خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۵۸ - مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر

نظامی
ما که به خود دست برافشانده ایم بر سر خاکی چه فرومانده ایم
صحبت این خاک ترا خار کرد خاک چنین تعبیه بسیار کرد
عمر همه رفت و به پس گستریم قافله از قافله واپس تریم
این دو فرشته شده در بند ما دیو ز بدنامی پیوند ما
گرم رو سرد چو گلخن گریم سرد پی گرم چو خاکستریم
نور دل و روشنی سینه کو راحت و آسایش پارینه کو
صبح شباهنگ قیامت دمید شد علم صبح روان ناپدید
خنده غفلت به دهان درشکست آرزوی عمر به جان درشکست
از کف این خاک به افسونگری چاره آن ساز که چون جان بری
بر پر ازین دام که خونخواره ایست زیرکی از بهر چنین چاره ایست
گرگ ز روباه به دندان تراست روبه از آن رست که به دان تراست
جهد بر آن کن که وفا را شوی خود نپرستی و خدا را شوی
خاک دلی شو که وفائی دروست وز گل انصاف گیائی دروست
هر هنری کان ز دل آموختند بر زه منسوج وفا دوختند
گر هنری در تن مردم بود چون نپسندی گهری گم بود
گر بپسندیش دگر سان شود چشمه آن آب دو چندان شود
مردم پرورده به جان پرورند گر هنری در طرفی بنگرند
خاک زمین جز به هنر پاک نیست وین هنر امروز درین خاک نیست
گر هنری سر ز میان برزند بی هنری دست بدان درزند
کار هنرمند به جان آورند تا هنرش را به زبان آورند
حمل ریاضت به تماشا کنند نسبت اندیشه به سودا کنند
نام کرم ساخته مشتی زیان اسم وفا بندگی رایگان
گفته سخا را قدری ریشخند خوانده سخن را طرفی لورکند
نقش وفا بر سر یخ می زنند بر مه و خورشید زنخ میزنند
گر نفسی مرهم راحت بود بر دل این قوم جراحت بود
گر ز لبی شربت شیرین چشند دست به شیرینه به رویش کشند
بر جگر پخته انجیر فام سرکه فروشند چو انگور خام
چشم هنر بین نه کسی را درست جز خلل و عیب ندانند جست
حاصل دریا نه همه در بود یک هنر از طبع کسی پر بود
دجله بود قطره ای از چشم کور پای ملخ پر بود از دست مور
عیب خرند این دو سه ناموسگر بی هنر و بر هنر افسوسگر
تیره تر از گوهر گل در گلند تلخ تر از غصه دل بر دلند
دود شوند ار به دماغی رسند باد شوند ار به چراغی رسند
حال جهان بین که سرانش که اند نامزد و نامورانش که اند
این دو سه بدنام کهن مهد خویش می شکنندم همه چون عهد خویش
من به صفت چون مه گردون شوم نشکنم ار بشکنم افزون شوم
رنج گرفتم ز حد افزون برند با فلک این رقعه به سر چون برند
بر سخن تازه تر از باغ روح منکر دیرینه چو اصحاب نوح
ای علم خضر غزائی بکن وی نفس نوح دعائی بکن
دل که ندارد سر بیدادشان باد فرامش کند ار یادشان
با بدشان کان نه باندازه ایست خامشی من قوی آوازه ایست
حقه پر آواز به یک در بود گنگ شود چون شکمش پر بود
خنبره نیمه برآرد خروش لیک چو پر گردد گردد خموش
گر پری از دانش خاموش باش ترک زبان گوی و همه گوی باش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، منظومه‌ای حکمی و انتقادی است که در آن شاعر با نگاهی عمیق و نکته‌سنج، بی‌اعتباری دنیا و رذایل اخلاقی رایج در میان مردم را به نقد می‌کشد. محور اصلی بحث، غربتِ انسانِ حقیقت‌جو در میان جامعه‌ای است که هنر و فضیلت را برنمی‌تابد و در بندِ ظواهر و ریاکاری گرفتار است.

