خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۸ - تعلیم خضر در گفتن داستان

نظامی
بیا ساقی آن ارغوانی شراب به من ده که تا مست گردم خراب
مگر زان خرابی نوائی زنم خراباتیان را صلائی زنم
مرا خضر تعلیم گر بود دوش به رازی که نامه پذیرای گوش
که ای جامگی خوار تدبیر من ز جام سخن چاشنی گیر من
چو سوسن سر از بندگی تافته نم از چشمه زندگی یافته
شنیدم که درنامه خسروان سخن راند خواهی چو آب روان
مشو ناپسندیده را پیش باز که در پردهٔ کژ نسازند ساز
پسندیدگی کن که باشی عزیز پسندیدگانت پسندیده نیز
فرو بردن اژدها بی درنگ بی انباشتن در دهان نهنگ
از آن خوش تر آید جهان دیده را که بیند همی ناپسندیده را
مگوی آنچه دانای پیشینه گفت که در در نشاید دو سوراخ سفت
مگر در گذرهای اندیشه گیر که از باز گفتن بود ناگزیر
درین پیشه چون پیشوای نوی کهن پیشگان را مکن پیروی
چو نیروی بکر آزمائیت هست به هر بیوه خود را میالای دست
مخور غم به صیدی که ناکرده ای که یخنی بود هر چه ناخورده ای
به دشواری آید گهر سوی سنگ ز سنگش تو آسان کی آری به چنگ
همه چیز ار بنگری لخت لخت به سختی برون آید از جای سخت
گهر جست نتوان به آسودگی بود نقره محتاج پالودگی
کسی کو برد برتر و خشک رنج ز ماهی درم یابد از گاو گنج
کسی کو برد برتر و خشک رنج ز ماهی درم یابد از گاو گنج
خم نقره خواهی وزرینه طشت ز خاک عراقت نباید گذشت
زری تا دهستسان و خوارزم و چند نوندی نه بینی به جز لور کند
به خاری و خزری و گیلی و کرد به نانباره هر چار هستند خرد
نخیزد ز مازندران جز دو چیز یکی دیو مردم یکی دیو نیز
نروید گیاهی ز مازندران که صد نوک زوبین نبینی در آن
عراق دل افروز باد ارجمند که آوازه فضل ازو شد بلند
از آن گل که او تازه دارد نفس عرق ریزه ای در عراقست و بس
تو نیز آن به ای پیک علوی نژاد که گرد جهان بر نگردی چو باد
به گوهر کنی تیشه را تیز کن عروس سخن را شکر ریز کن
تو گوهر من از کان اسکندری سکندر خود آید به گوهر خری
جهانداری آید خریدار تو به زودی شود بر فلک کار تو
خریدار چون بر در آرد بها نشاید ره بیع کردن رها
چو دریا خرد گوهر از کان تنگ دهد کشتی در به یکباره سنگ
ز دریای او گنج گوهر مپوش دری میستان گوهری می فروش
میانجی چنان کن برای صواب که هم سیخ برجا بود هم کباب
چو دلداری خضرم آمد به گوش دماغ مرا تازه گردید هوش
پذیرا سخن بود شد جایگیر سخن کز دل آید بود دلپذیر
چو در من گرفت آن نصیحت گری زبان برگشادم به در دری
نهادم ز هر شیوه هنگامه ای مگر در سخن نو کنم نامه ای
در آن حیرت آباد بی یاوران زدم قرعه بر نام نام آوران
هر آیینه کز خاطرش تافتم خیال سکندر درو یافتم
مبین سرسری سوی آن شهریار که هم تیغ زن بود و هم تاجدار
گروهیش خوانند صاحب سریر ولایت ستان بلکه آفاق گیر
گروهی ز دیوان دستور او به حکمت نبشتند منشور او
گروهی ز پاکی و دین پروری پذیرا شدندش به پیغمبری
من از هر سه دانه که دانا فشاند درختی برومند خواهم نشاند
نخستین درپادشائی زنم دم از کار کشورگشائی زنم
ز حکمت برآرایم آنگه سخن کنم تازه با رنجهای کهن
به پیغمبری کویم آنگه درش که خواند خدا نیز پیغمبرش
سه در ساختم هر دری کان گنج جداگانه بر هر دری برده رنج
بدان هر سه دریا بدان هر سه در کنم دامن عالم از گنج پر
طرازی نوانگیزم اندر جهان که خواهد ز هر کشوری نورهان
دریغ آیدم کاین نگارین نورد بود در سفینه گرفتار گرد
در دولتی کو؟ کزین دستکار به دیوار او بر نشانم نگار
پرندی چنین زنده دارش کنم ز گرد زمین رستگارش کنم
بدین نامه نامور دیر باز بمانم بر او نام او را دراز
نشستن گهی سازمش زین سریر که باشد بروجاودان جای گیر
به حرفی مسجل کنم نام او که ماند درین جنبش آرام او
نه حرفی که عالم زیادش برد نه باران بشوید نه بادش برد
به شرطی که چون من در این دستگاه رسانم سرش را به خورشید و ماه
مرا نیز ازو پایگاهی رسد به اندازه سر کلاهی رسد
ز خورشید روشن توان جست نور که شد راه سایه ازین کار دور
غلیواژ را با کبوتر چکار به باز ملک در خور است این شکار
نظامی که نظم دری کار اوست دری نظم کردن سزاوار اوست
چنان گوید این نامه نغز را که روشن کند خواندنش مغز را
دل دوستان را بدو نور باد وزو دیدهٔ دشمنان دور باد
نواگر نوای چکاوک بود چو دشمن زند تیز ناوک بود
در آن دایره کاین سخن رانده ام درون پرور خویش را خوانده ام
که این نامه را نغز و نامی کند گرامی کنش را گرامی کند
چنان برگشاید پر و بال او که نیک اختری خیزد از فال او
نشاط اندر آرد به خوانندگان مفرح رساند به دانندگان
فسرده دلان را درآرد به کار غم آلودگان را شود غمگسار
نوازش کند سینهٔ خسته را گشایش دهد کار در بسته را
گرش ناتوانی تمنا کند خدایش به خواندن توانا کند
وگر ناامیدیش گیرد به دست به دست آورد هر امیدی که هست
هر آنچ از خدا خواستم زین قیاس خدا داد و بر داده کردم سپاس
همایون تر آن شد که این بزمگاه همایون بود خاصه در بزم شاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

