خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۲ - آغاز داستان و نسب اسکندر

نظامی
بیا ساقی آن آب حیوان گوار به دولت سرای سکندر سپار
که تا دولتش بوسه بر سر دهد به میراث خوار سکندر دهد
گزارنده نامه خسروی چنین داد نظم سخن را نوی
که از جمله تاجداران روم جوان دولتی بود از آن مرز و بوم
شهی نامور نام او فیلقوس پذیرای فرمان او روم و روس
به یونان زمین بود مأوای او به مقدونیه خاص تر جای او
نو آیین ترین شاه آفاق بود نوا زادهٔ عیص اسحق بود
چنان دادگر بود کز داد خویش دم گرگ را بست بر پای میش
گلوی ستم را بدان سان فشرد که دارا بدان داوری رشک برد
سبق جست بر وی به شمشیر و تاج فرستاد کس تا فرستد خراج
شه روم را بود رایی درست رضا جست و با او خصومت نجست
کسی را که دولت کند یاوری که یارد که با او کند داوری
فرستاد چندان بدو گنج و مال کزو دور شد مالش بد سگال
بدان خرج خشنود شد شاه روم ز سوزنده آتش نگهداشت موم
چو فتح سکندر در آمد به کار دگرگونه شد گردش روزگار
نه دولت نه دنیا به دارا گذاشت سنان را سر از سنگ خارا گذاشت
در این داستان داوریها بسیست مرا گوش بر گفتهٔ هر کسیست
چنین آمد از هوشیاران روم که زاهد زنی بود از آن مرز و بوم
به آبستنی روز بیچاره گشت ز شهر وز شوی خود آواره گشت
چو تنگ آمدش وقت بار افکنی برو سخت شد درد آبستنی
به ویرانهٔ بار بنهاد و مرد غم طفل می خورد و جان می سپرد
که گوئی که پرورد خواهد تو را کدامین دده خورد خواهد تو را
وز این بی خبر بد که پروردگار چگونه ورا پرورد وقت کار
چه گنجینه ها زیر بارش کشند چه اقبالها در کنارش کشند
چو زن مرد و آن طفل بی کس بماند کس بی کسانش به جائی رساند
که ملک جهان را ز فرهنگ ورای شد از قاف تا قاف کشور گشای
ملک فیلقوس از تماشای دشت شکار افکنان سوی آن زن گذشت
زنی دیده مرده بدان رهگذر به بالین او طفلی آورده سر
ز بی شیری انگشت خود می مزید به مادر بر انگشت خود می گزید
بفرمود تا چاکران تاختند به کار زن مرده پرداختند
ز خاک ره آن طفل را برگرفت فرو ماند از آن روز بازی شگفت
ببرد و بپرورد و بنواختش پس از خود ولیعهد خود ساختش
دگرگونه دهقان آزر پرست به دارا کند نسل او باز بست
ز تاریخها چون گرفتم قیاس هم از نامه مرد ایزد شناس
در آن هر دو گفتار چستی نبود گزافه سخن را درستی نبود
درست آن شد از گفتهٔ هر دیار که از فیلقوس آمد آن شهریار
دگر گفتها چون عیاری نداشت سخنگو بر آن اختیاری نداشت
چنین گوید آن پیر دیرینه سال ز تاریخ شاهان پیشینه حال
که در بزم خاص ملک فیلقوس بتی بود پاکیزه و نوعروس
به دیدن همایون به بالا بلند به ابرو کمانکش به گیسو کمند
چو سروی که پیدا کند در چمن ز گیسو بنفشه ز عارض سمن
جمالی چو در نیم روز آفتاب کرشمه کنان نرگسی نیم خواب
سر زلف بیچان چو مشک سیاه وزو مشگبو گشته مشکوی شاه
بر آن ماه رو شه چنان مهربان که جز یاد او نامدش بر زبان
به مهرش شبی شاه در برگرفت ز خرمای شه نخلین برگرفت
شد از ابر نیسان صدف باردار پدیدار شد لولو شاهسوار
چو نه مه برآمد بر آبستنی به جنبش درآمد رگ رستنی
به وقت ولادت بفرمود شاه که دانا کند سوی اختر نگاه
ز راز نهفته نشانش دهد وز آن جنبش آرام جانش دهد
شناسندگان برگرفتند ساز ز دور فلک باز جستند راز
به سیر سپهر انجمن ساختند ترازوی انجم برافراختند
اسد بود طالع خداوند زور کزو دیدهٔ دشمنان گشت کور
شرف یافته آفتاب از حمل گراینده از علم سوی عمل
عطارد به جوزا برون تاخته مه و زهره در ثور جا ساخته
بر آراسته قوس را مشتری زحل در ترازو به بازیگری
ششم خانه را کرده بهرام جای چو خدمتگران گشته خدمت نمای
چنین طالعی کامد آن نور ازو چه گویم زهی چشم بد دور ازو
چو زاد آن گرامی به فالی چنین برافروخت باغ از نهالی چنین
در احکام هفت اختر آمد پدید که دنیا بدو داد خواهد کلید
از آن فرخی مرد اخترشناس خبر داد تا کرد خسرو سپاس
شه از مهر فرزند پیروز بخت در گنج بگشاد و برشد به تخت
به شادی گرائید از اندوه رنج به خواهندگان داد بسیار گنج
به پیروزی آن می مشگبوی می و مشگ می ریخت بر طرف جوی
چو شد ناز پرورده آن شاخ سرو خرامنده شد چون خرامان تذرو
شد از چنبر مهد میدان گرای ز گهواره در مرکب آورد پای
کمان خواست از دایه و چوبه تیر گهی کاغذش برهدف گه حریر
چو شد رسته تر کار شمشیر کرد ز شیر افکنی جنگ با شیر کرد
وز آن پس نشاط سواری گرفت پی شاهی و شهریاری گرفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از منظومه، روایتی حماسی و تاریخی درباره زایش و تبارِ اسکندر را به تصویر می‌کشد. شاعر با ستایشِ قدرت و عدالت فیلقوس، پادشاهِ مقدونیه، زمینه‌ای فراهم می‌کند تا جایگاه و منزلتِ اسکندر را از همان آغاز، در هاله‌ای از شکوه و تقدیری الهی نشان دهد و او را شخصیتی استثنایی معرفی کند.

