خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۴۵ - داستان حاجی و صوفی

نظامی
کعبه روی عزم ره آغاز کرد قاعده کعبه روان ساز کرد
زآنچه فزون از غرض کار داشت مبلغ یک بدره دینار داشت
گفت فلان صوفی آزاد مرد کاستن از عالم کوتاه گرد
در دلم آید که دیانت در اوست در کس اگر نیست امانت در اوست
رفت و نهانیش فرا خانه برد بدرهٔ دینار به صوفی سپرد
گفت نگه دار در این پرده راز تا چو من آیم به من آریش باز
خواجه ره بادیه را درگرفت شیخ زر عاریه را برگرفت
یارب و زنهار که خود چند بود تا دل درویش در آن بند بود
گفت به زر کار خود آراستم یافتم آن گنج که می خواستم
زود خورم تا نکند بستگی آنچه خدا داد به آهستگی
باز گشاد از گره آن بند را داد طرب داد شبی چند را
جملهٔ آن زر که بر خویش داشت بذل شکم کرد و شکم پیش داشت
دست بدان حقه دینار کرد زلف بتان حلقه زنار کرد
خرقهٔ شیخانه شده شاخ شاخ تنگدلی مانده و عذری فراخ
صید چنان خورد که داغش نماند روغنی از بهر چراغش نماند
حاجی ما چون ز سفر گشت باز کرد بران هندوی خود ترکتاز
گفت بیاور به من ای تیزهوش گفت چه؟ گفتا زر، گفتا خموش
در کرم آویز و رها کن لجاج از ده ویران که ستاند خراج
صرف شد آن بدره هوا در هوا مفلس و بدره ز کجا تا کجا
غارتی از ترک نبرده ست کس رخت به هندو نسپرده ست کس
رکنی تو رکن دلم را شکست خردم از آن خرده که بر من نشست
مال به صد خنده به تاراج داد رفت و به صد گریه به پا ایستاد
گفت کرم کن که پشیمان شدیم کافر بودیم و مسلمان شدیم
طبع جهان از خلل آبستن است گر خللی رفت خطا بر من است
تا کرمش گفت به صد رستخیز خیز که درویش بپای است خیز
سیم خدا چون به خدا بازگشت سیم کشی کرد و ازاو درگذشت
ناصح خود شد که بدین در مپیچ هیچ ندارد چه ستانم ز هیچ
زو چه ستانم که جوی نیستش جز گرویدن گروی نیستش
آنچه از آن مال درین صوفی است میم مطوق الف کوفی است
گفت نخواهی که وبالت کنم وانچه حرام است حلالت کنم
دست بدار ای چو فلک زرق ساز زآستن کوته و دست دراز
هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست معتمدی بر سر این خاک نیست
دین سره نقدیست به شیطان مده یارهٔ فغفور به سگبان مده
گر دهی ای خواجه غرامت تراست مایه ز مفلس نتوان باز خواست
منزل عیب است هنر توشه رو دامن دین گیر و فرا گوشه رو
چرخ نه بر بی درمان می زند قافلهٔ محتشمان می زند
شحنه این راه چو غارتگر است مفلسی از محتشمی بهتر است
دیدم از آنجا که جهان بینی است کآفت زنبور ز شیرینی است
شیر مگر تلخ بدان گشت خود کز پس مرگش نخورد دام و دد
شمع ز برخاستنی وا نشست مه ز تمامی طلبیدن شکست
باد که با خاک به گرگ آشتیست ایمن از این راه ز ناداشتیست
مرغ شمر را مگر آگاهی است کآفت ماهی درم ماهی است
زر که ترازوی نیاز تو شد فاتحهٔ پنج نماز تو شد
پاک نگردی ز ره این نیاز تا چو نظامی نشوی پاکباز

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این داستان تمثیلی، روایتی از فریب‌خوردگی یک تاجر در سفر حج و درس‌آموزی از شکست‌های دنیوی است. تاجر که با نیت خیر و برای حفظ امانت، ثروت خود را به صوفی ظاهرالصلاحی می‌سپارد، در بازگشت با دست خالی مواجه می‌شود. خیانت صوفی و تباه‌کردن اموال در راه لذات دنیوی، نقطه عطفی است تا تاجر متوجه شود که چسبیدن به زر و سیم، خود عاملِ گرفتاری و رنج است و اعتماد به اهلِ دنیا در این روزگار، خطایی جبران‌ناپذیر است.

