خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۹ - ستایش اتابیک اعظم نصرةالدین ابوبکربن محمد

نظامی
بیا ساقی آن آب یاقوت وار در افکن بدان جام یاقوت بار
سفالینه جامی که می جان اوست سفالین زمین خاک ریحان اوست
علم برکش ای آفتاب بلند خرامان شو ای ابر مشگین پرند
بنال ای دل رعد چون کوس شاه بخند ای لب برق چون صبحگاه
به بار ای هوا قطره ناب را بگیر ای صدف در کن این آب را
برا ای در از قعر دریای خویش ز تاج سر شاه کن جای خویش
شهی که آرزومند معراج توست زمین بوس او درةالتاج توست
سکندر شکوهی که در جمله ساز شکوه سکندر بدو گشت باز
زمین زنده دار آسمان زنده کن جهان گیر دشمن پراکنده کن
طرفدار مغرب به مردانگی قدر خان مشرق به فرزانگی
جهان پهلوان نصرةالدین که هست بر اعدای خود چون فلک چیره دست
مخالف پس اندیش و او پیش بین بداندیش کم مهر و او بیش کین
خداوند شمشیر و تخت و کلاه سه نوبت زن پنج نوبت پناه
به رستم رکابی روان کرده رخش هم اورنگ پیرای و هم تاج بخش
شهان را ز رسمی که آیین بود کلید آهنین گنج زرین بود
جز او کاهن تیغ روشن کند کلید از زر و گنج از آهن کند
چو آب فرات آشکارانواز چو سرچشمه نیل پنهان گداز
اگر سایه بر آفتاب افکند در آن چشمهٔ آتش آب افکند
وگر ماه نو را براتی دهد ز نقص کمالش نجاتی دهد
گر انعام او بر شمارد کسی بدان تا کند شکر نعمت بسی
ز شکر وی آن نعمت افزون بود ولی نعمتی بیش از این چون بود
فلک وار با هر که بندد کمر بر آب افکند چون زمینش سیر
بریزد در آشوب چون میغ او سر تیغ کوه از سر تیغ او
هر آنچ او نموده گه کارزار نه رستم نموده نه اسفندیار
صلاح جهان آن شب آمد پدید که از مولد این صبح صادق دمید
کجا گام زد خنگ پدرام او زمین یافت سرسبزی از گام او
به هر دایره کو زده ترکتاز ز پرگار خطش گره کرده باز
بران بقعه کاو بارگی تاخته زمین گنج قارون برانداخته
بر آن دژ که او رایت انگیخته سر کوتوال از دژ آویخته
اگر دیگران کاصلشان آدمیست همه مردمند او همه مردمیست
ندانم کس از مردم روشناس کزان مردمی نیست بر وی سپاس
ز بس ناز و نعمت کزو رانده اند ولی نعمت عالمش خوانده اند
اگر مرده ای سر آرد ز گور بگیرد همه شهر و بازار شور
هزاران دل مرده از عدل شاه شود زنده و خصم ناید به راه
چو عیسی بسی مرده را زنده کرد به خلقی چنین خلق را بنده کرد
جهان بود چون کان گوهر خراب به آبادی افتاد ازین آفتاب
زمین دوزخی بود بی کار و کشت به ابری چنین تازه شد چون بهشت
ز هر نعمتی کایدش نو به نو دهد بخش خواهندگان جو به جو
به هر نیکوی چون خرد پی برد جهان یاد نیک از جهان کی بود
گر از نخل طوبی رسد در بهشت به هر کوشکی شاخ عنبر سرشت
رسد شرق تا غرب احسان او به هر خانه ای نعمت خوان او
زهی بارگاهی که چون آفتاب ز مشرق به مغرب رساند طناب
به کیخسروی نامش افتاده چست نسب کرده بر کیقبادی درست
به هر وادیی کو عنان تافته در منه به دامن درم یافته
ز کنجش زمین کیسه بر دوخته سمن سیم و خیری زر اندوخته
کجا گنج دانی پشیزی در او که از گنج او نیست چیزی در او
چو از تاج او شد فلک سر بلند سرش باد از آن تاج فیروزمند
زهی خضر و اسکندر کاینات که هم ملک داری هم آب حیات
چو اسکندری شاه کشورگشای چو خضر از ره افتاده را رهنمای
همه چیز داری که آن درخورست نداری یکی چیز و آن همسرست
چو دریا نگویم گران سایه ای همانا که چون کان گرانمایه ای
چو در صید شیران شعار افکنی به تیری دو پیکر شکار افکنی
چو در جنگ پیلان گشائی کمند دهی شاه قنوج را پیل بند
اگر شیر گور افکند وقت زور تو شیر افکنی بلکه بهرام گور
چه دولت که در بند کار تو نیست چه مقصود کان در کنار تو نیست
بسا گردن سخت کیمخت چرم که شد چون دوال از رکاب تو نرم
دو شخص ایمنند از تو کایی به جوش یکی نرم گردن یکی سفته گوش
به عذر از تو بدخواه جان می برد بدین عهد رایت جهان می برد
چو برگشت گرد جهان روزگار ز شش پادشه ماند شش یادگار
کلاه از کیومرث تختگیر ز جمشید تیغ از فریدون سریر
ز کیخسرو آن جام گیتی نمای که احکام انجم درو یافت جای
فروزنده آیینهٔ گوهری نمودار تاریخ اسکندری
همان خاتم لعل بر دوخته به مهر سلیمانی افروخته
بدین گونه شش چیز در حرف تست گواه سخن نام شش حرف تست
جز این نیز بینم تو را شش خصال که بادی برومند ازو ماه و سال
یکی آنکه از گنج آراسته دهی آرزوهای ناخواسته
دویم مردمی کردن بی قیاس عوض باز ناجستن از حق شناس
سوم دل به شفقت برآراستن ستمدیده را داد دل خواستن
چهارم علم بر ثریا زدن چو خورشید لشگر به تنها زدن
همان پنجم از مجرم عذر خواه ز روی کرم عفو کردن گناه
ششم عهد و پیمان نگهداشتن وفا داری از یاد نگذاشتن
ز تو شش جهت بی روائی مباد وز این شش خصالت جدائی مباد
به پرواز ملکت دو شاهین به کار یکی در خزینه یکی در شکار
دو مار از برای تو توفیر سنج یکی مار مهره یکی مار گنج
جهان خسروا زیر هفت آسمان طرفدار پنجم توئی بی گمان
جهان را به فرمان چندین بلاد ستون در تست ذات العماد
همه شب که مه طوف گردون کند چراغ ترا روغن افزون کند
همه روز خورشید با تاج زر به پائین تخت تو بندد کمر
سپارنده پادشاهی به تو سپرد از جهان هر چه خواهی به تو
بدان داد ملکت که شاهی کنبی چو داور شوی داد خواهی کنی
که بازی کند بر پریشه زور نه پیلی نهد پای بر پشت مور
سپاس از خداوند گیتی پناه که بیشست از این قصه انصاف شاه
به انصاف شه چشم دارم یکی که بیند در این داستان اندکی
گر افسانه ای بیند از کار دور نه سایه بر او گستراند نه نور
وگر بیند از در در او موج موج سراینده را سر برآرد به اوج
در این گنجنامه زر از جهان کلید بسی گنج کردم نهان
کسی کان کلید زر آرد به دست طلسم بسی گنج داند شکست
وگر گنج پنهان نیارد پدید شود خرم آخر به زرین کلید
تو دانی که این گوهر نیم سفت چه گنجینه ها دارد اندر نهفت
نشاط از تو دارد گهر سفتنم سزاوار توست آفرین گفتنم
خرد کاسمان را زمین می کند برین آفرین آفرین می کند
چو فرمان چنین آمد از شهریار که بر نام ما نقش بند این نگار
به گفتار شه مغز را تر کنم بگفت کان مغز در سر کنم
فرستم عروسی بدان بزمگاه کزو چشم روشن شود بزم شاه
عروسی چنین شاه را بنده باد بران فحل آفاق فرخنده باد
به اندازه آنکه نزدیک و دور چراغ جهان تاب را هست نور
گل باغ شه عالم افروز باد چراغ شبش مشعل روز باد
دریده دهن بد سگالش چو داغ زبان سوخته دشمنش چون چراغ
نظامی چو دولت در ایوان او شب و روز باد آفرین خوان او
ز چشم بد آن کس نیابد گزند که پیوسته سوزد بر آتش سپند
ز سحر آن سرا را نیابی خراب که دارد سفالینه ای پر سداب
سداب و سپند رقیبان شاه دعای نظامی است در صبحگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی آن آب یاقوت وار در افکن بدان جام یاقوت بار

