خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۶ - در حسب حال و انجام روزگار

نظامی
بیا ساقی آن می نشان ده مرا از آن داروی بیهشان ده مرا
بدان داروی تلخ بیهش کنم مگر خویشتن را فراموش کنم
نظامی بس این صاحب آوازگی کهن گشتن و هم چنان تازگی
چو شیران سرپنجه بگشای چنگ چو روبه میارای خود را به رنگ
شنیدم که روباه رنگین بروس خود آرای باشد به رنگ عروس
چو باران بود روز یا باد و گرد برون ناورد موی خویش از نورد
به کنجی کند بی علف جای خویش نلیسد مگر دست با پای خویش
پی پوستی خون خود را خورد همه کس تن او پوست را پرورد
سرانجام کاید اجل سوی او وبال تن او شود موی او
بدان موینه قصد خونش کنند به رسوائی از سر برونش کنند
بساطی چه باید بر آراستن کزو ناگزیر است برخاستن
هر آن جانور کو خودآرای نیست طمع را بر آزار او رای نیست
برون آی از این پردهٔ هفت رنگ که زنگی بود آینه زیر زنگ
بس این جادوئیها برانگیختن چو جادو به کس درنیامیختن
نه گوگرد سرخی نه لعل سپید که جوینده باشد ز تو ناامید
به مردم درآمیز اگر مردمی که با آدمی خو گرست آدمی
اگر کان گنجی چو نائی بدست بسی گنج از اینگونه در خاک هست
چو دور افتد از میوه خور میوه دار چه خرما بود نخل بن را چه خار
جوانی شد و زندگانی نماند جهان گو ممان چون جوانی نماند
جوانی بود خوبی آدمی چو خوبی رود کی بود خرمی
چو پی سست و پوسیده گشت استخوان دگر قصه سخت روئی مخوان
غرور جوانی چو از سر نشست ز گستاخ کاری فرو شوی دست
بهی چهرهٔ باغ چندان بود که شمشاد با لاله خندان بود
چو باد خزانی درآید به باغ زمانه دهد جای بلبل به زاغ
شود برگ ریزان ز شاخ بلند دل باغبانان شود دردمند
ریاحین ز بستان شود ناپدید در باغ را کس نجوید کلید
بنال ای کهن بلبل سالخورد که رخساره سرخ گل گشت زرد
دو تا شد سهی سرو آراسته کدیور شد از سایه برخاسته
چو تاریخ پنجه درآمد به سال دگرگونه شد بر شتابنده حال
سر از بار سنگین درآمد به سنگ جمازه به تنگ آمد از راه تنگ
فرو ماند دستم ز می خواستن گران گشت پایم ز بر خاستن
تنم گونهٔ لاجوردی گرفت گلم سرخی انداخت زردی گرفت
هیون رونده ز ره مانده باز به بالینگه آمد سرم را نیاز
همان بور چوگانی باد پای به صد زخم چوگان نجنبد ز جای
طرب را به میخانه گم شد کلید نشان پشیمانی آمد پدید
برآمد ز کوه ابر کافور بار مزاج زمین گشت کافور خوار
گهی دل به رفتن نیاید به گوش صراحی تهی گشت و ساقی خموش
سر از لهو پیچید و گوش از سماع که نزدیک شد کوچگه را وداع
به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ که دوران کند دست یازی فراخ
تماشای پروانه چندان بود که شمع شب افروز خندان بود
چو از شمع خالی کنی خانه را نبینی دگر نقش پروانه را
به روز جوانی و نوزادگی زدم لاف پیری و افتادگی
کنون گر به غم شادمانی کنم به پیرانه سر چون جوانی کنم
چو پوسیده چوبی که در کنج باغ فروزنده باشد به شب چون چراغ
شب افروز کرمی که تابد ز دور ز بی نوری شب زند لاف نور
اگر دیدمی در خود افزایشی طلب کردمی جای آسایشی
به آسودگی عمر نو کردمی جهان را به شادی گرو کردمی
چو روز جوانی به پایان رسید سپیده دم از مشرق آمد پدید
به تدبیر آنم که سر چون نهم چگونه پی از کار بیرون نهم
سری کو سزاوار باشد به تاج سرین گاه او مشک باید نه عاج
از آن پیش کاین هفت پرگار نیز کند خط عمر مرا ریز ریز
درآرم به هر زخمه ای دست خویش نگهدارم آوازهٔ هست خویش
به هر مهره ای حقه بازی کنم به واماند خود چاره سازی کنم
چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت به گیلان ندارم سر بازگشت
در این ره چو من خوابنیده بسیست نیارد کسی یاد که آنجا کسیست
به یادآور ای تازه کبک دری که چون بر سر خاک من بگذری
گیا بینی از خاکم انگیخته سرین سوده پائین فرو ریخته
همه خاک فرش مرا برده باد نکرده ز من هیچ هم عهد یاد
نهی دست بر شوشه خاک من به یاد آری از گوهر پاک من
فشانی تو بر من سرشکی ز دور فشانم من از آسمان بر تو نور
دعای تو بر هر چه دارد شتاب من آمین کنم تا شود مستجاب
درودم رسانی رسانم درود بیائی بیایم ز گنبد فرود
مرا زنده پندار چون خویشتن من آیم به جان گر تو آیی به تن
مدان خالی از هم نشینی مرا که بینم تو را گر نبینی مرا
لب از خفته ای چند خامش مکن فرو خفتگان را فرامش مکن
چو آن جا رسی می درافکن به جام سوی خوابگاه نظامی خرام
نپنداری ای خضر پیروز پی که از می مرا هست مقصود می
از آن می همه بی خودی خواستم بدان بی خودی مجلس آراستم
مرا ساقی از وعده ایزدیست صبوح از خرابی می از بیخودیست
وگرنه به یزدان که تا بوده ام به می دامن لب نیالوده ام
گر از می شدم هرگز آلوده کام حلال خدایست بر من حرام

