خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۵ - تظلم مصریان از زنگیان پیش اسکندر

نظامی
بیا ساقی آن شربت جانفزای به من ده که دارم غمی جانگزای
مگر چون بدان شربت آرم نشاط غمی چند را در نوردم بساط
چو صبح از دم گرگ برزد زبان به خفتن درآمد سگ پاسبان
خروس غنوده فرو کوفت بال دهل زن بزد بر تبیره دوال
من از خواب آسوده برخاستم به جوهر کشی خاطر آراستم
طلبکار گوهر که کانی کند به پندار امید جانی کند
به خوناب لعلی که آرد به چنگ ستیزه کند با دل خاره سنگ
چه پنداری ای مرد آسان نیوش که آسان پر از در توانکرد گوش
گر انجیر خور مرغ بودی فراخ نبودی یک انجیر بر هیچ شاخ
گزارنده پیکر این پرند گزارش چنین کرد با نقشبند
که چون بامدادان چراغ سپهر جمال جهان را برافروخت چهر
به جلوه برآورد خورشید دست عروسانه بر کرسی زر نشست
سکندر به آیین شاهان پیش بر آراست بزمی در ایوان خویش
غلامان گل چهره دلربای کمر بر کمر گرد تختش به پای
گهی باده می خورد بر یاد کی گهی گنج می ریخت بر باد می
نشسته چنین چون یکی چشمه نور که آواز داد آمد از راه دور
خبر برد صاحب خبر نزد شاه که مشتی ستمدیدهٔ دادخواه
تظلم زنانند بر شاه روم که بر مصریان تنگ شد مرز و بوم
رسیدند چندان سیاهان زنگ که شد در بیابان گذرگاه تنگ
سواد جهان را چنان در نبشت که سودا در آند در آن کوه و دشت
بیابانیانی چو قطران سیاه از آن بیش کاندر بیابان گیاه
چو کوسه همه پیر کودک سرشت به خوبی روند ار چه هستند زشت
نه روئی که پیدا کند شرمشان نه بر هیچکس مهر و آزرمشان
همه آدمی خوار و مردم گزای ندارد در این داوری مصر پای
گر آید به یارگیری شهریار وگر نی به تاراج رفت آن دیار
نه مصر و نه افرنجه ماند نه روم گدازند از آن کوه آتش چو موم
ز جمعی چنین دل پراکنده ایم دگر حکم شه راست ما بنده ایم
شه دادگر داور دین پناه چو دانست کاورد زنگی سپاه
هراسان شد از لشگر بی قیاس نباید که دانا بود بی هزاس
ارسطوی بیدار دل را بخواند وزین در بسی قصه با او براند
وزیر خردمند پیروز رای به پیروزی شاه شد رهنمای
که برخیز و بخت آزمائی بکن هلاک چنان اژدهائی بکن
برآید مگر کاری از دست شاه که شه را قوی تر کند پایگاه
شود مصر و آن ناحیت رام او برآید به مردانگی نام او
دگر دشمنان را درآرد به خاک شود دوست پیروز و دشمن هلاک
سکندر به دستوری رهنمون ز مقدونیه برد رایت برون
یکی لشگر انگیخت کز ترک و تیغ فروزنده برقش برآمد به میغ
ز دریا سوی خشگی آورد رای دلیلش سوی مصر شد رهنمای
همه مصریان شهری و لشگری پذیره شدندش به نیک اختری
بفرمود شه کز لب رود نیل کند لشگرش سوی صحرا رحیل
به پرخاش زنگی شتابان شدند دو اسبه به سوی بیابان شدند
دلیران به صحرا کشیدند رخت به کین خواه زنگی کمر کرده سخت
چو زنگی خبر یافت کامد سپاه جهان گشت بر چشم زنگی سیاه
دو لشگر برابر شد آراسته شد آزرمها پاک برخاسته
ز نعل سمندان پولاد میخ زمین را ز جنبش برافتاد بیخ
ز بس نعره کامد برون از کمین فرود اوفتاد آسمان بر زمین
ز گرز گران سنگ چالش گران شده ماهی و گاو را سر گران
ز شوریدن بانگ چون رستخیر به وحش بیابان درآمد گریز
چو بر جنگ شد ساخته سازشان گریزنده شد دیو از آوازشان
به جایی گرفتند جای نبرد که گرما ز مردم بر آورد گرد
زمینی ز گوگرد بی آب تر هوائی ز دوزخ جگر تاب تر
ز تنین به غور آمده غارها در او فتنه را روز بازارها
در آن جای غولان وطن ساختند چو غولان به هر گوشه می تاختند
چو گوهر فرو برد گاو زمین برون جست شیر سیاه از کمین
برآفاق شد گاو گردون دلیر برآمد ستاره چو دندان شیر
شب از ناف خود عطرسائی گشاد جهان زیور روشنائی نهاد
برون شد یزک دار دشمن شناس یتاقی کمر بست بر جای پاس
ستاره درآمد به تابندگی برآسود خلق از شتابندگی
به یک جای هم روم و هم زنگبار فرومانده زنگی و رومی ز کار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی حماسی و داستانی است که با مقدمه‌ای تغزلی آغاز می‌شود. شاعر با بهره‌گیری از فضای تغزل و دعوت از ساقی، خواننده را به آرامش دعوت می‌کند تا آماده شنیدن داستانی از دلاوری‌ها و خردمندی‌های یک پادشاه شود. فضا به سرعت از درونیات شاعرانه به سوی میدان سیاست و نبرد تغییر جهت می‌دهد.

