خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۴۶ - مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت

نظامی
ای شده خشنود به یکبارگی چون خر و گاوی به علف خوارگی
فارغ ازین مرکز خورشید گرد غافل از این دایره لاجورد
از پی صاحب خبرانست کار بی خبرانرا چه غم از روزگار
بر سر کار آی چرا خفته ای کار چنان کن که پذیرفته ای
مست چه خسبی که کمین کرده اند کارشناسان نه چنین کرده اند
برنگر این پشته غم پیش بین درنگر و عاجزی خویش بین
عقل تو پیریست فراموش کار تا ز تو یاد آرد یادش بیار
گر شرف عقل نبودی ترا نام که بردی که ستودی ترا
عقل مسیحاست ازو سر مکش گرنه خری خر به وحل درمکش
یا بره عقل برو نور گیر یا ز درش دامن خود دور گیر
مست مکن عقل ادب ساز را طعمه گنجشک مکن باز را
می که حلال آمده در هر مقام دشمنی عقل تو کردش حرام
می که بود کاب تو در جام اوست عقل شد آن چشمه که جان نام اوست
گرچه می اندوه جهان را برد آن مخور ای خواجه که آنرا برد
می نمکی دان جگر آمیخته بر جگر بی نمکان ریخته
گر خبرت باید چیزی مخور کز همه چیزیت کند بی خبر
بی خبر آن مرد که چیزی چشید کش قلم بی خری درکشید
میل کش چشم خیالات شو کند نه پای خرابات شو
ای چو الف عاشق بالای خویش الف تو با وحشت سودای خویش
گر الفی مرغ پر افکنده باش ورنه چو بی حرف سرافکنده باش
چوف الف آراسته مجلسی هیچ نداری چو الف مفلسی
خار نه ای کاوج گرائی کنی به که چو گل بی سر و پائی کنی
طفل نه ای پای به بازی مکش عمر نه ای سر به درازی مکش
روز به آخر شد و خورشید دور سایه شود بیش چو کم گشت نور
روز شنیدم چو به پایان شود سایه هر چیز دو چندان شود
سایه پرستی چه کنی همچو باغ سایه شکن باش چو نور چراغ
گر تو ز خود سایه توانی پرید عیب تو چون سایه شود ناپدید
سایه نشینی نه فن هر کسست سایه نشین چشمه حیوان بسست
ای زبر و زیر سر و پای تو زیر و زبرتر ز فلک رای تو
صبح بدان میدهدت طشت زر تا تو ز خود دست بشوئی مگر
چونکه درین طشت شوی جامی شوی آب ز سرچشمه خورشید جوی
قرصه خورشید که صابون تست شوخگن از جامه پر خون تست
از بس آتش که طبیعت فشاند در جگر عمر تو آبی نماند
گر تنت از چرک غرض پاک نیست زرنه همه سرخ بود باک نیست
گر سخن از پاکی عنصر شود معده دوزخ ز کجا پر شود
گرچه ترازو شده ای راست کار راستی دل به ترازو گمار
هر جو و هر حبه که بازوی تو کم کند از کیل و ترازوی تو
هست یکایک همه بر جای خویش روز پسین جمله بیارند پیش
با تو نمایند نهانیت را کم دهی و بیش ستانیت را
خود مکن این تیغ ترازو روان گرنه فزون میده و کم میستان
گل ز کژی خار در آغوش یافت نیشکر از راستی آن نوش تافت
راستی آنجا که علم برزند یاری حق دست به هم بر زند
از کجی افتی به کم و کاستی از همه غم رستی اگر راستی
زاتش تنها نه که از گرم و سرد راستی مرد بود درع مرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، پندی حکیمانه و اخلاقی است که مخاطب را به بیداری از غفلت و رهایی از بند خواهش‌های نفسانی فرامی‌خواند. شاعر با بهره‌گیری از نمادها و استعاراتی دقیق، برتری انسان بر حیوان را در گرو بهره‌گیری از گوهر عقل و هوشیاری می‌داند و هشدار می‌دهد که غرق شدن در لذت‌های دنیوی، آدمی را از مسیر حقیقت دور می‌کند و به مرتبه‌ی حیوانیت تنزل می‌دهد.

