خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۴۵ - وفات مجنون بر روضه لیلی

نظامی
انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد به پایان
کان سوخته خرمن زمانه شد خرمنی از سرشک دانه
دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش
زانحال که بود زارتر گشت بی زورتر و نزارتر گشت
جانی ز قدم رسیده تا لب روزی به ستم رسیده تا شب
نالنده ز روی دردناکی آمد سوی آن عروس خاکی
در حلقه آن حظیره افتاد کشتیش در آب تیره افتاد
غلطید چو مور خسته کرده پیچید چو مار زخم خورده
بیتی دو سه زارزار برخواند اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند
برداشت بسوی آسمان دست انگشت گشاد و دیده بربست
کای خالق هرچه آفرید است سوگند به هرچه برگزیداست
کز محنت خویش وارهانم در حضرت یار خود رسانم
آزاد کنم ز سخت جانی واباد کنم به سخت رانی
این گفت و نهاد بر زمین سر وان تربت را گرفت در بر
چون تربت دوست در برآورد ای دوست بگفت و جان برآورد
او نیز گذشت از این گذرگاه وان کیست که نگذرد بر اینراه
راهیست عدم که هر چه هستند از آفت قطع او نرستند
ریشی نه که غورگاه غم نیست خاریده ناخن ستم نیست
ای چون خر آسیا کهن لنگ کهتاب نو روی کهربا رنگ
دوری کن از این خراس گردان کو دور شد از خلاص مردان
در خانه سیل ریز منشین سیل آمد، سیل، خیز، منشین
تا پل نشکست بر تو گردون زین پل به جهان جمازه بیرون
در خاک مپیچ کو غباریست با طبع مساز کو شراریست
بر تارک قدر خویش نه پای تا بر سر آسمان کنی جای
دایم به تو بر جهان نماند آنرا مپرست کان نماند
مجنون ز جهان چو رخت بر بست از سرزنش جهانیان رست
بر مهد عروس خوابنیده خوابش بربود و بست دیده
ناسود درین سرای پر دود چون خفت مع الغرامه آسود
افتاده بماند هم بر آن حال یک ماه و شنیده ام که یک سال
وان یاوگیان رایگان گرد پیرامن او گرفته ناورد
او خفته چو شاه در عماری وایشان همه در یتاق داری
بر گرد حظیره خانه گردند زان گور گه آشیانه گردند
از بیم درندگان چپ و راست آمد شد خلق جمله برخاست
نظارگیی که دیدی از دور شوریدن آن ددان چو زنبور
پنداشتی آن غریب خسته آنجاست به رسم خود نشسته
وان تیغ زنان به قهرمانی بر شاه کنند پاسبانی
آگاه نه زانکه شاه مرد است بادش کمر و کلاه برداست
وان جیفه خون به خرج کرده دری به غبار درج کرده
از زلزلهای دور افلاک شد ریخته و فشانده بر خاک
در هیئت او ز هر نشانی نامانده به جا جز استخوانی
زان گرگ سگان استخوانخوار کسرا نه به استخوان او کار
چندان که ددان بدند بر جای ننهاد در آن حرم کسی پای
مردم ز حفاظ با نصیب است این مردمی از ددان غریب است
شد سال گذشته وان دد و دام آواره شدند کام و ناکام
دوران چو طلسم گنج بربود وان قفل خزینه بند فرسود
گستاخ روان آن گذرگاه کردند درون آن حرم راه
دیدند فتاده مهربانی مغزی شده مانده استخوانی
چون محرم دیده ساختندش از راه وفا شناختندش
آوازه روانه شد به هر بوم شد در عرب این فسانه معلوم
خویشان و گزیدگان و پاکان جمع آمده جمله دردناکان
رفتند و در او نظاره کردند تن خسته و جامه پاره کردند
وان کالبد گهر فشانده همچون صدف سپید مانده
گرد صدفش چو در زدودند بازش چو صدف عبیر سودند
او خود چو غبار مشگوش داشت از نافه عشق بوی خوش داشت
در گریه شدند سوکواران کردند بر او سرشک باران
شستند به آب دیده پاکش دادند ز خاک هم به خاکش
پهلوگه دخمه را گشادند در پهلوی لیلیش نهادند
خفتند به ناز تا قیامت برخاست ز راهشان ملامت
بودند در این جهان به یک عهد خفتند در آن جهان به یک مهد
کردند چنانکه داشت راهی بر تربت هردو روضه گاهی
آن روضه که رشک بوستان بود حاجتگه جمله دوستان بود
هرکه آمدی از غریب و رنجور در حال شدی ز رنج و غم دور
زان روضه کسی جدا نگشتی تا حاجت او روا نگشتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از متن به فرجامین لحظات زندگی عاشقی دل‌سوخته (مجنون) و احوالات پس از مرگ او می‌پردازد. فضا، فضایی آکنده از غم، انزوا و گذرا بودنِ عمر است که در آن، رنج‌های زمینی جای خود را به آرامش ابدی در آغوش مرگ و مزارِ محبوب می‌دهند. شاعر با نگاهی عارفانه و عبرت‌بین، مرگ را نه پایان، بلکه گذرگاهی اجتناب‌ناپذیر برای رسیدن به وصال و رهایی از بندهای تعلقات دنیوی تصویر می‌کند.