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات مجموعه‌ای از پندنامه‌های حکیمانه و عارفانه است که با نگاهی دقیق به طبیعت انسان و ناپایداری دنیا سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلات نغز، به‌ویژه حکایت روباه، غرور و دلبستگی به ظواهر دنیوی را نکوهش می‌کند و آن را دامی می‌داند که آدمی را در نهایت به تباهی می‌کشاند.

در بخش‌های بعدی، شاعر با ترسیم چهره‌ای واقع‌گرایانه از کهولت و پیری، گذشت ایام و زوال زیبایی و توانایی جسمانی را به تصویر می‌کشد. فضای حاکم بر ابیات، فضایی تامل‌برانگیز است که مخاطب را به سوی پذیرش حقایق هستی، دوری از تظاهر، و آمادگی برای عبور از گذرگاه عمر و فرجام ناگزیر آن دعوت می‌کند.

معنای روان

بیا ساقی آن می نشان ده مرا از آن داروی بیهشان ده مرا

ای ساقی! آن شرابِ معرفت و بیخودی را به من نشان بده و از آن دارویی که باعث فراموشی خویشتنِ خویش و رهایی از قیدوبندهای دنیاست، به من ارزانی دار.

نکته ادبی: اشاره به مِیِ عرفانی که موجب استغراق در حق و فراموشی خودپرستی می‌شود.

بدان داروی تلخ بیهش کنم مگر خویشتن را فراموش کنم

می‌خواهم با نوشیدنِ این داروی تلخ (سختی‌های سلوک و بی‌خودی)، خود را از قیدِ «منِ» خویش رها کنم تا شاید بتوانم خودِ واقعی و فارغ از تعلّقاتم را بیابم.

نکته ادبی: تناقض ظریف میان تلخیِ دارو و شیرینیِ رهایی از خویشتن.

نظامی بس این صاحب آوازگی کهن گشتن و هم چنان تازگی

ای نظامی، همین مقدار که در سخن‌دانی به شهرت رسیده‌ای کافی است؛ چرا که هنر تو با وجود کهنگیِ زمان، همچنان تازه و طراوت‌مند باقی مانده است.