در پایان، شاعر با زبانی حکیمانه نتیجه می‌گیرد که هر چه انسان دلبستگی بیشتری به دنیا داشته باشد، بیشتر در معرض آسیب قرار می‌گیرد. مفاهیم حرص، طمع و وابستگی‌های مالی، به منزله زنجیری بر پای آدمی توصیف شده‌اند که او را از مسیر حقیقت و آرامش باز می‌دارند. راه رهایی، تنها در ترک تعلقات و رسیدن به مرتبه «پاک‌بازی» است که در آن، جانِ آدمی از قیدِ طمع و نیازهای کاذب رها می‌شود.

معنای روان

کعبه روی عزم ره آغاز کرد قاعده کعبه روان ساز کرد

شخصی که قصد سفر حج داشت، برای آغاز راه خود را آماده کرد و برنامه‌ریزی سفرش را مرتب ساخت.

نکته ادبی: عزم راه آغاز کردن: استعاره از تصمیم قطعی برای حرکت.

زآنچه فزون از غرض کار داشت مبلغ یک بدره دینار داشت

او مقداری پول (یک کیسه سکه) که بیش از حد نیاز سفرش بود، همراه خود داشت.

نکته ادبی: بدره: کیسه‌ای که در آن پول می‌گذاشتند و سر آن را می‌بستند.

گفت فلان صوفی آزاد مرد کاستن از عالم کوتاه گرد

با خود گفت: این صوفیِ آزاده و رها از تعلقات دنیوی است و به نظر می‌رسد از وابستگی‌های این جهان دور شده باشد.

نکته ادبی: کوتاه‌گرد: کنایه از کسی که دستش از دنیا کوتاه است و تعلقات ندارد.

در دلم آید که دیانت در اوست در کس اگر نیست امانت در اوست

در دلم گواهی می‌دهد که دین‌داری و امانت‌داری در وجود این فرد است و اگر در کسی امانت‌داری باشد، در این صوفی یافت می‌شود.

نکته ادبی: دیانت: به معنی پارسایی و درست‌کرداری است.

رفت و نهانیش فرا خانه برد بدرهٔ دینار به صوفی سپرد

تاجر نزد صوفی رفت و مخفیانه او را به خانه برد و آن کیسه دینار را به او سپرد.

نکته ادبی: نهانش: به صورت پنهانی.

گفت نگه دار در این پرده راز تا چو من آیم به من آریش باز

به او گفت: این راز را در پرده پنهان نگه دار تا زمانی که من از سفر بازگردم و آن را از تو تحویل بگیرم.

نکته ادبی: پرده راز: استعاره از حفظ امانت.

خواجه ره بادیه را درگرفت شیخ زر عاریه را برگرفت

تاجر راه بیابان را در پیش گرفت و صوفی آن پولِ امانتی را تصاحب کرد.

نکته ادبی: بادیه: بیابان.

یارب و زنهار که خود چند بود تا دل درویش در آن بند بود

صوفی با خود گفت: خدایا، چقدر پول در این کیسه است؟ چون دل درویشیِ او هنوز در بندِ طمع بود.

نکته ادبی: زنهار: کلمه‌ای برای تأکید و هشدار.

گفت به زر کار خود آراستم یافتم آن گنج که می خواستم

صوفی گفت: با این پول کار و بار خودم را سر و سامان دادم و به آن گنجی که می‌خواستم رسیدم.

نکته ادبی: آراستن: در اینجا به معنی تأمین مخارج و آرزوهاست.

زود خورم تا نکند بستگی آنچه خدا داد به آهستگی

باید زود آن را خرج کنم تا آنچه خدا به راحتی به من رسانده است، دوباره دچار رکود و ماندگی نشود.

