خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۲۸ - مقالت پنجم در وصف پیری

نظامی
روز خوش عمر به شبخوش رسید خاک به باد آب به آتش رسید
صبح برآمد چه شوی مست خواب کز سر دیوار گذشت آفتاب
بگذر از این پی که جهانگیریست حکم جوانی مکن این پیریست
خشک شد آندل که زغم ریش بود کان نمکش نیست کزین پیش بود
شیفته شد عقل و تبه گشت رای آبله شد دست و ز من گشت پای
با تو زمین را سر بخشایشست پای فروکش گه آسایشست
نیست درین پاکی و آلودگی خوشتر از آسودگی آسودگی
چشمه مهتاب تو سردی گرفت لاله سیراب تو زردی گرفت
موی به مویت ز حبش تا طراز تازی و ترک آمده در ترکتاز
پیر دو موئی که شب و روز تست روز جوانی ادب آموز تست
کز تو جوانتر به جهان چند بود خود نشود پیر درین بند بود
پره گل باد خزانیش برد آمد پیری و جوانیش برد
غیب جوانی نپذیرفته اند پیری و صد عیب، چنین گفته اند
دولت اگر دولت جمشیدیست موی سپید آیت نومیدیست
موی سپید از اجل آرد پیام پشت خم از مرگ رساند سلام
ملک جوانی و نکوئی کراست نیست مرا یارب گوئی کراست
رفت جوانی به تغافل به سر جای دریغست دریغی بخور
گم شده هر که چو یوسف بود گم شدنش جای تأسف بود
فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست
شاهد باغست درخت جوان پیر شود بشکندش باغبان
گرچه جوانی همه خود آتشست پیری تلخست و جوانی خوشست
شاخ تر از بهر گل نوبرست هیزم خشک از پی خاکسترست
موی سیه غالیه سر بود سنگ سیه صیرفی زر بود
عهد جوانی بسر آمد مخسب شب شد و اینک سحر آمد مخسب
آتش طبع تو چو کافور خورد مشک ترا طبع چو کافور کرد
چونکه هوا سرد شود یکدو ماه برف سپید آورد ابر سیاه
گازری از رنگرزی دور نیست کلبه خورشید و مسیحا یکیست
گازر کاری صفت آب شد رنگرزی پیشه مهتاب شد
رنگ خرست این کره لاجورد عیسی ازان رنگرزی پیشه کرد
تا پی ازین رنگی و رومی تراست داغ جهولی و ظلومی تراست
در کمر کوه ز خوی دو رنگ پشت بریده است میان پلنگ
تا چو عروسان درخت از قیاس گاه قصب پوشی و گاهی پلاس
داری از این خوی مخالف بسیچ گرمی و صد جبه و سردی و هیچ
آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ کاوری آنرا همه ساله به چنگ
تا شکمی نان و دمی آب هست کفچه مکن بر سر هر کاسه دست
نان اگر آتش ننشاند ز تو آب و گیا را که ستاند ز تو
زانکه زنی نان کسان را صلا به که خوری چون خر عیسی گیا
آتش این خاک خم باد کرد نان ندهد تا نبرد آب مرد
گر نه درین دخمه زندانیان بی تبشست آتش روحانیان
گرگ دمی یوسف جانش چراست شیر دلی گربه خوانش چراست
از پی مشتی جو گندم نمای دانه دل چون جو و گندم مسای
نانخورش از سینه خود کن چو آب وز دل خود ساز چو آتش کباب
خاک خور و نان بخیلان مخور خاک نه ای زخم ذلیلان مخور
بر دل و دستت همه خاری بزن تن مزن و دست به کاری بزن
به که به کاری بکنی دستخوش تا نشوی پیش کسان دستکش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات که رنگ و بوی پند و اندرز و حکمت دارد، با زبانی استعاری و بهره‌گیری از تصویرسازی‌های طبیعت‌گرایانه، به تبیینِ حقیقتِ ناپایدارِ عمر، گذرِ شتابان جوانی و فرارسیدنِ پیری می‌پردازد. شاعر با تقابل میانِ گرمی و طراوتِ جوانی و سردی و خشکیِ دورانِ کهنسالی، خواننده را به تأملی عمیق در فلسفه هستی و ناگزیریِ مرگ فرا می‌خواند.

