیر به زور مالیات می‌گیرند و آن را برای دیوانِ (دفترِ) پادشاه می‌فرستند.

نکته ادبی: اشاره به ستمِ حکومتی و مالیات‌ستانیِ بی‌رحمانه.

ز من رخت این همرهان دور باد زبانم بر این نکته معذور باد

بهتر است که همراهی و دوستیِ این مردم از من دور باشد؛ زبانِ من از بیانِ این نکته‌یِ تلخ شرمسار است.

نکته ادبی: معذور بودن به معنای شرمساری و عذرخواهی برای ناگزیری از گفتنِ حقیقت.

از این آشنایان بیگانه خوی دوروئی نگر یک زبانی مجوی

از این به‌اصطلاح آشنایان که خویی بیگانه و غریب دارند، انتظارِ یک‌رنگی نداشته باش؛ زیرا آن‌ها ریاکار و دورو هستند.

نکته ادبی: آشنایانِ بیگانه کنایه از منافقان است.

دو سوراخ چون رو به حیله ساز یکی سوی شهوت یکی سوی آز

آن‌ها همچون موجودی که دو سوراخ دارد (اشاره به ظاهرِ فریبنده)، حیله‌گری می‌کنند؛ یکی به سوی شهوت‌رانی و دیگری به سوی آز و طمع.

نکته ادبی: تشبیه به سوراخ‌های بینی یا گوش برای نشان دادنِ مجاریِ ورودِ وسوسه‌ها.

ولیکن چو کژدم به هنگام هوش نه سوراخ دیده نه سوراخ گوش

اما این افراد درست مثل کژدم (عقرب) هستند که در لحظه‌یِ هوشیاری و خطر، نه سوراخِ چشم برای دیدنِ حقیقت دارند و نه سوراخِ گوش برای شنیدنِ پند.

نکته ادبی: تمثیل کژدم برای کنایه از بی‌بصیرتیِ انسان‌هایِ نادان و کینه‌توز.

گزارش گر رازهای نهفت ز تاریخ دهقان چنین باز گفت

راویِ داستان‌هایِ پنهان، از تاریخِ کشاورزان این‌گونه بازگو می‌کند که:

نکته ادبی: اشاره به سبکِ داستان‌پردازیِ سنتی.

که چون شاه چین زین برابرش نهاد فلک نعل زنگی بر آتش نهاد

هنگامی که پادشاهِ چین (یا روم در برخی نسخه‌ها) اراده کرد که با حریفِ خود مواجه شود، تقدیر (فلک)، نعلِ اسبِ زنگی را بر آتشِ خشم و جنگ گذاشت.

نکته ادبی: نعل بر آتش نهادن کنایه از آماده شدن برای جنگ و آغازِ فتنه است.

سپهر از کمین مهر بیرون جهاند ستاره ز کف مهره بیرون فشاند

آسمان از کمین‌گاهِ خود خورشید را بیرون انداخت (روز شد) و ستاره‌ها مانند مهره‌هایی از دستِ ماه فرو ریختند.

نکته ادبی: توصیفِ طلوعِ صبح با استعاره‌هایِ نجومی.

جهان از دلیران لشکر شکن کشیده چو انجم بسی انجمن

جهان از حضورِ دلاورانِ لشکرشکن، مانند آسمان که پر از ستاره است، مملو از گروه‌ها و دسته‌ها شده بود.

نکته ادبی: تشبیه انبوهِ لشکر به ستارگانِ آسمان.

از آیینه پیل و زنگ شتر صدف را شبه رست بر جای در

از درخششِ آینه‌هایِ رویِ اسب‌ها و زنگِ شترها، گویا صدفی که باید مروارید داشته باشد، شبه (سنگِ سیاه) در آن روییده بود (فضایِ جنگی و پر از ادوات نظامی).

نکته ادبی: شبه نوعی سنگِ سیاه و تزیینی است که در مقابلِ در (مروارید) قرار گرفته تا کثرت و تیرگیِ ابزار جنگ را نشان دهد.

ز پویه که پی بر زمین می فشرد در اندام گاو استخوان گشت خرد

از شدتِ دوندگی و حرکتِ لشکر که پایشان را بر زمین می‌کوبیدند، حتی استخوانِ گاوها در زیرِ پا خرد می‌شد.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ عظمت و سنگینیِ سپاه.

شه روم رسم کیان تازه کرد ز نوبت جهان را پرآوازه کرد

پادشاهِ روم آیینِ پادشاهانِ کهن را زنده کرد و با نوبتِ جنگی (طبل و شیپور)، جهان را پرآوازه کرد.

نکته ادبی: نوبت به معنای طبل‌هایِ مخصوصِ پادشاهی است.

بر آراست لشگر به آیین روم چو آرایش نقش بر مهر موم

لشکر را با نظم و آیینِ رومی آراست؛ چنان‌که نقشی دقیق بر مهر و موم نقش می‌بندد.

نکته ادبی: تشبیه دقیق و منظم بودنِ لشکر به نقشِ مهر.

ز رومی تنی بود بس مهربان زبان آوری آگه از هر زبان

در میانِ رومیان، شخصی بود بسیار مهربان و باهوش که به همه زبان‌ها آگاهی داشت.

نکته ادبی: توصیفِ ویژگی‌هایِ فردیِ سفیر (طوطیا نوش).

دلیر و سخنگوی و دانش پرست به تیر و به شمشیر گستاخ دست

او دلاور، سخنور و دانش‌دوست بود و در کارزار با تیر و شمشیر، بسیار چابک و مسلط عمل می‌کرد.

نکته ادبی: ترکیبِ دانش و توانمندیِ رزمی.

کشیده دمش طوطیان را به دام سخن پروری طوطیا نوش نام

او با کلامِ سحرانگیزِ خود، طوطیان (سخنوران) را به دام می‌کشید و نامِ او «طوطیا نوش» بود که سخن‌پروری می‌کرد.

نکته ادبی: طوطیا نوش استعاره از کسی است که سخنانش مانندِ طوطیا (داروی چشم) شفا‌بخش و گیراست.

به شیرین سخن های مردم فریب ربوده نیوشندگان را شکیب

او با شیرین‌سخنی‌هایِ فریبنده، صبر و قرار را از شنوندگان می‌ربود.

نکته ادبی: اشاره به بلاغت و قدرتِ اقناعِ سخنران.

ندیم سکندر به بی گاه و گاه محاسب در احکام خورشید و ماه

او ندیم و همنشینِ همیشگیِ اسکندر بود و احکامِ نجومی و ستاره‌شناسی را نیز به‌خوبی می‌دانست.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ نجوم که در آن زمان از صفاتِ افرادِ فرهیخته بود.

سکندر به حکم پیام آوری بر خویش خواندش به نام آوری

اسکندر به عنوانِ پیام‌آور، او را به نزدِ خود فراخواند و به دلیلِ نام‌آوری‌اش، مأموریتِ خطیری به او سپرد.

نکته ادبی: اعتمادِ پادشاه به سفیر.

بفرمود تا هیچ نارد درنگ شتابان شود سوی سالار زنگ

اسکندر به او دستور داد که هیچ درنگی نکند و با شتاب به سویِ حاکمِ زنگ برود.

نکته ادبی: تأکید بر فوریتِ مأموریتِ دیپلماتیک.

رساند بدو بیم شمشیر شاه مگر بشنود باز گردد ز راه

بیمِ شمشیرِ پادشاه را به او برسان، شاید که بشنود و از راهِ کینه‌توزی بازگردد.

نکته ادبی: هدف از این مأموریت، بازدارندگی از جنگ بود.

به زنگی زبان رهنمونی کند که آهن در آتش زبونی کند

با زبانِ مردمِ زنگ با او سخن بگو (به زبانِ خودشان)، همان‌طور که آهن در آتش ذوب و نرم می‌شود (باید با نرمیِ کلام او را رام کنی).

نکته ادبی: تشبیه دیپلماسی به ذوب کردنِ آهن در آتش.

جوانمرد گل چهره چون سرو بن ز رومی به زنگی رساند این سخن

آن جوانمردِ زیبا‌چهره، این پیام را از رومیان برای پادشاهِ زنگ برد.

نکته ادبی: توصیفِ زیبایی و ظرافتِ سفیر.

که دارنده تاج و شمشیر و تخت روان کرد رایت به نیروی بخت

که پادشاهی که صاحبِ تاج و تخت و شمشیر است، پرچمِ خود را با یاریِ بخت و اقبال به حرکت درآورده است.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچمِ سپاه است.

جوان دولت و تیز و گردنکشست گه خشم سوزنده چون آتشست

او جوانی است پیروز و جسور، که هنگامِ خشم همچون آتش سوزان است.

نکته ادبی: توصیفِ شخصیتِ اسکندر.

چو بر شاه آهو کشد چرم گور بدوزد سر مور بر پای مور

هنگامی که به جنگِ دشمن می‌رود، چنان قدرتمند است که سرِ ضعیف‌ترین دشمنان را در هم می‌کوبد.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ نظامیِ اسکندر و تحقیرِ دشمن.

چنان به که با او مدارا کنی بنالی و عذر آشکارا کنی

بهتر است با او مدارا کنی، ناله و لابه سر دهی و عذرخواهیِ خود را آشکارا ابراز کنی.

نکته ادبی: توصیه به تواضع برای پیشگیری از جنگ.

نباید که آن آتش آید به تاب که ننشیند آنگه به دریای آب

مبادا کاری کنی که آن آتش (خشمِ اسکندر) شعله‌ور شود، که آنگاه هیچ دریایی از آب هم نمی‌تواند آن را خاموش کند.

نکته ادبی: هشدار نسبت به عواقبِ خشمِ اسکندر.

به مهرش روان باید آراستن مبارک نشد کین ازو خواستن

باید با دوستی و مهرِ او، کارها را سامان دهی؛ چرا که کینه‌جویی با او سرانجامِ مبارکی ندارد.

نکته ادبی: تشویق به صلح‌طلبی.

جهانش گه صلح و جنگ آزمود ز جنگش زیان دید و از صلح سود

جهان بارها او را در جنگ و صلح آزموده است؛ جنگش زیان‌بار و صلحش سودمند بوده است.

نکته ادبی: تجربه تاریخی از قدرتِ اسکندر.

شه زنگ چون گوش کرد آن سخن بپیچید بر خود چو مار کهن

پادشاهِ زنگ چون این سخنان را شنید، از خشم بر خود پیچید همچون مارِ کهن‌سال.

نکته ادبی: تشبیه واکنشِ پادشاهِ زنگ به مار برای نشان دادنِ خباثت و خشم.

دماغش ز گرمی برآمد به جوش برآورد چون رعد غران خروش

دماغ و سرش از حرارتِ خشم به جوش آمد و همچون رعدِ غران، فریاد کشید.

نکته ادبی: استعاره از غضبِ شدید.

بفرمود تا طوطیا نوش را کشند و برنداز تنش هوش را

دستور داد تا طوطیا نوش را بکشند و جان از تنش بستانند.

نکته ادبی: نشان‌دهنده قساوتِ پادشاهِ زنگ و شکستِ دیپلماسی.

ربودنش آن دیوساران ز جای چو که برگ را مهرهٔ کهربای

آن آدم‌کش‌ها، او را مانند برگِ ضعیفی در برابرِ نیرویِ جاذبه‌یِ کهربا، به‌سرعت از جای ربودند.

نکته ادبی: تشبیه سفیر به برگ و آدم‌کشان به کهربا که برگ را جذب می‌کند.

بریدند در طشت زرین سرش به خون غرقه شد نازنین پیکرش

سرِ او را در تشتی زرین بریدند و پیکرِ نازنینش در خون غرق شد.

نکته ادبی: صحنه‌یِ فجیعِ قتل که در ادبیاتِ حماسی معمولاً نمادی از بی‌رحمیِ دشمن است.

چو پرخون شد آن طشت زرین چه کرد بخوردش چو آبی و آبی نخورد

وقتی آن تشتِ زرین پر از خون شد، پادشاه (با کمالِ قساوت) چنان کرد که گویی آب می‌نوشد (و ذره‌ای تأثر در او نبود).

نکته ادبی: اغراق در بی‌رحمیِ پادشاهِ زنگ.

کسانی که بودند با او به راه شدند آب در دیده نزدیک شاه

همراهانِ آن سفیر که با او آمده بودند، با دیدنِ این صحنه، چشمانشان پر از اشک شد.

نکته ادبی: واکنشِ عاطفیِ همراهان.

نمودند کان رومی خوب چهر چه بد دید از آن زنگی سرد مهر

آن‌ها نشان دادند که آن رومیِ خوب‌چهره، چه ستمِ بزرگی از آن پادشاهِ زنگیِ بی‌مهر دید.

نکته ادبی: تضادِ ویژگی‌هایِ انسانیِ سفیر با بی‌رحمیِ پادشاه.

شه از بهر آن سرو شمشاد رنگ چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ

اسکندر با شنیدنِ این خبر، چنان از مرگِ آن جوانِ سروقامت سوخت که گویی تیرِ آتشینی به جانش نشسته است.

نکته ادبی: استعاره از غم و خشمِ شدیدِ اسکندر.

به خون ریختن شد دل انگیخته ز خون چنان بی گنه ریخته

قلبش برایِ خون ریختن و انتقام‌جویی برانگیخته شد؛ چرا که خونِ بی‌گناهی به ناحق ریخته شده بود.

نکته ادبی: توجیهِ اخلاقی برای جنگِ انتقام‌جویانه.

شد از رومیان رنگ یکبارگی که دیدند از آنگونه خونخوارگی

رومیان با دیدنِ این حد از خون‌خواری، به کلی از پادشاهِ زنگ ناامید و متنفر شدند.

نکته ادبی: شکل‌گیریِ اجماع برای جنگ.

سیاهان ازان کار دندان سفید ز خنده لب رومیان ناامید

سیاهان (زنگیان) از این کارشان می‌خندیدند و دندان‌هایِ سفیدشان پیدا بود، که این خنده باعثِ ناامیدیِ رومیان شد.

نکته ادبی: تضادِ بصریِ دندان‌هایِ سفیدِ زنگیان با سیاهیِ اعمالشان.

شب آن به که پوشیده دندان بود که آن لحظه میرد که خندان بود

شب بهتر است که دندان‌ها (که نمادِ خنده در تاریکی هستند) پوشیده بماند؛ چرا که خندیدن در چنین لحظه‌یِ غمباری، مرگ‌بار است.

نکته ادبی: کنایه از زشتیِ خنده هنگامِ جنایت.

سکندر به آهستگی یک دو روز گذشت از سر خشم اندیشه سوز

اسکندر با آرامش و صبر، دو روز گذشت تا خشمِ ویرانگرش کمی فروکش کرد و به فکرِ چاره افتاد.

نکته ادبی: توصیفِ پختگیِ اسکندر در مدیریتِ خشم برایِ برنامه‌ریزیِ جنگ.

شباهنگ چون برزد از کوه دود برآهنگ شب مرغ دستان نمود

هنگامی که سپیده دم از کوهستان سر برآورد، پرندگانِ نغمه‌خوان، آوازِ صبحگاهی خود را آغاز کردند.

نکته ادبی: شباهنگ در اینجا به معنایِ پرنده‌ای است که در شب می‌خواند یا استعاره‌ای از سپیده که شب را آهنگین به پایان می‌برد.

برآویخت هندوی چرخ از کمر به هارونی شب حرسهای زر

ستارگان در آسمان همانند زیورآلات و جواهرات بر کمرِ شب درخشیدند.

نکته ادبی: هندوی چرخ استعاره از ستارگان است و هارونی شب اشاره به رنگ سیاه یا درخشش بر زمینه تاریک است.

جلاجل زنان گفت هارون شاه که شه تاجور باد و دشمن تباه

پادشاه (هارون‌شاه) با صدایی بلند و با ابهت، آرزو کرد که پادشاه همیشه پیروز و دشمنانش نابود باشند.

نکته ادبی: جلاجل به معنای زنگوله است و در اینجا کنایه از صدای بلند و طنین‌انداز پادشاه است.