در این سرآغاز حماسی، شاعر با لحنی شورمندانه و عارفانه، ساقیِ الهام را مخاطب قرار می‌دهد تا با شرابِ سخن، او را به وجد آورد و زمینه‌ی سرایش اثری ماندگار را فراهم کند. او این مرحله را با مکاشفه‌ای درونی و بهره‌گیری از نمادِ خضرِ راهنما آغاز می‌کند که نشانی از طلبِ حکمت و هدایتِ الهی در مسیر آفرینش ادبی است.

شاعر در ادامه با نگاهی نقادانه به سنت‌های ادبی و باورهای اقلیمی زمانه‌ی خود، اصولِ شاعری را تبیین می‌کند. او بر ضرورتِ نوآوری، پرهیز از تقلیدِ کورکورانه از پیشینیان، سخت‌کوشی در استخراجِ گوهرِ مقصود از سنگِ سختِ واژه‌ها و همچنین اعتدال در سخن تأکید می‌ورزد. این بخش، در واقع بیانیه‌ای در بابِ چیستی و چگونگیِ سخن‌سراییِ متعالی است.

در پایان، او پرده از مقصودِ اصلیِ خود برمی‌دارد: روایتِ داستانِ اسکندر. او این شخصیت را نه تنها به عنوان یک فاتح و پادشاه، بلکه به مثابهِ یک حکیم و پیامبرِ برگزیده تصویر می‌کند و متعهد می‌شود که با نگاهی سه‌گانه (پادشاهی، حکمت و دین)، اثری جامع و درخورِ این نامِ بزرگ خلق کند که هم حماسی باشد و هم پندآموز.

معنای روان

بیا ساقی آن ارغوانی شراب به من ده که تا مست گردم خراب

ای ساقی! آن شرابِ سرخ‌فام و کهن را به من بده تا از شدتِ مستی و بی‌خودی، تمامیِ هوشیاری و تعلقاتِ دنیوی را از دست بدهم.

نکته ادبی: ارغوانی استعاره از شرابِ ناب و کنایه از شورِ درونی و نشئه حاصل از الهام است.

مگر زان خرابی نوائی زنم خراباتیان را صلائی زنم

باشد که از این مستی و فنای در حق، نغمه‌ای تازه ساز کنم و پیامی برای اهلِ معنا (خراباتیان) به ارمغان آورم.

نکته ادبی: خراباتیان اشاره به عارفان و سالکان راه حق دارد که از تعلقات دنیوی بریده‌اند.

