خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۴۴ - صفت رسیدن خزان و در گذشتن لیلی

نظامی
شرطست که وقت برگ ریزان خونابه شود ز برگ ریزان
خونی که بود درون هر شاخ بیرون چکد از مسام سوراخ
قاروره آب سرد گردد رخساره باغ زرد گردد
شاخ آبله هلاک یابد زر جوید برگ و خاک یابد
نرگس به جمازه بر نهد رخت شمشاد در افتد از سر تخت
سیمای سمن شکست گیرد گل نامه غم به دست گیرد
بر فرق چمن کلاله خاک پیچیده شود چو مار ضحاک
چون باد مخالف آید از دور افتادن برگ هست معذور
کانان که ز غرقگه گریزند ز اندیشه باد رخت ریزند
نازک جگران باغ رنجور شیرین نمکان تاک مخمور
انداخته هندوی کدیور زنگی بچگان تاک را سر
سرهای تهی ز طره کاخ آویخته هم به طره شاخ
سیب از زنخی بدان نگونی بر نار زنخ زنان که چونی
نار از جگر کفیده خویش خونابه چکانده بر دل ریش
بر پسته که شد دهن دریده عناب ز دور لب گزیده
در معرکه چنین خزانی شد زخم رسیده گلستانی
لیلی ز سریر سر بلندی افتاد به چاه دردمندی
شد چشم زده بهار باغش زد باد تپانچه بر چراغش
آن سر که عصابهای زر بست خود را به عصا به دگر بست
گشت آن تن نازک قصب پوش چون تار قصب ضعیف و بی توش
شد بدر مهیش چون هلالی وان سرو سهیش چون خیالی
سودای دلش به سر درآمد سرسام سرش به دل برآمد
گرمای تموز ژاله را برد باد آمد و برگ لاله را برد
تب لرزه شکست پیکرش را تبخاله گزید شکرش را
بالین طلبید زاد سروش وز سرو فتاده شد تذروش
افتاد چنانکه دانه از کشت سر بند قصب به رخ فرو هشت
بر مادر خویش راز بگشاد یکباره در نیاز بگشاد
کای مادر مهربان چه تدبیر کاهو بره زهر خورد با شیر
در کوچگه اوفتاد رختم چون سست شدم مگیر سختم
خون می خورم این چه مهربانیست جان می کنم این چه زندگانیست
چندان جگر نهفته خوردم کز دل به دهن رسید دردم
چون جان ز لبم نفس گشاید گر راز گشاده گشت شاید
چون پرده ز راز بر گرفتم بدرود که راه در گرفتم
در گردنم آر دست یکبار خون من و گردن تو زنهار
کان لحظه که جان سپرده باشم وز دوری دوست مرده باشم
سرمم ز غبار دوست درکش نیلم ز نیاز دوست برکش
فرقم ز گلاب اشک تر کن عطرم ز شمامه جگر کن
بر بند حنوطم از گل زرد کافور فشانم از دم سرد
خون کن کفنم که من شهیدم تا باشد رنگ روز عیدم
آراسته کن عروس وارم بسپار به خاک پرده دارم
آواره من چو گردد آگاه کاواره شدم من از وطن گاه
دانم که ز راه سوگواری آید به سلام این عماری
چون بر سر خاک من نشیند مه جوید لیک خاک بیند
بر خاک من آن غریب خاکی نالد به دریغ و دردناکی
یاراست و عجب عزیز یاراست از من به بر تو یادگار است
از بهر خدا نکوش داری در وی نکنی نظر به خواری
آن دل که نیابیش بجوئی وان قصه که دانیش بگوئی
من داشته ام عزیزوارش تو نیز چو من عزیز دارش
گو لیلی ازین سرای دلگیر آن لحظه که می برید زنجیر
در مهر تو تن به خاک می داد بر یاد تو جان پاک می داد
در عاشقی تو صادقی کرد جان در سر کار عاشقی کرد
احوال چه پرسیم که چون رفت با عشق تو از جهان برون رفت
تا داشت در این جهان شماری جز با غم تو نداشت کاری
وان لحظه که در غم تو می مرد غمهای تو راه توشه می برد
وامروز که در نقاب خاکست هم در هوس تو دردناکست
چون منتظران درین گذرگاه هست از قبل تو چشم بر راه
می پاید تا تو در پی آیی سرباز پس است تا کی آیی
یک ره برهان از انتظارش در خز به خزینه کنارش
این گفت و به گریه دیده تر کرد وآهنگ ولایت دگر کرد
چون راز نهفته بر زبان داد جانان طلبید و زود جان داد
مادر که عروس را چنان دید آیا که قیامت آن زمان دید