نکته ادبی: اشاره به خصلت اعجازگونه‌ی کلام شاعر که گذر زمان آن را فرسوده نمی‌کند.

چو شیران سرپنجه بگشای چنگ چو روبه میارای خود را به رنگ

همچون شیران، قدرتِ پنجه‌های خود را آشکار کن و با ابهت و قدرت پیش برو؛ نه اینکه مانند روباه، خود را با رنگ و نیرنگ بیارایی و فریبکار باشی.

نکته ادبی: تمثیل شیر در برابر روباه؛ نمادِ اصالت و قدرت در برابر فریب و تظاهر.

شنیدم که روباه رنگین بروس خود آرای باشد به رنگ عروس

شنیده‌ام که روباه، با آن پوستِ رنگین و زیبایش، بیش از حد در پی آراستنِ خود است، درست مانند عروسی که تمام همّ و غمش نمایش زیبایی‌اش است.

نکته ادبی: تشبیه روباه به عروس؛ کنایه از اهمیت بیش از حد به ظاهر.

چو باران بود روز یا باد و گرد برون ناورد موی خویش از نورد

در روزهای بارانی، باد یا طوفانی، این روباه برای حفظِ سلامتِ موهایش، حتی یک لحظه هم از پناهگاه خود بیرون نمی‌آید.

نکته ادبی: نشان‌دهنده کمالِ وسواس برای حفظِ ظاهرِ بی‌ارزش.

به کنجی کند بی علف جای خویش نلیسد مگر دست با پای خویش

در کنجِ دنج و بی‌گیاهی پنهان می‌شود و تمام وقتش را صرفِ لیسیدن و تیمار کردنِ دست و پای خود می‌کند.

نکته ادبی: توصیف انزوای خودخواسته برای حفظِ داراییِ پوشالی.

پی پوستی خون خود را خورد همه کس تن او پوست را پرورد

او برای حفظِ یک پوستِ بی‌ارزش، خونِ خود را می‌خورد (دچار رنج و سختی می‌شود)؛ در حالی که دیگران پوست او را برای خود می‌پرورند و ارزشی برای جانش قائل نیستند.

نکته ادبی: کنایه از رنجِ بی‌حاصل برای متاعی که سرانجام به کارِ خودِ حیوان نمی‌آید.

سرانجام کاید اجل سوی او وبال تن او شود موی او

سرانجام وقتی مرگ به سراغش می‌آید، همان موها که مایه افتخارش بود، وبال گردن و باعثِ دردسر او می‌شود.

نکته ادبی: تناقض: آنچه مایه مباهات بود، عاملِ بلا شد.

بدان موینه قصد خونش کنند به رسوائی از سر برونش کنند

همین که قصدِ جانش را می‌کنند، به خاطر همان پوستِ زیباست که او را با خواری و رسوایی از میان می‌برند.

نکته ادبی: اشاره به عاقبتِ دلبستگی به ظواهر (همان پوست که باعث شکار شدن می‌شود).

بساطی چه باید بر آراستن کزو ناگزیر است برخاستن

چرا باید برای چیزی (دنیای مادی) خود را به زحمت بیندازیم که ناگزیر باید آن را رها کرد و رفت؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ بیهودگیِ دلبستگی به دنیا.

هر آن جانور کو خودآرای نیست طمع را بر آزار او رای نیست

هر موجودی که خود را با ظواهر نمی‌آراید، کسی هم طمعی به آزار و اذیتِ او ندارد و در امان است.

نکته ادبی: حکمت: بی‌ادعایی و ساده‌زیستی، امنیت به همراه می‌آورد.

برون آی از این پردهٔ هفت رنگ که زنگی بود آینه زیر زنگ

از این دنیای رنگارنگ و فریبنده دوری کن، چرا که این جهان مانند آینه‌ای است که حقیقت را در پسِ رنگ‌ها پنهان کرده و زنگار بر چهره دارد.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به پرده هفت‌رنگ و زنگارِ آینه.

