خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید

نظامی
ای ز خدا غافل و از خویشتن در غم جان مانده و در رنج تن
این من و من گو که درین قالبست هیچ مگو جنبش او تا لبست
چون خم گردون به جهان در مپیچ آنچه نه آن تو به آن در مپیچ
زور جهان بیش ز بازوی تست سنگ وی افزون ز ترازوی تست
قوت کوهی ز غباری مخواه آتش دیگی ز شراری مخواه
هر کمری کان به رضا بسته شد از کمر خدمت تن رسته شد
حرص رباخواره ز محرومیست تاج رضا بر سر محکومیست
کیسه برانند درین رهگذر هرکه تهی کیسه تر آسوده تر
محتشمی درد سری می پذیر ورنه برو دامن افلاس گیر
کوسه کم ریش دلی داشت تنگ ریش کشان دید دو کس را به جنگ
گفت رخم گرچه زبانی فشست ایمنم از ریش کشان هم خوشست
مصلت کار در آن دیده اند کز تو خر و بار تو ببریده اند
تا تو چو عیسی به در دل رسی بی خر و بی بار به منزل رسی
ممنی اندیشه گیری مکن در تنکی کوش و ستبری مکن
موج هلاکست سبکتر شتاب جان ببر و بار درافکن به آب
به که تهی مغز و خراب ایستی تا چو کدو بر سر آب ایستی
قدر به بی خوردی و خوابی درست گنج بزرگی به خرابی درست
مرده مردار نه ای چون زغن زاغ شو و پای به خون در مزن
گر تن بیخون شده ای چون نگار ایمنی از زحمت مردار خوار
خون جگری دان بشرابی شده آتشی از شرم به آبی شده
تا قدری قوت خون بشکنی ضربت آهن خوری ار آهنی
خو مبر از خوردن بیکبارگی خرده نگهدار بکم خوارگی
شیر ز کم خوردن خود سرکشست خیره خوری قاعده آتشست
روز بیک قرصه چو خرسند گشت روشنی چشم خردمند گشت
شب که صبوحی نه به هنگام کرد خون ز یادش سیه اندام کرد
عقل ز بسیار خوری کم شود دل چو سپر غم سپر غم شود
عقل تو جانیست که جسمش توئی جان تو گنجی که طلسمش توئی
کی دهد این گنج ترا روشنی تا تو طلسم در او نشکنی
خاک به نامعتمدی گشت فاش صحبت نامعتمدی گو مباش
گر همه عمرت به غم آرد به سر از پی تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگی پدر این خنده چیست بر سیهی چون تو بباید گریست
گفت چو هستم ز جهان ناامید روی سیه بهتر و دندان سفید
نیست عجب خنده ز روی سیاه کابر سیه برق ندارد نگاه
چون تو نداری سر این شهر بند برق شو و بر همه عالم بخند
خنده طوطی لب شکر شکست قهقهه پر دهن کبک بست
خنده چو بیوقت گشاید گره گریه از آن خنده بیوقت به
سوختن و خنده زدن برق وار کوتهی عمر دهد چون شرار
بیطرب این خنده چون شمع چیست بسکه بر این خنده بباید گریست
تا نزنی خنده دندان نمای لب به گه خنده به دندان بخای
گریه پر مصلحت دیده نیست خنده بسیار پسندیده نیست
گر کهنی بینی و گر تازه ای بایدش از نیک و بد اندازه ای
خیز و غمی میخور و خوش مینشین گاه چنان باید و گاهی چنین
در دل خوش ناله دلسوز هست با شبه شب گهر روز هست
هیچ کس آبی ز هوائی نخورد کز پس آن آب قفائی نخورد
هر بنه ای را جرسی داده اند هر شکری را مگسی داده اند
دایه دانای تو شد روزگار نیک و بد خویش بدو واگذار
گر دهدت سرکه چو شیره مجوش خیز تو خواهد تو چه دانی خموش
ثابت این راه مقیمی بود همسفر خضر کلیمی بود
ناز بزرگانت بباید کشید تا به بزرگی بتوانی رسید
یار مساعد به گه ناخوشی دام کشی کرد نه دامن کشی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات حکیمانه، در پی آن است تا انسان را از تعلقات نفسانی و وابستگی به متاع دنیا رهایی بخشد. شاعر با زبانی اندرزگو، جهان را گذرگاهی می‌داند که انباشتن بار در آن تنها منجر به خستگی و غفلت از حقیقت وجودی انسان می‌شود. مفاهیم کلیدی همچون قناعت، زهد، رضا به قضای الهی و میانه‌روی، ستون‌های اصلی این متن را تشکیل می‌دهند.