معجز ز سر سپید بگشاد موی چو سمن به باد برداد
در حسرت روی و موی فرزند برمیزد و موی و روی می کند
هر مویه که بود خواندش از بر هر موی که داشت کندش از سر
پیرانه گریست بر جوانیش خون ریخت بر آب زندگانیش
گه ریخت سرشک بر سرینش گه روی نهاد بر جبینش
چندان ز سرشگهاش خون رست کان چشمه آب را به خون شست
چندان ز غمش به مهر نالید کز ناله او سپهر نالید
آن نوحه که خون شود بدو سنگ می کرد بران عقیق گلرنگ
مه را ز ستاره طوق بربست صندوق جگر هم از جگر بست
آراستش آنچنان که فرمود گل را به گلاب و عنبرآلود
بسپرد به خاک و نامدش باک کاسایش خاک هست در خاک
خاتون حصار شد حصاری آسود غم از خزینه داری
طغرا کش این مثال مشهور بر شقه چنان نبشت منشور
کز حادثه وفات آن ماه چون قیس شکسته دل شد آگاه
گریان شد و تلخ تلخ بگریست بی گریه تلخ در جهان کیست
آمد سوی آن حظیره جوشان چون ابر شد از درون خروشان
بر مشهد او که موج خون بود آن سوخته دل مپرس چون بود
از دیده چو خون سرشک ریزان مردم ز نفیر او گریزان
در شوشه تربتش به صد رنج پیچید چنانکه مار بر گنج
از بس که سرشک لاله گون ریخت لاله ز گیاه گورش انگیخت
خوناب جگر چو شمع پالود بگشاد زبان آتش آلود
وانگاه به دخمه سر فرو کرد می گفت و همی گریست از درد
کای تازه گل خزان رسیده رفته ز جهان جهان ندیده
چونی ز گزند خاک چونی در ظلمت این مغاک چونی
آن خال چو مشک دانه چونست وان چشمک آهوانه چونست
چونست عقیق آبدارت وآن غالیه های تابدارت
نقشت به چه رنگ می طرازند شمعت به چه طشت می گدازند
بر چشم که جلوه می نمائی در مغز که نافه می گشائی
سروت به کدام جویبار است بزمت به کدام لاله زاراست
چونی ز گزندهای این خار چون می گذرانی اندر این غار
در غار همیشه جای ماراست ای ماه ترا چه جای غاراست
بر غار تو غم خورم که یاری چون غم نخورم که یار غاری
هم گنج شدی که در زمینی گر گنج نه ای چرا چنینی
هر گنج که درون غاریست بر دامن او نشسته ماریست
من مار کز آشیان برنجم بر خاک تو پاسبان گنجم
شوریده بدی چو ریگ در راه آسوده شدی چو آب در چاه
چون ماه غریبیت نصیب است از مه نه غریب اگر غریب است
در صورت اگر ز من نهانی از راه صفت درون جانی
گر دور شدی ز چشم رنجور یک چشم زد از دلم نه ای دور
گر نقش تو از میانه برخاست اندوه تو جاودانه برجاست
این گفت و نهاد دست بر دست چرخی زد و دستبند بشکست
برداشت ره ولایت خویش مشتی ددگانش از پس و پیش
در رقص رحیل ناقه می راند بر حسب فراق بیت می خواند
در گفتن حالت فراقی حرفی ز وفا نماند باقی
می داد به گریه ریگ را رنگ می زد سری از دریغ بر سنگ
بر رهگذری نماند خاری کز ناله نزد بر او شراری
در هیچ رهی نماند سنگی کز خون خودش نداد رنگی
چون سخت شدی ز گریه کارش برخاستی آرزوی یارش
از کوه درآمدی چو سیلی رفتی سوی روضه گاه لیلی
سر بر سر خاک او نهادی برخاک هزار بوسه دادی
با تربت آن بت وفا دار گفتی غم دل به زاری زار
او بر سر شغل و محنت خویش وان دام و دد ایستاده در پیش
او زمزم گشته ز آب دیده وایشان حرمی در او کشیده
چشم از ره او جدا نکردند کس را بر او رها نکردند
از بیم ددان بدان گذرگاه بر جمله خلق بسته شد راه
تا او نشدی ز مرغ تا مور کس پی ننهاد گرد آن گور
زینسان ورقی سیاه می کرد عمری به هوس تباه می کرد
روزی دو سه با سگان آن ده می زیست چنانکه مرگ از او به
گه قبله ز گور یار می ساخت گاه از پس گور دشت می تاخت
در دیده مور بود جایش وز گور به گور بود پایش
وآخر چو به کار خویش درماند او نیز رحیل نامه برخواند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

