خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۳ - دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم پدر ارسطو

نظامی
بیا ساقی آن راح ریحان سرشت به من ده که بر یادم آمد بهشت
مگر ز آن می آباد کشتی شوم وگر غرقه گردم بهشتی شوم
خوشا روزگارا که دارد کسی که بازار حرصش نباشد بسی
به قدر بسندش یساری بود کند کاری ار مرد کاری بود
جهان می گذارد به خوشخوارگی به اندازه دارد تک بارگی
نه بذلی که طوفان برآرد ز مال نه صرفی که سختی درآرد به حال
همه سختی از بستگی لازمست چو در بشکنی خانه پر هیزم است
چنان زی کزان زیستن سالیان تو را سود و کس را نباشد زیان
گزارنده درج دهقان نورد گزارندگان را چنین یاد کرد
که چون شاه یونان ملک فیلقوس برآراست ملک جهان چون عروس
به فرزانه فرزند شد سر بلند که فرخ بود گوهر ارجمند
چو فرزند خود را خردمند یافت شد ایمن که شایسته فرزند یافت
ندارد پدر هیچ بایسته تر ز فرزند شایسته شایسته تر
نشاندش به دانش در آموختن که گوهر شود سنگ از افروختن
نقوماجس آنکو خردمند بود ارسطوی داناش فرزند بود
به آموزگاری برو رنج برد بیاموختش آنچه نتوان شمرد
ادبهای شاهی هنرهای نغز که نیروی دل باشد و نور مغز
ز هر دانشی کو بود در قیاس وزو گردد اندیشه معنی شناس
برآراست آن گوهر پاک را چو انجم که آراید افلاک را
خبر دادش از هر چه در پرده بود کسی کم چنان طفل پرورده بود
همه ساله شهزاده تیزهوش به جز علم را ره ندادی به گوش
به باریک بینی چو بشتافتی سخن های باریک دریافتی
ارسطو که هم درس شهزاده بود به خدمتگری دل به دو داده بود
هر آنچ از پدر مایه اندوختی گزارش کنان دروی آموختی
چو استاد دانا به فرهنگ ورای ملک زاده را دید بر گنج پای
به تعلیم او بیشتر برد رنج که خوش دل کند مرد را پاس گنج
چو منشور اقبال او خواند پیش درو بست عنوان فرزند خویش
به روزی که طالع پذیرنده بود نگین سخن مهر گیرنده بود
به شهزاده بسپرد فرزند را به پیمان در افزود سوگند را
که چون سر براری به چرخ بلند ز مکتب به میدان جهانی سمند
سر دشمنان بر زمین آوری جهان زیر مهر نگین آوری
همایون کنی تخت را زیر تاج فرستندت از هفت کشور خراج
بر آفاق کشور خدائی کنی جهان در جهان پادشائی کنی
به یاد آری این درس و تعلیم را پرستش نسازی زر و سیم را
نظر بر نداری ز فرزند من به جای آوری حق پیوند من
به دستوری او شوی شغل سنج که دستور دانا به از تیغ و گنج
تو را دولت او را هنر یاور است هنرمند با دولتی در خور است
هنر هر کجا یافت قدری تمام به دولت خدائی برآورد نام
همان دولتی کارجمندی گرفت ز رای بلندان بلندی گرفت
چو خواهی که بر مه رسانی سریر ازین نردبان باشدت ناگزیر
ملک زاده با او بهم داد دست به پذرفتگاری بر آن عهد بست
که شاهی چو بر من کند شغل راست وزیر او بود بر من ایزد گواست
نتابم سر از رأی و پیمان او نبندم کمر جز به فرمان او
سرانجام کاقبال یاری نمود برآن عهد شاه استواری نمود
چو استاد دانست کان طفل خرد بخواهد ز گردنکشان گوی برد
از آن هندسی حرف شکلی کشید که مغلوب و غالب درو شد پدید
بدو داد کین حرف را وقت کار به نام خود و خصم خود برشمار
اگر غالب از دایره نام توست شمار ظفر در سرانجام توست
وگر ز آنکه ناغالبی در قیاس ز غالب تر از خویشتن در هراس
شه آن حرف بستد ز دانای پیر شد آن داوری پیش او دلپذیر
چو هر وقت کان حرف بنگاشتی ز پیروزی خود خبر داشتی
بر اینگونه می زیست بارای و هوش ز هر دانش آورده دیگی به جوش
هم او همتی زیرک اندیش داشت هم اندیشه زیرکان بیش داشت
به فرمان کار آگهان کار کرد بدین آگهی بخت را یار کرد
هنر پیشه فرزند استاد او که هم درس او بود و هم زاد او
عجب مهربان بود بر مرزبان دل مرزبان هم بدو مهربان
نکردی یکی مرغ بر بابزن کارسطو نبودی بر آن رای زن
نجستی ز تدبیر او دوریی بهر کار ازو خواست دستوریی
چو پرگار چرخ از بر کوه و دشت برین دایره مدتی چند گشت
ملک فیلقوس از جهان رخت برد جهان را به شاهنشه نو سپرد
جهان چیست بگذر ز نیرنگ او رهائی به چنگ آور از چنگ او
درختی است شش پهلو و چاربیخ تنی چند را بسته بر چار میخ
یکایک ورقهای ما زین درخت به زیر اوفتد چون وزد باد سخت
مقیمی نبینی درین باغ کس تماشا کند هر یکی یک نفس
در او هر دمی نوبری می رسد یکی می رود دیگری می رسد
جهان کام و ناکام خواهی سپرد به خود کامگی پی چه خواهی فشرد
درین چارسو هیچ هنگامه نیست که کیسه بر مرد خودکامه نیست
به دام جهان هستی از وام او بده وام او رستی از دام او
شبی نعلبندی و پالانگری حق خویشتن خواستند از خری
خر از پای رنجیده و پشت ریش بیفکندشان نعل و پالان به پیش
چو از وام داری خر آزاد گشت بر آسود و از خویشتن شاد گشت
تو نیز ای به خاکی شده گردناگ بده وام و بیرون چه از گرد و خاک