طلایه برون شد بره داشتن یتاقی به نوبت نگه داشتن

نیروهای پیشرو (طلایه) برای شناسایی و نگهبانان برای نوبت‌داری در محل‌های خود قرار گرفتند.

نکته ادبی: طلایه و یتاقی واژگان نظامیِ کهن برای یگان‌های پیشرو و گشتی هستند.

دگر روز کاورد گردون شتاب برون زد سر از کنج کوه آفتاب

روزِ دیگر که خورشید با شتابِ گردشِ آسمان از پشتِ کوه‌ها طلوع کرد.

نکته ادبی: گردون در اینجا به معنای آسمانِ گردان است که زمان را به پیش می‌برد.

بغرید کوس از در شهریار جهان شد ز بانگ جرس بی قرار

صدای طبل‌های جنگی از اردوگاه پادشاه بلند شد و لرزه بر اندام جهان انداخت.

نکته ادبی: کوس و جرس نمادهای صوتیِ شروع نبرد و هیاهوی جنگ هستند.

تبیره زن از خارش چرم خام لبیشه درافکند شب را به کام

طبل‌زن با ضرباتِ محکم بر چرمِ طبل، تاریکیِ شب را در کامِ خود فرو برد و از بین برد.

نکته ادبی: تبیره نوعی طبل جنگی است و در اینجا نماد چیرگیِ سپاه بر فضای تاریک شب است.

در آمد به شورش دم گاو دم به خمبک زدن خام روئینه خم

صدایِ طبل‌های بزرگ و فلزی با شدت و شور در فضا پیچید.

نکته ادبی: گاو دم اشاره به نوعی طبل بزرگ دارد که صدایی بم و بلند داشته است.

ترازوی پولاد سنجان به میل ز کفه به کفه همی راند سیل

سلاح‌های پولادین در میدان نبرد مانند سیلِ خروشان به حرکت درآمدند.

نکته ادبی: ترازوی پولاد در اینجا استعاره از تعادل و برابری دو سپاه در تجهیزات است.

سنان سرخشت خفتان شکاف برون رفت از فلکه پشت و ناف

نیزه‌های تیز که زره‌ها را می‌شکافتند، از پشت و کمرِ زره‌پوشان گذشتند.

نکته ادبی: سنان به معنای نوکِ نیزه است و خفتان لباسی جنگی و زره‌گونه است.

ز قاروره و یاسج و بید برگ قواره قواره شده درع و ترک

زره‌ها و کلاه‌خودها در اثر ضرباتِ مهلک، قطعه‌قطعه و نابود شدند.

نکته ادبی: قاروره و یاسج استعاره از جنس یا نوع خاصی از سلاح یا پوشش محافظ است.

زهرین حمله زهرای تیغ شده آب خون در دل تند میغ

حملاتِ زهرآگینِ تیغ‌ها چنان شدید بود که دلِ سپاهِ دشمن از ترس و خون‌ریزی به لرزه افتاد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است و در اینجا استعاره از سپاهِ انبوه و متراکم است.

چو لشگر به لشگر درآورد روی مبارز برون آمد از هر دو سوی

وقتی دو لشگر در برابر هم قرار گرفتند، قهرمانان و جنگجویان از هر دو سو برای مبارزه بیرون آمدند.

نکته ادبی: مبارز به معنای کسی است که برای نبردِ تن‌به‌تن بیرون می‌آید.

بسی یک به دیگر درآویختند بسی خون بناورد گه ریختند

بسیار با یکدیگر درگیر شدند و خونِ زیادی در میدان نبرد ریخته شد.

نکته ادبی: بناورد به معنای میدان نبرد است.

سبق برد بر لشگر روم زنگ چو بر گور پی بر کشیده پلنگ

سپاه زنگیان بر لشگر روم چیره شد، همانند پلنگی که بر گورخرِ وحشی مسلط شده است.

نکته ادبی: تشبیه زنگیان به پلنگ نشان‌دهنده سرعت و درندگی آن‌هاست.

خرابی درآورد زنگی به روم ز هر بوم افغان برآورد بوم

زنگیان ویرانیِ بسیاری در سپاهِ روم ایجاد کردند و صدای شیون از همه جا بلند شد.

نکته ادبی: بوم در اینجا به معنای سرزمین و همچنین کنایه از شوم‌بختی است.

که رومی بترسید از آن پیش خورد که با طوطیا نوش زنگی چه کرد

رومیان چنان از قدرتِ زنگیان ترسیدند که به یاد آوردند آن آدم‌خواران با سایرین چه کرده‌اند.

نکته ادبی: طوطیا نوش کنایه از زنگیان است که احتمالاً به واسطه خوی وحشی‌گری به چنین القابی خوانده شده‌اند.

درافکند خون دلاور به جام بخورد از سر خامی آن خون خام

زنگیِ دلاور، خونِ دشمن را در جام ریخت و به خاطرِ خویِ وحشی‌اش، آن خونِ خام را نوشید.

نکته ادبی: خون خام کنایه از بی‌رحمی و توحش است.

چو زنگی نمود آنچنان بازیی ز رومی نیامد عنان تازیی

وقتی زنگی چنین رفتار وحشیانه‌ای از خود نشان داد، دیگر هیچ رومی‌ای توانِ رویارویی و ایستادگی نداشت.

نکته ادبی: عنان تازی کنایه از حرکت کردن و حمله کردن است.

بدانست سالار لشگر شناس که در رومی از زنگی آمد هراس

پادشاه که در شناختِ وضعیت لشگر خبره بود، فهمید که سربازانش از زنگیان ترسیده‌اند.

نکته ادبی: سالار لشگر شناس اشاره به بینشِ سیاسی و نظامی پادشاه دارد.

چو لشگر هراسان شود در ستیز سگالش نسازد مگر بر گریز

وقتی سپاهی در نبرد می‌ترسد، جز به فرار به چیز دیگری فکر نمی‌کند.

نکته ادبی: سگالش به معنای فکر و اندیشه است.

وزیر خردمند را خواند پیش خبر دادش از راز پنهان خویش

پادشاه وزیرِ دانا و باتجربه‌اش را فراخواند و حقیقتِ ترسِ خود را با او در میان گذاشت.

نکته ادبی: دستور در ادبیات کهن به معنای وزیر و مشاور است.

که بددل شدند این سپاه دلیر ز شمشیر ناخورده گشتند سیر

گفت این سربازانِ شجاع، دل‌مرده شده‌اند و از جنگ و شمشیر زدن خسته و بیزار گشته‌اند.

نکته ادبی: سیر شدن از شمشیر کنایه از ناامیدی از پیروزی است.

به لشگر توان کردن این کارزار به تنها چه برخیزد از یک سوار

در میدان نبرد باید گروهی جنگید، از یک نفر به تنهایی چه کاری ساخته است؟

نکته ادبی: تاکید بر اهمیتِ کارِ گروهی در برابر انفرادی.

ز خون خوردن طوطیا نوش گرد همه لشگر از بیم خواهند مرد

به خاطرِ آدم‌خواریِ زنگیان، تمامی لشگرِ من از ترسِ جانشان نزدیک است که از پا درآیند.

نکته ادبی: طوطیا نوش استعاره از زنگیانِ آدم‌خوار است.

کند هر یک آیین ترس آشکار نیابد ز ترسندگان هیچ کار

هرکس نشانه‌های ترس را در خود آشکار می‌کند و از چنین افرادِ ترسویی، هیچ کارِ درستی بر نمی‌آید.

نکته ادبی: آیین ترس آشکار کردن به معنای نشان دادنِ ضعف در برابر دشمن است.

چو بد دل شد این لشگر جنگجوی بیار آب و دست از دلیری بشوی

چون این لشگر دل‌مرده شده است، بهتر است دست از جنگیدن بشوییم و از فکر پیروزی بیرون بیاییم.

نکته ادبی: دست شستن از چیزی کنایه از قطعِ امید و رها کردنِ آن است.

همان زنگیان چیره دستی کنند چو پیلان آشفته مستی کنند

آن زنگیانِ ماهر و چیره دست، مانند فیل‌های خشمگین و مست، در میدان نبرد بی‌پروا می‌تازند.

نکته ادبی: تشبیه زنگیان به فیلِ مست نشان‌دهنده قدرتِ ویرانگر و غیرقابل کنترل آن‌هاست.

چه دستان توان آوریدن به دست کزان زنگیان را درآید شکست

چه حیله‌ای می‌توان به کار بست که بتوان با آن زنگیان را شکست داد؟

نکته ادبی: دستان به معنای حیله و نیرنگِ زیرکانه است.

برانداز رایی که یاری دهد ازین وحشتم رستگاری دهد

رأی و نقشه‌ای ارائه بده که به ما کمک کند و از این وحشتِ بزرگ نجاتمان دهد.

نکته ادبی: رایی برانداختن کنایه از طراحیِ نقشه یا طرحِ نو است.

جهاندیده دستور فریاد رس گشاد از سر کاردانی نفس

وزیرِ باتجربه که حلالِ مشکلات بود، با کاردانیِ خود سخن گفت.

نکته ادبی: جهاندیده به معنای کسی است که سرد و گرمِ روزگار را چشیده است.

که شاها خرد رهنمون تو باد ظفر یار و دشمن زبون تو باد

گفت ای پادشاه، خرد راهنمای تو باشد و پیروزی یار و دشمنت ذلیل گردد.

نکته ادبی: اشاره به نقشِ خرد در پیروزیِ پادشاهان.

جهان داور آفرینش پناه پناه تو باد ای جهانگیر شاه

خداوندِ جهان که پناهگاهِ آفرینش است، پناهِ تو باشد ای پادشاهِ جهان‌گیر.

نکته ادبی: جهان داور اشاره به قدرتِ مطلقِ الهی است.

به هر جا که روی آری از کوه و دشت بهی بادت از چرخ پیروز گشت

در هر جا که قدم بگذاری، بخت و اقبالِ تو پیروز و درخشان باشد.

نکته ادبی: چرخ پیروز گشت استعاره از گردشِ روزگار به نفعِ پادشاه است.

سیاهان که ماران مردم زنند نه مردم همانا که اهریمنند

این سیاهان (زنگیان) که مانند مار، مردم را می‌گزند، گویی انسان نیستند و اهریمن‌اند.

نکته ادبی: تشبیه به مار و اهریمن برای نشان دادنِ شرارتِ ذاتیِ دشمن.

اگر رومی اندیشد از جنگ زنگ عجب نیست کاین ماهیست آن نهنگ

اگر رومیان از جنگ با زنگیان می‌ترسند، جای تعجب نیست؛ چون این‌ها مانند نهنگ‌اند و رومیان مانند ماهی ضعیف.

نکته ادبی: تمثیل ماهی و نهنگ برای نشان دادنِ نابرابریِ قدرت.

ز مردم کشی ترس باشد بسی ز مردم خوری چون نترسد کسی

از قاتلانِ معمولی می‌توان ترسید، اما از کسی که انسان می‌خورد، هر کسی وحشت می‌کند.

نکته ادبی: تفاوتِ ترسِ ناشی از قتل و ترسِ ناشی از آدم‌خواری.

گر آزرم خواهیم از این سگدلان نخوانندمان عاقلان عاقلان

اگر از این آدم‌خوارانِ سگ‌صفت، انتظارِ جوانمردی و آزرم داشته باشیم، خردمندان ما را نادان خطاب می‌کنند.

نکته ادبی: آزرم به معنای حیا و شرم است.

وگر جای خالی کنیم از نبرد ز گیتی برآرند یکباره گرد

و اگر میدان نبرد را خالی کنیم، آن‌ها کلِ جهان را به ویرانی می‌کشانند.

نکته ادبی: از گیتی گرد برآوردن کنایه از نابودیِ کامل و ویران کردن است.

بلی گر زما داشتندی هراس میانجی برایشان نهادی سپاس

اگر آن‌ها از ما می‌ترسیدند، می‌شد به فکرِ میانجی‌گری و صلح افتاد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه صلح تنها با ترسِ متقابل ممکن است.

میانجی که باشد که بس بیهشند وگر راست خواهی میانجی کشند

اما زنگیان بی‌خرد هستند و حتی اگر به دنبال میانجی برویم، او را می‌کشند.

نکته ادبی: تاکید بر حماقت و درندگیِ دشمن که صلح را ناممکن می‌کند.

یکی چاره باید برانداختن به تزویر مردم خوری ساختن

باید چاره‌ای اندیشید و با حیله و نیرنگ، کاری کرد که آن‌ها بترسند و آدم‌خواری را کنار بگذارند.

نکته ادبی: تزویر به معنای حیله و نیرنگِ زیرکانه است.

گرفتن تنی چند زنگی ز راه گرفتار کردن در این بارگاه

باید چند تن از آن‌ها را اسیر کنیم و به این بارگاه بیاوریم.

نکته ادبی: توصیفِ گام‌های عملیاتیِ نقشه.

نشستن تو را خامش و خشمناک درانداختن زنگیان را به خاک

سپس تو (پادشاه) باید در برابر آن‌ها سکوت کنی و خشمناک باشی و دستورِ کشتنِ آن‌ها را بدهی.

نکته ادبی: بازیِ نقش برای ترساندنِ دشمن.

یکی را سر از تن بریدن به درد به مطبخ فرستادن از بهر خورد

سرِ یکی را ببر و به آشپزخانه بفرست تا گویی قرار است آن را برای تو کباب کنند.

نکته ادبی: این بخش آغازِ فریبِ عملیاتی است.

به زنگی زبان گفتن این را بشوی بپز تا خورد خسرو نامجوی

به زبانِ خودشان به آن‌ها بگو این را بشویید و بپزید تا من (پادشاه) بخورم.

نکته ادبی: هدف ایجاد وحشتِ روانی در زنگیان است.

بفرمای تا مطبخی در نهفت نهد جفته و آن را کند خاک جفت

به آشپز بگو که در نهان، گوشتِ گوسفند را به جایِ گوشتِ انسان قرار دهد.

نکته ادبی: نهفت به معنای پنهانی و مخفیانه است.

بجوشد سر گوسپندی سیاه تهی ز استخوان آورد نزد شاه

وقتی سرِ گوسفندِ سیاه را جوشاند و گوشتش را بدونِ استخوان نزدِ تو آورد.

نکته ادبی: طراحیِ دقیقِ جزئیات برای فریب.

شه آن چرم ناپختهٔ نیم خام بدرد بخاید به حرصی تمام

تو آن پوستِ نیم‌خام را با حرص و ولع بسیار بخور و بجو.

نکته ادبی: تاکید بر نمایشِ افراطی برای تاثیرگذاری.

بگوید که مغزش بیارید نیز کزین نغزتر کس نخوردست چیز

و بگو که مغزِ او را هم بیاورید که از این خوراکِ لذیذتر، کسی تا به حال نخورده است.

نکته ادبی: اوجِ فریبِ روانی برای شکستنِ غرورِ دشمن.

اگر هیچ دانستمی در نخست که زنگی خوری داردم تندرست

اگر از همان ابتدا می‌دانستم که خوردن گوشتِ زنگی برای من تندرستی و سلامت می‌آورد،

نکته ادبی: دانستمی (دانستم)؛ استفاده از صیغه شرطی برای بیان حسرت در گذشته.

اسیران رومی نپروردمی همه زنگی خوش نمک خوردمی

دیگر اسرای رومی را نگه نمی‌داشتم، بلکه همه زنگیانِ خوش‌گوشت را می‌خوردم.

نکته ادبی: خوش‌نمک در اینجا به معنای لذیذ و خوش‌طعم است.

چو آن آدمی خواره یابد خبر که هست آدمی خواره ای زو بتر

وقتی آن انسان‌خوار (زنگی) خبردار شود که کسی هست که از خودش در خوردنِ آدم پیشی گرفته است،

نکته ادبی: آدمی‌خواره کنایه از خوی ددمنشی دشمن است.

بدین ترس بگذارد آن کین گرم که آهن به آهن توان کرد نرم

با همین ترس، آن کینه‌توزیِ شدید را رها می‌کند؛ چرا که آهن را باید با آهنِ دیگر نرم کرد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل 'آهن را با آهن توان داد'، به معنای مقابله‌به‌مثل با هم‌جنس خود.