شرطست که وقت برگ ریزان خونابه شود ز برگ ریزان

در فصل پاییز که هنگام ریختن برگ‌هاست، رسم طبیعت چنین است که برگ‌ها با تغییر رنگ به سرخی گرایند و گویی خون‌بها از تن درخت جاری شود.

نکته ادبی: خونابه استعاره از رنگ سرخ برگ‌های پاییزی است.

خونی که بود درون هر شاخ بیرون چکد از مسام سوراخ

شیره و عصاره‌ای که درون شاخه‌ها جریان داشت، اکنون از منافذ تنه درخت مانند خون به بیرون تراوش می‌کند.

نکته ادبی: مسام به معنی منافذ و سوراخ‌های ریز است.

قاروره آب سرد گردد رخساره باغ زرد گردد

باغ مانند بیماری است که رنگ صورتش زرد شده و برای تشخیص بیماری او، آب (برگ‌های ریخته) را در ظرف مخصوص آزمایش (قاروره) می‌ریزند.

نکته ادبی: قاروره ظرفی شیشه‌ای بود که پزشکان قدیم ادرار بیمار را در آن می‌ریختند تا بیماری را تشخیص دهند.

شاخ آبله هلاک یابد زر جوید برگ و خاک یابد

شاخه که مانند انسانی بیمار دچار آبله شده بود، هلاک می‌شود و برگ‌ها که زمانی سبز و زرین بودند، اکنون به خاک می‌پیوندند و به رنگ خاک در می‌آیند.

نکته ادبی: اشاره به لکه‌های پاییزی روی برگ‌ها که به آبله تشبیه شده است.

نرگس به جمازه بر نهد رخت شمشاد در افتد از سر تخت

گل نرگس وسایل سفر خود را برای رفتن می‌بندد و شمشاد نیز از جایگاه بلند خود به پایین می‌افتد که کنایه از پژمردن و سقوط زیبایی است.

نکته ادبی: جمازه به معنی شتر راهوار است.

سیمای سمن شکست گیرد گل نامه غم به دست گیرد

سیمای سفیدِ گلِ سمن در هم می‌شکند و پژمرده می‌شود و گل‌ها نامه‌ای از غم و اندوه به دست می‌گیرند (استعاره از خمیدگی گلبرگ‌ها).

بر فرق چمن کلاله خاک پیچیده شود چو مار ضحاک

بر روی زمین چمن، گل و لای و خاک به شکلی پیچیده و درهم‌تنیده جمع شده که یادآور مارهای افسانه‌ای ضحاک است.

نکته ادبی: اشاره اساطیری به مارهای روی دوش ضحاک.

چون باد مخالف آید از دور افتادن برگ هست معذور

وقتی باد مخالف (پاییزی) از دور می‌وزد، ریختن برگ‌های درختان امری طبیعی و قابل توجیه است.

کانان که ز غرقگه گریزند ز اندیشه باد رخت ریزند

آن‌هایی که از غرق شدن و نابودی فرار می‌کنند، از ترس بادهای تند و طوفان، بار و بنه خود را جمع کرده و می‌روند.

نازک جگران باغ رنجور شیرین نمکان تاک مخمور

درختان باغ که لطیف و نازک‌دل هستند، بیمار شده‌اند و تاک‌ها که شیرین و باطراوت بودند، اکنون مست و افتاده به نظر می‌رسند.

انداخته هندوی کدیور زنگی بچگان تاک را سر

سرمای پاییز مانند یک مهاجم سیاه و بی‌رحم، سر و شاخه‌های تاک را از بین برده است.

نکته ادبی: هندوی کدیور استعاره از سرمای سیاه و ویرانگر است.

