خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۵ - در سابقهٔ نظم شرفنامه

نظامی
شبی چون سحر زیور آراسته به چندین دعای سحر خواسته
ز مهتاب روشن جهان تابناک برون ریخته نافه از ناف خاک
تهی گشته بازار خاک از خروش ز بانگ جرسها بر آسوده گوش
رقیبان شب گشته سرمست خواب فرو برده سر صبح صادق به آب
من از شغل گیتی بر افشانده دست به زنجیر فکرت شده پای بست
گشاده دل و دیده بر دوخته به ره داشتن خاطر افروخته
که چون بایدم مطرحی ساختن شکاری در آن مطرح انداختن
فکنده سرین را سراسیمه وار چو بالین گوران به گوران نگار
سرم بر سرم زانو آورده جای زمین زیر سر آسمان زیرپای
قراری نه در رقص اعضای من سر من شده کرسی پای من
به جولان اندیشهٔ ره نورد ز پهلو به پهلو شده گرد گرد
تن خویش در گوشه بگذاشته به صحرای جان توشه برداشته
گه از لوح ناخوانده عبرت پذیر گه از صحف پیشینگان درس گیر
چو شمع آتش افتاده در باغ من شده باغ من آتشین داغ من
گدازنده چون موم در آفتاب به مومی چنین بسته بر دیده خواب
مگر جاودان از من آموختند که از موم خود خواب را دوختند
در آن رهگذرهای اندیشناک پراکنده شد بر سرم مغز پاک
درآمد به من خوابی از جوش مغز در آن خواب دیدم یکی باغ نغز
کز آن باغ رنگین رطب چیدمی و زو دادمی هر که را دیدمی
رطب چین درآمد ز نوشینه خواب دماغی پرآتش دهانی پرآب
برآورده موذن به اول قنوت که سبحان حی الذی لایموت
برآمد زمن نالهٔ ناگهی کز اندیشه پر گشتم از خود تهی
چو صبح سعادت برآمد پگاه شدم زنده چون باد در صبحگاه
شب افروز شمعی برافروختم وز اندیشه چون شمع می سوختم
دلم با زبان در سخن پروری چو هاروت و زهره به افسونگری
که بی شغل چندین نباید نشست دگر باره طرزی نو آرم بدست
نوائی غریب آورم در سرود دهم جان پیشینگان را درود
برآرم چراغی ز پروانه ای درختی برآرایم از دانه ای
که هر که افکند میوه ای زان درخت نشاننده را گوید ای نیک بخت
به شرطی که مشتی فرومایگان ندزدند کالای همسایگان
گرفتم سرتیز هوشان منم شهنشاه گوهر فروشان منم
همه خوشه چینند و من دانه کار همه خانه پرداز و من خانه دار
برین چار سو چون نهم دستگاه که ایمن نباشم ز دزدان راه
که دارد دکانی در این چار سو که رخنه ندارد ز بسیار سو
چو دریا چرا ترسم از قطره دزد که ابرم دهد بیش ازان دست مزد
اگر برفروزی چو مه صد چراغ ز خورشید باشد برو نام داغ
شنیدم که رندی جگر تافته درستی کهن داشت نو یافته
شنید از دبیران دینار سنج که زر زر کشد در جهان گنج گنج
به بازار شد تا به زر زر کشد به یک مغربی مغربی درکشد
به دکان گوهر فروشی رسید که زر بیشتر زان به یک جا ندید
فرو ریخته زر یک انبان چست قراضه قراضه درستا درست
به امید آن گنج دیوار بست برانداخت دینار خود را ز دست
چو دینارش از دست پرواز کرد سوی گنج صراف سر باز کرد
فروماند مرد از زر انگیختن وز آن یک عدد درصد آمیختن
به زاری نمود از پی زر خروش بنالید در مرد جوهر فروش
که از ملک دنیا به چندین درنگ درستی زر آورده بودم به چنگ
شنیدم نه از زیرکی ز ابلهی که زر زر کشد چون برابر نهی
به گنجینهٔ این دکان تاختم زر خود برابر برانداختم
مگر گردد آن زر بدین ریخته خود این زر بدان زر شد آمیخته
بخندید صراف آزاد مرد وز آمیزش زر بدو قصه کرد
که بسیار ناید براندکی یکی بر صد آید نه صد بر یکی
بران کس که شد دزد بنگاه من بسست این مثل شحنهٔ راه من
بسا آسیا کوغریوان بود چو بینند مزدور دیوان بود
ز دزدان مرا بس شد این دست مزد که بر من نیارند زد بانگ دزد
سیاهان که تاراج ره می کنند به دزدی جهان را سیه می کنند
به روز آتشی برنیارند گرم که دارد همی دیده از دیده شرم
دبیران نگر تا بروز سپید قلم چون تراشند از مشک بید
نهان مرا آشکارا برند ز گنجه است اگر تا بخارا برند
نخرند کالا که پنهان بود که کالای دزدیده ارزان بود
ولیکن چو غیب آشکارا شود دل دوستان بی مدارا شود
اگر دزد برده ندارد نفیر بود دزد خود شحنهٔ دزدگیر
به ارمن گذارم که خود روزگار به هر نیک و بد باشد آموزگار
ترازوی گردون گردش بسیچ نماند و نماند نسنجیده هیچ