درونمایه دیگر این ابیات، تضاد میان بی‌وفاییِ عالمِ خاکی و وفایِ طبیعت (حیوانات وحشی) است. در حالی که انسان‌ها از سرِ ترس یا نادانی از مزار دوری می‌جویند، درندگانِ بیابان به صورت ناخودآگاه از پیکرِ عاشق پاسداری می‌کنند و این استعاره‌ای است از غربتِ عاشق در میان آدمیان. سرانجام، با فروپاشی جسم و گذر زمان، تنها حقیقتِ عشق و داستانِ او باقی می‌ماند که به گوشِ همگان می‌رسد و عبرتی برای آیندگان می‌شود.

معنای روان

انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد به پایان

راویان و سخن‌سرایانِ ماهر و چیره دست، این داستانِ طولانی را به فرجام و پایانِ خود رساندند.

نکته ادبی: انگشت‌کش (انگشت‌نما یا ماهر) کنایه از بزرگان و خبرگانِ یک فن است.

کان سوخته خرمن زمانه شد خرمنی از سرشک دانه

آن عاشق که در آتشِ هجران و روزگار سوخته بود، از اشک‌هایش خرمنی از دانه‌های غم فراهم آورد.

نکته ادبی: سوخته خرمن کنایه از کسی است که تمام هستی و آرامشش را از دست داده است.

دستاس فلک شکست خردش چون خرد شکست باز بردش

چرخِ روزگار مانند آسیاب دستی او را خرد کرد و از بین برد؛ همان‌طور که عقل هم با شکستنِ دل، از دست می‌رود.

نکته ادبی: دستاس فلک استعاره از گذر زمان و فشارهای سختِ زندگی است.

زانحال که بود زارتر گشت بی زورتر و نزارتر گشت

از آن حالتی که پیش‌تر داشت، زارتر و ناتوان‌تر شد و دیگر رمقی در بدنش باقی نماند.

نکته ادبی: نزار به معنای نحیف و لاغر است.

جانی ز قدم رسیده تا لب روزی به ستم رسیده تا شب

جانی که از شدت درد به لب رسیده بود و روزگارش به ستم می‌گذشت، سرانجام به شبِ آخر عمر رسید.

نکته ادبی: جانی به لب رسیدن کنایه از لحظات احتضار و مرگ است.

نالنده ز روی دردناکی آمد سوی آن عروس خاکی

با ناله‌هایی که ناشی از دردِ جانکاه بود، به سوی آن مزارِ محبوب (که از خاک است) رهسپار شد.

نکته ادبی: عروس خاکی استعاره از مزار و آرامگاه است که در اینجا به زیبایی و در عین حال فناپذیری اشاره دارد.

در حلقه آن حظیره افتاد کشتیش در آب تیره افتاد

در محوطه‌ی آن مزار افتاد؛ گویی کشتیِ عمرش در دریایی از غم و تیرگی گرفتار شد و به گل نشست.

نکته ادبی: حظیره به معنای پرچین یا محیطِ محصور (مزار) است.

غلطید چو مور خسته کرده پیچید چو مار زخم خورده

مانند مورچه‌ای که زخمی شده باشد بر زمین می‌غلتید و مانند ماری زخم‌خورده به خود می‌پیچید.

