خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۳۸ - مقالت دهم در نمودار آخرالزمان

نظامی
ای فلک آهسته تر این دور چند وی ز می آسوده تر اینجور چند
از پس هر شامگهی چاشتیست آخر برداشت فرو داشتیست
در طبقات زمی افکنده بیم زلزله الساعه شئی عظیم
شیفتن خاک سیاست نمود حلقه زنجیر فلک را بسود
باد تن شیفته درهم شکست شیفته زنجیر فراهم گسست
با که گرو بست زمین کز میان باز گشاید کمر آسمان
شام ز رنگ و سحر از بوی رست چرخ ز چوگان ز می از گوی رست
خاک در چرخ برین میزند چرخ میان بسته کمین میزند
حادثه چرخ کمین برگشاد یک به یک اندام زمین برگشاد
پیر فلک خرقه بخواهد درید مهره گل رشته بخواهد برید
چرخ به زیر آید و یکتا شود چرخ زنان خاک به بالا شود
رسته شود هر دو سر از درد ما پاک شود هر دو ره از گرد ما
هم فلک از شغل تو ساکن شود هم زمی از مکر تو ایمن شود
شرم گرفت انجم و افلاک را چند پرستند کفی خاک را
مار صفت شد فلک حلقه وار خاک خورد مار سرانجام کار
ای جگر خاک به خون از شما کیست در این خاک برون از شما
خاک در این خنبره غم چراست رنگ خمش ازرق ماتم چراست
گر بتوانید کمین ساختن این گل ازین خم به در انداختن
دامن ازین خنبره دودناک پاک بشوئید به هفت آب و خاک
خرقه انجم ز فلک برکشید خط خرابی به جهان درکشید
بر سر خاک از فلک تیز گشت واقعه تیز بخواهد گذشت
تعبیه ای را که درو کارهاست جنبش افلاک نمودارهاست
سر بجهد چونکه بخواهد شکست وینجهش امروز درینخاک هست
دشمن تست این صدف مشک رنگ دیده پر از گوهر و دل پر نهنگ
این نه صدف گوهر دریائیست وین نه گهر معدن بینائیست
هر که در او دید دماغش فسرد دیده چو افعی به زمرد سپرد
لاجرمش نور نظر هیچ نیست دیده هزارست و بصر هیچ نیست
راه عدم را نپسندیده ای زانکه به چشم دگران دیده ای
پایت را درد سری میرسان ره نتوان رفت به پای کسان
گر به فلک برشود از زر و زور گور بود بهره بهرام گور
در نتوان بستن ازین کوی در بر نتوان کردن ازین بام سر
باش درین خانه زندانیان روزن و دربسته چو بحرانیان
چند حدیث فلک و یاد او خاک تهی بر سر پر باد او
از فلک و راه مجره اش مرنج کاهکشی را به یکی جومسنج
بر پر از این گنبد دولاب رنگ تا رهی از گردش پرگار تنگ
وهم که باریکترین رشته ایست زین ره باریک خجل گشته ایست
عاجزی و هم خجل روی بین موی به موی این ره چون موی بین
بر سر موئی سر موئی مگیر ورنه برون آی چو موی از خمیر
چون به ازین مایه به دست آوری بد بود اینجا که نشست آوری
پشته این گل چو وفادار نیست روی بدو مصلحت کار نیست
هر علمی جای افکندگیست هر کمر آلوده صد بندگیست
هر هنری طعنه شهری درو هر شکری زحمت زهری درو
آتش صبحی که در این مطبخست نیم شراری ز تف دوزخست
مه که چراغ فلکی شد تنش هست ز دریوزه خور روغنش
ابر که جانداروی پژمردگیست هم قدری بلغم افسردگیست
آب که آسایش جانها دروست کشتی داند چه زیانها در اوست
خانه پر عیب شد این کارگاه خود نکنی هیچ به عیبش نگاه
چشم فرو بسته ای از عیب خویش عیب کسان را شده آیینه پیش
عیب نویسی مکن آیینه وار تا نشوی از نفسی عیب دار
یا به درافکن از جیب خویش یا بشکن آینه عیب خویش
دیده ز عیب دگران کن فراز صورت خود بین و درو عیب ساز
در همه چیزی هنر و عیب هست عیب مبین تا هنر آری بدست
می نتوان یافت به شب در چراغ؟ در قفس روز تواندید زاغ؟
در پر طاوس که زر پیکرست سرزنش پای کجا درخورست
زاغ که او را همه تن شد سیاه دیده سپیدست درو کن نگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، منظومه‌ای فلسفی و حکمی است که با نگاهی بدبینانه و زاهدانه به جهانِ مادی و گردشِ روزگار می‌نگرد. شاعر در پیِ آن است که ناپایداریِ دنیا و فریبندگیِ آسمان (فلک) را به تصویر بکشد و انسان را از دلبستگی به این سرایِ فانی باز دارد. فضای شعر آکنده از حیرت و تذکار است و از تضاد میان حقایقِ پنهان و ظواهرِ فریبنده سخن می‌گوید.

