خمسه - شرف نامه

نظامی

بخش ۱ - به نام ایزد بخشاینده

نظامی
خدایا جهان پادشاهی تو راست ز ما خدمت آید خدائی تو راست
پناه بلندی و پستی توئی همه نیستند آنچه هستی توئی
همه آفریدست بالا و پست توئی آفرینندهٔ هر چه هست
توئی برترین دانش آموز پاک ز دانش قلم رانده بر لوح خاک
چو شد حجتت بر خدائی درست خرد داد بر تو گدائی نخست
خرد را تو روشن بصر کرده ای چراغ هدایت تو بر کرده ای
توئی کاسمان را برافراختی زمین را گذرگاه او ساختی
توئی کافریدی ز یک قطره آب گهرهای روشن تر از آفتاب
تو آوردی از لطف جوهر پدید به جوهر فروشان تو دادی کلید
جواهر تو بخشی دل سنگ را تو در روی جوهر کشی رنگ را
نبارد هوا تا نگوئی ببار زمین ناورد تا نگوئی ببار
جهانی بدین خوبی آراستی برون زان که یاریگری خواستی
ز گرمی و سردی و از خشک و تر سرشتی به اندازه یکدیگر
چنان برکشیدی و بستی نگار که به زان نیارد خرد در شمار
مهندس بسی جوید از رازشان نداند که چون کردی آغازشان
نیاید ز ما جز نظر کردنی دگر خفتنی باز یا خوردنی
زبان برگشودن به اقرار تو نینگیختن علت کار تو
حسابی کزین بگذرد گمرهیست ز راز تو اندیشه بی آگهیست
به هرچ آفریدی و بستی طراز نیازت نه ای از همه بی نیاز
چنان آفریدی زمین و زمان همان گردش انجم و آسمان
که چندان که اندیشه گردد بلند سر خود برون ناورد زین کمند
نبود آفرینش تو بودی خدای نباشد همی هم تو باشی به جای
کواکب تو بربستی افلاک را به مردم تو آراستی خاک را
توئی گوهر آمای چار آخشیج مسلسل کن گوهران در مزیج
حصار فلک برکشیدی بلند در او کردی اندیشه را شهربند
چنان بستی آن طاق نیلوفری که اندیشه را نیست زو برتری
خرد تا ابد در نیابد تو را که تاب خرد بر نتابد تو را
وجود تو از حضرت تنگبار کند پیک ادراک را سنگ سار
نه پرکنده ای تا فراهم شوی نه افزوده ای نیز تا کم شوی
خیال نظر خالی از راه تو ز گردندگی دور درگاه تو
سری کز تو گردد بلندی گرای به افکندن کس نیفتد ز پای
کسی را که قهر تو در سرفکند به پامردی کس نگردد بلند
همه زیر دستیم و فرمان پذیر توئی یاوری ده توئی دستگیر
اگر پای پیلست اگر پر مور به هر یک تو دادی ضعیفی و زور
چو نیرو فرستی به تقدیر پاک به موری ز ماری برآری هلاک
چوبرداری از رهگذر دود را خورد پشه ای مغز نمرود را
چو در لشگر دشمن آری رحیل به مرغان کشی پیل و اصحاب پیل
گه از نطفه ای نیک بختی دهی گه از استخوانی درختی دهی
گه آری خلیلی ز بت خانه ای گهی آشنائی ز بیگانه ای
گهی با چنان گوهر خانه خیز چو بوطالبی را کنی سنگ ریز
که را زهره آنکه از بیم تو گشاید زبان جز به تسلیم تو
زبان آوران را به تو بار نیست که با مشعله گنج را کار نیست
ستانی زبان از رقیبان راز که تا راز سلطان نگویند باز
مرا در غبار چنین تیره خاک تو دادی دل روشن و جان پاک
گر آلوده گردم من اندیشه نیست جز آلودگی خاک را پیشه نیست
گر این خاک روی از گنه تافتی به آمرزش تو که ره یافتی
گناه من ار نامدی در شمار تو را نام کی بودی آمرزگار
شب و روز در شام و در بامداد تو بریادی از هر چه دارم به یاد
چو اول شب آهنگ خواب آورم به تسبیح نامت شتاب آورم
چو در نیم شب سر برارم ز خواب تو را خوانم و ریزم از دیده آب
و گر بامدادست راهم به توست همه روز تا شب پناهم به توست
چو خواهم ز تو روز و شب یاوری مکن شرمسارم در این داوری
چنان دارم ای داور کارساز کزین با نیازان شوم بی نیاز
پرستنده ای کز ره بندگی کند چون توئی را پرستندگی
درین عالم آباد گردد به گنج در آن عالم آزاد گردد ز رنج
مرا نیست از خود حجابی به دست حساب من از توست چندان که هست
بد و نیک را از تو آید کلید ز تو نیک و از من بد آید پدید
تو نیکی کنی من نه بد کرده ام که بد را حوالت به خود کرده ام
ز توست اولین نقش را سرگذشت به توست آخرین حرف را بازگشت
ز تو آیتی در من آموختن ز من دیو را دیده بر دوختن
چو نام توام جان نوازی کند به من دیو کی دست یازی کند
ندارم روا با تو از خویشتن که گویم تو باز گویم که من
گر آسوده گر ناتوان میزیم چنان که آفریدی چنان میزیم
امیدم چنانست از آن بارگاه که چون من شوم دور ازین کارگاه
فرو ریزم از نظم و ترتیب خویش دگرگونه گردم ز ترکیب خویش
کند باد پرکنده خاک مرا نبیند کسی جان پاک مرا
پژوهنده حال سربست من نهد تهمت نیست بر هست من
ز غیب آن نمودارش آری بدست کزین غایب آگاه باشد که هست
چو بر هستی تو من سست رای بسی حجت انگیختم دل گشای
تو نیزار شود مهد من در نهفت خبر ده که جان ماند اگر خاک خفت
چنان گرم کن عزم رایم به تو که خرم دل آیم چو آیم به تو
همه همرهان تا به در با منند چون من رفتم این دوستان دشمنند
اگر چشم و گوشست اگر دست و پای ز من باز مانند یک یک به جای
توئی آنکه تا من منم با منی درین در مبادم تهی دامنی
درین ره که سر بر دری میزنم به امید تاجی سری میزنم
سری کان ندارم ازین در دریغ به ار تاج بخشی بدان سر نه تیغ
به حکمی که آن در ازل رانده ای نگردد قلم ز آنچه گردانده ای
ولیکن به خواهش من حکم کش کنم زین سخنها دل خویش خوش
تو گفتی که هر کس در رنج و تاب دعائی کند من کنم مستجاب
چو عاجز رهاننده دانم تو را درین عاجزی چون نخوانم تو را
بلی کار تو بنده پروردنست مرا کار با بندگی کردنست
شکسته چنان گشته ام بلکه خرد که آبادیم را همه باد برد
توئی کز شکستم رهائی دهی وگر بشکنی مومیائی دهی
در این نیم شب کز تو جویم پناه به مهتاب فضلم برافروز راه
نگهدارم از رخنهٔ رهزنان مکن شاد بر من دل دشمنان
به شکرم رسان اول آنگه به گنج نخستم صبوری ده آنگاه رنج
بلائی که باشم در آن ناصبور ز من دور دار ای بیداد دور
گرم در بلائی کنی مبتلا نخستم صبوری ده آنگه بلا
گرم بشکنی ور نهی در نورد کفی خاک خواهی ز من خواه گرد
برون افتم از خود به پرکندگی نیفتم برون با تو از بندگی
به هر گوشه کافتم ثنا خوانمت به هر جا که باشم خدا دانمت
قرار همه هست بر نیستی توئی آنکه بر یک قرار ایستی
پژوهنده را یاوه زان شد کلید کز اندازه خویشتن در تو دید
کسی کز تو در تو نظاره کند ورقهای بیهوده پاره کند
نشاید تو را جز به تو یافتن عنان باید از هر دری تافتن
نظر تا بدین جاست منزل شناس کزین بگذری در دل آید هراس
سپردم به تو مایهٔ خویش را تو دانی حساب کم و بیش را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، مناجاتی فاخر و استوار است که در آن گوینده با ستایش شکوه و عظمت پروردگار، به ترسیم نظام هستی و قدرت مطلق خالق در آفرینش و تدبیر امور می‌پردازد. فضا، فضایی خاشعانه است که در آن ناتوانی بشر در درک اسرار الهی با زبانِ حالِ بنده به تصویر کشیده شده است.