در ادامه، متن میان روایت‌های گوناگون و گاه متناقض درباره خاستگاهِ اسکندر و والدینِ او در نوسان است. این تضادِ روایی نشان‌دهنده آن است که چگونه سرگذشتِ قهرمانانِ بزرگ، همواره با ابهام، تقدس و داستان‌های متفاوت درآمیخته است تا در نهایت، تولدِ او با پیش‌گوییِ اخترشناسان و قدرتِ مطلقِ پادشاهی پیوند بخورد.

معنای روان

بیا ساقی آن آب حیوان گوار به دولت سرای سکندر سپار

ای ساقی، آن سخنِ حیات‌بخش و حکمت‌آمیز را به درگاهِ با شکوهِ اسکندر پیشکش کن.

نکته ادبی: آب حیوان در اینجا استعاره از سخنِ ماندگار و معرفت‌افزاست که به کلامِ شاعر جان می‌بخشد.

که تا دولتش بوسه بر سر دهد به میراث خوار سکندر دهد

تا پادشاهی‌اش بر سرِ جهان بوسه زند و این میراث به جانشینِ او برسد.

نکته ادبی: میراث‌خوار به معنای وارث و جانشین است.

گزارنده نامه خسروی چنین داد نظم سخن را نوی

راویِ این نامه و داستانِ پادشاهی، سخن را این‌گونه به شکلی نو آراست.

نکته ادبی: نامه خسروی اشاره به کتابی است که داستان پادشاهان را بازگو می‌کند.

که از جمله تاجداران روم جوان دولتی بود از آن مرز و بوم

که از میانِ تمامیِ پادشاهانِ روم، جوانی بسیار خوش‌اقبال و برخوردار از دولت در آن سرزمین بود.

نکته ادبی: دولت در زبان کهن به معنای اقبال و بختِ بلند است.

شهی نامور نام او فیلقوس پذیرای فرمان او روم و روس

پادشاهی نامدار که نامش فیلقوس بود و کشورهای روم و روس تحتِ فرمانِ او بودند.

نکته ادبی: فیلقوس تلفظِ یونانیِ فیلیپ، پدر اسکندر است.

به یونان زمین بود مأوای او به مقدونیه خاص تر جای او

جایگاه و اقامتگاهِ او در سرزمینِ یونان بود و به‌طور خاص در مقدونیه حکومت می‌کرد.