نکته ادبی: بستگی: در اینجا به معنی راکد ماندن سرمایه است.

باز گشاد از گره آن بند را داد طرب داد شبی چند را

گره کیسه را باز کرد و آن پول را صرف خوش‌گذرانی و عیاشی کرد.

نکته ادبی: داد طرب دادن: کنایه از افراط در خوش‌گذرانی.

جملهٔ آن زر که بر خویش داشت بذل شکم کرد و شکم پیش داشت

تمام آن پولی را که نزدش بود، خرج خورد و خوراک و لذت‌های شکم کرد.

نکته ادبی: بذل شکم: صرف‌کردن مال در راه لذت‌های نفسانی.

دست بدان حقه دینار کرد زلف بتان حلقه زنار کرد

دستش به سمتِ زیورآلات و خوش‌گذرانی با زیبا‌رویان رفت و لباسِ تقوا را به تباهی کشید.

نکته ادبی: حلقه زنار: کنایه از خروج از طریقت و روی آوردن به گناه.

خرقهٔ شیخانه شده شاخ شاخ تنگدلی مانده و عذری فراخ

خرقه صوفی‌گری‌اش پاره‌پاره شد و تنها تنگدستی و عذرهای بی‌اساس برایش باقی ماند.

نکته ادبی: شاخ شاخ: کنایه از پاره‌شدن و زوال.

صید چنان خورد که داغش نماند روغنی از بهر چراغش نماند

آنچنان پول‌ها را خرج کرد که اثری از آن نماند و حتی پولی برای خرید روغن چراغش باقی نماند.

نکته ادبی: داغش نماند: کنایه از اینکه هیچ اثری باقی نماند.

حاجی ما چون ز سفر گشت باز کرد بران هندوی خود ترکتاز

تاجر حاجی ما وقتی از سفر برگشت، با صوفیِ بی‌وفا درگیر شد و او را بازخواست کرد.

نکته ادبی: ترکتاز: حمله و یورش کردن.

گفت بیاور به من ای تیزهوش گفت چه؟ گفتا زر، گفتا خموش

گفت ای آدم باهوش، پول را به من برگردان. صوفی گفت چه پولی؟ تاجر گفت: ساکت شو و پول را بده.

نکته ادبی: تیزهوش: در اینجا به کنایه از فریبکار است.

در کرم آویز و رها کن لجاج از ده ویران که ستاند خراج

گفت اهل کرم باش و بهانه‌جویی را رها کن، مگر می‌شود از روستایی ویران‌شده مالیات گرفت؟ (تو که چیزی نداری، پس باید پولم را بدهی).

نکته ادبی: خراج: مالیات. کنایه از غیرممکن بودن دریافت مال از فرد مفلس.

صرف شد آن بدره هوا در هوا مفلس و بدره ز کجا تا کجا

آن پول‌ها صرف هوا و هوس شد و از دست رفت؛ تو حالا مفلسی و من کجا و پولی که خرج کردی کجا!

نکته ادبی: هوا در هوا: استعاره از بر باد رفتن.

غارتی از ترک نبرده ست کس رخت به هندو نسپرده ست کس

هیچ‌کس مانند غارتگری از یک فرد بی‌رحم (ترک) لطمه نخورده است و هیچ‌کس مالش را به چنین آدم نااهلی نسپرده است.

نکته ادبی: ترک: در ادبیات کلاسیک گاهی به کنایه از فرد بی‌رحم یا غارتگر استفاده می‌شد.

رکنی تو رکن دلم را شکست خردم از آن خرده که بر من نشست

تو که ستون زندگی من بودی، رکنِ دلم را شکستی و عقل من از آن خسارتی که به من وارد شد، پریشان شد.

نکته ادبی: خرده: در اینجا به معنی خسارت و ضربه مالی است.

مال به صد خنده به تاراج داد رفت و به صد گریه به پا ایستاد

مال را به سادگی و خنده از دست دادم و حالا با گریه و زاری برای پس گرفتن آن ایستاده‌ام.

نکته ادبی: به تاراج داد: از دست دادن مال.