در بخش اصلی داستان، با رویارویی پادشاه (اسکندر) با تهدیدی خارجی روبه‌رو هستیم. در اینجا تقابل خرد و هیجان به تصویر کشیده می‌شود؛ جایی که وزیرِ دانا (ارسطو) پادشاه را به سمتِ تدبیر سوق می‌دهد. مضامین اصلی، دفاع از میهن در برابر دشمن، لزومِ هم‌فکری با دانایان در مواقع بحرانی و پیروزی حق بر باطل است که با زبانی حماسی و تصویری توصیف شده است.

معنای روان

بیا ساقی آن شربت جانفزای به من ده که دارم غمی جانگزای

ای ساقی، آن شراب نشاط‌آور و زندگی‌بخش را به من بده که اندوهی جان‌کاه در دل دارم.

نکته ادبی: جانفزا و جانگزا تضاد معنایی دارند و هر دو ترکیب‌های وصفی کهن هستند.

مگر چون بدان شربت آرم نشاط غمی چند را در نوردم بساط

شاید با رسیدن به نشاطِ حاصل از آن شراب، بتوانم بساطِ غم‌هایم را جمع کنم و از میان بردارم.

نکته ادبی: درنوردیدن به معنای در هم پیچیدن و جمع کردن است.

چو صبح از دم گرگ برزد زبان به خفتن درآمد سگ پاسبان

هنگامی که سپیده‌دم با سرخیِ خود (مانند زبان گرگ) از افق بیرون زد، سگ نگهبان که شب را بیدار مانده بود، به خواب رفت.

نکته ادبی: دم گرگ استعاره‌ای برای توصیف رنگ سرخ و آغازِ صبح است.

خروس غنوده فرو کوفت بال دهل زن بزد بر تبیره دوال

خروس که تا آن لحظه خوابیده بود، بال و پر خود را تکان داد و طبل‌زنِ صبح، آهنگِ آغازِ روز را نواخت.

نکته ادبی: دهل‌زن استعاره از خروس است که با بانگ خود پایان شب را اعلام می‌کند.

من از خواب آسوده برخاستم به جوهر کشی خاطر آراستم

من نیز از خوابِ راحت بیدار شدم و با نیتی پاک و خالص، ذهن خود را برای سرودن شعر آماده کردم.

نکته ادبی: جوهرکشی استعاره از صیقل دادنِ فکر و پردازشِ کلام است.

طلبکار گوهر که کانی کند به پندار امید جانی کند

کسی که به دنبال به دست آوردن گوهری است که در دل کوه نهفته است، باید با امید و تلاش، جان خود را به خطر بیندازد.

نکته ادبی: کانی کردن به معنای استخراج از معدن است.

به خوناب لعلی که آرد به چنگ ستیزه کند با دل خاره سنگ

برای به دست آوردنِ آن لعلِ گران‌بها (که همچون قطره خون است)، باید با سختی‌های کوه سنگلاخ مبارزه کرد.

نکته ادبی: خاره سنگ به معنای سنگ سخت است.

