خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۳۴ - مقالت هشتم در بیاین آفرینش

نظامی
پیشتر از پیشتران وجود کاب نخوردند ز دریای جود
در کف این ملک یساری نبود در ره این خاک غباری نبود
وعده تاریخ به سر نامده لعبتی از پرده به در نامده
روز و شب آویزش پستی نداشت جان و تن آمیزش هستی نداشت
کشمکش جور در اعضا هنوز کن مکن عدل نه پیدا هنوز
فیض کرم کرد مواسای خویش قطره ای افکند ز دریای خویش
حالی از آن قطره که آمد برون گشت روان این فلک آبگون
زاب روان گرد برانگیختند جوهر تو ز آن عرض آمیختند
چونکه تو برخیزی ازین کارگاه باشد برخاسته گردی ز راه
ای خنک آنشب که جهان بیتو بود نقش تو بیصورت و جان بیتو بود
چشم فلک فارغ ازین جستجوی گوش زمین رسته ازین گفتگوی
تا تو درین ره ننهادی قدم شکر بسی داشت وجود از عدم
فارغ از آبستنیت روز و شب نامیه عنین و طبیعت عزب
باغ جهان زحمت خاری نداشت خاک سراسیمه غباری نداشت
طالع جوزا که کمر بسته بود از ورم رگ زدنت رسته بود
مه که سیه روی شدی در زمین طشت تو رسواش نکردی چنین
زهره هنوز آب درین گل نریخت شهپر هاروت به بابل نریخت
از تو مجرد زمی و آسمان توبه کنار و غم تو در میان
تا به تو طغرای جهان تازه گشت گنبد پیروزه پر آوازه گشت
از بدی چشم تو کوکب نرست کوکبه مهد کواکب شکست
بود مه و سال ز گردش بری تا تو نکردیش تعرف گری
روی جهان کاینه پاک شد زین نفسی چند خلل ناک شد
مشعله صبح تو بردی به شام صادق و کاذب تو نهادیش نام
خاک زمین در دهن آسمان تا که چرا پیش تو بندد میان
بر فلکت میوه جان گفته اند میشنوش کان به زبان گفته اند
تاج تو افسوس که از سر بهست جل از سگ و توبره از خر بهست
لاف بسی شد که درین لافگاه بر تو جهانی بجوی خاک راه
خود تو کفی خاک به جانی دهی یک جو کهگل به جهانی دهی
ای ز تو بالای زمین زیر رنج جای تو هم زیر زمین به چو گنج
روغن مغز تو که سیمابیست سرد بدین فندق سنجابیست
تات چو فندق نکند خانه تنگ بگذر ازین فندق سنجاب رنگ
روز و شب از قاقم و قندز جداست این دله پیسه پلنگ اژدهاست
گربه نه ای دست درازی مکن با دله ده دله بازی مکن
شیر تنید است درین ره لعاب سر چو گوزنان چه نهی سوی آب
گر فلکت عشوه آبی دهد تا نفریبی که سرابی دهد
تیز مران کاب فلک دیده ای آب دهن خور که نمک دیده ای
تا نشوی تشنه به تدبیر باش سوخته خرمن چو تباشیر باش
یوسف تو تا ز بر چاه بود مصر الهیش نظرگاه بود
زرد رخ از چرخ کبود آمدی چونکه درین چاه فرود آمدی
اینهمه صفرای تو بر روی زرد سرکه ابروی تو کاری نکرد
پیه تو چون روغن صد ساله بود سرکه ده ساله بر ابرو چه سود
خون پدر دیده درین هفتخوان آب مریز از پی این هفت نان
آتش در خرمن خود میزنی دولت خود را به لگد میزنی
می تک و می تاز که میدان تراست کار بفرمای که فرمان تراست
این دو سه روزی که شدی جام گیر خوشخور و خوشخسب و خوش آرام گیر
هم به تو بر سخت جفا کرده اند زان رسنت سست رها کرده اند
لنگ شده پای و میان گشته کوز سوخته روغن خویشی هنوز
لاجرم اینجا دغل مطبخی روز قیامت علف دوزخی
پر شده گیر این شکم از آب و نان ای سبک آنگاه نباشی گران؟
گر بخورش بیش کسی زیستی هر که بسی خورد بسی زیستی
عمر کمست از پی آن پر بهاست قیمت عمر از کمی عمر خاست
کم خور و بسیاری راحت نگر بیش خور و بیش جراحت نگر
عقل تو با خورد چه بازار داشت حرص ترا بر سر اینکار داشت
حرص تو از فتنه بود ناشکیب بگذر ازین ابله زیرک فریب
حرص تو را عقل بدان داده اند کان نخوری کت نفرستاده اند
ترسم ازین پیشه که پیشت کند رنگ پذیرنده خویشت کند
هر به دو نیکی که درین محضرند رنگ پذیرنده یکدیگرند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری در سبک حکمی و عرفانی، به ترسیم فضای هستی‌شناسانه پیش از خلقت و پس از آن می‌پردازد. شاعر در آغاز، عالمی را توصیف می‌کند که در آن هنوز کثرت، تضاد و درگیری وجود نداشت و با حضور انسان، چرخِ آفرینش به گردش درآمد و مفاهیمی چون خیر و شر، روز و شب و دویی پدیدار گشت.