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با ستایشی از زندگیِ آمیخته با قناعت و میانه‌روی آغاز می‌شود و بر این باور است که خوشبختیِ حقیقی نه در انباشتنِ مال، بلکه در اعتدال و رهایی از بندِ حرص و طمع نهفته است. شاعر در این بخش، رنج‌هایِ بشری را زاییده‌یِ دلبستگی‌هایِ مادی می‌داند و الگویی از زیستنی خردمندانه را ترسیم می‌کند که هم سودِ شخصی در پی دارد و هم برای دیگران زیان‌بار نیست.

در بخش دوم، روایت به حکایتِ تربیتِ پادشاهیِ جوان به دستِ استادی فرزانه (ارسطو) تغییر می‌یابد. در این داستان، بر اهمیتِ علم‌آموزی، آدابِ کشورداری و پیوندِ ناگسستنی میانِ قدرتِ سیاسی (دولت) و حکمت (هنر) تأکید می‌شود. پیامِ اصلی این است که پادشاهی پایدار، تنها با اتکا به زور و ثروت میسر نیست، بلکه نیازمندِ خردورزی، مشاوره با دانایان و داشتنِ نگاهی هندسی و دقیق به مسائلِ پیرامون است.

معنای روان

بیا ساقی آن راح ریحان سرشت به من ده که بر یادم آمد بهشت

ای ساقی! آن شرابِ با صفا و روح‌افزا را به من ده که با نوشیدنِ آن، یادِ بهشت در خاطرم زنده می‌شود.

نکته ادبی: «راح» به معنای شراب است و «ریحان سرشت» اشاره به کیفیتِ مطبوع و خوشبوی آن دارد.

مگر ز آن می آباد کشتی شوم وگر غرقه گردم بهشتی شوم

امیدوارم از برکتِ آن شرابِ گوارا به ثروت و رهایی برسم، و اگر هم در مستیِ آن غرق شوم و بمیرم، باز هم به بهشت رهسپار خواهم شد.

نکته ادبی: «کشتی شدن» در اینجا استعاره از توانگری و به دست آوردنِ ثروت و رفاه است.

خوشا روزگارا که دارد کسی که بازار حرصش نباشد بسی

خوشا به حالِ کسی که چنان روزگارِ آرامی دارد که بازارِ حرص و آزِ دنیا در دلش گرم نیست و دلبسته‌یِ مال و منال نیست.

