خمسه - مخزن الاسرار

نظامی

بخش ۵ - در معراج

نظامی
نیم شبی کان ملک نیمروز کرد روان مشعل گیتی فروز
نه فلک از دیده عماریش کرد زهره و مه مشعله داریش کرد
کرد رها در حرم کاینات هفت خط و چار حد و شش جهات
روز شده با قدمش در وداع زامدنش آمده شب در سماع
دیده اغیار گران خواب گشت کو سبک از خواب عنان تاب گشت
با قفس قالب ازین دامگاه مرغ دلش رفته به آرامگاه
مرغ پر انداخته یعنی ملک خرقه در انداخته یعنی فلک
مرغ الهیش قفس پر شده قالبش از قلب سبکتر شده
گام به گام او چو تحرک نمود میل به میلش به تبرک ربود
چون دو جهان دیده بر او داشتند سر ز پی سجده فرو داشتند
پایش ازان پایه که سر پیش داشت مرحله بر مرحله صد بیش داشت
رخش بلند آخورش افکند پست غاشیه را بر کتف هر که هست
بحر زمین کان شد و او گوهرش برد سپهر از پی تاج سرش
گوهر شب را به شب عنبرین گاو فلک برد ز گاو زمین
او ستده پیشکش آن سفر از سرطان تاج و زجوزا کمر
خوشه کزو سنبل تر ساخته سنبله را بر اسد انداخته
تا شب او را چه قدر قدر هست زهره شب سنج ترازو به دست
سنگ ورا کرده ترازو سجود زانکه به مقدار ترازو نبود
ریخته نوش از دم سیسنبری بر دم این عقرب نیلوفری
چون ز کمان تیر شکر زخمه ریخت زهر ز بزغاله خوانش گریخت
یوسف دلوی شده چون آفتاب یونس حوتی شده چون دلو آب
تا به حمل تخت ثریا زده لشگر گل خیمه به صحرا زده
از گل آن روضه باغ رفیع ربع زمین یافته رنگ ربیع
عشر ادب خوانده ز سبع سما عذر قدم خواسته از انبیا
ستر کواکب قدمش میدرید سفت ملایک علمش میکشید
ناف شب آکنده ز مشک لبش نعل مه افکنده سم مرکبش
در شب تاریک بدان اتفاق برق شده پویه پای براق
کبک وش آن باز کبوتر نمای فاخته رو گشت بفر همای
سدره شده صد ره پیراهنش عرش گریبان زده در دامنش
شب شده روز اینت نهاری شگرف گل شده سرو اینت بهاری شگرف
زان گل و زان نرگس کانباغ داشت نرگس او سرمه مازاغ داشت
چون گل ازین پایه فیروزه فرش دست به دست آمد تا ساق عرش
همسفرانش سپر انداختند بال شکستند و پر انداختند
او بتحیر چو غریبان راه حلقه زنان بر در آن بارگاه
پرده نشینان که درش داشتند هودج او یکتنه بگذاشتند
رفت بدان راه که همره نبود این قدمش زانقدم آگه نبود
هر که جز او بر در آن راز ماند او هم از آمیزش خود باز ماند
بر سر هستی قدمش تاج بود عرش بدان مائده محتاج بود
چون به همه حرق قلم در کشید ز آستی عرش علم برکشید
تا تن هستی دم جان می شمرد خواجه جان راه به تن می سپرد
چون بنه عرش به پایان رسید کار دل و جان به دل و جان رسید
تن به گهر خانه اصلی شتافت دیده چنان شد که خیالش نیافت
دیده که نور ازلی بایدش سر به خیالات فرو نایدش
راه قدم پیش قدم در گرفت پرده خلقت زمیان برگرفت
کرد چو ره رفت زغایت فزون سر ز گریبان طبیعت برون
همتش از غایت روشن دلی آمده در منزل بی منزلی
غیرت ازین پرده میانش گرفت حیرت ازان گوشه عنانش گرفت
پرده در انداخته دست وصال از در تعظیم سرای جلال
پای شد آمد بسر انداخته جان به تماشا نظر انداخته
رفت ولی زحمت پائی نداشت جست ولی رخصت جائی نداشت
چون سخن از خود به در آمد تمام تا سخنش یافت قبول سلام
آیت نوری که زوالش نبود دید به چشمی که خیالش نبود
دیدن او بی عرض و جوهرست کز عرض و جوهر از آنسو ترست
مطلق از آنجا که پسندیدنیست دید خدا را و خدا دیدنیست
دیدنش از دیده نباید نهفت کوری آنکس که بدیده نگفت
دید پیمبر نه به چشمی دگر بلکه بدین چشم سر این چشم سر
دیدن آن پرده مکانی نبود رفتن آن راه زمانی نبود
هر که در آن پرده نظرگاه یافت از جهت بی جهتی راه یافت
هست ولیکن نه مقرر بجای هر که چنین نیست نباشد خدای
کفر بود نفی ثباتش مکن جهل بود وقف جهاتش مکن
خورد شرابی که حق آمیخته جرعه آن در گل ما ریخته
لطف ازل با نفسش همنشین رحمت حق نازکش او نازنین
لب به شکر خنده بیاراسته امت خود را به دعا خواسته
همتش از گنج توانگر شده جمله مقصود میسر شده
پشت قوی گشته از آن بارگاه روی درآورد بدین کارگاه
زان سفر عشق نیاز آمده در نفسی رفته و باز آمده
ای سخنت مهر زبانهای ما بوی تو جانداروی جانهای ما
دور سخا را به تمامی رسان ختم سخن را به نظامی رسان