بخش عمده‌ای از اثر به هشداری نسبت به فریبندگی‌های دنیای مادی اختصاص دارد. شاعر، جهان را همچون سرابی معرفی می‌کند که آدمی را در بندِ حرص و آز گرفتار می‌سازد. وی با بهره‌گیری از تمثیل‌ها و استعارات، مخاطب را به بیداری و رهایی از دلبستگی‌های پوچ فرا می‌خواند تا پیش از آنکه فرصت‌ها از دست برود، حقیقتِ وجودیِ خود را بازیابد.

معنای روان

پیشتر از پیشتران وجود کاب نخوردند ز دریای جود

پیش از آنکه موجودی در جهان پدید آید، هنوز هیچ‌کس از دریایِ بیکرانِ بخشش و وجودِ الهی، بهره‌ای نبرده بود.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ پیش از خلقت (عالمِ ذر)؛ کاب نخوردند کنایه از بهره نبردن از وجود است.

در کف این ملک یساری نبود در ره این خاک غباری نبود

در آن ساحتِ نخستین، نه هنوز دویی (چپ و راست) وجود داشت و نه گرد و غباری از هستی و آشفتگی در مسیرِ آفرینش پدیدار گشته بود.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ مطلق پیش از کثرتِ خلقت.

وعده تاریخ به سر نامده لعبتی از پرده به در نامده

هنوز وعده‌ی تاریخ و زمانِ مقرر فرانرسیده بود و انسانی (لعبتی) از پرده‌ی غیب به دنیایِ آشکار گام ننهاده بود.

نکته ادبی: لعبت در اینجا به معنای انسانِ زیباآفرین است که از پشت پرده غیب به عالم شهود آمده.

روز و شب آویزش پستی نداشت جان و تن آمیزش هستی نداشت

در آن دوران، نه روز و شبی وجود داشت که با هم درگیر باشند و نه جسم و جانی که به هم آمیخته شوند تا هستیِ پیچیده را شکل دهند.

نکته ادبی: اشاره به آرامش پیش از آفرینشِ تقابل‌های عالم مادی.

کشمکش جور در اعضا هنوز کن مکن عدل نه پیدا هنوز

هنوز کشمکشِ ستم در میانِ اجزایِ عالم نبود و عدالت یا دادخواهی نیز جلوه‌گری نمی‌کرد.

نکته ادبی: اشاره به نبودِ تضادهای اخلاقی و مفاهیمِ دوگانه در عالمِ نخستین.

فیض کرم کرد مواسای خویش قطره ای افکند ز دریای خویش

خداوند با فیضِ خویش، جلوه‌ای از آفرینش را آغاز کرد و قطره‌ای از دریایِ وجودش را فرو افکند.

نکته ادبی: استعاره از شروعِ جریانِ هستی توسطِ پروردگار.

حالی از آن قطره که آمد برون گشت روان این فلک آبگون

به محض اینکه آن قطره (جلوه خلقت) از ذاتِ حق بیرون آمد، چرخِ این آسمانِ آب‌رنگ به گردش درآمد.

نکته ادبی: آبگون صفتِ آسمان است که به رنگِ آب (کبود) دیده می‌شود.

زاب روان گرد برانگیختند جوهر تو ز آن عرض آمیختند

از آن آبِ روان، گرد و غبارِ هستی را برانگیختند و جوهرِ وجودِ تو را از آن عرض‌ها و ویژگی‌هایِ مادی ترکیب کردند.

نکته ادبی: جوهر و عرض اصطلاحاتِ فلسفی هستند؛ جوهر اصلِ ذات و عرض ویژگی‌هایِ ناپایدارِ آن است.

