خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۷ - در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها

نظامی
بیا ساقی از سر بنه خواب را می ناب ده عاشق ناب را
میی گو چو آب زلال آمده است بهر چار مذهب حلال آمده است
دلا تا بزرگی نیاری به دست به جای بزرگان نشاید نشست
بزرگیت باید در این دسترس به یاد بزرگان برآور نفس
سخن تا نپرسند لب بسته دار گهر نشکنی تیشه آهسته دار
نپرسیده هر کو سخن یاد کرد همه گفته خویش را باد کرد
به بی دیده نتوان نمودن چراغ که جز دیده را دل نخواهد به باغ
سخن گفتن آنگه بود سودمند کز آن گفتن آوازه گردد بلند
چو در خورد گوینده ناید جواب سخن یاوه کردن نباشد صواب
دهن را به مسمار بر دوختن به از گفتن و گفته را سوختن
چه می گویم ای نانیوشنده مرد ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد
چه دانی که من خود چه فن میزنم دهل بر در خویشتن میزنم
متاع گران مایه دارم بسی نیارم برون تا نخواهد کسی
خریدار در چون صدف دیده دوخت بدین کاسدی در نشاید فروخت
مرا با چنین گوهری ارجمند همی حاجت آید به گوهر پسند
نیوشنده ای خواهم از روزگار که گویم به دور از آموزگار
بکاوم به الماس او کان خویش کنم بسته در جان او جان خویش
زمانه چنین پیشه ها پر دهد یکی درستاند یکی در دهد
دلی کو که بی جان خراشی بود کمندی که بی دور باشی بود
مگر مار برد گنج از آن رو نشست که تا رایگان مهره ناید به دست
اگر نخل خرما نباشد بلند ز تاراج هر طفل یابد گزند
به شحنه توان پاس ره داشتن به خاکستر آتش نگه داشتن
ازین خوی خوش کو سرشت منست بسی رخنه در کار و کشت منست
دگر رهروان کاین کمر بسته اند به خوی بد از رهزنان رسته اند
بدان تا گریزند طفلان راه چو زنگی چرا گشت باید سیاه
به راهی که خواهم شدن رخت کش ره آورد من بس بود خوی خوش
به خوی خوش آموده به گوهرم بدین زیستم هم بدین بگذرم
چو از بهر هر کس دری سفتنی است سرودی هم از بهر خود گفتنی است
ز چندین سخن گو سخن یاد دار سخن را منم در جهان یادگار
سخن چون گرفت استقامت به من قیامت کند تا قیامت به من
منم سرو پیرای باغ سخن به خدمت میان بسته چون سرو بن
فلک وار دور از فسوس همه سرآمد ولی پای بوس همه
چو برجیس در جنگ هر بدگمان کمان دارم و برندارم کمان
چو زهره درم در ترازو نهم ولی چون دهم بی ترازو دهم
نخندم بر اندوه کس برق وار که از برق من در من افتد شرار
به هر خار چون گل صلائی زنم به هر زخم چون نی نوائی زنم
مگر کاتش است این دل سوخته که از خار خوردن شد افروخته
چو دریا شوم دشمنی عیب شوی نه چون آینه دوستی عیب گوی
به خواهنده آن به خشم از مال و گنج که از باز دادن نیایم به رنج
نمایم جو و گندم آرم به جای نه چون جو فروشان گندم نمای
پس و پیش چون آفتابم یکیست فروغم فراوان فریب اند کیست
پس هیچ پشتی چنان نگذرم که در پیش رویش خجالت برم
ز بدگوی بد گفته پنهان کنم به پاداش نیکش پشیمان کنم
نگویم بداندیش را نیز بد کزان گفته باشم بداندیش خود
بدین نیکی آرندم از دشت و رود ز نیکان و از نیکنامان درود
وزین حال اگر نیز گردان شوم زیارتگه نیک مردان شوم
شوم بر درم ریز خود در فشان کنم سرکشی لیک با سرکشان
ز بی آلتی وانماندم به کنج جهان باد و از باد ترسد ترنج
ز شاهان گیتی در این غار ژرف که را بود چون من حریفی شگرف
که دید است بر هیچ رنگین گلی ز من عالی آوازه تر بلبلی
به هر دانشی دفتر آراسته به هر نکته ای خامه ای خواسته
پذیرفته از هر فنی روشنی جداگانه در هر فنی یک فنی
شکر دانم از هر لب انگیختن گلابی ز هر دیده ای ریختن
کسی را که در گریه آرم چو آب بخندانمش باز چون آفتاب
به دستم دراز دولت خوش عنان طبر زد چنین شد طبر خون چنان
توانم در زهد بر دوختن به بزم آمدن مجلس افروختن
ولیکن درخت من از گوشه رست ز جا گر بجنبد شود بیخ سست
چهله چهل گشت و خلوت هزار به بزم آمدن دور باشد ز کار
به هنگام سیل آشکارا شدن نشاید ز ری تا بخارا شدن
همان به که با این چنین باد سخت برون ناورم چون گل از گوشه رخت
به خود کم شوم خلق را رهنمای همایون ز کم دیدن آمد همای
سرم پیچد از خفتن و تاختن ندانم جز این چاره ای ساختن
گه از هر سخن بر تراشم گلی بر آن گل زنم ناله چون بلبلی
اگر به ز خود گلبنی دیدمی گل سرخ یا زرد ازو چیدمی
چو از ران خود خورد باید کباب چه گردم به در یوزه چون آفتاب
نشینم چو سیمرغ در گوشه ای دهم گوش را از دهن توشه ای
ملالت گرفت از من ایام را به کنج ارم بردم آرام را
در خانه را چون سپهر بلند زدم بر جهان قفل و بر خلق بند
ندانم که دور از چه سان میرود چه نیک و چه بد در جهان میرود
یکی مرده شخصم به مردی روان نه از کاروانی و در کاروان
به صد رنج دل یک نفس می زنم بدان تا نخسبم جرس می زنم
ندانم کسی کو به جان و به تن مراد و ستر دارد از خویشتن
ز مهر کسان روی برتافتم کس خویش هم خویش را یافتم
بر عاشقان نیک اگر بد شوم همان به که معشوق خود خود شوم
گرم نیست روزی ز مهر کسان خدایست رزاق و روزی رسان
در حاجت از خلق بربسته به ز دربانی آدمی رسته به
مرا کاشکی بودی آن دسترس که نگذارمی حاجت کس به کس
در این مندل خاکی از بیم خون نیارم سر آوردن از خط برون
بدین حال و مندل کسی چون بود که زندانی مبدل خون بود
در خلق را گل براندوده ام درین در بدین دولت آسوده ام
چهل روز خود را گرفتم زمام کادیم از چهل روز گردد تمام
چو در چار بالش ندیدم درنگ نشستم در این چار دیوار تنگ
ز هر جو که انداختم در خراس دری باز دادم به جوهر شناس
هزار آفرین بر سخن پروری که بر سازد از هر جوی جوهری
تر و خشکی اشک و رخسار من به کهگل براندود دیوار من
تن اینجا به پست جوین ساختن دل آنجا به گنجینه پرداختن
به بازی نبردم جهان را به سر که شغلی دگر بود جز خواب و خور
نخفتم شبی شاد بر بستری که نگشادم آن شب ز دانش دری
ضمیرم نه زن بلکه آتش زنست که مریم صفت بکر آبستنست
تقاضای آن شوی چون آیدش که از سنگ و آهن برون آیدش
بدین دل فریبی سخن های بکر به سختی توان زادن از راه فکر
سخن گفتن بکر جان سفتن است نه هر کس سزای سخن گفتن است
به دری سفالینه ای سفته گیر سرودی به گرمابه در گفته گیر
بیندیش از آن دشتهای فراخ کز آواز گردد گلو شاخ شاخ
چو بر سکه شاه زر میزنی چنان زن که گر بشکند نشکنی
جهودی مسی را زراندود کرد دکان غارتیدن بدان سود کرد
نه انجیر شد نام هر میوه ای نه مثل زبیده است هر بیوه ای
دو هندو برآید ز هندوستان یکی دزد باشد دیگر پاسبان
من از آب این نقره تابناک فرو شستم آلودگیهای خاک
ازین پیکر آنگه گشایم پرند که باشد رسیده چو نخل بلند
چو در میوهٔ نارسیده رسی بجنبانیش نارسیده کسی
کند سوقیی سیب را خانه رس ولی خوش نیاید به دندان کس
شود نرم از افشردن انجیر خام ولی چون خوری خون برآید ز کام
شکوفه که بیگه نخندد به شاخ کند میوه را بر درختان فراخ
زمینی که دارد بر و بوم سست اساسی برو بست نتوان درست
به رونق توانم من این کار کرد به بی رونقی کار ناید ز مرد
چو در دانه باشد تمنای سود کدیور در آید به کشت و درود
غله چون شود کاسد و کم بها کند برزگر کار کردن رها
ترنم شناسان دستان نیوش ز بانگ مغنی گرفتند گوش
ضرورت شد این شغل را ساختن چنین نامه نغز پرداختن
که چون در کتابت شود جای گیر نیوشنده را زان بود ناگزیر
به نقشی که نزد کلان نیست خرد نمودم بدین داستان دستبرد
از این آشنا روی تر داستان خنیده نیامد بر راستان
دگر نامه ها را که جوئی نخست به جمهور ملت نباشد درست
نباشد چنین نامه تزویر خیز نبشته به چندین قلمهای تیز
به نیروی نوک چنین خامه ها شرف دارد این بر دگر نامه ها
از آن خسروی می که در جام اوست شرف نامهٔ خسروان نام اوست
سخنگوی پیشینه دانای طوس که آراست روی سخن چون عروس
در آن نامه کان گوهر سفته راند بسی گفتنیهای ناگفته ماند
اگر هر چه بشنیدی از باستان به گفتی دراز آمدی داستان
نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود همان گفت کز وی گزیرش نبود
دگر از پی دوستان زله کرد که حلوا به تنها نشایست خورد
نظامی که در رشته گوهر کشید قلم دیده ها را قلم درکشید
بناسفته دری که در گنج یافت ترازوی خود را گهر سنج یافت
شرف نامه را فرخ آوازه کرد حدیث کهن را بدو تازه کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