در بخش دیگری از این متن، بر اهمیت صداقت در معاملات و پاک‌سازی درون تأکید شده است. شاعر با تصویرسازی از ترازوی اعمال و گذر عمر، یادآور می‌شود که هر عمل کوچکِ انسان در محاسبه‌ی نهایی جهان باقی به حساب می‌آید. پیام نهایی، دعوت به پارسایی، خردورزی و خودشناسی است تا انسان پیش از آنکه فرصت‌ها از دست بروند، بار سفر آخرت را با پاکی و راستی ببندد.

معنای روان

ای شده خشنود به یکبارگی چون خر و گاوی به علف خوارگی

ای کسی که تنها به فکر خوراک و پوشاک هستی و مانند چهارپایان تنها به فکر خوردن و خوابیدن غرق در لذت‌های مادی شده‌ای، از حقیقت غافلی.

نکته ادبی: تشبیه به خر و گاو، کنایه از دوری از تفکر و غرق شدن در لذت‌های حیوانی است.

فارغ ازین مرکز خورشید گرد غافل از این دایره لاجورد

تو از این مرکزِ خورشیدمانندِ معرفت دور مانده‌ای و از حقیقتِ این آسمانِ کبود که دایره‌وار در حرکت است، بی‌خبری.

نکته ادبی: مرکز خورشیدگرد، کنایه از حقیقت عالم و دایره لاجورد، کنایه از فلک و جهان گذران است.

از پی صاحب خبرانست کار بی خبرانرا چه غم از روزگار

کارِ اصلی در دستِ آگاهان و بیداردلان است؛ کسانی که از حقیقت غافلند، چه غمی از گذشت روزگار دارند؟ (چون ارزش عمر را نمی‌دانند).

نکته ادبی: صاحب‌خبران، اشاره به عارفان و خردمندان دارد.

بر سر کار آی چرا خفته ای کار چنان کن که پذیرفته ای

به خود بیا و کار اصلی را آغاز کن، چرا در خواب غفلت مانده‌ای؟ چنان زندگی کن که در پیشگاه حق مقبول بیفتی.

نکته ادبی: پذیرفته‌ای، اشاره به قبولی اعمال در پیشگاه ایزد است.

مست چه خسبی که کمین کرده اند کارشناسان نه چنین کرده اند

چرا در حال مستی (غفلت) خوابیده‌ای، در حالی که خطرات در کمین تو هستند؟ کارشناسان و خردمندانِ واقعی چنین رفتار نمی‌کنند.

نکته ادبی: مست، استعاره از غفلت و دوری از هشیاری است.

برنگر این پشته غم پیش بین درنگر و عاجزی خویش بین

به این کوه عظیمِ غم و اندوه که پیش روی توست نگاه کن و سپس در خود بنگر و ناتوانی خویش را ببین.

نکته ادبی: پشته غم، استعاره از مشکلات و بارهای سنگین اعمال انسان است.

عقل تو پیریست فراموش کار تا ز تو یاد آرد یادش بیار

عقل تو مانند پیری فراموش‌کار است؛ هرگاه فراموش کرد، تو به او یادآوری کن.

نکته ادبی: عقل در اینجا به عنوان نیروی راهنما معرفی شده که نیاز به مراقبت دائمی دارد.

گر شرف عقل نبودی ترا نام که بردی که ستودی ترا

اگر شرف و ارزش عقل نبود، چه کسی نام تو را می‌برد و ستایش می‌کرد؟

نکته ادبی: عقل، وجه تمایز انسان از حیوان و عامل ستایش انسان است.

عقل مسیحاست ازو سر مکش گرنه خری خر به وحل درمکش

عقل مانند مسیحا شفا‌بخش است، از آن سرپیچی نکن؛ اگر از عقل بهره نبری، مانند خری در گل‌ولای گیر می‌افتی.

نکته ادبی: عقل مسیحاست، اشاره به معجزه مسیح در زنده کردن مردگان که در اینجا به معنای زنده کردن روح توسط خرد است.

