خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۳۰ - مقالت ششم در اعتبار موجودات

نظامی
لعبت بازی پس این پرده هست گرنه بر او این همه لعبت که بست
دیده دل محرم این پرده ساز تا چه برون آید از این پرده راز
در پس این پرده زنگار گون عاریتانند ز غایت برون
گوهر چشم از ادب افروخته بر کمر خدمت دل دوخته
هیچ در این نقطه پرگار نیست کز خط این دایره بر کار نیست
این دو سه مرکب که به زین کرده اند از پی ما دست گزین کرده اند
پیشتر از جنبش این تازگان نوسفران و کهن آوازگان
پایگه عشق نه ما کرده ایم؟ دستکش عشق نه ما خورده ایم؟
در دو جهان عیب و هنر بسته اند هر دو به فتراک تو بربسته اند
نیست جهانرا چو تو همخانه ای مرغ زمین را ز تو به دانه ای
بگذر از این مرغ طبیعت خراش بر سر اینمرغ چو سیمرغ باش
مرغ قفس پر که مسیحای تست زیر تو پر دارد و بالای تست
یا ز قفس چنگل او کن جدا یا قفس خویش بدو کن رها
تا بنه چون سوی ولایت برد در پر خویشت بحمایت برد
چون گذری زین دو سه دهلیز خاک لوح تر از تو بشویند پاک
ختم سپیدی و سیاهی شوی محرم اسرار الهی شوی
سهل شوی بر قدم انبیا اهل شوی در حرم کبریا
راه دو عالم که دو منزل شدست نیم ره یکنفس دل شدست
آنکه اساس تو بر این گل نهاد کعبه جان در حرم دل نهاد
نقش قبول از دل روشن پذیر گرد گلیم سیه تن مگیر
سرمه کش دیده نرگس صباست رنگرز جامه مس کیمیاست
تن چه بود ریزش مشتی گلست هم دل و هم دل که سخن با دلست
بنده دل باش که سلطان شوی خواجه عقل و ملک جان شوی
نرمی دل میطلبی نیفه وار نافه صفت تن بدرشتی سپار
ایکه ترابه ز خشن جامه نیست حکم بر ابریشم بادامه نیست
خوبی آهو ز خشن پوستیست رقش از آن نامزد دوستیست
مشک بود در خشن آرام گیر گردد پر کنده چو پو شد حریر
گر شکری با نفس تنگ ساز ور گهری با صدف سنگ ساز
گاه چو شب نعل سحرگاه باش گه چو سحر زخمه گه آه باش
بار عنا کش به شب قیرگون هر چه عنا بیش عنایت فزون
ز اهل وفا هرکه بجائی رسید بیشتر از راه عنائی رسید
نزل بلا عافیت انبیاست وانچه ترا عافیت آید بلاست
زخم بلا مرهم خودبینیست تلخی می مایه شیرینست
حارسی اژدرها گنج راست خازنی راحتها رنج راست
سرو شو از بند خود آزاد باش شمع شو از خوردن خود شاد باش
رنج ز فریاد بری ساحتست در عقب رنج رسی راحتست
چرخ نبندد گرهی بر سرت تا نگشاید گرهی دیگرت
در سفری کان ره آزادیست شحنه غم پیش رو شادیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات، بازتاب‌دهنده‌ی جهان‌بینی عارفانه و حکمتی است که در آن هستی به مثابه صحنه‌ی نمایش یا پرده‌ای پنداشته می‌شود که حقیقتِ نهفته در پس آن، تنها با بصیرت و پالایشِ جان آشکار می‌گردد. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلاتِ عرفانی، بر این باور است که جهانِ مادی، تنها جایگاهی گذرا و البته ابزاری برای آزمون و رشد انسان است و آنچه در ظاهر رنج و بلا تلقی می‌شود، در باطن، اکسیرِ کیمیاییِ روح برای رسیدن به کمال و قرب الهی است.