چه پنداری ای مرد آسان نیوش که آسان پر از در توانکرد گوش

ای مردی که به دنبال کارهای آسان هستی، چه گمان می‌کنی؟ رسیدن به حقیقت و موفقیت‌های بزرگ، کاری ساده و سهل‌الوصول نیست.

نکته ادبی: در توان کرد گوش کنایه از شنیدن و درک کردن حقایق دشوار است.

گر انجیر خور مرغ بودی فراخ نبودی یک انجیر بر هیچ شاخ

اگر مرغی وجود داشت که می‌توانست انجیر را ببلعد (بدون سختی)، دیگر روی هیچ درختی انجیری باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی است برای لزوم وجود موانع در راه رسیدن به هدف.

گزارنده پیکر این پرند گزارش چنین کرد با نقشبند

راویِ این داستانِ پرنقش و نگار، این‌گونه ماجرا را برای نقاشِ ذهنِ خواننده روایت کرد.

نکته ادبی: پرند کنایه از پارچه‌ای نفیس و در اینجا استعاره از متنِ زیبا است.

که چون بامدادان چراغ سپهر جمال جهان را برافروخت چهر

وقتی خورشید در صبح‌گاه، مانند چراغی بزرگ در آسمان طلوع کرد و زیبایی جهان را نمایان ساخت.

نکته ادبی: چراغ سپهر استعاره از خورشید است.

به جلوه برآورد خورشید دست عروسانه بر کرسی زر نشست

خورشید با شکوه و جلوه‌گری طلوع کرد و همچون عروسی زیبا بر تختِ طلاییِ خود نشست.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به عروس برای نشان دادن درخشش و زیبایی آن است.

سکندر به آیین شاهان پیش بر آراست بزمی در ایوان خویش

اسکندر به رسم پادشاهان پیشین، مجلسی باشکوه در کاخ خود ترتیب داد.

نکته ادبی: اسکندر به عنوان قهرمان حماسی در اینجا با آداب شاهی ترسیم شده است.

غلامان گل چهره دلربای کمر بر کمر گرد تختش به پای

غلامان زیباروی و دلفریب، کمرِ خدمت بسته و دورتادور تختِ او ایستاده بودند.

نکته ادبی: کمر بر کمر ایستادن کنایه از خدمتگزاری و ادب است.

گهی باده می خورد بر یاد کی گهی گنج می ریخت بر باد می

گهی با یادِ پادشاهانِ کهن شراب می‌نوشید و گاه گنج‌های خود را در راهِ بخشش به باد می‌داد.

نکته ادبی: به باد دادن در اینجا به معنای بذل و بخششِ سخاوتمندانه است.

نشسته چنین چون یکی چشمه نور که آواز داد آمد از راه دور

شاه در این وضعیتِ باشکوه نشسته بود که ناگهان از راه دور، صدایی به گوش رسید.

نکته ادبی: چشمه نور کنایه از درخشش و جلالِ پادشاه است.

خبر برد صاحب خبر نزد شاه که مشتی ستمدیدهٔ دادخواه

خبررسان نزد شاه آمد و خبر آورد که گروهی از مردمِ ستمدیده به دادخواهی آمده‌اند.

نکته ادبی: صاحب‌خبر به معنای پیام‌رسان یا جاسوس است.

تظلم زنانند بر شاه روم که بر مصریان تنگ شد مرز و بوم

آن‌ها علیه ستمی که بر مردم مصر وارد شده بود، نزد شاهِ روم (اسکندر) تظلم‌خواهی می‌کردند.

نکته ادبی: مصر و روم در اینجا مکان‌های جغرافیاییِ داستانی هستند.

رسیدند چندان سیاهان زنگ که شد در بیابان گذرگاه تنگ

چنان سپاهِ عظیمی از سیاه پوستان (زنگیان) رسیدند که مسیر بیابان کاملاً بسته شد.

نکته ادبی: زنگ اشاره به اقوامی از جنوب است که در ادبیات کهن به تیره بودن پوست شناخته می‌شدند.

سواد جهان را چنان در نبشت که سودا در آند در آن کوه و دشت

سپاهِ دشمن چنان بیابان را پر کرده بود که گویا سیاهی و وحشت در آن کوه و دشت گسترده شده بود.

نکته ادبی: سواد به معنی سیاهی و هم به معنی نوشته است که ایهام دارد.