نکته ادبی: مأوا به معنای جایگاه و محلِ اقامت است.

نو آیین ترین شاه آفاق بود نوا زادهٔ عیص اسحق بود

او پادشاهی نوظهور و پیشرو در جهان بود که از نسلِ عیص و اسحاق به‌شمار می‌رفت.

نکته ادبی: عیص و اسحاق اشاراتی نسب‌نامه‌ای برای تبارشناسیِ قهرمانانِ حماسی است.

چنان دادگر بود کز داد خویش دم گرگ را بست بر پای میش

او چنان عادل و دادگر بود که از شدتِ عدالتِ او، گرگ از ترسِ عقوبت دست از دریدنِ میش برمی‌داشت.

نکته ادبی: این بیت اغراقی است که برای نشان دادنِ عدالتِ مطلقِ پادشاه به کار رفته است.

گلوی ستم را بدان سان فشرد که دارا بدان داوری رشک برد

چنان عرصه را بر ستمگران تنگ کرد که دارا نیز به آن عدالت و داوری غبطه می‌خورد.

نکته ادبی: دارا نمادِ پادشاهیِ قدرتمند در سنتِ حماسیِ ایران است.

سبق جست بر وی به شمشیر و تاج فرستاد کس تا فرستد خراج

در شمشیرزنی و پادشاهی از او پیشی گرفت و کسی را نزدِ او فرستاد تا باج و خراجِ خود را بپردازد.

نکته ادبی: سبق جستن به معنای پیشی گرفتن و جلو افتادن است.

شه روم را بود رایی درست رضا جست و با او خصومت نجست

پادشاهِ روم (فیلقوس) تدبیری عاقلانه اندیشید، تسلیم شد و با او سرِ ناسازگاری و جنگ نداشت.

نکته ادبی: رأی درست به معنای تدبیرِ عاقلانه و سنجیده است.

کسی را که دولت کند یاوری که یارد که با او کند داوری

کسی که اقبال و بخت با او همراه است، چه کسی می‌تواند با او درافتد و مقابله کند؟

نکته ادبی: دولت در اینجا مجازاً به معنای اقبال و بختِ بلند است.

فرستاد چندان بدو گنج و مال کزو دور شد مالش بد سگال

چنان گنج و ثروتی برای او فرستاد که شرِ بداندیشان از او دور شد.

نکته ادبی: بد سگال به معنای بداندیش و دشمن است.

بدان خرج خشنود شد شاه روم ز سوزنده آتش نگهداشت موم

شاهِ روم از پرداختِ آن خرج و باج راضی شد، همان‌طور که موم در برابرِ آتشِ سوزان نرم می‌شود و خود را حفظ می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه به موم و آتش برای نشان دادنِ تسلیمِ مدبرانه است.

چو فتح سکندر در آمد به کار دگرگونه شد گردش روزگار

هنگامی که دورانِ فتوحاتِ اسکندر آغاز شد، وضعیتِ جهان به‌کلی دگرگون شد.

نکته ادبی: گردش روزگار کنایه از تغییراتِ ناگزیرِ تاریخ است.

نه دولت نه دنیا به دارا گذاشت سنان را سر از سنگ خارا گذاشت

او نه ثروت و نه پادشاهی را برای دارا باقی نگذاشت و نیزه‌ها را بر سنگ‌های سختِ کوهستان نیز وارد کرد.

نکته ادبی: سنگ خارا استعاره از سختی و نفوذناپذیری است.

در این داستان داوریها بسیست مرا گوش بر گفتهٔ هر کسیست

در این داستان، قضاوت‌ها و روایت‌های گوناگونی وجود دارد و من گوش به سخنِ همگان سپرده‌ام.

نکته ادبی: داوری در اینجا به معنای روایت‌ها و دیدگاه‌های مختلف است.

چنین آمد از هوشیاران روم که زاهد زنی بود از آن مرز و بوم

از دانایانِ روم چنین نقل شده که زنی زاهد و پارسا در آن سرزمین می‌زیست.

نکته ادبی: زاهد به معنای کسی است که از دنیا کناره گرفته و پرهیزکار است.

به آبستنی روز بیچاره گشت ز شهر وز شوی خود آواره گشت

آن زنِ بیچاره، ایامِ بارداری را با سختی سپری می‌کرد و از شهر و شوهرِ خود رانده و آواره شده بود.

