خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۳۶ - مقالت نهم در تک مونات دنیوی

نظامی
ای ز شب وصل گرانمایه تر وز علم صبح سبک سایه تر
سایه صفت چند نشینی به غم خیز که بر پای نکوتر علم
چون ملکان عزم شد آمد کنند نقل بنه پیشتر از خود کنند
گر ملکی عزم ره آغاز کن زین به نوا تر سفری ساز کن
پیشتر از خود بنه بیرون فرست توشه فردای خود اکنون فرست
خانه زنبور پر از انگبین از پی آنست که شد پیش بین
مور که مردانه صفی می کشد از پی فردا علفی می کشد
هر که جهان خواهد کاسانخورد تابستان برگ زمستان خورد
جز من و تو هر که در این طاعتند صیرفی گوهر یکساعتند
همت کس عاقبت اندیش نیست بینش کس تا نفسی بیش نیست
منزل ما کز فلکش بیشیست منزلت عاقبت اندیشیست
نیست بهر نوع که بینم بسی عاقبت اندیشتر از ما کسی
کامه وقت ارچه ز جان خوشترست عاقبت اندیشی ازان خوشترست
ما که ز صاحب خبران دلیم گوهرییم ار چه ز کان گلیم
ز آمدنی آمده ما را اثر وز شدنیها شده صاحب نظر
خوانده به جان ریزه اندیشناک ابجد نه مکتب ازین لوح خاک
کس نه بدین داغ تو بودی و من نوبر این باغ تو بودی و من
خاک تو آنروز که می بیختند از پی معجون دل آمیختند
خاک تو آمیخته رنجهاست در دل این خاک بسی گنجهاست
قیمت این خاک به واجب شناس خاکسپاسی بکن ای ناسپاس
منزل خود بین که کدامست راه وامدن و رفتن از این جایگاه
زامدن این سفرت رای چیست باز شدن حکمت از اینجای چیست
اول کاین ملک بنامت نبود وین ده ویرانه مقامت نبود
فر همای حملی داشتی اوج هوای ازلی داشتی
گرچه پر عشق تو غایت نداشت راه ابد نیز نهایت نداشت
مانده شدی قصد زمین ساختی سایه بر این آب و گل انداختی
باز چو تنگ آیی ازین تنگنای دامن خورشید کشی زیر پای
گرچه مجرد شوی از هر کسی بر سر آن نیز نمانی بسی
جز بتردد سر و کاریت نیست بر سر یک رشته قراریت نیست
مفلس بخشنده توئی گاه جود تازه دیرینه توئی در وجود
بگذر از این مادر فرزند کش آنچه پدر گفت بدان دار هش
در پدر خود نگر ای ساده مرد سنت او گیر و نگر تا چه کرد
منتظر راحت نتوان نشست کان به چنین عمر نیاید بدست
گر نفسی طبع نواز آمدی عمر به بازی شده باز آمدی
غم خور و بنگر ز کدامین گلی شاد نشسته به کدامین دلی
آنکه بدو گفت فلک شاد باش آن نه منم وان نه تو آزاد باش
ما ز پی رنج پدید آمدیم نز جهت گفت و شنید آمدیم
تا ستد و داد جهانی که هست راست نداریم به جانی که هست
زامدنت رنگ چرا چون میست کامدنی را شدنی در پیست
تا کی و تا کی بود این روزگار وامدن و رفتن بی اختیار
شک نه در آنشد که عدم هیچ نیست شک به وجودست که هم هیچ نیست
تیز مپر چون به درنگ آمدی زود مرو دیر به چنگ آمدی
وقت بیاید که روا رو زنند سکه ما بر درمی نو زنند
تازه کنند این گل افکنده را باز هم آرند پراکنده را
ای که از امروز نه ای شرمسار آخر از آنروز یکی شرم دار
اینهمه محنت که فراپیش ماست اینت صبورا که دل ریش ماست
مرکب این بادیه دینست و بس چاره این کار همین است و بس
سختی ره بین و مشو سست ران سست گمانی مکن ای سخت جان
آینه جهد فرا پیش دار درنگر و پاس رخ خویش دار
عذر ز خود دار و قبول از خدای جمله ز تسلیم قدر در میای

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه، دعوتی است عارفانه و اخلاقی به بیداری و دوراندیشی. شاعر با زبانی نصیحت‌گر، مخاطب را متوجه گذران بودنِ عمر و ناپایداریِ جهان مادی می‌کند. نگاهِ حاکم بر این اشعار، مبتنی بر حکمت است؛ حکمتی که می‌آموزد انسان باید پیش از مرگ، توشه‌ای برای ابدیت فراهم کند و زندگی را نه به بطالت، بلکه با آگاهی و عملِ صالح سپری نماید.