در بخشِ دیگری از این گفتار، شاعر با نکوهشِ دلبستگی‌های دنیوی و حرص و آز، انسان را به قناعت، عزت نفس و پرهیز از تکیه بر دیگران دعوت می‌کند. از منظر متن، آدمی باید پیش از آنکه شعله‌ی حیاتش در اثر سستی و ناتوانیِ پیری خاموش شود، در پی کسب فضیلت و استقلال باشد و از گداییِ نان و عزت نزد بخیلان که موجب خفت و خواری است، دوری گزیند.

معنای روان

روز خوش عمر به شبخوش رسید خاک به باد آب به آتش رسید

روزهای خوب عمر به پایان خود نزدیک شده است، گویی همه چیز در جهان در حال تغییر و تضاد است (آب و آتش با هم جمع شده‌اند که کنایه از آشوب و گذار است).

نکته ادبی: تضاد میان عناصر چهارگانه (خاک، باد، آب، آتش) نمادی از بی‌ثباتی جهان است.

صبح برآمد چه شوی مست خواب کز سر دیوار گذشت آفتاب

صبح دمیده است، چرا هنوز در خواب غفلت مانده‌ای؟ خورشید از دیوار گذشته و زمانِ کار و تلاش فرا رسیده است.

نکته ادبی: استعاره از طلوع صبح به عنوان آغاز فرصت‌های زندگی و خواب به معنای غفلت.

بگذر از این پی که جهانگیریست حکم جوانی مکن این پیریست

از فکرِ جهان‌گیری و پادشاهی دست بردار؛ چرا که اکنون زمانِ پیری توست و باید به فکرِ عاقبت باشی، نه کشورگشایی.

نکته ادبی: تضاد میان آرمان‌های جوانی (جهانگیری) و واقعیت پیری.

خشک شد آندل که زغم ریش بود کان نمکش نیست کزین پیش بود

دلی که از غمِ عشق یا روزگار رنجور بود، خشک و بی‌روح شده است؛ زیرا آن شادابی و طراوتِ گذشته (نمک زندگی) را دیگر در خود ندارد.

نکته ادبی: نمک به معنای شور و حلاوت زندگی و عامل زنده‌دلی است.

شیفته شد عقل و تبه گشت رای آبله شد دست و ز من گشت پای

خِردم رو به زوال رفته و قدرتِ تشخیصم نابود شده است؛ دست‌هایم لرزان و پاهایم در راه رفتن ناتوان گشته‌اند.

نکته ادبی: آبله شدن دست کنایه از لرزش و ناتوانی در اثر کهولت است.

با تو زمین را سر بخشایشست پای فروکش گه آسایشست

زمین و روزگار با تو سرِ سازگاری دارد، پس وقتِ آسایش است؛ پا از تلاش‌های بیهوده بکش و استراحت کن.

نکته ادبی: بخشایش به معنای لطف و سازگاری روزگار است.

نیست درین پاکی و آلودگی خوشتر از آسودگی آسودگی

در این دنیا که پر از پاکی و ناپاکی است، هیچ چیزی بهتر و خوش‌تر از آرامش و آسودگیِ خاطر نیست.

نکته ادبی: تکرار آسودگی برای تأکید بر فضیلتِ آرامشِ درونی است.

چشمه مهتاب تو سردی گرفت لاله سیراب تو زردی گرفت

درخششِ ماهِ روی تو به سردی گراییده و طراوتِ لاله (گونه‌هایت) رو به زردی و پژمردگی نهاده است.

نکته ادبی: استعاره از چهره به ماه و گونه به لاله که نمادهای جوانی‌اند.

موی به مویت ز حبش تا طراز تازی و ترک آمده در ترکتاز

موهایت در اثر ترکیبِ سیاهی (حبش) و سفیدی (طراز)، گویی لشکری از اقوام مختلف در حال جنگ هستند.

نکته ادبی: حبش و طراز نماد سیاهی و سفیدی و درگیری آن‌ها در موهای سپیدشونده است.

پیر دو موئی که شب و روز تست روز جوانی ادب آموز تست

این موی سپیدی که اکنون بر سر داری، معلمی است که حقایقِ تلخِ روزگارِ جوانی را به تو می‌آموزد.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به موی سپید به عنوان یک آموزگار.

کز تو جوانتر به جهان چند بود خود نشود پیر درین بند بود

چه کسی در این جهان بوده که از تو جوان‌تر نمانده باشد؟ سرانجامِ همه، پیری در این بندِ تن است.