بس این جادوئیها برانگیختن چو جادو به کس درنیامیختن

این همه جادو و نیرنگ‌بازی (برای حفظ ظاهر) کافی است؛ نباید با دیگران نیز مانند جادوگران با فریب و حیله رفتار کنی.

نکته ادبی: پندِ اخلاقی برای پرهیز از فریب‌کاری در روابط اجتماعی.

نه گوگرد سرخی نه لعل سپید که جوینده باشد ز تو ناامید

نه آنقدر گوگردِ سرخ (کیمیا) باش و نه لعلِ سفید که همه به دنبالت باشند و در نهایت ناامید شوند؛ یعنی خود را چنان دست‌نیافتنی و فریبنده نشان نده.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کیمیاگری و نایاب بودنِ گوهرهای خیالی.

به مردم درآمیز اگر مردمی که با آدمی خو گرست آدمی

اگر به دنبالِ انسانیت هستی، با مردم بیامیز؛ چرا که انسان ذاتاً با انسان دیگر خو می‌گیرد و انس می‌یابد.

نکته ادبی: تاکید بر خصلتِ اجتماعی انسان و اهمیت معاشرت.

اگر کان گنجی چو نائی بدست بسی گنج از اینگونه در خاک هست

اگر گمان می‌کنی که گنجی بزرگ هستی، بدان که بسیارند گنج‌هایی مانند تو که در خاک خفته‌اند و خبری از آن‌ها نیست.

نکته ادبی: یادآوریِ تواضع و نفیِ تکبر.

چو دور افتد از میوه خور میوه دار چه خرما بود نخل بن را چه خار

وقتی میوه از درخت جدا شود، چه فرقی می‌کند که درختِ خرما باشد یا خار؟ هر دو بی‌ثمر و بی‌ارزش خواهند بود.

نکته ادبی: تمثیلِ ضرورتِ تداومِ ارتباط و کارکرد؛ بی‌اثر بودنِ اصل و نسب بدون محصول.

جوانی شد و زندگانی نماند جهان گو ممان چون جوانی نماند

جوانی گذشت و دیگر زندگانیِ حقیقی باقی نماند؛ حال که جوانی نیست، بگذار دنیا هم نباشد، چرا که بی جوانی، زندگی معنایی ندارد.

نکته ادبی: حسرتِ شاعر بر زوالِ جوانی.

جوانی بود خوبی آدمی چو خوبی رود کی بود خرمی

جوانی، اصلِ زیبایی و خوبیِ انسان است؛ وقتی که زیباییِ جوانی از دست برود، دیگر شادی و خوشی چه معنایی دارد؟

نکته ادبی: هم‌نشینیِ مفهومِ جوانی با خوبی و شادی.

چو پی سست و پوسیده گشت استخوان دگر قصه سخت روئی مخوان

وقتی استخوان‌ها سست شد و قدم‌ها لرزان گشت، دیگر داستانِ سرسختی و غرورِ جوانی را بازگو نکن.

نکته ادبی: تصویرِ فیزیکی از فرسودگیِ بدن.

غرور جوانی چو از سر نشست ز گستاخ کاری فرو شوی دست

وقتی غرور و مستیِ جوانی از بین رفت، باید از کارهای گستاخانه و جسورانه‌ی ایام جوانی دست کشید.

نکته ادبی: بازگشت به آرامش و وقار در دوران پیری.

بهی چهرهٔ باغ چندان بود که شمشاد با لاله خندان بود

زیبایی و طراوتِ چهره انسان مانند باغ، زمانی است که شمشاد و لاله (جوانی و نشاط) در کنار هم خندان باشند.

نکته ادبی: تشبیه چهره به باغ و ایام جوانی به گل‌های شاداب.

چو باد خزانی درآید به باغ زمانه دهد جای بلبل به زاغ

وقتی بادِ خزان (پیری) به باغِ عمر می‌وزد، زمانه جای بلبل (شادابی) را به زاغ (پیری و تیرگی) می‌دهد.