گر این چاره سازی به دست آوریم بر آن چیره دستان شکستن آوریم

اگر این ترفند و چاره‌جویی را به کار ببندیم، می‌توانیم بر آن افرادِ زورگو پیروز شویم.

نکته ادبی: چیره دستان استعاره از دشمنانِ قوی‌دست و متجاوز است.

به گرگی ز گرگان توانیم رست که بر جهل جز جهل نارد شکست

بر گرگی که در میان گرگان است می‌توان چیره شد، چرا که نادانی (جهل) را تنها با نادانی می‌توان شکست داد.

نکته ادبی: جهل در اینجا به معنای لجاجت و خوی حیوانی است.

بفرمود شه تا دلیران روم نمایند چالش در آن مرز و بوم

شاه به دلیران روم دستور داد تا در آن سرزمین، شجاعت و توانایی خود را نشان دهند.

نکته ادبی: چالش در متون کهن به معنای جنگ و مبارزه است.

کمین بر گذرگاه زنگ آورند تنی چند زنگی به چنگ آورند

آن‌ها در مسیر عبور زنگیان کمین کنند و تعدادی از آن‌ها را اسیر کنند.

نکته ادبی: کمین‌گذاری یکی از تاکتیک‌های نظامی کلاسیک است.

شدند آن دلیران فرمان پذیر گرفتند از آن زنگیی چند اسیر

سربازانِ فرمان‌بردار رفتند و چند نفر از زنگیان را به اسارت گرفتند.

نکته ادبی: فرمان‌پذیر صفتِ سربازان مطیع است.

به نوبتگه شاه بردند شان به سرهنگ نوبت سپردند شان

اسیران را به محل نگهبانی شاه بردند و به نگهبانِ نوبت‌دار تحویل دادند.

نکته ادبی: نوبت‌گه محل پاسبانی و کشیک است.

درآوردشان نوبتی دار شاه قفائی ز خون سرخ و روئی سیاه

مسئولِ نگهبانی شاه، آن‌ها را تحویل گرفت؛ کسانی که صورتی سیاه و چهره‌ای خون‌آلود داشتند.

نکته ادبی: قفائی ز خون سرخ کنایه از چهره‌ای‌ست که در جنگ آسیب دیده یا وحشت‌زده است.

شه از خشمناکی چو غرنده شیر که آرد گوزن گران را به زیر

شاه از شدت خشم مانند شیری غران بود که گوزنی بزرگ را زیر پنجه‌های خود می‌گیرد.

نکته ادبی: مانند شیری (تشبیه) برای نشان دادن قدرت و هیبت شاه.

یکی را بفرمود تا زان گروه ببرند سر چون یکی پاره کوه

دستور داد تا سرِ یکی از آن گروه را مانند تکه‌ای کوه، از تن جدا کنند.

نکته ادبی: تشبیه سر به پاره کوه نشان از بزرگی و سنگینی آن در منظر بیننده دارد.

به مطبخ سپردند کین را بگیر بساز آنچه شه را بود ناگزیر

آن گوشت را به آشپزخانه فرستاد و گفت کینه‌توزی را کنار بگذار و آنچه شاه می‌خواهد را تهیه کن.

نکته ادبی: در اینجا واژه کین دو معنا دارد (انتقام و گوشت اسیر)، ایهام زیبایی ایجاد کرده است.

دگرگونه با مطبخی رفته راز که چون ساز می باید آن ترکتاز

رازِ کار را به آشپز گفت که چگونه باید با آن گوشتِ انسان رفتار کند.

نکته ادبی: ترکتاز کنایه از آن زنگی است.

دگر زنگیان پیش خسرو به پای فرومانده عاجز در آن رسم و رای

دیگر زنگیان که در برابر شاه ایستاده بودند، از مشاهده این صحنه و رفتارِ غریبِ شاه، حیرت‌زده و درمانده شدند.

نکته ادبی: رسم و رای در اینجا به معنای روش و کردارِ غیرعادی شاه است.

چو فرمود خسرو که خوان آورند بساط خورش در میان آورند

وقتی شاه دستور داد سفره غذا را پهن کنند و بساط پذیرایی را در میان آورند،

نکته ادبی: خوان به معنای سفره بزرگ است.

بیاورد خوان زیرک هوشمند بر او لفچهای سر گوسپند

آشپزِ زیرک و باهوش، خوراکی را آورد که لب‌های سرِ گوسفند در آن دیده می‌شد.

نکته ادبی: لفچ به معنای لب است.

شه از هم درید آنخورش را به زور چو شیری که او بردرد چرم گور

شاه با زور آن گوشت را درید، همچون شیری که پوستِ گورخر را می‌درد.

نکته ادبی: چرم گور استعاره از گوشت و پوست طعمه است.

بیایستگی خورد و جنباند سر که خوردی ندیدم بدین سان دگر

شاه با حالتی که نشان‌دهنده لذتِ ساختگی بود، سر تکان داد و گفت تاکنون چنین غذای لذیذی نخورده بودم.

نکته ادبی: بیایستگی به معنای حالتِ خاص و نمایشی است.

چو زنگی بخوردن چنین دلکشست کبابی دگر خوردنم ناخوشست

اگر گوشتِ زنگی تا این حد لذیذ و دلکش است، دیگر هیچ کبابِ دیگری برای من جذاب نیست.

نکته ادبی: جمله در فضای طنزِ سیاه و تهدیدآمیز ادا شده است.

همه ساق زنگی خورم در شراب کزان خوش نمک تر نیابم کباب

از این پس در شراب، فقط ساقِ زنگی می‌خورم، چرا که کبابی خوش‌نمک‌تر از آن نمی‌شناسم.

نکته ادبی: خوش‌نمک در اینجا به معنای لذیذ است.

به رغم سیاهان شه پیل بند مزور همی خورد از آن گوسفند

شاهِ پیل‌بند (قدرتمند) با وجودِ سیاهان، به تظاهر از آن گوشت می‌خورد.

نکته ادبی: مزور به معنای ریاکارانه و از روی فریب است.

چو ترسنده اژدها کردشان چو ماران به صحرا رها کردشان

سپس همچون اژدهایی هراس‌انگیز، آن‌ها را رها کرد تا مانند مارها در صحرا پراکنده شوند.

نکته ادبی: تشبیه به اژدها برای القای وحشت.

شدند آن سیاهان بر شاه زنگ خبر باز دادند از آن روز تنگ

آن سیاهان نزد شاهِ زنگ بازگشتند و خبرِ آن روزِ سخت و هولناک را بازگو کردند.

نکته ادبی: روز تنگ استعاره از روزِ مصیبت‌بار است.

که این اژدها خوی مردم خیال نهنگی است کاورده بر ما زوال

گفتند این موجودِ اژدهاخو که ظاهری انسانی دارد، نهنگی است که باعث نابودی ما شده است.

نکته ادبی: نهنگ در اینجا استعاره از موجودی بلعنده و خطرناک است.

چنان می خورد زنگی خام را که زنگی خورد مغز بادام را

چنان با ولع گوشتِ زنگی را می‌خورد که گویی دارد مغزِ بادام می‌خورد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن بی‌رحمی و قدرت شاه.

سر لفجنان را که آرد ببند خورد چون سرو لفجه گوسفند

سرِ آن‌ها را چنان می‌خورد که گویی سرِ گوسفند است.

نکته ادبی: لفجنان اشاره به زنگیان دارد.

دل زنگیان را درآمد هراس که از پرنیان سر برون زد پلاس

دلِ زنگیان از ترس لرزید، گویی از زیرِ پارچه‌ی ابریشمین، پشمی زبر بیرون زد.

نکته ادبی: استعاره از فاش شدنِ واقعیتی ترسناک در پسِ ظاهری آرام.

فرو پژمرید آتش انگیزشان ز گرمی نشست آتش تیزشان

شور و هیجانِ آتشینِ آن‌ها فروکش کرد و حرارتِ جنگجویانه‌شان از بین رفت.

نکته ادبی: آتش‌انگیز استعاره از خشم و سلحشوری است.

چو روز دگر مرغ بگشود بال تهی شد دماغ سپهر از خیال

روز بعد که خورشید طلوع کرد، آسمان از هرگونه خیالی تهی شد (صبح روشن شد).

نکته ادبی: دماغ سپهر از خیال تهی شد استعاره از طلوع صبح است.

به غول سیه بانگ برزد خروس در آمد به غریدن آواز کوس

در برابرِ آن غولِ سیاه، بانگِ خروس بلند شد و صدای کوسِ جنگ طنین‌انداز گشت.

نکته ادبی: غول سیاه اشاره به سپاه زنگیان است.

شغبهای شیپور از آهنگ تیز چو صور اسرافیل در رستخیز

صدای شیپورها چنان تیز و گوش‌خراش بود که گویی صورِ اسرافیل در روز قیامت دمیده شده است.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به صور اسرافیل در روز قیامت.

ز نعره برآوردن گاو دم شده ز آسمان زهرهٔ گاو گم

از نعره‌ی طبل‌های پوست‌گاو، ترس و زهره‌ی افلاک فرو ریخت.

نکته ادبی: زهره‌ی گاو گم شدن استعاره از ترسیدن و شجاعت از دست دادن است.

دهلهای گرگینه چرم از خروش درآورده مغز جهان را به جوش

طبل‌های چرمی که از خروشِ زیاد، مغزِ جهانیان را به جوش آورده بود.

نکته ادبی: گرگینه اشاره به چرمِ دباغی‌شده‌ی خاص است.

ز شوریدگی تنبک زخم ریز دماغ فلک سفته از زخم تیز

از شدتِ ضرباتِ تنبک، دماغِ فلک سوراخ شد (کنایه از بلندی صدا).

نکته ادبی: مبالغه در بلندی صدا.

دل ترکتازان در آن داروگیر برآورده از نای ترکی نفیر

دلِ ترکانِ جنگجو در آن میان، از نای و شیپور، فریادِ جنگ برآورد.

نکته ادبی: داروگیر به معنای میدان جنگ و درگیری است.

زمین لرزه مقرعه در دماغ زده آتشین مقرعه چون چراغ

صدای زمین‌لرزه در سر می‌پیچید و ضرباتِ مقرعه (چوب طبل) همچون چراغی آتشین می‌درخشید.

نکته ادبی: مقرعه وسیله‌ای برای زدن طبل است.

روارو زنان تیر پولاد سای در اندام شیران پولاد خای

تیرهای فولادی بر اندامِ جنگجویانِ نیرومند می‌نشست.

نکته ادبی: پولادخای کنایه از جنگجویانی است که زره فولادین بر تن دارند.

پلارک چنان تاف از روی تیغ که در شب ستاره ز تاریک میغ

درخشندگیِ تیغِ شمشیرها چنان بود که گویی ستاره‌ای در تاریکیِ شب می‌درخشد.

نکته ادبی: تشبیه درخشش شمشیر به ستاره.

دو لشگر دگر باره برخاستند دگرگونه صفها برآراستند

دو لشکر دوباره به پا خاستند و صف‌های خود را به شکلی تازه آرایش دادند.

نکته ادبی: دگرگونه به معنای شکلی دیگر و جدید است.

دو ابر از دو سو در خروش آمدند دو دریای آتش به جوش آمدند

دو سپاه مانند دو ابرِ خروشان به هم نزدیک شدند و گویی دو دریای آتش به جوش آمدند.

نکته ادبی: تشبیه سپاه به ابر و دریای آتش.

برآمیخته لشگر روم و زنگ سپید و سیه چون گراز دو رنگ

لشکر روم و زنگ در هم آمیختند، سیاه و سفید همچون گرازهای دورنگ.

نکته ادبی: اشاره به تضاد رنگی دو سپاه.

سم باد پایان پولاد نعل به خون دلیران زمین کرده لعل

سمِ اسبانِ تیزرو با نعل‌های پولادین، زمین را از خونِ دلیران به رنگِ لعل درآورد.

نکته ادبی: بادپایان استعاره از اسبانِ سریع است.

ترنگ کمانهای بازو شکن بسی خلق را برده از خویشتن

صدای کمان‌های قدرتمند، بسیاری از مردمان را از خود بی‌خود کرد.

نکته ادبی: بازو شکن کنایه از قدرت کمان است.

درفشیدن تیغ آیینه تاب درفشان تر از چشمهٔ آفتاب

درخششِ تیغ‌های صیقلی، از چشمه‌ی خورشید نیز فروزان‌تر بود.

نکته ادبی: مبالغه در درخشش شمشیر.

زده لشگر روم رایت بلند زمین در کمان آسمان در کمند

لشکر روم پرچم خود را برافراشت و گویی زمین و آسمان را به تسخیر درآورد.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است.

به قلب اندر اسکندر فیلقوس جناحی بر آراسته چون عروس

در قلبِ سپاه، اسکندر حضور داشت و جناحِ سپاه را همچون عروسی آراسته بود.

نکته ادبی: تشبیه به عروس، استعاره از نظم و زیباییِ صف‌آرایی است.

ز پیش سپه زنگی قیرگون جناحی برآورده چون بیستون

در پیشاپیشِ سپاهِ سیاه‌رنگِ زنگ، جناحی مانند کوه بیستون استوار بود.

نکته ادبی: تشبیه به بیستون برای نشان دادنِ عظمت و استواری سپاه زنگی است.

صف زنده پیلان به یک جا گروه چو گرد گریوه کمرهای کوه

صفِ فیل‌های جنگی به هم پیوسته بودند، همچون گردنه‌های کمرکشِ کوه.

نکته ادبی: زنده پیلان اشاره به فیل‌های جنگی است.

مژه چون سنان چشمها چون عقیق ز خرطوم تا دم در آهن غریق

مژه‌های فیل‌ها همچون نوکِ نیزه تیز و چشمانشان سرخ‌فام و درخشان چون عقیق است؛ تمام پیکر آن‌ها، از خرطوم تا دُم، در زرهی از آهن پوشیده شده است.

نکته ادبی: سَنان به معنای نوکِ نیزه است. «غریق» در اینجا به معنی «پوشیده در» یا «غرق‌شده در» به‌کار رفته که کنایه از زره‌پوش بودن فیل‌هاست.

دگرگونه بر هر یکی تخت عاج برو زنگیی بر سر از مشک تاج

بر پشت هر یک از این فیل‌ها تختی از عاج قرار دارد و بر آن، جنگجویی زنگی‌نژاد نشسته که تاجی از مشک (سیاهی) بر سر دارد.

نکته ادبی: «تاج از مشک» استعاره از موهای سیاه و مجعد جنگجویان زنگی است که به شکل تاج بر سرشان دیده می‌شود.

چو آواز بر پیل سرکش زدی زدی آتش ارخود بر آتش زدی

آن زنگی چنان فریاد و هیاهویی بر سر فیل‌های سرکش می‌زد که گویی آتش را نیز به آتش می‌کشید (شدت هیاهوی او از آتش هم سوزان‌تر بود).

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ کنترلِ فیل‌ها و هیمنه صدای او دارد.

ز پس پیل کامد به چالش برون شد از پای پیلان زمین نیلگون

وقتی این پیل‌ها به میدان جنگ آمدند، زمین زیر پایشان در اثر گرد و غبار و شدتِ برخورد، به رنگ کبود درآمد.

نکته ادبی: نیلگون شدن زمین کنایه از غبارآلودگی و سیاهیِ ناشی از انبوه فیل‌هاست.

پیاده روان گرد پیل بلند به هر گوشه ای کرده صد پیل بند

پیادگان نظام در اطراف این فیل‌های بلندقامت در حرکت بودند و در هر سو برای آن‌ها موانع و پابندهایی تعبیه کرده بودند.

نکته ادبی: «پیل‌بند» جایگاه یا بندی است که فیل را در آن متوقف یا آماده کارزار می‌کنند.

چو آیین پیکار شد ساخته منش ها شد از مهر پرداخته

هنگامی که مقدمات نبرد فراهم شد، دل‌های رزمندگان از مهر و شفقت تهی گشت و آماده‌ی خونریزی شدند.