محور اصلی سخن، تقابلِ میانِ امروز و فردا (دنیا و آخرت) است. شاعر بر این باور است که هویت انسانی، فراتر از خاک و جسم است و انسان پیش از هبوط به این جهان، جایگاه برتری داشته است. بنابراین، رنج‌های زمینی باید با نگاه به مقصدِ نهایی و تلاش برای تعالیِ روح تحمل شود. این اثر با تأکید بر مسئولیت فردی، انسان را از غفلت و خوش‌خیالیِ صرف برحذر می‌دارد و به کنشگریِ آگاهانه فرا می‌خواند.

معنای روان

ای ز شب وصل گرانمایه تر وز علم صبح سبک سایه تر

ای کسی که ارزش وجودی‌ات از شبِ وصالِ یار بسیار بالاتر است و از روشناییِ صبح نیز پیشی می‌گیری (ای انسان، جایگاه تو بسیار والاست).

نکته ادبی: تشبیه بلیغ و اغراق در مقام انسان.

سایه صفت چند نشینی به غم خیز که بر پای نکوتر علم

چرا مانند سایه بی‌تحرک و غمگین نشسته‌ای؟ برخیز و اقدام کن، چرا که فعالیت و تلاش برای کمال، بسیار پسندیده‌تر است.

چون ملکان عزم شد آمد کنند نقل بنه پیشتر از خود کنند

چنان‌که پادشاهان وقتی قصدِ سفر می‌کنند، پیش از خود، بار و بنه را می‌فرستند، تو نیز باید پیش از مرگ، اعمال نیکت را بفرستی.

گر ملکی عزم ره آغاز کن زین به نوا تر سفری ساز کن

اگر قصدِ سفرِ آخرت داری، کارِ خیر را آغاز کن و برای این سفر، توشه‌ای زیباتر و مناسب‌تر آماده کن.

پیشتر از خود بنه بیرون فرست توشه فردای خود اکنون فرست

پیش از آنکه خودت از دنیا بروی، اعمال خیر را به آن جهان ارسال کن و ذخیره فردای خود را همین امروز فراهم کن.

خانه زنبور پر از انگبین از پی آنست که شد پیش بین

خانه زنبور عسل پر از شهد است، زیرا این موجود از آینده‌نگری برخوردار است و برای فصل سرما ذخیره اندوخته است.

مور که مردانه صفی می کشد از پی فردا علفی می کشد

مورچه که با جدیت صفی تشکیل می‌دهد، برای تأمینِ معاشِ آینده خود، دانه‌ای حمل می‌کند.

هر که جهان خواهد کاسانخورد تابستان برگ زمستان خورد

هر کس بخواهد زندگیِ آسانی در آینده داشته باشد، باید مانند کسی باشد که در تابستان برای زمستانِ خود آذوقه جمع می‌کند.

جز من و تو هر که در این طاعتند صیرفی گوهر یکساعتند

غیر از من و تو، هر کس که در راه بندگی و طاعت خداست، در حقیقت محک‌زنِ ارزشِ لحظه‌هاست (می‌داند هر ساعت چقدر ارزش دارد).

نکته ادبی: صیرفی به معنای صراف و محک‌زننده است.

همت کس عاقبت اندیش نیست بینش کس تا نفسی بیش نیست

همت و انگیزه هیچ‌کس به فکرِ عاقبت نیست و دیدگاهِ افراد به همان لحظه کوتاه محدود شده است.

منزل ما کز فلکش بیشیست منزلت عاقبت اندیشیست

جایگاهِ حقیقی ما بالاتر از آسمان‌هاست و مقامِ واقعیِ انسان، در گروِ عاقبت‌اندیشی است.

نیست بهر نوع که بینم بسی عاقبت اندیشتر از ما کسی

به هر نوعی که بنگرم، هیچ‌کس را نمی‌بینم که از ما عاقبت‌اندیش‌تر باشد.

کامه وقت ارچه ز جان خوشترست عاقبت اندیشی ازان خوشترست

اگرچه لذتِ لحظه و وقت، از جان برای انسان خوش‌تر است، اما عاقبت‌اندیشی از آن لذت هم شیرین‌تر و ارزشمندتر است.

ما که ز صاحب خبران دلیم گوهرییم ار چه ز کان گلیم

ما که از صاحبانِ خبر و اهلِ دل هستیم، اگرچه از خاک و گِل آفریده شده‌ایم، اما گوهری گران‌بها در وجود داریم.