چونکه تو برخیزی ازین کارگاه باشد برخاسته گردی ز راه

زمانی که تو از این کارگاهِ دنیوی رخت بربندی و بروی، گویی گرد و غباری از سرِ راه کنار رفته است و تو به اصلِ خود بازگشته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به ناپایداریِ وجودِ آدمی در دنیا.

ای خنک آنشب که جهان بیتو بود نقش تو بیصورت و جان بیتو بود

چه خوش لحظه‌ای بود آنگاه که جهان هنوز تو را در خود نداشت و نقش و تصویرِ تو بدونِ صورت و جان، در عالمی دیگر بود.

نکته ادبی: خطاب به نفسِ ناطقه که پیش از تعلق به جسم، در عالمی بالاتر بوده است.

چشم فلک فارغ ازین جستجوی گوش زمین رسته ازین گفتگوی

آسمان از این جستجو و تکاپوهایِ تو رها بود و زمین نیز از هیاهویِ گفت‌وگوهایِ بیهوده‌ی تو در امان مانده بود.

نکته ادبی: اشاره به سکون و آرامشِ عالم پیش از ظهورِ انسان.

تا تو درین ره ننهادی قدم شکر بسی داشت وجود از عدم

تا زمانی که تو در این راه گام نگذاشته بودی، هستی در مرتبه‌ی عدم، شکر و رضایتِ بسیاری داشت (از رنجِ دنیا دور بود).

نکته ادبی: تضادِ وجود و عدم؛ کنایه از اینکه ورودِ انسان به دنیا، آغازِ رنج‌ها بوده است.

فارغ از آبستنیت روز و شب نامیه عنین و طبیعت عزب

جهان از آبستنی و زاد و ولدِ تو فارغ بود؛ نه نام و نشانی از رشد و نمو (نامیه) بود و نه طبیعت درگیرِ دلبستگی‌هایِ مادی.

باغ جهان زحمت خاری نداشت خاک سراسیمه غباری نداشت

باغِ جهان هنوز درگیرِ خار و آزار نبود و خاکِ زمین در پیِ هوا و هوسِ تو دچارِ آشفتگی و غبار نگشته بود.

نکته ادبی: تداومِ فضای آرامشِ پیش از آفرینشِ انسان.

طالع جوزا که کمر بسته بود از ورم رگ زدنت رسته بود

صورتِ فلکیِ جوزا که آماده‌ی کار بود، از ضربانِ قلب و دردسرهایِ تو (رگ زدن) در امان بود.

نکته ادبی: اشاره به تأثیرِ ورودِ انسان بر نظامِ افلاک.

مه که سیه روی شدی در زمین طشت تو رسواش نکردی چنین

ماه که در زمین به خاطرِ دوری از خورشید سیاه (گرفته) می‌شد، دیگر نیازی نبود که طشتِ رسواییِ تو آن را نزدِ مردم نمایان کند.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌یِ کهنِ دیدنِ ماه در طشتِ آب.

زهره هنوز آب درین گل نریخت شهپر هاروت به بابل نریخت

هنوز ستاره زهره در این گلِ وجود نریخته بود (هنوز موسیقی و لهو نیامده بود) و هاروت نیز هنوز در چاهِ بابل اسیر نشده بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ هاروت و ماروت و فسادِ ناشی از آن.

از تو مجرد زمی و آسمان توبه کنار و غم تو در میان

تو هنوز از زمین و آسمان جدا بودی و غمِ تو هنوز در میانِ عالمِ خاکی قرار نگرفته بود.

نکته ادبی: اشاره به تجردِ روح پیش از هبوط به دنیا.

تا به تو طغرای جهان تازه گشت گنبد پیروزه پر آوازه گشت

از آن زمان که نشانِ تو بر پیشانیِ جهان خورد، این گنبدِ فیروزه‌ای پرآوازه و مشهور شد.

نکته ادبی: طغرا کنایه‌ای از نشان و نامِ انسان است که زینت‌بخشِ عالم شد.

از بدی چشم تو کوکب نرست کوکبه مهد کواکب شکست

از نگاهِ بدِ تو، نه ستاره‌ای در امان ماند و نه شکوهِ عظیمِ کهکشان‌ها توانِ پایداری داشت.

نکته ادبی: کوکبه به معنای شکوه و جلال است.

بود مه و سال ز گردش بری تا تو نکردیش تعرف گری

ماه و سال از گردش و تغییر آزاد بودند، تا زمانی که تو آمدی و آن‌ها را تعریف کردی و به شماره درآوردی.