نکته ادبی: «پرداخته» به معنای خالی شده است. مهر پرداخته یعنی خالی از مهربانی.

ستمگر سیاهی زراجه بنام ز لشگر گه زنگ بگشاد گام

جنگجویی ستمگر و سیاه‌پوست که نامش «زراجه» بود، از صفوف لشکر زنگ‌بار بیرون آمد.

نکته ادبی: زراجه به عنوان نام خاصِ پهلوانِ زنگی معرفی شده است.

در آمد چو پیل استخوانی به دست کزو پیل را استخوان می شکست

او در حالی که سلاحی شبیه به استخوانِ فیل در دست داشت، پا به میدان گذاشت؛ سلاحی که با آن استخوانِ فیل‌ها را خرد می‌کرد.

نکته ادبی: مبالغه در قدرت بدنی و سنگینیِ سلاحِ اوست.

سیه ماری افسون گرگی در او سرآماسی از سر بزرگی در او

او همچون ماری سیاه بود که جادوی سحرآمیزش در وجودش نهفته بود و سری متورم و بزرگ از شدتِ نخوت و بزرگی داشت.

نکته ادبی: «افسون‌گرگی» ترکیبی است که هم به جادوگری و هم به درندگی و خوی گرگیِ او اشاره دارد.

دهانش فراخ و سیه چون لوید کزو چشم بیننده گشتی سپید

دهانش گشاد و سیاه مانند قیر بود که دیدنِ آن، چشمانِ بیننده را از شدتِ ترس، سفید و بی‌فروغ می‌کرد.

نکته ادبی: «لوید» به معنای قیر یا ماده‌ای سیاه و چسبناک است.

خمی از خماهن برانگیخته به خمها سکاهن برو ریخته

خمیدگی‌های آهنینی در زره او ایجاد شده بود و روی آن قطعات آهن (سکاهن) کوبیده و ریخته شده بود تا نفوذناپذیر شود.

نکته ادبی: «خماهن» ترکیبی از خم و آهن است.

برو سینه ای همچو پولاد ترس حدیث تنومندی آن خود مپرس

سینه‌اش همچون فولادِ سخت بود و نیازی نیست از تنومندی و هیکل عظیم او سخنی گفته شود (چرا که پیداست).

نکته ادبی: استعاره از استحکامِ بدنی او.

علم دیده ای پرچمی بر سرش؟ نمی گشت یک موی از آن پیکرش

آیا پرچمی بر سرش دیدی؟ (کنایه از اینکه کله‌ی او آنقدر بزرگ است که گویی پرچمی بر آن برافراشته‌اند)، حتی یک مو از پیکرش در اثر لرزش تکان نمی‌خورد (چنان استوار است).

نکته ادبی: توصیفِ ثبات و استواریِ تنومندِ او.

گر آنجا بود طاسکی سرنگون دو دیده برو همچو دو طاس خون

اگر کاسه سرش را همچون طاسی سرنگون در نظر بگیری، دو چشم او درون آن همچون دو کاسه پر از خون می‌نماید.

نکته ادبی: تشبیه چشمانِ خشمگین و سرخِ او به طاسِ خون.

بسی خویشتن را به زنگی ستود که سوزان تر از آتشم زیر دود

او بسیار خود را در برابر زنگیان ستود و گفت: من از آتشی که زیر دود نهفته است، سوزان‌ترم.

نکته ادبی: ادعای برتری و آتشین‌مزاجی.

زراجه منم پیل پولاد خای که بر پشت پیلان کشم پیل پای

من زراجه هستم؛ کسی که فیل‌های پولادین را خرد می‌کند و چنان قدرتی دارم که فیل را به پای فیل می‌کشم (حریف می‌طلبم).

نکته ادبی: «پیل‌پولادخای» صفتی برای اوست که نشان‌دهنده قدرتِ خرد کردنِ فولاد است.

چو در پیل پای قدح می کنم به یک پیل پا پیل را پی کنم

وقتی در میدان نبرد خروش برمی‌دارم، با یک ضربه‌ی پایِ پیل‌مانندم، فیل را از پای درمی‌آورم.

نکته ادبی: «پی‌کردن» کنایه از ازکارانداختن و زمین‌گیر کردن است.

چو در معرکه برکشم تیغ تیز به کوهه کنم کوه را ریزریز

چون در میدان جنگ شمشیر تیزم را برکشم، کوه را نیز مانند قطعات ریزِ سنگ، خرد و متلاشی می‌کنم.

نکته ادبی: اغراقِ حماسی در قدرتِ شمشیرزنی.

گرم شیر پیش آیدو گر هزبر براو سیل بارم چو غرنده ابر

اگر شیر یا حیوانی درنده به سویم بیاید، همچون ابری غرنده و باران‌زا بر سر او می‌بارم و نابودش می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه خشمِ خود به ابرِ طوفانی.

فرس بفکند جوش من نیل را رخ من پیاده نهد پیل را

جوش و خروش من فیل‌های سواره را از پای می‌اندازد و چهره‌ی با صلابت من پیادگان را به خاک می‌افکند.

نکته ادبی: «نیل» در اینجا به معنی فیل است.

سلاح از تنم رسته چو شیر نر ز پولاد دارم سلاحی دگر

سلاح‌های تنِ من مانند شیر نر از بدنم روییده است و از پولاد برای خودم سلاحی دیگر ساخته‌ام.

نکته ادبی: کنایه از اینکه قدرتِ بدنیِ او خودش نوعی سلاح است.

چو الماس و آهن رگ تن مرا چه حاجت به الماس و آهن مرا

وقتی رگ‌های بدن من خود مانند الماس و آهن سفت و سخت است، چه نیازی به الماس و آهنِ بیرونی دارم؟

نکته ادبی: ادعایِ نفوذناپذیریِ بدنِ خود.

چو گردن برآرم به گردن کشی نه زابی هراسم نه از آتشی

وقتی با گردن‌کشی سر برمی‌افرازم، نه از آب می‌هراسم و نه از آتش.

نکته ادبی: بی‌باکی و نترسی در برابر عناصرِ طبیعی.

درم پهلوی پهلوانان به تیغ خورم گرده گردنان بی دریغ

پهلوهای پهلوانان را با تیغ می‌شکافم و گردنِ گردن‌کشان را بی‌دریغ می‌زنم.

نکته ادبی: «گرده» در اینجا به معنی کمر یا پهلوست.

به مردم کشی اژدها پیکرم نه مردم کشم بلکه مردم خورم

پیکری اژدهاگونه برای کشتنِ مردم دارم؛ من فقط مردم را نمی‌کشم، بلکه (به‌قدری سهمگینم که) گویی مردم را می‌خورم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ دیوگونه از خود برای ایجادِ وحشت.

مرا در جهان از کسی شرم نیست ستیزه بسی هست و آزرم نیست

در این جهان از هیچ‌کس شرم و حیایی ندارم؛ ستیزه‌جویی بسیار می‌کنم و ذره‌ای آزرم در دلم نیست.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌رحمی و وقاحتِ جنگی.

ستیزنده را دارد آزرم سست خر از زیر پالان برآید درست

ستیزه‌جویِ بی‌شرم، آزرمش ضعیف است؛ همان‌طور که الاغ وقتی از زیر پالان بیرون می‌آید (خودش را نشان می‌دهد)، ذاتِ او هم نمایان است.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلی که ماهیتِ ناپاکِ فرد را آشکار می‌کند.

چو من زنگی آنگه که خندان بود سیه شیری الماس دندان بود

آن زمان که منِ زنگی می‌خندم، همچون شیری سیاهم که دندان‌هایم الماس‌گونه (تیز و برنده) است.

نکته ادبی: تشبیه خنده به نمایشِ دندان‌های برنده.

بگفت این و برزد به ابرو شکنج چو ماری که پیچد ز سودای گنج

این سخنان را گفت و ابروانش را در هم کشید (اخم کرد)، مانند ماری که از خیالِ گنجی پیچ و تاب می‌خورد.

نکته ادبی: توصیفِ خشم و کینه‌توزیِ او.

ز رومی سواری توانا و چست بر آن آتش افکند خود را نخست

سوارکاری رومی و توانا و چابک، پیش‌قدم شد و خود را به قلبِ این آتش (زراجه) افکند.

نکته ادبی: «آتش» استعاره از جنگجویِ خشمگین و مهلک است.

به آتش کشی باز مالید گوش چو پروانه ای کایدش خون بجوش

آن رومی به آن جنگجوی آتشین‌مزاج نزدیک شد، مانند پروانه‌ای که خونش به جوش می‌آید و خود را به آتش می‌زند.

نکته ادبی: تشبیه شهادت‌طلبانه رومی به پروانه.

درآمد برو زنگی جنگ سود به یک ضربت از تن سرش را ربود

زراجه به او حمله کرد و در یک ضربه، سرِ آن رومی را از تنش جدا کرد.

نکته ادبی: نشان‌دهنده برتریِ قدرتِ زراجه.

دگر کینه خواهی درآمد به جنگ فلک هم درآورد پایش به سنگ

رزمنده‌ی دیگری از رومیان برای خون‌خواهی به جنگ آمد، اما سرنوشت (فلک) او را نیز به سنگِ ناکامی کوبید.

نکته ادبی: «پایش به سنگ آمدن» کنایه از شکست و ناامیدی است.

چنین تا به مقدار هفتاد مرد به تیغ آمد از رومیان در نبرد

این وضعیت تا بدان‌جا رسید که هفتاد نفر از دلاورانِ رومی به دستِ او کشته شدند.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ کشته‌شدگان رومی.

دگر هیچکس را نیامد نیاز که با آن زبانی شود رزم ساز

دیگر کسی از سپاه روم جرئت نداشت که به جنگ با آن دیو (زراجه) برود.

نکته ادبی: «زبانی» در اینجا به معنایِ زشت‌رو یا دیوخوی به‌کار رفته است.

دل از جای شد لشگر روم را چو از کورهٔ آتشین موم را

دلِ سپاهیانِ روم از ترس فروریخت و سست شد، همان‌گونه که موم در کوره آتش ذوب می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه اضطرابِ سپاهیان به مومِ ذوب‌شده در آتش.

چو کرد آن زبانی سپه را زبون نیامد بناورد او کس برون

وقتی آن جنگجوی دیوسیرت سپاه را زبون و خوار کرد، دیگر کسی از رومیان برای نبرد با او پا پیش نگذاشت.

نکته ادبی: تأکید بر شکستِ روحیِ لشکریانِ روم.

سر گردنان شاه گردون گرای ز پرگار موکب تهی کرد جای

فرمانده‌ی بزرگ و آسمان‌سای (شاه) که دلاورانِ بزرگی را رهبری می‌کرد، تصمیم گرفت خود وارد میدان شود و جای خالیِ سربازان را پر کند.

نکته ادبی: «پرگار موکب» کنایه از آرایشِ نظامیِ سپاه است که شاه با ورودش آن را سامان می‌دهد.

بر آراست بر جنگ زنگی بسیچ به زنگی کشی نیزه را داد پیچ

او برای جنگ با زراجه آماده شد و نیزه‌اش را برای کشتنِ آن زنگی، به چرخش درآورد.

نکته ادبی: «بسیچ» به معنای آماده‌سازی برای کارزار است.

زده بر میان گوهر آگین کمر در آورده پولاد هندی به سر

کمربندی پر از جواهر بر کمر بست و شمشیرِ فولادینِ هندی را بر سرِ سلاح‌های خود افزود.

نکته ادبی: توصیفِ آراستگیِ شاه برای نبرد.

به تن بر یکی آسمان گون زره چو مرغول زنگی گره به گره

بر تن، زرهی به رنگِ آسمان پوشیده بود که گره‌های آن مانند حلقه‌های درهم‌تنیده‌ی زره‌سازان بود.

نکته ادبی: «مرغول» به معنای تاب‌دار و گره‌خورده است.

یمانی یکی تیغ زهر آبجوش حمایل فروهشته از طرف دوش

شمشیری از تبارِ یمن داشت که در آبِ زهرآگین آب‌دیده شده بود و آن را از روی شانه حمایل کرده بود.

نکته ادبی: «زهرآب‌جوش» کنایه از تیزی و کشندگیِ فوق‌العاده شمشیر است.

کمندی چو ابروی طمغاچیان به خم چون کمان گوشه چاچیان

کمانی در دست داشت که خمیدگی‌اش مانند ابرویِ جنگجویانِ ماهرِ چاچی (ترک) بود.

نکته ادبی: «طمغاچیان» و «چاچیان» اشاره به تیراندازان ماهرِ ترک‌نژاد است.

لحیفی برافکنده بر پشت بور درآمد بزین آن تن پیل زور

پوششی (لحیف) بر پشتِ اسبِ کهر انداخت و با قدرتی پیل‌مانند بر زین نشست.

نکته ادبی: «لحیف» پوششی برای اسب است؛ «تنِ پیل‌زور» صفتی برای شاه.

عنان تکاور به دولت سپرد نمود آن قوی دست را دستبرد

افسارِ اسبِ تندرو را به دستِ تقدیر سپرد و آن دلاورِ قوی‌دست، مهارت و دلیریِ خود را به نمایش گذاشت.

نکته ادبی: «دولت» در اینجا به معنی اقبال و بختِ نیک است.

به کبک دری چون درآید عقاب چگونه جهد بر زمین آفتاب؟

وقتی عقاب به سراغِ کبکِ دری می‌رود، دیگر خورشید چگونه می‌تواند بر زمین بتابد؟ (کنایه از اینکه با آمدن شاه، تاریکیِ زراجه از بین می‌رود).

نکته ادبی: تشبیه شاه به عقاب و دشمن به کبک.

از آن تیزتر خسرو پیلتن به تندی درآمد به آن اهرمن

خسروِ پیلتن (شاه) از آن عقاب تیزتر بود و با تندی به سوی آن اهریمن (زراجه) تاخت.

نکته ادبی: استعاره از شجاعت و سرعتِ عملِ شاه.

بزد بانگ بر وی که ای زاغ پیر عقاب جوان آمد آرام گیر

بر سرِ او فریاد زد که ای کلاغ پیر (زراجه)، عقابِ جوان (من) آمد، پس آرام بگیر و تسلیم شو.

نکته ادبی: تحقیرِ دشمن و تعظیمِ خود.

اگر بر نتابی عنان را ز راه کنم بر تو عالم چو رویت سیاه

اگر از راهِ خود برنگردی و عنان نتابی، روزگارت را همچون چهره‌ات سیاه خواهم کرد.

نکته ادبی: ایهام بین سیاهیِ پوست و سیاهیِ روزگار (مرگ).

سیه روی ازانی که از تیغ تیز درین حربگه کرد خواهی گریز

سیاه روی خواهی شد، نه فقط به خاطر رنگ پوست، بلکه چون از ترسِ تیغِ تیزِ من در این میدانِ جنگ، پا به فرار خواهی گذاشت.

نکته ادبی: تحقیرِ نهاییِ حریف به بهانه‌ی فرار.

مرو تا به خون سرخ رویت کنم مسلسل تر از جعد مویت کنم

تا زمانی که چهره‌ات را با خون سرخ‌رنگ نپوشانده‌ام و گیسوانت را همچون زنجیر در هم نپیچیده‌ام، از اینجا نرو.

نکته ادبی: جعد به معنای موی پیچ‌دار و مجعد است که کنایه از اسارت دشمن با موهایش است.

فتد زنگ بر تیغ آیینه رنگ من آئینه ام کز من افتاد زنگ

اگر زنگار بر تیغِ آیینه‌گونِ دشمن بنشیند، عیبی ندارد؛ من آن آیینه‌ام که زنگار را از خود می‌زداید (و حریف را شکست می‌دهد).

نکته ادبی: اشاره به خاصیت آیینه در بازتاب دادن و صیقل بودن که استعاره از توانایی قهرمان در شکست دشمن است.