یا بره عقل برو نور گیر یا ز درش دامن خود دور گیر

یا از راه عقل برو و نور معرفت بگیر، یا کلاً از درگاهِ عقل دوری کن و ادعای خردمندی نکن.

نکته ادبی: نور گرفتن از عقل، کنایه از کسب آگاهی و بصیرت است.

مست مکن عقل ادب ساز را طعمه گنجشک مکن باز را

عقلی را که ادب‌ساز و راهنماست، با مستیِ غفلت آلوده نکن؛ بازِ شکاریِ عقل را طعمه‌ی گنجشک‌های حقیر (لذت‌های پست) مکن.

نکته ادبی: باز و گنجشک، نماد روح والا و خواهش‌های پست هستند.

می که حلال آمده در هر مقام دشمنی عقل تو کردش حرام

شرابی که نوشیدنش در جای خود حلال است، دشمنیِ عقل تو باعث شده که آن را بر خود حرام کنی (چون عقلت را زائل می‌کند).

نکته ادبی: دشمنی عقل، نشان‌دهنده آن است که هر چیزی که مانع کارکرد عقل شود، ناپسند است.

می که بود کاب تو در جام اوست عقل شد آن چشمه که جان نام اوست

شرابی که حرص و طمعِ تو در جام آن نهفته است، عقل همان چشمه‌ای است که جان نامیده می‌شود.

نکته ادبی: عقل در اینجا به آب حیات تشبیه شده است.

گرچه می اندوه جهان را برد آن مخور ای خواجه که آنرا برد

اگرچه شراب اندوه دنیا را می‌زداید، اما ای دوست، آن را ننوش چون آنچه تو را تسکین می‌دهد، همان عقل تو را هم می‌برد (زائل می‌کند).

نکته ادبی: اشاره به دوگانگیِ آثار شراب که هم آرام‌بخش است و هم ویرانگر عقل.

می نمکی دان جگر آمیخته بر جگر بی نمکان ریخته

شراب را همچون نمکی بدان که جگر را می‌سوزاند و بر دلِ کسانی که از معرفت بی‌نصیب‌اند ریخته می‌شود.

نکته ادبی: نمک بر جگر ریختن، کنایه از افزایش درد و رنج است.

گر خبرت باید چیزی مخور کز همه چیزیت کند بی خبر

اگر می‌خواهی آگاه باشی، چیزی را نخور و ننوش که تو را از همه چیز غافل و بی‌خبر می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به خوراکی‌ها و لذت‌هایی که سد راه بصیرت می‌شوند.

بی خبر آن مرد که چیزی چشید کش قلم بی خری درکشید

کسی که از شرابِ غفلت چشیده، بی‌خبر است و قلمِ قضا حکمِ بی‌خبری بر او کشیده است.

نکته ادبی: قلم بر کشیدن، کنایه از حکم نهایی و سرنوشت است.

میل کش چشم خیالات شو کند نه پای خرابات شو

چشمِ خود را به ریسمانِ خیالات بدوز و از پرسه زدن در خراب‌آبادِ لذت‌های دنیوی دست بردار.

نکته ادبی: خرابات در اینجا نماد مکان‌های عیاشی و غفلت است.

ای چو الف عاشق بالای خویش الف تو با وحشت سودای خویش

تو که مانند الف به خاطرِ قامت و بالای خود عاشقی، الفِ وجودت در میان وحشت و دیوانگیِ افکارت گرفتار شده است.

نکته ادبی: الف نماد راستی و قد رعناست که در اینجا به معنای خودخواهی و غرور به کار رفته است.

گر الفی مرغ پر افکنده باش ورنه چو بی حرف سرافکنده باش

یا الفی باش که بال و پرِ پرواز (معنوی) دارد، وگرنه مانند حرفِ بی‌معنا، سر‌افکنده و بی‌ارزش باش.

نکته ادبی: الف، نماد کمال و راستی در رسم‌الخط است.

چوف الف آراسته مجلسی هیچ نداری چو الف مفلسی

مجلس را مانند الف می‌آرایی (ظاهری آراسته داری)، اما در حقیقت مانند الف هیچ‌چیزی در چنته نداری و مفلسی.