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در فضای شبانه و سکوتِ تأمل‌برانگیز آغاز می‌شود که در آن شاعر در حالِ کشمکشِ درونی برای خلق اثری نو و ارزشمند است. فضای کلی شعر ترکیبی از خلوتِ عارفانه، تلاش فکریِ شاعرانه و در نهایت، بهره‌گیری از حکایتی تمثیلی برای تبیین جایگاه هنر و هنرمند در برابر مقلدان و سودجویان است.

در بخشِ حکایتِ میانی، شاعر با بهره‌گیری از ماجرای طمعِ مردی ساده‌لوح که می‌پنداشت صرفِ قرار گرفتن در کنارِ گنج، ثروت می‌آورد، بر این حقیقت تأکید می‌کند که هنرمندی و گوهرِ سخن، دادنی نیست و با تقلید و مجاورتِ صوری به دست نمی‌آید. پیام نهاییِ متن، ستایشِ اصالت در هنر و تمایزِ قاطع میانِ آفرینش‌گرِ واقعی و تقلیدکنندگانِ بی‌مایه است.

معنای روان

شبی چون سحر زیور آراسته به چندین دعای سحر خواسته

شبی که همچون سپیده‌دم آراسته و زیبا بود و با دعاهای خالصانه سحرگاهان، برای رسیدن به مقصود طلب شده بود.

نکته ادبی: تشبیه شب به سحر کنایه از زیبایی و معنویت آن شب است.

ز مهتاب روشن جهان تابناک برون ریخته نافه از ناف خاک

جهان به واسطه نور مهتاب، روشن و تابناک گشته بود و زمین همچون صدف، گوهرهای گران‌بهای خود را از دلِ خاک بیرون ریخته بود.

نکته ادبی: نافه در اینجا نماد و استعاره از گوهر و زیبایی‌های نهفته در طبیعت است.

تهی گشته بازار خاک از خروش ز بانگ جرسها بر آسوده گوش

بازارِ رفت‌وآمد زمینیان از هیاهو خالی شده بود و گوش‌ها از صدای زنگ کاروان‌ها آسوده گشته بود.

نکته ادبی: اشاره به سکوتِ مطلق شبانه و آرامش پیش از تامل.

رقیبان شب گشته سرمست خواب فرو برده سر صبح صادق به آب

همه رقیبان و مردم شب‌زنده‌دار به خواب رفته بودند و حتی سپیده صبح صادق نیز سر در آب (خاموشی) فرو برده بود.

نکته ادبی: صبح صادق به آب فرو رفتن کنایه از ندمیدنِ هنوزِ صبح است.

من از شغل گیتی بر افشانده دست به زنجیر فکرت شده پای بست

من دست از کارهای دنیا شسته بودم و پایبندِ زنجیرِ افکار و اندیشه‌های خویش شده بودم.