نکته ادبی: استعاره از گذشتِ عمر به بادِ خزان.

شود برگ ریزان ز شاخ بلند دل باغبانان شود دردمند

برگ‌های جوانی از شاخه‌ی عمر می‌ریزد و باغبان (روح انسان) از این منظره دچار اندوه می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه مرگ و پیری به فصلِ برگ‌ریزان.

ریاحین ز بستان شود ناپدید در باغ را کس نجوید کلید

گل‌های معطر و شاداب از بستانِ زندگی ناپدید می‌شوند و دیگر کسی سراغی از کلیدِ باغ (نشاط و طرب) نمی‌گیرد.

نکته ادبی: کنایه از فراموش شدنِ لذت‌های دنیوی.

بنال ای کهن بلبل سالخورد که رخساره سرخ گل گشت زرد

ای بلبلِ پیر و کهن‌سال، ناله سر بده، چرا که گلِ سرخِ چهره‌ات، زرد و پژمرده شده است.

نکته ادبی: استعاره بلبل برای خودِ شاعر و گل برای جوانی.

دو تا شد سهی سرو آراسته کدیور شد از سایه برخاسته

آن سروِ راست و بلند (قامتِ جوان) خمیده شد و صاحبِ خانه (جان) از سایه‌ی آن برخاست و رفت.

نکته ادبی: کنایه از مرگ و خروجِ جان از کالبد.

چو تاریخ پنجه درآمد به سال دگرگونه شد بر شتابنده حال

وقتی سن به پنجاه سال می‌رسد، حالِ شتابنده‌ی آدمی دگرگون می‌شود و آرام می‌گیرد.

نکته ادبی: اشاره به سنِ پختگی (پنجاه سالگی).

سر از بار سنگین درآمد به سنگ جمازه به تنگ آمد از راه تنگ

سر از بارِ سنگینِ گناه و غم به سنگ خورد و مرکبِ تن، در راهِ باریکِ عمر به تنگنا افتاد.

نکته ادبی: تصویرِ سختی‌های دورانِ کهولت.

فرو ماند دستم ز می خواستن گران گشت پایم ز بر خاستن

تواناییِ خواستن و طلب کردن از دستم رفت و پایم برای برخاستن و حرکت کردن سنگین شد.

نکته ادبی: توصیفِ ناتوانیِ جسمانی در پیری.

تنم گونهٔ لاجوردی گرفت گلم سرخی انداخت زردی گرفت

رنگِ تنم لاجوردی (کدر) شد و سرخیِ گلگونِ گونه‌هایم به زردی گرایید.

نکته ادبی: توصیفِ تغییرِ رنگِ چهره در اثرِ کهولت.

هیون رونده ز ره مانده باز به بالینگه آمد سرم را نیاز

مرکبِ عمر که به سرعت می‌رفت، از راه بازماند و اکنون سرِ من نیاز به بالین و استراحت دارد.

نکته ادبی: هیون به معنای شتر تندرو، استعاره از بدنِ فعالِ جوانی.

همان بور چوگانی باد پای به صد زخم چوگان نجنبد ز جای

همان اسبِ تیزپایِ جوانی، حالا چنان فرسوده است که با صد ضربه هم از جای خود نمی‌جنبد.

نکته ادبی: تمثیلِ ناتوانیِ بدن در پیری.

طرب را به میخانه گم شد کلید نشان پشیمانی آمد پدید

کلیدِ شادی و عیش در میخانه گم شده است و اکنون تنها نشانه‌ی پشیمانی باقی مانده است.

نکته ادبی: استعاره از پایانِ دورانِ خوش‌گذرانی.

برآمد ز کوه ابر کافور بار مزاج زمین گشت کافور خوار

از کوه، ابرهای سفید همچون کافور باریدند (موهای سفید) و زمینِ وجودم آماده‌ی سردی و مرگ شد.

نکته ادبی: کنایه از پیری (موهای سفید) و سردیِ مرگ.