نکته ادبی: این بیت تصویرسازی از نهایت استیصال و رنجِ جسمانی است.

بیتی دو سه زارزار برخواند اشکی دو سه تلخ تلخ بفشاند

دو سه بیتِ پُر از سوز و گداز خواند و اشک‌های تلخی بر گونه‌هایش جاری کرد.

نکته ادبی: زارزار اشاره به گریه‌ی بلند و از سرِ درد دارد.

برداشت بسوی آسمان دست انگشت گشاد و دیده بربست

دستانش را به سوی آسمان بلند کرد، انگشتانش را گشود و چشمانش را برای همیشه بست.

نکته ادبی: انگشت گشادن می‌تواند کنایه از حالت تضرع و نیاز باشد.

کای خالق هرچه آفرید است سوگند به هرچه برگزیداست

گفت ای آفریدگارِ تمامِ هستی، سوگند به تمامِ برگزیدگانِ درگاهت.

نکته ادبی: اشاره به مقامِ قدسی و توسل به مقربان الهی.

کز محنت خویش وارهانم در حضرت یار خود رسانم

که مرا از این رنج و سختیِ زندگی رها کن و به وصالِ آن یاری که در این مزار خفته، برسان.

نکته ادبی: حضرت یار استعاره از مقامِ قرب و رسیدن به معشوق است.

آزاد کنم ز سخت جانی واباد کنم به سخت رانی

مرا از این جانِ سخت و رنجور آزاد کن و به سوی خود ببر.

نکته ادبی: سخت جانی کنایه از زنده ماندن در اوجِ رنج است که شاعر از آن بیزار است.

این گفت و نهاد بر زمین سر وان تربت را گرفت در بر

این را گفت و سر بر خاک نهاد و آن مزارِ دوست را در آغوش گرفت.

نکته ادبی: تربت به معنای خاکِ مزار است.

چون تربت دوست در برآورد ای دوست بگفت و جان برآورد

وقتی مزارِ دوست را در آغوش کشید، با گفتنِ واژه‌ی 'ای دوست'، جان از بدنش پرواز کرد.

نکته ادبی: لحظه‌ی وحدتِ عاشق و معشوق در بسترِ مرگ.

او نیز گذشت از این گذرگاه وان کیست که نگذرد بر اینراه

او نیز از این دنیا گذشت؛ مگر کسی هم هست که از این گذرگاهِ زندگی عبور نکند؟

نکته ادبی: استفهام انکاری برای تأکید بر همگانی بودنِ مرگ.

راهیست عدم که هر چه هستند از آفت قطع او نرستند

مرگ راهی است که همگان در آن گرفتارند و هیچ‌کس از تیغِ بُرنده‌ی آن در امان نیست.

نکته ادبی: عدم به معنای نیستی و مرگ است.

ریشی نه که غورگاه غم نیست خاریده ناخن ستم نیست

زخمی در بدن نیست که محلِ درد نباشد و ناخنی از ستمِ روزگار بر آن کشیده نشده باشد.

نکته ادبی: خاریدن ناخن ستم کنایه از تحریکِ درد توسطِ حوادثِ تلخ است.

ای چون خر آسیا کهن لنگ کهتاب نو روی کهربا رنگ

ای آدمی که مانند خرِ آسیابِ کهنه، لنگ‌زنان در پیِ دنیا هستی و چهره‌ات از پیری زرد شده است.

نکته ادبی: خر آسیاب نمادِ دوندگیِ بیهوده در دنیاست.

دوری کن از این خراس گردان کو دور شد از خلاص مردان

از این دنیایِ فریبنده و گردان دوری کن، چرا که از مسیرِ نجاتِ مردانِ راه، دور افتاده است.

نکته ادبی: خراسِ گردان استعاره از گردشِ بی‌حاصلِ دنیاست.

در خانه سیل ریز منشین سیل آمد، سیل، خیز، منشین

در دنیایی که سیلِ نابودی و حوادث جاری است، آرام ننشین؛ سیلِ فنا در راه است، برخیز و از این غفلت رها شو.

نکته ادبی: تأکید بر لزوم هوشیاری در برابرِ گذرِ سریعِ عمر.