نکته ادبی: «بازارِ حرص» استعاره از میلِ شدید به دنیا و تکاپویِ بیهوده برای جمع‌آوریِ ثروت است.

به قدر بسندش یساری بود کند کاری ار مرد کاری بود

او به همان اندازه‌یِ نیاز و بسندگیِ خود قناعت می‌کند و اگر مردِ عمل باشد، کارِ خود را انجام می‌دهد.

نکته ادبی: «یساری» به معنایِ گشایش و آسانی در معیشت است.

جهان می گذارد به خوشخوارگی به اندازه دارد تک بارگی

دنیا را به خوشی و آسانی طی می‌کند و در خرج کردن و مصرف، اندازه را نگه می‌دارد.

نکته ادبی: «تک بارگی» به معنایِ نگاه داشتنِ اندازه و میانه در کارهاست.

نه بذلی که طوفان برآرد ز مال نه صرفی که سختی درآرد به حال

نه چنان بخششی می‌کند که مالش به باد رود و نه چنان خساستی که کارش به سختی و درماندگی بکشد.

نکته ادبی: تضاد میان «بذل» و «صرف» (در اینجا به معنایِ امساک) نشان‌دهنده‌یِ تعادل است.

همه سختی از بستگی لازمست چو در بشکنی خانه پر هیزم است

تمامِ رنج‌ها و سختی‌های آدمی از وابستگیِ او به مادیات است؛ همان‌طور که وقتی درِ خانه‌ی پُر از هیزم را می‌گشایی، بارِ سنگینی تخلیه می‌شود، رهایی از حرص نیز بارِ غم را از دل می‌کاهد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «بستگی» به معنایِ دلبستگی به دنیا که موجبِ رنج است.

چنان زی کزان زیستن سالیان تو را سود و کس را نباشد زیان

چنان زندگی کن که در گذرِ سالیان، خودت سود ببری و به هیچ‌کس هم زیانی نرسد.

نکته ادبی: اشاره به اخلاقِ اجتماعی و پرهیز از آسیب‌رسانی به دیگران در حینِ تأمینِ منافعِ شخصی.

گزارنده درج دهقان نورد گزارندگان را چنین یاد کرد

راویِ داستان‌هایِ کهن (دهقان‌نژاد) چنین حکایت کرد.

نکته ادبی: «دهقان نورد» اشاره به راویانِ داستان‌هایِ تاریخی و حماسیِ ایرانی است.

که چون شاه یونان ملک فیلقوس برآراست ملک جهان چون عروس

که وقتی فیلقوس، پادشاهِ یونان، سرزمینِ خود را همچون عروسی آراسته و زیبا کرد.

نکته ادبی: «ملک جهان» تشبیه به عروس، نشان‌دهنده‌یِ شکوه و زیباییِ آبادانی است.

به فرزانه فرزند شد سر بلند که فرخ بود گوهر ارجمند

به داشتنِ فرزندی فرزانه سرافراز شد؛ چه آن فرزند، گوهری ارزشمند و مبارک بود.

نکته ادبی: «فرخ» به معنایِ مبارک و خجسته است.

چو فرزند خود را خردمند یافت شد ایمن که شایسته فرزند یافت

وقتی پدر فرزندش را خردمند یافت، خاطرجمع شد که جانشینی شایسته یافته است.

نکته ادبی: «ایمن» در اینجا به معنایِ آسوده‌خاطر بودن و آرامشِ فکری است.

ندارد پدر هیچ بایسته تر ز فرزند شایسته شایسته تر

برای پدر، هیچ‌چیز ارزشمندتر از فرزندِ شایسته و لایق نیست.

نکته ادبی: «بایسته» به معنایِ شایسته و سزاوار است.

نشاندش به دانش در آموختن که گوهر شود سنگ از افروختن

او را به کسبِ دانش گماشت؛ چرا که سنگ نیز بر اثر تراش و صیقل، همچون گوهر گران‌بها می‌شود.

نکته ادبی: تمثیلِ «سنگ و گوهر» برای نشان دادنِ نقشِ تعلیم و تربیت در شکوفاییِ استعدادها.

نقوماجس آنکو خردمند بود ارسطوی داناش فرزند بود

نقوماجس که خردمند بود، ارسطویِ دانا فرزندِ او بود.