به اعتقاد شاعر، آز و حرص، زنجیرهایی هستند که مانع پرواز روح به سوی کمال می‌شوند. او با تشبیه دنیا به دریایی مواج، خواننده را دعوت می‌کند که همچون مسافری سبک‌بار، از دلبستگی به امور دنیوی بکاهد تا بتواند در تلاطم حوادث، به سلامت عبور کند و به حقیقت خویش برسد. نگاه ویژه شاعر به مقوله قناعت و پذیرش سرنوشت، فضایی آرام‌بخش و فلسفی در متن ایجاد کرده است.

معنای روان

ای ز خدا غافل و از خویشتن در غم جان مانده و در رنج تن

ای کسی که از یاد خدا و حقیقت خود غافلی، در حالی که در غم تأمین معاش و رنج‌های جسمانی گرفتار مانده‌ای.

نکته ادبی: ترکیب 'از خویشتن غافل بودن' کنایه از فراموشی حقیقت باطنی و انسانی است.

این من و من گو که درین قالبست هیچ مگو جنبش او تا لبست

این منیتی که در این قالب بدنی جای گرفته است، چیزی جز یک توهم زودگذر نیست؛ پس از آن دم نزن و به وجود ظاهری‌اش دل نبند.

نکته ادبی: 'من و من گفتن' کنایه از خودپرستی و تکیه بر خودیت است.

چون خم گردون به جهان در مپیچ آنچه نه آن تو به آن در مپیچ

همچون چرخ گردون در دایره دنیا اسیر مباش و به آنچه متعلق به تو نیست و برایت ماندگار نخواهد بود، دلبستگی پیدا نکن.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به 'خم' یا دیگ واژگون که نماد محدودیت و چرخش است.

زور جهان بیش ز بازوی تست سنگ وی افزون ز ترازوی تست

توانایی‌های دنیا از بازوی تو بیشتر است و سختی‌های روزگار سنگین‌تر از تاب تحمل توست.

نکته ادبی: استعاره از ناتوانی انسان در برابر تغییرات سرنوشت.

قوت کوهی ز غباری مخواه آتش دیگی ز شراری مخواه

از یک غبار ناچیز، قدرت یک کوه را مخواه و از یک شراره کوچک، گرمای عظیم یک دیگ جوشان را انتظار نداشته باش.

نکته ادبی: اشاره به اصل تناسب میان علت و معلول.

هر کمری کان به رضا بسته شد از کمر خدمت تن رسته شد

هر کس که کمر همت خود را با رضایت قلبی بست، از بندگی و اسارتِ خواسته‌های جسمانی رهایی یافت.

نکته ادبی: استعاره از کمر بستن برای خدمت به معنای آمادگی برای کارهای بزرگ است.

حرص رباخواره ز محرومیست تاج رضا بر سر محکومیست

حرص و آز، مانند رباخواری است که هر چه بیشتر بگیرد، محروم‌تر می‌شود؛ اما تاجِ قناعت و خشنودی بر سر کسی است که تسلیم حق است.

نکته ادبی: تضاد میان 'حرص' و 'رضا' به عنوان دو سبک زندگی.

کیسه برانند درین رهگذر هرکه تهی کیسه تر آسوده تر

در این دنیا همه در حال راهزنی از عمر یکدیگرند؛ هرکس کیسه‌اش از تعلقات دنیوی خالی‌تر باشد، آسوده‌تر است.

نکته ادبی: تشبیه دنیا به راهگذر و مردم به راهزنان.

محتشمی درد سری می پذیر ورنه برو دامن افلاس گیر

اگر به دنبال جاه و مقام (محتشمی) باشی، دردسر می‌خری؛ اگر آن را نمی‌خواهی، راه فقر و بی‌نیازی را در پیش بگیر.

نکته ادبی: 'افلاس' به معنای تهی‌دستی و استعاره از وارستگی است.

کوسه کم ریش دلی داشت تنگ ریش کشان دید دو کس را به جنگ

مردی کم‌ریش (کوسه) که دل‌نازک بود، دید که دو نفر در حال دعوا و کشیدن ریش یکدیگرند.

نکته ادبی: این ابیات آغاز حکایتی برای تبیین مفهوم امنیت در قناعت است.

