خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱۰ - فرو گفتن داستان به طریق ایجاز

نظامی
بیا ساقی آن راحت انگیز روح بده تا صبوحی کنم در صبوح
صبوحی که بر آب کوثر کنم حلالست اگر تا به محشر کنم
جهان در بدو نیک پروردنست بسی نیک و بدهاش در گردنست
شب و روز از این پرده نیلگون بسی بازی چابک آرد برون
گر آید ز من بازیی دلپذیر هم از بازی چرخ گردنده گیر
ز نیرنگ این پرده دیر سال خیالی شدم چون نبازم خیال
برآنم که این پرده خالی کنم درین پرده جادو خیالی کنم
خیالی برانگیزم از پیکری که نارد چنان هیچ بازیگری
نخست آنچنان کردم آغاز او که سوز آورد نغمه ساز او
چنان گفتم از هر چه دیدم شگفت که دل راه باور شدش برگرفت
حسابی که بود از خرد دوردست سخن را نکردم بر او پای بست
پراکنده از هر دری دانه ای برآراستم چون صنم خانه ای
بنا به اساسی نهادم نخست که دیوار ان خانه باشد درست
به تقدیم و تأخیر بر من مگیر که نبود گزارنده را زان گزیر
در ارتنگ این نقش چینی پرند قلم نیست برمانی نقشبند
چو می کردم این داستان را بسیچ سخن راست رو بود و ره پیچ پیچ
اثرهای آن شاه آفاق گرد ندیدم نگاریده در یک نورد
سخنها که چون گنج آگنده بود به هر نسختی در پراکنده بود
ز هر نسخه برداشتم مایه ها برو بستم از نظم پیرایه ها
زیادت ز تاریخهای نوی یهودی و نصرانی و پهلوی
گزیدم ز هر نامه ای نغز او ز هر پوست پرداختم مغز او
زبان در زبان گنج پرداختم از آن جمله سر جمله ای ساختم
ز هر یک زبان هر که آگه بود زبانش ز بیغاره کوته بود
در آن پرده کز راستی یافتم سخن را سر زلف بر تافتم
وگر راست خواهی سخنهای راست نشاید در آرایش نظم خواست
گر آرایش نظم از او کم کنم به کم مایه بیتش فراهم کنم
همه کردهٔ شاه گیتی خرام درین یک ورق کاغذ آرم تمام
سکندر که شاه جهان گرد بود به کار سفر توشه پرورد بود
جهان را همه چارحد گشت و دید که بی چار حد ملک نتوان خرید
به هر تختگاهی که بنهاد پی نگهداشت آیین شاهان کی
به جز رسم زردشت آتش پرست نداد آن دگر رسمها را ز دست
نخستین کس او شد که زیور نهاد بروم اندرون سکه بر زر نهاد
به فرمان او زرگر چیره دست طلی های زر بر سر نقره بست
خرد نامه ها را ز لفظ دری به یونان زبان کرد کسوت گری
همان نوبت پاس در صبح و شام ز نوبتگه او برآورد نام
به آیینه شد خلق را رهنمون ز تاریکی آورد جوهر برون
ز دود از جهان شورش زنگ را ز دارا ستد تاج و اورنگ را
ز سودای هندو ز صفرای روس فروشست عالم چو بیت العروس
شد آیینهٔ چینیان رای او سر تخت کیخسروی جای او
چو عمرش ورق راند بر بیست سال به شاهنشهی بر دهل زد دوال
دویم ره که بر بیست افزود هفت به پیغمبری رخت بر بست و رفت
از آن روز کوشد به پیغمبری نبشتند تاریخ اسکندری
چو بر دین حق دانش آموز گشت چو دولت بر آفاق پیروز گشت
بسی حجت انگیخت بر دین پاک عمارت بسی کرد بر روی خاک
به هر گردشی گرد پرگار دهر بنا کرد چندین گرانمایه شهر
ز هندوستان تا به اقصای روم برانگیخت شهری به هر مرز و بوم
هم او داد زیور سمرقند را سمرقند نی کان چنان چند را
بنا کرد شهری چو شهر هری کز آنان کند شهر کردن کری
در و بند اول که در بند یافت به شرط خرد زان خردمند یافت
ز بلغار بگذر که از کار اوست به ناگاه اصلش بن غار اوست
همان سد یاجوج ازو شد بلند که بست آنچنان کوه تا کوه بند
جز این نیز بسیار بنیاد کرد کزین بیش نتوان از او یاد کرد
چو عزم آمد آن پیکر پاک را که بخشش کند پیکر خاک را
صلیبی خطی در جهان برکشید از آن پیش کاید صلیبی پدید
بدان چارگوشه خط اطلسی برانگیخت اندازهٔ هندسی
یکی نوبتی چارحد بر فراخت که بر نه فلک پنج نوبت نواخت
به قطب شمالی یکی میخ اوی به عرض جنوبی دگر بیخ اوی
طنابی ازین سوی مشرق کشید طنابی دگر زو به مغرب رسید
بدین طول و عرض اندرین کارگاه که را بود دیگر چنان بارگاه
چو عزم جهان گشتن آغاز کرد به رشته زدن رشتها ساز کرد
ز فرسنگ و از میل و از مرحله به دستی زمین را نکردی یله
مساحت گران داشت اندازه گیر بران شغل بگماشته صد دبیر
رسن بسته اندازه پیدا شده مقادیر منزل هویدا شده
ز خشکی به هر جا که زد بارگاه ز منزل به منزل بپیمود راه
وگر راه بر روی دریاش بود طریق مساحت مهیاش بود
دو کشتی بهم باز پیوسته داشت میان دو کشتی رسن بسته داشت
یکی را به لنگرگه خویش ماند یکی را به قدر رسن پیش راند
دگر باره این بسته را پای داد شتابنده را در سکون جای داد
گه آن را گه این را رسن تاختی خطر بین کزین سان رسن باختی
بدین گونه مساح منزل شناس ز ساحل به ساحل گرفتی قیاس
جهان را که از غم به راحت کشید بدین هندسه در مساحت کشید
زمین را که چندست و ره تا کجاست ترازوی تدبیر او کرد راست
همان ربع مسکون ازو شد پدید بدان مسکن از ما که داند رسید
به هر مرز و هر بوم کو راند رخش از آبادی آن بوم را داد بخش
همه چاره ای کرد در کوه و دشت چو مرگ آمد از مرگ بیچاره گشت
ز تاریخ آن خسرو تاجدار به کار آمد اینست که آمد به کار
جز این هر چه در خارش آرد قلم سبک سنگیی باشد از بیش و کم
چو نظم گزارش بود راه گیر غلط کرد ره بود ناگزیر
مرا کار با نغز گفتاریست همه کار من خود غلط کاریست
بلی هر چه ناباورش یافتم ز تمکین او روی بر تافتم
گزارش چنان کردمش در ضمیر که خوانندگان را بود دلپذیر
بسی در شگفتی نمودن طواف عنان سخن را کشد در گزاف
وگر بی شگفتی گزاری سخن ندارد نوی نامه های کهن
سخن را به اندازه ای دار پاس که باور توان کردنش در قیاس
سخن گر چو گوهر برآرد فروغ چو ناباور افتد نماید دروغ
دروغی که ماننده باشد به راست به از راستی کز درستی جداست
نظامی سبکباش یاران شدند تو ماندی و غم غمگساران شدند
سکندر شه هفت کشور نماند نماند کسی چون سکندر نماند
مخور می به تنها بر این طرف جوی حریفان پیشینه را باز جوی
گر آیند حاضر میت نوش باد وگر نی حسابت فراموش باد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن راحت انگیز روح بده تا صبوحی کنم در صبوح