سپیده برد روی از چشم درد برد تیغ من سرخی از روی زرد

سپیده‌دم، زردی را از چشم دردمندان می‌زداید؛ شمشیر من نیز سرخی خون را از چهرهٔ زرد و ترسیدهٔ تو پاک می‌کند (و تو را از میان می‌برد).

نکته ادبی: تضاد میان سپیده (صبح) و زردی (بیماری/ترس) برای بیان قدرت شمشیر است.

چه لافی که من دیو مردم خورم مرا خور که از دیو مردم برم

این چه لافی است که می‌زنی که من دیوهای آدم‌خوار را می‌خورم؟ اگر راست می‌گویی مرا بخور، چرا که من از هر دیو آدم‌خواری، قوی‌تر و فراتر هستم.

نکته ادبی: به‌کارگیری واژه دیو برای اشاره به قدرت فوق‌بشری و وحشی‌گری حریف.

ندانی تو پیگار شمشیر سخت بیاموزمت من به بازوی بخت

تو فنون جنگاوری با شمشیر را نمی‌دانی؛ من این مهارت را با قدرت بخت و اقبال (و زور بازو) به تو خواهم آموخت.

نکته ادبی: پیکار به معنای جنگ و ستیز است.

گر آیی ز جایی نگهدار جای و گرنه سرت بسپرم زیر پای

اگر از جایگاه خود دفاع می‌کنی، در همان‌جا بمان، وگرنه سرت را زیر پایم می‌افکنم.

نکته ادبی: اشاره به ایستادگی در میدان نبرد که شرط بقا در حماسه‌هاست.

من آن روم سالار تازی هشم که چون دشنه صبح زنگی کشم

من آن فرماندهٔ رومی و تبارِ تازی‌نژادم که دشنهٔ خود را مانند سپیده‌دم، برای کشتن زنگیان از نیام بیرون می‌کشم.

نکته ادبی: تشبیه کشیدن شمشیر به درخشش صبح (دشنه صبح) برای بیان تیزی و درخشندگی سلاح.

چو هندی زنم بر سر زنده پیل زند پیلیان جامه در خم نیل

وقتی همچون یک شمشیرزنِ ماهر بر پیکرِ فیل‌سواران ضربه می‌زنم، لباسِ آن‌ها را با خون سرخ‌رنگ (نیل‌گون) می‌پوشانم.

نکته ادبی: هندی در اینجا صفت برای شمشیرزن ماهر و دلاور است.

چو ز آهن کنم حلقه در گوش سنگ به زنگه رود گوش سالار زنگ

هنگامی که با قدرتِ آهن، حلقه بر گوشِ سنگ (دشمن سخت‌جان) می‌زنم، فرماندهٔ سپاه زنگ نیز طعمِ سیلیِ سنگین مرا می‌چشد.

نکته ادبی: کنایه از مغلوب کردن و تحقیر دشمن.

چو گفت این سخن در رکاب ایستاد برآورد باز و عنان برگشاد

وقتی این سخن را گفت، در رکاب ایستاد، بازوی خود را بالا برد و عنان اسب را رها کرد (آماده حمله شد).

نکته ادبی: توصیفِ دقیقِ حرکات رزمی سوارکار.

برو حمله ای برد چون شیر مست یکی گرزهٔ شیر پیکر به دست

مانند شیری مست از بادهٔ جنگ، حمله برد و گرزِ شیرنشانی را در دست گرفت.

نکته ادبی: شیر مست استعاره از شجاعتِ بی‌پروا و خشمگینانه است.

ز سختی که زد بر سرش گرز را برافتاد تب لرزه البرز را

ضربه چنان محکم بر سر دشمن فرود آمد که گویی کوه البرز دچار تب و لرز شد.

نکته ادبی: اغراق (مبالغه) در توصیف شدت ضربه.

به یک زخم آن گرز پولاد لخت ستد جان از آن آبنوسی درخت

با یک ضربه از آن گرزِ پولادین، جان را از کالبد آن درختِ آبنوس (کنایه از سیاه‌پوست بلندقامت) ستاند.

نکته ادبی: آبنوس استعاره از رنگ سیاه و قامت بلند است.

سرو گردن و سینه و پای و دست ز پا تا به خرد درهم شکست

تمام اعضای بدن او، از سر و گردن تا پا و دست، درهم شکست.

نکته ادبی: توصیف خشونت جنگ با ذکر اعضای بدن.

چو کار زراجه ز راحت برید یکی محنت دیگر آمد پدید

وقتی کارِ آن دشمنِ زشت‌رو به پایان رسید، مصیبتی دیگر (دشمنی دیگر) پیدا شد.

نکته ادبی: زراجه کنایه از حریف یا دشمنی است که در نبرد حضور دارد.

سیاهی به کردار نخل بلند هراسان ازو دیدهٔ نخل بند

مردی سیاه‌پوست مانند نخلِ بلندقامت پدیدار شد که چشمان هر ناظری از دیدنِ هیبت او هراسان می‌شد.

نکته ادبی: نخل‌بند کنایه از کسی است که با نخل سر و کار دارد یا در اینجا به معنای کسی که به هیبت دشمن خیره شده است.

به خسرو درآمد چو تند اژدها بر او کرد زخمی چو آتش رها

مانند اژدهایی تندخو به سوی خسرو تاخت و ضربه‌ای آتشین بر او وارد کرد.

نکته ادبی: تند اژدها استعاره از دشمنی خطرناک و وحشی.

نشد کارگر تیغ بر درع شاه بغرید زنگی چو ابر سیاه

شمشیر بر زرهِ شاه کارگر نیفتاد؛ آن زنگی مانند ابری سیاه از خشم غرید.

نکته ادبی: تشبیه صدای دشمن به ابر سیاه (رعد).

چو دارای روم آن سیه را بدید نهنگ سیاه از میان برکشید

چون فرمانروای روم آن سیاه‌پوست را دید، شمشیرِ بُرنده و سیاه خود را از میان برداشت.

نکته ادبی: نهنگ سیاه استعاره از شمشیرِ مهیب و بزرگ است.

چنان ضربتی زد بر آن نخل بن که شیر جوان بر گوزن کهن

چنان ضربه‌ای بر آن قامتِ نخل‌مانند وارد کرد که شیرِ جوان بر گوزنی سالخورده می‌زند.

نکته ادبی: توصیفِ قدرت غلبه بر دشمن با استفاده از تمثیل حیوانات.

سر زنگی نخل بالا فتاد چو زنگی که از نخل خرما فتاد

سرِ آن زنگی که به بلندی نخل بود، بر زمین افتاد؛ درست مانند زنگی‌ای که از درختِ خرما سقوط کند.

نکته ادبی: تشبیه حسی و ملموس برای مرگ دشمن.

دگر زنگیی رفت سوی مصاف زبان برگشاده به مشتی گزاف

زنگیِ دیگری به میدان نبرد آمد و زبان به یاوه‌گویی و گزافه‌گویی گشود.

نکته ادبی: گزاف به معنای حرف بیهوده و ادعای دروغین است.

که ابری سیاه آمد از کوه زنگ نبارد مگر اژدها و نهنگ

می‌گفت: ابری سیاه از کوهستان زنگ برخاسته است که جز اژدها و نهنگ (دشمنان مهیب) از آن نمی‌بارد.

نکته ادبی: ادعای دشمن در مورد ترسناک بودن سپاهش.

سیه کولهٔ گرد بازو منم گران کوه را هم ترازو منم

من آن پهلوانِ سیاه‌شانه و نیرومند هستم که توانم با کوه‌های سنگین برابری می‌کند.

نکته ادبی: سیه‌کوله به معنای کسی است که شانه‌هایی پهن و تنومند دارد.

ز تن برکنم گردن پیل را به دم درکشم چشمهٔ نیل را

گردنِ فیل را از تن جدا می‌کنم و سرچشمهٔ نیل را به چنگ می‌آورم (قدرت‌نمایی اغراق‌آمیز).

نکته ادبی: اشاره به قدرت فوق‌طبیعی دشمن.

بر آن کس که جانش به آهن گزم بسی جامها در سکاهن رزم

برای کسی که زره‌اش از آهن است، من جامه‌های (شمشیرهای) بسیاری برای دریدنِ آن آهن دارم.

نکته ادبی: سکاهن ترکیب جالبی از سِک (نوعی بافت یا جامه) و آهن است.

جهان جوی چون دید کان یافه گوی ز خون ناف خود را کند نافه بوی

وقتی اسکندر آن یاوه‌گو را دید، با ضربهٔ شمشیر چنان زخمی‌اش کرد که از خونش، نافه‌اش معطر شد (کنایه از کشتن او).

نکته ادبی: تشبیه خونِ دشمن به نافهٔ آهو (که خوش‌بو است) برای کنایه به مرگ قهرمانانه یا از بین بردن پلیدی.

سر تیغ بر گردن افراختش در آن یافه گفتن سرانداختنش

نوک شمشیر سرش را از تن جدا کرد؛ او در همان حال که یاوه می‌گفت، سرش به زمین افتاد.

نکته ادبی: ترکیب سرانداختن کنایه از کشتن و قطع سر است.

از آن سهمگن تر سیاهی قوی عنان راند بر چالش خسروی

از آن سیاه‌پوستِ ترسناک‌تر و قوی‌تری، اسب خود را به سوی میدانِ نبردِ پادشاه راند.

نکته ادبی: چالش در متون کهن به معنای هماوردی و دعوت به نبرد است.

چنان زد برو تیغ زنگار خورد که زنگی ز گردش درآمد به گرد

چنان ضربهٔ شمشیرِ زنگارزدا (بُرنده) بر او وارد کرد که آن زنگی با ضربهٔ او به دور خود چرخید.

نکته ادبی: زنگارخورد کنایه از شمشیرِ صیقلی و برنده است.

سیاهی دگر زین بر ادهم نهاد به زخمی دگر دیده بر هم نهاد

زنگیِ دیگری سوار بر اسبِ سیاه‌رنگ به میدان آمد؛ با ضربه‌ای دیگر، او نیز چشم بر جهان فروبست.

نکته ادبی: ادهم به معنای اسب سیاه‌رنگ است.

دگر تا شب از نامداران زنگ نیامد کسی را تمنای جنگ

تا شب‌هنگام، هیچ‌یک از بزرگانِ سپاه زنگ دیگر آرزوی جنگیدن نداشت.

نکته ادبی: اشاره به شکستِ روحی سپاه دشمن.

جهاندار با فتح دمساز گشت شبانگه به آرامگه بازگشت

پادشاه با پیروزی هم‌داستان شد و شب‌هنگام به جایگاهِ استراحت بازگشت.

نکته ادبی: دمساز شدن استعاره از همراهی و رفاقت با پیروزی.

چو گلنارگون کسوت آفتاب کبودی گرفت از خم نیل آب

هنگامی که خورشیدِ سرخ‌گون غروب کرد، آب‌ها به رنگِ نیلیِ شب درآمدند.

نکته ادبی: گلنارگون تشبیه خورشید در غروب به رنگ گل انار.

نگهبان این مار پیکر درفش زر اندود بر پرنیان بنفش

نگهبانِ آن درفشِ مارپیکر، پارچه‌ای زرکوب بر پرنیانِ بنفش‌رنگ بود.

نکته ادبی: درفش‌های باستانی معمولاً مزین به نقوش حیوانات بودند.

رقیبان لشگر به آیین پاس نگهبان تر از مرد انجم شناس

نگهبانانِ لشکر با آدابِ پاسداری، بسیار هوشیارتر از ستاره‌شناسان (که مراقب آسمانند) بودند.

نکته ادبی: تشبیه مراقبتِ نظامی به دقتِ منجمان.

یزکداری از دیده نگذاشتند یتاقی که رسمی است می داشتند

آن‌ها از گشت‌زنی و دیدبانی لحظه‌ای غافل نشدند؛ همان‌طور که رسمِ سپاهیان است.

نکته ادبی: یزکداری به معنای دیدبانی و پیش‌آهنگی است.

سحرگه که آمد به نیک اختری گل سرخ بر طاق نیلوفری

سحرگاه که خورشیدِ سرخ، خوش‌یمن بر طاقِ آسمان (گنبد نیلوفری) طلوع کرد.

نکته ادبی: طاق نیلوفری استعاره از آسمان کبود.

سکندر برون آمد از خوابگاه برآراست بر حرب دشمن سپاه

اسکندر از خوابگاه بیرون آمد و سپاه را برای نبرد با دشمن آرایش داد.

نکته ادبی: حرب به معنای جنگ و ستیز.

روان کرد رخش عنانتاب را برانگیخت چون آتش آن آب را

اسبِ تندرو و فرمان‌بردارِ خود را به حرکت درآورد؛ اسبی که همچون آتش بر روی آب می‌تاخت.

نکته ادبی: تشبیه سرعت و تندی حرکت اسب به آتش.

به قلب اندرون پای خود را فشرد بهر پهلوی پهلوی را سپرد

در قلبِ لشکر جای گرفت و مسئولیتِ جناحین را به پهلوانانِ هر سو سپرد.

نکته ادبی: قلب و پهلو استعاره از آرایش نظامی لشکر.

چپ و راست را بست از آهن حصار فرو برد چون کوه بیخ استوار

دو سوی لشکر را با سپرهای آهنین بست و پایه‌های سپاه را همچون کوهی استوار در زمین محکم کرد.

نکته ادبی: استعاره از استحکامِ دفاعی سپاه.

همان لشگر زنگ و خیل حبش به هر گوشه ای گشته شمشیرکش

سپاهِ زنگ و لشکریانِ حبش نیز در هر گوشه‌ای آمادهٔ نبرد و شمشیرکشی بودند.

نکته ادبی: خیل به معنای گروه و لشکر است.

حبش بریمین بربری بریسار به قلب اندرون زنگی دیوسار

سپاهِ حبش در جناح راست، بربر در جناح چپ و زنگیانِ دیوسیرت در قلبِ سپاه قرار گرفتند.

نکته ادبی: دیوسار کنایه از وحشی‌گری و قدرتِ شیطانی دشمن.

چو نوبت زن شاه زد کوس جنگ جرس دار زنگی بجنباند زنگ

وقتی طبل‌زنِ شاه کوسِ جنگ را نواخت، زنگیِ ناقوس‌زن نیز زنگ را به صدا درآورد.

نکته ادبی: نوبت‌زن اشاره به نوازندگانِ نقاره‌خانه و طبل‌های جنگی است.

در آمد به غریدن ابر سیاه ز ماهی تف تیغ برشد به ماه

لشکر سیاه غرید و از گرمای شمشیرها، جرقه‌ها تا آسمان بالا رفت.

نکته ادبی: از ماهی تا ماه کنایه از گستردگیِ دامنه نبرد از زمین تا آسمان است.

چنان آمد از هر دو لشگر غریو کزان هول دیوانه شد مغز دیو

فریادِ دو لشکر چنان بلند شد که حتی عقلِ دیوانگان نیز از آن هول و هراس مختل گشت.

نکته ادبی: اغراق در شدت صدای نبرد.

گره بر گلوها فروبست گرد ز بی خونی اندامها گشت زرد

گرد و غبارِ نبرد گلوها را گرفت و اندامِ سربازان از شدتِ خونریزی، زرد و بی‌جان شد.

نکته ادبی: اشاره به فضای خفقان‌آور میدان جنگ.

ز گرز گران سنگ و شمشیر تیز میانجی همی جست راه گریز

در میانِ ضرباتِ گرزهای سنگین و شمشیرهای تیز، گویی خودِ مرگ یا فرشتهٔ نجات راهی برای گریختن می‌جست.

نکته ادبی: میانجی استعاره از کسی یا چیزی است که در نبرد می‌کوشد از مهلکه بگریزد.

ز بس شورش رق روئینه طاس به گردون گردان در آمد هراس

از شدتِ شورش و هیاهوی برخوردِ کلاه‌خودهای مسی، آسمانِ چرخان نیز دچارِ ترس شد.

نکته ادبی: رق روئینه طاس کنایه از کلاه‌خودهای مسیِ سربازان است.