نکته ادبی: نقوماجس نامِ پدرِ ارسطو است؛ اینجا به جایگاهِ خاندانیِ ارسطو اشاره دارد.

به آموزگاری برو رنج برد بیاموختش آنچه نتوان شمرد

پدر برای آموزشِ او رنج بسیاری کشید و آنچه را که شمارش‌ناپذیر بود، به او آموخت.

نکته ادبی: مبالغه در بی‌شمار بودنِ دانشِ آموخته شده.

ادبهای شاهی هنرهای نغز که نیروی دل باشد و نور مغز

آدابِ کشورداری و هنرهایِ ظریفی که باعثِ تقویتِ جان و روشناییِ عقل می‌شود.

نکته ادبی: «ادب‌های شاهی» همان هنرِ سیاست و سیاست‌مداری است.

ز هر دانشی کو بود در قیاس وزو گردد اندیشه معنی شناس

از هر دانشی که در قیاس و منطق می‌گنجد و باعث می‌شود اندیشه، حقیقتِ امور را دریابد.

نکته ادبی: اشاره به دانشِ منطق و قیاس که پایه و اساسِ فلسفه است.

برآراست آن گوهر پاک را چو انجم که آراید افلاک را

آن گوهرِ پاک (اسکندر) را چنان تربیت کرد و آراست که ستارگانِ آسمان را می‌آرایند.

نکته ادبی: تشبیه تربیتِ فرزند به آرایشِ ستارگان در آسمان.

خبر دادش از هر چه در پرده بود کسی کم چنان طفل پرورده بود

پدر، هر دانشی را که در پسِ پرده بود به او آموخت؛ چرا که کمتر کسی مانندِ او تحتِ تربیتِ چنین استادانی پرورش یافته بود.

نکته ادبی: «در پرده بودن» کنایه از دانش‌هایِ نهانی و اسرارِ علوم است.

همه ساله شهزاده تیزهوش به جز علم را ره ندادی به گوش

آن شهزاده‌یِ تیزهوش، همیشه گوشِ جانش تنها پذیرایِ علم و دانش بود.

نکته ادبی: کنایه از اشتیاقِ شدید به یادگیری.

به باریک بینی چو بشتافتی سخن های باریک دریافتی

وقتی با دقت و نکته‌سنجی به مسائل نگریست، حقایقِ پیچیده و ظریف را به‌آسانی دریافت.

نکته ادبی: «باریک‌بینی» صفتِ کمال برای یک شاگردِ ممتاز است.

ارسطو که هم درس شهزاده بود به خدمتگری دل به دو داده بود

ارسطو که هم‌درس و معلمِ شهزاده بود، با تمامِ وجود به خدمتِ او دل بسته بود.

نکته ادبی: اشاره به رابطه‌یِ نزدیکِ استاد و شاگرد در نظامِ آموزشیِ کهن.

هر آنچ از پدر مایه اندوختی گزارش کنان دروی آموختی

هر آنچه از پدر آموخته بود، ارسطو با دقت و تفصیل به او می‌آموخت.

نکته ادبی: «گزارش‌کنان» به معنایِ شرح و بیان کردنِ مطالب است.

چو استاد دانا به فرهنگ ورای ملک زاده را دید بر گنج پای

وقتی استادِ دانا و خردمند دید که شهزاده بر گنجِ دانش دست یافته است.

نکته ادبی: «گنج» استعاره از علم و حکمت است.

به تعلیم او بیشتر برد رنج که خوش دل کند مرد را پاس گنج

در آموزشِ او بیشتر تلاش کرد؛ زیرا خردمند می‌داند که دانش، نگهبانِ واقعیِ ثروت است.

نکته ادبی: این بیت بر جایگاهِ معلم در حراست از آینده‌یِ شاگرد تأکید دارد.

چو منشور اقبال او خواند پیش درو بست عنوان فرزند خویش

وقتی فرمانِ بزرگی و اقبالِ او را پیشِ رو دید، نامِ فرزندِ خود را در آن گنجاند.

نکته ادبی: عنوانِ فرزند در اینجا می‌تواند استعاره از مقامِ وزارت یا همراهیِ همیشگی باشد.