محور اصلی این سخن، دعوت به خویشتن‌شناسی و عبور از ظواهرِ فریبنده (تن و تعلقات دنیوی) به سوی حقیقتِ مطلق (دل و جان) است. شاعر تأکید می‌کند که تضادهای موجود در عالم، همانند گره‌های گشوده‌نشدنی نیستند، بلکه بخشی از نظام هستی برای صیقل‌دادن روحِ آدمی محسوب می‌شوند. در این مسیر، «دل» جایگاه حقیقیِ حضور خداوند است و انسانِ سالک باید با رهایی از قفسِ تن و درکِ اسرارِ نهفته در سختی‌ها، خود را برای بازگشت به اصلِ خویش مهیا سازد.

معنای روان

لعبت بازی پس این پرده هست گرنه بر او این همه لعبت که بست

قطعاً گرداننده‌ای در پسِ این پرده‌ی هستی وجود دارد؛ وگرنه چگونه ممکن است این همه نمایش و بازی (لعبت) برپا شود و به او وابسته باشد؟

نکته ادبی: لعبت به معنای بازیچه و عروسک است که به استعاره، انسان‌ها یا پدیده‌های عالم را در دستِ تقدیرِ الهی نشان می‌دهد.

دیده دل محرم این پرده ساز تا چه برون آید از این پرده راز

چشمِ جان باید محرمِ این پرده‌ساز (خداوند) باشد تا بتواند دریابد که چه رازی از پشت این پرده (جهان) آشکار خواهد شد.

نکته ادبی: پرده‌ساز در اینجا به خداوند یا سرنوشت اشاره دارد که جهان را مانند پرده‌ای بر حقیقت کشیده است.

در پس این پرده زنگار گون عاریتانند ز غایت برون

در پشت این پرده‌ای که گویی زنگارگرفته و کدر است، تمامی امور عاریتی و گذرا هستند و از حقیقتِ وجودیِ ما جدا می‌باشند.

نکته ادبی: زنگارگون صفتِ پرده است که نشان‌دهنده‌ی پوشاندنِ حقیقتِ عالمِ غیب توسط عالمِ ماده است.

گوهر چشم از ادب افروخته بر کمر خدمت دل دوخته

چشمِ بینا باید از ادب و معرفت روشن شده باشد و تمام وجودش باید کمرِ همت به خدمتِ دل بسته باشد.

نکته ادبی: گوهر چشم استعاره از بینش و بصیرتِ انسانی است.

هیچ در این نقطه پرگار نیست کز خط این دایره بر کار نیست

در این دایره‌ی هستی، هیچ نقطه‌ای وجود ندارد که تحت تأثیرِ تدبیر و تقدیر الهی نباشد.

نکته ادبی: اشاره به دایره‌ی هستی به عنوان نمادی از کمال و تداومِ خلقت.

این دو سه مرکب که به زین کرده اند از پی ما دست گزین کرده اند

این کالبدها و ابزارهای مادی که برای ما مهیا شده، همچون مرکب‌هایی هستند که برای سفرِ ما برگزیده و زین شده‌اند.

نکته ادبی: دو سه مرکب استعاره از بدن و قوای جسمانی است که برای عبور از دنیا به کار می‌آیند.

پیشتر از جنبش این تازگان نوسفران و کهن آوازگان

پیش از آنکه این مسافرانِ تازه (نوآمدگان) و کهن‌سالانِ مسیرِ زندگی به حرکت درآیند، تقدیرِ آن‌ها رقم خورده است.

نکته ادبی: تازگان و کهن‌آوازگان تقابلِ میانِ نسل‌ها و تجربیاتِ مختلف بشری است.

پایگه عشق نه ما کرده ایم؟ دستکش عشق نه ما خورده ایم؟

آیا ما خودمان جایگاهِ عشق را انتخاب کردیم؟ آیا ما خودمان دست‌پرورده و چشیده‌ی درد و رنجِ عشق نبوده‌ایم؟ (اشاره به ازلی بودنِ پیوند با عشق)

نکته ادبی: دستکشِ عشق خوردن کنایه از تربیت یافتن در مکتب عشق و چشیدنِ سختی‌های آن است.