مضمونِ محوریِ اثر، دعوت به خودشناسی، دوری از عیب‌جوییِ دیگران و درکِ این حقیقت است که تمامِ ابزارهایِ دنیوی، از علم و دانش گرفته تا زیبایی‌هایِ ظاهری، همگی دستخوشِ زوال و همراه با رنج هستند. شاعر با زبانی نمادین، انسان را از گرفتار شدن در دامِ 'خاک' (ماده) و 'چرخ' (تقدیر) برحذر می‌دارد و او را به جست‌وجویِ حقیقتی فراتر از این چهاردیواریِ تنگِ گیتی فرا می‌خواند.

معنای روان

ای فلک آهسته تر این دور چند وی ز می آسوده تر اینجور چند

ای روزگار و آسمان، کمی آرام‌تر در گردشِ بی‌وقفه خود باش؛ و ای دنیا، تو که از مستیِ می آسوده‌تری، این‌گونه با خروش و تندی مکن.

نکته ادبی: فلک و می در اینجا استعاره از گردشِ ایام و خوشی‌های فریبنده دنیوی است.

از پس هر شامگهی چاشتیست آخر برداشت فرو داشتیست

بعد از هر شب، روزی در پیش است؛ و سرانجامِ هر اندوخته و ثروتی، از دست دادن و جدا شدن از آن است.

نکته ادبی: چاشت به معنای روز و وقتِ روشن است که در مقابل شام (شب) قرار گرفته تا تضادِ روز و شب را نشان دهد.

در طبقات زمی افکنده بیم زلزله الساعه شئی عظیم

در طبقاتِ زمین، ترس و هراسی افکنده شده است؛ گویی زلزله‌ای عظیم و ناگهانی در راه است.

نکته ادبی: الساعه قیدی برای بیان فوریت و ناگهانی بودنِ وقوعِ حادثه است.

شیفتن خاک سیاست نمود حلقه زنجیر فلک را بسود

فریبِ خاک (ماده)، سیاست و مکرِ خود را نشان داد و حلقه‌های زنجیرِ آسمان را فرسوده و ضعیف کرد.

نکته ادبی: شیفتن به معنای فریب خوردن و مبهوت شدن است که در اینجا به رابطه زمین و آسمان اشاره دارد.

باد تن شیفته درهم شکست شیفته زنجیر فراهم گسست

بادی که تنِ فریب‌خورده را درهم شکست، زنجیرهایی را که این تنِ اسیر را بسته بود، باز و گسسته کرد.

نکته ادبی: اشاره به فانی بودنِ کالبد مادی و رهایی از قید و بندهای دنیا با مرگ یا زهد.

با که گرو بست زمین کز میان باز گشاید کمر آسمان

زمین با چه کسی عهد و پیمان بسته است که گمان می‌کند می‌تواند از میانِ کار، کمرِ آسمان را بگشاید و آن را از کار بیندازد؟

نکته ادبی: گرو بستن استعاره از پیمان بستن و امید واهی داشتن به تغییرِ تقدیر است.

شام ز رنگ و سحر از بوی رست چرخ ز چوگان ز می از گوی رست

شام از رنگِ سیاه و سحر از عطر و بو رها شد؛ چرخِ گردون نیز از چوگانِ تقدیر و زمین از گویِ آن جدا گردید.

نکته ادبی: آرایه مراعات‌نظیر میان چوگان و گوی که در ادبیات کهن برای توصیفِ گردشِ فلک مرسوم است.

خاک در چرخ برین میزند چرخ میان بسته کمین میزند

خاک (زمین) به ستیز با آسمان برخاسته و آسمان نیز با آمادگیِ کامل، کمین کرده است تا به او ضربه بزند.