گفت کرم کن که پشیمان شدیم کافر بودیم و مسلمان شدیم

صوفی گفت: به من رحم کن که پشیمان شدم؛ انگار کافر بودم و حالا مسلمان شده‌ام (توبه کردم).

نکته ادبی: مسلمان شدن: کنایه از بازگشت به راه راست و توبه.

طبع جهان از خلل آبستن است گر خللی رفت خطا بر من است

طبیعت دنیا آبستنِ بدی‌هاست، اگر مشکلی پیش آمده، تقصیر از من است که به تو اعتماد کردم.

نکته ادبی: آبستن: استعاره از اینکه دنیا همواره در حال زایش حوادث است.

تا کرمش گفت به صد رستخیز خیز که درویش بپای است خیز

تا اینکه بخشش و بزرگواری‌اش را نشان داد و به خودش گفت: برخیز که این درویش واقعاً چیزی ندارد.

نکته ادبی: رستخیز: قیامت و هیاهو. در اینجا کنایه از بیداری درونی.

سیم خدا چون به خدا بازگشت سیم کشی کرد و ازاو درگذشت

چون پولِ خدا (اموال) به صاحبش (خدا) بازگشت، او هم از ماجرا گذشت و صوفی را رها کرد.

نکته ادبی: سیم کشی: کنایه از گرفتن و پس گرفتن مال.

ناصح خود شد که بدین در مپیچ هیچ ندارد چه ستانم ز هیچ

او ناصحِ خود شد که دیگر به این درِ بسته نکوب؛ وقتی او هیچ ندارد، چه چیزی می‌خواهی از او بستانی؟

نکته ادبی: ناصح خود شد: خود را نصیحت کرد.

زو چه ستانم که جوی نیستش جز گرویدن گروی نیستش

چه چیزی از او بگیرم که حتی ذره‌ای مال ندارد و جز بدهکاری و گروی، چیزی نزدش نیست؟

نکته ادبی: جوی: استعاره از کمترین مقدار مال.

آنچه از آن مال درین صوفی است میم مطوق الف کوفی است

آنچه از آن پول نزد این صوفی مانده، فقط نام و نشانی بی‌حقیقت است.

نکته ادبی: میم مطوق الف کوفی: کنایه از چیزی که وجود خارجی ندارد یا توخالی است.

گفت نخواهی که وبالت کنم وانچه حرام است حلالت کنم

صوفی گفت: نمی‌خواهی که من باری بر دوشت باشم؟ هرچه حرام است (پولی که خورده‌ام) بر تو حلال می‌کنم.

نکته ادبی: وبال: گناه و بار سنگین.

دست بدار ای چو فلک زرق ساز زآستن کوته و دست دراز

دست از این کار بردار ای کسی که مانند آسمان (چرخ) دورویی می‌کنی، در حالی که آستینت کوتاه است اما دستت دراز (طمع‌کار) است.

نکته ادبی: زرق ساز: فریبکار و دورو.

هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست معتمدی بر سر این خاک نیست

هیچ قلبی از حرص و حسد پاک نیست و در این دنیا کسی که واقعاً مورد اطمینان باشد، پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: معتمدی: فرد قابل اعتماد.

دین سره نقدیست به شیطان مده یارهٔ فغفور به سگبان مده

دین و ایمان، سرمایه‌ای خالص است؛ آن را به دست شیطان نده و جواهرات گرانبها (یاره فغفور) را به دست آدم‌های پست (سگ‌بان) مسپار.

نکته ادبی: دین سره: دین خالص و پاک. یاره فغفور: دست‌بند یا زیور پادشاهی.

گر دهی ای خواجه غرامت تراست مایه ز مفلس نتوان باز خواست

ای خواجه اگر به او چیزی بدهی، غرامت و ضررش برای توست؛ چون نمی‌توان از آدم مفلس و بی‌چیز، بدهی را پس گرفت.

نکته ادبی: مایه: اصل سرمایه.