شاعر با تکیه بر مفاهیم توحیدی، به محدودیت دانش بشری در برابر علم لایتناهی حق اشاره می‌کند و در نهایت، مسیرِ بازگشت و امید به بخشش الهی را برای انسان گناه‌کار ترسیم کرده و با دعا و تضرع کلام را به پایان می‌برد.

معنای روان

خدایا جهان پادشاهی تو راست ز ما خدمت آید خدائی تو راست

خداوندا، کل جهان تحت فرمانروایی و پادشاهی توست؛ از ما بندگی و خدمت برمی‌آید و شایستگی خدایی و حکمرانی مطلق، تنها برازنده توست.

نکته ادبی: واژه 'جهان پادشاهی' اضافه استعاری یا به معنای قلمرو پادشاهی است.

پناه بلندی و پستی توئی همه نیستند آنچه هستی توئی

تو پناه و تکیه‌گاه تمام موجودات (چه در رتبه‌های بالا و چه پایین) هستی و هر چه هستیِ حقیقی دارد، در واقع جلوه‌ای از وجود توست و دیگران در برابر تو نیستند.

نکته ادبی: بلندی و پستی در اینجا تضاد واژگانی است که به کل کائنات اشاره دارد.

همه آفریدست بالا و پست توئی آفرینندهٔ هر چه هست

تمام عالم، چه در مراتب بالا و چه پایین، آفریده‌ی تو هستند و تو آفریننده بی‌رقیب هر آن چیزی هستی که در عالم وجود دارد.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر قدرت خالق در آفرینش است.

