خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۲۰ - مقالت اول در آفرینش آدم

نظامی
اول کاین عشق پرستی نبود در عدم آوازه هستی نبود
مقبلی از کتم عدم ساز کرد سوی وجود آمد و در باز کرد
بازپسین طفل پری زادگان پیشترین بشری زادگان
آن به خلافت علم آراسته چون علم افتاده و برخاسته
علم آدم صفت پاک او خمر طینه شرف خاک او
آن به گهر هم کدر و هم صفی هم محک و هم زر و هم صیرفی
شاهد نو فتنه افلاکیان نو خط فرد آینه خاکیان
یاره او ساعد جان را نگار ساعدش از هفت فلک یاره دار
آن ز دو گهواره برانگیخته مغز دو گوهر بهم آمیخته
پیشکش خلعت زندانیان محتسب و ساقی روحانیان
سر حد خلقت شده بازار او بکری قدرت شده در کار او
طفل چهل روزه کژ مژ زبان پیر چهل ساله بر او درس خوان
خوب خطی عشق نبشت آمده گلبنی از باغ بهشت آمده
نوری ازان دیده که بیناترست مرغی ازان شاخ که بالاترست
زو شده مرغان فلک دانه چین زان همه را آمده سر بر زمین
و او بیکی دانه ز راه کرم حله در انداخته و حلیه هم
آمده در دام چنین دانه ای کمتر از آوازه شکرانه ای
زان به دعاها بوجود آمده جمله عالم به سجود آمده
بر در آن قبله هر دیده ای سهو شده سجده شوریده ای
گشته گل افشان وی از هشت باغ بر همه گلبرگ و بر ابلیس داغ
بی تو نشاطیش در اندام نی در ارمش یکنفس آرام نی
طاقت آن کار کیائی نداشت کز غم کار تو رهائی نداشت
گرمی گندم جگرش تافته چون دل گندم بدو بشکافته
ز آرزوی ما که شده نو بر او گندم خوردن به یکی جو بر او
او که چو گندم سر و پائی نداشت بی زمی و سنگ نوائی نداشت
تا نفکندند نرست آن امید تا نشکستند نشد رو سپید
گندم گون گشته ادیمش چو کاه یافته جودانه چو کیمخت ماه
چون جو و گندم شده خاک آزمای در غم تو ای جو گندم نمای
خوردن آن گندم نامردمش کرده برهنه چو دل گندمش
آنهمه خواری که ز بدخواه برد یکدلی گندمش از راه برد
گندم سخت از جگر افسردگیست خردی او مایه بی خردگیست
مردم چون خوردن او ساز کرد از سر تا پای دهن باز کرد
ای بتو سر رشته جان گم شده دام تو آن دانه گندم شده
قرص جوین میشکن و میشکیب تا نخوری گندم آدم فریب
پیک دلی پیرو شیطان مباش شیر امیری سگ دربان مباش
چرک نشاید ز ادیم تو شست تا نکنی توبه آدم نخست
عذر به آنرا که خطائی رسید کادم از آن عذر به جائی رسید
چون ز پی دانه هوسناک شد مقطع این مزرعه خاک شد
دید که در دانه طمع خام کرد خویشتن افکنده این دام کرد
آب رساند این گل پژمرده را زد بسر اندیب سراپرده را
روسیه از این گنه آنجا گریخت بر سر آن خاک سیاهی بریخت
مدتی از نیل خم آسمان نیلگری کرد به هندوستان
چون کفش از نیل فلک شسته شد نیل گیا در قدمش رسته شد
ترک ختائی شده یعنی چو ماه زلف خطا بر زده زیر کلام
چون دلش از توبه لطافت گرفت ملک زمین را به خلافت گرفت
تخم وفا در زمی عدل گشت وقفی آن مزرعه بر ما نوشت
هرچه بدو خازن فردوس داد جمله در این حجره ششدر نهاد
برخور ازین مایه که سودش تراست کشتنش او را و درودش تراست
ناله عود از نفس مجمرست رنج خر از راحت پالانگرست
کار ترا بیتو چو پرداختند نامزد لطف ترا ساختند
کشتی گل باش به موج بهار تا نشوی لنگر بستان چو خار
راه به دل شو چو بدیدی خزان کاب به دل میشود آتش به جان
صورت شیری دل شیریت نیست گرچه دلت هست دلیریت نیست
شیر توان بست ز نقش سرای لیک به صد چوب نجنبد ز جای
خلعت افلاک نمی زیبدت خاکی و جز خاک نمی زیبدت
طالع کارت به زبونی درست دل به کمی غم به فزونی درست
ورنه چرا کرد سپهر بلند شهر گشائی چو ترا شهربند
دایره کردار میان بسته باش در فلکی با فلک آهسته باش
تیز تکی پیشه آتش بود باز نمانی ز تک آن خوش بود
آب صفت باش و سبکتر بران کاب سبک هست به قیمت گران
گوهر تن در تنکی یافتند قیمت جان در سبکی یافتند
باد سبک روح بود در طواف خود تو گرانجانتری از کوه قاف
گرنه فریبنده رنگی چو خار رخ چو بنفشه بسوی خود مدار
خانه مصقل همه جا روی تست از پی آن دیده تو سوی تست
گرچه پذیرنده هر حد شدی از همه چون هیچ مجرد شدی
عاشق خویشی تو و صورت پرست زان چو سپهر آینه داری به دست
گر جو سنگی نمک خود چشی دامن از این بی نمکی درکشی
ظلم رها کن به وفا درگریز خلق چه باشد به خدا درگریز
نیکی او بین و بران کار کن بر بدی خویشتن اقرار کن
چون تو خجل وار براری نفس فضل کند رحمت فریادرس