ای ساقی، آن شراب روح‌بخش را بیاور تا در این لحظات سپیده‌دم، جامی بنوشم و به مستی و نشاط برسم.

نکته ادبی: صبوحی به معنای شراب صبح‌گاهی است که در ادبیات عرفانی گاه کنایه از فیض سحرگاهی است.

صبوحی که بر آب کوثر کنم حلالست اگر تا به محشر کنم

نوشیدنِ این شرابِ صبح‌گاهی، اگر چنان پاک و گوارا باشد که گویی از چشمه کوثر است، تا روز قیامت بر من حلال خواهد بود.

نکته ادبی: کوثر استعاره از پاکی و جاویدانگی است.

جهان در بدو نیک پروردنست بسی نیک و بدهاش در گردنست

این جهان همواره پرورش‌دهنده خوبی‌ها و بدی‌هاست و بسیاری از خیر و شرها گریبان‌گیر آدمی است.

نکته ادبی: گردن بودن کنایه از مسئولیت یا بارِ مصائب را بر دوش داشتن است.

شب و روز از این پرده نیلگون بسی بازی چابک آرد برون

چرخِ فلک در شب و روز، نمایش‌های گوناگونی از این پرده‌ نمایشی (آسمان) به اجرا می‌گذارد.

نکته ادبی: پرده نیلگون استعاره از آسمان است.

گر آید ز من بازیی دلپذیر هم از بازی چرخ گردنده گیر

اگر من نیز در این جهان بازی دل‌انگیزی انجام می‌دهم، در واقع آن را از همان چرخِ گردون الهام گرفته‌ام.

نکته ادبی: بازی چرخ به معنای تقدیر و سرنوشت است.

ز نیرنگ این پرده دیر سال خیالی شدم چون نبازم خیال

از ترفندها و نیرنگ‌هایِ این دنیایِ کهن، حیران و سرگشته شده‌ام؛ چگونه در این وضع خیال‌بافی نکنم؟

نکته ادبی: دیر سال صفتی برای جهان به معنای کهن و دیرینه است.

برآنم که این پرده خالی کنم درین پرده جادو خیالی کنم

تصمیم دارم این پرده (جهان) را از آنچه هست خالی کنم و در آن تصویری جادویی و خیالی از خود به جای بگذارم.

نکته ادبی: جادو خیالی استعاره از هنر آفرینشِ شاعرانه است.

خیالی برانگیزم از پیکری که نارد چنان هیچ بازیگری

می‌خواهم از دلِ این داستان، چهره‌ای خلق کنم که هیچ هنرمند و بازیگری نتواند چنان نقشی بیافریند.

نکته ادبی: بازیگر در اینجا به معنایِ نقاش یا هنرمندِ زبردست است.

نخست آنچنان کردم آغاز او که سوز آورد نغمه ساز او

نخستین بار چنان آغازی برایِ داستانم رقم زدم که نغمه‌هایش سوز و گداز در دل‌ها برانگیزد.

نکته ادبی: سوز آوردن کنایه از تأثیرگذاریِ عاطفی است.

چنان گفتم از هر چه دیدم شگفت که دل راه باور شدش برگرفت

آن‌چنان از شگفتی‌هایِ روزگار سخن گفتم که ذهنِ مخاطب، ناخودآگاه پذیرایِ حقیقتِ سخنِ من شد.

نکته ادبی: راه باور شدن کنایه از مقبولیت و تصدیقِ قلبی است.

حسابی که بود از خرد دوردست سخن را نکردم بر او پای بست

سخنانی را که با خرد و منطق ناسازگار بود، هرگز در نوشته خود راه ندادم.