نکته ادبی: مفلس، به معنای بی‌بهره از معرفت و حقیقت است.

خار نه ای کاوج گرائی کنی به که چو گل بی سر و پائی کنی

تو خار نیستی که ادعای بلندی (اوج‌گرایی) کنی؛ بهتر است مانند گل، بی سر و پا و افتاده باشی.

نکته ادبی: گل و خار، نماد تواضع و تکبر هستند.

طفل نه ای پای به بازی مکش عمر نه ای سر به درازی مکش

تو کودک نیستی که پای در بازی بکشی (عمرت را به بطالت بگذرانی) و نه ابدی هستی که بخواهی عمرت را به درازی بکشانی.

نکته ادبی: اشاره به گذر سریع عمر.

روز به آخر شد و خورشید دور سایه شود بیش چو کم گشت نور

روز به پایان رسیده و خورشید دور شده است؛ وقتی نور کم می‌شود، سایه‌ها بزرگ‌تر می‌شوند.

نکته ادبی: سایه، نماد دوری از حقیقت و گسترشِ ناآگاهی است.

روز شنیدم چو به پایان شود سایه هر چیز دو چندان شود

شنیده‌ام که وقتی روز به پایان می‌رسد، سایه‌ی هر چیزی دو برابر می‌شود.

نکته ادبی: استعاره از افزایش غفلت در پایان عمر.

سایه پرستی چه کنی همچو باغ سایه شکن باش چو نور چراغ

چرا مانند باغ به سایه‌پرستی مشغول شدی؟ در برابر نور چراغ (حقیقت)، سایه‌شکن باش و سایه‌ها را از بین ببر.

نکته ادبی: سایه‌شکن بودن، کنایه از از بین بردن غفلت با نورِ دانش است.

گر تو ز خود سایه توانی پرید عیب تو چون سایه شود ناپدید

اگر بتوانی از سایه‌ی خود (وجود مجازی و نفسانی) فراتر بپری، عیب‌های تو مانند سایه ناپدید می‌شود.

نکته ادبی: پریدن از سایه، کنایه از رهایی از خودخواهی است.

سایه نشینی نه فن هر کسست سایه نشین چشمه حیوان بسست

سایه‌نشینی کار هر کسی نیست؛ تنها سایه‌نشینِ چشمه‌ی حیات (خضر) بودن شایسته است.

نکته ادبی: اشاره به داستان خضر و چشمه حیات.

ای زبر و زیر سر و پای تو زیر و زبرتر ز فلک رای تو

تو که بالای سر و زیر پای خود را می‌بینی، اندیشه‌ات از این آسمانِ بلند نیز بالاتر و زیر و زبرتر است.

نکته ادبی: رای، به معنای اندیشه و تدبیر است.

صبح بدان میدهدت طشت زر تا تو ز خود دست بشوئی مگر

صبحگاهان خورشید، طشتی از طلا به تو می‌دهد تا شاید در آن دست و روی خود را از آلودگی‌های خویش بشویی.

نکته ادبی: خورشید به طشت طلا تشبیه شده که وسیله تطهیر است.

چونکه درین طشت شوی جامی شوی آب ز سرچشمه خورشید جوی

هنگامی که در این طشت شست‌وشو کنی، جامی از نور می‌شوی؛ پس آب را از سرچشمه‌ی خورشید بجوی.

نکته ادبی: تشبیه پاک شدن انسان به طهارت در طشت.

قرصه خورشید که صابون تست شوخگن از جامه پر خون تست

قرصِ خورشید صابونِ توست؛ با آن چرک و آلودگیِ جامه (جسم) پر از گناه خود را بشوی.

نکته ادبی: خورشید به صابون تشبیه شده برای زدودن گناهان.

از بس آتش که طبیعت فشاند در جگر عمر تو آبی نماند

از بس که آتشِ شهوت در طبیعت تو شعله‌ور است، دیگر هیچ آبی (لطافت و روحی) در جگر و جانت باقی نمانده است.

نکته ادبی: آتش و آب، نماد شهوت و لطافت روح هستند.