در دو جهان عیب و هنر بسته اند هر دو به فتراک تو بربسته اند

در این دنیا، همه چیز (چه زشتی‌ها و چه زیبایی‌ها) به تقدیرِ تو گره خورده و بر مرکبِ وجودِ تو بسته شده‌اند.

نکته ادبی: فتراک بندِ کوتاهی است که پشتِ زین اسب می‌بندند؛ اینجا کنایه از تعلقِ همه‌ی امور به تقدیرِ انسان است.

نیست جهانرا چو تو همخانه ای مرغ زمین را ز تو به دانه ای

برای جهان، هم‌نشینی بهتر از تو وجود ندارد و برای مرغِ جانِ انسان، دانه‌ای بهتر از یادِ تو نیست.

نکته ادبی: مرغ زمین استعاره از جانِ آدمی است که در دنیای مادی اسیر شده.

بگذر از این مرغ طبیعت خراش بر سر اینمرغ چو سیمرغ باش

از این دلبستگی به طبیعتِ مادی که روح را می‌خراشد و آزار می‌دهد بگذر، و بر فرازِ آن همچون سیمرغ (عنقا) باش.

نکته ادبی: سیمرغ نمادِ بلندپروازیِ روحی و رهایی از قیدِ عالمِ سفلی است.

مرغ قفس پر که مسیحای تست زیر تو پر دارد و بالای تست

آن روحِ الهی که در وجودِ توست و مسیحا‌صفت مرده را زنده می‌کند، هم در زیرِ سلطه‌ی توست و هم برتر از توست.

نکته ادبی: مسیحایِ تست استعاره از روحِ قدسی است که در درونِ انسان نهفته است.

یا ز قفس چنگل او کن جدا یا قفس خویش بدو کن رها

یا پرنده‌ی روحت را از قفسِ تن رها کن، یا قفس (بدن) را به دستِ قدرتِ او (خداوند) بسپار تا خودش آن را تدبیر کند.

نکته ادبی: چنگال جدا کردن کنایه از رها کردنِ تعلقاتِ مادی است.

تا بنه چون سوی ولایت برد در پر خویشت بحمایت برد

تا اینکه این مرغِ جان، تو را به سوی ولایتِ اصلی (وطنِ مینو) ببرد و در پناهِ بال‌های خویش تو را حمایت کند.

نکته ادبی: ولایت در اینجا به معنای سرزمینِ اصلی و جایگاهِ روحانی است.

چون گذری زین دو سه دهلیز خاک لوح تر از تو بشویند پاک

زمانی که از این جهانِ مادی (دو سه دهلیزِ خاک) عبور کنی، لوحِ وجودت از آلودگی‌ها و تعلقات پاک خواهد شد.

نکته ادبی: دهلیزِ خاک کنایه از دنیای فانی و گذرگاهِ کوتاه زندگی است.

ختم سپیدی و سیاهی شوی محرم اسرار الهی شوی

آنگاه از دوگانگیِ سپیدی و سیاهی (خیر و شر) رها می‌شوی و به محرمِ اسرار الهی تبدیل خواهی شد.

نکته ادبی: ختم شدن به معنای پایان یافتنِ سلطه‌ی تضادها و رسیدن به وحدت است.

سهل شوی بر قدم انبیا اهل شوی در حرم کبریا

بر گامِ انبیا آسان می‌شوی (سلوک می‌کنی) و در حرمِ کبریا، اهل و شایسته می‌گردی.

نکته ادبی: اهل شدن کنایه از شایستگیِ مقامِ قربِ الهی است.

راه دو عالم که دو منزل شدست نیم ره یکنفس دل شدست

راه‌ی که به ظاهر دو عالم (دنیا و آخرت) به نظر می‌رسد، در واقع تنها یک گام است که با قلب پیموده می‌شود.

نکته ادبی: یک‌نفس دل‌شدست نشان‌دهنده‌ی کوتاه بودنِ راهِ معرفت برای کسی است که با قلب سفر می‌کند.