گهی دل به رفتن نیاید به گوش صراحی تهی گشت و ساقی خموش

گاهی دل دیگر تمایلی به رفتن ندارد، صراحیِ (جامِ) شرابِ عمر خالی گشت و ساقی (نشاط) خاموش شد.

نکته ادبی: تمثیلِ پایانِ دورانِ لذت و شور و حال.

سر از لهو پیچید و گوش از سماع که نزدیک شد کوچگه را وداع

سرم از لهو و لعب روی برتافت و گوشم از شنیدنِ موسیقی و سماع بازماند، چرا که زمانِ وداع با این منزلگاه نزدیک شده است.

نکته ادبی: آغازِ توجه به معنویت و کناره‌گیری از دنیا.

به وقتی چنین کنج بهتر ز کاخ که دوران کند دست یازی فراخ

در چنین ایامی، گوشه‌نشینی بهتر از کاخ‌نشینی است، چرا که زمانه بی‌رحمانه می‌تازد و فرصت‌ها را می‌گیرد.

نکته ادبی: پند برای انزوا و آرامش در پیری.

تماشای پروانه چندان بود که شمع شب افروز خندان بود

شوقِ تماشای پروانه (عاشق) تنها تا زمانی است که شمعِ شب‌افروز (معشوق/جوانی) در حالِ خندیدن (روشن بودن) است.

نکته ادبی: تمثیلِ پیوندِ شمع و پروانه به عنوانِ نمادِ جوانی و شور.

چو از شمع خالی کنی خانه را نبینی دگر نقش پروانه را

وقتی خانه‌ی وجود را از شمعِ زندگی خالی کنی، دیگر نه نقشی از پروانه می‌بینی و نه نشانی از شورِ عاشقی.

نکته ادبی: یادآوریِ فناپذیریِ عشقِ زمینی با مرگ.

به روز جوانی و نوزادگی زدم لاف پیری و افتادگی

در روزگارِ جوانی و نوزادگی، ادعای پیری و افتادگی می‌کردم (دروغ می‌گفتم).

نکته ادبی: طنزِ تلخِ شاعر؛ ادعای پیری در جوانی و اکنون حسرتِ آن.

کنون گر به غم شادمانی کنم به پیرانه سر چون جوانی کنم

اکنون اگر بخواهم از رویِ شادی، کاری کنم، چگونه در این سنِ پیری ادای جوان‌ها را در بیاورم؟

نکته ادبی: نقدِ رفتارِ متناسب با سن.

چو پوسیده چوبی که در کنج باغ فروزنده باشد به شب چون چراغ

همچون چوبِ پوسیده‌ای که در کنجِ باغ افتاده، اما در شب با نوری کاذب می‌درخشد.

نکته ادبی: تمثیلِ جلوه‌های فریبنده در پیری.

شب افروز کرمی که تابد ز دور ز بی نوری شب زند لاف نور

آن کرمِ شب‌تاب که از دور می‌درخشد، در واقع از بی‌نوریِ شب است که ادعایِ نورانی بودن می‌کند.

نکته ادبی: نقدِ فریب‌کاری و تظاهر در حالی که درون تهی است.

اگر دیدمی در خود افزایشی طلب کردمی جای آسایشی

اگر در وجودم افزایشی (نیرویی) می‌دیدم، حتماً به دنبالِ جایگاهِ آسایش می‌گشتم.

نکته ادبی: اعتراف به ناتوانیِ مطلق.

به آسودگی عمر نو کردمی جهان را به شادی گرو کردمی

با داشتنِ آسودگی و سلامت، عمرِ نو می‌یافتم و تمامِ جهان را به شادیِ این آسودگی می‌فروختم.

نکته ادبی: حسرتِ سلامت و آرامش.

چو روز جوانی به پایان رسید سپیده دم از مشرق آمد پدید

وقتی روزِ جوانی به پایان رسید، سپیده‌ی مرگ از جانبِ مشرقِ ابدیت نمایان شد.

نکته ادبی: تمثیلِ طلوعِ مرگ در غروبِ عمر.