گفت رخم گرچه زبانی فشست ایمنم از ریش کشان هم خوشست

گفت: اگرچه صورتم بی‌موست (ریش ندارم)، اما از اینکه کسی بتواند ریش مرا بکشد، در امانم و این وضعیت برایم خوشایند است.

نکته ادبی: بهره‌گیری از طنز برای بیان یک حقیقت عمیق عرفانی: نداشتنِ متعلقات، مصونیت می‌آورد.

مصلت کار در آن دیده اند کز تو خر و بار تو ببریده اند

خردمندان مصلحت کار را در این دیده‌اند که از تعلقات (خر و بار) جدا شوی.

نکته ادبی: استعاره از رهایی از بارهای سنگینِ دنیا.

تا تو چو عیسی به در دل رسی بی خر و بی بار به منزل رسی

تا تو مانند عیسی مسیح که وارسته و مجرد بود، به درگاه دل برسی، باید بدون تعلقات دنیوی به مقصد نهایی برسی.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های صوفیانه در باب عیسی (ع) و وارستگی او.

ممنی اندیشه گیری مکن در تنکی کوش و ستبری مکن

در اندیشه جمع کردن ثروت مباش و در پی اندوختن و حجیم کردن دارایی نباش، بلکه به سبک‌باری روی بیاور.

نکته ادبی: تضاد 'تنکی' (کم‌باری/سبکی) و 'ستبری' (سنگینی/انبوهی).

موج هلاکست سبکتر شتاب جان ببر و بار درافکن به آب

دنیا دریای موج‌های هلاک‌کننده است؛ پس سبک‌بال باش و بار اضافی را در آب بریز تا جانت را نجات دهی.

نکته ادبی: استعاره دنیا به دریای طوفانی.

به که تهی مغز و خراب ایستی تا چو کدو بر سر آب ایستی

بهتر است که تهی‌مغز و بی‌اعتبار باشی، تا مانند کدو روی آب، سبک باشی و غرق نشوی.

نکته ادبی: کنایه از اینکه وارستگی و سبکی باعث بقا می‌شود.

قدر به بی خوردی و خوابی درست گنج بزرگی به خرابی درست

ارزش تو در کم‌خوری و کم‌خوابیِ هوشیارانه است؛ گنج عظیم در خرابی و بی‌آلایشیِ ظاهرِ تو نهفته است.

نکته ادبی: تضاد میان ظاهر خراب و باطن گنجینه.

مرده مردار نه ای چون زغن زاغ شو و پای به خون در مزن

اگر مردارخوار نیستی، مانند زغن (پرنده لاشخور) نباش؛ کلاغ‌وار رفتار کن و چنگال به خون دیگران نزن.

نکته ادبی: استعاره از پرهیز از کسبِ حرام و آزار دیگران.

گر تن بیخون شده ای چون نگار ایمنی از زحمت مردار خوار

اگر بدنت از تعلقات و دلبستگی‌ها تهی شده باشد، از گزندِ کسانی که به دنبال طعمه‌های دنیوی هستند، در امانی.

نکته ادبی: استعاره از بی‌طمعی به عنوان سپری دفاعی.

خون جگری دان بشرابی شده آتشی از شرم به آبی شده

خون جگر خوردن، همان شرابِ غم است که از شرم و حیا، به آبی گوارا برای روح تبدیل می‌شود.

نکته ادبی: تفسیر عرفانی از رنج کشیدن که منجر به تصفیه روح می‌شود.

تا قدری قوت خون بشکنی ضربت آهن خوری ار آهنی

تا زمانی که با کم‌خوری، نفسِ خود را نشکسته‌ای، حتی اگر بدنی آهنین داشته باشی، باز هم ضربات روزگار تو را از پای در می‌آورد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه قدرت جسمی در برابر ریاضتِ نفس ناتوان است.

خو مبر از خوردن بیکبارگی خرده نگهدار بکم خوارگی

یکباره پرخوری نکن؛ بلکه با کم‌خوری و صرفه‌جویی، خرده‌های جانت را حفظ کن.

نکته ادبی: توصیه به میانه‌روی در خوردن.

شیر ز کم خوردن خود سرکشست خیره خوری قاعده آتشست

شیر به دلیل کم‌خوری و خویشتنداری سرکش و قوی است؛ اما پرخوری، خوی آتشین و مخرب است.

نکته ادبی: مثال برای اثبات برتریِ قناعت.

روز بیک قرصه چو خرسند گشت روشنی چشم خردمند گشت

وقتی انسان با یک قرص نان در روز خرسند شد، بینایی و بصیرت خردمندانه پیدا می‌کند.