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات با زبانی نمادین و فاخر، واقعه‌ی معراج پیامبر اسلام را روایت می‌کند. شاعر در این قطعه، گستردگی و عظمت این سفر روحانی را با استفاده از تصویرسازی‌های کیهانی و نجومی بیان می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه مسافرِ این راه، تمامی حدود و ثغور مادی، مکان و زمان را پشت سر می‌گذارد و با عبور از تمامی مرزهای خلقت، به دیدار حق نایل می‌شود.

در این منظومه، شاعر از اصطلاحات نجومی و فلکی بهره می‌گیرد تا بزرگیِ این حرکت را ترسیم کند؛ حرکتی که در آن، ستارگان و افلاک در برابر شکوه آن گامِ مقدس، ناچیز جلوه می‌کنند و مفاهیمِ سنتیِ

زمان

و

مکان

رنگ می‌بازند تا جانِ عارف به اصل خویش بازگردد.

معنای روان

نیم شبی کان ملک نیمروز کرد روان مشعل گیتی فروز

در دل شب، آن پادشاه عالمِ جان (پیامبر) سفر خود را آغاز کرد و مشعلِ فروزانِ گیتی را برای روشن کردنِ راه این سفرِ الهی به حرکت درآورد.

نکته ادبی: ملک نیمروز کنایه از پیامبر است؛ واژه مشعل استعاره از نور وجود و هدایت اوست.

نه فلک از دیده عماریش کرد زهره و مه مشعله داریش کرد

نُه آسمان او را بر دوش خود سوار کردند و در این سفر، ماه و ستاره زهره به خدمت‌گزاری او پرداختند و راه را برایش روشن کردند.

نکته ادبی: عماری به معنای کجاوه و نشیمن‌گاه بر پشت شتر است؛ در اینجا به استعاره برای مرکب معراج به کار رفته است.

کرد رها در حرم کاینات هفت خط و چار حد و شش جهات

او دلبستگی به عالم مادی را رها کرد؛ عالمی که محدود به هفت اقلیم، چهار عنصر اصلی (آب، باد، خاک، آتش) و شش جهت فضایی است.

نکته ادبی: اشاره به چهار طبع یا عنصر و شش جهت (بالا، پایین، راست، چپ، پیش، پس).

روز شده با قدمش در وداع زامدنش آمده شب در سماع

روز با دیدنِ گامِ مقدس او به دنبال وداع رفت و شب، با آمدنِ او به وجد و سماع آمد.

نکته ادبی: سماع در اینجا به معنای رقص و پایکوبی عرفانی و نمادِ شور و شعف است.