نکته ادبی: پای‌بست به معنایِ اساس و شالوده است.

پراکنده از هر دری دانه ای برآراستم چون صنم خانه ای

از هر موضوعی نکته‌ای ظریف برگزیدم و همچون بنایی زیبا، خانه‌ای از سخن برایِ قهرمانم ساختم.

نکته ادبی: صنم‌خانه کنایه از جایگاهِ بت‌های زیبا و نمادِ زیباییِ هنری است.

بنا به اساسی نهادم نخست که دیوار ان خانه باشد درست

شالوده‌ای برای این بنا نهادم که دیوارهایِ آن (ساختارِ داستان) استوار و بی‌عیب باشد.

نکته ادبی: اساس نهادن کنایه از پی‌ریزیِ فکریِ اثر است.

به تقدیم و تأخیر بر من مگیر که نبود گزارنده را زان گزیر

اگر در روایتِ داستان، پیش و پس کردنِ وقایع رخ داد، بر من خرده مگیر، چرا که نویسنده چاره‌ای جز این نداشت.

نکته ادبی: گزیر به معنای راهِ چاره و گریزگاه است.

در ارتنگ این نقش چینی پرند قلم نیست برمانی نقشبند

در این اثرِ پرنقش‌ونگار که چون پرده‌ای چینی است، قلمِ هیچ نقاشِ ماهری (مانند مانی) نمی‌تواند با آن برابری کند.

نکته ادبی: ارتنگ نام کتابِ نقاشی‌های مانی و مانی نمادِ نقاشی و نگارگری است.

چو می کردم این داستان را بسیچ سخن راست رو بود و ره پیچ پیچ

هنگامی که این داستان را می‌آفریدم، سخنِ من مستقیم و درست بود، هرچند مسیرِ روایت پیچیده می‌نمود.

نکته ادبی: بسیج کردن به معنای آماده‌سازی و اراده کردن است.

اثرهای آن شاه آفاق گرد ندیدم نگاریده در یک نورد

کردارهایِ آن پادشاهِ جهان‌گرد را در هیچ کتابِ واحدی یکجا ندیدم.

نکته ادبی: آفاق‌گرد صفتِ پادشاهی است که تمامِ جهان را گشته است.

سخنها که چون گنج آگنده بود به هر نسختی در پراکنده بود

سخنانی که گویی گنجینه‌ای پنهان بود، در نسخه‌های پراکنده‌ای جای داشت.

نکته ادبی: گنج آگنده استعاره از دانش‌های ارزشمندِ نهفته است.

ز هر نسخه برداشتم مایه ها برو بستم از نظم پیرایه ها

از هر کتابی، مطالبِ ارزشمند را گرد آوردم و با نظم و نثر، به آن‌ها پیرایه و زیبایی بخشیدم.

نکته ادبی: پیرایه به معنای زینت و آرایشِ سخن است.

زیادت ز تاریخهای نوی یهودی و نصرانی و پهلوی

بیش از روایت‌هایِ تاریخیِ معاصر، از کتاب‌های کهنِ یهودی، مسیحی و پهلوی بهره جستم.

نکته ادبی: پهلوی اشاره به متونِ دورانِ میانه ایران است.

گزیدم ز هر نامه ای نغز او ز هر پوست پرداختم مغز او

از هر کتابی، نکته‌های نغز و بدیع را برگزیدم و همچون بیرون آوردنِ مغز از پوست، عصاره‌یِ سخن را یافتم.

نکته ادبی: پوست و مغز کنایه از ظاهر و باطنِ سخن است.

زبان در زبان گنج پرداختم از آن جمله سر جمله ای ساختم

با آمیختنِ زبان‌هایِ گوناگون، گنجینه‌ای ساختم و از مجموعِ آن‌ها داستانی یکپارچه پدید آوردم.

نکته ادبی: سرِ جمله به معنای چکیده و کلِ سخن است.

ز هر یک زبان هر که آگه بود زبانش ز بیغاره کوته بود

هر کس که به زبان‌هایِ گوناگون آگاه بود، نمی‌توانست به این اثر خرده بگیرد و زبانش به بدگویی بسته بود.

نکته ادبی: بیغاره به معنایِ سرزنش و بدگویی است.

در آن پرده کز راستی یافتم سخن را سر زلف بر تافتم

در آن داستان که بر پایه حقیقت یافتم، سخن را با ظرافت‌هایِ بیانی آراستم.

نکته ادبی: سرِ زلف برتافتن کنایه از آراستن و ظریف‌کاری در کلام است.

وگر راست خواهی سخنهای راست نشاید در آرایش نظم خواست

اگر حقیقتِ سخن را بخواهی، مطالبِ کاملاً واقعی را نمی‌توان در قالبِ نظم و شعرِ آرایه‌دار به کمال بیان کرد.

نکته ادبی: آرایشِ نظم کنایه از صنایعِ ادبی است که ممکن است به واقعیت آسیب بزند.

گر آرایش نظم از او کم کنم به کم مایه بیتش فراهم کنم

اگر برایِ حفظِ حقیقت، آرایه‌هایِ شعری را از آن بکاهم، ابیاتِ اثر کم‌مایه و ساده خواهند شد.

نکته ادبی: کم‌مایه اشاره به ساده‌نویسی بدون تزیینات است.

همه کردهٔ شاه گیتی خرام درین یک ورق کاغذ آرم تمام

تمامِ کارهایِ آن پادشاهِ جهان‌نورد را در این یک ورق کاغذ (کتاب) به کمالِ بیان می‌آورم.