فضای حاکم بر این اشعار، ترکیبی از اندوهِ عارفانه، خشمِ هنرمندانه و دلسوزیِ مصلحانه است. شاعر با زبانی صریح، مخاطب را به دوری از هیاهوی عوام، تکیه بر معرفت درونی و حفظِ استقلالِ رأی فرا می‌خواند تا در تندبادِ قضاوت‌های نادرستِ زمانه، هویت و ایمانِ خود را حفظ کند.

معنای روان

ما که به خود دست برافشانده ایم بر سر خاکی چه فرومانده ایم

ما که از دنیا دست شستیم و آن را ترک کردیم، در این جهانِ خاکی چه جایگاهی داریم که بدان دل ببندیم و بمانیم؟

نکته ادبی: دست برافشاندن کنایه از صرف‌نظر کردن و چشم پوشیدن است.

صحبت این خاک ترا خار کرد خاک چنین تعبیه بسیار کرد

همنشینی با این مردمِ دنیاپرست، تو را نیز بی‌ارزش و آزاردهنده می‌کند. دنیا ذاتاً چنان است که چنین آفات و ناپاکی‌هایی را بسیار در خود می‌پرورد.

نکته ادبی: خار کردن کنایه از بی‌ارزش ساختن یا آزار دادن است.

عمر همه رفت و به پس گستریم قافله از قافله واپس تریم

عمر ما به پایان رسید و همچنان در پیِ دنیا گام برمی‌داریم و در مقایسه با قافله‌سالارانِ حقیقت، بسیار عقب‌مانده‌تر هستیم.

نکته ادبی: واپس بودن به معنای عقب‌ماندگی و تأخر در کمالات است.

این دو فرشته شده در بند ما دیو ز بدنامی پیوند ما

خوبی‌ها و فرشتگانِ وجود ما در بندِ خواسته‌های دنیوی گرفتار شده‌اند و شیاطین (رذایل) به خاطرِ بدنامی، با ما پیوند خورده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به نبرد درونی میان خیر و شر در وجود انسان.

گرم رو سرد چو گلخن گریم سرد پی گرم چو خاکستریم

رفتار ما متناقض است؛ آنجا که باید گرم و پرشور باشیم، سرد عمل می‌کنیم و آنجا که باید آرام و سرد باشیم، پرشور و پرخاشگر می‌شویم.

نکته ادبی: گلخن به معنای آتشدان حمام است که نماد گرمای شدید است.

نور دل و روشنی سینه کو راحت و آسایش پارینه کو

کجا رفت آن روشناییِ دل و صفای باطن؟ کجا رفت آن آرامش و آسودگیِ روزگارانِ گذشته؟

نکته ادبی: پارینه صفت نسبی برای گذشته و قدیمی است.

صبح شباهنگ قیامت دمید شد علم صبح روان ناپدید

قیامتِ شخصی یا بیداریِ حقیقت همچون صبحی ناگهانی دمید و تمام نشانه‌های دنیوی و غفلت‌ها را از بین برد.

نکته ادبی: علم به معنای نشان و علامت است.

خنده غفلت به دهان درشکست آرزوی عمر به جان درشکست

خنده و شادیِ ناشی از غفلت در کامِ ما تلخ شد و آرزوهای دنیوی در جانمان شکست و به حقیقت پیوست.

نکته ادبی: درشکستن به معنای شکستن و از بین رفتنِ ناگهانی است.

از کف این خاک به افسونگری چاره آن ساز که چون جان بری

برای رهایی از دامِ این خاکِ فریبکار، چاره‌ای بیندیش که بتوانی جانِ خویش را از این مخمصه به سلامت بیرون ببری.

نکته ادبی: افسونگری استعاره از فریبندگی و زیباییِ ظاهری دنیاست.

بر پر ازین دام که خونخواره ایست زیرکی از بهر چنین چاره ایست

از این دامگاهِ خونخوار (دنیا) پرواز کن و دور شو؛ چرا که خردمندی در این است که راهی برای گریز از این بلا بیابی.

نکته ادبی: خونخواره بودنِ دنیا نشان از رنج و زوالی است که به همراه دارد.