ز خر مهرهٔ مغز پرداخته زمین مغز کوه از سر انداخته

زمین میدان نبرد از شدت ضربات چنان پر از خرده‌سنگ شده که گویی سرهای دشمنان خرد شده و مغز آن‌ها را در زمین پراکنده است، به طوری که حتی نوک قله‌های کوه نیز تحت تأثیر این تهاجم قرار گرفته‌اند.

نکته ادبی: خرده‌سنگ‌ها به مغز تشبیه شده‌اند که کنایه از شدت کشتار و خرد شدن استخوان‌هاست.

ز روئین دز کوس تندر خروش به دزهای روئین درافتاد جوش

صدای طبل‌های جنگی که همچون غرش تندر بلند بود، به دژهای تسخیرناپذیر (رویین‌دژ) رسید و در میان لشکریان آن قلعه‌ها شور و ولوله‌ای از ترس و هیجان به پا کرد.

نکته ادبی: رویین‌دژ نماد دژهای استوار و شکست‌ناپذیر در ادبیات حماسی است.

ز نای دمیده بر آهنگ دور گمان بود کامد سرافیل و صور

آهنگ و نوای شیپورهای جنگی چنان بلند و رعب‌انگیز بود که شنونده گمان می‌کرد اسرافیل در صور دمیده و روز قیامت فرا رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به اسرافیل و صور که تلمیحی دینی در فضای حماسی است.

ز بس کوفتن بر زمین گرز و تیغ ز هر غار بر شد غباری به میغ

از شدت ضربات متوالی گرز و شمشیر بر زمین، از هر شکاف و غاری در کوهستان، غباری برخاست که تا میان ابرها بالا رفت.

نکته ادبی: میغ در اینجا به معنای ابر و توده غبار است.

ز منقار پولاد پران خدنگ گره بسته خون در دل خاره سنگ

از شدت پرتاب تیرهای پولادین و تیز، حتی در دل سنگ‌های سخت نیز خون (کنایه از رد تیر) جاری شد و گره خورد.

نکته ادبی: خاره‌سنگ به معنای سنگ بسیار سخت و خارا است.

کمان کج ابرو به مژگان تیر ز پستان جوشن برآورده شیر

کمان‌های خمیده (همچون ابرو) با تیرهایی که از میان مژگان رها می‌شدند، زره‌های سینه دشمن را دریده و شیر (جان) را از بدنشان خارج می‌کردند.

نکته ادبی: کمان به ابروی کج تشبیه شده و تیرها به مژگان که استعاره از دقت و کشندگی است.

کمند گره دادهٔ پیچ پیچ به جز گرد گردن نمی گشت هیچ

کمندهای گره‌دار و پیچ‌درپیچ چنان استادانه پرتاب می‌شدند که جز بر گردن دشمن بر جای دیگری نمی‌نشستند.

نکته ادبی: اشاره به مهارت بالای تیراندازان و کمند اندازان.

چو هندوی بازیگر گرم خیز معلق زنان هندوی تیغ تیز

سواران با شمشیرهای تیز، همچون هندوهای بازیگر که چالاک و سریع حرکت می‌کنند، در میدان نبرد به تاخت و تاز و چرخش مشغول بودند.

نکته ادبی: هندو در اینجا نماد چالاکی و تیرگی (به دلیل بخت سیاه یا رنگ پوست) است.

ز موزونی ضربهای سنان به رقص آمده اسب زیر عنان

از توازن و دقت ضرباتِ نیزه‌ها، اسب‌های زیرِ عنانِ سواران به رقص و حرکت‌های موزون درآمده بودند.

نکته ادبی: سنان به معنای سر نیزه است.

به زنبورهٔ تیر زنبور نیش شده آهن و سنگ را روی ریش

تیرهای کوچک (زنبوره) با نیش‌های زهرآگین خود، حتی بر بدنه آهن و سنگِ زره‌ها نیز رد و زخم ایجاد کرده بودند.

نکته ادبی: زنبوره نام نوعی تیر کوچک و سریع است.

زمین خسته از خون انجیدگان هوا بسته از آه رنجیدگان

زمین از خون کشته‌شدگان مجروح بود و هوا از آه و ناله رنج‌دیدگان (در حال مرگ) پر شده بود.

نکته ادبی: آرایه تضاد و تناسب میان زمین و هوا.

برآراسته قلب شاه از نبرد چو کوهی که انباشد از لاجورد

قلب لشکر شاه در میدان نبرد چنان با نظم و شکوه آراسته شده بود که گویی کوهی از سنگ لاجورد استوار ایستاده است.

نکته ادبی: تشبیه لشکر به کوه نشان‌دهنده استحکام و قدرت است.

همان تیغزن زنگی سخت کوش برآورده چون زنگ زنگی خروش

همان جنگجوی زنگیِ سخت‌کوش و باصلابت، با خروشی که شبیه صدای زنگ بود، به میدان آمد.

نکته ادبی: ایهام در کلمه زنگ (هم به معنای نژاد و هم صدای زنگ).

کفیده دل و بر لب آورده کف دهن باز کرده چو پشت کشف

دهانِ دشمنان از شدت نبرد بازمانده بود و بر لب‌هایشان کف نشسته بود، درست مانند پشتِ لاک‌پشت که دهانه باز می‌کند.

نکته ادبی: کشف به معنای لاک‌پشت است.

چو از هر دو سو گشت قلب استوار ز هر دو سپه رفت بیرون سوار

وقتی قلب (مرکز) هر دو سپاه استوار و مستحکم شد، سواران از صف‌های مقدم برای آغاز نبرد تن‌به‌تن بیرون آمدند.

نکته ادبی: مرسوم در رزم‌های باستانی که ابتدا پهلوانان تن‌به‌تن می‌جنگیدند.

نمودند بسیار مردانگی هم از زیرکی هم ز دیوانگی

سواران هر دو سپاه، هم با زیرکی و درایت نظامی و هم با شجاعتِ بی‌پروا (دیوانگی)، دلیری‌های بسیاری از خود نشان دادند.

نکته ادبی: دیوانگی در اینجا به معنای دلاوری محض و عدم ترس از مرگ است.

برآورد زنگی ز رومی هلاک که این نازنین بود و آن هولناک

سردار زنگی با کشتن جنگجوی رومی، این تضاد را نشان داد که یکی لطیف و نازنین بود و دیگری هولناک و ویرانگر.

نکته ادبی: تقابل میان نازنین (زیبا/ضعیف) و هولناک (زشت/قوی).

شه از نازنین لشگر اندیشه کرد که از نازنینان نیاید نبرد

اسکندر با دیدن آن صحنه، از لشکرِ نازنین خود نگران شد، زیرا می‌دانست افراد لطیف و بی‌تجربه، توانایی مقابله در نبرد سخت را ندارند.

نکته ادبی: اندیشه کردن به معنای نگران بودن و تامل کردن است.

به دل گفت آن به که شیری کنم درین ترسناکان دلیری کنم

اسکندر با خود گفت: بهتر است خودم شخصاً به میدان بروم و با شیردلی در میان این ترسناکان (دشمنان) بجنگم.

نکته ادبی: شیر کردن کنایه از شجاعت و دلاوری است.

چو لشگر زبون شد در این تاختن به خود باید این رزم را ساختن

چون لشکر در این تاخت‌وتاز ضعیف شد، لازم است که خودِ پادشاه شخصاً این جنگ را مدیریت و پیش ببرد.

نکته ادبی: زبون شدن به معنای شکست خوردن و ناتوان شدن است.

برون شد دگر باره چون آفتاب که آرد به خونریزی شب شتاب

اسکندر مانند خورشید به میدان نبرد قدم گذاشت تا با خونریزی و جنگ، عمرِ شبِ (دوران) دشمن را کوتاه کند.

نکته ادبی: تشبیه شاه به آفتاب نماد پیروزی و درخشش است.

تنی چند را زان سپاه درشت به یک زخم یک زخم چون سگ بکشت

چند نفر از آن سپاه قدرتمند را با زخم‌های کاری و سهمگین، همچون سگ کشت.

نکته ادبی: توهین به دشمن با تشبیه به سگ، نشان‌دهنده خشم قهرمان است.

کسی کان چنان دید بنیاد او تهی کرد پهلو ز پولاد او

هرکس که قدرت و توانایی اسکندر را در میدان دید، از ترس جانش، بدنش از زره پولادین تهی شد (کنایه از تسلیم یا مرگ).

نکته ادبی: تهی کردن پهلو کنایه از فرو ریختن ابهت است.

سپهدار رومی چو بی جنگ ماند تکاور سوی لشگر زنگ راند

سردار رومی (اسکندر) که دیگر حریفی در برابر خود نمی‌دید، اسب تندرویش را به سوی لشکر زنگیان تاخت.

نکته ادبی: تکاور به معنای اسب تندرو و جنگی است.

پلنگر که او بود سالار زنگ بدانست کامد ز دریا نهنگ

پلنگر که فرمانده سپاه زنگیان بود، متوجه شد که گویی نهنگی از دریا (کنایه از حریفی قدرتمند) به سمت او می‌آید.

نکته ادبی: تشبیه دشمن قدرتمند به نهنگ از تشبیهات رایج حماسی است.

به یاران خود گفت کاین صید خام کجا جان برد چون در آید به دام

پلنگر به یارانش گفت: این صیدِ بی‌تجربه (اسکندر)، چطور می‌تواند جان سالم به در ببرد وقتی وارد دام ما شده است؟

نکته ادبی: صید خام کنایه از کسی است که در دام افتاده و تصور می‌کند پیروز است.

سلیحی ملک وار ترتیب کرد به جوشن بر از تیغ ترکیب کرد

پلنگر، پادشاه‌وار خود را برای نبرد آماده کرد و روی زره، تیغ و سلاح‌های دیگر را مرتب کرد.

نکته ادبی: سلیح به معنای سلاح است.

به پوشید خفتانی از کرگدن مکوکب به زر زاستین تا بدن

خفتانی از پوست کرگدن پوشید که با طلا و جواهرات از آستین تا بدنه تزیین شده بود.

نکته ادبی: خفتان لباس رزم است.

یکی خود پولاد آیینه فام نهاد از بر فرق چون سیم خام

کلاه‌خود پولادین و براق (آیینه‌فام) را بر سر گذاشت که درخشش آن چون سیمِ خام (نقره خالص) بود.

نکته ادبی: خود به معنای کلاه‌خود است.

درفشان یکی تیغ چون چشم گور پلارک درو رفته چون پای مور

شمشیری درخشان داشت که چون چشمِ گور (گورخر که بسیار نافذ است) برق می‌زد و با قطعات طلا (پلارک) تزیین شده بود.

نکته ادبی: پلارک به معنای قطعات طلا و زیورآلات است.

برآهیخت و آمد بر تند شیر نشاید شدن سوی شیران دلیر

سردار زنگی با شمشیر آخته به سوی اسکندرِ شیردل رفت، چرا که رویارویی با شیران، کارِ هر کسی نیست.

نکته ادبی: شیر استعاره از قهرمانِ شجاع است.

بغرید کای شیر صید آزمای هماوردت آمد مشو باز جای

سردار زنگی فریاد زد: ای شیری که در صیدِ حریفان آزموده‌ای، هماوردت (حریف هم‌ترازت) آمد، فرار نکن.

نکته ادبی: هماورد به معنای حریفِ برابر است.

مرو تا نبرد دلیران کنیم درین رزمگه جنگ شیران کنیم

جایی نرو تا با هم نبرد کنیم و مانند دو شیر در این میدان به مصاف هم برویم.

نکته ادبی: تکرار شیر برای تأکید بر شجاعت طرفین است.

به بینیم کز ما بلندی کراست درین کار فیروزمندی کراست

ببینیم که قدرت و برتری از آنِ کیست و چه کسی در این میدان پیروز می‌شود.

نکته ادبی: فیروزمندی به معنای پیروزی و ظفرمندی است.

ز جوشیدن زنگی خامکار بجوشید خون در دل شهریار

از خروشِ گستاخانه سردار زنگی، خونِ غیرت در رگ‌های اسکندر به جوش آمد.

نکته ادبی: خام‌کار به معنای نادان و بی‌تجربه است که گستاخی می‌کند.

چو بدخواه کین در خروش آورد ستیزنده را خون به جوش آورد

وقتی دشمن با کینه و خشم فریاد برمی‌آورد، خونِ جنگجوی ستیزه‌جو را به جوش می‌آورد تا آماده نبرد شود.

نکته ادبی: تکرار واژه جوش تأکید بر هیجان و خشم رزم است.

سکندر بدو گفت چندین ملاف مران بیهده پیش مردان گزاف

اسکندر به او گفت: این‌قدر لاف نزن و بیهوده در برابر مردان بزرگ، حرف‌های گزاف و درشت نگو.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعای توخالی است.

ز مردانگی لاف چندین مزن هراسان شو از سایهٔ خویشتن

به اندازه دلاوری‌ات ادعا کن و از سایه خودت بترس (یعنی حتی از خودت هم باید ترسید که با لاف زدن، خودت را به کشتن می‌دهی).

نکته ادبی: سایه خویشتن کنایه از خودِ فرد است.

بترس ار چه شیری ز شیرافکنان دلیری مکن با دلیر افکنان

اگرچه خودت را شیر می‌دانی، از کسانی که شیرها را از پا درمی‌آورند بترس و با چنین دلاورانی درگیر نشو.

نکته ادبی: شیر افکن کسی است که شیر را شکار می‌کند، کنایه از قهرمان برتر.

تنی را که نتوانی از جای برد به پرخاش او پی چه خواهی فشرد

کسی را که نمی‌توانی از جایش تکان بدهی، چرا بیهوده تلاش می‌کنی که با او بجنگی؟

نکته ادبی: پی فشردن کنایه از اصرار و پافشاری است.

به پهلوی شیر آنگهی دست کش که داری به شیر افکنی دستخوش

آن‌گاه به جنگِ شیر برو که خودت تواناییِ شیرکشی داشته باشی.

نکته ادبی: دستخوش در اینجا به معنای قدرت و مهار است.

به تاراج خود ترکتازی کنی که گنجشک باشی و بازی کنی

تو که مثل گنجشک ضعیف هستی، چطور ادعای بازیگری و قهرمانی در میدان نبرد را داری؟

نکته ادبی: تضاد گنجشک (ضعیف) و بازی (قهرمان).

بیا تا بگردیم میدان خوشست ببینیم کز ما که سختی کشست

بیا به میدان بیاییم و ببینیم که کدام‌یک از ما در سختی‌ها و رزم مقاوم‌تر است.

نکته ادبی: سختی کشیدن کنایه از استقامت در جنگ است.

گرفته مزن در حریف افکنی گرفته شوی گر گرفته زنی

در گرفتنِ حریف زیاده‌روی نکن، چرا که اگر با کسی که از تو قوی‌تر است درگیر شوی، خودت گرفتار می‌شوی.

نکته ادبی: گرفته زنی در اینجا به معنای درگیری فیزیکی و کشتی گرفتن است.

بر آشفت زندگی ز گفتار شاه به چالش درآمد چو دود سیاه

سردار زنگی از سخنان اسکندر برآشفت و همچون دود سیاه، با خشم به سوی او حمله‌ور شد.

نکته ادبی: تشبیه به دود سیاه نشان‌دهنده تیرگیِ خشم و شتاب است.

فروهشت بر ترک شه تیغ را ز برق آتشی کی رسد میغ را

شمشیرش را بر کلاه‌خود اسکندر کوبید، اما چطور ممکن است آذرخش (شمشیر) به ابر (میغ) آسیب بزند (اشاره به برتری اسکندر).

نکته ادبی: استعاره از جایگاه بلند اسکندر.

برآشفته شد شاه از آن زشت روی چو تیغ از تنش سر برآورد موی

اسکندر از چهره زشت و جسارت آن مرد خشمگین شد، به‌طوری که از شدت خشم، مو بر تنش راست شد.

نکته ادبی: تشبیه خشم به راست شدن موی سر.

به تندی یکی تیغ زد بر تنش نشد کارگر زخم بر جوشنش

اسکندر با تندی ضربه‌ای به او زد، اما زره او چنان محکم بود که زخم بر تنش کارگر نیفتاد.