دیده اغیار گران خواب گشت کو سبک از خواب عنان تاب گشت

چشمانِ غیرِ اهلِ حقیقت، در خوابِ غفلت سنگین شد، اما آن کس که سبک‌بال و رها از تعلقات بود، عنانِ اسبِ سفر را به دست گرفت.

نکته ادبی: عنان تاب کنایه از هدایت مرکب یا در دست گرفتنِ سرنوشتِ سفر است.

با قفس قالب ازین دامگاه مرغ دلش رفته به آرامگاه

قالبِ تن برای او همچون قفسی بود و مرغِ روحش از این زندانِ دنیا به سوی جایگاه اصلی و ابدی‌اش پرواز کرد.

نکته ادبی: دامگاه و قفس استعاره از جهان مادی و بدن انسان است.

مرغ پر انداخته یعنی ملک خرقه در انداخته یعنی فلک

مرغِ روح که از بندِ تن رها شده (پیامبر)، پرواز کرد و آسمان نیز در برابر شکوه او، خرقه از تن بیرون انداخت.

نکته ادبی: خرقه در انداختن کنایه از تسلیم محض و خضوع است.

مرغ الهیش قفس پر شده قالبش از قلب سبکتر شده

مرغِ الهیِ او قفسِ دنیا را پر کرد و بدنش از قلبِ حقیقت‌جوی او نیز سبک‌تر شد.

نکته ادبی: تضاد میان سنگینی تن و سبکیِ جان که به اوج تعالی رسیده است.

گام به گام او چو تحرک نمود میل به میلش به تبرک ربود

گام به گامِ حرکتِ او، همچون تبرکی بود که ربود و پیش رفت.

نکته ادبی: تحرک در اینجا به معنای حرکت و جنبش است.

چون دو جهان دیده بر او داشتند سر ز پی سجده فرو داشتند

چون هر دو جهان (دنیا و آخرت) او را دیدند، سرِ تعظیم و سجده در برابرش فرود آوردند.

نکته ادبی: تشخیص (جان‌بخشی) به جهان.

پایش ازان پایه که سر پیش داشت مرحله بر مرحله صد بیش داشت

پایگاه و مقامِ او از آن حدّی که تصور می‌شد، بسیار فراتر رفت و مراحلِ بی‌پایانی را پشت سر گذاشت.

نکته ادبی: پایه به معنای مرتبه و مقام است.

رخش بلند آخورش افکند پست غاشیه را بر کتف هر که هست

مرکبِ او بلندمرتبه بود و آن را از چیزهای پست دور کرد و هر کسی که در این راه است، بارِ خویش را بر دوش دارد.

نکته ادبی: غاشیه به معنای زین‌پوش و نمادِ بندگی و خدمت است.

بحر زمین کان شد و او گوهرش برد سپهر از پی تاج سرش

زمین که دریا بود، او گوهرِ آن بود؛ و آسمان او را برای تاجِ سرِ خود برد.

نکته ادبی: بحر زمین کنایه از دنیاست که در مقابل گوهر (پیامبر) بی‌ارزش است.

گوهر شب را به شب عنبرین گاو فلک برد ز گاو زمین

در شبِ سیاه، گاوِ آسمان (صورت فلکی ثور) گوهرِ او را از گاوِ زمین ربود.

نکته ادبی: اشاره به افسانه‌های نجومی که زمین را بر شاخِ گاو می‌دانستند.

او ستده پیشکش آن سفر از سرطان تاج و زجوزا کمر

او در آن سفر، از سرطان تاج گرفت و از جوزا کمر‌بند بست.

نکته ادبی: اشاره به صور فلکی که به عنوان زیورآلاتِ آسمانی برای او توصیف شده‌اند.

خوشه کزو سنبل تر ساخته سنبله را بر اسد انداخته

خوشه‌ای که از آن سنبلِ تازه ساخت و سنبله را بر اسد (شیر) انداخت.

نکته ادبی: اشاره به صورت‌های فلکی سنبله و اسد.

تا شب او را چه قدر قدر هست زهره شب سنج ترازو به دست

تا شب بداند که قدرِ او چقدر است؛ زهره با ترازوی خود در حال سنجشِ این شب است.