مرا خضر تعلیم گر بود دوش به رازی که نامه پذیرای گوش

دیشب خضر (راهنمای طریق) به تعلیمِ من پرداخت و رازی را به من آموخت که تنها گوشِ جان شایسته شنیدن آن است.

نکته ادبی: خضر در فرهنگ عرفانی نماد پیر و مرشدِ راهنما و صاحبِ علمِ لدنّی است.

که ای جامگی خوار تدبیر من ز جام سخن چاشنی گیر من

او به من گفت: ای کسی که در تدبیر و سخن‌سنجی از من پیروی می‌کنی، از جامِ کلامِ من حلاوت و شیرینیِ معنا را بچش.

نکته ادبی: جامگی خوار تدبیر من، یعنی کسی که جیره خوار و شاگردِ مکتبِ تدبیر و تفکر من است.

چو سوسن سر از بندگی تافته نم از چشمه زندگی یافته

آن‌گونه که سوسن (که زبانی بلند دارد) سرِ فروتنی فرود آورده، از چشمه‌سارِ حیاتِ ابدی، بهره‌ای بیاب.

نکته ادبی: سوسن به دلیلِ شباهتِ برگ‌هایش به زبان، در شعر کهن کنایه از گویایی و بلاغت است.

شنیدم که درنامه خسروان سخن راند خواهی چو آب روان

شنیده‌ام که در دیوانِ پادشاهان و بزرگان، قصد داری سخنانی همچون آبِ روان و زلال بگویی.

نکته ادبی: آب روان استعاره از روانی، شیوایی و سلاست کلام است.

مشو ناپسندیده را پیش باز که در پردهٔ کژ نسازند ساز

به دنبالِ کارهای ناشایست نرو و خود را با آن‌ها درگیر نکن، چرا که از زمینِ کج و ناهموار، بنایی استوار ساخته نمی‌شود.

نکته ادبی: پرده کژ، کنایه از اساس و بنیادِ نادرست و ناپاک است.

پسندیدگی کن که باشی عزیز پسندیدگانت پسندیده نیز

پس کارهای شایسته و پسندیده انجام ده تا در نظرِ همگان عزیز باشی و کسانی که تو برمی‌گزینی نیز شایسته و پسندیده باشند.

نکته ادبی: تکرار واژه پسندیده برای تأکید بر تأثیرِ متقابلِ کردارِ نیک بر سرنوشتِ انسان است.

فرو بردن اژدها بی درنگ بی انباشتن در دهان نهنگ

فرو بردنِ اژدها (کاری دشوار) بدونِ درگیری با نهنگ (مخاطرات) امکان‌پذیر نیست؛ یعنی رسیدن به هدف بزرگ نیازمند گذشتن از سختی‌هاست.

نکته ادبی: اژدها و نهنگ نمادِ مشکلاتِ عظیم و مسیرهای پرمخاطره در راهِ کمال هستند.

از آن خوش تر آید جهان دیده را که بیند همی ناپسندیده را

برایِ کسی که جهان‌دیده و آزموده است، دیدنِ ناپسندی‌ها، درسِ عبرتی است که از هر چیزِ خوش‌آیند دیگری بهتر است.

نکته ادبی: جهان دیده کنایه از فردِ خردمند و سرد و گرم چشیده است.

مگوی آنچه دانای پیشینه گفت که در در نشاید دو سوراخ سفت

آنچه گذشتگانِ دانشمند گفته‌اند را بازگو مکن، چرا که جایگاهِ سخنِ تازه محدود است و نباید آن را با سخنانِ تکراری پر کرد.

نکته ادبی: اشاره به این نکته که سخن نو، گنجایشِ محدود دارد و نباید با تکرارِ سخنانِ پیشین هدر رود.

مگر در گذرهای اندیشه گیر که از باز گفتن بود ناگزیر

مگر در اندیشه‌هایی که گریزناپذیر است و انسان ناچار است برای بیانِ حقیقت، آن‌ها را از نو بیان کند.

نکته ادبی: باز گفتن در اینجا به معنایِ تکرارِ مضامینِ ضروری برایِ فهمِ دقیق‌تر است.

درین پیشه چون پیشوای نوی کهن پیشگان را مکن پیروی

در این هنر (شاعری)، خودت پیشرو و مبتکر باش و از کسانی که تنها به شیوه‌های قدیمیِ پیشینیان چسبیده‌اند، پیروی مکن.

نکته ادبی: پیشوای نوی، دعوتی است به سبک‌سازی و نوآوری در کلام.