بیابانیانی چو قطران سیاه از آن بیش کاندر بیابان گیاه

مردمانی از بیابان آمده بودند که پوستشان از قیر سیاه تر بود و تعدادشان از گیاهانِ بیابان بیشتر بود.

نکته ادبی: قطران به معنی قیر است که برای سیاه بودنِ شدید به کار می‌رود.

چو کوسه همه پیر کودک سرشت به خوبی روند ار چه هستند زشت

همه دارای ظاهری ناخوشایند بودند (مانند کوسه که ریش ندارد)، اما در حرکت و رفتارِ خود، با وجود زشتیِ ظاهر، مقتدر به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: کوسه در ادبیات کهن نمادِ نقص ظاهری است.

نه روئی که پیدا کند شرمشان نه بر هیچکس مهر و آزرمشان

آن‌ها نه حیایی داشتند که شرمگین شوند و نه نسبت به کسی ذره‌ای مهر و عطوفت در دل داشتند.

نکته ادبی: شرم و آزرم به معنای حیا و جوانمردی است.

همه آدمی خوار و مردم گزای ندارد در این داوری مصر پای

آن‌ها همگی آدم‌خوار و مردم‌آزار بودند و مصر توانِ مقاومت در برابر چنین دشمنی را نداشت.

نکته ادبی: آدم‌خوار توصیف وحشی‌گریِ دشمن است.

گر آید به یارگیری شهریار وگر نی به تاراج رفت آن دیار

اگر پادشاه (اسکندر) به یاری این سرزمین نیاید، آن دیار به غارت خواهد رفت.

نکته ادبی: یارگیری در اینجا به معنی نصرت و یاری دادن است.

نه مصر و نه افرنجه ماند نه روم گدازند از آن کوه آتش چو موم

اگر شاه نیاید، نه مصر و نه فرنگ و نه روم باقی نخواهند ماند؛ چرا که این سپاهِ دشمن، کوه‌ها را نیز همچون موم ذوب می‌کند.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن قدرتِ ویرانگریِ دشمن است.

ز جمعی چنین دل پراکنده ایم دگر حکم شه راست ما بنده ایم

ما از وجودِ چنین دشمنی پریشان‌خاطر هستیم و اکنون تنها منتظرِ فرمانِ شاه هستیم که مطیعِ آنیم.

نکته ادبی: دل پراکنده به معنای پریشان‌خاطر و نگران است.

شه دادگر داور دین پناه چو دانست کاورد زنگی سپاه

اسکندر که پادشاهی دادگر و مدافعِ دین بود، وقتی از آمدنِ سپاهِ زنگیان آگاه شد.

نکته ادبی: داور و دین‌پناه صفاتِ حاکمِ عادل است.

هراسان شد از لشگر بی قیاس نباید که دانا بود بی هزاس

از آن سپاهِ بی‌شمار احساسِ خطر کرد؛ چرا که حتی فردِ دانا نیز نباید بدون ترس و احتیاط باشد.

نکته ادبی: هراس داشتن نشانه خردمندی و تدبیر است نه ترسِ بزدلانه.

ارسطوی بیدار دل را بخواند وزین در بسی قصه با او براند

ارسطویِ خردمند را فراخواند و در موردِ این دشمنی و خطراتِ آن با او گفتگو کرد.

نکته ادبی: ارسطو در ادبیات فارسی نمادِ حکمت و خردِ محض است.

وزیر خردمند پیروز رای به پیروزی شاه شد رهنمای

آن وزیرِ دانا و پیروزمند، شاه را راهنمایی کرد که چگونه با دشمن برخورد کند.

نکته ادبی: پیروز رای به معنای کسی است که اندیشه‌اش همیشه به موفقیت ختم می‌شود.

که برخیز و بخت آزمائی بکن هلاک چنان اژدهائی بکن

به شاه گفت که برخیز و بخت خود را بیازما و این اژدهای (دشمنِ وحشتناک) را نابود کن.

نکته ادبی: اژدها استعاره از سپاهِ دشمن است.

برآید مگر کاری از دست شاه که شه را قوی تر کند پایگاه

شاید با پیروزی در این نبرد، شاه کاری بزرگ انجام دهد که جایگاه و اعتبارِ او را مستحکم‌تر کند.

نکته ادبی: پایگاه به معنای رتبه و منزلت است.