نکته ادبی: تشخیص و انسان‌انگاریِ آسمان و زمین که درگیرِ نزاعی دائمی هستند.

حادثه چرخ کمین برگشاد یک به یک اندام زمین برگشاد

هنگامی که حادثه، کمینِ آسمان را گشود، بندبندِ اندامِ زمین از هم گسیخت و آشکار شد.

نکته ادبی: برگشادن در اینجا به معنای آشکار شدنِ ضعف و درهم شکستن است.

پیر فلک خرقه بخواهد درید مهره گل رشته بخواهد برید

پیرِ فلک (روزگار) خرقه خود را در اندوهِ این فروپاشی خواهد درید و رشته‌ِ هستیِ زمین را قطع خواهد کرد.

نکته ادبی: مهره گل کنایه از اجزایِ تشکیل‌دهنده کائنات و موجوداتِ خاکی است.

چرخ به زیر آید و یکتا شود چرخ زنان خاک به بالا شود

آسمان به زیر خواهد آمد و یگانه و یکپارچه می‌شود؛ و خاکِ زمین در این دگرگونی به بالا پرتاب خواهد شد.

نکته ادبی: اشاره به واژگونیِ نظمِ کیهانی و قیامت‌گونه.

رسته شود هر دو سر از درد ما پاک شود هر دو ره از گرد ما

هر دو سرِ این ماجرا از دردِ ما رسته و آزاد می‌شود و هر دو راهِ رسیدن، از گرد و غبارِ وجودِ ما پاک می‌گردد.

نکته ادبی: رسته شدن به معنای نجات یافتن از رنجِ هستی است.

هم فلک از شغل تو ساکن شود هم زمی از مکر تو ایمن شود

هم آسمان از شغل و کارِ تو ساکن و آرام می‌شود و هم زمین از مکر و فریبکاریِ تو در امان می‌ماند.

نکته ادبی: تاکید بر اینکه با کنار گذاشتنِ دلبستگی‌های دنیوی، هم خود و هم جهان آرام می‌گیرند.

شرم گرفت انجم و افلاک را چند پرستند کفی خاک را

ستارگان و آسمان‌ها شرمگین شدند که چرا انسان‌ها همچنان این‌گونه مشتی خاک (دنیا) را می‌پرستند.

نکته ادبی: پرستیدنِ کفی خاک کنایه از تعلقِ خاطر به امور مادیِ ناچیز است.

مار صفت شد فلک حلقه وار خاک خورد مار سرانجام کار

آسمان مانند مار حلقه زد و چنبره زد؛ و سرانجامِ کار این است که این مار، خاک را خواهد بلعید.

نکته ادبی: مار نمادِ فریب و مکرِ روزگار است که موجوداتِ خاکی را نابود می‌کند.

ای جگر خاک به خون از شما کیست در این خاک برون از شما

ای که دل و جانِ خاک از دستِ شما خونین است، چه کسی در این جهان از شرِ شما در امان است؟

نکته ادبی: خطاب به آدمیان که عاملِ رنج و ناپایداری در جهان هستند.

خاک در این خنبره غم چراست رنگ خمش ازرق ماتم چراست

چرا خاک در این گنبدِ (خنبره) پر از غم اسیر است و چرا رنگِ خمش و پوششِ آسمان به رنگِ آبیِ ماتم‌زده است؟

نکته ادبی: خنبره استعاره از آسمان است که مانند ظرفی دربسته، جهان را در خود محبوس کرده است.

گر بتوانید کمین ساختن این گل ازین خم به در انداختن

اگر تواناییِ آن را دارید که کمینِ روزگار را بشکنید، این گلِ وجودِ خود را از این خم (آسمان) بیرون بیندازید.

نکته ادبی: بیرون انداختن از خم به معنای رهایی از اسارتِ دنیاست.

دامن ازین خنبره دودناک پاک بشوئید به هفت آب و خاک

دامنِ خود را از این سقفِ دودی و تاریکِ آسمان، با هفت آب و خاک پاک بشویید و تطهیر کنید.

نکته ادبی: هفت آب و خاک کنایه از نهایتِ پاکیزگی و دوری از پلیدیِ دنیاست.

خرقه انجم ز فلک برکشید خط خرابی به جهان درکشید

لباس و خرقه ستارگان را از تنِ آسمان بیرون بکشید و خطِ بطلان بر این جهانِ خراب و ناپایدار بکشید.