ای ساقی، آن شراب سرخ‌رنگ را بیاور و در این جام گران‌بها که همچون یاقوت می‌درخشد، بریز.

نکته ادبی: یاقوت‌وار: تشبیه شراب به یاقوت به دلیل رنگ سرخ و درخشش آن.

سفالینه جامی که می جان اوست سفالین زمین خاک ریحان اوست

جامی سفالی که شراب، جان و روح آن است، در واقع زمین خاکی است که سبزی و ریحان از آن می‌روید.

نکته ادبی: تناسب میان سفال، زمین و ریحان برای ترسیم فضایی طبیعی و زمینی.

علم برکش ای آفتاب بلند خرامان شو ای ابر مشگین پرند

ای آفتاب بلندمرتبه، نشان پادشاهی را برافراز و ای ابر مشکین و لطیف، با خرام و وقار حرکت کن.

نکته ادبی: استعاره از خورشید و ابر برای توصیف شکوه و جلال ممدوح.

بنال ای دل رعد چون کوس شاه بخند ای لب برق چون صبحگاه

ای دل، همچون رعدِ کوسِ شاهی فریاد بزن و ای لب، همچون برقِ صبحگاهان خندان باش.

نکته ادبی: تشبیه رعد به کوس (طبل بزرگ جنگی) نمادی از قدرت و هیبت است.

به بار ای هوا قطره ناب را بگیر ای صدف در کن این آب را

ای آسمان، قطره‌های بارانِ ناب را ببار و ای صدف، این آب را در آغوش بگیر و به مروارید تبدیل کن.

نکته ادبی: اشاره به باور قدیمی که مروارید از قطره باران در دل صدف شکل می‌گیرد.

برا ای در از قعر دریای خویش ز تاج سر شاه کن جای خویش

ای مروارید، از اعماق دریا بیرون بیا و جایگاه خود را بر تاج سر پادشاه بیاب.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به مروارید برای بزرگداشت جایگاه پادشاه.