تا پل نشکست بر تو گردون زین پل به جهان جمازه بیرون

پیش از آنکه فلک عمرت را به پایان برساند، از این پلِ دنیا به سلامت عبور کن.

نکته ادبی: دنیا به پل تشبیه شده که محلِ گذر است، نه توقف.

در خاک مپیچ کو غباریست با طبع مساز کو شراریست

در خاکِ دنیا دل نبند که جز غباری نیست و با طبیعتِ پستِ آن نساز که مانند شراره‌ای زودگذر است.

نکته ادبی: شرار به معنای جرقه و آتش‌باره است که ناپایدار است.

بر تارک قدر خویش نه پای تا بر سر آسمان کنی جای

بر قله‌ی توانایی و ارزشِ وجودی خود بایست تا بتوانی بر بلندایِ آسمان جای بگیری.

نکته ادبی: تارک به معنای سر و قله است.

دایم به تو بر جهان نماند آنرا مپرست کان نماند

دنیا همیشه با تو نمی‌ماند؛ پس دل به چیزی نبند که ماندنی نیست.

نکته ادبی: موعظه‌ای اخلاقی در بابِ ناپایداری.

مجنون ز جهان چو رخت بر بست از سرزنش جهانیان رست

مجنون وقتی رختِ سفر از دنیا بربست، از سرزنشِ مردمانی که او را دیوانه می‌خواندند، رها شد.

نکته ادبی: رخت بربستن کنایه از مردن و هجرت از دنیاست.

بر مهد عروس خوابنیده خوابش بربود و بست دیده

بر بسترِ آرامگاهِ محبوب، خوابِ مرگ او را ربود و چشمانش برای همیشه بسته شد.

نکته ادبی: مهد عروس خوابنیده استعاره‌ای زیبا از آرامگاهِ محبوب است.

ناسود درین سرای پر دود چون خفت مع الغرامه آسود

در این دنیایِ پر از رنج و هیاهو آرام نگرفت، اما وقتی در مرگ خفت، با عشق آسوده شد.

نکته ادبی: سرای پر دود کنایه از دنیایِ پر از ناپاکی و اضطراب است.

افتاده بماند هم بر آن حال یک ماه و شنیده ام که یک سال

او همان‌جا بر آن مزار افتاده ماند، مدتی طولانی (شنیده‌ام یک ماه یا شاید یک سال).

نکته ادبی: ذکرِ زمانِ طولانی برای تأکید بر فراموشی و تنهاییِ پیکر.

وان یاوگیان رایگان گرد پیرامن او گرفته ناورد

و حیواناتِ وحشی که بی‌هدف می‌گشتند، گردِ او جمع شدند.

نکته ادبی: یاوگیان به معنای سرگردانان است.

او خفته چو شاه در عماری وایشان همه در یتاق داری

او مانند پادشاهی در کجاوه خفته بود و آن‌ها مانند نگهبانانِ او، گردِ وی ایستاده بودند.

نکته ادبی: عماری و یتاق داری اصطلاحات نظامی و درباری برای محافظت از شاه است.

بر گرد حظیره خانه گردند زان گور گه آشیانه گردند

دورِ مزار می‌گشتند و آن گورستان را آشیانه‌ی امنِ خود کرده بودند.

نکته ادبی: حظیره در اینجا به معنای حصارِ مزار است.

از بیم درندگان چپ و راست آمد شد خلق جمله برخاست

از ترسِ حیواناتِ درنده، رفت و آمدِ مردم در آن منطقه به کلی متوقف شده بود.

نکته ادبی: حفاظ به معنای محافظت است.

نظارگیی که دیدی از دور شوریدن آن ددان چو زنبور

تماشاگرانی که از دور این شور و غوغایِ حیوانات را می‌دیدند، متعجب بودند.

نکته ادبی: شوریدنِ ددان مانندِ زنبور، تشبیهی برای ازدحام و حرکتِ دائمِ آن‌هاست.

پنداشتی آن غریب خسته آنجاست به رسم خود نشسته

تصور می‌کردند که آن غریبِ خسته، هنوز به همان حال در آنجا نشسته است.

نکته ادبی: غریب خسته توصیفی از مجنون است.