نکته ادبی: خرقه انجم استعاره از زینت‌های ظاهریِ آسمان است.

بر سر خاک از فلک تیز گشت واقعه تیز بخواهد گذشت

آسمان بر سرِ خاک سخت و تیز شد؛ این واقعه و بلا نیز به زودی و به تندی خواهد گذشت.

نکته ادبی: اشاره به گذرا بودنِ سختی‌ها و تقدیر.

تعبیه ای را که درو کارهاست جنبش افلاک نمودارهاست

آنچه در این جهان نهفته و تدارک دیده شده است، نشانه‌هایش در حرکت و جنبشِ آسمان‌ها پدیدار است.

نکته ادبی: تعبیه به معنایِ امورِ مخفی و تقدیراتِ الهی است.

سر بجهد چونکه بخواهد شکست وینجهش امروز درینخاک هست

وقتی زمانِ شکستنِ چیزی فرا برسد، حقیقت از آن می‌جهد و بیرون می‌زند؛ و این جهش و تغییر، امروز در همین خاک وجود دارد.

نکته ادبی: توصیفِ پویاییِ مرگ و زوال در دلِ ماده.

دشمن تست این صدف مشک رنگ دیده پر از گوهر و دل پر نهنگ

این آسمان که رنگی شبیه به مشک (تیره) دارد، دشمنِ توست؛ چشمانش پر از گوهر (ستاره) و دلش پر از نهنگ (خطر) است.

نکته ادبی: تشبیه آسمان به صدف که درونش گوهر (ستاره) دارد اما خطرناک است.

این نه صدف گوهر دریائیست وین نه گهر معدن بینائیست

این آسمان صدفِ یک گوهرِ دریایی نیست؛ و این ستاره‌ها نیز آن گوهری نیستند که معدنِ بینایی و حقیقت باشند.

نکته ادبی: ردِ ارزشِ مادی و ظاهریِ آسمان.

هر که در او دید دماغش فسرد دیده چو افعی به زمرد سپرد

هر کس که به آن نگریست، عقل و هوشش سرد و خاموش شد؛ دیدگانش را مانند مار (افعی) به زمردِ آسمان سپرد.

نکته ادبی: افعی و زمرد به باورِ قدیمی اشاره دارد که مارها با نگاه به زمرد بینایی‌شان تغییر می‌کرد.

لاجرمش نور نظر هیچ نیست دیده هزارست و بصر هیچ نیست

در نتیجه، نوری در چشمانش نماند؛ هزاران چشم دارد، اما بصیرت و بیناییِ واقعی در هیچ‌کدام نیست.

نکته ادبی: تمایز میان دیدنِ ظاهری و بصیرتِ قلبی.

راه عدم را نپسندیده ای زانکه به چشم دگران دیده ای

تو راهِ نیستی و فنا را دوست نداشته‌ای، زیرا آن را تنها با چشمِ دیگران نگریسته‌ای (و حقیقتش را درک نکرده‌ای).

نکته ادبی: عدم در اینجا به معنای نیستیِ عارفانه است که راهِ رهایی است.

پایت را درد سری میرسان ره نتوان رفت به پای کسان

بی‌جهت برای خود دردسر درست نکن؛ راهِ حقیقت را نمی‌توان با قدم‌های دیگران پیمود.

نکته ادبی: تاکید بر سلوکِ فردی و تجربه شخصی.

گر به فلک برشود از زر و زور گور بود بهره بهرام گور

حتی اگر به کمکِ زر و زور به بالاترین مرتبه‌ی آسمان هم برسی، نصیبِ نهاییِ تو (مانند بهرام گور) فقط گور و قبر است.

نکته ادبی: اشاره به سرنوشتِ محتومِ بهرام گور که در اسطوره در گور ناپدید شد.

در نتوان بستن ازین کوی در بر نتوان کردن ازین بام سر

نمی‌توان دری بر این کوی بست و نمی‌توان از این بامِ جهان، سر بیرون آورد و فرار کرد.

نکته ادبی: استعاره از محبوس بودنِ انسان در دنیا.

باش درین خانه زندانیان روزن و دربسته چو بحرانیان

در این خانه مانند زندانیان باش؛ درها و روزنه‌ها را مانند کسانی که دچارِ بحران و اضطرارند، ببند و به درون بازگرد.

نکته ادبی: بحرانیان به معنایِ مبتلایان به بیماری که در قرنطینه بودند.