چو نیروی بکر آزمائیت هست به هر بیوه خود را میالای دست

وقتی که نیرویِ لازم برایِ خلقِ مضامینِ بکر و تازه را داری، خود را به کارهای کم‌ارزش و سخنانِ تکراری (بیوه) مشغول مکن.

نکته ادبی: بیوه در اینجا کنایه از سخنانِ بی‌مایه و کهنه‌ای است که دیگر جذابیتی ندارند.

مخور غم به صیدی که ناکرده ای که یخنی بود هر چه ناخورده ای

برایِ شکارِ نکرده غصه نخور، چرا که هر چه هنوز به دست نیامده، همانندِ غذایِ ناپخته و آماده نشده است.

نکته ادبی: یخنی کنایه از طعام آماده و مهیاست.

به دشواری آید گهر سوی سنگ ز سنگش تو آسان کی آری به چنگ

گوهری که درونِ سنگ نهفته است، به سختی به دست می‌آید؛ چگونه می‌خواهی آن را به آسانی از دلِ سنگ بیرون آوری؟

نکته ادبی: سنگ استعاره از سختیِ کارِ هنری و گهر استعاره از معنایِ ناب و تازه است.

همه چیز ار بنگری لخت لخت به سختی برون آید از جای سخت

اگر به همه چیز دقیق نگاه کنی، می‌بینی که هر چیزِ ارزشمندی در این دنیا، با رنج و سختی از جایگاهِ خود بیرون می‌آید.

نکته ادبی: لخت لخت در اینجا به معنایِ جزء به جزء و با دقت نظر است.

گهر جست نتوان به آسودگی بود نقره محتاج پالودگی

گوهریابی با آسودگی میسر نیست؛ همان‌گونه که نقره برای درخشش و خلوص نیاز به پالایش و رنجِ کوره دارد.

نکته ادبی: پالودگی استعاره از تصفیه کلام و زدودنِ زواید از آن است.

کسی کو برد برتر و خشک رنج ز ماهی درم یابد از گاو گنج

کسی که رنجِ بسیار و پیوسته (خشک‌رنج) بکشد، می‌تواند از چیزهای معمولی، پاداش‌های ارزشمند و گنج‌های بزرگ به دست آورد.

نکته ادبی: ماهی و گاو در اینجا نمادِ چیزهای معمولی هستند که با همتِ والا به گنج تبدیل می‌شوند.

کسی کو برد برتر و خشک رنج ز ماهی درم یابد از گاو گنج

کسی که رنجِ بسیار و پیوسته بکشد، می‌تواند از چیزهای معمولی، پاداش‌های ارزشمند و گنج‌های بزرگ به دست آورد.

نکته ادبی: تکرارِ بیت قبلی جهت تأکید برِ مفهومِ سخت‌کوشی است.

خم نقره خواهی وزرینه طشت ز خاک عراقت نباید گذشت

اگر ظرفِ نقره‌ای و طشتِ زرین می‌خواهی، نباید از خاکِ عراق (مرکزِ تمدن) غافل شوی و باید از آنجا بهره بگیری.

نکته ادبی: عراق در سده‌های میانه مهدِ هنر و فرهنگ بوده است.

زری تا دهستسان و خوارزم و چند نوندی نه بینی به جز لور کند

در سرزمین‌هایِ دوردستی مثل دهستان، خوارزم و جاهای دیگر، غیر از مردمانی با خویِ زبر و خشن (لورکُند) چیزی نمی‌بینی.

نکته ادبی: لور کند، کنایه از مردمانِ سخت‌گیر و بی‌ظرافتِ آن نواحی است.

به خاری و خزری و گیلی و کرد به نانباره هر چار هستند خرد

مردمانِ خوار، خزر، گیل و کُرد، همگی در هنرِ شاعری و ظرافتِ کلام، کم‌بهره و ناتوان هستند.

نکته ادبی: نانباره به معنایِ کم‌مایه و تهیدست در هنر است.

نخیزد ز مازندران جز دو چیز یکی دیو مردم یکی دیو نیز

از مازندران جز دو چیز برنمی‌خیزد: یکی موجوداتِ دیوصفت و دیگری خودِ دیو.

نکته ادبی: اشاره به کلیشه‌های اقلیمی و منفی‌بافی‌های شاعرانه در آن دوره نسبت به برخی اقوام.