نکته ادبی: اشاره به اینکه زمان با ادراکِ انسان مفهوم پیدا کرد.

روی جهان کاینه پاک شد زین نفسی چند خلل ناک شد

آینه‌یِ جهان که تا آن زمان پاک بود، با حضورِ تو (نفسی چند) دچارِ خلل و آسیب شد.

نکته ادبی: آینه استعاره از جهانِ بی‌آلایش است.

مشعله صبح تو بردی به شام صادق و کاذب تو نهادیش نام

صبحِ حقیقی و کاذب را تو تعیین کردی و با نام‌گذاری‌هایِ خود، شام و سحری برایش ساختی.

نکته ادبی: اشاره به قراردادهایِ ذهنیِ انسان.

خاک زمین در دهن آسمان تا که چرا پیش تو بندد میان

خاکِ زمین در برابرِ آسمان، خاکساری می‌کند تا ببیند چرا آسمان در برابرِ تو سر تعظیم فرود آورده است.

نکته ادبی: کنایه از برتریِ مقامِ انسان.

بر فلکت میوه جان گفته اند میشنوش کان به زبان گفته اند

بر سقفِ آسمان، تو را میوه‌یِ جان (عصاره هستی) نامیده‌اند؛ پس بشنو که این سخن به زبانِ حکیمان گفته شده است.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ اشرفِ مخلوقات بودنِ انسان.

تاج تو افسوس که از سر بهست جل از سگ و توبره از خر بهست

افسوس که تاجِ کرامت از سرت برداشته شد؛ زیرا امروز جلِ خر و توبره‌یِ الاغ از مرتبه‌یِ تو برتر شده است (به دلیلِ دلبستگی به دنیا).

نکته ادبی: کنایه از سقوطِ اخلاقیِ انسان.

لاف بسی شد که درین لافگاه بر تو جهانی بجوی خاک راه

ادعاهایِ بسیاری در این جهان (لافگاه) شنیده شد که در برابرِ شکوهِ تو، تمامِ دنیا به اندازه‌یِ ذره‌ای خاکِ راه هم نمی‌ارزد.

نکته ادبی: لافگاه استعاره از دنیاست که جایگاهِ ادعاهایِ پوچ است.

خود تو کفی خاک به جانی دهی یک جو کهگل به جهانی دهی

تو که خودت با یک مشت خاک (جسم) زنده‌ای، برای به دست آوردنِ اندکی گل، تمامِ جهان را به حراج می‌گذاری.

نکته ادبی: کنایه از طمعِ انسان.

ای ز تو بالای زمین زیر رنج جای تو هم زیر زمین به چو گنج

ای که به خاطرِ تو، رویِ زمین دچارِ رنج و سختی است، بدان که جایگاهِ تو نیز در نهایت زیرِ زمین است؛ پس مانندِ گنج، فروتن باش.

نکته ادبی: تضادِ بالایِ زمین و زیرِ زمین.

روغن مغز تو که سیمابیست سرد بدین فندق سنجابیست

روغنِ مغزِ تو که همچون سیماب (جیوه) ناآرام است، در این دنیایِ سرد و بیهوده، همچون فندقی در پوستِ سنجاب اسیر است.

نکته ادبی: استعاره از محدودیتِ عقل در قالبِ بدن.

تات چو فندق نکند خانه تنگ بگذر ازین فندق سنجاب رنگ

تا زمانی که دنیا تو را همچون فندق در خانه‌ای تنگ زندانی نکرده است، از این ظواهرِ فریبنده (رنگِ سنجاب) بگذر.

نکته ادبی: استعاره از رهایی از قیدِ دنیا.

روز و شب از قاقم و قندز جداست این دله پیسه پلنگ اژدهاست

روز و شب از این دلبستگی‌هایِ بیهوده (قاقم و قندز) جداست؛ این حرص و طمعِ تو، پلنگِ درنده‌ای است که تو را می‌بلعد.

نکته ادبی: استعاره از طمع به صورتِ حیوانِ درنده.

گربه نه ای دست درازی مکن با دله ده دله بازی مکن

گربه نیستی، پس دست‌درازی مکن؛ با دل و هوس‌هایِ گوناگون، بازی‌هایِ بیهوده در نیاور.

نکته ادبی: نهی از حرص و زیاده‌خواهی.