نکته ادبی: آبستنی به معنای دورانِ حاملگی است.

چو تنگ آمدش وقت بار افکنی برو سخت شد درد آبستنی

وقتی زمانِ زایمان فرا رسید، دردِ ناشی از آن بر او بسیار سخت و جانکاه شد.

نکته ادبی: بار افکنی کنایه از وضع حمل و زایمان است.

به ویرانهٔ بار بنهاد و مرد غم طفل می خورد و جان می سپرد

او در ویرانه‌ای وضع حمل کرد و درگذشت، در حالی که نگرانِ سرنوشتِ نوزادش بود و جان می‌سپرد.

نکته ادبی: غم طفل خوردن کنایه از نگرانیِ مادر برای آینده فرزند است.

که گوئی که پرورد خواهد تو را کدامین دده خورد خواهد تو را

با خود می‌گفت: چه کسی قرار است تو را پرورش دهد و کدام درنده قرار است تو را طعمه خود کند؟

نکته ادبی: دده در متون کهن به معنای حیوانِ درنده است.

وز این بی خبر بد که پروردگار چگونه ورا پرورد وقت کار

و او بی‌خبر بود که پروردگار چگونه و با چه تدبیری، آن کودک را در لحظه‌ی نیاز تربیت خواهد کرد.

نکته ادبی: وقت کار کنایه از لحظه‌ی سرنوشت‌ساز و ضرورت است.

چه گنجینه ها زیر بارش کشند چه اقبالها در کنارش کشند

چه گنجینه‌ها و ثروت‌هایی که در کنارش قرار خواهد گرفت و چه بخت‌های بلندی که همراهش خواهد بود.

نکته ادبی: اقبال کنایه از خوش‌بختی و سعادت است.

چو زن مرد و آن طفل بی کس بماند کس بی کسانش به جائی رساند

هنگامی که زن درگذشت و آن کودک تنها ماند، خداوندِ بی‌کسان، او را به جایی رساند.

نکته ادبی: کسِ بی کسان کنایه از پروردگار و پناهِ یتیمان است.

که ملک جهان را ز فرهنگ ورای شد از قاف تا قاف کشور گشای

همان کودکی که با دانش و تدبیر، از شرق تا غربِ جهان را تحتِ فرمانِ خود درآورد.

نکته ادبی: از قاف تا قاف کنایه از سراسرِ عالم و تمامیِ زمین است.

ملک فیلقوس از تماشای دشت شکار افکنان سوی آن زن گذشت

پادشاهیِ فیلقوس، حینِ تماشای دشت، شکارچیانش از کنارِ آن زن گذشتند.

نکته ادبی: شکار افکنان به معنای شکارچیان است.

زنی دیده مرده بدان رهگذر به بالین او طفلی آورده سر

زنی را دیدند که مرده بود و کودکی بر بالینش سر برآورده بود.

نکته ادبی: بالین به معنای بستر و جایگاهِ سر است.

ز بی شیری انگشت خود می مزید به مادر بر انگشت خود می گزید

کودک از شدتِ گرسنگی و نبودِ شیر، انگشتِ خود را می‌مکید و به سینه مادر فشار می‌آورد.

نکته ادبی: مزیدن به معنای مکیدن است.

بفرمود تا چاکران تاختند به کار زن مرده پرداختند

پادشاه دستور داد تا خدمتکاران پیش بروند و به وضعیتِ آن زنِ مرده رسیدگی کنند.

نکته ادبی: چاکران به معنای خدمتکاران و همراهانِ شاه است.

ز خاک ره آن طفل را برگرفت فرو ماند از آن روز بازی شگفت

کودک را از خاکِ راه برداشتند؛ شاه از آن ماجرای عجیب و شگفت‌انگیز در حیرت ماند.

نکته ادبی: روز بازی در اینجا به معنای بازیِ روزگار و حادثه است.

ببرد و بپرورد و بنواختش پس از خود ولیعهد خود ساختش

کودک را با خود برد و پرورش داد و پس از خود، او را ولیعهد و جانشین‌اش ساخت.

نکته ادبی: نواختن به معنای لطف کردن و پرورش دادن است.

دگرگونه دهقان آزر پرست به دارا کند نسل او باز بست

اما روایتی دیگر که دهقانان و پیرانِ آگاه می‌گویند، نسبِ او را به دارا پیوند می‌دهد.