نکته ادبی: زنجیر فکرت استعاره از درگیری ذهنی شدید و تمرکز است.

گشاده دل و دیده بر دوخته به ره داشتن خاطر افروخته

دلی گشوده و چشمی که گویی دوخته شده بود داشتم و خاطری که در راهِ یافتنِ فکر و اندیشه‌ای نو، شعله‌ور بود.

نکته ادبی: دیده دوختن کنایه از خیره شدن و تمرکز است.

که چون بایدم مطرحی ساختن شکاری در آن مطرح انداختن

در این اندیشه بودم که چگونه طرحی نو دراندازم و چه شکارِ مضمونی را در آن طرح جای دهم.

نکته ادبی: مطرح به معنای جایگاه و زمینه سخن است.

فکنده سرین را سراسیمه وار چو بالین گوران به گوران نگار

سرم را سراسیمه و بی‌قرار به هر سو می‌افکندم، همانندِ بالینِ گورکنی که در پیِ یافتن جایگاهی برای آرمیدن است.

نکته ادبی: تشبیه بی‌قراری به گورکن که در بیابان سرگردان است.

سرم بر سرم زانو آورده جای زمین زیر سر آسمان زیرپای

سرم را بر روی زانو گذاشته بودم، در حالی که زمین زیر سرم و آسمان زیر پایم (در تصور) قرار داشت.

نکته ادبی: تصویری سوررئال و غریب از وضعیتِ بدنیِ شاعر که نشان‌دهنده ازخودبی‌خود شدن است.

قراری نه در رقص اعضای من سر من شده کرسی پای من

در اعضای بدنم هیچ قراری نبود و سرم به شکلی عجیب بر روی پاهایم قرار گرفته بود.

نکته ادبی: کرسی پای من بودن، کنایه از بی‌قراری شدید و وضعیت غیرعادی جسمانی در هنگام تفکر.

به جولان اندیشهٔ ره نورد ز پهلو به پهلو شده گرد گرد

به دلیل جولانِ اندیشه‌های رهسپر در ذهنم، مدام از پهلو به پهلو می‌غلتیدم.

نکته ادبی: اندیشهٔ ره نورد تشخیص است؛ اندیشه به انسانی که سفر می‌کند تشبیه شده.

تن خویش در گوشه بگذاشته به صحرای جان توشه برداشته

تنِ خود را در گوشه‌ای رها کرده بودم و با روحم به صحرای اندیشه سفر کرده بودم و توشه برمی‌داشتم.

نکته ادبی: تضاد میان تن ساکن و جانِ رونده.

گه از لوح ناخوانده عبرت پذیر گه از صحف پیشینگان درس گیر

گاه از وقایعِ ناگفته درسِ عبرت می‌گرفتم و گاه از نوشته‌ها و کتاب‌های گذشتگان بهره‌مند می‌شدم.

نکته ادبی: لوح ناخوانده استعاره از اسرار هستی یا تقدیر است.

چو شمع آتش افتاده در باغ من شده باغ من آتشین داغ من

همچون شمع، آتشِ فکرت در باغِ وجودم افتاده بود و باغِ دلم از این آتشِ سوزان، داغ‌دار شده بود.

نکته ادبی: تشبیه وجود شاعر به باغ و افکار به آتش.

گدازنده چون موم در آفتاب به مومی چنین بسته بر دیده خواب

مانند مومی که در برابر آفتاب ذوب می‌شود، گداخته بودم و با این وضعیت، چگونه می‌توانستم چشم برهم بگذارم و بخوابم؟

نکته ادبی: تشبیه شاعر به موم کنایه از بی‌تابی و ذوب شدن در برابر حرارت درونی.

مگر جاودان از من آموختند که از موم خود خواب را دوختند

شاید از من آموختند که چگونه از مومِ وجودِ خود، خوابی بسازند و به چشم بدوزند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه خواب برای او غیرممکن است.

در آن رهگذرهای اندیشناک پراکنده شد بر سرم مغز پاک

در آن مسیرهای پر از اندیشه و بیم، مغزِ پاک و ذهنم در سراسرِ وجودم پراکنده شد (تمرکزِ کامل).