توئی برترین دانش آموز پاک ز دانش قلم رانده بر لوح خاک

تو داناترین و پاک‌ترین آموزگار هستی که با قدرت و علم خویش، تقدیر و سرنوشت را بر لوح هستی رقم زده‌ای.

نکته ادبی: استعاره از قلم و لوح برای بیان نگارش سرنوشت توسط خداوند.

چو شد حجتت بر خدائی درست خرد داد بر تو گدائی نخست

وقتی برهانِ خدایی تو اثبات شد، خردِ آدمی در برابر تو به جایگاه گدایی و نیازمندی می‌افتد.

نکته ادبی: گدایی در اینجا به معنای فقر وجودی و نیاز به فیض الهی است.

خرد را تو روشن بصر کرده ای چراغ هدایت تو بر کرده ای

تو خرد را بینا و روشن‌بین کردی و چراغ هدایت را برای انسان برافروختی.

نکته ادبی: تشبیه خرد به بینایی و هدایت به چراغ.

توئی کاسمان را برافراختی زمین را گذرگاه او ساختی

تو بودی که آسمان را برافراشتی و زمین را چون گذرگاهی برای آن قرار دادی.

نکته ادبی: کنایه از نظم هندسی عالم هستی.

توئی کافریدی ز یک قطره آب گهرهای روشن تر از آفتاب

تو بودی که از یک قطره آب ناچیز، گوهرها و درخشش‌هایی آفریدی که از خورشید نیز روشن‌ترند.

نکته ادبی: اشاره به آفرینش انسان یا موجودات از نطفه.

تو آوردی از لطف جوهر پدید به جوهر فروشان تو دادی کلید

تو گوهرِ وجود را از سرِ لطف آشکار کردی و کلیدِ درک و دریافتِ آن را به دست صاحبانِ بصیرت دادی.

نکته ادبی: جوهر در اینجا به معنای ذات و حقیقت اشیاست.

جواهر تو بخشی دل سنگ را تو در روی جوهر کشی رنگ را

تو به سنگ‌های سخت نیز ارزش و زیبایی می‌بخشی و بر چهره‌ی هر موجودی رنگ و لعابِ هستی می‌زنی.

نکته ادبی: کنایه از آفرینش و زینت‌بخشی به موجودات.

نبارد هوا تا نگوئی ببار زمین ناورد تا نگوئی ببار

باران از آسمان نمی‌بارد مگر به امر تو، و زمین نیز تا تو اراده نکنی، هیچ چیز از خود بیرون نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر مشیت مطلقه الهی در پدیده‌های طبیعی.

جهانی بدین خوبی آراستی برون زان که یاریگری خواستی

جهانی بدین زیبایی و کمال آراستی، بی‌آنکه در این کار به هیچ یاریگری نیاز داشته باشی.

نکته ادبی: بی‌نیازی خداوند از اسباب و علل بیرونی.

ز گرمی و سردی و از خشک و تر سرشتی به اندازه یکدیگر

عناصر اربعه (گرمی، سردی، خشکی و تری) را با اندازه‌گیری دقیق و موزون با یکدیگر ترکیب و سرشته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به طبایع چهارگانه در فلسفه قدیم.

چنان برکشیدی و بستی نگار که به زان نیارد خرد در شمار

آن‌چنان نقشی بر عالم زدی و آن را آراستی که عقل بشری هرگز نمی‌تواند زیباتر از آن را تصور کند.

نکته ادبی: اشاره به کمالِ خلقت.

مهندس بسی جوید از رازشان نداند که چون کردی آغازشان

مهندسان و دانشمندان بسیار به دنبال کشف رازهای این خلقت هستند، اما نمی‌دانند که آغاز این هستی چگونه بوده است.

نکته ادبی: مهندس در اینجا به معنای دانشمند و محاسبه‌گر است.

نیاید ز ما جز نظر کردنی دگر خفتنی باز یا خوردنی

از ما انسان‌ها جز مشاهده و نگریستن به قدرت تو و در پی آن خوردن و خفتن، کار دیگری برنمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت‌های غریزی و ادراکی بشر.

زبان برگشودن به اقرار تو نینگیختن علت کار تو

تنها کار ما اقرار به بزرگی توست و در این کار نیز حکمتی نهفته است که بر ما پوشیده است.

نکته ادبی: اقرار به معنای اعتراف به یگانگی است.

حسابی کزین بگذرد گمرهیست ز راز تو اندیشه بی آگهیست

هر محاسبه و تفکری که فراتر از این (بندگی و اقرار) برود، گمراهی است؛ چرا که اندیشه بشری از درک رازهای تو عاجز است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم پرهیز از کنجکاوی در ذات الهی.

به هرچ آفریدی و بستی طراز نیازت نه ای از همه بی نیاز

به هرچه آفریدی و آن را با ظرافت آراستی، نیازی نداری؛ چرا که تو از همه چیز بی‌نیازی.

نکته ادبی: اشاره به صفت 'غنی مطلق'.