شهی که آرزومند معراج توست زمین بوس او درةالتاج توست

پادشاهی که مشتاقِ معراجِ توست؛ آن‌قدر والا مقام است که زمین‌بوسیِ او، برای هر کسی همچون درّ تاج است.

نکته ادبی: درة‌التاج: مرواریدِ وسط تاج؛ کنایه از ارزشمندترین و والاترین جایگاه.

سکندر شکوهی که در جمله ساز شکوه سکندر بدو گشت باز

او دارای شکوهِ اسکندر است، به‌طوری که انگار عظمتِ دوران اسکندر دوباره به دست او بازگشته است.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر مقدونی به عنوان نماد پادشاهی و کشورگشایی.

زمین زنده دار آسمان زنده کن جهان گیر دشمن پراکنده کن

ای زنده کننده زمین و آسمان، ای جهان‌گشا، دشمنان را پراکنده و نابود ساز.

نکته ادبی: استفاده از جملات امری برای مدح قدرتِ احیاگر پادشاه.

طرفدار مغرب به مردانگی قدر خان مشرق به فرزانگی

او در مردانگی همچون فرمانروای مغرب است و در خردمندی همچون قدرخانِ شرق.

نکته ادبی: تلفیق صفاتِ دو فرمانروای بزرگ برای توصیف کمالات ممدوح.

جهان پهلوان نصرةالدین که هست بر اعدای خود چون فلک چیره دست

او جهان‌پهلوانی به نام نصرةالدین است که همچون آسمان، بر دشمنان خود چیره و مسلط است.

نکته ادبی: جهان‌پهلوان: لقبی حماسی که معمولاً برای پهلوانان بزرگ شاهنامه به کار می‌رود.

مخالف پس اندیش و او پیش بین بداندیش کم مهر و او بیش کین

دشمنان او در پایان کار فکر می‌کنند و او پیش‌بین و دوراندیش است؛ دشمنان کینه‌توزند و او در کینه پیش‌دستی می‌کند.

نکته ادبی: تقابل میان صفات ممدوح و دشمنان برای برجسته‌سازی هوش و قدرت او.

خداوند شمشیر و تخت و کلاه سه نوبت زن پنج نوبت پناه

او صاحب شمشیر، تخت و تاج است؛ کسی که حق دارد پنج نوبت طبلِ شاهی بزند.

نکته ادبی: اشاره به آیین 'نوبت‌زنی' که ویژه سلاطین بزرگ بود.

به رستم رکابی روان کرده رخش هم اورنگ پیرای و هم تاج بخش

او همچون رستم، اسبِ خویش را آماده کارزار کرده و هم آراینده تخت است و هم بخشنده تاج.

نکته ادبی: تلمیح به رستم و رخش برای نشان دادن شجاعت بی‌مانند ممدوح.

شهان را ز رسمی که آیین بود کلید آهنین گنج زرین بود

بر اساس رسمی که پادشاهان دارند، کلیدِ گنج‌های زرین، از آهن ساخته شده است.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که ابزار قدرت (آهن/شمشیر) محافظ ثروت است.

جز او کاهن تیغ روشن کند کلید از زر و گنج از آهن کند

به جز او، کسی نیست که وقتی تیغِ درخشانش را برمی‌کشد، کلیدِ گنج‌ها را به زر تبدیل کند و گنج‌های آهنین را بگشاید.

نکته ادبی: پارادوکس (متناقض‌نما) در تبدیل آهن و زر برای نشان دادن ثروت و قدرت.

چو آب فرات آشکارانواز چو سرچشمه نیل پنهان گداز

همچون آبِ فرات که آشکارا به همه نفع می‌رساند، در بخشش آشکار است و همچون سرچشمه نیل، در پنهان کردن لطف و گدازنده بودن، عمیق است.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به رودهای بزرگ که نماد حیات‌بخشی هستند.

اگر سایه بر آفتاب افکند در آن چشمهٔ آتش آب افکند

اگر سایه توجهش بر آفتاب بیفتد، در آن چشمه پر آتش، خنکای آب را می‌افکند.

نکته ادبی: مبالغه در تاثیر قدرت پادشاه بر طبیعت.

وگر ماه نو را براتی دهد ز نقص کمالش نجاتی دهد

و اگر به ماه نو (که ناقص است) برات و پاداش دهد، از نقصِ کمالش او را نجات می‌دهد و ماه را کامل می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ معجزه‌وارِ پادشاه در کامل کردنِ نواقص.

گر انعام او بر شمارد کسی بدان تا کند شکر نعمت بسی

اگر کسی بخواهد هدایا و انعامِ او را بشمارد، به این نتیجه می‌رسد که باید شکرِ نعمت‌های بسیارش را به جا آورد.

نکته ادبی: تاکید بر وسعتِ بخشندگی ممدوح.

ز شکر وی آن نعمت افزون بود ولی نعمتی بیش از این چون بود

اگرچه با شکر کردن، نعمت افزون می‌شود، اما مگر نعمتی بالاتر از وجودِ خودِ او وجود دارد؟

نکته ادبی: پرسش انکاری برای ستایشِ بی‌همتایی ممدوح.

فلک وار با هر که بندد کمر بر آب افکند چون زمینش سیر

او همچون آسمان با هر که پیمان ببندد، اگر دشمن باشد، او را بر آبِ روان می‌افکند و خاکمال می‌کند.

