خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۹ - نعت چهارم

نظامی
ای گهر تاج فرستادگان تاج ده گوهر آزادگان
هر چه زبیگانه وخیل تواند جمله در این خانه طفیل تواند
اول بیت ار چه به نام تو بست نام تو چون قافیه آخر نشست
این ده ویران چو اشارت رسید از تو و آدم به عمارت رسید
آنچه بدو خانه نوآیین بود خشت پسین دای نخستین بود
آدم و نوحی نه به از هر دوی مرسله یک گره از هر دوی
آدم از آن دانه که شد هیضه دار توبه شدش گلشکر خوشگوار
توبه دل در چمنش بوی تست گلشکرش خاک سر کوی تست
دل ز تو چون گلشکر توبه خورد گلشکر از گلشکری توبه کرد
گوی قبولی ز ازل ساختند در صف میدان دل انداختند
آدم نو زخمه درآمد به پیش تا برد آنگوی به چوگان خویش
بارگیش چون عقب خوشه رفت گوی فرو ماند و فرا گوشه رفت
نوح که لب تشنه به حیوان رسید چشمه غلط کرد و به طوفان رسید
مهد براهیم چو رای اوفتاد نیم ره آمد دو سه جای اوفتاد
چون دل داود نفس تنگ داشت در خور این زیر، بم آهنگ داشت
داشت سلیمان ادب خود نگاه مملکت آلوده نجست آین کلاه
یوسف از آن چاه عیانی ندید جز رسن و دلو نشانی ندید
خضر عنان زین سفر خشک تافت دامن خود تر شدهٔ چشمه یافت
موسی از این جام تهی دید دست شیشه به کهپایه «ارنی» شکست
عزم مسیحا نه به این دانه بود کو ز درون تهمتی خانه بود
هم تو «فلک طرح» درانداختی سایه بر این کار برانداختی
مهر شد این نامه به عنوان تو ختم شد این خطبه به دوران تو
خیز و به از چرخ مداری بکن او نکند کار تو کاری بکن
خط فلک خطه میدان تست گوی زمین در خم چوگان تست
تا زعدم گرد فنا برنخاست می تک و می تاز که میدان تراست
کیست فنا کاب ز جامت برد یا عدم سفله که نامت برد
پای عدم در عدم آواره کن دست فنا را به فنا پاره کن
ای نفست نطق زبان بستگان مرهم سودای جگر خستگان
عقل به شرع تو ز دریای خون کشتی جان برد به ساحل درون
قبله نه چرخ به کویت دراست عبهر شش روزه به مویت دراست
ملک چو مویت همه درهم شود گر سر موئی زسرت کم شود
بی قلم از پوست برون خوان توئی بی سخن از مغز درون دان توئی
زان بزد انگشت تو بر حرف پای تا نشود حرف تو انگشت سای
حرف همه خلق شد انگشت رس حرف تویی زحمت انگش کس
پست شکر گشت غبار درت پسته و عناب شده شکرت
یک کف پست تو به صحرای عشق برگ چهل روزه تماشای عشق
تازه ترین صبح نجاتی مرا خاک توام کاب حیاتی مرا
خاک تو خود روضه جان منست روضه تو جان و جهان منست
خاک تو در چشم نظامی کشم غاشیه بر دوش غلامی کشم
بر سر آنروضه چون جان پاک خیزم چون باد و نشینم چو خاک
تا چو سران غالیهٔ تر کنند خاک مرا غالیهٔ سر کنند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر در ستایش و مدح حضرت رسول اکرم (ص) سروده شده و شاعر با نگاهی عرفانی و حماسی، جایگاه رفیع ایشان را فراتر از تمامی پیامبران پیشین ترسیم می‌کند. فضای شعر سرشار از تکریم و عظمت است و شاعر با استفاده از تمثیلات و اشارات تاریخی، نشان می‌دهد که عالم هستی تنها به واسطه وجود نورانی ایشان معنا یافته و تمامی بزرگان تاریخ در برابر شکوهِ ایشان، در مقامِ شاگردی یا تلاش برای رسیدن به آن حقیقتِ یگانه بوده‌اند.