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر روایتی تمثیلی و عرفانی از آفرینش انسان، هبوط او از بهشت و سیرِ تکاملی‌اش در عالم خاکی است. شاعر با بهره‌گیری از داستان آدم (ع)، وضعیت بشر را در کشاکش میان وسوسه‌های مادی و تعالی روحانی ترسیم می‌کند و انسان را موجودی می‌داند که اگرچه به سبب «گندم» (نماد دلبستگی به دنیا) از جایگاه نخستین خود فرو افتاد، اما با «توبه» و بازگشت، امکان تعالی دوباره برایش فراهم است.

در این دیدگاه، جهانِ خاکی چون آزمونگاهی است که انسان در آن میانِ وسوسه‌های شیطان و پیمانِ نخستین با پروردگار، در رفت و آمد است. پیام کلی، دعوت به هشیاری در برابر فریب‌های دنیوی، پذیرش مسئولیتِ خطاها، و در نهایت حرکت به سوی کمال با تکیه بر بازگشتِ خالصانه به درگاه الهی است.

معنای روان

اول کاین عشق پرستی نبود در عدم آوازه هستی نبود

پیش از آنکه عشق و پرستشِ حق در عالم پا بگیرد، در دنیای نیستی حتی نامی از وجود و هستی بر زبان‌ها نبود.

نکته ادبی: عدم: استعاره از نیستی و فضای پیش از خلقت.

مقبلی از کتم عدم ساز کرد سوی وجود آمد و در باز کرد

موجودی شایسته از نهانخانه نیستی به عرصه وجود قدم نهاد و با ورودش، درِ دنیای هستی گشوده شد.

نکته ادبی: کتم عدم: ترکیب اضافی به معنای مخفیگاه نیستی.

بازپسین طفل پری زادگان پیشترین بشری زادگان

او که در زمان آفرینش، آخرینِ آفریدگانِ برگزیده بود، در مقامِ قربِ الهی، نخستینِ برگزیدگانِ بشری محسوب می‌شد.

نکته ادبی: پری‌زادگان: استعاره از موجودات لطیف و نورانی (فرشتگان).

آن به خلافت علم آراسته چون علم افتاده و برخاسته

او به علمِ الهی آراسته بود و مانند پرچمی که در میدان برافراشته شود، در اوج جایگاه داشت.

نکته ادبی: علم: در اینجا ایهام دارد؛ هم به معنای دانش و هم به معنای پرچم.

علم آدم صفت پاک او خمر طینه شرف خاک او

دانشِ آدم، نشان‌دهنده ذات پاک اوست و سرشتِ خاکی‌اش، مایه افتخار و بزرگی او شد.

نکته ادبی: خمر طینه: ترکیب عرفانی به معنای گِلِ سرشت (اشاره به آیه «خلق الانسان من صلصال کالفخار»).