منزل عیب است هنر توشه رو دامن دین گیر و فرا گوشه رو

این دنیا جای عیب و نقص است، تو با هنر (فضیلت) توشه بگیر، دامن دین را رها نکن و به گوشه‌ای دنج برو.

نکته ادبی: فرا گوشه رو: توصیه به خلوت‌گزینی و دوری از هیاهو.

چرخ نه بر بی درمان می زند قافلهٔ محتشمان می زند

چرخ روزگار به آدم‌های بی‌چیز کاری ندارد، بلکه داراییِ ثروتمندان و بزرگان را هدف می‌گیرد.

نکته ادبی: زدن: در اینجا به معنی غارت‌کردن و ضربه‌زدن است.

شحنه این راه چو غارتگر است مفلسی از محتشمی بهتر است

نگهبان و حاکمِ این راه خودش غارتگر است، پس مفلسی و بی‌چیزی بهتر از ثروتمندی و بزرگی است.

نکته ادبی: شحنه: داروغه یا پاسبان.

دیدم از آنجا که جهان بینی است کآفت زنبور ز شیرینی است

از آنجایی که دنیا را می‌شناسم، دیدم که آفتِ زنبور عسل، همان شیرینیِ عسل است که باعث مرگ او می‌شود.

نکته ادبی: جهان بینی: بینش و شناخت دنیا.

شیر مگر تلخ بدان گشت خود کز پس مرگش نخورد دام و دد

شیر مگر تلخ شده که بعد از مرگش، هیچ حیوانی (دام و دد) به سراغ خوردن گوشتش نمی‌رود؟

نکته ادبی: تلخ بدان گشت: تلخ‌بودنِ طبع.

شمع ز برخاستنی وا نشست مه ز تمامی طلبیدن شکست

شمع به خاطرِ برافروخته بودنش خاموش می‌شود و ماه به خاطر اینکه همیشه طلبِ کامل‌شدن می‌کند، دچار نقص (خسوف یا تغییر) می‌شود.

نکته ادبی: وا نشستن: خاموش شدن.

باد که با خاک به گرگ آشتیست ایمن از این راه ز ناداشتیست

بادی که با خاک سرِ دعوا و جنگ دارد، کسی که چیزی ندارد (ناداشتیست) از این باد در امان است.

نکته ادبی: گرگ آشتی: کنایه از دشمنی و ناسازگاری شدید.

مرغ شمر را مگر آگاهی است کآفت ماهی درم ماهی است

آیا ماهی نمی‌داند که آفتِ او، همان طعمه‌ای است که به خاطرش به دام می‌افتد؟

نکته ادبی: درم ماهی: پولی که ماهی به خاطر طعمه پرداخت می‌کند (جانش).

زر که ترازوی نیاز تو شد فاتحهٔ پنج نماز تو شد

مالی که ترازوی سنجش نیاز تو شده، باعث از بین رفتنِ نماز و عبادتت می‌شود.

نکته ادبی: فاتحه خواندن: کنایه از نابود کردن.

پاک نگردی ز ره این نیاز تا چو نظامی نشوی پاکباز

تو از این نیازهای دنیوی پاک نمی‌شوی، مگر اینکه مانند نظامی، به مقام پاک‌بازی و ترکِ دنیا برسی.

نکته ادبی: پاک‌باز: کسی که همه چیز را در راه معشوق یا حقیقت می‌بازد و دیگر هیچ تعلقی ندارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره شیرینیِ عسل

استعاره از دارایی و ثروتی که باعث گرفتاری و نابودی صاحبش می‌شود.

کنایه شاخ شاخ شدن خرقه

کنایه از بی‌آبرو شدن و از دست دادن جایگاه معنوی.

تضاد صد خنده و صد گریه

تضاد میان دورانِ ثروت و شادمانی با دورانِ فقر و ندامت.

تمثیل داستان تاجر و صوفی

تمثیلی برای نشان دادن بی‌وفایی دنیا و خطرِ اعتماد به ظواهر افراد.

ایهام پاک‌باز

کسی که از دنیا چیزی نمی‌خواهد و برای رسیدن به حقیقت، جان و مال خود را نثار کرده است.