چنان آفریدی زمین و زمان همان گردش انجم و آسمان

زمین و زمان و گردش ستارگان و آسمان را چنان آفریدی که...

نکته ادبی: گردش انجم اشاره به حرکت سیارات.

که چندان که اندیشه گردد بلند سر خود برون ناورد زین کمند

که هرچقدر اندیشه بلندپرواز شود، هرگز نمی‌تواند از کمند حیرتِ درکِ آن بیرون بیاید.

نکته ادبی: استعاره کمند برای محدودیت اندیشه.

نبود آفرینش تو بودی خدای نباشد همی هم تو باشی به جای

پیش از آنکه آفرینشی باشد تو بودی، و پس از آنکه چیزی نباشد نیز تو خواهی بود.

نکته ادبی: اشاره به صفت ازلی و ابدی خداوند.

کواکب تو بربستی افلاک را به مردم تو آراستی خاک را

تو بودی که ستارگان را در آسمان قرار دادی و زمین را با انسان آراستی.

نکته ادبی: مردم در اینجا به معنای انسان است.

توئی گوهر آمای چار آخشیج مسلسل کن گوهران در مزیج

تو آفریننده و ترکیب‌کننده عناصر چهارگانه هستی و پیوند‌دهنده‌ی جواهر در این آمیزش.

نکته ادبی: آخشیج به معنای عناصر چهارگانه است.

حصار فلک برکشیدی بلند در او کردی اندیشه را شهربند

حصار بلند آسمان را کشیدی و اندیشه را در آن زندانی کردی (یعنی اندیشه راهی به بیرون از این نظام ندارد).

نکته ادبی: تشبیه فلک به حصار برای محدود کردن ادراک.

چنان بستی آن طاق نیلوفری که اندیشه را نیست زو برتری

آن طاق آسمان را چنان محکم و زیبا بستی که هیچ اندیشه‌ای را یارای فراتر رفتن از آن نیست.

نکته ادبی: طاق نیلوفری استعاره از آسمان است.

خرد تا ابد در نیابد تو را که تاب خرد بر نتابد تو را

عقل تا ابد هم نمی‌تواند تو را درک کند، چرا که تاب و توان عقل، گنجایش درک ذات تو را ندارد.

نکته ادبی: عجز عقل در درک ذات حق.

وجود تو از حضرت تنگبار کند پیک ادراک را سنگ سار

وجود تو چنان عظیم است که تلاش برای درک آن، ابزار ادراک را خرد و نابود می‌کند.

نکته ادبی: سنگ‌سار کردن استعاره از شکستن و از کار افتادن قدرت درک.

نه پرکنده ای تا فراهم شوی نه افزوده ای نیز تا کم شوی

تو نه نیازی به چیزی داری که با آن کامل شوی، و نه چیزی از تو کم می‌شود (تو همواره کاملی).

نکته ادبی: اشاره به کمال مطلق.

خیال نظر خالی از راه تو ز گردندگی دور درگاه تو

تصور و خیالِ انسان، خالی از شناختِ راه توست و از درگاه تو دور است.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی خیال در تصور ذات حق.

سری کز تو گردد بلندی گرای به افکندن کس نیفتد ز پای

سری که با یاد تو به سوی بلندی و عزت گرایش یابد، هرگز با دشمنیِ دیگران از پای درنمی‌آید.

نکته ادبی: عزت‌بخشی به بندگان توسط خدا.

کسی را که قهر تو در سرفکند به پامردی کس نگردد بلند

کسی را که خشم تو سرنگون کند، هیچ یاوری نمی‌تواند او را سربلند و پیروز گرداند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه قدرت اصلی نزد خداست.

همه زیر دستیم و فرمان پذیر توئی یاوری ده توئی دستگیر

همه ما زیردست و فرمان‌بردار تو هستیم و تویی که یاری می‌رسانی و دستگیر می‌کنی.

نکته ادبی: دستگیر کنایه از مددکار است.

اگر پای پیلست اگر پر مور به هر یک تو دادی ضعیفی و زور

چه پای فیل باشد و چه پرِ یک مورچه، به هر یک به اندازه نیازشان ضعف یا قدرت عطا کردی.

نکته ادبی: تضاد فیل و مور برای نمایش قدرت خدا.

چو نیرو فرستی به تقدیر پاک به موری ز ماری برآری هلاک

هرگاه به اراده‌ات نیرو بفرستی، چنان است که به یک مورچه قدرت می‌دهی تا مار را هلاک کند.

نکته ادبی: اشاره به قدرت‌بخشی به ضعیف.

چوبرداری از رهگذر دود را خورد پشه ای مغز نمرود را

هرگاه حمایتت را از کسی برداری (دود و حائل را برداری)، پشه‌ای می‌تواند مغز پادشاه قدرتمندی مثل نمرود را از کار بیندازد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان نمرود.

چو در لشگر دشمن آری رحیل به مرغان کشی پیل و اصحاب پیل

هرگاه اراده کنی که به لشکر دشمن یورش ببری، با پرندگانی کوچک (ابابیل)، فیل‌ها و اصحاب فیل را نابود می‌کنی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان اصحاب فیل و سوره فیل.