بیا ساقی از سر بنه خواب را می ناب ده عاشق ناب را

ای ساقی! از خوابِ غفلت برخیز و هوشیار باش و به عاشقی که مستِ حقیقت است، شرابِ ناب و معرفت ببخش.

نکته ادبی: ساقی در اینجا نماد پیر و مرشد است که معرفت حقیقی را به شاگرد می‌بخشد.

میی گو چو آب زلال آمده است بهر چار مذهب حلال آمده است

شرابی که به تو پیشنهاد می‌کنم، به زلالیِ آب است و نوشیدنِ آن در تمامِ مذاهبِ چهارگانه، حلال و جایز شمرده می‌شود (اشاره به پاکیِ معرفت).

نکته ادبی: مذاهب چهارگانه اشاره به چهار مذهب اصلی اهل سنت دارد که شاعر به کنایه می‌گوید معرفت او فراتر از اختلافاتِ فقهی است.

دلا تا بزرگی نیاری به دست به جای بزرگان نشاید نشست

ای دل، تا زمانی که به بزرگی و کمال نرسیده‌ای، شایسته نیست که در جایگاه بزرگان بنشینی و ادعایِ مقام آنان را داشته باشی.

نکته ادبی: بزرگی در اینجا به معنایِ فضیلت و کمالِ معنوی است.

بزرگیت باید در این دسترس به یاد بزرگان برآور نفس

اگر می‌خواهی به آن بزرگی دست یابی، باید در این مسیر، همواره یاد و خاطره‌ی بزرگان را در نفسِ خود زنده نگه داری.

نکته ادبی: برآوردنِ نفس به معنای یاد کردن و استعاره از حفظِ سنتِ بزرگان است.

سخن تا نپرسند لب بسته دار گهر نشکنی تیشه آهسته دار

تا زمانی که از تو سخنی نپرسیده‌اند، سکوت کن و لب فروبند؛ مانندِ کسی که گوهری دارد، مراقب باش که آن را به آسانی نشکنی (سخنِ نسنجیده نگویی).

نکته ادبی: تضاد میان گهر (سخن) و تیشه (تیزی و ناپختگیِ کلام) به خوبی به کار رفته است.

نپرسیده هر کو سخن یاد کرد همه گفته خویش را باد کرد

هر کس بدون آنکه پرسیده شود، شروع به سخن گفتن کند، در واقع تمامِ حرف‌هایِ خود را به باد فنا داده و بیهوده تلف کرده است.

نکته ادبی: به باد دادنِ سخن، کنایه از بی‌اثر کردن و هدر دادنِ کلام است.

به بی دیده نتوان نمودن چراغ که جز دیده را دل نخواهد به باغ

نمی‌توان با چراغ به کسی که بینایی ندارد، چیزی نشان داد؛ چرا که برای درکِ حقیقتِ باغ، علاوه بر نور، به چشمِ بینا نیز نیاز است.

نکته ادبی: چشم در اینجا نمادِ بصیرت و درکِ حقیقت است.

سخن گفتن آنگه بود سودمند کز آن گفتن آوازه گردد بلند

سخن گفتن تنها زمانی مفید و سودمند است که باعث شود آوازه و شهرتِ نیکِ گوینده بلند شود.

نکته ادبی: آوازه بلند شدن، کنایه از کسبِ اعتبارِ اجتماعی و معنوی است.

چو در خورد گوینده ناید جواب سخن یاوه کردن نباشد صواب

زمانی که پاسخی در شأن و خوراکِ گوینده نیابی، بیهوده سخن گفتن و یاوه‌گویی کاری درست و پسندیده نیست.