گر تنت از چرک غرض پاک نیست زرنه همه سرخ بود باک نیست

اگر بدنت از چرکِ غرض و نیت‌های ناپاک پاک نباشد، حتی اگر سراپای تو از طلای خالص باشد، هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: غرض، به معنای نیت‌های آلوده و خودخواهانه است.

گر سخن از پاکی عنصر شود معده دوزخ ز کجا پر شود

اگر صحبت از پاکیِ کاملِ عناصر باشد، پس دوزخ چگونه از ناپاکی‌ها پر می‌شود؟ (کنایه از اینکه دنیا پر از ناپاکی است).

نکته ادبی: معده دوزخ، نماد بلعیدنِ ناپاکی‌هاست.

گرچه ترازو شده ای راست کار راستی دل به ترازو گمار

اگرچه در ظاهر مانند ترازویی راست‌کار شده‌ای، اما عدالت و راستی را در دلِ خود نیز جای بده.

نکته ادبی: ترازو نماد انصاف و عدالت است.

هر جو و هر حبه که بازوی تو کم کند از کیل و ترازوی تو

هر جو و هر ذره‌ای که در معامله از ترازو کم می‌کنی، (در یاد خدا می‌ماند).

نکته ادبی: اشاره به ثبت دقیق اعمال.

هست یکایک همه بر جای خویش روز پسین جمله بیارند پیش

تک‌تکِ این اعمال در جای خود ثبت شده‌اند و در روز رستاخیز همه را پیش رویت حاضر می‌کنند.

نکته ادبی: روز پسین، روز قیامت.

با تو نمایند نهانیت را کم دهی و بیش ستانیت را

آنها حقیقتِ پنهانِ تو را نشانت می‌دهند؛ آنجا که کم می‌دادی و بیش می‌گرفتی (در دنیا).

نکته ادبی: نشان دادن نهانی، کنایه از آشکار شدن اعمال پنهانی در قیامت.

خود مکن این تیغ ترازو روان گرنه فزون میده و کم میستان

تیغِ ترازو را به نفع خود نچرخان (کم‌فروشی نکن)، وگرنه بهتر است که ببخشی و کمتر بستانی.

نکته ادبی: تیغ ترازو، کنایه از زبانه ترازو برای تقلب است.

گل ز کژی خار در آغوش یافت نیشکر از راستی آن نوش تافت

گل به خاطرِ کژی و انحراف، خار را در آغوش گرفت؛ اما نیشکر به خاطر راستی و استقامت، به شیرینی دست یافت.

نکته ادبی: گل و خار، نماد نتیجه کارهای نادرست و درست هستند.

راستی آنجا که علم برزند یاری حق دست به هم بر زند

راستی و صداقت، هر جا که پرچم خود را برافرازد، دستِ یاریِ خداوند نیز با او همراه خواهد بود.

نکته ادبی: علم بر زدن، کنایه از آشکار شدن و قوت گرفتن است.

از کجی افتی به کم و کاستی از همه غم رستی اگر راستی

از کجی و انحراف است که به کمبود و نقصان می‌افتی؛ اگر راستگو باشی، از تمام غم‌های عالم رها می‌شوی.

نکته ادبی: راستی، راه نجات و کمال معرفی شده است.

زاتش تنها نه که از گرم و سرد راستی مرد بود درع مرد

راستی، فراتر از آتش و گرما و سرما، بهترین زره و محافظ برای یک انسان است.

نکته ادبی: درع، به معنای زره و محافظ است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چون خر و گاوی به علف خوارگی

مقایسه زندگیِ بدون تفکر انسان با زندگی حیوانات که تنها به خوراک محدود است.

استعاره عقل مسیحاست

عقل به عیسی مسیح تشبیه شده که روحِ مرده را زنده می‌کند.

تشبیه قرصه خورشید که صابون تست

خورشید به صابون تشبیه شده که وسیله پاک کردن گناهان است.

کنایه خوابیدن

کنایه از غفلت و ناآگاهی از حقیقتِ هستی.

نماد الف

نمادِ راستی، استقامت و گاهی نشان‌دهنده غرورِ توخالی.

مراعات نظیر گل، خار، نیشکر

استفاده از گیاهان برای تبیینِ نتیجه اعمال انسان (خیر و شر).