نکته ادبی: راهگذرهای اندیشناک استعاره از پیچیدگی‌های ذهنی است.

درآمد به من خوابی از جوش مغز در آن خواب دیدم یکی باغ نغز

در اثرِ جوششِ مغز، خوابی به سراغم آمد و در آن خواب، باغی دل‌انگیز و زیبا دیدم.

نکته ادبی: جوش مغز استعاره از فعالیت بیش از حد ذهن است.

کز آن باغ رنگین رطب چیدمی و زو دادمی هر که را دیدمی

از آن باغِ رنگارنگ، میوه‌های تازه می‌چیدم و به هر کسی که می‌دیدم، می‌دادم.

نکته ادبی: رطب استعاره از حاصلِ شیرینِ اندیشه و هنر است.

رطب چین درآمد ز نوشینه خواب دماغی پرآتش دهانی پرآب

از آن خوابِ شیرین برخاستم، در حالی که ذهنم سرشار از شور و شوق (آتش) و دهانم تشنه‌ی بیانِ آن بود.

نکته ادبی: تضاد آتش و آب نماد اشتیاق و عطش برای خلق اثر.

برآورده موذن به اول قنوت که سبحان حی الذی لایموت

مؤذن در شروعِ قنوت خود، بانگِ تسبیحِ خداوندِ زنده‌ای که هرگز نمی‌میرد را سرداد.

نکته ادبی: اشاره به اذان صبح و بیداری معنوی.

برآمد زمن نالهٔ ناگهی کز اندیشه پر گشتم از خود تهی

ناگهان ناله‌ای از من برخاست و از شدتِ فکر و اندیشه، از خودِ مادی‌ام تهی شدم.

نکته ادبی: تهی شدن از خود کنایه از فنای عارفانه یا غرق شدن در عالم خیال.

چو صبح سعادت برآمد پگاه شدم زنده چون باد در صبحگاه

وقتی صبحِ سعادت طلوع کرد، من نیز همچون باد در آن صبحگاه، جانی تازه گرفتم.

نکته ادبی: تشبیه سرزندگیِ شاعر به باد در صبحگاه.

شب افروز شمعی برافروختم وز اندیشه چون شمع می سوختم

شمعی برای روشناییِ شب روشن کردم و خود نیز از شدتِ فکر و اندیشه، چون شمع می‌سوختم.

نکته ادبی: تکرار واژه شمع در نقش‌های متفاوت.

دلم با زبان در سخن پروری چو هاروت و زهره به افسونگری

دلم همراه با زبانم در سخن‌پردازی، همانند هاروت و زهره در افسون‌گری و جادوگری بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان هاروت و ماروت و زهره که به جادوگری مشهور بودند.

که بی شغل چندین نباید نشست دگر باره طرزی نو آرم بدست

با خود گفتم که نباید بی‌کار نشست، باید دوباره شیوه‌ای نو و تازه در سخن‌سرایی ابداع کنم.

نکته ادبی: طرزی نو کنایه از نوآوری در سبک و محتواست.

نوائی غریب آورم در سرود دهم جان پیشینگان را درود

آوای عجیبی در شعر خود بیاورم و به روحِ پیشینیان و استادانِ ادب، درود و احترام بفرستم.

نکته ادبی: جانِ پیشینگان درود دادن کنایه از احترام به سنت ادبی است.

برآرم چراغی ز پروانه ای درختی برآرایم از دانه ای

چراغی از پروانه‌ای روشن کنم و درختی از دانه‌ای کوچک برویانم.

نکته ادبی: اشاره به تضاد و تناسب میانِ خرد و کلان، آغاز و انجام.

که هر که افکند میوه ای زان درخت نشاننده را گوید ای نیک بخت

تا هر کس که از آن درخت میوه‌ای (مطلبی) چید، به کسی که آن را کاشته (من) دعا کند و بگوید ای نیک‌بخت.

نکته ادبی: درخت و میوه نماد اثر هنری و بهره‌مندی مخاطب است.