نروید گیاهی ز مازندران که صد نوک زوبین نبینی در آن

در مازندران گیاهی نمی‌روید که در آن صدها نوکِ نیزه (خطر) نهفته نباشد.

نکته ادبی: زوبین استعاره از خشونتِ محیطی یا خطراتِ موجود در آن سرزمین است.

عراق دل افروز باد ارجمند که آوازه فضل ازو شد بلند

عراقِ دل‌افروز و عزیز، سربلند باد، چرا که آوازه فضل و دانش از این سرزمین به همه جا رسیده است.

نکته ادبی: دل افروز صفتِ عراق به دلیلِ مرکزیتِ علمی و فرهنگیِ آن است.

از آن گل که او تازه دارد نفس عرق ریزه ای در عراقست و بس

گلی که بویِ تازه و دل‌انگیز دارد، تنها از عرق‌ریزی و تلاشِ هنرمندان در همین عراق شکوفا می‌شود.

نکته ادبی: عرق ریزه، استعاره از زحمت و تلاشی است که صرفِ خلقِ اثر می‌شود.

تو نیز آن به ای پیک علوی نژاد که گرد جهان بر نگردی چو باد

تو نیز ای پیکِ آسمانی‌نژاد (شاعر)، بهتر است که مانندِ باد در پیِ بیهوده گردِ جهان نگردی.

نکته ادبی: پیک علوی نژاد کنایه از شاعرِ خوش‌ذوق و صاحب‌قریحه است.

به گوهر کنی تیشه را تیز کن عروس سخن را شکر ریز کن

تیشه (قلم) خود را با گوهرِ هنر تیز کن و عروسِ سخن را با کلامی شیرین و شکر‌ریز بیارای.

نکته ادبی: عروس سخن استعاره از شعرِ زیبا و آراسته است.

تو گوهر من از کان اسکندری سکندر خود آید به گوهر خری

تو گوهرِ مرا از معدنِ اسکندری استخراج کن، چرا که خودِ اسکندر خریدارِ چنین گوهرِ نابی است.

نکته ادبی: کان اسکندری کنایه از منبعِ تاریخی و داستانیِ زندگیِ اسکندر است.

جهانداری آید خریدار تو به زودی شود بر فلک کار تو

پادشاهی (اسکندر) خریدارِ کلامِ تو خواهد شد و به زودی مقام و منزلتِ تو به اوجِ آسمان‌ها خواهد رسید.

نکته ادبی: بر فلک، کنایه از شهرت و اعتبارِ بی‌نظیر است.

خریدار چون بر در آرد بها نشاید ره بیع کردن رها

زمانی که خریدار (اسکندر) بها و پاداشِ سخنت را پرداخت کرد، نباید راهِ تجارت و فروشِ هنر را رها کنی.

نکته ادبی: ره بیع کردن، کنایه از ادامه دادن به سرودن و بهره‌مندی از حمایتِ ممدوح است.

چو دریا خرد گوهر از کان تنگ دهد کشتی در به یکباره سنگ

دریا (اسکندر) وقتی از معدنِ تنگِ دنیا گوهر (سخن) را دریافت می‌کند، به جایِ سنگ، گنج به کشتیِ تو می‌دهد.

نکته ادبی: سنگ، استعاره از سخنِ کم‌ارزش و گوهر، کنایه از شعرِ عالی است.

ز دریای او گنج گوهر مپوش دری میستان گوهری می فروش

از دریایِ وجودِ او، گوهرِ هنر را پنهان مکن؛ دری دریافت کن و گوهری از سخن عرضه کن.

نکته ادبی: دری ستاندن کنایه از گرفتنِ پاداشِ مادی و معنوی است.

میانجی چنان کن برای صواب که هم سیخ برجا بود هم کباب

میانجی‌گری و روشِ کار را چنان پیش ببر که هم منافعِ خودت حفظ شود و هم طرفِ مقابل (ممدوح) راضی باشد.

نکته ادبی: سیخ و کباب، ضرب‌المثلی است برای حفظِ جانبِ هر دو طرفِ یک ماجرا.

چو دلداری خضرم آمد به گوش دماغ مرا تازه گردید هوش

وقتی آن نصیحتِ خضرگونه به گوشم رسید، هوش و تواناییِ ذهنی‌ام تازگی و قدرتِ دوباره‌ای یافت.

نکته ادبی: دماغ تازه گردیدن، کنایه از نشاطِ ذهنی و آمادگی برایِ کارِ بزرگ است.