نکته ادبی: دهقان در ادبیات حماسی به معنای صاحبِ زمین و راویِ تاریخِ باستان است.

ز تاریخها چون گرفتم قیاس هم از نامه مرد ایزد شناس

من وقتی این تاریخ‌ها را مقایسه کردم و از نوشته‌های مردانِ خدای‌شناس پرس‌وجو کردم.

نکته ادبی: مرد ایزد شناس به معنای دانایان و حکیمان است.

در آن هر دو گفتار چستی نبود گزافه سخن را درستی نبود

در هر دو روایت، استواری و یقینِ کاملی وجود نداشت و حرف‌های گزاف و بیهوده در آن‌ها بود.

نکته ادبی: گزافه به معنای سخنِ بیهوده و زیاده‌گویی است.

درست آن شد از گفتهٔ هر دیار که از فیلقوس آمد آن شهریار

سخنِ درست این است که از میانِ روایت‌های هر سرزمین، او فرزندِ فیلقوس بود.

نکته ادبی: شهریار در اینجا اشاره به اسکندر دارد.

دگر گفتها چون عیاری نداشت سخنگو بر آن اختیاری نداشت

روایت‌های دیگر اعتبار و وزنی نداشتند و گوینده به آن‌ها اطمینان نداشت.

نکته ادبی: عیار به معنای وزن، اعتبار و سنجش است.

چنین گوید آن پیر دیرینه سال ز تاریخ شاهان پیشینه حال

آن پیرِ باتجربه و کهن‌سال، از تاریخِ پادشاهانِ گذشته چنین می‌گوید:

نکته ادبی: پیر دیرینه سال کنایه از حکیمِ تاریخ‌دان است.

که در بزم خاص ملک فیلقوس بتی بود پاکیزه و نوعروس

که در بزمِ خصوصیِ فیلقوس، زنی زیبا و پاکیزه و نوظهور حضور داشت.

نکته ادبی: بت در اینجا استعاره از معشوقه یا زنی بسیار زیباست.

به دیدن همایون به بالا بلند به ابرو کمانکش به گیسو کمند

زنی زیبا و بلندبالا، با ابروانی کمان‌مانند و گیسوانی بلند همچون کمند.

نکته ادبی: کمند اشاره به گیسوانِ بلند و حلقه شده دارد.

چو سروی که پیدا کند در چمن ز گیسو بنفشه ز عارض سمن

همچون سروی که در چمن پدیدار شود، از گیسوانش بوی بنفشه و از صورتش عطر سمن برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تشبیهاتِ سنتی برای زیباییِ چهره و اندام.

جمالی چو در نیم روز آفتاب کرشمه کنان نرگسی نیم خواب

صورتی زیبا همچون آفتابِ نیم‌روز و چشمانی نرگس‌مانند و خمارآلود داشت.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمانِ خمار و زیباست.

سر زلف بیچان چو مشک سیاه وزو مشگبو گشته مشکوی شاه

سیاهیِ زلفش همچون مشکِ سیاه بود و از آن، خانه و کاخِ شاه معطر شده بود.

نکته ادبی: مشکوی به معنای قصر و جایگاهِ خصوصی است.

بر آن ماه رو شه چنان مهربان که جز یاد او نامدش بر زبان

شاه چنان به آن زنِ زیبا مهر می‌ورزید که جز یادِ او هیچ‌چیز بر زبانش جاری نمی‌شد.

نکته ادبی: ماه رو استعاره از چهره‌ی درخشان و زیباست.

به مهرش شبی شاه در برگرفت ز خرمای شه نخلین برگرفت

شبی شاه با عشق او را در آغوش گرفت و از خرما و نخلِ وجودش بهره‌مند شد.

نکته ادبی: استعاره‌ی کنایی از وصال و همبستری.

شد از ابر نیسان صدف باردار پدیدار شد لولو شاهسوار

مانندِ آنکه بارانِ بهاری صدف را باردار کند، آن زن حامله شد و کودکی شاهسوار پدیدار شد.

نکته ادبی: لولو شاهسوار استعاره از نوزادِ باارزش و پادشاه‌زاده است.

چو نه مه برآمد بر آبستنی به جنبش درآمد رگ رستنی

چون نُه ماه از بارداری گذشت، آن کودک در رحمِ مادر به جنبش درآمد.