چند حدیث فلک و یاد او خاک تهی بر سر پر باد او

چقدر از داستانِ فلک و یادِ آن سخن می‌گویی؟ این کار مانند پاشیدنِ خاکِ پوچ بر سرِ کسی است که در بادِ هوسِ فلک گرفتار است.

نکته ادبی: خاک بر سرِ پر باد پاشیدن کنایه از کارِ بیهوده و زیان‌بار است.

از فلک و راه مجره اش مرنج کاهکشی را به یکی جومسنج

از آسمان و راهِ کهکشانِ آن دلگیر مشو؛ کهکشان را حتی به اندازه یک ذره (جو) نیز ارزشمند ندان.

نکته ادبی: مجره به معنای کهکشان است که شاعر آن را حقیر می‌شمارد.

بر پر از این گنبد دولاب رنگ تا رهی از گردش پرگار تنگ

از این گنبدِ رنگارنگ (آسمان) پرواز کن و بیرون برو تا از گردشِ تنگ و محدودِ پرگارِ آن رها شوی.

نکته ادبی: پرگار استعاره از گردشِ منظم و در عین حال محدودکننده آسمان است.

وهم که باریکترین رشته ایست زین ره باریک خجل گشته ایست

حتی وهم و خیال که باریک‌ترین رشته‌یِ ذهنیِ انسان است، در این راهِ باریک و پیچیده خجل و ناتوان مانده است.

نکته ادبی: وهم نمادِ محدودیتِ عقلِ بشر در درکِ حقایقِ غایی است.

عاجزی و هم خجل روی بین موی به موی این ره چون موی بین

عجز و شرمساریِ وهم را ببین؛ این راه را باید به ظرافتِ موی، بررسی کرد و شناخت.

نکته ادبی: موی به موی دیدن کنایه از دقتِ عمیق و باریک‌بینی است.

بر سر موئی سر موئی مگیر ورنه برون آی چو موی از خمیر

بر رویِ موی، گرهی دیگر مگیر (سخت نگیر)؛ وگرنه مانند مویی که از خمیر بیرون می‌آید، از این جهان بیرون رانده می‌شوی.

نکته ادبی: اشاره به لزومِ رهایی از تعلقات و سخت‌گیری‌هایِ بیهوده.

چون به ازین مایه به دست آوری بد بود اینجا که نشست آوری

وقتی چیزی بهتر از این دنیا به دست آورده‌ای، اینجا نشستن و ماندن کاری ناپسند است.

نکته ادبی: توصیه به هجرتِ معنوی از عالمِ فانی به عالمِ باقی.

پشته این گل چو وفادار نیست روی بدو مصلحت کار نیست

از آنجا که این تپه‌یِ خاکی (دنیا) وفادار نیست، مصلحت نیست که رویِ آن حساب کنی یا دل به آن ببندی.

نکته ادبی: پشته گل استعاره از زمین و دنیاست.

هر علمی جای افکندگیست هر کمر آلوده صد بندگیست

هر دانشی، جایگاهِ افتادن و لغزش است؛ و هر کمری که به خدمتِ دنیا بسته شود، صدها بند بندگی در پی دارد.

نکته ادبی: علم و هنر اگر برای دنیا باشد، حجابِ حقیقت است.

هر هنری طعنه شهری درو هر شکری زحمت زهری درو

هر هنری، سرزنش و کنایه‌یِ شهر را در پی دارد؛ و هر شکری در این دنیا، زهرِ تلخی را با خود همراه دارد.

نکته ادبی: اشاره به تضادِ لذت و رنج در امورِ دنیوی.

آتش صبحی که در این مطبخست نیم شراری ز تف دوزخست

آتشِ صبح که در این آشپزخانه‌یِ دنیا می‌بینی، نیمی از شراره‌یِ آتشِ دوزخ است.

نکته ادبی: مطبخ استعاره از دنیاست که در آن حرص و طمع می‌پزند.

مه که چراغ فلکی شد تنش هست ز دریوزه خور روغنش

ماه که چراغِ آسمان است، روغنش را از دریوزگی و گداییِ نورِ خورشید به دست می‌آورد.

نکته ادبی: ماه خود نوری ندارد و به خورشید وابسته است؛ کنایه از وابستگیِ اجزایِ هستی.