شود مصر و آن ناحیت رام او برآید به مردانگی نام او

مصر و آن نواحی تحتِ سلطه‌ی تو درآیند و نامِ تو به خاطرِ دلاوری و مردانگی در تاریخ بماند.

نکته ادبی: ناحیت به معنای منطقه و سرزمین است.

دگر دشمنان را درآرد به خاک شود دوست پیروز و دشمن هلاک

دشمنانِ دیگر نیز نابود خواهند شد و دوستانِ تو پیروز و دشمنانت هلاک خواهند گشت.

نکته ادبی: این بیت پیامدِ جنگ را ترسیم می‌کند.

سکندر به دستوری رهنمون ز مقدونیه برد رایت برون

اسکندر به دستورِ وزیر، سپاهِ خود را از مقدونیه برای نبرد حرکت داد.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم است که کنایه از لشگرکشی است.

یکی لشگر انگیخت کز ترک و تیغ فروزنده برقش برآمد به میغ

لشگری عظیم گرد آورد که درخششِ شمشیرهایشان مانند برق در میانِ ابرها می‌درخشد.

نکته ادبی: میغ به معنای ابر است.

ز دریا سوی خشگی آورد رای دلیلش سوی مصر شد رهنمای

از دریا به سمتِ خشکی حرکت کرد و به راهنماییِ ارسطو، مسیرِ مصر را در پیش گرفت.

نکته ادبی: دلیل در اینجا به معنای راهنما است.

همه مصریان شهری و لشگری پذیره شدندش به نیک اختری

همه مردم مصر، چه شهرنشینان و چه لشکریان، با خوش‌اقبالی به استقبالِ اسکندر رفتند.

نکته ادبی: پذیره شدن به معنای به استقبال رفتن است.

بفرمود شه کز لب رود نیل کند لشگرش سوی صحرا رحیل

شاه فرمان داد که لشگر از کنار رود نیل به سوی صحرا حرکت کنند.

نکته ادبی: رحیل به معنای کوچ کردن و حرکت است.

به پرخاش زنگی شتابان شدند دو اسبه به سوی بیابان شدند

آن‌ها برای مبارزه با زنگیان شتاب کردند و با سرعتِ تمام به سمت بیابان تاختند.

نکته ادبی: دو اسبه کنایه از سرعتِ زیاد در حرکت است.

دلیران به صحرا کشیدند رخت به کین خواه زنگی کمر کرده سخت

سربازانِ دلیر به میدان جنگ رفتند و برای انتقام از دشمن، کمرِ همت بستند.

نکته ادبی: رخت کشیدن به معنای اردو زدن یا حرکتِ نظامی است.

چو زنگی خبر یافت کامد سپاه جهان گشت بر چشم زنگی سیاه

هنگامی که زنگیان از آمدنِ سپاهِ اسکندر باخبر شدند، دنیا در چشمانشان تیره و تار شد.

نکته ادبی: سیاه شدنِ جهان کنایه از ترس و ناامیدی است.

دو لشگر برابر شد آراسته شد آزرمها پاک برخاسته

دو سپاه در برابر هم آرایش جنگی گرفتند و تمامِ صلح و مدارا جای خود را به خشم و جنگ داد.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و مدارا است که در جنگ از میان می‌رود.

ز نعل سمندان پولاد میخ زمین را ز جنبش برافتاد بیخ

از شدتِ کوبیدنِ نعلِ اسب‌ها به زمین، گویی ریشه‌ی زمین از جای کنده شد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ عظمت و قدرتِ سپاه.

ز بس نعره کامد برون از کمین فرود اوفتاد آسمان بر زمین

از بس نعره‌های جنگی بلند بود، گویی آسمان بر زمین فرو ریخت.

نکته ادبی: تشخیص و اغراق برای تصویرسازیِ میدان جنگ.

ز گرز گران سنگ چالش گران شده ماهی و گاو را سر گران

از ضرباتِ گرزهای سنگینِ جنگجویان، حتی ماهی (که در زیر زمین است) و گاو (که زمین بر شاخ اوست) به درد آمدند.

نکته ادبی: اشاره به باورهای اساطیری درباره زمین.

ز شوریدن بانگ چون رستخیر به وحش بیابان درآمد گریز

از شدتِ هیاهوی میدان جنگ که همچون قیامت بود، حیواناتِ وحشیِ بیابان فرار کردند.