نکته ادبی: رگ رستنی به معنای نطفه و حیاتِ در حالِ رشد است.

به وقت ولادت بفرمود شاه که دانا کند سوی اختر نگاه

هنگامِ تولد، شاه دستور داد تا دانایان و منجمان به وضعیتِ ستارگان نگاه کنند.

نکته ادبی: اختر در ادبیاتِ کهن با سرنوشت و طالع گره خورده است.

ز راز نهفته نشانش دهد وز آن جنبش آرام جانش دهد

تا از رازهای پنهان نشان دهند و با پیش‌بینیِ آینده، آرامش‌بخشِ جانِ او باشند.

نکته ادبی: جنبش کنایه از طالع‌بینی و حرکتِ ستارگان است.

شناسندگان برگرفتند ساز ز دور فلک باز جستند راز

ستاره‌شناسان ابزارِ کارِ خود را آماده کردند و از گردشِ فلک، رازِ آینده را جستجو کردند.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنای ابزار و وسایلِ نجومی است.

به سیر سپهر انجمن ساختند ترازوی انجم برافراختند

ستارگان در گردشِ خود در آسمان گرد هم آمدند و برای تعیینِ سرنوشتِ این کودک، ترازوی سنجشِ اختران را برپا کردند.

نکته ادبی: ترازوی انجم اشاره به ترازو (صورت فلکی میزان) و در اینجا استعاره از محاسبه‌گریِ اختران برای پیش‌گویی است.

اسد بود طالع خداوند زور کزو دیدهٔ دشمنان گشت کور

طالعِ آن نوزادِ قدرتمند در صورت فلکی «اسد» (شیر) بود؛ همان نشانه‌ای که باعث شد چشمِ دشمنان از دیدنِ هیبت او خیره و کور شود.

نکته ادبی: اسد (شیر) در طالع‌بینی نماد قدرت و شاهی است. کوریِ دشمنان کنایه از مغلوب شدن و ناتوانی در برابر شکوهِ اوست.

شرف یافته آفتاب از حمل گراینده از علم سوی عمل

خورشید در برج حمل (بره) که جایگاهِ اوج و شرفِ آن است قرار گرفت؛ گویی که آن کودک از مرحله دانشِ نظری به سوی عمل و اقدامِ عینی در حرکت بود.

نکته ادبی: شرفِ آفتاب در حمل اصطلاحی نجومی است که نشان‌دهنده کمالِ قدرتِ خورشید است.

عطارد به جوزا برون تاخته مه و زهره در ثور جا ساخته

سیاره عطارد در صورت فلکی جوزا قرار گرفت و ماه و زهره نیز در برج ثور جایگاه خود را تثبیت کردند.

نکته ادبی: ذکر نام‌های سیارات و برج‌ها برای نشان دادنِ چیدمانِ کاملاً سعد و خوش‌یمن در طالع‌بینی است.

بر آراسته قوس را مشتری زحل در ترازو به بازیگری

مشتری نیز در صورت فلکی قوس خودنمایی می‌کرد و زحل در صورت فلکی ترازو به زیبایی در حالِ تأثیرگذاری بود.

نکته ادبی: مشتری (ژوپیتر) سیاره سعدِ اکبر و نشان‌دهنده اقبالِ بلند است.

ششم خانه را کرده بهرام جای چو خدمتگران گشته خدمت نمای

بهرام (مریخ) نیز در خانه ششم جای گرفت و مانند خدمتکارانی که آماده فرمان‌برداری هستند، در خدمتِ این اقبالِ بلند درآمد.

نکته ادبی: خانه ششم در نجوم مربوط به خدمات و زیردستان است؛ لذا مریخِ جنگجو در اینجا به معنایِ تسخیرِ قدرت است.

چنین طالعی کامد آن نور ازو چه گویم زهی چشم بد دور ازو

با چنین طالعِ سعد و درخشانی که از آن نور ساطع می‌شد، چه می‌توان گفت جز اینکه امیدوار باشیم چشمِ بد از او دور بماند.

نکته ادبی: زهی (مخفف زهی) به معنای «چه خوب» است و برای تحسین و دعا به کار می‌رود.

چو زاد آن گرامی به فالی چنین برافروخت باغ از نهالی چنین

چون آن کودکِ گرامی با چنین طالعِ نیکویی زاده شد، باغِ زندگیِ شاهانه از وجودِ چنین نهالِ تازه‌ای شکوفا و پرطراوت گشت.