به تدبیر آنم که سر چون نهم چگونه پی از کار بیرون نهم

در فکرِ این هستم که وقتی می‌خواهم سر بر بالینِ مرگ بگذارم، چگونه باید بندهای این دنیا را از دست و پایم باز کنم؟

نکته ادبی: دغدغه‌ی آمادگی برای مرگ.

سری کو سزاوار باشد به تاج سرین گاه او مشک باید نه عاج

سری که شایسته‌ی تاج‌گذاری است، در پایانِ عمر به جای تکیه بر زر و زیور (عاج)، باید با معنویت و عطرِ خوشِ کردار (مشک) همراه شود.

نکته ادبی: کنایه از اینکه ارزشِ انسان در پیری به کردارِ نیک است نه ثروت.

از آن پیش کاین هفت پرگار نیز کند خط عمر مرا ریز ریز

پیش از آنکه این هفت آسمان و گردشِ روزگار، رشته عمر مرا از هم بگسلد و هستی‌ام را نابود کند.

نکته ادبی: هفت پرگار استعاره از هفت سیاره و چرخش فلکی است که خط عمر را ترسیم و نهایتا محو می‌کند.

درآرم به هر زخمه ای دست خویش نگهدارم آوازهٔ هست خویش

می‌خواهم با هر تلاشی که دارم، نام و نشان و اعتبار هستیِ خویش را حفظ کنم.

نکته ادبی: زخمه در اینجا استعاره از تلاش و ضربه زدن برای نواختنِ سازِ زندگی است.

به هر مهره ای حقه بازی کنم به واماند خود چاره سازی کنم

در هر مهره‌ای که سرنوشت برایم می‌اندازد، سعی می‌کنم با تدبیر بازی کنم و برای درماندگی‌هایم چاره‌ای بیندیشم.

نکته ادبی: حقه به معنای ظرفِ شعبده‌بازی است که کنایه از بازی‌های تقدیر است.

چو رهوار گیلیم ازین پل گذشت به گیلان ندارم سر بازگشت

وقتی که مرکبِ ساده و ناتوان من از این پل (مرگ) عبور کرد، دیگر راه بازگشتی به این دنیای خاکی برایم وجود ندارد.

نکته ادبی: رهوار گیلیم به معنای مرکبِ بی‌ارزش و خشن است که کنایه از جسم و تنِ فانی است.

در این ره چو من خوابنیده بسیست نیارد کسی یاد که آنجا کسیست

در این راه (گذر از دنیا) افراد بسیاری پیش از من خوابیده‌اند (مدفون شده‌اند) که دیگر هیچ‌کس به یاد ندارد که اصلاً کسی آنجا بوده است.

نکته ادبی: خوابنیده به معنای دفن‌شده و آرمیده در خاک است.

به یادآور ای تازه کبک دری که چون بر سر خاک من بگذری

ای کسی که در جوانی و شادابی مانند کبک خرامانی، به یاد بیاور که وقتی از کنار خاکِ مزار من عبور می‌کنی، چه وضعی دارم.

نکته ادبی: کبک دری نماد زیبایی، خرامیدن و وقار است.

گیا بینی از خاکم انگیخته سرین سوده پائین فرو ریخته

می‌بینی که از خاکِ وجودم گیاهی روییده است و پیکرم در زیر خاک فرسوده و متلاشی شده است.

نکته ادبی: سرین سوده کنایه از فرسودگی و از بین رفتنِ اعضای بدن در خاک است.

همه خاک فرش مرا برده باد نکرده ز من هیچ هم عهد یاد

همه نشانه‌های خاکِ مزار مرا باد با خود برده است و هیچ‌یک از هم‌عهدانم یادی از من نمی‌کنند.

نکته ادبی: خاک فرش کنایه از تلِ خاکی است که بر مزار می‌ریزند.

نهی دست بر شوشه خاک من به یاد آری از گوهر پاک من

دستت را که بر خاکِ مزار من می‌گذاری، گوهرِ پاک و درونِ روشنِ مرا به یاد بیاور.