گه از نطفه ای نیک بختی دهی گه از استخوانی درختی دهی

گاهی از نطفه‌ای بی‌مقدار انسانی خوشبخت می‌سازی و گاهی از استخوانی پوسیده درختی تنومند می‌رویانی.

نکته ادبی: تناسب و تضاد در آفرینش.

گه آری خلیلی ز بت خانه ای گهی آشنائی ز بیگانه ای

گاهی از یک بت‌خانه، پیامبری چون ابراهیم (خلیل) بیرون می‌آوری و گاهی از بیگانه، دوستی آشنا می‌سازی.

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت ابراهیم.

گهی با چنان گوهر خانه خیز چو بوطالبی را کنی سنگ ریز

گاهی فردی با چنین تبار و خاندانی (اشاره به ابوطالب یا نظایر آن) را چنان می‌کنی که سنگریزه‌ای بر ایمانش گواهی می‌دهد.

نکته ادبی: اشاره به کرامات یا سرنوشت بزرگان.

که را زهره آنکه از بیم تو گشاید زبان جز به تسلیم تو

چه کسی جرأت دارد که از ترس تو، زبانش را جز به تسلیم و بندگی باز کند؟

نکته ادبی: زهره به معنای جرأت و جسارت است.

زبان آوران را به تو بار نیست که با مشعله گنج را کار نیست

سخنوران و مدعیان را نزد تو جایگاهی نیست، چرا که با نورِ مشعل، نیازی به دیدن گنج در تاریکی نیست (حقیقت نزد تو آشکار است).

نکته ادبی: استعاره از مشعل و گنج.

ستانی زبان از رقیبان راز که تا راز سلطان نگویند باز

تو زبانِ مدعیان و رقیبان را می‌بندی تا رازهای الهیِ سلطانِ عالم را بر ملا نکنند.

نکته ادبی: اشاره به حفظ اسرار الهی.

مرا در غبار چنین تیره خاک تو دادی دل روشن و جان پاک

مرا در این دنیای خاکیِ تیره و غبارآلود، تو دلی روشن و جانی پاک بخشیدی.

نکته ادبی: تضاد غبار و تیرگی با دل روشن.

گر آلوده گردم من اندیشه نیست جز آلودگی خاک را پیشه نیست

اگر من آلوده به گناه شدم جای تعجب نیست، چرا که کارِ این دنیای خاکی چیزی جز آلودگی نیست.

نکته ادبی: نسبت دادن آلودگی به عالم خاک.

گر این خاک روی از گنه تافتی به آمرزش تو که ره یافتی

اگر منِ خاکی از گناه فاصله گرفتم، تنها با راهنمایی و آمرزش تو بود که توانستم به آن دست یابم.

نکته ادبی: تأکید بر هدایت الهی.

گناه من ار نامدی در شمار تو را نام کی بودی آمرزگار

اگر گناه من به شمار نمی‌آمد (وجود نداشت)، تو چگونه می‌توانستی نام آمرزگار (بخشنده) را بر خود داشته باشی؟

نکته ادبی: استدلال شاعرانه درباره ضرورت وجود گناه برای تجلی صفت آمرزش.

شب و روز در شام و در بامداد تو بریادی از هر چه دارم به یاد

شب و روز، در شامگاه و بامداد، تو از هرچه من در یاد دارم، پیشی گرفته‌ای و در یاد منی.

نکته ادبی: مراعات نظیر شام و بامداد.

چو اول شب آهنگ خواب آورم به تسبیح نامت شتاب آورم

هنگامی که در اول شب آهنگ خواب می‌کنم، با شتاب به تسبیح و ذکر نام تو می‌پردازم.

نکته ادبی: تسبیح به معنای ستایش است.

چو در نیم شب سر برارم ز خواب تو را خوانم و ریزم از دیده آب

هنگامی که در نیمه‌شب از خواب برمی‌خیزم، تو را می‌خوانم و اشک از دیدگان جاری می‌کنم.

نکته ادبی: اشاره به مناجات سحرگاهی.

و گر بامدادست راهم به توست همه روز تا شب پناهم به توست

در هر لحظه از شبانه‌روز، مسیرِ حرکت من به سوی توست و در تمام طولِ روز، تکیه‌گاه و پناهم تنها تو هستی.

نکته ادبی: بامدادست به معنای آغازِ روز و استعاره از لحظاتِ زندگی است.

چو خواهم ز تو روز و شب یاوری مکن شرمسارم در این داوری

از آنجا که شب و روز از تو طلب یاری دارم، مرا در دادگاهِ عدلِ خود شرمنده و سرافکنده مگردان.

نکته ادبی: داوری در اینجا استعاره از محکمه الهی یا عرصه حسابرسی است.

چنان دارم ای داور کارساز کزین با نیازان شوم بی نیاز

ای داوری که کارها به دست تو سامان می‌یابد، چنان قدرت و استقلالی به من ببخش که از هر نیازمندی و وابستگی به غیر تو بی‌نیاز شوم.