در بخش دوم، شاعر با تغییر لحن به سوی ستایش شخصی و ابراز ارادت قلبی، از عجز و ناتوانی خود در درک حقیقتِ وجودیِ آن حضرت سخن می‌گوید و خود را خاکِ درگاهِ ایشان می‌نامد. او با زبانی مملو از اشتیاق، وجود پیامبر را محورِ تمامِ تحولاتِ هستی و کلیدِ گشایشِ اسرارِ خلقت معرفی می‌کند و بر جاودانگی و کمال مطلقِ ایشان تأکید می‌ورزد.

معنای روان

ای گهر تاج فرستادگان تاج ده گوهر آزادگان

ای کسی که گوهرِ درخشانِ تاجِ فرستادگانِ الهی هستی، تو به آزادگانِ عالم، شرافت و جایگاه می‌بخشی.

هر چه زبیگانه وخیل تواند جمله در این خانه طفیل تواند

هر چه غیر از تو (بیگانه) و تمامی لشکریانِ همراه تو باشند، همه در این خانه هستی، به نوعی جیره‌خوار و وابسته به حضور تو هستند.

اول بیت ار چه به نام تو بست نام تو چون قافیه آخر نشست

اگرچه نامِ تو در ابتدا (در ابتدایِ آفرینش) ذکر شد، اما در پایانِ کار (نبوت)، نام تو به عنوان مهرِ پایانِ پیامبران بر این دفتر نشست.

این ده ویران چو اشارت رسید از تو و آدم به عمارت رسید

این دنیای ویران، زمانی آباد شد که فرمانِ خلقت تو صادر شد و به واسطه تو و آدم (که مظهرِ انسانیت است)، این جهان به آبادانی رسید.

آنچه بدو خانه نوآیین بود خشت پسین دای نخستین بود

آنچه در این جهان به صورتِ خانه (دنیا) نوسازی شد، در واقع خشتِ اولش وابسته به حضورِ نخستینِ تو بود.

آدم و نوحی نه به از هر دوی مرسله یک گره از هر دوی

آدم و نوح هرگز از آن دو (اشاره به نور محمدی و علی) برتر نیستند؛ پیامبرانِ مرسل تنها گره‌ای از رشته کمالِ ایشان هستند.

آدم از آن دانه که شد هیضه دار توبه شدش گلشکر خوشگوار

آدم که به خاطر خوردنِ آن گندم دچارِ رنج و هضمِ سنگین شد، توبه کردن برایش همچون دارویی شیرین و گوارا عمل کرد.

توبه دل در چمنش بوی تست گلشکرش خاک سر کوی تست

بوی توبه در دل، نشان از بوی تو دارد و این داروی شیرین، همان خاکِ درگاهِ توست.

دل ز تو چون گلشکر توبه خورد گلشکر از گلشکری توبه کرد

وقتی دل از داروی شفابخشِ توبه (که از توست) چشید، خودِ توبه نیز از شیرینیِ وجودِ تو شرمنده شد.

گوی قبولی ز ازل ساختند در صف میدان دل انداختند

گوِیِ پیروزی و قبولی را از روز ازل آماده کردند و در میدانِ دل‌ها انداختند تا مدعیان برای بردنش تلاش کنند.

آدم نو زخمه درآمد به پیش تا برد آنگوی به چوگان خویش

آدم، که نخستین مدعی بود، پیش آمد تا آن گویِ کمال را با چوگانِ اراده خویش برباید.

بارگیش چون عقب خوشه رفت گوی فرو ماند و فرا گوشه رفت

اما مرکبش (آدم) در پیِ هدف ناتوان بود و گوی از دسترس خارج شد و به گوشه‌ای افتاد (به مقصود نرسید).