پذیرا سخن بود شد جایگیر سخن کز دل آید بود دلپذیر

سخنی که از دل برآید، پذیرفته می‌شود و در جان می‌نشیند؛ چرا که تأثیرِ کلام به خلوصِ آن بستگی دارد.

نکته ادبی: دلپذیر بودن، نشانِ صدقِ کلام و مطابقتِ ظاهر و باطن است.

چو در من گرفت آن نصیحت گری زبان برگشادم به در دری

وقتی آن نصیحت در من اثر کرد، زبانم را برای سرودنِ سخنِ ارزشمند و گران‌بها (درِ دری) گشودم.

نکته ادبی: درِ دری، استعاره از کلامِ فاخر، کمیاب و ارزشمند است.

نهادم ز هر شیوه هنگامه ای مگر در سخن نو کنم نامه ای

از هر شیوه‌ای، هنگامه و بازاری برپا کردم تا شاید در این سخنِ نو، نامه‌ای (اثر ادبی) ماندگار بنویسم.

نکته ادبی: نامه در اینجا به معنایِ کتاب یا اثرِ منظوم است.

در آن حیرت آباد بی یاوران زدم قرعه بر نام نام آوران

در آن وادیِ حیرت که یاری‌رسانی نبود، قرعه را به نامِ بزرگان و نام‌آورانِ تاریخ زدم.

نکته ادبی: حیرت آباد، اشاره به دنیایِ ناشناخته‌ی تاریخ و اساطیر است.

هر آیینه کز خاطرش تافتم خیال سکندر درو یافتم

هر آیینه (سخن و نگاهی) که از خاطرش گذر کردم، نقش و خیالِ اسکندر را در آن دیدم.

نکته ادبی: آیینه استعاره از ذهنِ روشن و خیالِ شاعر است.

مبین سرسری سوی آن شهریار که هم تیغ زن بود و هم تاجدار

به آن پادشاهِ بزرگ ساده نگاه نکن، چرا که او هم جنگاور بود و هم پادشاهی تاجدار.

نکته ادبی: سر سری نگریستن، به معنایِ سطحی دیدن و نادیده گرفتنِ ابعادِ شخصیتِ اوست.

گروهیش خوانند صاحب سریر ولایت ستان بلکه آفاق گیر

گروهی او را صاحبِ قدرت و حکومت، بلکه فاتحِ سرزمین‌ها و تمامِ جهان می‌دانند.

نکته ادبی: صاحب سریر، کنایه از قدرتِ سیاسی و پادشاهی است.

گروهی ز دیوان دستور او به حکمت نبشتند منشور او

گروهی از نویسندگانِ دربارش، دستوراتِ او را با حکمت و تدبیر، به صورتِ منشوری مکتوب کردند.

نکته ادبی: منشور، کنایه از فرمان‌ها و نامه‌هایِ رسمی و ماندگار است.

گروهی ز پاکی و دین پروری پذیرا شدندش به پیغمبری

گروهی از دین‌داران و پاک‌دینان، او را به عنوانِ پیامبرِ الهی پذیرفتند.

نکته ادبی: پیغمبری، اشاره به روایت‌های اسطوره‌ای و عرفانی است که اسکندر را شخصیتی دینی می‌دانند.

من از هر سه دانه که دانا فشاند درختی برومند خواهم نشاند

من از هر سه دستاورد (پادشاهی، حکمت، نبوت) که بزرگان گفته‌اند، درختی پربار خواهم کاشت (اثری خلق خواهم کرد).

نکته ادبی: دانه و درخت، تمثیل برای ایده و اثرِ هنریِ کامل است.

نخستین درپادشائی زنم دم از کار کشورگشائی زنم

نخستین بخشِ داستانم را با حکایتِ پادشاهی و کشورگشاییِ او آغاز می‌کنم.

نکته ادبی: کشورگشایی، نمادِ وجهِ حماسی و قهرمانانه‌ی اسکندر است.

ز حکمت برآرایم آنگه سخن کنم تازه با رنجهای کهن

سپس با حکمت و خرد، سخن را می‌آرایم و حکایت‌هایِ کهن را با زبانی تازه روایت می‌کنم.

نکته ادبی: رنجهای کهن کنایه از روایت‌های تاریخیِ گذشتگان است.

به پیغمبری کویم آنگه درش که خواند خدا نیز پیغمبرش

در مرحله‌ی بعد، به وجهِ پیامبریِ او می‌پردازم، چرا که خدا نیز او را پیامبرِ خود خوانده است.