نکته ادبی: کارساز از صفات خداوند است؛ کسی که امور را تدبیر و اصلاح می‌کند.

پرستنده ای کز ره بندگی کند چون توئی را پرستندگی

بنده‌ای که از راه بندگی و پرستش، شایستگیِ آن را یابد که چون تویی را ستایش کند و عبادت نماید.

نکته ادبی: پرستندگی در اینجا به معنایِ والایِ قرب و پرستشِ خالصانه است.

درین عالم آباد گردد به گنج در آن عالم آزاد گردد ز رنج

چنین بنده‌ای در این دنیا به گنجِ معنویت می‌رسد و در آن عالمِ آخرت از هرگونه رنجی آزاد می‌شود.

نکته ادبی: عالمِ آباد و آن عالم اشاره به تقابلِ دنیا و آخرت دارد.

مرا نیست از خود حجابی به دست حساب من از توست چندان که هست

من هیچ حجاب و مانعی برای رسیدن به تو ندارم؛ زیرا وجود و حساب و کتابِ من تماماً به دست توست.

نکته ادبی: حجاب در اصطلاح عرفانی، فاصله میان بنده و حق است.

بد و نیک را از تو آید کلید ز تو نیک و از من بد آید پدید

کلیدِ تمامیِ نیکی‌ها و بدی‌ها در دست توست؛ آنچه از جانب تو می‌رسد نیکوست و اگر بدی‌ای دیده می‌شود، ناشی از اعمال من است.

نکته ادبی: اشاره به مسئله‌ی خیر و شر و تفویضِ امور به خداوند.

تو نیکی کنی من نه بد کرده ام که بد را حوالت به خود کرده ام

تو جز نیکی نمی‌کنی؛ پس بدی از جانب من نیست، بلکه من گناهان و بدی‌های خود را به گردنِ خویش می‌اندازم.

نکته ادبی: حوالت کردن به معنایِ نسبت دادن و ارجاع دادن است.

ز توست اولین نقش را سرگذشت به توست آخرین حرف را بازگشت

آغازِ آفرینشِ هر موجودی از توست و پایان و بازگشتِ همه چیز نیز به سوی توست.

نکته ادبی: اشاره به آیه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون).

ز تو آیتی در من آموختن ز من دیو را دیده بر دوختن

تو راهِ شناخت و آگاهی را به من آموختی و من نیز موظفم که چشمانِ دل را بر روی وسوسه‌های شیطانی ببندم.

نکته ادبی: آیت به معنای نشانه و راهنماست.

چو نام توام جان نوازی کند به من دیو کی دست یازی کند

زمانی که نامِ تو آرام‌بخشِ جانم باشد، دیگر وسوسه‌های شیطانی (نفس اماره) چگونه می‌توانند در من نفوذ کنند؟

نکته ادبی: جان‌نوازی کنایه از طمأنینه و آرامش قلبی است.

ندارم روا با تو از خویشتن که گویم تو باز گویم که من

برای من شایسته نیست که در حضور تو از خود سخن بگویم؛ هرگاه می‌گویم «تو»، تو می‌گویی «من»؛ این نشان‌دهنده یگانگی است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنایِ فی‌الله که در آن خودی باقی نمی‌ماند.

گر آسوده گر ناتوان میزیم چنان که آفریدی چنان میزیم

چه در آسایش باشم و چه در سختی، به همان شیوه‌ای که تو مرا آفریده‌ای، زندگی می‌کنم و تسلیمِ خواستِ تو هستم.

نکته ادبی: می‌زیم به معنای زندگی می‌کنم است.

امیدم چنانست از آن بارگاه که چون من شوم دور ازین کارگاه

امیدِ من از درگاهِ تو این است که وقتی این دنیایِ فانی را ترک می‌کنم، حالِ خوبی داشته باشم.

نکته ادبی: کارگاه استعاره از دنیایِ گذران است.

فرو ریزم از نظم و ترتیب خویش دگرگونه گردم ز ترکیب خویش

وقتی از این جهان بروم، ساختار و ترکیبِ جسمانی من از هم فرو می‌پاشد و به شکل و حالتی دیگر درمی‌آیم.

نکته ادبی: اشاره به فرآیندِ مرگ و تجزیه جسم.

کند باد پرکنده خاک مرا نبیند کسی جان پاک مرا

باد، خاکِ پیکرِ مرا پراکنده می‌کند و دیگر کسی نشانه‌ای از وجودِ من نخواهد یافت.

نکته ادبی: تأکید بر ناپایداریِ بدنِ خاکی.

پژوهنده حال سربست من نهد تهمت نیست بر هست من

کسی که بخواهد از احوالِ پنهان و حقیقتِ من پرس‌وجو کند، نباید به ظاهرِ فانیِ من تهمتِ وجودِ دائمی بزند (چون من رفتنی هستم).

نکته ادبی: سربسته کنایه از رازِ پنهانِ وجود است.