آن به گهر هم کدر و هم صفی هم محک و هم زر و هم صیرفی

ذات او همزمان کدر (مادی) و صفی (خالص) است؛ همچون سنگی که هم محک است و هم طلا و هم صراف.

نکته ادبی: صیرفی: به معنای صراف و کسی که ارزش طلا را می‌داند.

شاهد نو فتنه افلاکیان نو خط فرد آینه خاکیان

او آن زیبارویی است که مایه فتنه و شگفتی اهل آسمان شد و چون آینه‌ای نو، حقیقتِ عالم خاکی را بازتاب داد.

نکته ادبی: شاهد: در عرفان به معنای معشوق و زیباروی است.

یاره او ساعد جان را نگار ساعدش از هفت فلک یاره دار

او که زیبایی‌اش به جان می‌نشیند، بازوانش از آسمان‌های هفتگانه زیور یافته است.

نکته ادبی: یاره: به معنای دست‌بند و زیور بازو.

آن ز دو گهواره برانگیخته مغز دو گوهر بهم آمیخته

او که از دو عالم (مادی و معنوی) برانگیخته شده، عصاره و مغزِ دو حقیقتِ هستی با هم در او آمیخته است.

نکته ادبی: گهواره: استعاره از دو عالمِ خاکی و افلاکی.

پیشکش خلعت زندانیان محتسب و ساقی روحانیان

او پیشکشی برای اهلِ زندانِ دنیاست و در عین حال، نگهبان و ساقیِ موجودات روحانی است.

نکته ادبی: محتسب: در قدیم مامور نظارت بر بازار و امور شرعی بود.

سر حد خلقت شده بازار او بکری قدرت شده در کار او

مرزِ آفرینش، بازارِ فعالیت‌های او شد و قدرتِ نوظهورِ الهی در کارِ خلقتِ او تجلی یافت.

نکته ادبی: بکر: به معنای جدید و دست‌نخورده.

طفل چهل روزه کژ مژ زبان پیر چهل ساله بر او درس خوان

او که در آغازِ خلقت هنوز ناتوان است، حتی به پیرانِ مجرب نیز درسِ معرفت می‌آموزد.

نکته ادبی: کژ مژ زبان: کنایه از ناتوانیِ کودک در تکلم صحیح.

خوب خطی عشق نبشت آمده گلبنی از باغ بهشت آمده

او نگاشته‌ای زیبا از عشق است و گلی نورسیده از باغ بهشت محسوب می‌شود.

نکته ادبی: خوب‌خط: استعاره از موجودی که با زیباییِ مطلق آفریده شده است.

نوری ازان دیده که بیناترست مرغی ازان شاخ که بالاترست

نوری است که بینایی‌اش از هر دیده دیگری فراتر است و مرغی است که از شاخسارِ بالاترین مقام‌ها پرواز کرده است.

نکته ادبی: مرغ: استعاره از روحِ ملکوتی انسان.

زو شده مرغان فلک دانه چین زان همه را آمده سر بر زمین

از وجودِ اوست که اهل آسمان دانه می‌چینند (کمال می‌جویند) و به همین دلیل در برابرش سر بر زمین نهاده‌اند.

نکته ادبی: دانه چیدن: کنایه از کسب کمالات و فیوضات.

و او بیکی دانه ز راه کرم حله در انداخته و حلیه هم

او با یک دانه از سرِ لطف، هم جامه (حله) و هم زیور (حلیه) به عالم بخشیده است.

نکته ادبی: حله و حلیه: مراعات نظیر و جناس در کلام.

آمده در دام چنین دانه ای کمتر از آوازه شکرانه ای

او چنان در دامِ این دانه (وسوسه یا خلقت) افتاد که شکرانه‌اش کمتر از شهرتِ آن گشت.

نکته ادبی: شکرانه: پاداش یا سپاسِ بابتِ نعمتی.

زان به دعاها بوجود آمده جمله عالم به سجود آمده

به خاطرِ اوست که دعاها مستجاب شد و تمامِ عالم به سجده در برابرِ مقامِ او درآمدند.

نکته ادبی: سجود: اشاره به سجده ملائکه بر آدم.