نکته ادبی: شب‌سنج کنایه از زهره (ناهید) که به زیبایی و نظم معروف است.

سنگ ورا کرده ترازو سجود زانکه به مقدار ترازو نبود

سنگِ ترازو در برابر او سجده کرد، چرا که مقام او با ترازوی مادی قابل سنجش نبود.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ بزرگی مقام پیامبر.

ریخته نوش از دم سیسنبری بر دم این عقرب نیلوفری

شهدِ شیرین را بر دمِ عقربِ آسمانی ریخت تا زهرِ آن را بگیرد.

نکته ادبی: عقربِ نیلوفری صورت فلکی عقرب است.

چون ز کمان تیر شکر زخمه ریخت زهر ز بزغاله خوانش گریخت

از کمانِ آسمان، تیرِ شکر بارید و زهرِ صورتِ فلکیِ بزغاله از وجودِ او گریخت.

نکته ادبی: اشاره به صور فلکی و دفعِ ناپاکی.

یوسف دلوی شده چون آفتاب یونس حوتی شده چون دلو آب

دلِ او همچون یوسف از چاهِ دنیا به آفتاب رسید و جانِ او همچون یونس که در شکمِ ماهی بود، از آبِ دلو رها شد.

نکته ادبی: اشاره به داستان یوسف (ع) و یونس (ع) در قالب استعاره‌های فلکی.

تا به حمل تخت ثریا زده لشگر گل خیمه به صحرا زده

تا اینکه تختِ ثریا را به حمل (برج حمل) زد و لشگرِ گل، خیمه در صحرا برپا کرد.

نکته ادبی: اشاره به آغاز بهار و تغییرات فلکی.

از گل آن روضه باغ رفیع ربع زمین یافته رنگ ربیع

از گلِ آن باغِ رفیع (آسمان)، تمامِ زمین رنگِ بهار به خود گرفت.

نکته ادبی: ربیع به معنای بهار است.

عشر ادب خوانده ز سبع سما عذر قدم خواسته از انبیا

او از هفت آسمانِ ادب آموخت و از پیامبرانِ پیشین طلبِ عذر برای مقامِ بلند خود کرد.

نکته ادبی: سبع سما به معنای هفت آسمان است.

ستر کواکب قدمش میدرید سفت ملایک علمش میکشید

نورِ وجودش حجابِ ستارگان را می‌درید و ملائکه علمِ او را به دوش می‌کشیدند.

نکته ادبی: ستر به معنای پوشش و پرده است.

ناف شب آکنده ز مشک لبش نعل مه افکنده سم مرکبش

شب از عطرِ لبِ او خوشبو شد و جای پای مرکبش، جای نعلِ ماه را گرفت.

نکته ادبی: کنایه از سرعت و نورانیتِ حضور او.

در شب تاریک بدان اتفاق برق شده پویه پای براق

در آن شبِ تاریک، پاهای مرکبِ او (براق) همچون برق می‌دوید.

نکته ادبی: براق نام مرکب معراج است.

کبک وش آن باز کبوتر نمای فاخته رو گشت بفر همای

او که همچون کبک خرامان بود، همچون باز شکاری شد و فاخته‌وار به مقامِ همای رسید.

نکته ادبی: اشاره به پرندگان مختلف برای نشان دادنِ تغییرِ حال و شکوه.

سدره شده صد ره پیراهنش عرش گریبان زده در دامنش

سدرة‌المنتهی پیراهنِ او شد و عرش، گریبانش را در دامنش پنهان کرد.

نکته ادبی: سدره و عرش نمادِ بالاترین مراتبِ هستی هستند.

شب شده روز اینت نهاری شگرف گل شده سرو اینت بهاری شگرف

شب به روز تبدیل شد و این روزی شگفت بود؛ گل به سرو تبدیل شد و این بهاری شگفت بود.

نکته ادبی: تضادِ شب و روز و گل و سرو برای نشان دادنِ دگرگونی عالم.

زان گل و زان نرگس کانباغ داشت نرگس او سرمه مازاغ داشت

از آن گل و نرگسی که در آن باغ بود، نرگسِ چشمانِ او سرمه کشیده بود.