ز غیب آن نمودارش آری بدست کزین غایب آگاه باشد که هست

خداوند از عالمِ غیب، نشانه‌ای از حقیقت را به انسان می‌نمایاند تا آن کسی که از حقایق غایب است، بداند که حق، وجودی دائمی است.

نکته ادبی: غایب به معنایِ بی‌خبر از حقیقت است.

چو بر هستی تو من سست رای بسی حجت انگیختم دل گشای

چون در شناختِ هستیِ تو تردید داشتم، براهین و دلایلِ بسیار و راهگشایی برای رسیدن به یقینِ قلبی مطرح کردم.

نکته ادبی: سست‌رای به معنایِ کسی است که در باورهایش متزلزل است.

تو نیزار شود مهد من در نهفت خبر ده که جان ماند اگر خاک خفت

وقتی قبرِ من در خفا به مهدِ آرامشِ من تبدیل شد، به من خبر ده که آیا جانِ من همچنان زنده می‌ماند؟

نکته ادبی: نیزار کنایه از قبر یا محلِ دفن است.

چنان گرم کن عزم رایم به تو که خرم دل آیم چو آیم به تو

عزم و اراده مرا به سوی خود چنان گرم و پرشور کن که هنگامِ بازگشت به سوی تو، با دلی خرم و شادمان بیایم.

نکته ادبی: عزمِ رای کنایه از اراده و قصدِ باطن است.

همه همرهان تا به در با منند چون من رفتم این دوستان دشمنند

تمامِ همراهان و دوستان فقط تا دمِ مرگ با من هستند؛ وقتی من از دنیا بروم، همین دوستان به دشمنانِ من تبدیل می‌شوند (یعنی دیگر کاری از دستشان برنمی‌آید).

نکته ادبی: اشاره به تنهاییِ انسان در لحظه مرگ.

اگر چشم و گوشست اگر دست و پای ز من باز مانند یک یک به جای

تمامِ اعضای بدن من، از چشم و گوش تا دست و پا، همگی پس از مرگ از من جدا می‌شوند و در این جهان می‌مانند.

نکته ادبی: تأکید بر فناپذیریِ ابزارهایِ مادی.

توئی آنکه تا من منم با منی درین در مبادم تهی دامنی

تو کسی هستی که تا زمانی که من «هستم»، با منی؛ پس نگذار در این درگاه، دستِ خالی و تهیدست بمانم.

نکته ادبی: تهی‌دامنی کنایه از بی‌بهره بودن از رحمت الهی است.

درین ره که سر بر دری میزنم به امید تاجی سری میزنم

در این راهی که سر بر آستانِ تو می‌سایم، تنها به امیدِ رسیدن به جایگاهِ عالی و سربلندی است.

نکته ادبی: سر بر در زدن کنایه از التماس و تضرع است.

سری کان ندارم ازین در دریغ به ار تاج بخشی بدان سر نه تیغ

سری که در این راهِ تو فدا نمی‌شود، ارزشی ندارد؛ بهتر است آن سر را با تاجِ افتخارِ بندگیِ تو پاداش دهی، نه اینکه با شمشیرِ جفا قطعش کنی.

نکته ادبی: تیغ کنایه از قهر و جفا است.

به حکمی که آن در ازل رانده ای نگردد قلم ز آنچه گردانده ای

طبقِ قضایِ الهی که در ازل نوشته شده است، قلمِ تقدیر از آنچه تو رقم زده‌ای، دیگر بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به تقدیرِ ازلی و تغییرناپذیریِ آن.

ولیکن به خواهش من حکم کش کنم زین سخنها دل خویش خوش

با این حال، من با دعا و خواهش از تو می‌خواهم که حکمِ سختِ تقدیر را تغییر دهی تا دلم شاد گردد.

نکته ادبی: حکم‌کِش کردن به معنایِ تغییر دادن یا نرم کردنِ حکمِ تقدیر است.

تو گفتی که هر کس در رنج و تاب دعائی کند من کنم مستجاب

تو خود وعده دادی که هر کس در رنج و سختی تو را بخواند، دعایش را مستجاب می‌کنی.

نکته ادبی: اشاره به وعده‌های قرآنی در بابِ استجابتِ دعا.

چو عاجز رهاننده دانم تو را درین عاجزی چون نخوانم تو را

وقتی تو را تنها نجات‌دهنده‌یِ ناتوانان می‌دانم، چگونه در این لحظاتِ ناتوانی تو را نخوانم؟

نکته ادبی: عاجز به معنایِ ناتوان است.

بلی کار تو بنده پروردنست مرا کار با بندگی کردنست

البته که کارِ تو بنده پروری است و کارِ من نیز بندگی کردن؛ پس هر دو در مسیرِ درست هستیم.

نکته ادبی: رابطه متقابلِ خالق و مخلوق.

شکسته چنان گشته ام بلکه خرد که آبادیم را همه باد برد

چنان شکسته و خرد شده‌ام که آبادانی و عزتِ من به دستِ باد سپرده شده و نابود گشته است.

نکته ادبی: شکسته کنایه از ناامیدی و انکسارِ قلبی است.