نکته ادبی: یاوه به معنایِ سخنِ بیهوده و پوچ است.

دهن را به مسمار بر دوختن به از گفتن و گفته را سوختن

دهان را با میخ بستن (ساکت ماندن) بهتر از آن است که سخنی بگویی و بعد پشیمان شوی و آن گفته را به آتشِ ندامت بسوزانی.

نکته ادبی: مسمار (میخ) استعاره‌ای برایِ شدتِ کنترل بر زبان است.

چه می گویم ای نانیوشنده مرد ترا گوش بر قصهٔ خواب و خورد

ای کسی که گوشِ شنوا نداری، چرا با تو سخن می‌گویم؟ تو تنها به فکرِ قصه خوردن و خوابیدنِ خود هستی و حرفِ مرا نمی‌فهمی.

نکته ادبی: نانیوشنده صفتِ فردی است که اهلِ دریافتِ مفاهیمِ عالی نیست.

چه دانی که من خود چه فن میزنم دهل بر در خویشتن میزنم

تو چه می‌دانی که من چه فنونِ لطیفی در هنر دارم؟ من خود ستایشگرِ هنرِ خویش هستم (چون کسی قدرِ آن را نمی‌داند).

نکته ادبی: دهل زدن بر درِ خویشتن، کنایه از معرفیِ هنرِ خود به دلیلِ نبودِ مشتریِ داناست.

متاع گران مایه دارم بسی نیارم برون تا نخواهد کسی

کالایِ گران‌بها و با ارزشی (هنر) دارم، اما تا وقتی کسی خریدارِ واقعی و طالبِ آن نباشد، آن را عرضه نمی‌کنم.

نکته ادبی: متاع گران‌مایه استعاره از دانش و سخنِ نغز است.

خریدار در چون صدف دیده دوخت بدین کاسدی در نشاید فروخت

خریدارِ اصلیِ این گوهر، همچون صدف است که چشمانش را بسته؛ در این بازارِ کساد، نمی‌توان این گوهر را به راحتی فروخت.

نکته ادبی: صدف نمادِ محافظت از مروارید (هنر) است.

مرا با چنین گوهری ارجمند همی حاجت آید به گوهر پسند

برایِ چنین گوهرِ ارزشمندی که نزدِ من است، به کسی نیاز دارم که خودِ گوهرشناس باشد.

نکته ادبی: گوهرپسند به معنایِ کسی است که تواناییِ شناختِ ارزشِ واقعی را دارد.

نیوشنده ای خواهم از روزگار که گویم به دور از آموزگار

من از این روزگار، شنونده‌ای می‌طلبم که بتوانم بدونِ نیاز به آموزگار، با او سخن بگویم.

نکته ادبی: به دور از آموزگار، کنایه از رابطه‌ی مستقیم و بی‌واسطه است.

بکاوم به الماس او کان خویش کنم بسته در جان او جان خویش

با الماسِ سخن، معدنِ وجودِ او را می‌شکافم و جانِ خود را با جانِ او پیوند می‌دهم.

نکته ادبی: الماس در اینجا ابزاری برایِ استخراجِ حقیقت از عمقِ جان است.

زمانه چنین پیشه ها پر دهد یکی درستاند یکی در دهد

روزگار چنین پیشه‌هایی را زیاد داده است؛ یکی می‌گیرد و دیگری می‌دهد (چرخه‌ی مبادله‌ی هنر).

نکته ادبی: اشاره به داد و ستدِ معرفت در گذرِ زمان.

دلی کو که بی جان خراشی بود کمندی که بی دور باشی بود

دلی که در آن سختی و خراشیدگی (رنجِ کشفِ حقیقت) نباشد، کجاست؟ و کمندی که بدونِ دورباش و پرهیز باشد، کجا یافت می‌شود؟

نکته ادبی: دورباش اصطلاحی حماسی و به معنایِ پرهیز و دوری جستن است.

مگر مار برد گنج از آن رو نشست که تا رایگان مهره ناید به دست

شاید مار گنج را نگه می‌دارد تا به آسانی و بدونِ رنج، مهره‌یِ گران‌بها به دست نیاید.

نکته ادبی: اشاره به باورِ اساطیریِ نگهبانیِ مار بر گنج.

اگر نخل خرما نباشد بلند ز تاراج هر طفل یابد گزند

اگر درختِ خرما بلند نباشد، هر کودکی می‌تواند با سنگ‌اندازی به آن آسیب برساند.

نکته ادبی: تمثیل برایِ اهمیتِ جایگاهِ رفیعِ بزرگان.

به شحنه توان پاس ره داشتن به خاکستر آتش نگه داشتن

باید با وجودِ محافظ (شحنه)، راه را پاس داشت و آتش را در زیرِ خاکستر برایِ روزِ مبادا نگه داشت.

نکته ادبی: شحنه به معنایِ پاسبان و نگهبان است.

ازین خوی خوش کو سرشت منست بسی رخنه در کار و کشت منست

این خویِ خوشی که سرشتِ من است، باعث شده در کار و کشتِ زندگی‌ام رخنه و آسیب‌هایِ بسیاری ایجاد شود.

نکته ادبی: شاعر از آسیب‌پذیریِ اخلاقِ نیک در برابرِ افرادِ پست سخن می‌گوید.

دگر رهروان کاین کمر بسته اند به خوی بد از رهزنان رسته اند

دیگر رهروان که این کمر را برایِ طیِ طریق بسته‌اند، با داشتنِ خویِ بد، از شرِ راهزنان در امان مانده‌اند.

نکته ادبی: کمر بستن کنایه از آماده شدن برایِ سفری (عرفانی یا زندگی) است.

بدان تا گریزند طفلان راه چو زنگی چرا گشت باید سیاه

برای اینکه کودکانِ راه از من بگریزند و نادان‌ها نزدیک نشوند، آیا لازم است مانندِ زنگی سیاه شوم؟

نکته ادبی: زنگی در ادبیاتِ کهن گاهی به عنوانِ نمادِ ترس و سیاهی استفاده می‌شده است.

به راهی که خواهم شدن رخت کش ره آورد من بس بود خوی خوش

در مسیری که قصدِ رفتن دارم، همان خویِ خوشِ من برایِ توشه‌ی راه کافی است.

نکته ادبی: ره‌آورد به معنای سوغات یا توشه‌ی سفر است.

به خوی خوش آموده به گوهرم بدین زیستم هم بدین بگذرم

من با همین خویِ خوش آراسته شده‌ام و با همین گوهرِ وجودم زیسته‌ام و با همین نیز خواهم گذشت.

نکته ادبی: آمُوده به معنای آراسته و مجهز است.

چو از بهر هر کس دری سفتنی است سرودی هم از بهر خود گفتنی است

چون برایِ هر کس درسی و سخنی گفتنی است، من هم باید سروده‌یِ مخصوصِ خودم را داشته باشم و بگویم.