نکته ادبی: اشاره به زیباییِ بی‌نظیرِ چشم‌های او.

چون گل ازین پایه فیروزه فرش دست به دست آمد تا ساق عرش

چون گل از فرشِ فیروزه‌ای آسمان گذشت، دستش به ساقِ عرش رسید.

نکته ادبی: فیروزه فرش استعاره از آسمانِ آبی.

همسفرانش سپر انداختند بال شکستند و پر انداختند

همسفرانش در این راه ناتوان شدند، بال شکستند و پرهای خود را کنار گذاشتند.

نکته ادبی: کنایه از رسیدن به مقامی که دیگران توانِ همراهی در آن را ندارند.

او بتحیر چو غریبان راه حلقه زنان بر در آن بارگاه

او با حیرتِ غریبانِ راه، درِ آن بارگاهِ الهی را حلقه زد.

نکته ادبی: حیرت در عرفان، بالاترین مقامِ معرفت است.

پرده نشینان که درش داشتند هودج او یکتنه بگذاشتند

ساکنانِ پرده‌نشینِ آن درگاه، هودجِ او را تنها گذاشتند (تا به تنهایی وارد شود).

نکته ادبی: اشاره به مقامِ یگانگی و تنهاییِ پیامبر در محضر حق.

رفت بدان راه که همره نبود این قدمش زانقدم آگه نبود

او به راهی رفت که هیچ‌کس همراهش نبود؛ گامی برداشت که از گام‌های قبلی بی‌خبر بود.

نکته ادبی: نشان‌دهنده یگانگیِ مسیر معراج.

هر که جز او بر در آن راز ماند او هم از آمیزش خود باز ماند

هر کس جز او بر درِ آن راز ماند، از آمیزش و وصلِ با حق بازماند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه تنها او اجازه ورود یافت.

بر سر هستی قدمش تاج بود عرش بدان مائده محتاج بود

قدمِ او بر هستی، تاج بود و عرش به آن سفره‌ی معنوی محتاج بود.

نکته ادبی: مائده به معنای سفره‌ی آسمانی و نعمتی الهی است.

چون به همه حرق قلم در کشید ز آستی عرش علم برکشید

چون قلمِ تقدیر بر همه چیز خط کشید (و همه را نفی کرد)، او علمِ خود را از آستینِ عرش بیرون کشید.

نکته ادبی: اشاره به فنای ماسوی‌الله در برابر عظمتِ پیامبر.

تا تن هستی دم جان می شمرد خواجه جان راه به تن می سپرد

تا زمانی که تن در این هستی بود، جان نفس می‌کشید؛ او جانِ راه را با تن طی می‌کرد.

نکته ادبی: وحدتِ ظاهر و باطن در سفر معراج.

چون بنه عرش به پایان رسید کار دل و جان به دل و جان رسید

چون به انتهای عرش رسید، کارِ دل و جان با دل و جانِ هستی یگانه شد.

نکته ادبی: وصالِ کامل و فنا در حق.

تن به گهر خانه اصلی شتافت دیده چنان شد که خیالش نیافت

تن به اصلِ خویش بازگشت و دیده چنان شد که حتی خیال هم به آن نمی‌رسید.

نکته ادبی: عبور از مرحله خیال و رسیدن به حقیقت.

دیده که نور ازلی بایدش سر به خیالات فرو نایدش

چشمی که نورِ ازلی می‌خواهد، دیگر به خیالاتِ دنیایی دل نمی‌بندد.

نکته ادبی: اشاره به چشمِ دل که حقیقت‌بین است.

راه قدم پیش قدم در گرفت پرده خلقت زمیان برگرفت

او راه را پیشِ پای خود گرفت و پرده‌های آفرینش را از میان برداشت.

نکته ادبی: کشفِ حجاب و رسیدن به حقیقتِ هستی.

کرد چو ره رفت زغایت فزون سر ز گریبان طبیعت برون

چون از حد گذشت، سر از گریبانِ طبیعت بیرون آورد.

نکته ادبی: گریبانِ طبیعت کنایه از دنیای مادی و محدودیت‌های تن است.