به شرطی که مشتی فرومایگان ندزدند کالای همسایگان

به شرطی که گروهی فرومایه و نااهل، کالای این همسایگی و اثرِ مرا ندزدند.

نکته ادبی: فرومایگان اشاره به سارقان ادبی و مقلدان است.

گرفتم سرتیز هوشان منم شهنشاه گوهر فروشان منم

پذیرفتم که من تیزهوش‌ترین هستم و شاهنشاهِ گوهرشناسان و فروشندگانِ سخنِ ناب، منم.

نکته ادبی: ادعای اعتماد به نفس و استادی در فن.

همه خوشه چینند و من دانه کار همه خانه پرداز و من خانه دار

دیگران همگی خوشه چینِ دانشِ دیگرانند و من خودِ دانه را می‌کارم، آن‌ها خانه را رها می‌کنند و من معمارِ خانه هستم.

نکته ادبی: تضاد خوشه چین و دانه کار نماد تفاوت خلاقیت با تقلید است.

برین چار سو چون نهم دستگاه که ایمن نباشم ز دزدان راه

در این چهارراهِ دنیا، چگونه دکانِ هنر را باز کنم که از دزدانِ راه در امان باشم؟

نکته ادبی: چهارسو نماد دنیا و عرصه عمومی است.

که دارد دکانی در این چار سو که رخنه ندارد ز بسیار سو

کیست که در این چهارراه، دکانی داشته باشد که از هر سو در امان باشد و رخنه و شکافی نداشته باشد؟

نکته ادبی: رخنه نداشتن استعاره از استحکام اثر هنری است.

چو دریا چرا ترسم از قطره دزد که ابرم دهد بیش ازان دست مزد

من که همچون دریایم، چرا باید از دزدِ یک قطره بترسم؟ وقتی که ابر (فضل الهی) بیش از آن به من پاداش می‌دهد.

نکته ادبی: دریا و قطره استعاره از وسعتِ دانشِ شاعر در برابرِ سارقانِ کوچک.

اگر برفروزی چو مه صد چراغ ز خورشید باشد برو نام داغ

اگر مانندِ ماه صد چراغ روشن کنی، در برابرِ خورشید، فقط داغِ سیاهی بر پیشانی دارد.

نکته ادبی: تمثیل خورشید و ماه برای نشان دادن عظمتِ هنرِ اصیل در برابر مقلدان.

شنیدم که رندی جگر تافته درستی کهن داشت نو یافته

شنیدم که رندی با دلِ سوخته، حقیقتی کهن را به شکلی نو یافته بود.

نکته ادبی: رند اینجا به معنای انسانی زیرک و عارف‌مسلک است.

شنید از دبیران دینار سنج که زر زر کشد در جهان گنج گنج

از کاتبانِ دینارشناس شنیده بود که زر، زر را در جهان به سوی خود می‌کشاند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل قدیمی که پول، پول می‌آورد.

به بازار شد تا به زر زر کشد به یک مغربی مغربی درکشد

به بازار رفت تا با سکه‌ای، سکه‌ای دیگر جذب کند و به یک سکه مغربی، سکه‌ای دیگر را به چنگ آورد.

نکته ادبی: مغربی نوعی سکه قدیمی است.

به دکان گوهر فروشی رسید که زر بیشتر زان به یک جا ندید

به دکانِ طلافروشی رسید که زر و طلای فراوانی در آنجا بود و جایی ندیده بود که به این اندازه طلا در یک‌جا باشد.

نکته ادبی: نمادِ جایگاهِ علم و هنرِ پیشینیان.

فرو ریخته زر یک انبان چست قراضه قراضه درستا درست

طلاهای بسیاری آنجا ریخته بود، سکه‌ها و قطعاتِ طلا به‌صورت درست و دقیق و منظم کنار هم بودند.

نکته ادبی: توصیفِ وفورِ ثروت و غنا.

به امید آن گنج دیوار بست برانداخت دینار خود را ز دست

به امیدِ رسیدن به آن گنج، دیواری (سرمایه‌گذاری) بست و سکه خود را از دست داد تا طلا جذب کند.