نکته ادبی: کارگر شدن به معنای موثر بودن است.

بسی جمله بر یکدیگر ساختند یکی زخم کاری نینداختند

بسیار بر یکدیگر ضربه وارد کردند، اما هیچ‌کدام نتوانست زخم کاری و نهایی را به دیگری بزند.

نکته ادبی: زخم کاری کنایه از ضربه مهلک است.

بدینگونه تا شب درآمد بسر نشد زخم کس در میان کارگر

بدین ترتیب تا شب‌هنگام نبرد ادامه یافت و هیچ‌کدام نتوانستند دیگری را شکست دهند یا زخمی کنند.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ بن‌بست در نبرد پهلوانان.

چو زنگی شد از جنگ خسرو ستوه بدو گفت خورشید شد سوی کوه

زمانی که خسرو از جنگیدن با زنگی خسته شد، به او گفت خورشید پشت کوه پنهان شده و وقتِ استراحت است.

نکته ادبی: خورشید سوی کوه شدن کنایه از غروب خورشید است.

شب آمد شبیخون رها کردنیست به میعاد فردا وفا کردنیست

شب فرا رسیده است و جنگیدن در شب شایسته نیست؛ باید به وعده و قراری که برای فردا گذاشته‌ایم وفادار باشیم.

نکته ادبی: رها کردنی بودن به معنای غیرمجاز بودن و نامناسب بودن است.

سیه کار شب چون شود شحنه سود برون آید آتش ز گردنده دود

وقتی سیاهیِ شب مانند مأمور پلیس (شحنه) قانون برقرار کرد، از میان دودِ نبرد، جرقه و آتشِ سلاح‌ها بیرون می‌جهد.

نکته ادبی: شحنه در اینجا استعاره از شب است که مانعِ تداومِ جنگ می‌شود.

کنم با تو کاری در این کارزار که اندر گریزی به سوراخ مار

در این میدان جنگ با تو کاری خواهم کرد که از شدت خواری و شکست، آرزو کنی به سوراخ مار پناه ببری.

نکته ادبی: سوراخ مار کنایه از جایگاه بسیار کوچک و مخفیانه برای پنهان شدن از سرِ ترس است.

به شرطی که چون صبح راند سپاه تو را نیز چون صبح بینم پگاه

به این شرط که وقتی صبح سپاهیان حرکت کردند، تو را نیز مانند طلوع صبح در میدان نبرد ببینم.

نکته ادبی: پگاه به معنای صبح زود است.

بگفت این و از حربگه بازگشت برین داستان شاه دمساز گشت

شاه این را گفت و از میدان جنگ بازگشت و این قرار و مدار، مورد موافقت و سازگاری طرفین قرار گرفت.

نکته ادبی: دمساز شدن به معنی موافق و هم‌داستان شدن است.

به مهلت ز شب عذر خواه آمدند ز میدان سوی خوابگاه آمدند

به دلیل مهلتی که شب به آنها داد، عذرخواه یکدیگر شدند و از میدان نبرد به سمت محل استراحت رفتند.

نکته ادبی: خوابگاه استعاره از اقامتگاه و محل آسایش سپاهیان است.

چو روز دگر چشمهٔ آفتاب برانگیخت آتش ز دریای آب

هنگامی که روز بعد، خورشید (چشمهٔ آفتاب) طلوع کرد و گرمای خود را بر جهان تاباند.

نکته ادبی: دریای آب در اینجا استعاره از افق یا دریایی است که خورشید از آن برمی‌آید.

دو لشگر به هم برکشیدند کوس چو شطرنجی از عاج و از آبنوس

دو سپاه طبل جنگ را به صدا درآوردند و مانند بازی شطرنج که مهره‌های عاج سفید و آبنوس سیاه دارد، در برابر هم صف‌آرایی کردند.

نکته ادبی: تشبیه لشکریان به مهره‌های شطرنج نشان از تقابل رنگی و استراتژیک دارد.

تذروان رومی و زاغان زنگ شده سینهٔ باز یعنی دو رنگ

پرندگان شکاری (تذروان رومی) و کلاغ‌های زنگی، فضای میدان را چنان پر کرده‌اند که گویی سینهٔ باز (آسمان) دو رنگ شده است.

نکته ادبی: زاغان زنگ استعاره از سیاهی سپاه دشمن است.

سیاهان چو شب رومیان چون چراغ کم و بیش چون زاغ و چون چشم زاغ

سیاهان به دلیل تیرگی، مانند شب بودند و رومیان (سپاه شاه) همچون چراغ می‌درخشیدند، همان‌طور که تفاوت زاغ با چشمانِ زاغ مشهود است.

نکته ادبی: تشبیه دقیق برای نشان دادن تقابل ظاهری دو سپاه.

برآمد یکی ابر زنگار گون فرو ریخت از دیده دریای خون

ابری به رنگ زنگار (سبز تیره یا متمایل به سیاه) برآمد و از دیدگانِ خود دریایی از خون (کشتگان) بر زمین ریخت.

نکته ادبی: دریای خون استعاره از خونریزیِ بسیار و کشتار وسیع است.

در آن سیل کز پای شد تا به فرق یکی تشنه مانده یکی گشته غرق

در آن سیل خون که از پا تا سرِ سربازان را فرا گرفته بود، یکی تشنهٔ پیروزی مانده و دیگری غرق در خون شده بود.

نکته ادبی: تضاد تشنه و غرق در کنار هم نشان از آشوب میدان دارد.

جهان خسرو آهنگ پیکار کرد به بدخواه بر چشم بد کار کرد

خسرو تصمیم به مبارزه گرفت و چشمِ زخمِ خود را متوجهِ بدخواهان و دشمنان کرد.

نکته ادبی: چشم بد کار کردن کنایه از نگریستن با غضب و نیت نابود کردن است.

برآراست بازار ناورد را برانگیخت ز آب روان گرد را

میدان نبرد را آماده کرد و از شدتِ تاخت و تاز، گرد و غبار از زمین برانگیخت.

نکته ادبی: بازار ناورد استعاره از محل درگیری و کارزار است.

کژ اکندی از گور چشمه حریر بپوشید و فارغ شد از تیغ و تیر

زرهی از حریرِ محکم و خاص پوشید و بدین ترتیب از گزندِ تیغ و تیر دشمن ایمن شد.

نکته ادبی: کژ اکندی احتمالاً اشاره به نوعی زره یا بافتِ پارچه‌ایِ محکم است.

یکی درع رخشندهٔ چشمه دار که در چشم نامد یکی چشمه وار

زرهی درخشان که دارای حلقه‌هایی چون چشم بود و خودِ آن چنان درخشان بود که هیچ چشمِ دیگری به گردِ آن نمی‌رسید.

نکته ادبی: ایهام در واژه چشم که هم به معنای حلقه زره است و هم عضو بینایی.

سنان کش یکی نیزهٔ سی ارش به آب جگر یافته پرورش

نیزه‌ای به طول سی ارش داشت که در خونِ جگرِ دشمنان پرورش یافته و کارآزموده شده بود.

نکته ادبی: آب جگر استعاره از خون است که نیزه در آن فرو رفته.

حمایل یکی تیغ هندی چو آب به گوهرتر از چشمهٔ آفتاب

شمشیری هندی به کمر بسته بود که مانند آب می‌درخشید و از نظر کیفیت (گوهر) از نورِ خورشید نیز شفاف‌تر و برتر بود.

نکته ادبی: حمایل یعنی آویختن شمشیر به کمر یا شانه.

کلاهی ز پولاد چین بر سرش که گوهر به رشک آمد از گوهرش

کلاهخودی از پولادِ چین بر سر داشت که جواهراتِ روی آن، به کیفیتِ خودِ کلاهخود حسادت می‌کردند.

نکته ادبی: رشک آوردن جواهر از گوهرِ کلاه، نشان از کیفیتِ بالایِ ساختِ کلاه است.

برآویخته ناچخی زهردار به وقت زدن تلخ چون زهر مار

تبرزینی (ناچخ) زهرآگین به همراه داشت که هنگام ضربه زدن، همچون نیشِ مار تلخ و مرگبار بود.

نکته ادبی: ناچخ نوعی تبر یا سلاحِ ضربتی است.

نشست از بر بارهٔ کوه فش به دیدن همایون به رفتار خوش

بر اسبی کوه‌پیکر و نیرومند سوار شد که در رفتار و حرکت، بسیار باوقار و زیبا بود.

نکته ادبی: بارهٔ کوه فش استعاره از اسبی است که جثه‌ای بزرگ و قدرتِ بسیار دارد.

روان کرد مرکب به میعادگاه پذیره که دشمن کی آید ز راه

اسب را به سوی وعده‌گاه راند و منتظر ماند تا ببیند دشمن کی از راه می‌رسد.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به پیشواز رفتن یا آماده بودن برای مقابله است.

نیامد پلنگر که پژمرده بود به اندیشه لنگر فرو برده بود

پلنگر (نامِ دشمن) نیامد، چرا که ترسیده و پژمرده شده بود و در اندیشه و تردید فرو رفته بود.

نکته ادبی: لنگر فرو بردن کنایه از درنگ کردن و مردد بودن است.

دگر زنگیی را چو عفریت مست فرستاد تا گوهر آرد به دست

خسرو جنگجوی زنگیِ دیگری را که مانند دیوی مست بود، فرستاد تا با شکست دادن او، پیروزی (گوهر) را به دست آورد.

نکته ادبی: عفریت استعاره از موجودی قوی‌هیکل و ترسناک است.

به یک ناچخ شه که بر وی رسید ز زنگی رگ زندگانی برید

شاه با یک ضربه تبر (ناچخ) که به او زد، رگِ زندگیِ آن جنگجوی زنگی را قطع کرد.

نکته ادبی: رگ زندگانی کنایه از شاهرگ یا نقطه حیاتی است.

دگر دیوی آمد چو یکپاره کوه کزو چشم بینندگان شد ستوه

دیو دیگری که مانند کوهی بزرگ بود آمد، که دیدنِ هیبتش، چشمِ بینندگان را خیره و خسته می‌کرد.

نکته ادبی: ستوه شدن به معنای به تنگ آمدن است.

همان خورد کان ناسزای دگر چنین چند را خاک خارید سر

همان سرنوشتی که بر سرِ آن دشمنِ قبلی آمد، بر سرِ این نیز آمد و خاکِ مرگ بر سرش پاشیده شد.

نکته ادبی: خاک خاریدن سر کنایه از نابودی و مرگ است.

سیه روی تر زان یی دیو سار به پیچش درآمد چو پیچنده مار

سیاه‌رویی دیگر، دیو‌صفت آمد که مانند ماری پیچ‌درپیچ به سوی او هجوم می‌آورد.

نکته ادبی: دیو سار به معنای دیو‌مانند است.

بر او نیز شه ناچخی راند زود به زخمی برآورد ازو نیز دود

شاه به سرعت تبر را بر او فرود آورد و با یک ضربه، دود از وجودش بلند کرد (او را کشت).

نکته ادبی: دود از کسی برآوردن کنایه از کشتن و نابود کردن است.

سیاهی دگر زان ستمگاره تر به حرب آمد از شیر خونخواره تر

جنگجوی سیاهی دیگر که از آن ظالمِ قبلی ستمگرتر بود، با خویی وحشی‌تر از شیرِ خونخوار به میدان آمد.

نکته ادبی: شیر خونخواره تشبیه برای نشان دادنِ درندگیِ دشمن است.

همان شربت یار پیشینه خورد زمانه همان کار پیشینه کرد

او نیز همان شربتِ مرگ را نوشید که یارانِ پیشینش نوشیده بودند و روزگار همان کارِ قبلی (کشتن) را تکرار کرد.

نکته ادبی: شربتِ مرگ یا شربتِ تلخ استعاره از مرگ است.

نیامد دگر کس به میدان دلیر که ترسیده بودند از آن تند شیر

دیگر کسی از لشکرِ دشمن به میدان نیامد، چرا که از آن قهرمانِ شیردل و تندخو ترسیده بودند.

نکته ادبی: تند شیر استعاره از خسرو است که با شجاعتِ تمام می‌جنگد.

عنان داد خسرو سوی خیل زنگ برون خواست بدخواه خود را به جنگ

خسرو عنانِ اسب را به سمت لشکرِ زنگی‌ها چرخاند و دشمنِ اصلی خود را به جنگ طلبید.

نکته ادبی: عنان دادن به معنای حرکت کردن و تاختن است.

پلنگر چو دید آن چنان دستبرد شد اندامش از زخم ناخورده خرد

پلنگر وقتی آن همه مهارت و ضرباتِ سنگین را دید، از ترسِ اینکه هنوز زخمی نخورده بدنش خرد شد.

نکته ادبی: زخم ناخورده خرد شدن مبالغه در ترسِ دشمن است.

اگر خواست ورنه جنیبت جهاند سوی حربگه کام و ناکام راند

چه بخواهد چه نخواهد، مرکبِ خود را به راه انداخت و با میل یا اجبار به میدان جنگ رفت.

نکته ادبی: جنیبت به معنای اسبِ یدکی یا مرکب است.

عنان بر شه افکند چالش کنان به صد خاریش بخت مالش کنان

با حالتی ستیزه‌جو به سمت شاه تاخت، اما بخت و اقبال، او را با خواری و سختی تنبیه می‌کرد.

نکته ادبی: مالش کنان به معنای تحقیر کردن و تنبیه کردن است.

بسی زخمها زد به نیروی سخت نشد کارگر بر خداوند بخت

او ضرباتِ بسیاری با نیروی زیاد زد، اما هیچ‌کدام بر شاه که موردِ حمایتِ بخت و اقبال بود، کارگر نیفتاد.

نکته ادبی: خداوند بخت کنایه از کسی است که شانس و پیروزی با اوست.

شه شیر زهره بر آن پیل زور بجوشید چون شیر بر صید گور

شاه که دلی چون شیر داشت، بر آن دشمنِ قوی‌هیکلِ زورمند، همچون شیری که بر گورخری حمله می‌کند، خروشید.

نکته ادبی: شیر زهره استعاره از دلاوری است.

پناهنده را یاد کرد از نخست نیت کرد بر کامگاری درست

ابتدا به یادِ پناه آورنده (خداوند) افتاد و نیت کرد که با پیروزیِ کامل این کار را به پایان برساند.

نکته ادبی: پناهنده به معنای کسی است که از خدا یاری می‌طلبد.

طریدی بناورد زنگی نمود که بر نقطه پرگار تنگی نمود

شاه در میدان نبرد حرکتی سریع و دقیق انجام داد که دشمن را در تنگنای سختی قرار داد.

نکته ادبی: طریدی به معنای اسب‌دوانی و مانورِ رزمی است.

به چالشگری سوی او راند رخش برابر سیه خنده زد چون درخش

خسرو با اسبِ خود به سمت او تاخت و آن جنگجوی سیاه، در برابرش مانند صاعقه خندید (یعنی با تکبر نگریست).

نکته ادبی: درخش استعاره از برقِ شمشیر یا سرعتِ برق است.

چنان زد بر او ناچخ نه گره که هم کالبد سفته شد هم زره

چنان ضربهٔ تبرِ بی‌پایان و سختی بر او زد که هم زره‌اش شکافت و هم بدنش آسیب دید.

نکته ادبی: ناچخ نه گره به معنای تبری بزرگ و بسیار سنگین است.

به یک باد شد کشتی خصم خرد فرو ماند لنگر پلنگر به مرد

با یک ضربه، کشتیِ وجودِ دشمن در هم شکست و لنگرِ وجودِ پلنگر از کار افتاد و به هلاکت رسید.

نکته ادبی: کشتی خصم استعاره از جسم و موجودیتِ دشمن است.

بفرمود شاه از سربارگی که لشگر بجنبد به یکبارگی

شاه از بالای اسب دستور داد که تمامِ سپاهیان یکباره حمله را آغاز کنند.

نکته ادبی: سربارگی کنایه از نشستن بر اسب و فرماندهی از میدان است.