نکته ادبی: اشاره به جبری بودنِ فرآیندِ پیری برای همه انسان‌ها.

پره گل باد خزانیش برد آمد پیری و جوانیش برد

بادِ خزان، گُلِ جوانی را چید و با خود برد؛ پیری فرا رسید و طراوتِ جوانی را ربود.

نکته ادبی: تشبیه جوانی به گل و پیری به باد خزان.

غیب جوانی نپذیرفته اند پیری و صد عیب، چنین گفته اند

گفته‌اند که جوانی را نمی‌توان با هیچ وسیله‌ای بازگرداند و پیری با خود صدها عیب و نقص می‌آورد.

نکته ادبی: اشاره به حکمت‌های قدیمی درباره ناگزیری پیری.

دولت اگر دولت جمشیدیست موی سپید آیت نومیدیست

اگر حتی پادشاهیِ جمشید را هم داشته باشی، باز هم موی سپید، نشانه‌ی پایانِ آرزوها و نومیدی است.

نکته ادبی: تضاد میان قدرت جمشیدی و ضعفِ ناشی از موی سپید.

موی سپید از اجل آرد پیام پشت خم از مرگ رساند سلام

موی سفید، پیام‌آورِ مرگ است و پشتِ خمیده، سلامِ مرگ را به تو می‌رساند (یعنی به مرگ نزدیک شده‌ای).

نکته ادبی: موی سپید و پشت خمیده به عنوان نشانه‌های نزدیک شدن به مرگ.

ملک جوانی و نکوئی کراست نیست مرا یارب گوئی کراست

آن پادشاهی و زیباییِ جوانی نصیبِ چه کسی شد؟ خدایا، نمی‌دانم این ثروت و زیبایی به چه کسی وفا کرد؟

نکته ادبی: استفاده از پرسشِ انکاری برای تأکید بر بی‌وفایی دنیا.

رفت جوانی به تغافل به سر جای دریغست دریغی بخور

جوانی با بی‌خبری و غفلت سپری شد؛ اکنون جای دریغ خوردن است، پس افسوس بخور.

نکته ادبی: تغافل به معنای غفلت و نادانیِ آگاهانه است.

گم شده هر که چو یوسف بود گم شدنش جای تأسف بود

هر کس که مانند یوسف (زیبا و عزیز) بود و گم شد، گم شدنِ او مایه‌ی تأسف و اندوه است.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف پیامبر به عنوان نماد زیبایی و جوانیِ گمشده.

فارغی از قدر جوانی که چیست تا نشوی پیر ندانی که چیست

تو از ارزشِ واقعیِ جوانی بی‌خبری، تا زمانی که پیر نشوی، نمی‌فهمی جوانی چه گوهرِ ارزشمندی بوده است.

نکته ادبی: تأکید بر این نکته که قدرِ نعمت‌ها تنها هنگام زوال شناخته می‌شود.

شاهد باغست درخت جوان پیر شود بشکندش باغبان

درختِ جوان در باغ (زندگی) مانندِ یک شاهد و زیبایی است، اما وقتی پیر شود، باغبان (روزگار) آن را می‌شکند.

نکته ادبی: تشبیه انسان به درخت که در جوانی زیباست و در پیری ناتوان.

گرچه جوانی همه خود آتشست پیری تلخست و جوانی خوشست

اگرچه جوانی در ذاتِ خود پرشور و آتشین است، اما پیری تلخ و جوانی شیرین و خوش است.

نکته ادبی: تضاد میان گرمیِ آتش (جوانی) و تلخیِ پیری.

شاخ تر از بهر گل نوبرست هیزم خشک از پی خاکسترست

شاخه‌ی تَر برای شکوفه دادن است و چوبِ خشک تنها به دردِ سوختن و خاکستر شدن می‌خورد.

نکته ادبی: تمثیل برای تفاوتِ کارکردِ جوانی و پیری.

موی سیه غالیه سر بود سنگ سیه صیرفی زر بود

موی سیاه مانند غالیه (ماده‌ای خوش‌بو و سیاه) بود، اما موی سفید مانند سنگِ محک برای زر است (نشان از آزمودگی دارد).

نکته ادبی: غالیه ترکیبی از مشک و عنبر که نماد زیبایی و سیاهیِ موی جوانی است.