نوح که لب تشنه به حیوان رسید چشمه غلط کرد و به طوفان رسید

نوح که تشنه‌کامِ رسیدن به حقیقتِ حیات بود، راه را اشتباه رفت و به جای چشمه حیات، به طوفانِ بلا گرفتار شد.

مهد براهیم چو رای اوفتاد نیم ره آمد دو سه جای اوفتاد

ابراهیم که به سوی مقامِ قرب حرکت کرد، نیمی از راه را رفت اما در دو سه جایگاه متوقف شد و به کمالِ نهایی نرسید.

چون دل داود نفس تنگ داشت در خور این زیر، بم آهنگ داشت

داوود که نفسش در خواندنِ مناجات تنگ بود، سعی کرد با آهنگِ بم و زیرِ صدایش به کمال برسد اما این آهنگ برای آن جایگاه کافی نبود.

داشت سلیمان ادب خود نگاه مملکت آلوده نجست آین کلاه

سلیمان ادبِ خود را حفظ کرد و به دنبالِ آلوده کردنِ پادشاهی‌اش به ادعایِ بزرگ نبود.

یوسف از آن چاه عیانی ندید جز رسن و دلو نشانی ندید

یوسف در چاه، حقیقتِ نهایی را ندید و تنها ریسمان و دلو (وسایلِ نجات) را مشاهده کرد.

خضر عنان زین سفر خشک تافت دامن خود تر شدهٔ چشمه یافت

خضر از این سفرِ معنوی بازگشت و دامنِ خود را به جای رسیدن به سرچشمه حقیقت، تنها مرطوب (به صورت ظاهری) یافت.

موسی از این جام تهی دید دست شیشه به کهپایه «ارنی» شکست

موسی وقتی دستش از جامِ حقیقت کوتاه ماند، شیشه (شکیبایی‌اش) در پایه درخواستِ «ارنی» (نشانم بده) شکست.

عزم مسیحا نه به این دانه بود کو ز درون تهمتی خانه بود

عیسی نیز به دنبال این گندم (دنیا و رسیدن به آن حقیقتِ مادی) نبود، زیرا از درون به جایگاهی دیگر تعلق داشت.

هم تو «فلک طرح» درانداختی سایه بر این کار برانداختی

بلکه تو بودی که طرحِ این فلک را ریختی و سایه حمایتت را بر این آفرینش گستراندی.

مهر شد این نامه به عنوان تو ختم شد این خطبه به دوران تو

این نامه (هستی) با نامِ تو مهر شد و این خطبهِ آفرینش با دورانِ تو به پایان رسید.

خیز و به از چرخ مداری بکن او نکند کار تو کاری بکن

برخیز و فراتر از گردشِ چرخ، کاری کن؛ زیرا اگر چرخ این کار را نکند، تو قادر به انجام آن هستی.

خط فلک خطه میدان تست گوی زمین در خم چوگان تست

خطِ فلک، همان محدوده میدانِ توست و گویِ زمین در خمِ چوگانِ تو قرار دارد.

تا زعدم گرد فنا برنخاست می تک و می تاز که میدان تراست

تا زمانی که از عدم، غباری از نیستی برنخاسته، بتاز و حرکت کن که این میدان متعلق به توست.

کیست فنا کاب ز جامت برد یا عدم سفله که نامت برد

فنا کیست که بتواند آب را از جامِ تو ببرد؟ یا عدمِ حقیر کیست که بخواهد نامِ تو را از بین ببرد؟

پای عدم در عدم آواره کن دست فنا را به فنا پاره کن

قدمِ عدم را در جایگاهِ نیستی محو کن و دستِ فنا را با قدرتِ خود نابود ساز.

ای نفست نطق زبان بستگان مرهم سودای جگر خستگان

ای کسی که سخنت گره از زبانِ بسته فروبستگان می‌گشاید و مرهمی بر دردِ جگرسوختگان هستی.

عقل به شرع تو ز دریای خون کشتی جان برد به ساحل درون

عقل به واسطه شریعتِ تو، کشتیِ جان را از دریایِ خونینِ گناه به ساحلِ آرامش هدایت می‌کند.