نکته ادبی: استعاره از تلاش برای کسب هنر از راه تقلید و بی‌مایه.

چو دینارش از دست پرواز کرد سوی گنج صراف سر باز کرد

وقتی سکه‌اش از دستش پرید (خرج شد)، به سمتِ گنجِ صراف چشم دوخت.

نکته ادبی: کنایه از بیهودگی تلاش و از دست دادن سرمایه اولیه.

فروماند مرد از زر انگیختن وز آن یک عدد درصد آمیختن

آن مرد از اینکه نتوانست با آن سکه، طلای بیشتری جذب کند و از آن یک عدد، صد عدد بسازد، درمانده شد.

نکته ادبی: شکستِ طرحِ ذهنیِ مردِ ساده‌لوح.

به زاری نمود از پی زر خروش بنالید در مرد جوهر فروش

با زاری و ناله از زر طلبِ زر کرد و در برابرِ طلافروش به گریه و ناله افتاد.

نکته ادبی: نمادِ التماسِ مقلدان برای رسیدن به مقام استادان بدونِ تلاش.

که از ملک دنیا به چندین درنگ درستی زر آورده بودم به چنگ

گفت که من با چه سختی و درنگی، این یک سکه طلا را به دست آورده بودم.

نکته ادبی: اشاره به رنجی که برای هنرِ اندکِ خود کشیده بود.

شنیدم نه از زیرکی ز ابلهی که زر زر کشد چون برابر نهی

شنیده بودم که زر، زر را جذب می‌کند؛ اما نه از زیرکی، بلکه از ابلهی آن را باور کردم و اینجا آوردم.

نکته ادبی: نقدِ باورِ عامیانه و سطحی.

به گنجینهٔ این دکان تاختم زر خود برابر برانداختم

به گنجینه این دکان حمله کردم و زرِ خود را در کنارِ آن‌ها گذاشتم.

نکته ادبی: استعاره از قرار دادن اثرِ خود در کنار آثار بزرگان برای شهرت.

مگر گردد آن زر بدین ریخته خود این زر بدان زر شد آمیخته

شاید آن زرِ من هم با این طلاها یکی شود، اما فقط سکه‌ی من در میانِ طلاهای او گم شد و با آن‌ها آمیخته شد.

نکته ادبی: گم شدن هویتِ هنری در میانِ آثار بزرگ.

بخندید صراف آزاد مرد وز آمیزش زر بدو قصه کرد

صرافِ آزادمرد خندید و درباره این آمیختنِ زر، داستانی برایش تعریف کرد.

نکته ادبی: صراف استعاره از استادِ واقعی و منتقدِ بصیر است.

که بسیار ناید براندکی یکی بر صد آید نه صد بر یکی

بسیاری از اندک به دست نمی‌آید، بلکه کیفیت و اصالت مهم است؛ چراکه گاه یک چیز می‌تواند صد برابر ارزش یابد، نه آنکه صد چیزِ بی‌ارزش به یک چیزِ باارزش تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به برتریِ کیفیت بر کمیت در منطقِ اقتصادی و اخلاقی شعر.

بران کس که شد دزد بنگاه من بسست این مثل شحنهٔ راه من

برای کسی که به حریم خصوصی و خانه‌ام دست‌درازی کرده و دزدی می‌کند، همین ضرب‌المثل و هشدارِ من، همانندِ پاسبانِ راه، برای تنبیه و ادب کردنش کافی است.

نکته ادبی: شحنه به معنای پاسبان، حاکم یا مأمور انتظامی در متون کهن است.

بسا آسیا کوغریوان بود چو بینند مزدور دیوان بود

بسیاری از آسیاب‌ها هستند که سروصدای زیادی دارند، اما وقتی کارگرِ آگاه به سراغشان می‌رود، می‌بیند که تنها دیوانگی و بیهودگی در آن‌ها نهفته است.

نکته ادبی: غریوان به معنای پرهیاهو و خروشان است.