وان تیغ زنان به قهرمانی بر شاه کنند پاسبانی

و آن درندگان مانند سربازانِ قهرمان و مسلح، از آن شاه پاسداری می‌کنند.

نکته ادبی: تیغ‌زنان کنایه از درندگان است که دندان‌های برنده دارند.

آگاه نه زانکه شاه مرد است بادش کمر و کلاه برداست

خبر نداشتند که آن شاه (مجنون) مرده است و باد، کلاه و کمرِ او را برده و تنها تکه‌ای بیجان باقی مانده است.

نکته ادبی: بادش کمر و کلاه برداست کنایه از فرسایش و زوالِ تن است.

وان جیفه خون به خرج کرده دری به غبار درج کرده

آن جسدِ خونی که به خاک سپرده شده بود، اکنون به غباری در دلِ خاک بدل گشته است.

نکته ادبی: جیفه به معنای جسدِ متعفن یا لاشه است.

از زلزلهای دور افلاک شد ریخته و فشانده بر خاک

بر اثرِ گردشِ روزگار و حوادثِ فلک، پیکرش پودر شد و بر خاک ریخت.

نکته ادبی: زلزله‌های دور افلاک اشاره به تغییراتِ دائمی و فرساینده‌ی گیتی دارد.

در هیئت او ز هر نشانی نامانده به جا جز استخوانی

از هیبت و پیکرِ او دیگر هیچ نشانی باقی نمانده بود و جز استخوانی به جا نبود.

نکته ادبی: تصویرِ نهاییِ زوالِ بدن.

زان گرگ سگان استخوانخوار کسرا نه به استخوان او کار

آن گرگ‌ها و سگ‌های استخوان‌خوار هم کاری با استخوان‌های او نداشتند.

نکته ادبی: تأکید بر اینکه حتی درندگان هم به استخوانِ خالی او بی‌توجه بودند.

چندان که ددان بدند بر جای ننهاد در آن حرم کسی پای

تا زمانی که آن حیوانات در آنجا بودند، هیچ انسانی جرئت نکرد پایش را به آن حریم بگذارد.

نکته ادبی: حرم اشاره به قداستِ مزار دارد.

مردم ز حفاظ با نصیب است این مردمی از ددان غریب است

مردم از انسانیت و ادب بهره‌مندند، اما این نوعِ پاسداریِ عجیب از سوی حیوانات دیده شد.

نکته ادبی: تأکید بر تضادِ رفتاریِ انسان و حیوان در مواجهه با مزار.

شد سال گذشته وان دد و دام آواره شدند کام و ناکام

سال‌ها گذشت و آن حیوانات پراکنده شدند و از آن محل رفتند.

نکته ادبی: کام و ناکام کنایه از گذرِ کلیِ زمان و تغییرِ اوضاع است.

دوران چو طلسم گنج بربود وان قفل خزینه بند فرسود

گردشِ روزگار، طلسمِ آن گنج (مزار) را شکست و قفلِ آن خزینه فرسوده شد.

نکته ادبی: طلسم گنج استعاره از حصارِ وحوش که مزار را مخفی کرده بود.

گستاخ روان آن گذرگاه کردند درون آن حرم راه

مردم با جسارت به آن گذرگاه و مزار وارد شدند.

نکته ادبی: گستاخ در اینجا به معنی شجاع و جسور است.

دیدند فتاده مهربانی مغزی شده مانده استخوانی

دیدند که عاشقی مهربان از پای درآمده و از پیکرش جز استخوانی باقی نمانده است.

نکته ادبی: مغزی شده مانده استخوانی اشاره به زوالِ کاملِ گوشت و پوست است.

چون محرم دیده ساختندش از راه وفا شناختندش

وقتی او را دیدند، از رویِ وفا و همدلی شناختند که او کیست.

نکته ادبی: محرم دیده ساختن کنایه از شناختنِ عمیق و از سرِ آشنایی است.

آوازه روانه شد به هر بوم شد در عرب این فسانه معلوم

خبرِ آن در همه جا پیچید و داستانش در میانِ اعراب مشهور شد.

نکته ادبی: فسانه به معنای افسانه و داستان است.

خویشان و گزیدگان و پاکان جمع آمده جمله دردناکان

خویشاوندان و دوستانِ او جمع شدند و همگی دردمندانه به عزاداری پرداختند.