ابر که جانداروی پژمردگیست هم قدری بلغم افسردگیست

ابر که دارویِ درمانِ پژمردگی است، خود چیزی جز بلغم و رطوبتِ افسردگی نیست.

نکته ادبی: نگاهِ طبیبانه و بدبینانه به عناصرِ طبیعی.

آب که آسایش جانها دروست کشتی داند چه زیانها در اوست

آبی که مایه آسایشِ جان‌هاست، کشتی (انسان) می‌داند که چه زیان‌هایی در نهادِ آن نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به خطرِ غرق شدن در دریا (دنیا).

خانه پر عیب شد این کارگاه خود نکنی هیچ به عیبش نگاه

این کارگاه (دنیا) پر از عیب و نقص است؛ با این حال، خودت هرگز به عیب‌هایش نگاه نمی‌کنی.

نکته ادبی: استعاره از دنیا به عنوانِ کارگاهِ ناقص.

چشم فرو بسته ای از عیب خویش عیب کسان را شده آیینه پیش

چشمت را از عیب‌هایِ خود بسته‌ای، اما عیب‌هایِ دیگران را می‌بینی و آن را مانند آینه‌ای پیشِ رویِ خود قرار داده‌ای.

نکته ادبی: نقدِ نفاق و خودبینیِ انسان.

عیب نویسی مکن آیینه وار تا نشوی از نفسی عیب دار

مانند آینه نباش که عیب‌های دیگران را ثبت می‌کنی؛ تا خودت از درون دچارِ عیب و نقص نشوی.

نکته ادبی: آینه نمادِ انعکاسِ عیوبِ دیگران است که خودِ بیننده را غافل می‌کند.

یا به درافکن از جیب خویش یا بشکن آینه عیب خویش

یا عیبِ خود را از دامنِ خود دور کن و یا آن آینه‌ای که عیب‌هایت را نشان می‌دهد، بشکن.

نکته ادبی: پایان‌بندیِ حکمی: دعوت به اصلاحِ نفس یا دست شستن از قضاوت.

دیده ز عیب دگران کن فراز صورت خود بین و درو عیب ساز

چشمانت را بر روی خطاهای دیگران ببند و از دیدن آن‌ها صرف‌نظر کن؛ در عوض به خودت بنگر و در صدد یافتن و اصلاح عیب‌های خویش باش.

نکته ادبی: «فراز کردن» در اینجا به معنای بستن و پوشاندن است و کنایه از نادیده گرفتن خطاست.

در همه چیزی هنر و عیب هست عیب مبین تا هنر آری بدست

در هر چیزی در این جهان، هم خوبی وجود دارد و هم بدی. پس به جای تمرکز بر بدی‌ها، به خوبی‌ها توجه کن تا بتوانی به هنر و کمال دست یابی.

نکته ادبی: «هنر» در متون کهن به معنای مطلقِ فضیلت، شایستگی و کمال است، نه صرفاً مهارت‌های هنری امروزی.

می نتوان یافت به شب در چراغ؟ در قفس روز تواندید زاغ؟

آیا ممکن است چراغی را در شب پیدا نکرد؟ آیا ممکن است کلاغی را در روز روشن ندید؟ (کنایه از اینکه حقیقت همواره آشکار است و عیب‌جویی تنها مانع دیدن آن است).

نکته ادبی: استفهام انکاری برای به چالش کشیدن ذهن مخاطب و تأکید بر بدیهی بودنِ درکِ حقیقت در صورتِ داشتنِ دیدِ منصفانه.

در پر طاوس که زر پیکرست سرزنش پای کجا درخورست

وقتی پرهای طاووس این‌قدر زیبا و طلایی‌رنگ است، آیا شایسته است که به خاطر پاهای نازیبایش آن را سرزنش کنیم؟

نکته ادبی: «زرپیکر» به معنای آراسته به رنگ‌های طلایی و باشکوه است که استعاره از زیبایی ظاهری طاووس دارد.

زاغ که او را همه تن شد سیاه دیده سپیدست درو کن نگاه

کلاغی را در نظر بگیر که سر تا پایش سیاه است؛ با این حال، در میان آن سیاهی مطلق، چشمانش سفید و روشن است؛ پس به آن نقطه روشنایی و نیکی توجه کن.

نکته ادبی: تشبیه سیاهی تن به تیرگیِ عیب و سفیدی چشم به نقطه‌ی امید و نیکی؛ شاعر دعوت به دیدن نور در دل تاریکی می‌کند.