نکته ادبی: ارتباط میان قناعت و روشنیِ باطن.

شب که صبوحی نه به هنگام کرد خون ز یادش سیه اندام کرد

کسی که شب‌هنگام و نابهنگام به عیش و نوش (صبوحی) می‌پردازد، یادِ مرگ و ناپایداری، او را سیه‌روز می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان عیشِ نابهنگام و عاقبتِ تلخ.

عقل ز بسیار خوری کم شود دل چو سپر غم سپر غم شود

خرد با پرخوری کم‌فروغ می‌شود و دل که باید سپر بلا باشد، خود در چنگال غم گرفتار می‌گردد.

نکته ادبی: جناس میان سپر (محافظ) و سپر غم (گرفتار غم).

عقل تو جانیست که جسمش توئی جان تو گنجی که طلسمش توئی

عقل تو آن جانی است که بدنت تنها پوسته آن است؛ روح تو گنجی است که بدنت طلسم و مانعِ دسترسی به آن است.

نکته ادبی: تشبیه بدن به طلسم و روح به گنج.

کی دهد این گنج ترا روشنی تا تو طلسم در او نشکنی

این گنج (روح) تا زمانی که طلسم (بدن و تعلقات آن) را نشکنی، نورافشانی نخواهد کرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم ریاضت و شکستن عادت‌های جسمانی.

خاک به نامعتمدی گشت فاش صحبت نامعتمدی گو مباش

دنیا به دلیل بی‌اعتباری‌اش رسوا شده است؛ پس با کسی که عهدش سست است، همنشین مباش.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداری و بی‌وفایی دنیا.

گر همه عمرت به غم آرد به سر از پی تو غم نخورد غم مخور

اگر تمام عمرت را هم با غم سپری کنی، دنیا برای تو غم نخواهد خورد؛ پس بیهوده غصه نخور.

نکته ادبی: موعظه در باب بی‌فایدگی غم خوردن برای دنیا.

گفت به زنگی پدر این خنده چیست بر سیهی چون تو بباید گریست

پدری از فرزند زنگی‌اش پرسید این خنده چیست؟ بر این چهره سیاه باید گریست.

نکته ادبی: آغاز حکایتی برای بیان فلسفه خنده و گریه.

گفت چو هستم ز جهان ناامید روی سیه بهتر و دندان سفید

فرزند گفت: وقتی از جهان ناامیدم، سیاه بودن چهره‌ام بهتر است که دندان‌های سفیدم هنگام خندیدن خودنمایی کنند.

نکته ادبی: استعاره از تضاد میان تیره بودن روزگار و روشن ماندن امید.

نیست عجب خنده ز روی سیاه کابر سیه برق ندارد نگاه

تعجبی ندارد که از روی سیاه خنده برآید؛ همان‌طور که از ابر تیره و سیاه، برق می‌جهد.

نکته ادبی: تمثیلِ برق از ابر سیاه برای نشان دادن امید در ناامیدی.

چون تو نداری سر این شهر بند برق شو و بر همه عالم بخند

چون تو نیز بندی به این دنیا نداری، همچون برق باش و به همه ناپایداری‌های عالم بخند.

نکته ادبی: دعوت به وارستگی و بی‌خیالیِ عارفانه.

خنده طوطی لب شکر شکست قهقهه پر دهن کبک بست

خنده طوطی، شکر را شکست داد و قهقهه کبک، دهانش را بست.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌هایی در باب حیوانات که نشان از بیهودگی برخی خنده‌ها دارد.

خنده چو بیوقت گشاید گره گریه از آن خنده بیوقت به

خنده‌ای که بی‌موقع گره‌ای را بگشاید و نابجا باشد، گریه کردن از آن بهتر است.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم سنجیدگی در رفتار و گفتار.

سوختن و خنده زدن برق وار کوتهی عمر دهد چون شرار

خندیدنِ ناگهانی و برق‌آسا، مانند شراره آتش عمر را کوتاه می‌کند.

نکته ادبی: تشبیه خنده به شراره آتش که سریع می‌سوزد و تمام می‌شود.

بیطرب این خنده چون شمع چیست بسکه بر این خنده بباید گریست

این خنده بی‌دلیل که همچون شمع می‌سوزد و می‌رود، چه معنایی دارد؟ که باید بر آن گریست.

نکته ادبی: نقد خنده‌های بی‌محتوا و تهی از معرفت.

تا نزنی خنده دندان نمای لب به گه خنده به دندان بخای

تا زمانی که خنده دندان‌نما نکرده‌ای، هنگام خندیدن لب بر دندان بگذار و خویشتندار باش.