نکته ادبی: گیتی‌خرام کنایه از پادشاهی است که بر جهان تسلط دارد.

سکندر که شاه جهان گرد بود به کار سفر توشه پرورد بود

اسکندر که پادشاهی جهان‌گرد بود، برایِ سفرهایِ طولانی‌اش توشه‌یِ لازم را آماده می‌کرد.

نکته ادبی: جهان‌گرد صفتِ اسکندر است.

جهان را همه چارحد گشت و دید که بی چار حد ملک نتوان خرید

او چهارگوشه‌یِ جهان را گشت و دید، زیرا بدون شناختِ کاملِ چهار جهتِ جهان، نمی‌توان بر آن فرمان راند.

نکته ادبی: چهار حد کنایه از تمامِ جهات و اقالیمِ زمین است.

به هر تختگاهی که بنهاد پی نگهداشت آیین شاهان کی

در هر پایتختی که قدم نهاد، آیینِ پادشاهانِ بزرگِ پیشین (کیانیان) را پاس داشت.

نکته ادبی: آیینِ شاهانِ کی اشاره به سنتِ پادشاهیِ باستانی ایران دارد.

به جز رسم زردشت آتش پرست نداد آن دگر رسمها را ز دست

او به جز آیینِ زرتشتیان، دیگر سنت‌هایِ نادرست را کنار گذاشت و بر آن‌ها خط بطلان کشید.

نکته ادبی: آتش‌پرست اشاره به پیروانِ آیینِ زرتشت است.

نخستین کس او شد که زیور نهاد بروم اندرون سکه بر زر نهاد

او نخستین کسی بود که زیورآلات پدید آورد و بر سکه‌های زر، نقش زد.

نکته ادبی: سکه بر زر نهادن کنایه از اختراعِ پول و ضربِ سکه است.

به فرمان او زرگر چیره دست طلی های زر بر سر نقره بست

به دستورِ او زرگرانِ ماهر، روکش‌های طلا را بر روی نقره نشاندند.

نکته ادبی: طلی به معنای روکش و لایه است.

خرد نامه ها را ز لفظ دری به یونان زبان کرد کسوت گری

کتاب‌هایِ حکمت و خرد را از زبانِ فارسیِ دری به زبانِ یونانی ترجمه کرد و جامه ترجمه بر آن پوشاند.

نکته ادبی: کسوت‌گری کنایه از برگرداندن و ترجمه کردن است.

همان نوبت پاس در صبح و شام ز نوبتگه او برآورد نام

او نوبتِ پاسداری و نگهبانی در صبح و شام را از مقرِ حکومتیِ خود سازمان‌دهی کرد.

نکته ادبی: نوبت‌گه محلِ اقامت و مرکزِ فرماندهی است.

به آیینه شد خلق را رهنمون ز تاریکی آورد جوهر برون

او مردم را به استفاده از آیینه رهنمون شد و جوهرِ شفافِ آن را از تیرگی‌هایِ جهل بیرون کشید.

نکته ادبی: آیینه استعاره از علم و بینش است.

ز دود از جهان شورش زنگ را ز دارا ستد تاج و اورنگ را

زنگارِ تیره را از جهان زدود و تاج و تخت را از دارا (داریوش) گرفت.

نکته ادبی: دارا نام سنتیِ داریوش در ادب فارسی است.

ز سودای هندو ز صفرای روس فروشست عالم چو بیت العروس

با درایتِ خود، هیاهویِ قبایلِ گوناگون را فرو نشاند و جهان را همچون خانه‌یِ عروس آراست.

نکته ادبی: بیت‌العروس کنایه از جایگاهِ آرامش و زیبایی است.

شد آیینهٔ چینیان رای او سر تخت کیخسروی جای او

رأی و اندیشه‌یِ او همچون آیینه‌یِ چینیان شفاف بود و تختِ کیخسروی جایگاهِ او گشت.

نکته ادبی: تختِ کیخسروی نمادِ پادشاهیِ عادلانه و باستانی است.

چو عمرش ورق راند بر بیست سال به شاهنشهی بر دهل زد دوال

هنگامی که بیست سال از عمرش گذشت، بر طبلِ پادشاهی کوبید و قدرت را به دست گرفت.

نکته ادبی: دوال کنایه از تسمه‌ای است که طبل را می‌بندد.

دویم ره که بر بیست افزود هفت به پیغمبری رخت بر بست و رفت

بارِ دوم که هفت سال بر آن بیست سال افزود (۲۷ سالگی)، رختِ پیامبری بر بست و رهسپار شد.

نکته ادبی: در متون کهن گاه به اسکندر مقامِ نبوت یا شبهِ‌نبوت نسبت داده‌اند.

از آن روز کوشد به پیغمبری نبشتند تاریخ اسکندری

از آن روز که او به مقامِ نبوت رسید، تاریخ‌نویسان، تاریخِ اسکندری را آغاز کردند.

نکته ادبی: تاریخ اسکندری یکی از مبدأهای گاه‌شماری در تاریخ است.

چو بر دین حق دانش آموز گشت چو دولت بر آفاق پیروز گشت

وقتی که او به دینِ حق دانش‌آموز شد و قدرتِ دولتش بر جهان پیروز گشت.

نکته ادبی: دینِ حق در اینجا اشاره به باورهایِ توحیدیِ منتسب به اسکندر است.

بسی حجت انگیخت بر دین پاک عمارت بسی کرد بر روی خاک

دلایلِ بسیاری برایِ دینِ پاک ارائه داد و بناهایِ آبادانیِ فراوانی بر روی زمین ساخت.

نکته ادبی: حجت‌انگیختن به معنای اقامه دلیل و برهان است.