شیر تنید است درین ره لعاب سر چو گوزنان چه نهی سوی آب

اگر در این راه شیرِ دلیری هستی، چرا همچون گوزن، سر به سویِ سرابِ آب می‌بری؟

نکته ادبی: شیر نمادِ شجاعت و گوزن نمادِ جهل است.

گر فلکت عشوه آبی دهد تا نفریبی که سرابی دهد

اگر فلک و روزگار به تو وعده‌یِ آب داد، فریب مخور که آن جز سرابی بیش نیست.

نکته ادبی: سراب نمادِ فریبندگیِ دنیا.

تیز مران کاب فلک دیده ای آب دهن خور که نمک دیده ای

تند و شتاب‌زده حرکت نکن؛ زیرا آبِ این فلک را دیده‌ای که شور است؛ به جایِ آن، آبِ دهانِ خود (قناعت و صبر) را بخور.

نکته ادبی: توصیه به قناعت.

تا نشوی تشنه به تدبیر باش سوخته خرمن چو تباشیر باش

تا زمانی که تشنه نشده‌ای (در اوجِ غفلت نیستی)، تدبیر کن و همچون تباشیر (که در آتش می‌سوزد تا خالص شود)، سوخته و خالص باش.

نکته ادبی: تباشیر ماده‌ای است که در آتش روشن می‌شود.

یوسف تو تا ز بر چاه بود مصر الهیش نظرگاه بود

یوسفِ جانِ تو تا زمانی که در چاهِ دنیا نیفتاده بود، نظرگاهِ الهی و عزیزِ مصر بود.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ یوسف (ع).

زرد رخ از چرخ کبود آمدی چونکه درین چاه فرود آمدی

زمانی که به این چاهِ دنیا فرود آمدی، رخسارِ تو از آسمانِ کبود، زرد و بیمارگونه شد.

نکته ادبی: زردیِ رخ نمادِ رنجِ هبوط است.

اینهمه صفرای تو بر روی زرد سرکه ابروی تو کاری نکرد

این همه صفرایِ تلخ و غمِ تو، هیچ اثری بر اخم و ابرویِ دنیا نداشت.

نکته ادبی: کنایه از بی‌تفاوتیِ دنیا به رنج‌هایِ انسان.

پیه تو چون روغن صد ساله بود سرکه ده ساله بر ابرو چه سود

چربیِ وجودِ تو همچون روغنِ کهنه است، پس این سرکه‌یِ ترشِ اخمت چه سودی در برابرِ دنیا دارد؟

نکته ادبی: استعاره از بی‌اثریِ خشم در برابرِ قضا و قدر.

خون پدر دیده درین هفتخوان آب مریز از پی این هفت نان

پدرانِ تو در این هفت‌خوانِ دنیا خونِ دل خورده‌اند؛ پس تو برایِ به دست آوردنِ نانی اندک، آبِ رویِ خود مریز.

نکته ادبی: تلمیح به هفت‌خوانِ رستم.

آتش در خرمن خود میزنی دولت خود را به لگد میزنی

با این حرص و طمع، آتش به خرمنِ هستیِ خود می‌زنی و دولت و سعادتِ خویش را لگدمال می‌کنی.

نکته ادبی: کنایه از خودتخریبیِ انسان.

می تک و می تاز که میدان تراست کار بفرمای که فرمان تراست

تلاش کن و بتاز که این میدانِ دنیا برایِ توست؛ کارها را سامان بده که فرمانِ آن در دستِ توست.

نکته ادبی: دعوت به مسئولیت‌پذیری.

این دو سه روزی که شدی جام گیر خوشخور و خوشخسب و خوش آرام گیر

این دو روزِ عمر که فرصتِ زندگی یافته‌ای، خوش بخور و خوش بخواب و با آرامشِ خیال زندگی کن.

نکته ادبی: دعوت به غنیمت‌شمردنِ دم.

هم به تو بر سخت جفا کرده اند زان رسنت سست رها کرده اند

خداوند بر تو سخت گرفته بود، اما اکنون آن ریسمانِ سست را رها کرده است تا تو آزاد باشی.

نکته ادبی: اشاره به رحمتِ الهی.

لنگ شده پای و میان گشته کوز سوخته روغن خویشی هنوز

پایت لنگ شده و قامتت خمیده گشته است، اما هنوز هم همان روغنِ سوخته‌یِ گذشته‌ای.

نکته ادبی: کنایه از تداومِ صفاتِ ناپسند با وجودِ پیری.