ز دزدان مرا بس شد این دست مزد که بر من نیارند زد بانگ دزد

برای من همین دستاورد از دستِ دزدان کافی است که به من انگِ دزدی نمی‌زنند و کسی جرئت نمی‌کند مرا به دزدی متهم کند.

نکته ادبی: دست‌مزد در اینجا به معنای بهره‌ای است که شاعر از این ماجرا برده است.

سیاهان که تاراج ره می کنند به دزدی جهان را سیه می کنند

آن سیاه‎دلان و غارتگرانی که در مسیرها دست به چپاول می‌زنند، با دزدی‌های خود دنیا را برای همگان تیره و تار می‌کنند.

نکته ادبی: سیاهان استعاره از دزدان و ستمکاران است که عامل تاریکی و تباهی هستند.

به روز آتشی برنیارند گرم که دارد همی دیده از دیده شرم

دزدان در روشنایی روز آتشِ طمع روشن نمی‌کنند و دست به کار نمی‌شوند، چرا که چشمانِ ناظرِ مردم، همچون شرم و حیایی است که مانع از کارِ زشت آن‌ها می‌شود.

نکته ادبی: دیده از دیده شرم دارد، کنایه از حیا کردنِ دزد از نگاه مردم است.

دبیران نگر تا بروز سپید قلم چون تراشند از مشک بید

به کاتبان و نویسندگان بنگر که چگونه در روشناییِ روز، قلم خود را با مرکب سیاه برای نوشتن و ثبتِ وقایع می‌تراشند.

نکته ادبی: مشک بید کنایه از مرکب سیاه و ابزار نگارش است.

نهان مرا آشکارا برند ز گنجه است اگر تا بخارا برند

هرچه را پنهان کنم، در نهایت آشکار می‌شود؛ تفاوتی نمی‌کند که مالِ دزدی در گنجه باشد یا آن را تا بخارا ببرند، حقیقت عیان خواهد شد.

نکته ادبی: گنجه و بخارا برای نشان دادن دوری مسافت و بی‌فایده بودنِ پنهان‌کاری ذکر شده‌اند.

نخرند کالا که پنهان بود که کالای دزدیده ارزان بود

کالایی را که پنهانی و غیرقانونی به دست آمده باشد، کسی نمی‌خرد، زیرا کالای دزدی همیشه بی‌ارزش و ارزان است و اعتباری ندارد.

نکته ادبی: بیانِ بی‌ارزش بودنِ مالِ نامشروع.

ولیکن چو غیب آشکارا شود دل دوستان بی مدارا شود

اما هنگامی که حقیقتِ پنهان آشکار شود، صبر و مدارای دوستان نیز به پایان می‌رسد و دیگر جای گذشتی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: بی‌مدارا شدنِ دل دوستان، کنایه از قطعِ رابطه و خشمِ یاران است.

اگر دزد برده ندارد نفیر بود دزد خود شحنهٔ دزدگیر

اگر دزدی که مالِ دزدی به همراه دارد، نتواند بهانه‌ای بیاورد و دفاعی کند، در واقع خودِ او، عاملِ گرفتاری و رسواییِ خویشتن است.

نکته ادبی: شحنه دزدگیر، کنایه از اینکه عملِ دزد، عاملِ لو رفتنِ خودِ اوست.

به ارمن گذارم که خود روزگار به هر نیک و بد باشد آموزگار

من این ماجرا را به دستِ روزگار می‌سپارم که خود معلمی داناست و به هر کس، چه نیکوکار و چه بدکار، درسِ عبرت می‌آموزد.

نکته ادبی: ارمن در اینجا می‌تواند استعاره‌ای از تقدیر یا مکانی دور باشد که دلالت بر واگذاری به زمان دارد.

ترازوی گردون گردش بسیچ نماند و نماند نسنجیده هیچ

ترازویِ چرخِ فلک برای عدالت‌خواهی آماده است و هیچ عملی نیست که در آن سنجیده نشود و نادیده بماند.

نکته ادبی: گردون استعاره از آسمان و تقدیر است که بر اساسِ عدالتِ الهی داوری می‌کند.