به هر گردشی گرد پرگار دهر بنا کرد چندین گرانمایه شهر

در هر مسیری که چرخِ روزگار طی کرد، شهرهایِ باشکوهی بنیاد نهاد.

نکته ادبی: گرانمایه به معنای ارزشمند و باشکوه است.

ز هندوستان تا به اقصای روم برانگیخت شهری به هر مرز و بوم

از هندوستان تا دورترین نقاطِ روم، در هر سرزمینی شهری بنا کرد.

نکته ادبی: اقصای روم به معنای دورترین نقاطِ قلمرو روم است.

هم او داد زیور سمرقند را سمرقند نی کان چنان چند را

او بود که به شهرِ سمرقند رونق بخشید، نه اینکه سمرقند قبل از او آن‌چنان بود.

نکته ادبی: زیور دادن کنایه از آبادانی و شکوه بخشیدن است.

بنا کرد شهری چو شهر هری کز آنان کند شهر کردن کری

شهری ساخت شبیه به شهرِ هرات، چنانکه شهرهایِ دیگر در برابرش ناچیز به نظر می‌رسیدند.

نکته ادبی: شهرِ هری نامِ باستانیِ هرات است.

در و بند اول که در بند یافت به شرط خرد زان خردمند یافت

نخستین بنایی را که او با تدبیر یافت، به پشتوانه‌یِ خردِ آن حکیمِ فرزانه استوار کرد.

نکته ادبی: خردمند در اینجا احتمالاً اشاره به ارسطو، معلمِ اسکندر است.

ز بلغار بگذر که از کار اوست به ناگاه اصلش بن غار اوست

از شهرِ بلغار گذر کن که آبادانی‌اش از کارِ اوست، گویی اصل و ریشه‌اش در غارِ اوست.

نکته ادبی: بنِ غار به معنای ریشه و اساس است.

همان سد یاجوج ازو شد بلند که بست آنچنان کوه تا کوه بند

آن سد مشهور یاجوج و ماجوج توسط او بنا شد، سدی که کوه تا کوه را به هم متصل و محصور کرد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه ذوالقرنین و سد یاجوج و ماجوج در متون کهن.

جز این نیز بسیار بنیاد کرد کزین بیش نتوان از او یاد کرد

او کارهای زیربنایی و عمرانی بسیار دیگری نیز انجام داد که دیگر نمی‌توان همه آن‌ها را برشمرد.

نکته ادبی: اشاره به کثرت اقدامات اسکندر در مقام پادشاهی آبادگر.

چو عزم آمد آن پیکر پاک را که بخشش کند پیکر خاک را

هنگامی که آن وجود پاک (اسکندر) اراده کرد که به پهنه‌ی زمین بخشش و آبادانی ارزانی دارد.

نکته ادبی: پیکر پاک اشاره به اسکندر است که در این منظومه شخصیتی قدسی و خردمند دارد.

صلیبی خطی در جهان برکشید از آن پیش کاید صلیبی پدید

او طرحی صلیبی‌مانند (چهارجهتی) در جهان ترسیم کرد، پیش از آنکه در واقعیت تاریخی چیزی به نام صلیب ظهور کرده باشد.

نکته ادبی: اشاره به دانش هندسی اسکندر در تقسیم‌بندی چهارجهتی پیش از عصر ادیان توحیدی رایج.

بدان چارگوشه خط اطلسی برانگیخت اندازهٔ هندسی

بر اساس آن چارچوب چهارگانه و دقیق، یک محاسبات هندسی دقیق را در زمین پیاده کرد.

نکته ادبی: اطلسی در اینجا استعاره از رنگ آسمانی یا گستره صاف زمین است.

یکی نوبتی چارحد بر فراخت که بر نه فلک پنج نوبت نواخت

او چهار حد و مرز را بنا نهاد که نفوذ قدرت و موسیقی حکومتش به همه نه فلک رسید.

نکته ادبی: نه فلک اشاره به افلاک نه‌گانه در هیئت بطلمیوسی است.

به قطب شمالی یکی میخ اوی به عرض جنوبی دگر بیخ اوی

برای این اندازه‌گیری، در قطب شمال یک میخ (مرکز) و در قطب جنوب مرکز دیگری به عنوان پایه قرار داد.

نکته ادبی: اشاره به دیدگاه قدیمی درباره قطبین زمین به عنوان محورهای جهان.

طنابی ازین سوی مشرق کشید طنابی دگر زو به مغرب رسید

طنابی از این سو به مشرق کشید و طنابی دیگر از همان مرکز به سمت مغرب هدایت کرد.

نکته ادبی: توصیف عملیات مساحی جهان با طناب که ابزار اندازه‌گیری در قدیم بوده است.

بدین طول و عرض اندرین کارگاه که را بود دیگر چنان بارگاه

با این ابعاد و اندازه‌ها در این کارگاهِ جهان، چه کسی جز او چنین قدرت و بارگاهی داشت؟

نکته ادبی: کارگاه استعاره از عالم هستی است.

چو عزم جهان گشتن آغاز کرد به رشته زدن رشتها ساز کرد

هنگامی که تصمیم گرفت به سفر و سیر در جهان بپردازد، با استفاده از ریسمان‌ها شروع به نقشه‌برداری کرد.

نکته ادبی: رشته در اینجا به معنای ریسمانِ نقشه‌برداری است.

ز فرسنگ و از میل و از مرحله به دستی زمین را نکردی یله

از فرسنگ، میل و مرحله (واحدهای مسافت)، هیچ بخشی از زمین را بدون اندازه‌گیری رها نکرد.

نکته ادبی: اشاره به دقت وسواس‌گونه در مساحی زمین.