نکته ادبی: دری سفتن کنایه از گفتنِ سخنِ دقیق و دشوار است.

ز چندین سخن گو سخن یاد دار سخن را منم در جهان یادگار

از میانِ این همه سخن، فقط سخنِ مرا به یاد بسپار؛ چرا که من یادگارِ سخن در این جهانم.

نکته ادبی: ادعایِ شاعر بر محوریتِ هنرش در جهانِ ادبیات.

سخن چون گرفت استقامت به من قیامت کند تا قیامت به من

سخن وقتی به من رسید و در من استقامت یافت، تا قیامت (ابدیت) در جهان باقی می‌ماند و غوغا می‌کند.

نکته ادبی: استقامت به معنایِ استواری و پایداری است.

منم سرو پیرای باغ سخن به خدمت میان بسته چون سرو بن

من سروِ باغِ سخن هستم و به خدمتِ هنر، کمر بسته‌ام؛ مانندِ سرو که قامتی بلند و استوار دارد.

نکته ادبی: تشبیه شاعر به سرو، نشانه یِ آزادگی و بلندمرتبگی است.

فلک وار دور از فسوس همه سرآمد ولی پای بوس همه

مانندِ فلک، از فریبکاری دور هستم، اما با وجودِ مقامِ بالا، همواره در برابرِ همه متواضع و فروتن هستم.

نکته ادبی: پای‌بوس بودن کنایه از تواضع و فروتنیِ بسیار است.

چو برجیس در جنگ هر بدگمان کمان دارم و برندارم کمان

مانندِ سیاره‌یِ برجیس (مشتری) در برابرِ هر بدگمان، آماده‌یِ دفاع هستم (کمان دارم) اما از آن استفاده نمی‌کنم.

نکته ادبی: برجیس در نجومِ کهن ستاره‌یِ سعدِ اکبر است که نمادِ قدرت و دادگری است.

چو زهره درم در ترازو نهم ولی چون دهم بی ترازو دهم

مانندِ زهره (ناهید)، در بخشش و سنجشِ کلامِ خود دقیق هستم، اما وقتی می‌بخشم، بی‌ترازو و سخاوتمندانه می‌بخشم.

نکته ادبی: زهره نمادِ زیبایی و خوشی است.

نخندم بر اندوه کس برق وار که از برق من در من افتد شرار

مانندِ برق، به اندوهِ هیچ‌کس نمی‌خندم، زیرا می‌دانم که از برقِ تندِ من، شراره‌ای در خودم می‌افتد.

نکته ادبی: هشدار از عواقبِ تمسخرِ دیگران.

به هر خار چون گل صلائی زنم به هر زخم چون نی نوائی زنم

به هر خار (دردمند)، مانندِ گل لبخند می‌زنم و به هر زخم، مانندِ نی، نوایی خوش سر می‌دهم.

نکته ادبی: تضادِ خار و گل و همچنین زخم و نوا در این بیت بسیار زیباست.

مگر کاتش است این دل سوخته که از خار خوردن شد افروخته

مگر اینکه این دلِ سوخته، آتش باشد که از خوردنِ خارِ دنیا، افروخته و شعله‌ور شده است.

نکته ادبی: تفسیرِ سوزِ دل به آتشِ عشق یا دردمندیِ هنرمندانه.

چو دریا شوم دشمنی عیب شوی نه چون آینه دوستی عیب گوی

مانندِ دریا می‌شوم که عیب‌ها را می‌شوید و دشمنی‌ها را پاک می‌کند، نه مانندِ آینه که عیب‌ها را بازگو می‌کند.

نکته ادبی: مقایسه‌یِ صفتِ دریا (بخشش) با آینه (انعکاسِ عیب).

به خواهنده آن به خشم از مال و گنج که از باز دادن نیایم به رنج

به کسی که از من چیزی می‌خواهد، با خشم و سخاوتِ کامل می‌بخشم تا از باز پس دادنِ آن یا امساک، به رنج نیفتم.

نکته ادبی: اشاره به کرامتِ طبع در بخشش.

نمایم جو و گندم آرم به جای نه چون جو فروشان گندم نمای

من مانندِ کسی هستم که جو نشان می‌دهد اما گندم عرضه می‌کند؛ نه مانندِ جو‌فروشان که گندم نشان می‌دهند و جو می‌فروشند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ معروفِ (جو فروشِ گندم‌نما).

پس و پیش چون آفتابم یکیست فروغم فراوان فریب اند کیست

پشت و رویِ کارِ من، مانندِ خورشید یکی است؛ نورِ من فراوان است و در فریبِ کسی نیستم.

نکته ادبی: خورشید نمادِ شفافیت و صداقتِ مطلق است.

پس هیچ پشتی چنان نگذرم که در پیش رویش خجالت برم

در هیچ راهی قدم نمی‌گذارم که اگر بعداً به آن بازگشتم، از کرده‌یِ خود خجالت بکشم.

نکته ادبی: تأکید بر آینده‌نگری و پرهیز از اعمالِ ناصواب.

ز بدگوی بد گفته پنهان کنم به پاداش نیکش پشیمان کنم

بدیِ بدگویان را پنهان می‌کنم و با نیکی کردن به آن‌ها، پشیمان‌شان می‌کنم.

نکته ادبی: رویکردِ اخلاقیِ مقابله به مثل با نیکی.

نگویم بداندیش را نیز بد کزان گفته باشم بداندیش خود

به بداندیش، پاسخِ بد نمی‌دهم، زیرا اگر چنین کنم، خودم نیز مانندِ او بداندیش شده‌ام.

نکته ادبی: حفظِ کرامتِ نفس در برابرِ دشمنان.

بدین نیکی آرندم از دشت و رود ز نیکان و از نیکنامان درود

به خاطرِ همین نیکی‌هاست که از دشت و رود، نیکان و نیک‌نامان بر من درود می‌فرستند.

نکته ادبی: اشاره به شهرتِ نیکِ ناشی از اخلاق.

وزین حال اگر نیز گردان شوم زیارتگه نیک مردان شوم

و اگر از این حال هم بگردم و تغییر کنم، باز هم زیارتگاهِ نیک‌مردان باقی خواهم ماند.

نکته ادبی: اشاره به ماندگاریِ جایگاهِ معنوی.

شوم بر درم ریز خود در فشان کنم سرکشی لیک با سرکشان

به درخواست‌کنندگان، سخاوتمندانه می‌بخشم و با سرکشان، سرکشی می‌کنم.

نکته ادبی: نحوه برخورد متناسب با شخصیتِ افراد.

ز بی آلتی وانماندم به کنج جهان باد و از باد ترسد ترنج

به دلیلِ نداشتنِ ابزار، در گوشه‌ای نمانده‌ام؛ جهان مانندِ بادی است که ترنج (میوه) از آن می‌ترسد.