نکته ادبی: رستخیز به معنای روز قیامت و رستاخیز است.

چو بر جنگ شد ساخته سازشان گریزنده شد دیو از آوازشان

چون جنگ آغاز شد، حتی دیوان (موجوداتِ خبیث) از صدای خشمگینِ آن‌ها گریختند.

نکته ادبی: دیو استعاره از دشمنانِ بدسیرت است.

به جایی گرفتند جای نبرد که گرما ز مردم بر آورد گرد

جایی را برای نبرد انتخاب کردند که گرمای آن، تاب و توان را از هر انسانی می‌گرفت.

نکته ادبی: گرد برآوردن کنایه از شکست دادن یا سخت کردنِ کار است.

زمینی ز گوگرد بی آب تر هوائی ز دوزخ جگر تاب تر

زمین آن‌قدر خشک و بی‌آب‌وعلف است که گویی از گوگرد هم خشک‌تر است و هوای آن از شدت حرارت، از دوزخ نیز سوزان‌تر است.

نکته ادبی: گوگرد در ادبیات کهن به عنوان نماد خشکی و عنصر آتش‌زا شناخته می‌شد.

ز تنین به غور آمده غارها در او فتنه را روز بازارها

غارها به خاطر وجود مارهای بزرگ، پر از ترس‌وهراس شده‌اند و آن مکان، مرکز دادوستدِ فتنه‌ها و آشوب‌هاست.

نکته ادبی: تنین واژه‌ای عربی به معنای اژدها یا مار بزرگ است که در ادبیات کلاسیک زیاد به کار می‌رود.

در آن جای غولان وطن ساختند چو غولان به هر گوشه می تاختند

غول‌ها در آن سرزمین برای خود خانه ساختند و مانند دیوان، به هر گوشه و کناری که می‌خواستند یورش می‌بردند.

نکته ادبی: غول در متون کهن به موجودات افسانه‌ایِ بیابانی اشاره دارد که مظهر شرارت هستند.

چو گوهر فرو برد گاو زمین برون جست شیر سیاه از کمین

هنگامی که گاو زمین (استعاره از زمین) خورشید را بلعید و خورشید غروب کرد، شبِ تاریک مانند شیری از کمینگاه بیرون جهید.

نکته ادبی: گاو زمین نماد کهنِ حامی زمین در اساطیر است و شیر سیاه استعاره از تاریکی شب است.

برآفاق شد گاو گردون دلیر برآمد ستاره چو دندان شیر

وقتی چرخ گردون به حرکت درآمد، ستاره‌ها در آسمان همانند دندان‌های شیر نمایان شدند.

نکته ادبی: اشاره به چرخش فلک و طلوع ستاره‌ها که با دندان‌های درخشان شیر مقایسه شده است.

شب از ناف خود عطرسائی گشاد جهان زیور روشنائی نهاد

شب از سمت خود بوی خوش (مشک) پراکند و با ستاره‌ها، جهان را همانند زیورآلات، آراست.

نکته ادبی: عطرسایی شب کنایه از تاریکیِ فراگیر و مطبوعی است که ستاره‌ها در آن می‌درخشند.

برون شد یزک دار دشمن شناس یتاقی کمر بست بر جای پاس

نگهبان و دیده‌بانِ دشمن‌شناس به بیرون رفت و محافظان برای پاسداری، کمر همت بستند.

نکته ادبی: یزک‌دار به معنی پیش‌قراول و دیده‌بان است و یتاقی به معنی کشیک دادن است.

ستاره درآمد به تابندگی برآسود خلق از شتابندگی

ستاره‌ها با درخشندگی خود پدیدار شدند و مردم از تکاپو و دوندگی‌های روزانه دست کشیدند و به آرامش رسیدند.

نکته ادبی: شتابندگی به معنای عجله و فعالیت‌های روزمره است که با آمدن شب متوقف می‌شود.

به یک جای هم روم و هم زنگبار فرومانده زنگی و رومی ز کار

در آن فضا، هم سیاهی (زنگبار) و هم سپیدی (روم) به هم آمیختند و هر دو، چه سیاه و چه سفید، از کار و فعالیت بازایستادند.

نکته ادبی: روم و زنگبار در اینجا نماد تقابل روشنایی و تاریکی هستند که در شب یکسان می‌شوند.