به روزی که طالع پذیرنده بود نگین سخن مهر گیرنده بود

در روزگاری که ستاره‌یِ بختِ او رو به سعادت بود، کلامِ او بر جان‌ها اثر می‌گذاشت.

نکته ادبی: «نگین سخن» کنایه از سخنِ مؤثر و نفوذناپذیر است.

به شهزاده بسپرد فرزند را به پیمان در افزود سوگند را

ارسطو را به معلمیِ شهزاده گماشت و بر عهدِ خود تأکیدِ فراوان کرد.

نکته ادبی: استفاده از سوگند برای محکم کردنِ پیمانِ آموزشی و سیاسی.

که چون سر براری به چرخ بلند ز مکتب به میدان جهانی سمند

که وقتی به پادشاهی رسیدی و از مکتب به میدانِ نبرد و سیاست قدم نهادی.

نکته ادبی: «سمند» استعاره از مرکبِ تیزرو که نمادِ قدرت و حرکت است.

سر دشمنان بر زمین آوری جهان زیر مهر نگین آوری

دشمنان را شکست بده و جهان را زیرِ فرمانِ خود درآور.

نکته ادبی: «زیر مهر نگین آوردن» کنایه از تسلطِ کامل بر امور است.

همایون کنی تخت را زیر تاج فرستندت از هفت کشور خراج

تختِ پادشاهی را با تاجِ خود پرشکوه کن تا پادشاهانِ هفت کشور برایت خراج بفرستند.

نکته ادبی: «هفت کشور» اشاره به تمامیِ اقالیمِ جهان در جغرافیایِ قدیم دارد.

بر آفاق کشور خدائی کنی جهان در جهان پادشائی کنی

در سراسرِ جهانِ به حکمرانی بپرداز و پادشاهی کن.

نکته ادبی: «خدایی» در اینجا به معنایِ فرمانروایی و سلطنت است، نه الوهیت.

به یاد آری این درس و تعلیم را پرستش نسازی زر و سیم را

این درس‌ها را همیشه به یاد داشته باش و بنده‌یِ زر و سیم مباش.

نکته ادبی: تأکید بر برتریِ فضیلت بر ثروت.

نظر بر نداری ز فرزند من به جای آوری حق پیوند من

از فرزندِ من (ارسطو) غافل مشو و حقِ این پیوند را به‌جا آور.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ حفظِ حرمتِ استاد در تمامِ مراحلِ قدرت.

به دستوری او شوی شغل سنج که دستور دانا به از تیغ و گنج

در هر کاری با او مشورت کن که رایِ وزیرِ دانا از شمشیر و گنج ارزشمندتر است.

نکته ادبی: «دستور» در ادبیاتِ کهن به معنایِ وزیر و مشاورِ ارشد است.

تو را دولت او را هنر یاور است هنرمند با دولتی در خور است

ثروتِ تو و هنرِ او، هر دو یارِ تو هستند؛ فردِ هنرمند، سزاوارِ رسیدن به قدرت است.

نکته ادبی: این بیت پیوندِ میانِ سیاست و هنر/دانش را به تصویر می‌کشد.

هنر هر کجا یافت قدری تمام به دولت خدائی برآورد نام

هنر هر جا که باشد، ارزشمند است و صاحبانِ قدرت را به نام‌داری می‌رساند.

نکته ادبی: جایگاهِ والایِ دانش در ارتقایِ مقامِ حاکمان.

همان دولتی کارجمندی گرفت ز رای بلندان بلندی گرفت

همان قدرت و ثروتی که ارجمند است، از رای و اندیشه‌یِ بزرگان به بلندی رسیده است.

نکته ادبی: اشاره به این که ریشه‌یِ قدرتِ واقعی در اندیشه است.

چو خواهی که بر مه رسانی سریر ازین نردبان باشدت ناگزیر

اگر می‌خواهی به اوجِ قدرت برسی، این خرد و دانش، نردبانِ توست.

نکته ادبی: تشبیه دانش به نردبان که ابزارِ صعود به مقام‌هایِ بلند است.

ملک زاده با او بهم داد دست به پذرفتگاری بر آن عهد بست

شهزاده با او هم‌عقیده شد و پیمان بست.

نکته ادبی: اشاره به پذیرشِ نقشِ مریدی توسطِ شاگرد.