نکته ادبی: کنایه از سرکوبِ کامل دشمن.

بریزد در آشوب چون میغ او سر تیغ کوه از سر تیغ او

هنگام آشوب، همچون ابری می‌بارد و نوکِ تیغِ کوه‌ها را با سرِ تیغِ خود می‌برد.

نکته ادبی: تشبیه ضربتِ شمشیر به بارانِ ویرانگر برای دشمن.

هر آنچ او نموده گه کارزار نه رستم نموده نه اسفندیار

آنچه او در میدان نبرد نشان داده است، نه رستم نشان داده و نه اسفندیار.

نکته ادبی: برتری دادن ممدوح بر پهلوانان اساطیری شاهنامه.

صلاح جهان آن شب آمد پدید که از مولد این صبح صادق دمید

مصلحت و خیرِ جهان آن شبی پدیدار شد که از زمان تولدِ او، صبحِ صادق دمید.

نکته ادبی: اشاره به تولد پادشاه به عنوان نقطه عطفی در تاریخ جهان.

کجا گام زد خنگ پدرام او زمین یافت سرسبزی از گام او

هر جا که اسبِ اصیل و خرامانِ او گام نهاد، زمین از قدم او سرسبز و شاداب شد.

نکته ادبی: تشبیه پای ممدوح به عامل حیات‌بخش طبیعت.

به هر دایره کو زده ترکتاز ز پرگار خطش گره کرده باز

در هر دایره‌ای که او حمله برده، گره از کارِ آن منطقه به کمکِ خطِ پرگارش گشوده شده است.

نکته ادبی: استعاره از احاطه و تسلط پادشاه بر جغرافیا.

بران بقعه کاو بارگی تاخته زمین گنج قارون برانداخته

بر هر سرزمینی که اسب تاخته، گنج‌های قارونیِ پنهان در زمین را آشکار کرده است.

نکته ادبی: تلمیح به گنج قارون برای نشان دادن ثروت و برکت.

بر آن دژ که او رایت انگیخته سر کوتوال از دژ آویخته

بر هر دژی که پرچم پیروزی برافراشته، سرِ حاکم و نگهبانِ آن دژ را آویخته (شکست داده) است.

نکته ادبی: تصویرسازی از قدرت نظامی و پیروزی سریع.

اگر دیگران کاصلشان آدمیست همه مردمند او همه مردمیست

اگر دیگران فقط در ظاهر انسان هستند، او مظهرِ واقعیِ انسانیت و مردمی است.

نکته ادبی: تمایز قائل شدن میان انسان‌بودن و انسانیت داشتن.

ندانم کس از مردم روشناس کزان مردمی نیست بر وی سپاس

کسی را نمی‌شناسم که از اهالیِ این سرزمین باشد و سپاسگزارِ این همه مردمی و لطفِ او نباشد.

نکته ادبی: تاکید بر عمومیتِ محبوبیتِ ممدوح.

ز بس ناز و نعمت کزو رانده اند ولی نعمت عالمش خوانده اند

از بس که ناز و نعمت از جانب او جاری شده، همگان او را ولی‌نعمتِ عالم می‌دانند.

نکته ادبی: ولی‌نعمت: لقبی که نشان‌دهنده وابستگیِ حیاتِ مردم به اوست.

اگر مرده ای سر آرد ز گور بگیرد همه شهر و بازار شور

اگر مرده‌ای هم از گور سر برآورد، از شور و نشاطی که در شهر و بازار است، متعجب می‌شود.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادن شکوهِ شهر زیر سایه عدالت او.

هزاران دل مرده از عدل شاه شود زنده و خصم ناید به راه

هزاران دلِ مرده (ناامید) به خاطرِ عدلِ پادشاه زنده می‌شوند و دشمن دیگر جراتِ عرض اندام ندارد.

نکته ادبی: تشبیه عدل به عامل زنده کننده.

چو عیسی بسی مرده را زنده کرد به خلقی چنین خلق را بنده کرد

او همچون عیسی مسیح، بسیاری از مردگان (ناامیدان) را زنده کرد و با چنین خلقی، همه را به بندگی و ستایشِ خود واداشت.

نکته ادبی: تلمیح به عیسی مسیح به عنوان نمادِ زنده کردن مردگان.

جهان بود چون کان گوهر خراب به آبادی افتاد ازین آفتاب

جهان همچون معدنی از جواهر بود که خراب شده بود، اما با آمدن این آفتاب (پادشاه)، دوباره آباد شد.

نکته ادبی: تشبیه ممدوح به خورشید برای آبادانی جهان.

زمین دوزخی بود بی کار و کشت به ابری چنین تازه شد چون بهشت

زمین بدون کار و کشاورزی، دوزخی بود، اما با ابری (پادشاه) چنین، مانند بهشت تازه شد.

نکته ادبی: تقابل دوزخ (بی‌عدالتی/خشکی) و بهشت (عدالت/آبادی).

ز هر نعمتی کایدش نو به نو دهد بخش خواهندگان جو به جو

از هر نعمتی که نو به نو می‌رسد، به خواهندگان و نیازمندان به مقدارِ کافی و پیوسته می‌بخشد.

نکته ادبی: توصیفِ سخاوتِ مستمر و بی‌دریغ.