آنکه اساس تو بر این گل نهاد کعبه جان در حرم دل نهاد

خداوندی که وجودِ تو را از این گل (خاک) آفرید، حقیقتِ کعبه را در حرمِ دلِ تو بنا نهاد.

نکته ادبی: کعبه‌ی جان کنایه از جایگاهِ تجلیِ خداوند در دلِ مؤمن است.

نقش قبول از دل روشن پذیر گرد گلیم سیه تن مگیر

تأیید و قبولی را از دلِ روشن و باصفا طلب کن و به ظاهرِ سیاه و غبارآلودِ تن (گلیم) دل‌خوش مباش.

نکته ادبی: گلیم سیه کنایه از ظاهرِ دنیوی و بدنِ مادی است که در برابرِ دلِ روشن قرار دارد.

سرمه کش دیده نرگس صباست رنگرز جامه مس کیمیاست

صبا (نسیمِ الهی) سرمه‌کشِ چشمانِ نرگس (جانِ انسان) است و عشق (کیمیا) رنگرزِ وجودِ مسینِ ماست تا آن را طلا کند.

نکته ادبی: کیمیا استعاره از عشق یا عنایتِ الهی است که ذاتِ انسان را دگرگون می‌کند.

تن چه بود ریزش مشتی گلست هم دل و هم دل که سخن با دلست

تن چیست؟ مشتی خاک است که از بین می‌رود؛ اصلِ کار دل است که سخن گفتنِ حقیقی با اوست.

نکته ادبی: دل در اینجا مرکزِ اصلیِ حیات و آگاهی است.

بنده دل باش که سلطان شوی خواجه عقل و ملک جان شوی

بنده و فرمان‌بردارِ دل باش تا سلطانِ وجود شوی و بر عقل و ملکِ جان پادشاهی کنی.

نکته ادبی: سلطانِ وجود شدن کنایه از به کمال رسیدنِ انسانیت است.

نرمی دل میطلبی نیفه وار نافه صفت تن بدرشتی سپار

اگر نرمیِ دل را می‌خواهی، باید بدنت را به سختی‌ها و ریاضت‌ها بسپاری، همان‌طور که نافه (مشک) درونِ خون و دشواری پدید می‌آید.

نکته ادبی: نافه صفت کنایه از ارزشمند شدن در پیِ سختی کشیدن است.

ایکه ترابه ز خشن جامه نیست حکم بر ابریشم بادامه نیست

ای کسی که در باطنِ خود چیزی بهتر از لباسِ خشن (ریاضت) نداری، حکم بر ظاهرِ زیبا (ابریشم) نکن که ارزشی ندارد.

نکته ادبی: ادامه (بادام) در اینجا به معنایِ ظاهرِ فریبنده و لطیف است.

خوبی آهو ز خشن پوستیست رقش از آن نامزد دوستیست

زیباییِ آهو به خاطر پوستِ خشنِ او نیست، بلکه ارزشِ واقعی‌اش (مشک) به دلیلِ همین سختی و محافظت است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌ی قدیمی که مشکِ آهو در اثرِ درد و فشاری پدید می‌آید.

مشک بود در خشن آرام گیر گردد پر کنده چو پو شد حریر

مشک در درونِ پوستی خشن آرام می‌گیرد، اما اگر به حریر (لطافتِ بیش از حد) تبدیل شود، ارزشش را از دست می‌دهد.

نکته ادبی: پرکنده شدن کنایه از بی ارزش شدن و از دست دادنِ عطرِ حقیقی است.

گر شکری با نفس تنگ ساز ور گهری با صدف سنگ ساز

اگر شکر (معنا) داری، با نفسی تنگ (محدود) بساز، و اگر گوهری داری، آن را در صدفِ سخت (بدن) جای ده.

نکته ادبی: صدفِ سنگ کنایه از بدنِ خاکی است که برای حفظِ گوهرِ جان ضروری است.

گاه چو شب نعل سحرگاه باش گه چو سحر زخمه گه آه باش

گاهی همچون شب، آمادگیِ طلوعِ سحر را داشته باش، و گاهی همچون سحر، ناله‌ای از سرِ شوق باش.