همتش از غایت روشن دلی آمده در منزل بی منزلی

همتِ او از روشناییِ قلبش به مقامی رسید که دیگر هیچ منزلی در آنجا نبود (مقامِ بی‌مکان).

نکته ادبی: منزلِ بی‌منزل، اشاره به مقامِ قربِ حق که مکانی ندارد.

غیرت ازین پرده میانش گرفت حیرت ازان گوشه عنانش گرفت

غیرتِ الهی او را در بر گرفت و حیرت از گوشه‌ی دگر مهارِ اختیارش را گرفت.

نکته ادبی: تضادِ میانِ غیرت (حق) و حیرت (عبد).

پرده در انداخته دست وصال از در تعظیم سرای جلال

دستِ وصالِ الهی، پرده را از درِ سرای جلالِ حق کنار زد.

نکته ادبی: تمثیلِ باز شدنِ درهای آسمان و عالمِ بالا.

پای شد آمد بسر انداخته جان به تماشا نظر انداخته

پای رفتن را کنار گذاشت و جان را به تماشای آن عالم سپرد.

نکته ادبی: عبور از رفتنِ جسمانی به دیدنِ روحانی.

رفت ولی زحمت پائی نداشت جست ولی رخصت جائی نداشت

رفت اما سختیِ پا نداشت، جستجو کرد اما جای مشخصی برای رسیدن نبود.

نکته ادبی: تضادِ ظاهری برای بیانِ یک حقیقتِ متعالی و عرفانی.

چون سخن از خود به در آمد تمام تا سخنش یافت قبول سلام

زمانی که سخن و کلام از بند «خود» و «منیت» رها شد، در درگاه الهی به پذیرش و کمال رسید.

نکته ادبی: عبارت «از خود به در آمدن» کنایه از نفی خودپرستی و فنای در حق است.

آیت نوری که زوالش نبود دید به چشمی که خیالش نبود

آن نشانه‌ی نور الهی که هرگز دچار زوال و نابودی نمی‌شود، با چشمی دیده شد که از هرگونه وهم و خیال پاک و منزه بود.

نکته ادبی: آیت در اینجا به معنای نشانه و مظهر تجلی خداوند است.

دیدن او بی عرض و جوهرست کز عرض و جوهر از آنسو ترست

دیدنِ خداوند از دایره مفاهیم فلسفی «عرض» و «جوهر» بیرون است؛ چرا که ذات الهی برتر از این مقولاتِ محدودکننده است.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاحات کلامی و فلسفی که خداوند را مبرا از اعراض و جوهریت مادی می‌دانند.

مطلق از آنجا که پسندیدنیست دید خدا را و خدا دیدنیست

خداوندِ مطلق، در آن جایگاهِ متعالی که درخورِ پسندیدن است، دیده شد و او شایسته‌ی دیده شدن است.

نکته ادبی: تأکید بر قابلیتِ ذاتِ الهی برای شهود توسط عارف.

دیدنش از دیده نباید نهفت کوری آنکس که بدیده نگفت

این دیدار و تماشایِ الهی را نباید از چشم پنهان کرد؛ و کسی که منکرِ این حقیقت شود، در واقع از دیدنِ حقیقت کور است.

نکته ادبی: استفاده از تضادِ بین دیدن و کوری برای تأکید بر شهود قلبی.

دید پیمبر نه به چشمی دگر بلکه بدین چشم سر این چشم سر

پیامبرِ اکرم (ص) خداوند را با چشمِ دیگری ندید، بلکه همین چشمانِ ظاهری‌اش با قدرتِ الهی، حقیقت را مشاهده کرد.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه رؤیتِ الهی با چشمِ سر، در حالتِ خاصِ عرفانی ممکن است.

دیدن آن پرده مکانی نبود رفتن آن راه زمانی نبود

این دیدارِ عرفانی نه در پسِ پرده‌ای مکانی رخ داد و نه آن سفر و عروج، در بندِ زمانِ دنیوی بود.

نکته ادبی: نفی زمان و مکان در عروج عرفانی.