گرگ ز روباه به دندان تراست روبه از آن رست که به دان تراست

گرگ به دلیلِ دندان‌هایش تو را می‌درد، اما روباه به دلیلِ فریبکاری و زیرکی، تو را گرفتار می‌کند؛ پس از روباه‌صفتی بپرهیز.

نکته ادبی: ایهام در واژه دان که می‌تواند به معنای تله و یا دانه باشد.

جهد بر آن کن که وفا را شوی خود نپرستی و خدا را شوی

تلاش کن که وفادار بمانی و خودخواه نباشی، تا از بندگیِ نفس رها شوی و تنها بنده و شیفته‌ی خدا باشی.

نکته ادبی: خود نپرستیدن کنایه از ترکِ خودبینی و خودپرستی است.

خاک دلی شو که وفائی دروست وز گل انصاف گیائی دروست

انسانی با دلِ خاکسار باش که وفاداری در آن جای دارد و از گلِ انصاف و حقیقت، گیاهی در آن بروید.

نکته ادبی: خاک‌دلی استعاره از فروتنی و تواضع است.

هر هنری کان ز دل آموختند بر زه منسوج وفا دوختند

هر هنری که از دل برخاسته و آموخته شده باشد، تار و پودش با وفاداری و راستی بافته شده است.

نکته ادبی: منسوج به معنای پارچه‌ای است که بافته شده.

گر هنری در تن مردم بود چون نپسندی گهری گم بود

اگر کسی هنری در وجود داشته باشد و تو آن را نپسندی و ارج ننهی، گویی گوهری ارزشمند را گم کرده‌ای.

نکته ادبی: گوهر استعاره از ذاتِ ارزشمندِ هنر است.

گر بپسندیش دگر سان شود چشمه آن آب دو چندان شود

اگر هنرِ دیگران را بپسندی و ستایش کنی، آن هنر در نظرِ تو جلوه‌ای دیگر می‌یابد و اثرگذاری‌اش دوچندان می‌شود.

نکته ادبی: دگرسان شدن به معنای تغییر یافتن و جلوه بهتر پیدا کردن است.

مردم پرورده به جان پرورند گر هنری در طرفی بنگرند

آدمیانِ رشدیافته، اگر هنری را در کسی ببینند، آن را با جان و دل پرورش می‌دهند و ارج می‌نهند.

نکته ادبی: پروردن به معنای حمایت و رشد دادن است.

خاک زمین جز به هنر پاک نیست وین هنر امروز درین خاک نیست

زمین و دنیا جز با حضور هنر و فضیلت پاک و ارزشمند نمی‌شود، اما افسوس که این هنر امروز در این جامعه یافت نمی‌شود.

نکته ادبی: هنر در اینجا به معنای فضیلت و کمالات اخلاقی است.

گر هنری سر ز میان برزند بی هنری دست بدان درزند

اگر کسی هنری از خود بروز دهد و عرض اندام کند، افراد بی‌هنر به او حسادت کرده و سعی می‌کنند مانعش شوند.

نکته ادبی: دست در زدن کنایه از دخالت و کارشکنی است.

کار هنرمند به جان آورند تا هنرش را به زبان آورند

افرادِ جامعه هنرِ هنرمند را چنان با دشواری می‌پذیرند که گویی باید با جان و دل تلاش کنند تا آن هنر را به زبان آورند و ستایش کنند.

نکته ادبی: به جان آوردن کنایه از سختی کشیدن و به زحمت افتادن است.

حمل ریاضت به تماشا کنند نسبت اندیشه به سودا کنند

آن‌ها سختی کشیدن و ریاضتِ هنرمند را به دیده‌ی تفریح می‌نگرند و اندیشه‌های متعالی او را به سوداگری و نفع شخصی نسبت می‌دهند.

نکته ادبی: سودا در اینجا به معنای معامله و نفع دنیوی است.

نام کرم ساخته مشتی زیان اسم وفا بندگی رایگان

نامِ کرم و بخشش را بر کارهای پست و زیان‌بار می‌گذارند و معنای وفاداری را بندگیِ بی‌مزد و مواجب می‌دانند.

نکته ادبی: رایگان به معنای بی‌ارزش و بدون مزد است.