بر در آن قبله هر دیده ای سهو شده سجده شوریده ای

بر آستانِ آن قبله که هر دیده‌ای به سویش خیره است، سجده‌ای از سرِ شوریدگیِ و سرگشتگی واقع شد.

نکته ادبی: شوریده: به معنای عاشق و آشفته‌حال.

گشته گل افشان وی از هشت باغ بر همه گلبرگ و بر ابلیس داغ

از وجودِ او گل‌ها در هشت بهشت افشانده شد؛ بر گلبرگ‌ها عطر پاشید و بر ابلیس داغِ حسرت نهاد.

نکته ادبی: هشت باغ: کنایه از هشت طبقه بهشت.

بی تو نشاطیش در اندام نی در ارمش یکنفس آرام نی

بدون تو، شادمانی در وجودش نیست و حتی در بهشت (ارم) نیز لحظه‌ای آرام و قرار ندارد.

نکته ادبی: ارم: نام باغی افسانه‌ای و کنایه از بهشت.

طاقت آن کار کیائی نداشت کز غم کار تو رهائی نداشت

طاقتِ این کارِ بزرگ (عشق) را نداشت و از غمِ تو رهایی برایش ممکن نبود.

نکته ادبی: کیایی: به معنای بزرگی و پادشاهی.

گرمی گندم جگرش تافته چون دل گندم بدو بشکافته

حرارتِ وسوسه‌ی گندم، جگرش را سوزاند و دلش را همچون دانه گندم دو نیم کرد.

نکته ادبی: تافتن: به معنای سوختن و داغ کردن.

ز آرزوی ما که شده نو بر او گندم خوردن به یکی جو بر او

از آرزوی ما که برای او تازه بود، خوردنِ آن گندم برایش به بهای بسیار اندکی تمام شد.

نکته ادبی: یک جو: کنایه از ارزش ناچیز و کم‌بها بودن.

او که چو گندم سر و پائی نداشت بی زمی و سنگ نوائی نداشت

او که در آغاز مانند دانه گندم هیچ پناه و ابزاری نداشت، بی‌سنگ و زمی (ابزار آسیاب) راهی نداشت.

نکته ادبی: زمی: ابزاری در آسیاب.

تا نفکندند نرست آن امید تا نشکستند نشد رو سپید

تا انسان در بلا نیفتد، امیدش بارور نمی‌شود و تا شکسته نشود، به مقامِ روسفیدی و پاکی نمی‌رسد.

نکته ادبی: روسفید: کنایه از رستگاری و مقبولیت در درگاه حق.

گندم گون گشته ادیمش چو کاه یافته جودانه چو کیمخت ماه

پوستِ تنش از رنج، رنگِ گندم گرفت و همچون چرمِ کهنه و دباغی‌شده (کیمخت) شد.

نکته ادبی: ادیم: چرم سرخ و پوست.

چون جو و گندم شده خاک آزمای در غم تو ای جو گندم نمای

چون جو و گندم که در خاک آزمایش می‌شوند، او نیز در غمِ تو (ای معشوق) به خاک افتاده است.

نکته ادبی: خاک‌آزمای: کسی که در سختی‌های زمین امتحان می‌شود.

خوردن آن گندم نامردمش کرده برهنه چو دل گندمش

خوردنِ آن گندمِ نمادین، او را از درون برهنه و بی‌دفاع ساخت، همان‌طور که دلِ گندم خالی است.

نکته ادبی: نا‌مردمش: کسی که خرد و مردانگی‌اش را از دست داده.

آنهمه خواری که ز بدخواه برد یکدلی گندمش از راه برد

آن همه خواری که آدم از دشمن (شیطان) کشید، همگی به خاطرِ یکدلی و دلبستگی‌اش به گندم بود.

نکته ادبی: بدخواه: کنایه از شیطان.

گندم سخت از جگر افسردگیست خردی او مایه بی خردگیست

سختیِ گندم ناشی از بیچارگی و افسردگی است؛ نادانیِ آدم در خوردن آن، مایه بی‌ایمانی او شد.

نکته ادبی: بی‌خردگی: به معنای جهل و نادانی.

مردم چون خوردن او ساز کرد از سر تا پای دهن باز کرد

انسان وقتی شروع به خوردن کرد، چنان حریص شد که از سر تا پا دهان شد و به دنیا چسبید.