نکته ادبی: اشاره به استقلالِ رای و عدمِ وابستگی به ابزارِ مادی.

ز شاهان گیتی در این غار ژرف که را بود چون من حریفی شگرف

از میانِ پادشاهانِ گیتی در این دنیایِ ژرف و عمیق، چه کسی حریفی به قدرتِ من دارد؟

نکته ادبی: فخرِ شاعرانه به توانمندیِ ادبیِ خود.

که دید است بر هیچ رنگین گلی ز من عالی آوازه تر بلبلی

چه کسی بلبلی را دیده‌است که بر رویِ هیچ گلی، آوازه‌ای بلندتر و شهرتی بیشتر از من داشته باشد؟

نکته ادبی: تخلص و خودستاییِ شاعرانه در اوجِ کلام.

به هر دانشی دفتر آراسته به هر نکته ای خامه ای خواسته

دفتر خود را با هر دانشی آراسته‌ام و برای هر نکته ظریفی، قلمی توانا و خواهان به کار گرفته‌ام.

نکته ادبی: خامه: استعاره از قلم و ابزار نوشتن است.

پذیرفته از هر فنی روشنی جداگانه در هر فنی یک فنی

از هر فن و علمی، روشنایی و بهره‌ای برگرفته‌ام و در هر دانشی، تخصصی جداگانه دارم.

نکته ادبی: تکرار فنی فنی: نشان‌دهنده احاطه کامل شاعر بر دانش‌های گوناگون است.

شکر دانم از هر لب انگیختن گلابی ز هر دیده ای ریختن

می‌توانم با سخنم از هر لبی لبخند شکوفا کنم و از هر چشمی اشک شوق یا غم جاری سازم.

نکته ادبی: گلاب ریختن از دیده: کنایه از گریستن است که به لطافت تشبیه شده.

کسی را که در گریه آرم چو آب بخندانمش باز چون آفتاب

هر کسی را که در اندوه غرق کرده باشم، همانند خورشید که ابرها را می‌زداید، دوباره شاد و خندان می‌کنم.

نکته ادبی: آب: استعاره از اشک و گریه.

به دستم دراز دولت خوش عنان طبر زد چنین شد طبر خون چنان

دولت و خوشبختی با عنان و اختیاری خوش در دست من است؛ با تبرِ کلامم ضربه‌ای می‌زنم که نتیجه‌اش خونین و نافذ است.

نکته ادبی: طبر (تبر): نماد ابزار کار و برندگی سخن است.

توانم در زهد بر دوختن به بزم آمدن مجلس افروختن

توانایی آن را دارم که در زهد و پارسایی پیشقدم شوم و یا در مجالس بزم، شوری برپا کنم و مجلس را گرم سازم.

نکته ادبی: مجلس افروختن: کنایه از پرشور کردن و رونق دادن به محفل است.

ولیکن درخت من از گوشه رست ز جا گر بجنبد شود بیخ سست

اما وجود و درختِ من از گوشه‌ای روییده است؛ اگر از آن جایگاه کنده شوم و جابجا گردم، ریشه‌ام سست می‌شود و کارایی خود را از دست می‌دهم.

نکته ادبی: درخت من: استعاره از شخصیت و زیست‌بوم معنوی شاعر.

چهله چهل گشت و خلوت هزار به بزم آمدن دور باشد ز کار

وقتی چهل روز چله‌نشینی به هزار خلوتِ معنوی تبدیل شده است، دیگر حضور در بزم‌های رایج، دور از شأن و کار من است.

نکته ادبی: چهله: اشاره به سنت چهل روز انزوا برای تهذیب نفس.

به هنگام سیل آشکارا شدن نشاید ز ری تا بخارا شدن

به هنگام طغیان سیل، نباید از امنیت (ری) به سوی خطر (بخارا) سفر کرد؛ در زمان آشوب، خروج از امن جایز نیست.

نکته ادبی: ری و بخارا: نماد مکان‌های امن و ناامن یا دوری و نزدیکی در بافتار تاریخی شاعر.

همان به که با این چنین باد سخت برون ناورم چون گل از گوشه رخت

بهتر آن است که با وزیدن این بادهای سخت و تند، همانند گلی از کنجِ امنِ خود بیرون نیایم تا آسیب نبینم.

نکته ادبی: باد سخت: کنایه از حوادث روزگار و ناملایمات.

به خود کم شوم خلق را رهنمای همایون ز کم دیدن آمد همای

کمتر در میان مردم ظاهر می‌شوم تا راهنمای آنان باشم؛ چرا که پرنده همای، به دلیل کمیاب بودن و دیده نشدن است که همایون و ارزشمند است.

نکته ادبی: همای: نماد سعادت و پادشاهی که دوری‌اش بر اعتبارش می‌افزاید.

سرم پیچد از خفتن و تاختن ندانم جز این چاره ای ساختن

ذهنم از دویدن و تاختن در وادی‌های گوناگون خسته شده است و راهی جز این گوشه‌نشینی برای آرامش نمی‌شناسم.

نکته ادبی: سر پیچیدن: کنایه از خستگی و سرگیجه از هیاهو.

گه از هر سخن بر تراشم گلی بر آن گل زنم ناله چون بلبلی

هرگاه سخنی زیبا از دلم می‌تراشد (همانند گل)، چون بلبلی بر آن گل ناله و زمزمه سر می‌دهم.

نکته ادبی: تراشیدن گل: کنایه از ابداع سخن لطیف و تازه.

اگر به ز خود گلبنی دیدمی گل سرخ یا زرد ازو چیدمی

اگر گلبنی زیباتر از خود می‌یافتم، حتماً از آن بهره می‌گرفتم و گل‌های رنگارنگش را می‌چیدم.

نکته ادبی: گلبن: استعاره از استاد یا منبع الهامِ برتر.

چو از ران خود خورد باید کباب چه گردم به در یوزه چون آفتاب

چون باید با رنج و توانایی‌های خودم زندگی را تأمین کنم، چرا باید همچون خورشید (که گرد عالم می‌چرخد) برای کسب روزی درِ خانه این و آن بگردم؟

نکته ادبی: دریوزه: گدایی و دریوزگی.

نشینم چو سیمرغ در گوشه ای دهم گوش را از دهن توشه ای

همچون سیمرغ در گوشه‌ای منزوی می‌نشینم و از دهانِ سخن، به گوشِ جانم توشه‌ای ارزشمند می‌رسانم.

نکته ادبی: سیمرغ: نماد انزوا و بلندمرتبگی.

ملالت گرفت از من ایام را به کنج ارم بردم آرام را

روزگار مرا خسته و ملول کرد، بنابراین آرامش خود را به کنجِ بهشت‌گونه‌ی (ارم) خلوتم بردم.

نکته ادبی: ارم: باغ افسانه‌ای، استعاره از خلوت‌گه شاعر.