نکته ادبی: نهال استعاره از کودک است که در آغازِ رشد و نمو قرار دارد.

در احکام هفت اختر آمد پدید که دنیا بدو داد خواهد کلید

در احکامِ اخترشناسانِ هفت‌گانه آشکار شد که این کودک، کلیدِ گشایشِ امورِ دنیا را به دست خواهد گرفت.

نکته ادبی: هفت اختر اشاره به هفت سیاره‌ی شناخته شده در نجوم قدیم (ماه، تیر، زهره، خورشید، مریخ، مشتری، زحل) است.

از آن فرخی مرد اخترشناس خبر داد تا کرد خسرو سپاس

مردِ اخترشناس از این فرخندگی و سعادت خبر داد و شاه نیز در پاسخ، به درگاهِ خداوند سپاسگزاری کرد.

نکته ادبی: خسرو در اینجا به معنای عامِ پادشاه است.

شه از مهر فرزند پیروز بخت در گنج بگشاد و برشد به تخت

پادشاه به خاطر عشقِ فراوان به این فرزندِ پیروزمند، درِ گنجینه‌های خود را گشود و با شادمانی بر تختِ سلطنت نشست.

نکته ادبی: برشدن بر تخت کنایه از آغازِ دورانی نو از اقتدار به یمنِ تولدِ فرزند است.

به شادی گرائید از اندوه رنج به خواهندگان داد بسیار گنج

شاه غم و رنجِ گذشته را کنار گذاشت و به سوی شادی گرایید و به نیازمندان هدایا و گنج‌های بسیاری بخشید.

نکته ادبی: گراییدن به شادی کنایه از تغییرِ رویه به سمتِ جشن و پایکوبی است.

به پیروزی آن می مشگبوی می و مشگ می ریخت بر طرف جوی

به نشانه پیروزی، شرابِ خوش‌بوی مشک‌آگین نوشیدند و در کناره جویبار، شراب و مشک می‌پاشیدند.

نکته ادبی: ریختنِ می و مشک بر جویبار، مبالغه‌ای برای نشان دادنِ غنای جشن و بساطِ عیش است.

چو شد ناز پرورده آن شاخ سرو خرامنده شد چون خرامان تذرو

آن کودک چون به سنِ رشد رسید و در قامتِ سروی نازپرورده درآمد، با وقار و خرامشی همچون پرنده تذرو گام برمی‌داشت.

نکته ادبی: تذرو پرنده‌ای زیبا و خوش‌خرام است که در ادبیات فارسی نمادِ زیبایی و حرکتِ موزون است.

شد از چنبر مهد میدان گرای ز گهواره در مرکب آورد پای

او چنان زود به توانایی رسید که گویی از چنبره گهواره به میدانِ نبرد و از جایگاهِ نوزادی به پشتِ اسبِ سواری پرید.

نکته ادبی: مبالغه در بلوغِ زودرسِ قهرمان؛ از مهد به مرکب پریدن کنایه از استعدادِ ذاتیِ او برای جنگاوری است.

کمان خواست از دایه و چوبه تیر گهی کاغذش برهدف گه حریر

او از دایه خود کمان و تیر طلب می‌کرد و در تمریناتِ خود، گاه کاغذ و گاه پارچه‌ی حریر را به عنوانِ هدفِ تیراندازی قرار می‌داد.

نکته ادبی: اشاره به تمریناتِ نظامی که نشان‌دهنده خویِ جنگجویانه و اشرافیِ کودک است.

چو شد رسته تر کار شمشیر کرد ز شیر افکنی جنگ با شیر کرد

چون اندکی بزرگتر شد، به کارِ شمشیر زنی روی آورد و چنان دلاور شد که با شیر درنده‌ی واقعی به جنگ برخاست.

نکته ادبی: شیر افکنی در ادبیات حماسی صفتی برای پهلوانانِ بزرگ است.

وز آن پس نشاط سواری گرفت پی شاهی و شهریاری گرفت

پس از آن، او به سوارکاری و چابکی روی آورد و گام در مسیرِ شاهی و شهریاری نهاد.

نکته ادبی: نشاط سواری استعاره از آمادگی برای ایفای نقش سیاسی و نظامی است.