لاجرم اینجا دغل مطبخی روز قیامت علف دوزخی

مطمئن باش که این دغل‌بازی‌هایِ دنیوی، در روزِ قیامت جز علفِ دوزخی چیزی برایت نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به نتیجه‌یِ اعمالِ دنیوی در آخرت.

پر شده گیر این شکم از آب و نان ای سبک آنگاه نباشی گران؟

اگر این شکم را از آب و نانِ دنیا پر کردی، ای سبک‌مغز! چگونه می‌خواهی در هنگامِ مرگ سنگین نباشی (و به سویِ خدا پرواز کنی)؟

نکته ادبی: استعاره از دلبستگیِ مادی که مانعِ عروجِ روح است.

گر بخورش بیش کسی زیستی هر که بسی خورد بسی زیستی

اگر طولِ عمر به خوردن بود، هر که بیشتر می‌خورد، قطعاً بیشتر زنده می‌ماند (اما چنین نیست).

نکته ادبی: طنزِ تلخ برایِ ردِ پرخوری و دنیاپرستی.

عمر کمست از پی آن پر بهاست قیمت عمر از کمی عمر خاست

زندگی کوتاه است و همین کوتاهی آن را بسیار ارزشمند کرده است؛ در واقع قیمت و بهایِ عمر، دقیقاً از همان کم بودن و زودگذر بودنش سرچشمه می‌گیرد.

نکته ادبی: عبارت "از پی آن" در اینجا به معنای "به دلیلِ آن" یا "در پیِ آن" به کار رفته است. تکیه بر مفهوم محدودیت به عنوان عامل ارزش.

کم خور و بسیاری راحت نگر بیش خور و بیش جراحت نگر

کمتر بخور تا آسایش و راحتی بسیاری به دست آوری؛ اگر بیش از حد بخوری، جز رنج و بیماری و آسیب، چیزی نصیبت نخواهد شد.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (تقابل) بین "کم خور/بیش خور" و "راحت/جراحت" برای ایجاد ضرب‌آهنگِ پندآموز.

عقل تو با خورد چه بازار داشت حرص ترا بر سر اینکار داشت

اصلاً عقل تو با پرخوری چه سنخیتی دارد و چرا باید به آن بها بدهد؟ این حرص و طمع توست که تو را به این کار وادار می‌کند، نه خردِ تو.

نکته ادبی: "بازار داشتن" کنایه از معامله‌گری و رابطه برقرار کردن است. تقابل بین عقل و حرص که در اینجا به عنوان دو نیروی متضادِ درونی ترسیم شده‌اند.

حرص تو از فتنه بود ناشکیب بگذر ازین ابله زیرک فریب

حرص و طمع تو برای ایجاد فتنه و آشوب آرام و قرار ندارد؛ پس از این فریبِ ابلهانه که خود را زیرکانه نشان می‌دهد، دوری کن و آن را کنار بگذار.

نکته ادبی: ترکیب "ابله زیرک‌فریب"، توصیف دقیقِ فریب‌هایی است که با ظاهرِ زیرکانه، آدمی را به نادانی می‌کشاند.

حرص تو را عقل بدان داده اند کان نخوری کت نفرستاده اند

خداوند به تو عقل و خرد داده است تا با آن حرصت را مهار کنی و بدانی که نباید به دنبال روزی و چیزی باشی که برای تو تعیین نشده و به دستت نرسیده است.

نکته ادبی: "کت" مخففِ "که آن را" است. اشاره به تقدیرگراییِ اخلاقی که در آن قناعت بر اساس حکمتِ الهی توصیه می‌شود.

ترسم ازین پیشه که پیشت کند رنگ پذیرنده خویشت کند

من بیم آن دارم که این کار و پیشه‌ای که برای خود انتخاب کرده‌ای (پرخوری و حرص)، باعث شود رنگ و بوی اطرافیان را بگیری و ماهیت اصلی خود را از دست بدهی.

نکته ادبی: استعاره "رنگ پذیرنده" نشان‌دهنده‌ی تأثیرپذیریِ ناخودآگاهِ انسان از محیط است.

هر به دو نیکی که درین محضرند رنگ پذیرنده یکدیگرند

هر دو نفری که در یک مکان یا محضر کنار هم حضور دارند، طبیعتاً بر اخلاق و شخصیت یکدیگر اثر می‌گذارند و رنگِ هم می‌شوند.

نکته ادبی: اشاره به نظریه اخلاقی هم‌نشینی و تأثیرِ متقابل محیط بر فرد.