نکته ادبی: شوشه به معنای پاره و قطعه است، شوشه خاک یعنی ذره‌ای از خاک مزار.

فشانی تو بر من سرشکی ز دور فشانم من از آسمان بر تو نور

اگر تو از دور قطره اشکی بر مزار من بیفشانی، من نیز از آسمان بر تو نوری می‌تابانم.

نکته ادبی: سرشک به معنای اشک چشم است که با نور تقابل معنایی دارد.

دعای تو بر هر چه دارد شتاب من آمین کنم تا شود مستجاب

بر هر دعایی که می‌کنی، من آمین می‌گویم تا آن دعا به اجابت برسد.

نکته ادبی: شتاب داشتن دعا کنایه از عجله در طلب و حاجت‌خواهی است.

درودم رسانی رسانم درود بیائی بیایم ز گنبد فرود

اگر تو به من درود بفرستی، من نیز به تو پاسخ می‌دهم و اگر به دیدارم بیایی، من از این گنبدِ آسمان به سوی تو پایین می‌آیم.

نکته ادبی: گنبد فرود اشاره به عالم بالا و عالم قبر یا ملکوت دارد.

مرا زنده پندار چون خویشتن من آیم به جان گر تو آیی به تن

مرا مانند خودت زنده بدان؛ اگر تو با جسمت به دیدارم بیایی، من با جانم به استقبالت می‌آیم.

نکته ادبی: جان و تن تقابل کلاسیک روح و جسم است.

مدان خالی از هم نشینی مرا که بینم تو را گر نبینی مرا

گمان مکن که مزار من از هم‌نشینی و دیدار خالی است، چرا که اگر تو مرا نبینی، من تو را می‌بینم.

نکته ادبی: هم‌نشینی در اینجا به معنای حضور و درکِ وجودِ دیگری است.

لب از خفته ای چند خامش مکن فرو خفتگان را فرامش مکن

به خاطر خاموشیِ این خفتگان در خاک، آن‌ها را فراموش مکن.

نکته ادبی: فرو خفتگان استعاره از مردگان است.

چو آن جا رسی می درافکن به جام سوی خوابگاه نظامی خرام

هرگاه به مزار من رسیدی، شرابی در جام بریز (اشاره به تقدیم خیرات) و به سوی خوابگاه من بیا.

نکته ادبی: خرامیدن به معنای با ناز و آرام راه رفتن است.

نپنداری ای خضر پیروز پی که از می مرا هست مقصود می

ای خضرِ خوش‌قدم، گمان مکن که مقصود من از آوردنِ نام می، شرابِ انگوری است.

نکته ادبی: خضر نماد پیرِ راهنما و کسی است که به آب حیات دست یافته است.

از آن می همه بی خودی خواستم بدان بی خودی مجلس آراستم

من از آن شراب، حالِ بی‌خودی و رهایی از خویشتن را طلب کردم و بساطِ بزمِ جانم را با آن آراستم.

نکته ادبی: بی‌خودی اصطلاحی عرفانی به معنای فنای در حق است.

مرا ساقی از وعده ایزدیست صبوح از خرابی می از بیخودیست

ساقیِ من خداوند است و آن شراب، نشانی از خرابیِ عقلِ مادی و رسیدن به مستیِ معنوی است.

نکته ادبی: خرابی در عرفان به معنای ویران شدنِ خودپرستی و خودبینی است.

وگرنه به یزدان که تا بوده ام به می دامن لب نیالوده ام

وگرنه به خدا قسم که تا زمانی که زنده‌ام، لب‌هایم به شرابِ واقعی آلوده نشده است.

نکته ادبی: دامن لب آلودن کنایه از گناهکار شدن و آلودگی به میِ مادی است.

گر از می شدم هرگز آلوده کام حلال خدایست بر من حرام

اگر حتی یک بار به شرابِ انگوری لب آلوده باشم، تمامِ نعمت‌های خداوند بر من حرام باد.

نکته ادبی: حلال خدایست بر من حرام، ساختاری قسم‌گونه برای تأکید بر پاکدامنی است.