نکته ادبی: دهان باز کردن: کنایه از حرص و طمع مادی.

ای بتو سر رشته جان گم شده دام تو آن دانه گندم شده

ای که به خاطرِ تو رشته جان گم شده، دامی که تو را گرفتار کرد، همان دانه گندم بود.

نکته ادبی: سر رشته: کنایه از کنترل و تدبیر امور.

قرص جوین میشکن و میشکیب تا نخوری گندم آدم فریب

به همان نانِ جو بساز و صبر کن تا گندمِ فریبنده آدم را نخوری.

نکته ادبی: قرص جوین: نماد قناعت و زندگی ساده.

پیک دلی پیرو شیطان مباش شیر امیری سگ دربان مباش

پیروِ شیطان مباش؛ مانندِ شیرِ صاحب‌قدرت باش و سگِ دربانِ نفسِ اماره نشو.

نکته ادبی: سگ دربان: کنایه از حقارت در برابر خواهش‌های نفسانی.

چرک نشاید ز ادیم تو شست تا نکنی توبه آدم نخست

آلودگیِ وجودت پاک نمی‌شود، مگر آنکه همانند آدم، توبه راستین کنی.

نکته ادبی: چرک: استعاره از گناه و آلودگیِ روح.

عذر به آنرا که خطائی رسید کادم از آن عذر به جائی رسید

عذرخواهی را بپذیر برای کسی که خطایی از او سر زده، چرا که آدم با همان عذرخواهی به مقامات بالا رسید.

نکته ادبی: عذر: اشاره به توبه آدم که پذیرفته شد.

چون ز پی دانه هوسناک شد مقطع این مزرعه خاک شد

وقتی انسان به خاطرِ دانه (وسوسه) طمع کرد، گرفتارِ این مزرعه خاکی شد.

نکته ادبی: مقطع: محلِ اقامت و گذرگاه.

دید که در دانه طمع خام کرد خویشتن افکنده این دام کرد

دید که با طمعِ خام به آن دانه، خودش را در این دام گرفتار کرده است.

نکته ادبی: طمع خام: کنایه‌ای معروف برای خواسته‌های بی‌سرانجام.

آب رساند این گل پژمرده را زد بسر اندیب سراپرده را

اشکِ توبه، این گلِ پژمرده (انسان) را آبیاری کرد و سراپرده‌اش را برتر ساخت.

نکته ادبی: گل پژمرده: استعاره از انسانِ گناهکار و شرمگین.

روسیه از این گنه آنجا گریخت بر سر آن خاک سیاهی بریخت

آدمِ شرمسار از آن گناه گریخت و بر سرِ آن خاکِ سیاه (گناه)، خاکِ توبه ریخت.

نکته ادبی: روسیه: کنایه از گناهکار بودن.

مدتی از نیل خم آسمان نیلگری کرد به هندوستان

مدتی در آسمان (نیلِ خم) به ریاضت کشیدن و رنگ گرفتن از حق پرداخت تا پاک شود.

نکته ادبی: نیل‌گری: کنایه از رنگ گرفتن و ریاضت کشیدن.

چون کفش از نیل فلک شسته شد نیل گیا در قدمش رسته شد

وقتی از آسمانِ نیل‌گون شسته شد، حقیقتِ هستی در وجودش رویید.

نکته ادبی: نیل گیا: استعاره از رشدِ معنوی.

ترک ختائی شده یعنی چو ماه زلف خطا بر زده زیر کلام

آدم در این مقامِ بازگشت، چون ماه درخشان شد و زلفِ خطا را از برابرِ کلامِ حق کنار زد.

نکته ادبی: ترک ختایی: استعاره از زیبایی و درخشش.

چون دلش از توبه لطافت گرفت ملک زمین را به خلافت گرفت

وقتی قلبش با توبه لطافت یافت، خداوند خلافتِ زمین را به او بخشید.

نکته ادبی: خلافت: اشاره به مقام جانشینی خدا بر زمین.

تخم وفا در زمی عدل گشت وقفی آن مزرعه بر ما نوشت

تخمِ وفا را در زمینِ عدل کاشت و این مزرعه را برای ما به یادگار گذاشت.

نکته ادبی: وقف: کنایه از امانتی که برای آیندگان باقی ماند.