ز آمدنی آمده ما را اثر وز شدنیها شده صاحب نظر

ما از آمدن به این جهان عبرت گرفته‌ایم و از اتفاقاتِ رفتنی (فناپذیر)، صاحبِ بصیرت و آگاهی شده‌ایم.

خوانده به جان ریزه اندیشناک ابجد نه مکتب ازین لوح خاک

از این لوحِ خاکی، الفبای معرفت را نه از روی کتاب، بلکه با جان و اندیشه آموخته‌ایم.

کس نه بدین داغ تو بودی و من نوبر این باغ تو بودی و من

هیچ‌کس جز من و تو، شاهدِ این داغ و این باغ (اشاره به وجود و هستی) نبود؛ ما اولین‌کسانی بودیم که در این باغ قدم گذاشتیم.

خاک تو آنروز که می بیختند از پی معجون دل آمیختند

روزی که خاکِ وجودِ تو را می‌آمیختند، آن را با معجونِ عشق و دل ترکیب کردند.

خاک تو آمیخته رنجهاست در دل این خاک بسی گنجهاست

خاکِ وجودِ تو با رنج‌ها آمیخته است، اما در دلِ همین خاک، گنج‌های عظیمی نهفته است.

قیمت این خاک به واجب شناس خاکسپاسی بکن ای ناسپاس

قدر و قیمتِ وجودِ خود را به‌درستی بشناس و ای ناسپاس، حقِ این خاکِ وجود را ادا کن (شاکر باش).

منزل خود بین که کدامست راه وامدن و رفتن از این جایگاه

ببین که جایگاه و مقصد تو کجاست و حقیقتِ آمدن و رفتن از این جهان چیست.

زامدن این سفرت رای چیست باز شدن حکمت از اینجای چیست

هدفِ تو از این آمدن به دنیا چیست و حکمتِ بازگشتن و رفتن از این مکان برایت چه معنایی دارد؟

اول کاین ملک بنامت نبود وین ده ویرانه مقامت نبود

روزِ نخست که این جهان به نامِ تو نبود و این خرابه (دنیا) جایگاهِ تو محسوب نمی‌شد.

فر همای حملی داشتی اوج هوای ازلی داشتی

تو شکوه و عظمتِ همایِ الهی را داشتی و در اوجِ آسمان‌های ازلی جای داشتی.

گرچه پر عشق تو غایت نداشت راه ابد نیز نهایت نداشت

اگرچه پروازِ عشقِ تو انتهایی نداشت، اما راهِ ابدیت نیز پایان‌پذیر نبود.

مانده شدی قصد زمین ساختی سایه بر این آب و گل انداختی

وقتی در آن عالمِ بالا نماندی و قصدِ زمین کردی، سایه‌ات را بر این دنیای مادی انداختی (هبوط کردی).

باز چو تنگ آیی ازین تنگنای دامن خورشید کشی زیر پای

هنگامی که از این فضای تنگِ دنیا دلت گرفت، دوباره به سوی جایگاهِ اصلی و خورشیدیِ خود باز می‌گردی.

گرچه مجرد شوی از هر کسی بر سر آن نیز نمانی بسی

اگرچه از همه چیز و همه کس جدا شوی و مجرد گردی، باز هم در آن جایگاهِ متعالی چندان نخواهی ماند.

جز بتردد سر و کاریت نیست بر سر یک رشته قراریت نیست

تو جز تردید و رفت و آمد، کارِ دیگری نداری و بر هیچ حالتی قرار و آرامش نداری.

مفلس بخشنده توئی گاه جود تازه دیرینه توئی در وجود

تو در عینِ فقر، بخشنده‌ای و در عینِ کهنگیِ وجود، تازگی داری (تضاد حالات انسانی).

بگذر از این مادر فرزند کش آنچه پدر گفت بدان دار هش

از این دنیایی که مادرِ فرزندکُش است (قاتلِ جانِ آدمیان) بگذر و آنچه پدر (راهنمایانِ راه) گفت، آویزه گوش کن.

در پدر خود نگر ای ساده مرد سنت او گیر و نگر تا چه کرد

ای انسانِ ساده‌دل، به سنت و راهِ پدران و گذشتگان نگاه کن و ببین آن‌ها چه کردند و تو نیز همان کن.

منتظر راحت نتوان نشست کان به چنین عمر نیاید بدست

نمی‌توان در انتظارِ راحتی نشست و آن را با این عمرِ کوتاه به دست آورد (راحتی در این جهان ممکن نیست).