گفته سخا را قدری ریشخند خوانده سخن را طرفی لورکند

آن‌ها به سخاوت و بخشندگی می‌خندند و سخنانِ حکیمانه و هنرمندانه را پوچ و لورکند (بیهوده) می‌پندارند.

نکته ادبی: لورکند استعاره از حرف‌های نامفهوم و بی‌ارزش است.

نقش وفا بر سر یخ می زنند بر مه و خورشید زنخ میزنند

تلاش برای اثباتِ وفاداری در میان اینان مانند نقش زدن بر یخ است؛ بی‌اثر است و به ماه و خورشید که نمادِ والایی هستند، بی احترامی می‌کنند.

نکته ادبی: زنخ زدن به معنای بی‌احترامی کردن یا دست انداختن است.

گر نفسی مرهم راحت بود بر دل این قوم جراحت بود

اگر کلامی مرهمِ آرامش‌بخش باشد، برای این قوم که دلی تیره دارند، همچون جراحت و درد است.

نکته ادبی: استعاره از تضاد میان روح لطیف و جامعه ناهمگون.

گر ز لبی شربت شیرین چشند دست به شیرینه به رویش کشند

اگر از لبی شربتِ شیرینِ حقیقت را بچشند، به جای پذیرش، با دستِ رد و خشونت به آن پاسخ می‌دهند.

نکته ادبی: به روی کسی کشیدن کنایه از مقابله به مثلِ ناپسند است.

بر جگر پخته انجیر فام سرکه فروشند چو انگور خام

بر جگرِ پخته و پردردِ هنرمند که لطیف است، زخم‌زبان‌های ترش و گزنده می‌زنند.

نکته ادبی: انجیر فام استعاره از لطافت و شاید ضعفِ ظاهری است.

چشم هنر بین نه کسی را درست جز خلل و عیب ندانند جست

چشمِ اینان هنر را نمی‌بیند و هنرشناس نیستند؛ جز عیب‌جویی و جستجوی نواقص، کار دیگری نمی‌کنند.

نکته ادبی: عیب‌جویی صفتِ بارزِ کوته‌فکران است.

حاصل دریا نه همه در بود یک هنر از طبع کسی پر بود

حاصلِ دریای وجودِ انسان تنها مروارید نیست؛ گاهی یک هنر در طبعِ کسی موج می‌زند که همان ثروتِ اوست.

نکته ادبی: در به معنای مروارید و استعاره از ارزش است.

دجله بود قطره ای از چشم کور پای ملخ پر بود از دست مور

برای یک فردِ کوته‌بین، حتی دجله همچون قطره‌ای در چشم اوست و پای ملخ در نظرش همچون دستِ مور بزرگ می‌نماید.

نکته ادبی: اشاره به عدم تناسب دیدگاهِ تنگ‌نظران در قیاسِ حقایق.

عیب خرند این دو سه ناموسگر بی هنر و بر هنر افسوسگر

این مدعیانِ دروغین و ناموس‌پرستانِ ریاکار، هنرِ دیگران را عیب می‌شمرند و افسوس که هنرمندان را سرزنش می‌کنند.

نکته ادبی: ناموس‌گر کنایه از کسانی که برای حفظ ظاهر، خود را آبرومند نشان می‌دهند.

تیره تر از گوهر گل در گلند تلخ تر از غصه دل بر دلند

اینان از گوهرِ گل (که نماد لطافت است) تیره‌تر و از غصه برای دل، تلخ‌تر هستند.

نکته ادبی: تشبیه و اغراق برای نشان دادنِ سیاهیِ باطنِ حسودان.

دود شوند ار به دماغی رسند باد شوند ار به چراغی رسند

اگر به دماغِ کسی برسند، دودِ آزار می‌شوند و اگر به چراغی برسند، خاموشش می‌کنند.

نکته ادبی: نمادِ تخریب‌گریِ افرادِ حسود نسبت به نورِ معرفت.

حال جهان بین که سرانش که اند نامزد و نامورانش که اند

بنگر که سران و مشاهیرِ این جهان چه کسانی هستند و چه کسانی به نام و نان رسیده‌اند.

نکته ادبی: استفهام انکاری برای نشان دادنِ زوالِ منزلت در جامعه.