مساحت گران داشت اندازه گیر بران شغل بگماشته صد دبیر

او در محاسبات زمین بسیار سخت‌گیر و دقیق بود و صد دبیر (حسابگر) را برای این کار گماشته بود.

نکته ادبی: دبیر در اینجا به معنای محاسب و نقشه‌بردار است.

رسن بسته اندازه پیدا شده مقادیر منزل هویدا شده

ریسمان‌ها کشیده شد و اندازه مشخص گشت و فواصل هر منزل برای سفر معین شد.

نکته ادبی: رسن بسته کنایه از پایان عملیات مساحی است.

ز خشکی به هر جا که زد بارگاه ز منزل به منزل بپیمود راه

در هر خشکی که اتراق می‌کرد، راه را از منزلی به منزل دیگر می‌پیمود و اندازه می‌گرفت.

نکته ادبی: منزل به منزل کنایه از پیمودن پله‌پله مسیر است.

وگر راه بر روی دریاش بود طریق مساحت مهیاش بود

و اگر مسیرش از روی دریا می‌گذشت، باز هم روش اندازه‌گیری برایش فراهم بود.

نکته ادبی: اشاره به توانایی مهندسی اسکندر در حل مسائل فنی.

دو کشتی بهم باز پیوسته داشت میان دو کشتی رسن بسته داشت

دو کشتی را به هم متصل کرد و ریسمانی میان آن‌ها بست.

نکته ادبی: توصیف روش ابداعی برای اندازه‌گیری مسیر در آب.

یکی را به لنگرگه خویش ماند یکی را به قدر رسن پیش راند

آن‌قدر وسعت زمین و فاصله راه‌ها را با ترازوی تدبیر خود سنجید تا دقیق مشخص شود.

نکته ادبی: ترازوی تدبیر استعاره از عقل و مدیریت اسکندر است.

دگر باره این بسته را پای داد شتابنده را در سکون جای داد

دوباره به آن کشتی متوقف، حرکت داد و کشتی متحرک را ثابت کرد تا اندازه‌ها دقیق شود.

نکته ادبی: شتابنده را در سکون جای دادن اشاره به جابه‌جایی نقشِ کشتی‌هاست.

گه آن را گه این را رسن تاختی خطر بین کزین سان رسن باختی

گاه کشتی اول و گاه کشتی دوم را حرکت می‌داد؛ ببین چه مهارت و خطری در این نوع مساحی نهفته بود.

نکته ادبی: رسن باختن کنایه از بازی با ریسمان و استفاده از آن برای محاسبات است.

بدین گونه مساح منزل شناس ز ساحل به ساحل گرفتی قیاس

این‌گونه آن نقشه‌بردارِ منزل‌شناس، از ساحلی به ساحل دیگر اندازه‌گیری می‌کرد.

نکته ادبی: مساح به معنای کسی است که زمین را اندازه می‌گیرد.

جهان را که از غم به راحت کشید بدین هندسه در مساحت کشید

جهانی را که از غم و بی‌نظمی به آرامش رسانده بود، با این روش‌های هندسی نقشه‌برداری کرد.

نکته ادبی: هندسه در اینجا به معنای دانش اندازه‌گیری و نظم‌بخشی است.

همان سد یاجوج ازو شد بلند که بست آنچنان کوه تا کوه بند

او همان سدی را بنا کرد که یاجوج و ماجوج در پس آن محصور ماندند؛ سدی که آن‌چنان بلند و استوار بود که میان دو کوه را کاملاً مسدود کرد.

نکته ادبی: اشاره به افسانه سد ذوالقرنین در قرآن و متون کهن؛ «سد یاجوج» ترکیب اضافی است.

جز این نیز بسیار بنیاد کرد کزین بیش نتوان از او یاد کرد

او کارهای بنیادین و ماندگار بسیاری بیش از این انجام داد که دیگر مجال و فرصت برشمردن همه آن‌ها نیست.

نکته ادبی: «بنیاد کردن» در اینجا به معنای تأسیس و بنا نهادن است.

چو عزم آمد آن پیکر پاک را که بخشش کند پیکر خاک را

هنگامی که او تصمیم گرفت جهان را مساحی (اندازه‌گیری) کند، گویی می‌خواست به پیکره خاک، ارزشی دوباره ببخشد.

نکته ادبی: «پیکر پاک» استعاره از اسکندر و «پیکر خاک» استعاره از گستره زمین است.

صلیبی خطی در جهان برکشید از آن پیش کاید صلیبی پدید

او پیش از آنکه صلیب به عنوان یک نماد در جهان شناخته شود، با نقشه‌کشی و ترسیم خطوط، جهان را در چارچوبی شبیه به صلیب محصور کرد.

نکته ادبی: اشاره به ترسیم خطوط طول و عرض جغرافیایی که به صورت متقاطع است.

بدان چارگوشه خط اطلسی برانگیخت اندازهٔ هندسی

او با ترسیم آن خطوط چهارگوشه بر روی نقشه، یک نظام اندازه‌گیری هندسی دقیق ایجاد کرد.

نکته ادبی: «اطلسی» در اینجا استعاره از نقشه یا جهان‌نماست.

یکی نوبتی چارحد بر فراخت که بر نه فلک پنج نوبت نواخت

او چهار جهت اصلی جهان را چنان مشخص و رفیع ساخت که گویی در برابر نه فلک، نوای پنج‌گانه ساز می‌کرد.

نکته ادبی: «پنج نوبت نواختن» اشاره به طبل‌زنی در دربار پادشاهان است؛ کنایه از اقتدار و شکوه.