نکته ادبی: اشاره به جایگاهِ قدسیِ اسکندر در ادبیاتِ حماسی و عرفانیِ ایران.

سه در ساختم هر دری کان گنج جداگانه بر هر دری برده رنج

سه بخشِ مجزا ساختم که هر یک گنجینه‌ای است و برایِ هر بخشِ آن، زحماتِ بسیاری کشیده‌ام.

نکته ادبی: گنج، استعاره از ارزشِ ادبی و محتواییِ هر یک از بخش‌هایِ این منظومه است.

بدان هر سه دریا بدان هر سه در کنم دامن عالم از گنج پر

بدان که به مدد دانش و هنرِ بی‌کرانم، جهان را از گنجینه‌های گران‌بهای کلام پر خواهم کرد.

نکته ادبی: سه دریا استعاره از دانش‌های سه‌گانه یا کثرتِ معارف است.

طرازی نوانگیزم اندر جهان که خواهد ز هر کشوری نورهان

طرز و شیوه‌ای نو در شعر پدید می‌آورم که مردمانِ سرزمین‌های دور، مشتاقِ دستیابی به آن باشند.

نکته ادبی: نورهان به معنای کسی است که در جستجوی روشنایی یا آگاهی است.

دریغ آیدم کاین نگارین نورد بود در سفینه گرفتار گرد

افسوس می‌خورم که این نگاشته‌های زیبا و دل‌انگیز، در میان صفحات کتاب محبوس مانده است.

نکته ادبی: سفینه به معنای کتاب و گرد به معنای غبار و کهنگی است.

در دولتی کو؟ کزین دستکار به دیوار او بر نشانم نگار

کجاست دولتی و پادشاهی که این هنر را ارج نهد تا بتوانم بر دیوارهای کاخ او، نقشِ این کلام را جاودانه کنم.

نکته ادبی: دستکار به معنای هنر و ساخته دست هنرمند است.

پرندی چنین زنده دارش کنم ز گرد زمین رستگارش کنم

این سخن را به چنان حیات و تازگی می‌بخشم که از غبار فراموشیِ زمانه رسته و ماندگار شود.

نکته ادبی: پرند نوعی پارچه ابریشمی است که در اینجا استعاره از لطافت و زیبایی شعر است.

بدین نامه نامور دیر باز بمانم بر او نام او را دراز

با این نوشته که آوازه‌ای بلند دارد، نامِ ممدوح را در گذر زمان ثبت و ماندگار می‌کنم.

نکته ادبی: نامه نامور اشاره به کتاب مشهور و پرآوازه دارد.

نشستن گهی سازمش زین سریر که باشد بروجاودان جای گیر

جایگاهی بلند و ابدی برای این سخن فراهم می‌آورم که در بروج فلکی و تا همیشه پابرجا بماند.

نکته ادبی: سریر به معنای تخت است که استعاره از مقام رفیع شعر می‌باشد.

به حرفی مسجل کنم نام او که ماند درین جنبش آرام او

با کلامی محکم و استوار، نام او را ثبت می‌کنم تا در هیاهوی دگرگونی‌های عالم، نامش آرام و پایدار بماند.

نکته ادبی: مسجل به معنای ثبت‌شده و قطعی است.

نه حرفی که عالم زیادش برد نه باران بشوید نه بادش برد

کلامی که نه گذشت زمان آن را از بین می‌برد و نه حوادثِ سخت، آن را محو می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاری شعر اصیل در برابر حوادث روزگار دارد.

به شرطی که چون من در این دستگاه رسانم سرش را به خورشید و ماه

به این شرط که من نیز بتوانم این اثر را به درگاهِ عالی‌جاه (خورشید و ماه) برسانم.

نکته ادبی: دستگاه در اینجا به معنای درگاهِ پادشاه است.

مرا نیز ازو پایگاهی رسد به اندازه سر کلاهی رسد

من نیز در پیِ این همراهی، به مقامی درخور و بهره‌ای از آن شکوه دست یابم.

نکته ادبی: کلاهی رسیدن کنایه از رسیدن به مقام و منزلت اجتماعی است.

ز خورشید روشن توان جست نور که شد راه سایه ازین کار دور

باید از خورشیدِ تابان نور گرفت، نه از سایه؛ چرا که این کار بزرگ، در شأن بزرگان است.

نکته ادبی: استعاره از اینکه باید به منبع اصلی قدرت و کمال متصل شد.