به هر نیکوی چون خرد پی برد جهان یاد نیک از جهان کی بود

به هر نیکی که خرد راه می‌برد، او عمل می‌کند؛ انگار جهان هرگز یادِ نیکی را بدون او ندانسته است.

نکته ادبی: ارجحیت خرد و دانش در رفتار پادشاه.

گر از نخل طوبی رسد در بهشت به هر کوشکی شاخ عنبر سرشت

اگر از درخت طوبی در بهشت شاخه‌ای به زمین برسد، در هر قصری شاخه‌ای از عطر و نیکیِ او وجود دارد.

نکته ادبی: تلمیح به درخت طوبی در بهشت برای نشان دادنِ برتری و پاکیِ ممدوح.

رسد شرق تا غرب احسان او به هر خانه ای نعمت خوان او

احسان و نیکیِ او از شرق تا غرب رسیده است و در هر خانه‌ای نعمتِ سفره او پهن است.

نکته ادبی: گستردگیِ دامنه بخشش تا اقصی نقاط جهان.

زهی بارگاهی که چون آفتاب ز مشرق به مغرب رساند طناب

چه بارگاهی که همچون خورشید، از شرق تا غربِ جهان را تحتِ سلطه و حمایت خود دارد.

نکته ادبی: استعاره از خورشید برای سلطه جهانی.

به کیخسروی نامش افتاده چست نسب کرده بر کیقبادی درست

نامش به پادشاهیِ کیخسرو ماندگار شده و تبارش به کیقباد می‌رسد و این نسب‌نامه درست و محکم است.

نکته ادبی: تلمیح به کیخسرو و کیقباد برای مشروعیت‌بخشیِ تاریخی به پادشاه.

به هر وادیی کو عنان تافته در منه به دامن درم یافته

در هر سرزمینی که اسبِ خود را دوانده، در دامنِ خاک، طلا و جواهر یافته است.

نکته ادبی: کنایه از برکتِ قدمِ ممدوح.

ز کنجش زمین کیسه بر دوخته سمن سیم و خیری زر اندوخته

از کنج‌های زمین، کیسه‌ها پر شده؛ گلِ یاسمن سیم (نقره) و گلِ خیری زر (طلا) اندوخته است.

نکته ادبی: استعاره از شکوفایی اقتصادی و فراوانی ثروت.

کجا گنج دانی پشیزی در او که از گنج او نیست چیزی در او

کجا گنجی پیدا می‌شود که چیزی از خزانه او در آن نباشد؟ (همه گنج‌ها از اوست).

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادنِ ثروت بی‌کرانِ ممدوح.

چو از تاج او شد فلک سر بلند سرش باد از آن تاج فیروزمند

چون آسمان از تاجِ او سربلند شده، امیدوارم سرِ او نیز از آن تاجِ فیروزمند، بلند و سرافراز باشد.

نکته ادبی: دعا و نیایش برای بقای شکوهِ پادشاه.

زهی خضر و اسکندر کاینات که هم ملک داری هم آب حیات

او خضر و اسکندرِ روزگار است که هم ملک‌داری می‌کند و هم آبِ حیاتِ جاودانگی دارد.

نکته ادبی: تلمیح به اسکندر و خضر؛ نمادهایِ همزمانِ اقتدار و جاودانگی.

چو اسکندری شاه کشورگشای چو خضر از ره افتاده را رهنمای

همچون اسکندر، کشورگشاست و همچون خضر، راهنمایِ گمگشتگانِ راه است.

نکته ادبی: تقسیم صفات بین دو اسطوره برای تبیینِ وجوه مختلف شخصیت ممدوح.

همه چیز داری که آن درخورست نداری یکی چیز و آن همسرست

همه چیز داری که شایسته است، اما فقط یک چیز را نداری و آن همتا و هم‌سنگ است (چون بی‌همتایی).

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیانِ کمال و بی‌مانندیِ ممدوح.

چو دریا نگویم گران سایه ای همانا که چون کان گرانمایه ای

تو مانند دریای پرعظمت نیستی که تنها سایه‌ای سنگین داشته باشد و بی‌حاصل باشد، بلکه یقیناً مانند معدنی سرشار از گوهر هستی که ارزشی ذاتی و گران‌بها داری.

نکته ادبی: تضاد میان 'سایه' (نماد ظواهر) و 'کان' (نماد اصل و جوهر) برای برجسته‌سازی اصالت ممدوح است.

چو در صید شیران شعار افکنی به تیری دو پیکر شکار افکنی

هرگاه در شکارگاه به شکار شیران روی آوری، مهارت تو چنان است که با یک تیر، دو شکار (پیکر) را از پای درمی‌آوری.

نکته ادبی: اشاره به مهارت بی‌نظیر تیراندازی که نشان از قدرت خارق‌العاده دارد.

چو در جنگ پیلان گشائی کمند دهی شاه قنوج را پیل بند

چون در میدان جنگ با فیلانِ دشمن مواجه شوی و کمندِ خود را بگشایی، چنان قدرتمندی که پادشاه قنوج را نیز با فیلانش به بند می‌کشی.

نکته ادبی: قنوج نام شهری قدیمی در هند است که در ادبیات کهن نماد شکوه و قدرتِ پادشاهان هند بوده است.

اگر شیر گور افکند وقت زور تو شیر افکنی بلکه بهرام گور

اگر در وقتِ زورآزمایی، شیر می‌تواند گورخر را شکار کند، تو از آن هم فراتری و نه تنها شیر شکار می‌کنی، بلکه بهرام‌گور (پادشاه افسانه‌ای) هستی.