هر که در آن پرده نظرگاه یافت از جهت بی جهتی راه یافت

هرکس در آن پرده‌ی اسرار، راهی به سوی حقیقت یافت، از قیدِ «جهت» (مکان) به رهاییِ «بی‌جهتی» (اطلاق) رسید.

نکته ادبی: تناقضِ زیبا بین جهت و بی‌جهتی برای بیانِ گستره‌ی نامتناهیِ الهی.

هست ولیکن نه مقرر بجای هر که چنین نیست نباشد خدای

خداوند وجود دارد اما در هیچ جای خاصی مقرر و محدود نیست؛ اگر چنین نبود که او در همه جا هست و در هیچ‌جا نیست، خدا نبود.

نکته ادبی: اشاره به صفتِ حضورِ مطلق و در عین حال نامحدودِ پروردگار.

کفر بود نفی ثباتش مکن جهل بود وقف جهاتش مکن

انکارِ ثبوتِ وجودِ خداوند کفر است، اما محدود کردنِ او به جهت‌های شش‌گانه نیز از نادانی است.

نکته ادبی: توصیه به پرهیز از دو افراط: انکارِ ذات یا جسم‌انگاریِ ذات.

خورد شرابی که حق آمیخته جرعه آن در گل ما ریخته

پیامبر آن شرابِ معرفتی را نوشید که خداوند خود آماده کرده بود، و جرعه‌ای از آن نیز در جان و سرشتِ ما ریخته شده است.

نکته ادبی: استعاره از شراب به معنای عشق و فیضِ الهی که در نهادِ آدمیان قرار داده شده است.

لطف ازل با نفسش همنشین رحمت حق نازکش او نازنین

لطفِ ازلی با جانِ او همراه است و رحمتِ پروردگار، نازکِشِ اوست و او خود، انسانی لطیف و نازنین است.

نکته ادبی: مقامِ نازکشیِ حق برای پیامبر، نشان‌دهنده‌ی قربِ خاصِ اوست.

لب به شکر خنده بیاراسته امت خود را به دعا خواسته

او لب‌هایش را با خنده‌ای شیرین آراسته و همواره برای امتِ خود از درگاه خدا دعا و درخواست داشته است.

نکته ادبی: اشاره به رأفت و مهربانیِ پیامبر و مقامِ شفاعتِ او.

همتش از گنج توانگر شده جمله مقصود میسر شده

همتِ بلندِ او از گنجینه‌ی الهی بی‌نیاز و توانگر شده و تمامیِ مقاصدِ او به راحتی برآورده گشته است.

نکته ادبی: همت در اینجا به معنای قدرتِ معنوی و اراده‌ی الهی است.

پشت قوی گشته از آن بارگاه روی درآورد بدین کارگاه

پشتِ او از تکیه بر آن بارگاهِ قدسی قوی شده و با این پشت‌گرمی، به کارِ هدایت در این کارگاهِ جهان روی آورده است.

نکته ادبی: کارگاه کنایه از دنیای مادی است که محلِ عمل و رسالتِ پیامبر است.

زان سفر عشق نیاز آمده در نفسی رفته و باز آمده

از آن سفرِ معنوی (معراج)، عشق به معنای واقعی متولد شد؛ که او در یک نفس به معراج رفت و بازگشت.

نکته ادبی: اشاره به سرعتِ فوقِ‌زمانِ معراج که در زمانی کوتاه (یک نفس) رخ داد.

ای سخنت مهر زبانهای ما بوی تو جانداروی جانهای ما

ای پیامبر، کلامِ تو بند بر زبان‌های ماست (ما را در توصیفت عاجز کرده) و عطرِ وجودِ تو، دارویِ حیات‌بخشِ جان‌های ماست.

نکته ادبی: مهر زبان کنایه از حیرت و ناتوانی در بیانِ عظمتِ اوست.

دور سخا را به تمامی رسان ختم سخن را به نظامی رسان

دایره‌ی بخشش و سخاوت را به کمال برسان و این رشته‌ی سخن را به پایانش، یعنی به «نظامی» برسان.

نکته ادبی: تخلص شاعر و درخواستِ حسنِ ختام برای اثر.