غلیواژ را با کبوتر چکار به باز ملک در خور است این شکار

پرنده ضعیف (غلیواژ) را با کبوتر شکاری چه کار؟ این کار در شأن بازِ شاهی است.

نکته ادبی: غلیواژ پرنده‌ای کوچک و ناتوان است و باز نماد قدرت و شاهی.

نظامی که نظم دری کار اوست دری نظم کردن سزاوار اوست

نظامی که استادِ شعر دری است، سرودن به این زبان تنها در شأن اوست.

نکته ادبی: شعر دری همان زبان فارسیِ فصیح و معیار است.

چنان گوید این نامه نغز را که روشن کند خواندنش مغز را

این نامه را چنان شیوا و دل‌انگیز می‌سراید که خواندنش موجبِ روشن‌بینی و آگاهی می‌شود.

نکته ادبی: روشن کردن مغز کنایه از ارتقای سطح تفکر و بینش است.

دل دوستان را بدو نور باد وزو دیدهٔ دشمنان دور باد

امید که این اثر مایه روشنایی دل دوستان باشد و دیده دشمنان از آن دور و کور باد.

نکته ادبی: دیده دور بودن دشمن کنایه از شکست و تحقیر آنان است.

نواگر نوای چکاوک بود چو دشمن زند تیز ناوک بود

آوای این شعر مانند چکاوک خوش و دلنشین است، اما برای دشمن، همچون تیری تیز و بُرنده عمل می‌کند.

نکته ادبی: ناوک به معنای تیر است که استعاره از کلام کوبنده شاعر است.

در آن دایره کاین سخن رانده ام درون پرور خویش را خوانده ام

در این محفل و دایره‌ که سخن سروده‌ام، آن‌کسی را که تربیت‌یافته و پرورده خود است، خوانده‌ام.

نکته ادبی: دایره در اینجا به معنای محدوده کلام و سخن‌سرایی است.

که این نامه را نغز و نامی کند گرامی کنش را گرامی کند

کسی که این نامه را با هنر و شیوایی بیاراید، خود نیز به بزرگی و نیک‌نامی می‌رسد.

نکته ادبی: گرامی کن به معنای کسی است که این اثر را ارج می‌نهد.

چنان برگشاید پر و بال او که نیک اختری خیزد از فال او

شعر چنان جان می‌گیرد که گویی پرواز می‌کند و فالِ نیک و اقبالِ بلند به همراه می‌آورد.

نکته ادبی: نیک اختری کنایه از خوش‌اقبالی است.

نشاط اندر آرد به خوانندگان مفرح رساند به دانندگان

این کلام، خوانندگان را به نشاط می‌آورد و جان‌های دانا را بهره‌مند می‌سازد.

نکته ادبی: مفرح به معنای فرح‌بخش و نشاط‌آور است.

فسرده دلان را درآرد به کار غم آلودگان را شود غمگسار

افسردگان را به تکاپو می‌اندازد و غمِ غمگینان را می‌زداید.

نکته ادبی: فسرده‌دلان استعاره از افراد ناامید و افسرده است.

نوازش کند سینهٔ خسته را گشایش دهد کار در بسته را

دل‌های خسته را مرهم می‌نهد و گره از کارهای بسته می‌گشاید.

نکته ادبی: کنایه از قدرتِ تسلی‌بخشی و گره‌گشایی شعر.

گرش ناتوانی تمنا کند خدایش به خواندن توانا کند

اگر فردی ناتوان آرزوی بهره‌مندی از آن را داشته باشد، خداوند خواندنش را برایش میسر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به کلام حکیمانه و سهل و ممتنع بودن شعر.

وگر ناامیدیش گیرد به دست به دست آورد هر امیدی که هست

و اگر ناامیدی او را در چنگ گیرد، با این شعر به هر امیدی که دارد، دست می‌یابد.

نکته ادبی: تضاد میان ناامیدی و رسیدن به آرزوها.

هر آنچ از خدا خواستم زین قیاس خدا داد و بر داده کردم سپاس

هر آنچه از خدا خواسته بودم، به من عنایت کرد و من نیز شکرگزار این موهبت هستم.

نکته ادبی: اشاره به استجابت دعا و سپاسگزاری شاعر.

همایون تر آن شد که این بزمگاه همایون بود خاصه در بزم شاه

این بزم‌گاه و محفل، زمانی خجسته و همایون‌تر می‌شود که با حضورِ پادشاه مزین گردد.

نکته ادبی: همایون صفتی است که به بزم و حضور پادشاه نسبت داده شده است.