این دو سه بدنام کهن مهد خویش می شکنندم همه چون عهد خویش

این بدنامانِ کهنه‌کارِ دنیا، همواره عهد و پیمانِ مرا می‌شکنند، گویی عهدِ من هیچ اعتباری ندارد.

نکته ادبی: کهن‌مهد به معنای قدیمی و ریشه‌دار در دنیا است.

من به صفت چون مه گردون شوم نشکنم ار بشکنم افزون شوم

من در صفاتِ انسانی همچون ماهِ آسمان هستم؛ اگر مرا بشکنند، من خرد نمی‌شوم، بلکه افزون و درخشان‌تر می‌شوم.

نکته ادبی: استعاره از کمالِ ناگسستنیِ شخصیتِ انسانِ کامل.

رنج گرفتم ز حد افزون برند با فلک این رقعه به سر چون برند

اینان چنان رنجی بر من تحمیل می‌کنند که از حد گذشته است؛ نمی‌دانم این نامه‌ی درد و رنج را چگونه به پیشگاهِ آسمان ببرم.

نکته ادبی: رقعه به معنای نامه و نوشته است.

بر سخن تازه تر از باغ روح منکر دیرینه چو اصحاب نوح

بر سخنِ تازه‌ی من که از باغِ روح برآمده، اینان همچون قومِ نوح، منکرِ حقیقت هستند.

نکته ادبی: اشاره به لجاجتِ منکرانِ حق در برابرِ سخنِ نو.

ای علم خضر غزائی بکن وی نفس نوح دعائی بکن

ای صاحبِ علمِ خضر، برای این جهلِ عمومی کاری کن و ای صاحبِ نفسِ نوح، برای رهایی از این طوفانِ نادانی دعایی بکن.

نکته ادبی: اشاره‌های اساطیری به خضر و نوح برای یاری‌جویی.

دل که ندارد سر بیدادشان باد فرامش کند ار یادشان

دلی که میل به بیدادگریِ اینان ندارد، بهتر است یادشان را نیز از خاطر ببرد و فراموششان کند.

نکته ادبی: فراموشی استعاره از قطعِ تعلق خاطر است.

با بدشان کان نه باندازه ایست خامشی من قوی آوازه ایست

در برابرِ بدی‌هایشان که از حد گذشته است، سکوتِ من خود فریادی بلند و رسواکننده است.

نکته ادبی: پارادوکس (تضاد) در ترکیب سکوت و آوازه.

حقه پر آواز به یک در بود گنگ شود چون شکمش پر بود

ظرفِ خالی صدا می‌دهد، اما وقتی پر از محتوا شد، آرام و ساکت می‌ماند؛ اینان نیز همین‌گونه‌اند.

نکته ادبی: تمثیلِ ظرفِ خالی برای افرادِ تهی‌مغز و پرمدعا.

خنبره نیمه برآرد خروش لیک چو پر گردد گردد خموش

ظرفِ نیمه‌پر خروش می‌کند، اما چون کاملاً پر شود، آرام می‌گیرد؛ دانشِ حقیقی خاموش است.

نکته ادبی: اشاره به وقارِ دانایان در مقابل هیاهوی جاهلان.

گر پری از دانش خاموش باش ترک زبان گوی و همه گوی باش

اگر از دانش و خرد بهره‌ای داری، خاموش باش؛ زبان به گفتنِ بیهوده مگشا و تنها به حق سخن بگو.

نکته ادبی: ترکِ زبان گفتن کنایه از خویشتن‌داری در سخن گفتن است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خاک

اشاره به دنیا، عالم مادی و تعلقاتِ پستِ زمینی.

تناقض (پارادوکس) گرم رو سرد چو گلخن گریم

بیانِ رفتارهای متضادِ انسان در موقعیت‌های مختلف برای نشان دادنِ سرگشتگی.

تلمیح علم خضر / نفس نوح

اشاره به داستان‌های خضر نبی و نوح پیامبر برای درخواستِ یاری و رهایی از جهلِ زمانه.

تمثیل حقه پر آواز / خنبره نیمه

تشبیه افرادِ تهی‌مغز و پرمدعا به ظرف‌های خالی که هیاهوی بسیاری دارند.