سپاه از دو سو جنبش انگیختند شب و روز را درهم آمیختند

سپاهیان از هر دو سو حمله را آغاز کردند و میدان نبرد چنان تاریک شد که شب و روز در هم آمیختند.

نکته ادبی: شب و روز درهم آمیختن کنایه از شدتِ گرد و غبارِ نبرد است.

ز بیم چکاچک که آمد ز تیر کفن گشت در زیر جوشن حریر

از ترسِ صدایِ برخوردِ تیرها و شمشیرها، لباسِ حریر در زیرِ زره، تبدیل به کفن شد.

نکته ادبی: کفن گشتن کنایه از کشته شدن است.

ترنگا ترنگ درفشنده تیغ به مه درقها را برآورده میغ

صدایِ پی‌درپیِ برخوردِ شمشیرهای درخشان، در میانِ سپرهایِ فلزی، ابری از آتش و نور به پا کرد.

نکته ادبی: میغ در اینجا استعاره از گرد و غبار و شراره‌های برخوردِ آهن است.

تنوره ز تفتیدن آفتاب به سوزندگی چون تنوری بتاب

هوا از شدتِ گرمایِ آفتاب چنان داغ شده بود که میدان نبرد مانند تنوری سوزان می‌تابید.

نکته ادبی: تنوره به معنای دودکش یا بخشی از تنور است که شعله می‌کشد.

ز جوشیدن سر به سرسام تیز جهان کرده از روشنائی گریز

از شدتِ هیجان و گرمایِ نبرد، سرها چنان داغ شده بود که انگار دچار بیماری سرسام شده‌اند و نورِ شدیدِ آفتاب، جهان را غیرقابل‌دیدن کرده بود.

نکته ادبی: سرسام نوعی بیماریِ مغزی که باعثِ داغیِ سر می‌شود، استعاره از التهابِ نبرد.

ز بس زنگی کشته بر خاک راه زمین گشته در آسمان رو سیاه

به دلیل کثرت کشته‌های سیاه پوست بر روی زمین، گویی زمین چنان سیاه شده که انعکاس آن در آسمان نیز دیده می‌شود و آسمان نیز رنگ ماتم گرفته است.

نکته ادبی: زنگی کنایه از سپاهیان حبشی است و سیاه شدن آسمان مبالغه‌ای برای نشان دادن شدت کشتار است.

عقیق از شبه آتش افروخته شبه گشته در آسمان سیه سوخته

سنگ‌های عقیق سرخ بر اثر برخورد با سنگ‌های سیاه (شبه) گویی آتش به پا کرده‌اند و در مقابل، سیاهی شب در آسمان با سوختن و تاریکی خودنمایی می‌کند.

نکته ادبی: شبه به معنای سنگ سیاهی است که شبیه عقیق است اما ارزان‌قیمت‌تر است.

سبک شد شبه گشت گوهر گران چنین است خود رسم گوهر گران

ارزش اشیاء ناچیز (شبه) کم شد و گوهر اصلی ارزش یافت؛ این روال طبیعی در ارزش‌گذاری است که هر چیز اصیلی در نهایت قیمت خود را پیدا می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از برتری یافتن سپاه قدرتمند بر سپاه ضعیف و بی‌مقدار است.

اسیر سمنبرک شد مشک بید غراب سی صید باز سپیده

زیبارویان (اسیران) گرفتارِ مشک‌بویان (سیاه پوستان) شدند و کلاغ‌های سیاه، صیدِ بازهای سپید گشتند.

نکته ادبی: اشاره به غلبه سپاه اسکندر (سپید) بر زنگیان (سیاه) دارد.

سراسیمگی در منش تاخته ز رخت خرد خانه پرداخته

وحشت و سراسیمگی بر من تاخته است و خرد و عقل از وجود من رخت بربسته و خانه وجودم را خالی کرده است.

نکته ادبی: خانه پرداختن کنایه از خالی کردن ذهن از عقل و تفکر به دلیل ترس است.

ز دلدادن چاوشان دلیر دلاور شده گور بر جنگ شیر

از شدت دلاوری چاوشان و جنگجویان، حتی ترسوترین افراد نیز در برابر جنگ با شیر دلاور شدند.

نکته ادبی: گور کنایه از فرد ضعیف یا ترسو است.

زگفتن که هوی و دگر باره هان برآورده سر های و هوی از جهان

از بس که فریادهای هوی و هان در میدان جنگ بلند شد، هیاهو و غوغای نبرد سراسر جهان را فرا گرفت.

نکته ادبی: هوی و هان تکرار اصواتی است که برای تهییج و صدا زدن در جنگ به کار می‌رود.

ستیز دو لشگر چو از حد گذشت زمانه یکی را ورق در نوشت

وقتی درگیری میان دو لشکر از حد گذشت، سرنوشت به نفع یکی از طرفین ورق خورد و تقدیر الهی پیروز را مشخص کرد.

نکته ادبی: ورق نوشتن کنایه از تغییر سرنوشت توسط دست تقدیر است.

قوی دست را فتح شد رهنمون به زنهار خواهی درآمد زبون

پیروزی به سمت سپاه قدرتمند هدایت شد و دشمن که قصد تسلیم شدن داشت، با خواری و ذلت به این کار تن داد.

نکته ادبی: زنهار خواهی به معنای طلب امان و تسلیم شدن است.

در آن تاختن لشگر رومیان به زنگی کشی بسته هر سو میان

در آن یورش سپاه رومیان، در هر سویی کمر همت به کشتن زنگیان بسته بودند.

نکته ادبی: میان بستن کنایه از آمادگی برای کاری بزرگ و سخت است.

سکندر به شمشیر بگشاد دست به بازار زنگی در آمد شکست

اسکندر شمشیر خود را برای نبرد کشید و در میدان جنگ، بساطِ شکست زنگیان فراهم شد.

نکته ادبی: بازار شکست کنایه از رونق گرفتنِ واقعه شکست است.

چو زنگی درآمد به زنگانه رود ز شهرود رومی برآمد سرود

همین که سپاه زنگی به رودخانه زنگانه رسید، از سوی رومیان صدای پیروزی و سرود شادی بلند شد.

نکته ادبی: رودخانه زنگانه نامی است که شاعر برای تناسب با زنگیان به کار برده است.

سر رایت شاه بر شد به ماه ز غوغای زنگی تهی گشت راه

پرچم شاه به اوج آسمان رسید و در اثر غوغای زنگیان، راه برای عبور سپاه شاه باز و خلوت شد.

نکته ادبی: سر بر ماه سودن کنایه از افتخار و پیروزی بزرگ است.

فرو ریخت باران رحمت ز میغ فرو نشست زنگار زنگی ز تیغ

باران رحمت از ابر باریدن گرفت و زنگار و کدورت ناشی از جنگ را از روی شمشیرها پاک کرد.

نکته ادبی: استعاره از پایان یافتن جنگ و تطهیر ابزار نبرد.

ستاده ملک زیر زرین درفش ز سیفور بر تن قبای بنفش

پادشاه در حالی که زیر پرچم زرین ایستاده بود، قبایی به رنگ بنفش و فاخر بر تن داشت.

نکته ادبی: سیفور نوعی پارچه یا قبای گران‌بها است.

ز هر سو کشان زنگیی چون نهنگ به گردن در افسار یا پالهنگ

از هر طرف زنگیانی را مانند نهنگ‌هایی که به زنجیر کشیده شده‌اند، با افسار و طناب اسیر می‌کردند.

نکته ادبی: پالهنگ به معنای طناب و بند است.

کسی را که زیر علم تاختند به فرمان خسرو سر انداختند

هر کسی که در میدان نبرد زیر پرچم شاه می‌جنگید، با فرمان او سرش را از دست می‌داد.

نکته ادبی: سر انداختن کنایه از کشتن و قطع سر است.

در آن وادی از زنگیان کس نماند وگر ماند جز بخش کرکس نماند

در آن سرزمین از سپاه زنگیان کسی باقی نماند، و اگر کسی هم زنده ماند، نصیب کرکس‌ها شد.

نکته ادبی: مبالغه در کشتار دشمن.

گروهی که بر پیل کردند زور فتادند چون پیله در پای مور

گروهی که به قدرت پیل‌های خود مغرور بودند، چنان در هم شکستند که زیر پای سپاه مانند پیله مورچه له شدند.

نکته ادبی: پیل کنایه از قدرت و بزرگی سپاه زنگیان است.

کری بنده کو بار مردم کشد گهی شم کشد گه بریشم کشد

بنده بی‌ارزشی که بار مردم را می‌کشد، گاهی بوی بد می‌دهد و گاهی مانند ابریشم نرم و لطیف است.

نکته ادبی: اشاره به تناقضات در وجود بندگان و خدمه.

چو خصمان گرفتار خواری شدند حبش در میان زینهاری شدند

وقتی دشمنان دچار ذلت شدند، اهالی حبشه برای طلب امان به میان آمدند.

نکته ادبی: زینهاری به معنای پناهنده و کسی است که طلب امان می‌کند.

شه آن وحشیان را که بود از حبش نفرمود کشتن در آن کشمکش

پادشاه دستور داد آن وحشیان حبشی را در آن معرکه نکشند و از خونشان گذشت.

نکته ادبی: اشاره به عطوفت و بزرگواری پادشاه فاتح.

ببخشود بر سختی کارشان به شمشیر خود داد زنهارشان

بر سختی کار و وضعیت ناگوار آن‌ها بخشید و با شمشیر خودش به آن‌ها امان داد.

نکته ادبی: زنهار دادن کنایه از بخشیدن جان و امان نامه دادن است.

بفرمود تا داغشان برکشند حبش زین سبب داغ بر آتشند

دستور داد تا آن‌ها را داغ کنند؛ به همین دلیل است که حبشیان داغی بر تن دارند.

نکته ادبی: اشاره به رسم داغ نهادن بر بدن اسیران یا بندگان در قدیم.

فروزنده شان کرد از آن گرم داغ کز آتش فروزنده گردد چراغ

پادشاه با آن داغ گرم، آن‌ها را روشن و فروزنده کرد، همان‌طور که آتش باعث روشن شدن چراغ می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان داغِ سوزان و فروزندگی و چراغ.

ز بس غارت آورردن از بهر شاه غنیمت نگنجید در عرضگاه

از بس غنایم و ثروت از دشمن برای شاه غارت کردند، در میدان اصلی جا برای قرار دادن غنایم نماند.

نکته ادبی: عرضگاه به معنای میدان وسیع یا نمایشگاه غنایم است.

چو شاه آن متاع گران سنج دید چو دریا یکی دشت پر گنج دید

شاه وقتی آن همه ثروت گران‌بها را دید، آن دشت را مانند دریایی مملو از گنج یافت.

نکته ادبی: تشبیه دشت به دریا برای نشان دادن کثرت غنایم.

به جز گوهرین جام و زرین عمود به خروار عنبر به انبار عود

علاوه بر جام‌های گوهرنشان و ستون‌های زرین، انبوهی از عنبر و عود در آنجا بود.

نکته ادبی: عمود در اینجا به معنای ستون‌های خیمه یا تجهیزات گران‌بهاست.

هم از زر کانی هم از لعل و در بسی چرم و قنطارها کرده پر

هم از طلا و هم از جواهرات، انبارها و ظرف‌های بسیاری را پر کرده بودند.

نکته ادبی: قنطار واحد وزن سنگین است، کنایه از انبوه طلا.

ز کافور چون سیم صحرا ستوه ز سیم چو کافور صدر پاره کوه

از کافور چنان تپه‌هایی ساخته شده بود که صحرا از آن خسته شد و از نقره چنان انبوهی بود که کوه را شکافت.

نکته ادبی: مبالغه در بیان کثرت غنایم نقره و کافور.

همان زنده پیلان گنجینه کش همان تازی اسبان طاووس وش

همان فیل‌های زنده که گنج‌ها را حمل می‌کردند و همان اسب‌های تازی که مانند طاووس زیبا بودند.

نکته ادبی: طاووس‌وش کنایه از زیبایی و تفاخر اسب‌هاست.

همان برده بومی و بربری سبق برده بر ماه و بر مشتری

همان برده‌های بومی و بربری که از نظر زیبایی و ارزش، بر ماه و مشتری سبقت گرفته بودند.

نکته ادبی: اشاره به برده‌هایی با زیبایی خیره‌کننده.

ز برگستوانهای گوهر نگار همان چرم زرافهٔ آبدار

از زره‌های جواهرنشان و همان چرم‌های زرافه باکیفیت و آبدار.

نکته ادبی: برگستوان به معنای زره اسب است.

همه روی صحرا پر از خواسته به گنجینه و گوهر آراسته

تمام سطح صحرا پر از دارایی بود و با گنجینه‌ها و جواهرات تزیین شده بود.

نکته ادبی: اشاره به پیروزی کامل و ثروت بسیار.

شه از فتح زنگی و تاراج گنج برآسود ایمن شد از درد و رنج

شاه پس از پیروزی بر زنگیان و به دست آوردن گنج‌ها، آسوده‌خاطر شد و از درد و رنج جنگ رهایی یافت.

نکته ادبی: توصیف آرامش پس از طوفان جنگ.

به عبرت در آن کشتگان بنگریست بخندید پیدا و پنهان گریست

شاه با دیدن کشتگان به عبرت فرو رفت؛ هم لبخندی بر لب داشت (از پیروزی) و هم در باطن گریه می‌کرد (از سرنوشت آن‌ها).

نکته ادبی: تناقض رفتاری برای نشان دادن پیچیدگی احوال پادشاه.

که چندین خلایق در این داروگیر چرا کشت باید به شمشیر و تیر

با خود می‌گفت که چرا باید این همه انسان در این جنگ و ستیز کشته شوند؟

نکته ادبی: داروگیر استعاره از میدان جنگ و درگیری است.

خطا گر بر ایشان نهم نارواست ور از خود خطا بینم اینهم خطاست

اگر خطایی به گردن آن‌ها بیندازم نارواست و اگر خودم را مقصر بدانم، این هم اشتباه است (چون در بازی سرنوشت کسی مقصر نیست).

نکته ادبی: تأمل در باب جبر و اختیار.

فلک را سر انداختن شد سرشت نشاید کشیدن سر از سرنوشت

ذات روزگار این است که سرها را به باد دهد، پس نمی‌توان در برابر تقدیر ایستادگی کرد.

نکته ادبی: سر کشیدن کنایه از نافرمانی و مقاومت در برابر تقدیر است.

چو دود از پی لاجوردی نقاب سر از گنبد لاجوردی متاب

همان‌طور که دود از پشت نقاب آسمان آبی بیرون می‌آید، تو نیز از تقدیر الهی سرپیچی مکن.

نکته ادبی: اشاره به تغییرناپذیری آسمان و سرنوشت.

فلکها که چون لاجوردی خزند همه جامه لاجوردی رزند

آسمان‌هایی که مانند رنگ لاجوردی حرکت می‌کنند، همه جامه نیلی و ماتم‌زده بر تن دارند.

نکته ادبی: رنگ لاجوردی آسمان در ادبیات فارسی اغلب نماد سوگواری و ماتم است.

درین پردهٔ کج سرودی مگوی در این خاک شوریده آبی مجوی

در این دنیای ناپایدار و کج‌مدار، سخن بیهوده مگو و در این دنیای شوریده، به دنبال آرامش مگرد.

نکته ادبی: پرده کج استعاره از دنیای فریبنده و غیرقابل اعتماد.

که داند که این خاک انگیخته به خون چه دلهاست آمیخته

چه کسی می‌داند که این خاکِ زمین، با چه خون‌هایی آمیخته شده است؟

نکته ادبی: اشاره به آمیخته بودن خاک زمین با خون انسان‌های کشته شده در طول تاریخ.

همه راه اگر نیست بیننده کور ادیم گوزنست و کیمخت گور

اگر بیننده کور نباشد، می‌بیند که تمام این دنیا چیزی جز چرم و پوست جانوران نیست.

نکته ادبی: ادیم و کیمخت انواع چرم هستند، کنایه از بی‌ارزشی و فانی بودن دنیا.