توئی کز شکستم رهائی دهی وگر بشکنی مومیائی دهی

تنها تویی که می‌توانی به این شکستگیِ من پایان دهی و اگر مرا بشکنی، خودت مرهم و مومیا‌یی‌اش را می‌بخشی.

نکته ادبی: مومیا‌یی کنایه از دارویِ شفا‌بخش برایِ دلِ شکسته است.

در این نیم شب کز تو جویم پناه به مهتاب فضلم برافروز راه

در این تاریکیِ شب که به سوی تو پناه آورده‌ام، راهِ مرا با نورِ فضل و بخششِ خود روشن کن.

نکته ادبی: مهتابِ فضل استعاره از نورِ هدایتِ الهی است.

نگهدارم از رخنهٔ رهزنان مکن شاد بر من دل دشمنان

مرا از گزندِ راهزنانِ ایمان حفظ کن و اجازه نده دشمنانم با دیدنِ رنجِ من، شاد شوند.

نکته ادبی: راهزنان استعاره از وسوسه‌های شیطانی است.

به شکرم رسان اول آنگه به گنج نخستم صبوری ده آنگاه رنج

ابتدا مرا به مقامِ شکرگزاری برسان و سپس گنجِ نعمت را عطا کن؛ اول صبر را به من بیاموز و بعد مرا در رنج قرار ده.

نکته ادبی: ترتیبِ منطقیِ بلوغِ معنوی (صبر پیش از رنج).

بلائی که باشم در آن ناصبور ز من دور دار ای بیداد دور

ای خدای دادگر، بلایی را که در آن تحمل و صبر ندارم، از من دور گردان.

نکته ادبی: بیداد‌دور خطابی است که خداوند را عادل و به دور از ظلم می‌داند.

گرم در بلائی کنی مبتلا نخستم صبوری ده آنگه بلا

اگر قرار است مرا به بلایی مبتلا کنی، ابتدا صبرِ آن را در دلم قرار ده و سپس آن بلا را بر من وارد کن.

نکته ادبی: درخواستِ توانِ مقابله با سختی‌ها.

گرم بشکنی ور نهی در نورد کفی خاک خواهی ز من خواه گرد

اگر مرا می‌شکنی یا در چرخشِ روزگار گرفتار می‌کنی، اگر خاکِ وجودم را طلب کنی، آن را به گردی ناچیز تبدیل کن.

نکته ادبی: گرد به معنایِ غبار است؛ نشان از کوچکیِ بنده.

برون افتم از خود به پرکندگی نیفتم برون با تو از بندگی

ممکن است از خودِ واقعی‌ام دور شوم و پراکنده گردم، اما هرگز از بندگیِ تو خارج نخواهم شد.

نکته ادبی: تأکید بر استمرارِ بندگی حتی در تشتتِ احوال.

به هر گوشه کافتم ثنا خوانمت به هر جا که باشم خدا دانمت

در هر گوشه‌ای که بیفتم، تو را ستایش می‌کنم و هر کجا که باشم، تو را خدایِ خود می‌دانم.

نکته ادبی: حضورِ همه‌جانبه‌یِ حق در نگاهِ عارف.

قرار همه هست بر نیستی توئی آنکه بر یک قرار ایستی

ثباتِ تمامِ هستی بر پایهٔ نیستیِ آن‌هاست، اما تو تنها کسی هستی که بر یک حالت ثابت و پایدار می‌مانی.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ قیومیتِ خداوند.

پژوهنده را یاوه زان شد کلید کز اندازه خویشتن در تو دید

جست‌وجوگر، راه را گم کرد و کلیدِ گم‌گشتگی‌اش این بود که در خداوند، به دنبالِ اندازه‌ها و ویژگی‌هایِ انسانیِ خود گشت.

نکته ادبی: یاوه شدن به معنایِ گمراه شدن است.

کسی کز تو در تو نظاره کند ورقهای بیهوده پاره کند

کسی که با نگاهِ تو، به جهان نگریست، تمامِ نوشته‌ها و عقایدِ بیهوده را پاره کرد و دور ریخت.

نکته ادبی: ورق‌هایِ بیهوده کنایه از دانش‌های ظاهری و غیرِ حقیقی است.

نشاید تو را جز به تو یافتن عنان باید از هر دری تافتن

تو را جز با خودت نمی‌توان یافت؛ پس باید توجه را از هر درِ دیگری برگرداند.

نکته ادبی: عنان تافتن کنایه از تغییرِ جهتِ توجه است.

نظر تا بدین جاست منزل شناس کزین بگذری در دل آید هراس

این حد از معرفت را منزلِ نهایی بدان؛ زیرا فراتر از این (وارد شدن به ذاتِ الهی)، ترس و هراسِ عقل به میان می‌آید.

نکته ادبی: حدودِ عقل در شناختِ حق.

سپردم به تو مایهٔ خویش را تو دانی حساب کم و بیش را

وجود و جانِ خود را به تو سپردم، زیرا تو بهتر از هر کسی از کم و زیادِ احوالِ من آگاهی.