نکته ادبی: توصیه به وقار و متانت.

گریه پر مصلحت دیده نیست خنده بسیار پسندیده نیست

گریه‌ای که از روی مصلحت و آگاهی باشد بهتر از خنده‌های بسیار و بی‌مورد است.

نکته ادبی: ارزش‌گذاری بر گریه (حزن عارفانه) در برابر خنده (غفلت).

گر کهنی بینی و گر تازه ای بایدش از نیک و بد اندازه ای

چه کهنه باشی و چه تازه، باید برای هر خوبی و بدی، اندازه‌ای نگه داری.

نکته ادبی: تأکید بر اصل اعتدال در همه احوال.

خیز و غمی میخور و خوش مینشین گاه چنان باید و گاهی چنین

برخیز و غمی بخور (مراقب باش) و خوش بنشین؛ زندگی گاهی به کام است و گاهی به ناکام.

نکته ادبی: پذیرش نوسانات زندگی با رویکرد اعتدالی.

در دل خوش ناله دلسوز هست با شبه شب گهر روز هست

در دل خوش، ناله‌های دلسوزانه نهفته است و در دلِ شب، روشناییِ روز پنهان است.

نکته ادبی: اشاره به تضادها و مکمل‌های هستی (دیالکتیکِ غم و شادی).

هیچ کس آبی ز هوائی نخورد کز پس آن آب قفائی نخورد

هیچ‌کس در این دنیا جرعه‌ای آب (لذتی) نخورد، مگر اینکه پس از آن تازیانه‌ای (رنجی) بر او زدند.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هر لذتی در دنیا با رنجی همراه است.

هر بنه ای را جرسی داده اند هر شکری را مگسی داده اند

برای هر دارایی و نعمتی، زنگی (آسیبی/صدایی) قرار داده‌اند و برای هر شکری، مگسی (مزاحمی) آفریده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به همراهی خیر و شر در دنیا.

دایه دانای تو شد روزگار نیک و بد خویش بدو واگذار

روزگار دایه دانای توست؛ پس امور نیک و بد خود را به او واگذار کن.

نکته ادبی: تشبیه زمان به دایه که پرورش‌دهنده و مربی است.

گر دهدت سرکه چو شیره مجوش خیز تو خواهد تو چه دانی خموش

اگر روزگار به تو سرکه داد، مانند شیره نجوش و خشمگین نشو؛ تو نمی‌دانی تقدیر چه می‌خواهد، پس خاموش باش.

نکته ادبی: توصیه به تسلیم و رضا در برابر مشیت الهی.

ثابت این راه مقیمی بود همسفر خضر کلیمی بود

کسی که در این راه ثابت‌قدم است، همسفر خضر پیامبر (راهنمای راه) خواهد بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خضر و موسی در قرآن.

ناز بزرگانت بباید کشید تا به بزرگی بتوانی رسید

باید نازِ بزرگان و سختی‌های راه را تحمل کنی تا بتوانی به جایگاه بزرگی برسی.

نکته ادبی: اشاره به اصل 'نازکشیدن' برای رسیدن به مقام.

یار مساعد به گه ناخوشی دام کشی کرد نه دامن کشی

دوستِ موافق و همراه، در زمان ناخوشی مشخص می‌شود؛ او دامِ بلا را از تو دور می‌کند، نه اینکه برایت دردسر بسازد.

نکته ادبی: تمایز میان دوست واقعی و کسی که تنها ادعای همراهی دارد.

آرایه‌های ادبی

تضاد خون و شراب

خون جگر خوردن به معنای رنج کشیدن و شراب به معنای مستی و لذت است که شاعر آنها را یکی می‌داند.

تشبیه کدو بر سر آب

انسان وارسته را به کدو تشبیه کرده که چون باری ندارد، روی آب می‌ماند و غرق نمی‌شود.

تلمیح همسفر خضر کلیمی

اشاره به داستان خضر نبی که راهنمای سالکان در وادی عرفان است.

کنایه کمر خدمت

کنایه از عزم جزم کردن و آمادگی برای انجام وظیفه و بندگی.

تمثیل کوسه و ریش‌کشان

داستان‌گویی برای اثبات اینکه نداشتن تعلقات مادی باعث امنیت و مصونیت از آسیب‌های دنیوی است.

استعاره موج هلاک

دنیا به دریایی خطرناک تشبیه شده که بارهای اضافی در آن باعث غرق شدن انسان می‌شود.