در خانه را چون سپهر بلند زدم بر جهان قفل و بر خلق بند

درِ خانه‌ام را همچون آسمانِ بلند بسته نگه داشتم و بر جهان و مردم، قفل و بندِ بی‌اعتنایی زدم.

نکته ادبی: سپهر بلند: اشاره به دوری و غیرقابل دسترس بودن آسمان.

ندانم که دور از چه سان میرود چه نیک و چه بد در جهان میرود

خبر ندارم که چرخش روزگار چگونه می‌گذرد و در جهان چه خوب و بدی در حال وقوع است.

نکته ادبی: دور: اشاره به گردش افلاک و تقدیر.

یکی مرده شخصم به مردی روان نه از کاروانی و در کاروان

شخصی هستم که گویی مرده‌ام، اما در عالمِ مردانگی و معنویت زنده‌ام؛ نه وابسته به قافله‌ام و نه در میان قافله.

نکته ادبی: کاروان: استعاره از هیاهوی جامعه و وابستگی‌های گروهی.

به صد رنج دل یک نفس می زنم بدان تا نخسبم جرس می زنم

با صد رنجِ دل، هر نفس را برمی‌آورم و ناقوسِ هشدار می‌زنم تا غافل نشوم و به خواب نروم.

نکته ادبی: جرس (ناقوس): وسیله‌ای برای اعلام حضور و هشدار.

ندانم کسی کو به جان و به تن مراد و ستر دارد از خویشتن

نمی‌شناسم کسی را که مانند من، با جان و تن، خود را از آلودگی‌های دنیوی دور نگه داشته باشد.

نکته ادبی: مراد و ستر: پوشیدگی و حفظ آبرو از دید اغیار.

ز مهر کسان روی برتافتم کس خویش هم خویش را یافتم

از مهر و محبتِ دیگران روی برگرداندم، چرا که همدمِ حقیقی و دوستِ واقعی را در درونِ خود یافتم.

نکته ادبی: کس خویش: اشاره به خودشناسی یا شناختِ معشوق حقیقی در درون.

بر عاشقان نیک اگر بد شوم همان به که معشوق خود خود شوم

اگر در نظرِ عاشقانِ دیگر، انسانِ بدی به نظر برسم، بهتر است که معشوقِ حقیقیِ خود باشم و به خود بپردازم.

نکته ادبی: معشوق خود شدن: کنایه از استغنا و خودبسندگی معنوی.

گرم نیست روزی ز مهر کسان خدایست رزاق و روزی رسان

اگر روزی‌ام از راهِ محبتِ مردم نرسد، باکی نیست؛ چرا که خداوند رزاق و روزی‌رسانِ اصلی است.

نکته ادبی: رزاق: صفتی قرآنی برای خداوند.

در حاجت از خلق بربسته به ز دربانی آدمی رسته به

بهتر است درِ حاجت را به روی مردم ببندم، چرا که از قید و بندِ دربانی و نوکریِ آدمیان رهایی یافتن، بهتر است.

نکته ادبی: دربانی: استعاره از تملق و خدمت به صاحب‌منصبان.

مرا کاشکی بودی آن دسترس که نگذارمی حاجت کس به کس

ای کاش قدرتی داشتم که هیچ‌کس مجبور نباشد برای حاجت خود، دست پیشِ دیگری دراز کند.

نکته ادبی: دسترس: توانایی و قدرت عملی.

در این مندل خاکی از بیم خون نیارم سر آوردن از خط برون

در این دایره جادوییِ خاکی (تنم) که از ترسِ هیاهوی خونینِ جهان کشیده‌ام، جرئت ندارم سرم را از حد و مرزِ خود بیرون بیاورم.

نکته ادبی: مندل: دایره‌ای که ساحران برای محافظت از خود رسم می‌کردند، استعاره از حصار امن معنوی.

بدین حال و مندل کسی چون بود که زندانی مبدل خون بود

در چنین وضعیت و حصاری، کسی می‌تواند آسوده باشد که زندانیِ تغییرات و خون‌ریزی‌های روزگار نباشد.

نکته ادبی: مبدل خون: کنایه از دگرگونی‌های خونین و بی‌ثباتی دنیا.

در خلق را گل براندوده ام درین در بدین دولت آسوده ام

درِ ورودِ مردم را به روی خود گل گرفته‌ام (بسته‌ام) و در این انزوا و دولتِ معنوی، آسوده نشسته‌ام.

نکته ادبی: گل براندودن: کنایه از بستن کامل و غیرقابل نفوذ.

چهل روز خود را گرفتم زمام کادیم از چهل روز گردد تمام

چهل روز عنانِ نفس خود را در دست گرفتم تا کمالِ انسانی‌ام با این چله‌نشینی به تمام برسد.

نکته ادبی: چهل روز: دوره کمال و پختگی در عرفان.

چو در چار بالش ندیدم درنگ نشستم در این چار دیوار تنگ

چون در دنیای چهار‌طرفه (چهار بالش) ثبات و آرامشی ندیدم، در این چهاردیواریِ تنگِ خلوت نشستم.

نکته ادبی: چار بالش: کنایه از مسند قدرت یا دنیای وسیع.

ز هر جو که انداختم در خراس دری باز دادم به جوهر شناس

از هر جویبارِ دانشی که به خراسِ (آسیاب) فکرم ریختم، مرواریدی (جوهری) به دست آوردم و به کسی که قدرشناس است، تقدیم کردم.

نکته ادبی: خراس: آسیاب که در اینجا استعاره از ذهنِ خلاق و پردازشگر است.

هزار آفرین بر سخن پروری که بر سازد از هر جوی جوهری

هزار آفرین بر آن سخنوری که از هر جویبارِ ناچیزی، جواهری گرانبها می‌سازد.

نکته ادبی: سخن‌پروری: توانایی آفرینشگری ادبی.

تر و خشکی اشک و رخسار من به کهگل براندود دیوار من

اشک‌های من که تر و خشک (همه چیز) رخسارم را پوشانده، مانند کاهگل بر دیوارِ خانه‌ام (تنم) اندود شده است.

نکته ادبی: کهگل براندود: تشبیه اشک به گل محافظ دیوار.

تن اینجا به پست جوین ساختن دل آنجا به گنجینه پرداختن

تنم را به نانی جوین در اینجا (دنیا) راضی کرده‌ام، اما دلم را در آنجا (عالم معنا) به گنجینه‌ای از معرفت مشغول ساخته‌ام.

نکته ادبی: نان جوین: نماد زهد و قناعت.

به بازی نبردم جهان را به سر که شغلی دگر بود جز خواب و خور

عمرم را به بطالت و بازی نگذراندم؛ چرا که جز خواب و خور، شغلی شریف‌تر (شاعری و تفکر) داشته‌ام.

نکته ادبی: به سر بردن: گذراندن عمر.

نخفتم شبی شاد بر بستری که نگشادم آن شب ز دانش دری

شبی را با شادی و بی‌خیالی نخفتم، مگر آنکه دری از دانش و بینش در آن شب گشوده باشم.