عهد جوانی بسر آمد مخسب شب شد و اینک سحر آمد مخسب

دوران جوانی به پایان رسید، پس دیگر غفلت نکن؛ شبِ زندگی به پایان نزدیک شده و سحرِ مرگ در راه است، بیدار باش.

نکته ادبی: استعاره از شب به پیری و سحر به مرگ و پایان زندگی.

آتش طبع تو چو کافور خورد مشک ترا طبع چو کافور کرد

طبعِ آتشینِ تو با سردیِ کافور (پیری) خاموش شد و آن سیاهیِ موهای مشک‌فامِ تو، با سفیدیِ پیری رنگ باخت.

نکته ادبی: کافور هم نماد سردی است و هم نماد سفیدی و مرگ.

چونکه هوا سرد شود یکدو ماه برف سپید آورد ابر سیاه

زمانی که هوا برای مدتی سرد شود، ابرهای سیاه برفِ سپید را بر زمین می‌بارند (پیری بر سرِ موهای سیاه می‌نشیند).

نکته ادبی: تشبیه باریدن برف بر سر به سپیدیِ مو در پیری.

گازری از رنگرزی دور نیست کلبه خورشید و مسیحا یکیست

گازر (سفیدکننده) با رنگرز تفاوت چندانی ندارد؛ ماه (که اشیا را سفید می‌کند) و خورشید در کارِ آفرینش یکی هستند.

نکته ادبی: اشاره به نقش خورشید و ماه در دگرگونیِ چهره و موی انسان.

گازر کاری صفت آب شد رنگرزی پیشه مهتاب شد

کارِ گازری (سفیدگری) به آب واگذار شد و کارِ رنگرزی (تغییرِ رنگ مو) به ماه سپرده شد.

نکته ادبی: استفاده از صنایعِ مربوط به رنگ‌رزی برای توصیف تغییرات پیری.

رنگ خرست این کره لاجورد عیسی ازان رنگرزی پیشه کرد

آسمانِ آبی مانند پارچه‌ای است که رنگ شده است و خداوند (عیسی‌گونه) آن را رنگ‌آمیزی کرده است.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های کهن درباره توانایی عیسی در رنگرزی.

تا پی ازین رنگی و رومی تراست داغ جهولی و ظلومی تراست

تا زمانی که این رنگِ ظاهری (جوانی و پیری) بر سر داری، نشان از جهل و ستمگریِ انسان در این دنیاست.

نکته ادبی: تلمیح به آیه قرآن «انه کان ظلوما جهولا» در وصف انسان.

در کمر کوه ز خوی دو رنگ پشت بریده است میان پلنگ

در کمرکشِ کوه، پلنگ به خاطرِ رنگِ دورنگِ پوستش، گویی میانِ کمرش بریده و دو رنگ شده است.

نکته ادبی: توصیف ظاهرِ پلنگ برای بیانِ تغییر و تنوعِ رنگ.

تا چو عروسان درخت از قیاس گاه قصب پوشی و گاهی پلاس

درختان در طولِ سال مانند عروسان، گاهی لباسِ فاخر (برگ) می‌پوشند و گاهی لباسِ کهنه (پلاس) به تن دارند.

نکته ادبی: تشبیه تغییر فصل درختان به پوشش عروس.

داری از این خوی مخالف بسیچ گرمی و صد جبه و سردی و هیچ

تو نیز خصلت‌های متضادِ بسیاری داری؛ گاهی گرم و پُرشور و گاهی سرد و بی‌تفاوت هستی.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتیِ اخلاق و احوالاتِ انسانی.

آن خور و آن پوش چو شیر و پلنگ کاوری آنرا همه ساله به چنگ

آن خوراک و پوشاکی که مانندِ شیر و پلنگ حریصانه به دنبالِ به دست آوردنِ آن هستی، فایده‌ای ندارد.

نکته ادبی: تمثیلِ حرصِ انسان به حرصِ حیواناتِ درنده.

تا شکمی نان و دمی آب هست کفچه مکن بر سر هر کاسه دست

تا زمانی که نان و آبی برای خوردن داری، برای به دست آوردنِ مالِ بیشتر نزدِ هر کسی دستِ گدایی دراز نکن.

نکته ادبی: توصیه به عزت نفس و قناعت.