قبله نه چرخ به کویت دراست عبهر شش روزه به مویت دراست

قبلهِ نُه آسمان به سویِ کویِ توست و شکوهِ این هستیِ شش‌روزه، وابسته به مویِ (جمال) توست.

ملک چو مویت همه درهم شود گر سر موئی زسرت کم شود

ملکِ هستی چنان به تو وابسته است که اگر یک تارِ مو از سرِ تو کم شود، همه چیز درهم می‌ریزد.

بی قلم از پوست برون خوان توئی بی سخن از مغز درون دان توئی

تو آن حقیقتی هستی که بی‌نیاز از قلم، حقیقتِ هستی را بر پوستِ عالم نوشته‌ای و بی‌سخن، حقیقتِ درون را می‌دانی.

زان بزد انگشت تو بر حرف پای تا نشود حرف تو انگشت سای

انگشتِ قدرتِ تو بر حرفِ پایانی (ختم نبوت) نشست، تا دیگر سخنِ تو دست‌مالی و فرسوده نشود.

حرف همه خلق شد انگشت رس حرف تویی زحمت انگش کس

سخنِ دیگران در دسترسِ همه است، اما سخنِ تو چنان بلندمرتبه است که دستِ هیچ‌کس به آن نمی‌رسد.

پست شکر گشت غبار درت پسته و عناب شده شکرت

غبارِ درگاهِ تو از شکر شیرین‌تر است و پسته و عناب در برابرِ شیرینیِ کلامِ تو شرمنده‌اند.

یک کف پست تو به صحرای عشق برگ چهل روزه تماشای عشق

یک مشت از خاکِ درگاهِ تو در صحرایِ عشق، برای چهل روز تماشایِ زیبایی‌هایِ آن کافی است.

تازه ترین صبح نجاتی مرا خاک توام کاب حیاتی مرا

خاکِ درِ تو برای منِ گرفتار، تازه ترین صبحِ نجات است و حکمِ آبِ حیات را دارد.

خاک تو خود روضه جان منست روضه تو جان و جهان منست

خاکِ درگاهِ تو، باغِ جانِ من است و همین باغ، تمامِ جهانِ من را تشکیل می‌دهد.

خاک تو در چشم نظامی کشم غاشیه بر دوش غلامی کشم

خاکِ درِ تو را نظامی بر چشمانش می‌کشد و با افتخار، جامه بندگیِ تو را بر دوش می‌اندازد.

بر سر آنروضه چون جان پاک خیزم چون باد و نشینم چو خاک

بر سرِ آن مزارِ پاک، همچون جانِ پاک بلند می‌شوم و چون باد می‌روم و همچون خاک در آنجا آرام می‌گیرم.

تا چو سران غالیهٔ تر کنند خاک مرا غالیهٔ سر کنند

تا همچون بزرگان که مشک و عطرِ خوش می‌زنند، خاکِ وجودِ مرا نیز به عطرِ حضورِ خود معطر کنند.

آرایه‌های ادبی

استعاره گهر تاج

اشاره به جایگاه والا و گران‌بهای پیامبر که زینت‌بخشِ عالم هستی است.

تلمیح آدم، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی

اشاره به داستان‌های قرآنی و تاریخی پیامبران پیشین برای نشان دادنِ برتریِ جایگاهِ پیامبر اسلام نسبت به آنان.

مراعات نظیر گوی و چوگان

استفاده از عناصر بازیِ چوگان برای تبیینِ میدانِ مسابقه هستی و رسیدن به قربِ الهی.

ایهام موی

اشاره همزمان به جمالِ ظاهری (موی) و استعاره‌ای برای ظرایف و دقائقِ وجودیِ پیامبر.

تشبیه خاک تو خود روضه جان منست

تشبیه خاکِ درگاهِ پیامبر به باغِ بهشت برای نشان دادنِ تقدسِ آن مکان.