نکته ادبی: دردناکان توصیفی از کسانی است که با جان و دل عزاداری می‌کنند.

رفتند و در او نظاره کردند تن خسته و جامه پاره کردند

به سراغ او رفتند و با دیدن پیکر خسته و لباس‌های دریده‌ی او، اندوهگین شدند.

نکته ادبی: جامه پاره کردن کنایه از بی‌تابی و سوگواری شدید است.

وان کالبد گهر فشانده همچون صدف سپید مانده

پیکر او همچون صدفِ خالی‌شده از مروارید، رنگ‌باخته و سفید بر جای مانده بود.

نکته ادبی: تضاد میان مروارید (که نماد جان است) و صدف (که کالبد بی‌جان است).

گرد صدفش چو در زدودند بازش چو صدف عبیر سودند

اطرافیان پیکر او را همچون صدفِ گران‌بها، با عطر و عبیر معطر و پاکیزه کردند.

نکته ادبی: عبیر نوعی عطر خوش‌بو است که در قدیم برای خوش‌بو کردن مردگان استفاده می‌شد.

او خود چو غبار مشگوش داشت از نافه عشق بوی خوش داشت

او خود از شدت عشق، همچون نافه مشک، معطر بود و از درون بوی خوش عشق می‌داد.

نکته ادبی: تشبیه عشق به نافه مشک که ذاتاً خوش‌بو است.

در گریه شدند سوکواران کردند بر او سرشک باران

عزاداران که در سوگ او بودند، به گریه افتادند و اشک‌هایی همچون باران بر پیکرش ریختند.

نکته ادبی: سرشک باران استعاره از اشک‌های فراوان است.

شستند به آب دیده پاکش دادند ز خاک هم به خاکش

پیکر او را با اشک‌های خود شست‌وشو دادند و سرانجام او را به خاک سپردند.

نکته ادبی: آب دیده (اشک) به عنوان آبِ طهارت برای غسل میت به کار رفته است.

پهلوگه دخمه را گشادند در پهلوی لیلیش نهادند

دریچه‌ی مزار لیلی را گشودند و او را در کنار لیلی به خاک نهادند.

نکته ادبی: پهلوگه در اینجا به معنای مدفن و محل قرارگیری پهلو به پهلو است.

خفتند به ناز تا قیامت برخاست ز راهشان ملامت

آن دو تا روز قیامت به آرامش خفتند و با مرگشان، زبانِ ملامت‌گرانِ دنیا نیز از سخن باز ایستاد.

نکته ادبی: ملامت در اینجا به معنای سرزنش‌های نابجای مردم زمانه است.

بودند در این جهان به یک عهد خفتند در آن جهان به یک مهد

آنان که در این جهان با هم عهد و پیمانی داشتند، در آن جهان نیز در بستری واحد آرام گرفتند.

نکته ادبی: مهد به معنای گهواره و بستر است که اینجا استعاره از مزار مشترک است.

کردند چنانکه داشت راهی بر تربت هردو روضه گاهی

بر مزار هر دو، بنایی (روضه‌ای) ساختند، چنان‌که راه و رسمی برای زیارت آن شکل گرفت.

نکته ادبی: روضه در اینجا به معنای باغ یا آرامگاه و بارگاه مقدس است.

آن روضه که رشک بوستان بود حاجتگه جمله دوستان بود

آن بارگاه چنان زیبا بود که از بوستان برتر می‌نمود و محلِ طلبِ حاجتِ همه دوستان و ارادتمندان شد.

نکته ادبی: رشک بوستان یعنی آنقدر زیبا که باغ به آن حسادت می‌کرد.

هرکه آمدی از غریب و رنجور در حال شدی ز رنج و غم دور

هر غریب و دردمندی که به آنجا پناه می‌آورد، بلافاصله رنج و غمش از بین می‌رفت.

نکته ادبی: غریب و رنجور نشان‌دهنده شمولیت معجزه عشق بر همه دردمندان است.

زان روضه کسی جدا نگشتی تا حاجت او روا نگشتی

از آن مزارِ مقدس، کسی ناامید برنمی‌گشت، مگر اینکه حاجتِ او به کمال روا می‌شد.

نکته ادبی: تأکید بر تقدس و قدرتِ معنوی این آرامگاه.