به قطب شمالی یکی میخ اوی به عرض جنوبی دگر بیخ اوی

برای این نقشه‌برداری، در قطب شمال میخی (مرکز ثقل) قرار داد و در جنوب نیز پایه و بنیادی استوار ساخت.

نکته ادبی: تعبیر هندسی از قطبین زمین برای ترسیم نقشه‌های مساحی.

طنابی ازین سوی مشرق کشید طنابی دگر زو به مغرب رسید

طنابی را از شرق کشید و طنابی دیگر را در غرب برای اندازه‌گیری امتداد داد.

نکته ادبی: توضیح ساده روش کهن نقشه‌برداری با رسن (طناب).

بدین طول و عرض اندرین کارگاه که را بود دیگر چنان بارگاه

در این گستره طول و عرض که او همچون کارگاهی مدیریت می‌کرد، چه کسی غیر از او توانست چنین بارگاه و قلمرویی داشته باشد؟

نکته ادبی: «کارگاه» استعاره از زمین است که در آن کارِ مساحی صورت می‌گیرد.

چو عزم جهان گشتن آغاز کرد به رشته زدن رشتها ساز کرد

وقتی تصمیم گرفت جهان را بگردد، با استفاده از ریسمان‌کشی، شروع به اندازه‌گیری فواصل کرد.

نکته ادبی: «رشته زدن» کنایه از مساحی و نقشه‌برداری دقیق است.

ز فرسنگ و از میل و از مرحله به دستی زمین را نکردی یله

او هیچ تکه‌ای از زمین را بدون اندازه‌گیری رها نکرد و تمام فواصل را با دقتِ فرسنگ و میل محاسبه کرد.

نکته ادبی: «یله نکردن» به معنای رها نکردن و با دقت نگریستن است.

مساحت گران داشت اندازه گیر بران شغل بگماشته صد دبیر

او امر مساحی را کاری بزرگ و جدی می‌دانست و صد کاتب و محاسب را برای این شغل گماشت.

نکته ادبی: «دبیر» در متون کهن به معنای کاتب و محاسب است.

رسن بسته اندازه پیدا شده مقادیر منزل هویدا شده

طناب‌ها بسته شد و اندازه‌ها مشخص گشت و مقدارِ مسیرِ هر منزل (توقف‌گاه) آشکار گردید.

نکته ادبی: «مقادیر منزل» اشاره به مسافت‌های بین ایستگاه‌های سفر است.

ز خشکی به هر جا که زد بارگاه ز منزل به منزل بپیمود راه

در هر نقطه‌ای از خشکی که توقف می‌کرد، راه را از منزلی به منزل دیگر می‌پیمود و اندازه می‌گرفت.

نکته ادبی: «زدن بارگاه» کنایه از توقف و برپایی اردوگاه است.

وگر راه بر روی دریاش بود طریق مساحت مهیاش بود

و اگر راه او به دریا می‌رسید، برای آن نیز روشی برای اندازه‌گیری و مساحی داشت.

نکته ادبی: «طریق مساحت» اشاره به دانش نقشه‌برداری دریایی است.

دو کشتی بهم باز پیوسته داشت میان دو کشتی رسن بسته داشت

دو کشتی را به هم وصل می‌کرد و میان آن‌ها طنابی محکم می‌بست.

نکته ادبی: توصیف مهندسیِ اسکندر برای اندازه‌گیریِ دریاها.

یکی را به لنگرگه خویش ماند یکی را به قدر رسن پیش راند

یک کشتی را در لنگرگاه ساکن نگه می‌داشت و کشتی دیگر را به اندازه طول طناب به جلو می‌راند.

نکته ادبی: این شیوه سنتی محاسبه فاصله در دریاست.

دگر باره این بسته را پای داد شتابنده را در سکون جای داد

سپس طنابِ کشتیِ ساکن را شل می‌کرد تا به کشتی متحرک برسد و این‌گونه در حال حرکت، سکون را جایگزین می‌کرد.

نکته ادبی: پارادوکسِ حرکت در سکون برای ایجاد دقت در اندازه‌گیری.

گه آن را گه این را رسن تاختی خطر بین کزین سان رسن باختی

گاهی این طناب را می‌کشید و گاه آن یکی را؛ ببین که چقدر هوشمندانه و پرخطر از ریسمان برای این کار بهره می‌برد.

نکته ادبی: «رسن باختن» کنایه از کار با طناب برای اندازه‌گیری است.

بدین گونه مساح منزل شناس ز ساحل به ساحل گرفتی قیاس

این‌گونه آن مساحِ حرفه‌ای، از ساحلی به ساحل دیگر اندازه‌ها را قیاس و محاسبه می‌کرد.

نکته ادبی: «مساح» صیغه مبالغه به معنای کسی است که زیاد اندازه‌گیری می‌کند.

جهان را که از غم به راحت کشید بدین هندسه در مساحت کشید

او جهانی را که از غمِ بی‌نظمی رهانیده بود، با این هندسه و نقشه‌برداری، منظم کرد.

نکته ادبی: اشاره به نظم‌دهی اسکندر به آشفتگی‌های جغرافیایی.

زمین را که چندست و ره تا کجاست ترازوی تدبیر او کرد راست

او با ترازوی تدبیر خود، ابعاد زمین و فواصل را به درستی و دقت مشخص کرد.

نکته ادبی: «ترازوی تدبیر» استعاره از خرد و دانش مهندسی اوست.

همان ربع مسکون ازو شد پدید بدان مسکن از ما که داند رسید

ربع مسکون (یک چهارم قابل سکونت زمین) به دست او آشکار شد؛ واقعاً چه کسی می‌توانست به آنجا برسد؟

نکته ادبی: «ربع مسکون» اصطلاح جغرافیایی قدیمی برای بخش آباد زمین.