نکته ادبی: بهرام گور به شکارگری و دلیری شهره است؛ این تلمیحی به آن پادشاه اساطیری است.

چه دولت که در بند کار تو نیست چه مقصود کان در کنار تو نیست

چه شکوه و دولتی است که در خدمت تو نیست و چه آرزویی است که به آن نرسیده باشی.

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری برای تأکید بر کمال قدرت ممدوح.

بسا گردن سخت کیمخت چرم که شد چون دوال از رکاب تو نرم

بسیاری از گردن‌کشانِ مغرور که چون چرم سخت بودند، در برابر رکابِ تو چنان رام و نرم شدند که گویی دوال (تسمه چرمی) هستند.

نکته ادبی: تشبیه گردن‌کشانِ سرکش به چرمِ دباغی نشده و نرم شدن آن‌ها در برابر اقتدار شاه.

دو شخص ایمنند از تو کایی به جوش یکی نرم گردن یکی سفته گوش

دو گروه از تو در امان هستند: یکی کسی که گردن در برابر تو خم می‌کند (نرم‌گردن) و دیگری کسی که بنده توست (سفته‌گوش).

نکته ادبی: گوشِ سفته کنایه از بردگی و بندگی است.

به عذر از تو بدخواه جان می برد بدین عهد رایت جهان می برد

دشمنِ تو از ترسِ خشمِ تو، با عذرخواهی به دنبال نجات جان خویش است و به واسطه همین ترس، تو پرچم پیروزی را بر جهان می‌کوبی.

نکته ادبی: رایت به معنای پرچم و در اینجا نماد اقتدار است.

چو برگشت گرد جهان روزگار ز شش پادشه ماند شش یادگار

هنگامی که چرخش روزگار به تو رسید، شش یادگار از شش پادشاه بزرگ بر جای ماند تا تو آن‌ها را تداوم بخشی.

نکته ادبی: اشاره به میراث معنوی و مادی پادشاهان بزرگ ایران باستان.

کلاه از کیومرث تختگیر ز جمشید تیغ از فریدون سریر

از کیومرث کلاهِ سلطنت، از جمشید تاج و تخت، و از فریدون شمشیر و سریر پادشاهی به تو رسیده است.

نکته ادبی: تلمیح به اسطوره‌های کیومرث، جمشید و فریدون که نمادهای پادشاهی در شاهنامه هستند.

ز کیخسرو آن جام گیتی نمای که احکام انجم درو یافت جای

از کیخسرو نیز آن جام جهان‌بین (جام گیتی‌نما) به تو رسید که احکام و اسرار ستارگان در آن نمایان بود.

نکته ادبی: اشاره به جام جم یا جام کیخسرو که نماد آگاهی مطلق است.

فروزنده آیینهٔ گوهری نمودار تاریخ اسکندری

همچنین آیینه شفافی که نماد تاریخ و دانش اسکندر مقدونی است، از آنِ توست.

نکته ادبی: اشاره به آینه اسکندر که طبق افسانه‌ها، اخبار جهان در آن دیده می‌شد.

همان خاتم لعل بر دوخته به مهر سلیمانی افروخته

و نیز آن انگشتر لعل‌نشان که با مهر و نشانِ سلیمانی تزیین شده است.

نکته ادبی: اشاره به نگین سلیمان که نماد تسلط بر هستی است.

بدین گونه شش چیز در حرف تست گواه سخن نام شش حرف تست

بدین ترتیب، این شش ویژگی در وجودِ تو جمع شده است، همان‌طور که نامِ شش‌حرفی تو گواه این حقیقت است.

نکته ادبی: بازی با تعداد حروف نام ممدوح که با شش پادشاه و شش میراث مطابقت دارد.

جز این نیز بینم تو را شش خصال که بادی برومند ازو ماه و سال

علاوه بر این میراث، شش خصلت اخلاقی در تو می‌بینم که باعث سربلندی تو در همه ایام سال می‌شود.

نکته ادبی: گذار از فضایل ظاهری و میراثی به فضایل اخلاقی و رفتاری.

یکی آنکه از گنج آراسته دهی آرزوهای ناخواسته

نخست اینکه از گنجینه‌های سرشار خود، آرزوهای مردم را پیش از آنکه بخواهند، برآورده می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به بخشندگی و سخاوت شاهانه.

دویم مردمی کردن بی قیاس عوض باز ناجستن از حق شناس

دوم اینکه بدون هیچ قیاس و حسابگری، به مردم نیکی می‌کنی و از کسی انتظار پاداش نداری.

نکته ادبی: تأکید بر خلوص نیت در بخشندگی.

سوم دل به شفقت برآراستن ستمدیده را داد دل خواستن

سوم اینکه دل خود را با مهربانی آراسته‌ای و به دادخواهیِ ستمدیدگان می‌رسی.

نکته ادبی: شفقت صفت بارز پادشاهان دادگر است.

چهارم علم بر ثریا زدن چو خورشید لشگر به تنها زدن

چهارم اینکه جایگاهِ دانشِ خود را تا ثریا برده‌ای و مانند خورشید، تنهایی به لشکر دشمن می‌زنی.

نکته ادبی: شجاعت و دانش توأم با هم در ممدوح.