که شاهی چو بر من کند شغل راست وزیر او بود بر من ایزد گواست

که چون به پادشاهی رسم، او وزیرِ من باشد و خدا گواه بر این عهد است.

نکته ادبی: تأکید بر پیمانِ رسمیِ حکومتی.

نتابم سر از رأی و پیمان او نبندم کمر جز به فرمان او

هرگز از دستور و پیمانِ او سرپیچی نمی‌کنم و تنها به فرمانِ او عمل می‌کنم.

نکته ادبی: نشان‌دهنده‌یِ تعهدِ مطلقِ شاگرد به استاد.

سرانجام کاقبال یاری نمود برآن عهد شاه استواری نمود

سرانجام که بخت یاری کرد، پادشاه بر آن عهد پایبند ماند.

نکته ادبی: «اقبال» استعاره از خوش‌بختی و مساعدتِ بخت است.

چو استاد دانست کان طفل خرد بخواهد ز گردنکشان گوی برد

وقتی استاد دانست که این کودک (شهزاده) می‌تواند بر بزرگان پیروز شود.

نکته ادبی: «گردنکشان» کنایه از حریفانِ قدرتمند و مغرور است.

از آن هندسی حرف شکلی کشید که مغلوب و غالب درو شد پدید

شکلی هندسی رسم کرد که در آن غلبه و شکست مشخص بود.

نکته ادبی: اشاره به علمِ هندسه و نجوم که در قدیم ابزارِ پیش‌بینیِ سرنوشتِ جنگ‌ها بود.

بدو داد کین حرف را وقت کار به نام خود و خصم خود برشمار

به او گفت این حرف را هنگامِ نبرد، به نامِ خود و دشمنت محاسبه کن.

نکته ادبی: اشاره به استفاده از محاسباتِ عددی/هندسی برایِ استراتژیِ جنگی.

اگر غالب از دایره نام توست شمار ظفر در سرانجام توست

اگر در این دایره پیروز شدی، نتیجه‌یِ نهایی به نفعِ توست.

نکته ادبی: «دایره» نمادِ گردشِ روزگار و تقدیری است که محاسبه شده است.

وگر ز آنکه ناغالبی در قیاس ز غالب تر از خویشتن در هراس

و اگر در این محاسبه شکست خوردی، از دشمنِ قوی‌تر از خود بترس (و واردِ نبرد مشو).

نکته ادبی: خردمندی در پرهیز از جنگ‌هایِ نابرابر.

شه آن حرف بستد ز دانای پیر شد آن داوری پیش او دلپذیر

شاه آن حرف را از استادِ پیر گرفت و این قضاوت و داوری در نظرش بسیار پسندیده آمد.

نکته ادبی: «دلپذیر» نشان‌دهنده‌یِ قبولِ خاطر و اقناعِ عقلیِ شاگرد است.

چو هر وقت کان حرف بنگاشتی ز پیروزی خود خبر داشتی

هر زمان که آن حکیم چیزی می‌نوشت، با اطمینان از پیروزی و موفقیتِ آن کار، از نتیجه آگاه بود.

بر اینگونه می زیست بارای و هوش ز هر دانش آورده دیگی به جوش

بارای (لقب حکیم) با این خردمندی زندگی می‌کرد و از هر دانش و فنی، بهره‌ای اندوخته بود و آن را به کمال می‌رساند.

هم او همتی زیرک اندیش داشت هم اندیشه زیرکان بیش داشت

او هم دارای فکری عمیق و زیرکانه بود و هم در اندیشیدن، از همه خردمندان پیشی می‌گرفت.

به فرمان کار آگهان کار کرد بدین آگهی بخت را یار کرد

او تمام کارها را با مشورتِ افراد کاردان و آگاه انجام می‌داد و با این خردمندی، بخت و اقبال را با خود همراه کرد.

هنر پیشه فرزند استاد او که هم درس او بود و هم زاد او

شاگردِ هنرمندِ او (که پادشاه بود)، هم درسِ او را می‌آموخت و هم‌دوره و هم‌سنِ او محسوب می‌شد.

عجب مهربان بود بر مرزبان دل مرزبان هم بدو مهربان

حکیم (مرزبان) نسبت به پادشاه بسیار مهربان بود و پادشاه نیز متقابلاً مهر و محبتی عمیق به حکیم داشت.