نکته ادبی: دانش: اشاره به حکمت و شعر.

ضمیرم نه زن بلکه آتش زنست که مریم صفت بکر آبستنست

ضمیر و اندیشه‌ی من، نه زن (منفعل) بلکه آتش‌زنه (فعال و آفریننده) است؛ همچون مریم که بدون شوهر، باردار شد، سخنم بکر و تازه است.

نکته ادبی: مریم صفت: اشاره به معجزه و بکر بودن آفرینش ادبی.

تقاضای آن شوی چون آیدش که از سنگ و آهن برون آیدش

وقتی تقاضای آن شویِ (ایده) آفریننده می‌آید، همان‌طور که آتش از سنگ و آهن برون می‌آید، شعر از دلِ سختِ فکر می‌جوشد.

نکته ادبی: سنگ و آهن: کنایه از برخورد اندیشه‌ها برای تولید جرقه خلاقیت.

بدین دل فریبی سخن های بکر به سختی توان زادن از راه فکر

با این سخنانِ فریبنده و بکر، زادنِ (پدید آوردن) چنین اشعاری از طریق فکر، بسیار دشوار است.

نکته ادبی: سخت زادن: سختیِ فرآیند آفرینشِ ادبی.

سخن گفتن بکر جان سفتن است نه هر کس سزای سخن گفتن است

گفتنِ سخنِ تازه و بکر، همانندِ سفتنِ جان است؛ هر کسی لیاقتِ سخن گفتنِ حقیقی را ندارد.

نکته ادبی: جان سفتن: استعاره از سختیِ جان‌کاهِ آفرینش.

به دری سفالینه ای سفته گیر سرودی به گرمابه در گفته گیر

سخنی را که تو آن را ارزشمند می‌پنداری، ظرفی سفالین و بی‌ارزش بدان؛ هر سرودی که در گرمابه گفته شود، شعر نیست.

نکته ادبی: سفالینه: نماد چیز بی‌ارزش در برابر مروارید.

بیندیش از آن دشتهای فراخ کز آواز گردد گلو شاخ شاخ

از آن دشت‌های وسیع و بی‌هدف (سخنِ بی‌پایه) بترس، که صدا در آن می‌پیچد و گلو شاخ‌شاخ (خشک و خسته) می‌شود.

نکته ادبی: شاخ شاخ شدن: کنایه از بی‌اثر شدن و خشکیدنِ سخن.

چو بر سکه شاه زر میزنی چنان زن که گر بشکند نشکنی

وقتی بر سکه شاه زر می‌زنی (شعری می‌سرایی)، چنان دقیق و استوار بزن که اگر سکه هم بشکند، ضربِ آن از بین نرود.

نکته ادبی: سکه زر: استعاره از کلامِ پخته و ماندگار.

جهودی مسی را زراندود کرد دکان غارتیدن بدان سود کرد

یهودی‌ای مس را زراندود کرد تا با این کار دکان و کاسبی دیگران را غارت کند؛ این تمثیلی از سخن‌سراییِ دروغین است.

نکته ادبی: زراندود کردن: کنایه از جعل و فریب.

نه انجیر شد نام هر میوه ای نه مثل زبیده است هر بیوه ای

هر میوه‌ای که انجیر نیست، و هر بیوه‌ای هم زبیده (بانوی بزرگ) نیست؛ باید تفاوتِ اصالت و ظاهر را دانست.

نکته ادبی: زبیده: نامی که در ادبیات کهن نماد بانوی باشکوه است.

دو هندو برآید ز هندوستان یکی دزد باشد دیگر پاسبان

دو نفر از یک سرزمین (هند) برمی‌آیند، اما یکی دزد است و دیگری پاسبان؛ ظاهرِ یکسان دلیلِ همسانیِ باطن نیست.

نکته ادبی: هندوستان: سرزمینی که در ادبیات کهن گاه منشأ شگفتی‌هاست.

من از آب این نقره تابناک فرو شستم آلودگیهای خاک

من از آبِ این نقره‌ی تابناک (شعر و کلام الهی)، آلودگی‌های دنیوی و خاکی را از وجودم شست‌وشو دادم.

نکته ادبی: نقره تابناک: استعاره از سخنِ پاک و مصفا.

ازین پیکر آنگه گشایم پرند که باشد رسیده چو نخل بلند

آنگاه که وجودم همچون نخلِ بلند به بلوغ رسید، از این پیکرِ خاکی پرواز خواهم کرد.

نکته ادبی: نخل بلند: نماد کمال و آمادگی برای مرگ یا عروج.

چو در میوهٔ نارسیده رسی بجنبانیش نارسیده کسی

اگر با شتاب به سراغ میوه‌ای که هنوز نرسیده بروی، قبل از آنکه وقتش برسد آن را از شاخه جدا می‌کنی و از بین می‌بری.

نکته ادبی: تکرار واژه «نارسیده» با دو نقش دستوری متفاوت، بر روندِ طبیعیِ تکامل تأکید دارد.

کند سوقیی سیب را خانه رس ولی خوش نیاید به دندان کس

می‌توان سیب را با ترفندهایی زودتر از موعد به عمل آورد (رسید)، اما چنین سیبی برای خوردن و لذت بردن کاملاً بی‌مزه است.

نکته ادبی: «سوقی» در اینجا به معنای راه و روش و ترفند به کار رفته است.

شود نرم از افشردن انجیر خام ولی چون خوری خون برآید ز کام

انجیرِ کال را اگر فشار دهی شاید نرم شود، اما اگر آن را بخوری، مزه و طعمِ ناخوشایندی که شبیه به طعمِ خون یا گزندگی است در دهانت باقی می‌ماند.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری بین نرم شدنِ میوه و ناخوشایند بودنِ طعمِ آن، برای بیانِ بیهودگیِ شتاب‌زدگی است.

شکوفه که بیگه نخندد به شاخ کند میوه را بر درختان فراخ

شکوفه‌ای که در زمانِ مناسب و به‌موقع بر شاخه ظاهر شود، باعث می‌شود میوه‌ای که به بار می‌آید، درشت و باکیفیت باشد.

نکته ادبی: «بیگه» به معنای دیرهنگام یا بی‌موقع است.

زمینی که دارد بر و بوم سست اساسی برو بست نتوان درست

در زمینی که خاکِ سست و ناپایداری دارد، نمی‌توان ساختمان و بنای محکم و استواری ساخت.

نکته ادبی: کنایه از اینکه کلامِ سست بر پایه اندیشه‌ای سست بنا می‌شود.

به رونق توانم من این کار کرد به بی رونقی کار ناید ز مرد

من تنها زمانی می‌توانم این اثر را با شکوه و رونق به سرانجام برسانم که انگیزه‌ای قوی داشته باشم؛ چرا که مردِ کاردان در شرایطِ ناامیدی یا بی‌رونقی، توانی برای انجامِ کار ندارد.