هرچه بدو خازن فردوس داد جمله در این حجره ششدر نهاد

هرچه فرشته خازنِ بهشت به او داد، در این دنیای شش‌جهت (شش‌در) به امانت سپرد.

نکته ادبی: شش‌در: کنایه از جهات شش‌گانه عالم مادی.

برخور ازین مایه که سودش تراست کشتنش او را و درودش تراست

از این دنیا بهره ببر که سودش برای توست؛ کاشتنش با او و درو کردنش بر عهده توست.

نکته ادبی: درود: به معنای درو کردن و برداشت محصول.

ناله عود از نفس مجمرست رنج خر از راحت پالانگرست

ناله عود ناشی از سوختن در آتش است و رنجِ خر ناشی از راحتیِ پالان؛ هر کس به اندازه سهمش از دنیا نصیبی دارد.

نکته ادبی: مجمر: آتش‌دان (که عود در آن می‌سوزد).

کار ترا بیتو چو پرداختند نامزد لطف ترا ساختند

اگر کارِ تو را بدونِ حضورت به سرانجام رساندند، به این دلیل بود که تو را برای لطفِ خود برگزیدند.

نکته ادبی: نامزد: به معنای تعیین‌شده و برگزیده.

کشتی گل باش به موج بهار تا نشوی لنگر بستان چو خار

همچون کشتی‌ای باش که بر امواجِ بهارِ پرگل روان است، تا مبادا همچون خاری در بوستان، میخکوب و لنگرنشین شوی و از حرکت باز بمانی.

نکته ادبی: استعاره از حرکت و پویایی در مسیر کمال و پرهیز از دلبستگی به دنیا.

راه به دل شو چو بدیدی خزان کاب به دل میشود آتش به جان

هنگامی که سختی‌ها و خزانِ روزگار را دیدی، به باطن و حقیقت دل خود پناه ببر، زیرا در چنین حالی، نرمی و فروتنیِ درونی (مانند آب)، به حرارت و اشتیاق آتشین در جان بدل می‌شود.

نکته ادبی: تضاد میان آب و آتش برای تبیینِ تحول روحی در سختی‌ها.

صورت شیری دل شیریت نیست گرچه دلت هست دلیریت نیست

اینکه ظاهری قدرتمند و ترسناک (مانند شیر) داری، به معنای داشتن دلی شجاع نیست؛ حتی اگر ادعای دلی قوی داری، شجاعت واقعی در تو دیده نمی‌شود.

نکته ادبی: نکوهشِ تظاهر و ظاهرگرایی در برابر حقیقتِ درونی.

شیر توان بست ز نقش سرای لیک به صد چوب نجنبد ز جای

می‌توان با نقش و نگار، صورتی از شیر ساخت، اما آن شیرِ نقاشی‌شده حتی با صد ضربه چوب نیز حرکتی از خود نشان نمی‌دهد (چون روح ندارد).

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ بی‌فایده بودنِ ظاهرِ بی‌پشتوانه.

خلعت افلاک نمی زیبدت خاکی و جز خاک نمی زیبدت

جامه‌ی آسمانی و مقام‌های بلندِ ملکوتی برازنده‌ی تو نیست؛ تو از جنس خاکی، پس تنها تواضع و فروتنیِ خاکی لایق توست.

نکته ادبی: اشاره به منشأ خلقت انسان و ضرورت فروتنی.

طالع کارت به زبونی درست دل به کمی غم به فزونی درست

سرنوشت تو در ذلت و افتادگی به سامان است و دلت نیز با پذیرش غم و کم‌داشت، در مسیر رشد و فزونی قرار می‌گیرد.

نکته ادبی: پارادوکسِ عرفانی: رسیدن به کمال از طریق پذیرشِ نقصان.

ورنه چرا کرد سپهر بلند شهر گشائی چو ترا شهربند

اگر چنین نیست، پس چرا خداوندِ آسمان‌های بلند، تو را که در بندِ خود و دنیایی، فاتح شهرها قرار داده است؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تلنگر به وضعیت متناقضِ آدمی.

دایره کردار میان بسته باش در فلکی با فلک آهسته باش

در دایره‌ی هستی و کردار، میانت را برای خدمت و بندگی ببند و در میانه‌ی افلاک، با آرامش و متانت حرکت کن.