به هر مرز و هر بوم کو راند رخش از آبادی آن بوم را داد بخش

به هر سرزمین و منطقه‌ای که اسب خود را می‌راند، به آبادی و آبادانی آنجا کمک می‌کرد.

نکته ادبی: «بخش دادن» در اینجا به معنای سهم دادن و آباد کردن است.

همه چاره ای کرد در کوه و دشت چو مرگ آمد از مرگ بیچاره گشت

او در کوه و دشت چاره‌اندیشی کرد و همه چیز را سامان داد، اما وقتی مرگ فرا رسید، دیگر هیچ چاره‌ای نداشت.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت مهندسی انسان و ضعف او در برابر مرگ.

ز تاریخ آن خسرو تاجدار به کار آمد اینست که آمد به کار

از تاریخِ آن پادشاه تاج‌دار، همین نکات و کارها بود که به کارِ آیندگان آمد.

نکته ادبی: «به کار آمدن» کنایه از مفید بودن و درس گرفتن است.

جز این هر چه در خارش آرد قلم سبک سنگیی باشد از بیش و کم

جز این موارد، هر چه قلم بنویسد، سخنی سبک و بیهوده است که ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «سبک‌سنگی» کنایه از بی‌ارزش و بی‌وزن بودن سخن.

چو نظم گزارش بود راه گیر غلط کرد ره بود ناگزیر

وقتی گزارش و روایتِ تاریخ راه خود را اشتباه برود، طبیعتاً گوینده نیز دچار خطا می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به سختیِ روایت‌گری صادقانه در تاریخ‌نویسی.

مرا کار با نغز گفتاریست همه کار من خود غلط کاریست

کار من، گفتنِ سخنِ نغز و ادیبانه است؛ گویی تمام کار من در این مسیر، نوعی «غلط‌کاری» (داستان‌پردازی و تخیل) است.

نکته ادبی: تواضع شاعرانه نظامی؛ او داستان‌سرایی را در برابر حقیقتِ محض، نوعی خطای هنری می‌داند.

بلی هر چه ناباورش یافتم ز تمکین او روی بر تافتم

هر سخنی را که باورنکردنی یافتم، از پذیرش و ثبتِ آن در داستان خودداری کردم.

نکته ادبی: «تمکین» به معنای باور و قرار گرفتن سخن در دل است.

گزارش چنان کردمش در ضمیر که خوانندگان را بود دلپذیر

داستان را طوری در ذهن خود تنظیم و گزارش کردم که برای خوانندگان دل‌انگیز و خوشایند باشد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم رعایتِ زیبایی‌شناسی در روایت.

بسی در شگفتی نمودن طواف عنان سخن را کشد در گزاف

زیاده‌روی در بیان شگفتی‌ها، باعث می‌شود که عنانِ سخن از دست برود و به گزافه‌گویی بیفتد.

نکته ادبی: «گزاف» به معنای مبالغه و دروغ است.

وگر بی شگفتی گزاری سخن ندارد نوی نامه های کهن

و اگر هم از شگفتی‌ها نگویم، نامه (کتاب)های کهن جذابیت و تازگی خود را از دست می‌دهند.

نکته ادبی: تضاد میان لزومِ باورپذیری و لزومِ جذابیتِ قصه.

سخن را به اندازه ای دار پاس که باور توان کردنش در قیاس

سخن را چنان اندازه نگه دار که در قیاسِ عقلی، باورپذیر باشد.

نکته ادبی: تأکید بر اعتدال در روایت.

سخن گر چو گوهر برآرد فروغ چو ناباور افتد نماید دروغ

اگر سخن همچون گوهر درخشان باشد اما باوری ایجاد نکند، مانند دروغ جلوه می‌کند.

نکته ادبی: استعاره از سخنِ زیبا ولی غیرواقعی.

دروغی که ماننده باشد به راست به از راستی کز درستی جداست

دروغی که ظاهری شبیه به حقیقت دارد، از حقیقتی که به‌جایِ درست ننشیند و نامفهوم باشد، بهتر است.

نکته ادبی: یکی از مهم‌ترین بیاناتِ نظری نظامی در دفاع از «حسنِ تعلیل» و «داستان‌پردازی».

نظامی سبکباش یاران شدند تو ماندی و غم غمگساران شدند

ای نظامی! یارانِ تو سبک‌بار (مرده) شدند و رفتند؛ تو ماندی و غمِ تنهایی، و غمگسارانِ تو نیز خود به دیارِ باقی شتافتند.

نکته ادبی: تأکید بر تنهایی شاعر در برابر گذر زمان.

سکندر شه هفت کشور نماند نماند کسی چون سکندر نماند

اسکندر، پادشاه هفت کشور نیز نماند؛ کسی نمی‌ماند و همان‌طور که اسکندر نماند، هیچ‌کس نمی‌ماند.

نکته ادبی: «هفت کشور» کنایه از تمام جهان است.

مخور می به تنها بر این طرف جوی حریفان پیشینه را باز جوی

تنها و به دور از یاران بر لب این جوی شراب مخور؛ به دنبالِ همنشینان و یارانِ گذشته باش.

نکته ادبی: دعوت به معاشرت و پرهیز از انزوایِ حزن‌انگیز.

گر آیند حاضر میت نوش باد وگر نی حسابت فراموش باد

اگر یاران حاضرند، شراب بر تو گوارا باد؛ و اگر نیستند، اصلاً به فکر خود و حسابِ زندگی مباش.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ارزشیِ لذتِ تنهایی در برابر لذتِ جمعی.