نکردی یکی مرغ بر بابزن کارسطو نبودی بر آن رای زن

هیچ کاری، حتی کوچکترین شکارها (مانند پراندن پرنده برای شکار)، بدون نظر و مشورتِ ارسطو انجام نمی‌شد.

نجستی ز تدبیر او دوریی بهر کار ازو خواست دستوریی

پادشاه هرگز از تدبیرِ او دوری نمی‌کرد و برای انجامِ هر کاری، از او اجازه و دستور می‌گرفت.

چو پرگار چرخ از بر کوه و دشت برین دایره مدتی چند گشت

روزگارِ خوشی، مانند چرخِ گردون که بر کوه و دشت می‌چرخد، مدتی بر این منوال گذشت.

ملک فیلقوس از جهان رخت برد جهان را به شاهنشه نو سپرد

سپس پادشاه، فیلقوس، از دنیا رفت و حکومت را به جانشینِ جدید خود سپرد.

جهان چیست بگذر ز نیرنگ او رهائی به چنگ آور از چنگ او

دنیا چیست؟ فریب و نیرنگی بیش نیست؛ پس از آن دل بکن و خود را از چنگالِ فریبنده‌اش رها ساز.

درختی است شش پهلو و چاربیخ تنی چند را بسته بر چار میخ

دنیا همچون درختی است با شش شاخه (جهات شش‌گانه) و چهار ریشه (عناصر چهارگانه) که جانِ آدمیان را در بندِ خود گرفتار کرده است.

یکایک ورقهای ما زین درخت به زیر اوفتد چون وزد باد سخت

هر یک از ما، همچون برگ‌های این درخت هستیم که با وزشِ بادِ مرگ، یکی پس از دیگری به زمین می‌افتیم.

مقیمی نبینی درین باغ کس تماشا کند هر یکی یک نفس

در این باغِ جهان، هیچ‌کس نمی‌ماند و اقامت نمی‌کند؛ هرکس تنها لحظه‌ای کوتاه به تماشای این دنیا می‌پردازد و می‌رود.

در او هر دمی نوبری می رسد یکی می رود دیگری می رسد

در این دنیا هر لحظه موجودِ تازه‌ای پدید می‌آید؛ یکی می‌رود و دیگری از راه می‌رسد.

جهان کام و ناکام خواهی سپرد به خود کامگی پی چه خواهی فشرد

دنیا را چه به کامِ تو باشد چه نباشد، باید بگذاری و بگذری؛ پس چرا این‌چنین برای خواسته‌های نفسانیِ خود پافشاری می‌کنی؟

درین چارسو هیچ هنگامه نیست که کیسه بر مرد خودکامه نیست

در این چهارسو (بازارِ جهان)، هیچ بساط و هنگامه پایداری نیست که دستِ روزگار، کیسه و داراییِ انسانِ خودکامه را از او نگیرد.

به دام جهان هستی از وام او بده وام او رستی از دام او

تو به خاطرِ تعلقات و بدهی‌های دنیوی در دامِ دنیا افتاده‌ای؛ اگر آن بدهی‌ها (تعلقات) را ادا کنی، از دامِ آن آزاد می‌شوی.

شبی نعلبندی و پالانگری حق خویشتن خواستند از خری

شبی نعل‌بند و پالان‌دوز آمدند و طلبِ خود را بابتِ خدماتی که به خر کرده بودند، خواستند.

خر از پای رنجیده و پشت ریش بیفکندشان نعل و پالان به پیش

خر که از رنجِ پا و پشتِ زخمیِ خود به تنگ آمده بود، نعل و پالان را به پیشِ آن‌ها انداخت و از بارِ آن‌ها خلاص شد.

چو از وام داری خر آزاد گشت بر آسود و از خویشتن شاد گشت

همین که خر از زیرِ بارِ بدهی آزاد شد، آرام گرفت و از این آزادیِ خود شادمان گشت.

تو نیز ای به خاکی شده گردناگ بده وام و بیرون چه از گرد و خاک

ای کسی که در غبارِ خاکیِ دنیا گرفتار شده‌ای، تو نیز وامِ خود را (تعلقاتِ دنیوی) ادا کن تا از گرد و غبارِ وابستگی‌ها رها شوی.