همان پنجم از مجرم عذر خواه ز روی کرم عفو کردن گناه

پنجم اینکه در برابر گناهِ مجرمان، از سرِ بخشش و کرم، گناهشان را نادیده می‌گیری.

نکته ادبی: عفو و بخشش، نشانه قدرتِ روح پادشاه.

ششم عهد و پیمان نگهداشتن وفا داری از یاد نگذاشتن

ششم اینکه به عهد و پیمان خود وفاداری و آن را هرگز فراموش نمی‌کنی.

نکته ادبی: وفای به عهد به عنوان یک خصلت اخلاقی بنیادین.

ز تو شش جهت بی روائی مباد وز این شش خصالت جدائی مباد

امیدوارم از وجود تو، این شش جهت (جهان) هرگز بی‌بهره نماند و تو نیز از این شش خصلت جدا نشوی.

نکته ادبی: دعای شاعر برای دوام این صفات در پادشاه.

به پرواز ملکت دو شاهین به کار یکی در خزینه یکی در شکار

برای محافظت از این سرزمین، دو شاهین در اختیار داری؛ یکی برای پاسداری از خزانه و دیگری برای شکارِ دشمن.

نکته ادبی: استعاره از ابزارهای قدرت و محافظت از ثروت و امنیت.

دو مار از برای تو توفیر سنج یکی مار مهره یکی مار گنج

همچنین دو مارِ نمادین برای تو هست که توفیر و تفاوت را می‌سنجند؛ یکی مارِ مهره‌دار و دیگری مارِ گنج‌دار.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن درباره مارهایی که نگهبان گنج بودند.

جهان خسروا زیر هفت آسمان طرفدار پنجم توئی بی گمان

ای پادشاهِ جهان، در زیر این هفت آسمان، بدون شک تو پنجمین رکنِ این هستی هستی.

نکته ادبی: بزرگنمایی جایگاه شاه در کیهان.

جهان را به فرمان چندین بلاد ستون در تست ذات العماد

جهان به فرمان توست و شهرهای بسیاری که ستون‌های استوار این سرزمین هستند، در اختیار تو می‌باشند.

نکته ادبی: ذات‌العماد در قرآن به شهری با ستون‌های بلند گفته شده؛ اینجا کنایه از شکوهِ معماری و قدرت سیاسی است.

همه شب که مه طوف گردون کند چراغ ترا روغن افزون کند

تمامِ شب که ماه در آسمان گردش می‌کند، انگار که برای چراغِ تو روغن می‌افزاید و تو را روشن می‌دارد.

نکته ادبی: کیهانی شدنِ اقتدار شاه؛ طبیعت نیز به شاه خدمت می‌کند.

همه روز خورشید با تاج زر به پائین تخت تو بندد کمر

تمامِ روز نیز خورشید با تاجِ زرینش در پایینِ تختِ تو کمر بسته و آماده خدمت است.

نکته ادبی: تشبیه خورشید به خدمتگزاری که در پیشگاه شاه کمر بسته است.

سپارنده پادشاهی به تو سپرد از جهان هر چه خواهی به تو

خداوند که پادشاهی را به تو سپرده، هرآنچه از این جهان خواسته‌ای، به تو عطا کرده است.

نکته ادبی: ارجاع قدرت شاه به مشیت الهی.

بدان داد ملکت که شاهی کنبی چو داور شوی داد خواهی کنی

به آن داد و عدالتی که در پادشاهی داری، وقتی به داوری می‌نشینی، حقِ دادخواهان را ادا می‌کنی.

نکته ادبی: تأکید بر دادگری به عنوان رکن اصلی پادشاهی.

که بازی کند بر پریشه زور نه پیلی نهد پای بر پشت مور

تو چنان پادشاهی هستی که هرگز زور نمی‌گویی؛ نه آن‌گونه که پیلی بر پشتِ مورچه پا بگذارد.

نکته ادبی: تمثیل برای پرهیز از ظلم به زیردستان.

سپاس از خداوند گیتی پناه که بیشست از این قصه انصاف شاه

سپاس خداوندی را که پناهِ جهان است، زیرا انصافِ شاه فراتر از این قصه‌ها و ستایش‌هاست.

نکته ادبی: تواضع شاعر در برابرِ بزرگیِ ممدوح.

به انصاف شه چشم دارم یکی که بیند در این داستان اندکی

به انصافِ شاه امیدوارم که نگاهی به این داستانِ من بیندازد.

نکته ادبی: دعوت از شاه برای توجه به اثر ادبی.

گر افسانه ای بیند از کار دور نه سایه بر او گستراند نه نور

اگر در این اثر چیزی دور از واقعیت ببیند، نه بر او سایه (آزار) می‌افکند و نه نوری (نفع) دارد.

نکته ادبی: بی‌طرفی شاعر در بیانِ حقایق.

وگر بیند از در در او موج موج سراینده را سر برآرد به اوج

و اگر در این اثر موجی از حقیقت و زیبایی ببیند، جایگاهِ سراینده (شاعر) را به اوج خواهد رساند.

نکته ادبی: امید به تشویق پادشاه.

در این گنجنامه زر از جهان کلید بسی گنج کردم نهان

در این کتاب که گنج‌نامه است، من کلید بسیاری از گنج‌های نهان را در کلمات پنهان کرده‌ام.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه شعر، گنجی است که نیاز به فهم دارد.