نکته ادبی: اشاره به پیوندِ میانِ انگیزه درونی هنرمند و کیفیتِ برون‌دادیِ اثر.

چو در دانه باشد تمنای سود کدیور در آید به کشت و درود

کشاورز زمانی به کارِ کاشت و برداشت می‌پردازد که امید به سود و بهره‌وری داشته باشد.

نکته ادبی: «کدیور» واژه‌ای کهن به معنای کشاورز و برزگر است.

غله چون شود کاسد و کم بها کند برزگر کار کردن رها

وقتی غله و محصولِ کشاورزی بی‌ارزش شود و بهای کمی داشته باشد، کشاورز انگیزه خود را برای کار از دست می‌دهد و آن را رها می‌کند.

نکته ادبی: «کاسد» به معنای بی‌رونق و کم‌ارزش است.

ترنم شناسان دستان نیوش ز بانگ مغنی گرفتند گوش

آگاهان به موسیقی و کسانی که دستان (نغمه) را می‌شناسند، مشتاقانه به صدای خواننده و نوازنده گوش می‌سپارند.

نکته ادبی: «دستان» در موسیقی به معنای پرده‌های ساز و نغمه است.

ضرورت شد این شغل را ساختن چنین نامه نغز پرداختن

ضرورت و حکمِ زمانه مرا واداشت تا این اثر را بنویسم و چنین نامه‌ای پُرنکته و نغز را تدوین کنم.

نکته ادبی: توجیهِ نویسنده برای آغازِ نگارش که یک سنتِ ادبی است.

که چون در کتابت شود جای گیر نیوشنده را زان بود ناگزیر

چرا که وقتی این مطالب در قالبِ کتاب ثبت و ضبط شود، خواننده ناچار است که به آن توجه کند و از آن بهره ببرد.

نکته ادبی: «کتابت» در اینجا به معنای نوشتن و ثبت کردن است.

به نقشی که نزد کلان نیست خرد نمودم بدین داستان دستبرد

من به سراغِ مطلبی رفتم که بزرگان آن را ساده و بی‌ارزش نمی‌دانند، یعنی موضوعی بزرگ و درخورِ توجه را انتخاب کردم.

نکته ادبی: اشاره به انتخابِ مضامینِ حماسی و بزرگ.

از این آشنا روی تر داستان خنیده نیامد بر راستان

این داستان، چنان نو و تازه است که پیش از این در میانِ راویانِ راستین و درستکار، چندان شنیده و مشهور نشده است.

نکته ادبی: «خنیده» صفت مفعولی به معنای مشهور و پرآوازه است.

دگر نامه ها را که جوئی نخست به جمهور ملت نباشد درست

بسیاری از کتاب‌های دیگر را که جستجو کنی، می‌بینی که نزدِ عمومِ مردم یا اهلِ خرد، از اعتبار و درستیِ کافی برخوردار نیستند.

نکته ادبی: «جمهور ملت» به معنای عموم مردم است.

نباشد چنین نامه تزویر خیز نبشته به چندین قلمهای تیز

برخلافِ آن‌ها، چنین نامه‌ای سرشار از فریب‌کاری و تزویر نیست، بلکه با دقتی بسیار و با قلمی توانا نگاشته شده است.

نکته ادبی: «تزویر خیز» به معنای منشأ فریب بودن است.

به نیروی نوک چنین خامه ها شرف دارد این بر دگر نامه ها

به دلیلِ قدرتِ نویسندگی و تواناییِ قلمِ من، این اثر نسبت به دیگر نوشته‌ها برتری و شرافتی دارد.

نکته ادبی: «خامه» استعاره از قلم است.

از آن خسروی می که در جام اوست شرف نامهٔ خسروان نام اوست

به خاطرِ آن شرابِ عرفانی و معنوی که در جامِ اوست (محتوای اثر)، نامِ این کتاب «شرف‌نامه» نامیده شد.

نکته ادبی: «خسروی مِی» کنایه از دانشِ والا و حکمتِ پادشاهانه است.

سخنگوی پیشینه دانای طوس که آراست روی سخن چون عروس

فردوسی، آن سخنورِ دانایِ اهلِ توس که سخن را چون عروسی آراسته و زیبا کرد.

نکته ادبی: اشاره به فردوسی و زیباییِ کلام او (تشبیه سخن به عروس).

در آن نامه کان گوهر سفته راند بسی گفتنیهای ناگفته ماند

در آن شاهنامه‌ای که فردوسی با آن کلماتِ دُرّگونه سرود، باز هم بسیاری از مطالبِ گفتنی، ناگفته باقی ماند.

نکته ادبی: «گوهر سفته» کنایه از سخنِ دقیق و گران‌بهاست.

اگر هر چه بشنیدی از باستان به گفتی دراز آمدی داستان

اگر فردوسی می‌خواست تمامِ آنچه را از داستان‌های باستان شنیده بود بازگو کند، این داستان بسیار طولانی می‌شد.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ ایجاز در کلامِ پیشینیان.

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود همان گفت کز وی گزیرش نبود

او فقط مطالبی را گفت که مخاطب به آن تمایل داشت و چاره‌ای جز گفتنِ آن‌ها نبود (داستان را خلاصه کرد).

نکته ادبی: «گزیر» به معنای چاره و گریزگاه است.

دگر از پی دوستان زله کرد که حلوا به تنها نشایست خورد

دیگر اینکه او برای دوستانِ خود باقی‌مانده‌ی سخن را به عنوانِ هدیه کنار گذاشت، چرا که لذتِ حلوا (شیرینیِ سخن) به تنهایی قابلِ خوردن نیست.

نکته ادبی: «زله» به معنای توشه یا هدیه‌ای است که از غذا برای دیگران برمی‌دارند.

نظامی که در رشته گوهر کشید قلم دیده ها را قلم درکشید

نظامی که گوهرِ سخن را به رشته کشید، قلم بر چشمِ کسانی که مدعیِ دیدن و نگریستن بودند، کشید (یعنی همه را تحت‌الشعاع قرار داد).

نکته ادبی: «قلم درکشیدن» کنایه از از میدان به در کردن یا سرآمد بودن است.

بناسفته دری که در گنج یافت ترازوی خود را گهر سنج یافت

او گوهری را که کسی سفته و نقد نکرده بود در گنجینه یافت و با ترازویِ خود آن را سنجید و ارزش‌گذاری کرد.

نکته ادبی: اشاره به کشفِ مضامینِ نو و سبکِ خاصِ نظامی.

شرف نامه را فرخ آوازه کرد حدیث کهن را بدو تازه کرد

او با نگارشِ این کتاب، «شرف‌نامه» را پرآوازه کرد و داستان‌های کهن را با آن زنده و تازه گردانید.

نکته ادبی: «فرخ آوازه» به معنای خوش‌نام و پرآوازه است.