نان اگر آتش ننشاند ز تو آب و گیا را که ستاند ز تو

اگر نانِ خودت آتشِ گرسنگی را خاموش نکند، انتظار نداشته باش که دیگران آب و غذای تو را تأمین کنند.

نکته ادبی: تأکید بر خودکفایی.

زانکه زنی نان کسان را صلا به که خوری چون خر عیسی گیا

اینکه نانِ دیگران را می‌خوری، بهتر است مانندِ خرِ عیسی باشی و به خوردنِ گیاه قانع شوی (تا اینکه گدایی کنی).

نکته ادبی: تلمیح به خرِ عیسی که نمادِ قناعت و بی‌آزاری است.

آتش این خاک خم باد کرد نان ندهد تا نبرد آب مرد

دنیا پر از درد و رنج است، تا زمانی که انسان برای به دست آوردنِ روزی تلاش نکند، نانی به دست نمی‌آورد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه بدون تلاش، بهره‌ای حاصل نمی‌شود.

گر نه درین دخمه زندانیان بی تبشست آتش روحانیان

اگر در این دنیایِ زندان‌مانند، گرفتارِ نیازهای مادی نباشی، آتشِ درونِ روحِ تو زبانه می‌کشد (به تعالی می‌رسد).

نکته ادبی: اشاره به دنیای مادی به عنوان دخمه یا زندانِ روح.

گرگ دمی یوسف جانش چراست شیر دلی گربه خوانش چراست

چرا گرگِ طمع، یوسفِ جانت را دریده است؟ و چرا شیرِ دلیِ تو به گربه‌ای ضعیف تبدیل شده است؟

نکته ادبی: تضاد میانِ تواناییِ ذاتیِ انسان (شیر) و ذلتِ حاصل از طمع (گرگ).

از پی مشتی جو گندم نمای دانه دل چون جو و گندم مسای

برای مشتی جو و گندم، ارزشِ دل و گوهرِ وجودت را ضایع نکن.

نکته ادبی: کنایه از ارزشِ ناچیزِ مادیات در برابرِ جان.

نانخورش از سینه خود کن چو آب وز دل خود ساز چو آتش کباب

خوراک و پوشاکِ خود را از دسترنجِ خود تأمین کن، از دلِ خود آتش بساز و با رنجِ خود زندگی را اداره کن.

نکته ادبی: تشویق به سخت‌کوشی برای کسبِ روزی.

خاک خور و نان بخیلان مخور خاک نه ای زخم ذلیلان مخور

خاک بخور ولی نانِ بخیلان را مخور؛ تو خاک نیستی که بخواهی ذلتِ گدایی از فرومایگان را تحمل کنی.

نکته ادبی: مبالغه برای تأکید بر پرهیز از تکیه بر بخیلان.

بر دل و دستت همه خاری بزن تن مزن و دست به کاری بزن

بر تن و دستت رنجِ کار را تحمل کن، تنبلی نکن و با دست‌های خود به کاری مشغول شو.

نکته ادبی: دعوت به فعالیت فیزیکی و پرهیز از رخوت.

به که به کاری بکنی دستخوش تا نشوی پیش کسان دستکش

بهتر است با دسترنجِ خود کار کنی و مستقل باشی، تا اینکه مجبور شوی نزدِ دیگران دست دراز کنی و دست‌بوسِ آن‌ها باشی.

نکته ادبی: دستکش بودن کنایه از دریوزگی و زیردستِ دیگران بودن است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) آب و آتش / سیاهی و سفیدی / جوانی و پیری

شاعر با کنار هم قرار دادنِ متضادها، بی‌ثباتیِ جهان و دگرگونیِ حالاتِ انسان را به زیبایی تصویر کرده است.

استعاره و کنایه خواب (غفلت)، صبح (فرصت زندگی)، یوسف (جان و زیبایی)، گرگ (طمع)

بهره‌گیری از نمادهای اسطوره‌ای و طبیعی برای القای مفاهیم اخلاقی و عرفانی.

تمثیل درخت جوان و پیر / باریدن برف بر سر

استفاده از پدیده‌های عینیِ طبیعت برای تبیینِ مفاهیمِ انتزاعی مانند کهولت و مرگ.

تلمیح یوسف / عیسی / پادشاهی جمشید

اشاره به داستان‌های کهن برای استحکام بخشیدن به پیامِ پندآموزِ متن.