کسی کان کلید زر آرد به دست طلسم بسی گنج داند شکست

کسی که این کلیدِ طلایی را به دست آورد، قادر خواهد بود طلسمِ این گنج‌های نهفته را بشکند و به معنای آن برسد.

نکته ادبی: استعاره از فهمِ عمیق شعر.

وگر گنج پنهان نیارد پدید شود خرم آخر به زرین کلید

و حتی اگر گنجِ پنهان را آشکار نکند، دست‌کم با این کلیدِ زرین (شعر زیبا)، دلش شاد خواهد شد.

نکته ادبی: حتی اگر مخاطب به عمق فلسفی نرسد، از زیبایی ظاهری بهره می‌برد.

تو دانی که این گوهر نیم سفت چه گنجینه ها دارد اندر نهفت

تو ای پادشاه، می‌دانی که این شعرِ نغز، چه گنجینه‌هایی از معنا را در خود نهان دارد.

نکته ادبی: گهرِ نیم‌سفت استعاره از شعرِ نفیسی است که برای تزیینِ سِدرِ پادشاه آماده است.

نشاط از تو دارد گهر سفتنم سزاوار توست آفرین گفتنم

سرودنِ این شعر، نشاطِ خود را از تو می‌گیرد و آفرین گفتن به تو، سزاوارترین کار است.

نکته ادبی: شاعر خود را وام‌دار حمایت پادشاه می‌داند.

خرد کاسمان را زمین می کند برین آفرین آفرین می کند

خرد که آسمان را بر زمین می‌گرداند، به این ستایشِ من، خود آفرین می‌گوید.

نکته ادبی: تأیید عقلانیتِ ستایشِ پادشاه.

چو فرمان چنین آمد از شهریار که بر نام ما نقش بند این نگار

چون از سوی شهریار فرمان آمد که این نگار (شعر) را به نامِ او مزین کنم.

نکته ادبی: اشاره به سفارش پادشاه برای سرودن این اثر.

به گفتار شه مغز را تر کنم بگفت کان مغز در سر کنم

با گفتارِ شاه، مغزم تازه شد و آن کلماتِ ارزشمند را در سر پروراندم.

نکته ادبی: تأثیرِ کلامِ شاه در خلاقیت شاعر.

فرستم عروسی بدان بزمگاه کزو چشم روشن شود بزم شاه

عروسی (شعری زیبا) به آن بزمگاه می‌فرستم که با آن، بزمِ شاه روشن و درخشان شود.

نکته ادبی: تشبیه شعر به عروسِ آراسته.

عروسی چنین شاه را بنده باد بران فحل آفاق فرخنده باد

این عروس (شعر) باید بنده شاه باشد و برای این پادشاهِ بلندمرتبه، فرخنده و مبارک گردد.

نکته ادبی: تقدیمِ اثر به پادشاه.

به اندازه آنکه نزدیک و دور چراغ جهان تاب را هست نور

به اندازه‌ای که همه نزدیکان و دوردستان از نورِ این چراغِ جهان‌تاب بهره‌مند شوند.

نکته ادبی: امید به شهرت و گستردگی نفوذ شعر.

گل باغ شه عالم افروز باد چراغ شبش مشعل روز باد

امیدوارم گلِ باغِ پادشاه همیشه عالم‌افروز باشد و چراغِ شب‌هایش، چون مشعلِ روز درخشان بماند.

نکته ادبی: دعای خیر برای خاندان و نمادهای پادشاهی.

دریده دهن بد سگالش چو داغ زبان سوخته دشمنش چون چراغ

دشمنِ بدخواه او همچون داغِ سوخته، دهانش دریده و نابود شود و زبانش از شدتِ حسد مانند چراغ بسوزد.

نکته ادبی: نفرین بر دشمنانِ ممدوح.

نظامی چو دولت در ایوان او شب و روز باد آفرین خوان او

ای نظامی، تا وقتی که دولت و پادشاهی در ایوانِ او برپاست، شب و روز بر او آفرین باد.

نکته ادبی: تخلص شاعر و دعا برای پادشاه.

ز چشم بد آن کس نیابد گزند که پیوسته سوزد بر آتش سپند

هیچ‌کس از چشم‌زخم آسیب نمی‌بیند، اگر پیوسته برای دفعِ آن، سپند (اسپند) بر آتش بسوزاند.

نکته ادبی: اشاره به باور عامیانه برای دفع چشم‌زخم که نشان از تبرک و دعا برای سلامتی شاه دارد.

ز سحر آن سرا را نیابی خراب که دارد سفالینه ای پر سداب

اگر در آغازِ روز، در خانه‌ای ظرفی از گیاه سداب باشد، آن خانه از ویرانی و بلا در امان می‌ماند.

نکته ادبی: سداب گیاهی است که در طب سنتی و باورهای عامیانه برای دفع چشم‌زخم و آلودگی‌ها کاربرد داشته است.

سداب و سپند رقیبان شاه دعای نظامی است در صبحگاه

سداب و سپند، همچون پاسدارانی در برابرِ آفات برای محبوب (شاه) هستند و من این وردِ صبحگاهی را برای محافظت از او بر زبان می‌آورم.

نکته ادبی: رقیب در اینجا به معنای نگهبان و حریفِ بلاهاست که مانع از ورود آسیب می‌شود.