گر نفسی طبع نواز آمدی عمر به بازی شده باز آمدی

اگر لحظه‌ای طبیعتِ تو نوازش شد، بدان که عمرت را به بازیچه گذرانده‌ای.

غم خور و بنگر ز کدامین گلی شاد نشسته به کدامین دلی

غمگین باش و بیندیش که از چه اصلی هستی و با چه دلی (دلِ دنیازده یا خداجو) شاد نشسته‌ای.

آنکه بدو گفت فلک شاد باش آن نه منم وان نه تو آزاد باش

آن کسی که فلک به او گفت شاد باش، نه من هستم و نه تو؛ پس آزاد باش و به دنیا دل نبند.

ما ز پی رنج پدید آمدیم نز جهت گفت و شنید آمدیم

ما برای تحملِ رنج به این دنیا آمدیم، نه برای گفت‌وگوهای بیهوده.

تا ستد و داد جهانی که هست راست نداریم به جانی که هست

ما به این داد و ستدِ جهانی که وجود دارد، حتی به اندازه یک جان هم اعتماد نداریم (بی‌اعتباری دنیا).

زامدنت رنگ چرا چون میست کامدنی را شدنی در پیست

چرا رنگِ آمدنِ تو مانند می (شراب) است؟ (اشاره به سرگشتگی)؛ چرا که هر آمدنی، رفتنی در پی دارد.

تا کی و تا کی بود این روزگار وامدن و رفتن بی اختیار

تا به کی این آمدن و رفتن‌های بدون اختیار و ناگزیر ادامه دارد؟

شک نه در آنشد که عدم هیچ نیست شک به وجودست که هم هیچ نیست

شک نکن که عدم (نیستی) هیچ نیست؛ شکِ اصلی در وجودِ توست که آن هم (چون فانی است) هیچ است.

تیز مپر چون به درنگ آمدی زود مرو دیر به چنگ آمدی

وقتی به تأمل و درنگ رسیده‌ای، شتاب‌زده عمل نکن؛ و چون به‌سختی به این جایگاه دست یافته‌ای، زود از آن مرو.

وقت بیاید که روا رو زنند سکه ما بر درمی نو زنند

روزی می‌رسد که سکه وجودِ ما را بر درهمِ نویی می‌زنند و ما را دوباره به چرخه وجود بازمی‌گردانند.

تازه کنند این گل افکنده را باز هم آرند پراکنده را

این گُل‌های پرپر شده را دوباره تازه می‌کنند و پراکنده‌ها را دوباره گرد هم می‌آورند (اشاره به معاد).

ای که از امروز نه ای شرمسار آخر از آنروز یکی شرم دار

ای کسی که از امروزت شرمسار نیستی، دست‌کم از آن روزِ قیامت شرمگین باش.

اینهمه محنت که فراپیش ماست اینت صبورا که دل ریش ماست

این همه رنج که پیشِ روی ماست؛ عجب صبری دارد این دلِ زخمیِ ما.

مرکب این بادیه دینست و بس چاره این کار همین است و بس

مرکبِ این راهِ سخت فقط دین و ایمان است و چاره‌جویی برای این کار، همین راه است و بس.

سختی ره بین و مشو سست ران سست گمانی مکن ای سخت جان

سختیِ راه را ببین و سست‌قدم نشو؛ ای سخت‌جان، بدگمانی و تردید به دل راه نده.

آینه جهد فرا پیش دار درنگر و پاس رخ خویش دار

آینه تلاش را پیش روی خود بگذار، در آن بنگر و از چهره خود (شخصیت و جان خود) مراقبت کن.

عذر ز خود دار و قبول از خدای جمله ز تسلیم قدر در میای

عذرِ تقصیر از خودت بخواه و پذیرشِ آن را از خدا طلب کن؛ همه‌چیز در تسلیمِ برابرِ تقدیر حل می‌شود.

آرایه‌های ادبی

تضاد آمدن و رفتن

بیانِ چرخه حیات و مرگ و تقابلِ حضور و غیاب انسان در جهان.

تشبیه مور که مردانه صفی می‌کشد

تشبیه تلاش مورچه برای ذخیره غذا به تلاش انسان برای توشه‌اندوزی اخروی.

استعاره خانه زنبور پر از انگبین

استعاره از دستاوردها و اعمالِ نیکی که انسان برای آینده (آخرت) ذخیره می‌کند.

کنایه خاکسپاسی بکن

کنایه از قدرشناسیِ جسم و روح و بازگشت به اصلِ خویش.

تلمیح فر همای حملی داشتی

اشاره به جایگاه متعالی و آسمانیِ روحِ انسان پیش از هبوط به زمین.