نکته ادبی: زخمه در موسیقی استعاره از ایجادِ صدا و ناله است.

بار عنا کش به شب قیرگون هر چه عنا بیش عنایت فزون

رنج و سختیِ این شبِ تاریکِ زندگی را تحمل کن، چرا که هرچه رنج بیشتر باشد، عنایتِ الهی فزون‌تر است.

نکته ادبی: شب قیرگون نمادِ دشواری‌هایِ زندگیِ دنیوی است.

ز اهل وفا هرکه بجائی رسید بیشتر از راه عنائی رسید

از اهلِ کمال، هرکس به مقامی رسید، از راهِ رنج و سختی‌کشیدن به آنجا راه یافت.

نکته ادبی: راهِ عنائی به معنای راهِ دشواری و رنج‌کشی است.

نزل بلا عافیت انبیاست وانچه ترا عافیت آید بلاست

بلایی که بر سرِ انبیا می‌آید، در واقع عافیت و خیرِ حقیقی است و آنچه تو رفاه و عافیت می‌پنداری، بلاست.

نکته ادبی: نزل بلا اشاره به مهمانی و عطیه‌ی الهی است که به شکلِ رنج ظاهر می‌شود.

زخم بلا مرهم خودبینیست تلخی می مایه شیرینست

زخمِ بلا، مرهمی بر خودبینی است و تلخیِ رنج، مایه‌ی شیرینیِ روح است.

نکته ادبی: خودبینی در اینجا مانعِ کمال است و بلا، درمانِ آن.

حارسی اژدرها گنج راست خازنی راحتها رنج راست

اژدها نگهبانِ گنج است و رنج، نگهبانِ آرامشِ حقیقی است.

نکته ادبی: اژدها استعاره از سختی‌هایی است که بر سرِ راهِ رسیدن به حقیقت قرار دارد.

سرو شو از بند خود آزاد باش شمع شو از خوردن خود شاد باش

مانند سرو باش و از بندِ خود آزاد باش، و چون شمع باش که از سوختنِ خویش، شادمان است.

نکته ادبی: سرو نمادِ آزادگی و شمع نمادِ فداکاری و نورافشانی است.

رنج ز فریاد بری ساحتست در عقب رنج رسی راحتست

رنج کشیدن، راهِ رسیدن به ساحتِ آرامش است؛ چرا که در پیِ هر رنجی، راحتی وجود دارد.

نکته ادبی: در عقب به معنای در پیِ و به دنبالِ آن است.

چرخ نبندد گرهی بر سرت تا نگشاید گرهی دیگرت

روزگار هیچ گرهی در کارِ تو نمی‌اندازد، مگر اینکه گرهی دیگر را بگشاید.

نکته ادبی: اشاره به حکمتِ الهی در دگرگونیِ شرایط.

در سفری کان ره آزادیست شحنه غم پیش رو شادیست

در سفری که به سوی آزادیِ حقیقی است، غم همواره به عنوان نگهبان و پیش‌قراولِ شادی حرکت می‌کند.

نکته ادبی: شحنه در اینجا به معنای پاسبان و نگهبان است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه لعبت بازی

تشبیه جهان به صحنه‌ی بازی و انسان‌ها به عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی که توسط خداوند (پرده‌ساز) هدایت می‌شوند.

نماد سیمرغ

نمادِ بلندپروازیِ روح، کمال‌گرایی و رهایی از بندهای عالم مادی.

متناقض‌نما (پارادوکس) زخم بلا مرهم خودبینی است

ظاهرِ بلا (زخم) که دردناک است، در باطن درمانِ غرور و خودخواهی انسان است.

ایهام و استعاره مرغ قفس

اشاره به جانِ انسان که در قفسِ تن زندانی است و همزمان مسیحا‌صفت است (قدرت احیاگری دارد).

تلمیح حارسی اژدرها گنج راست

اشاره به باورهای اساطیری که گنج‌ها توسط اژدها محافظت می‌شوند و برای رسیدن به گنج (راحتی)، باید با اژدها (رنج) روبرو شد.