نکته ادبی: اشاره به ضرورتِ انضباطِ رفتاری و تأنّی در سلوک.

تیز تکی پیشه آتش بود باز نمانی ز تک آن خوش بود

سرعت و شتاب، از ویژگی‌های آتش است؛ اگر از حرکتِ تندِ آن عقب نمانی و همراه شوی، برای تو نیکوست.

نکته ادبی: تشبیه حرکتِ آتش به سرعتِ تغییراتِ عالم.

آب صفت باش و سبکتر بران کاب سبک هست به قیمت گران

مانند آب باش و سبک‌بار حرکت کن، زیرا آبِ سبک و زلال است که ارزشی گران‌بها دارد.

نکته ادبی: آب نمادِ لطافت و فروتنیِ پویاست.

گوهر تن در تنکی یافتند قیمت جان در سبکی یافتند

ارزش وجودی انسان در سبک‌باری و رها بودن از قید و بندهاست، چنان‌که قیمت جان نیز در همین سبک‌روح بودن یافت می‌شود.

نکته ادبی: سبکی در اینجا به معنای رهایی از تعلقات است.

باد سبک روح بود در طواف خود تو گرانجانتری از کوه قاف

باد به دلیل سبکی، در طوافِ عالم است، اما تو با منیّت و خودبینی‌ات، از کوه قاف نیز سنگین‌تری.

نکته ادبی: کوه قاف استعاره از سنگینیِ گناه یا تکبّر است.

گرنه فریبنده رنگی چو خار رخ چو بنفشه بسوی خود مدار

اگر مانند خار، رنگ و لعابِ فریبنده نداری، پس چرا مانند بنفشه (که سر به زیر دارد) با تکبر و خودپسندی به خودت می‌نگری؟

نکته ادبی: کنایه از خودشیفتگی و بیهودگیِ توجه به خویش.

خانه مصقل همه جا روی تست از پی آن دیده تو سوی تست

تمام دنیا آینه‌ای برای توست و هر جا که می‌روی، این آینه در برابر توست؛ به همین دلیل است که چشمت همواره به سوی خودت است.

نکته ادبی: تفسیرِ دنیای مادی به عنوان آینه‌ی خودپرستیِ انسان.

گرچه پذیرنده هر حد شدی از همه چون هیچ مجرد شدی

با اینکه پذیرای هر حد و مرزی شدی، اما در نهایت از همه چیز خالی و بی‌نیاز (مجرد) شدی، گویی اصلاً وجود نداشتی.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ فنا و بی‌آلایشیِ محض.

عاشق خویشی تو و صورت پرست زان چو سپهر آینه داری به دست

تو عاشق خودت و پرستش‌گرِ ظواهر هستی؛ برای همین است که همچون آسمان، همواره آینه‌ای (برای دیدن خود) در دست داری.

نکته ادبی: اشاره به بازتابِ خودبینی در آینه‌ی هستی.

گر جو سنگی نمک خود چشی دامن از این بی نمکی درکشی

اگر ذره‌ای از شوری و حقیقتِ وجودی خود را بچشی، از این بی‌نمکی و پوچیِ دنیا دامن برمی‌چینی و خود را کنار می‌کشی.

نکته ادبی: نمک استعاره از گوهرِ وجود یا حقیقتِ درون است.

ظلم رها کن به وفا درگریز خلق چه باشد به خدا درگریز

ظلم و ستم را کنار بگذار و به سوی وفا و ایمان بشتاب؛ مردم چه کاره‌اند؟ به سوی خدا پناه ببر.

نکته ادبی: دعوت به توحیدِ افعالی و قطعِ امید از خلق.

نیکی او بین و بران کار کن بر بدی خویشتن اقرار کن

نیکی‌های خداوند را ببین و بر اساس آن عمل کن و به بدی‌های خودت اعتراف کن.

نکته ادبی: رابطه‌ی میان دیدنِ لطفِ حق و اقرار به گناهِ خویش.

چون تو خجل وار براری نفس فضل کند رحمت فریادرس

هنگامی که با شرمساری و ندامت نفست را بیرون می‌دهی (توبه می‌کنی)، رحمت و فضلِ الهی به فریادت می‌رسد.

نکته ادبی: اشاره به پذیرشِ توبه در لحظاتِ استیصال.