سرهای تهی ز طره کاخ آویخته هم به طره شاخ

شاخه درختان که دیگر طراوتی ندارند، اکنون مانند کاخ‌های متروکه و تهی از سکنه به نظر می‌رسند.

سیب از زنخی بدان نگونی بر نار زنخ زنان که چونی

سیب به دلیل سنگینی یا خمیدگی شاخه، سر به زیر انداخته و گویی از انار می‌پرسد که تو چگونه روزگار می‌گذرانی؟

نکته ادبی: زنخ به معنای چانه است و در اینجا استعاره از برآمدگی میوه.

نار از جگر کفیده خویش خونابه چکانده بر دل ریش

انار که از کثرت رسیدن پوستش شکافته، گویی از جگر سوخته‌اش خون‌چکان است و بر دلِ ریش‌ریشِ خود می‌ریزد.

بر پسته که شد دهن دریده عناب ز دور لب گزیده

پسته که بر اثر رسیدن دهانش باز شده و خندان است، عناب نیز از دور او را می‌بیند و با حسرت لب می‌گزد.

در معرکه چنین خزانی شد زخم رسیده گلستانی

در میدان نبردِ خزان، این گلستان به شکلی مجروح و آسیب‌دیده درآمده است.

لیلی ز سریر سر بلندی افتاد به چاه دردمندی

گل لیلی که نماد زیبایی و سربلندی بود، از مقام بلند خود به چاهِ درد و رنج افتاده است.

شد چشم زده بهار باغش زد باد تپانچه بر چراغش

بهارِ باغ دچار چشم‌زخم شده و بادِ پاییزی با ضربه‌ای، چراغِ روشنایی و طراوت او را خاموش کرده است.

آن سر که عصابهای زر بست خود را به عصا به دگر بست

آن شاخه‌ای که روزگاری با شکوفه‌های زرین زینت یافته بود، اکنون خود را با تکیه به عصا و چوبِ خشکِ دیگر نگه داشته است.

گشت آن تن نازک قصب پوش چون تار قصب ضعیف و بی توش

آن پیکر نازک و لطیف که با پارچه‌های قیمتی پوشیده شده بود، اکنون مانند تار و پود پارچه‌ای ضعیف، بی‌رمق و نحیف شده است.

شد بدر مهیش چون هلالی وان سرو سهیش چون خیالی

ماه شب چهاردهِ وجودش به هلال باریک و کم‌نور تبدیل شده و قامت سروِ راستش مانند خیالی محو گشته است.

سودای دلش به سر درآمد سرسام سرش به دل برآمد

سودا و اندوهِ قلبش به سرش هجوم آورده و بیماریِ سرش (سردرد) به قلبش سرایت کرده است.

نکته ادبی: سرسام به معنی بیماری سر و مغز است.

گرمای تموز ژاله را برد باد آمد و برگ لاله را برد

گرمای تابستان شبنم‌ها را از بین برد و پس از آن باد آمد و برگ‌های لاله را با خود برد.

تب لرزه شکست پیکرش را تبخاله گزید شکرش را

تب‌ولرز بدن او را در هم شکسته و تبخال، لب‌های شیرینش را گزیده است.

بالین طلبید زاد سروش وز سرو فتاده شد تذروش

او به دنبال تکیه‌گاهی بود، اما درخت سرو در کنار او افتاد و تذرو (پرنده) هم از روی آن پراکنده شد.

افتاد چنانکه دانه از کشت سر بند قصب به رخ فرو هشت

همانند دانه‌ای که از کشتزار می‌افتد، او نیز بر زمین افتاد و لباس‌های فاخرش بر صورتش ریخت.

بر مادر خویش راز بگشاد یکباره در نیاز بگشاد

او راز دلش را نزد مادرش بازگو کرد و با تمام وجود نیازمندی و بیچارگی‌اش را نمایان ساخت.

کای مادر مهربان چه تدبیر کاهو بره زهر خورد با شیر

گفت ای مادر مهربان! چه چاره‌ای می‌توان اندیشید که انسانِ بیچاره مانند خوردن زهر با شیر، در دام مرگ گرفتار شده است.

در کوچگه اوفتاد رختم چون سست شدم مگیر سختم

در این میدانِ سرگردانی، کار من به پایان رسیده و حالا که سست و ضعیف شده‌ام، بر من سخت مگیر.

خون می خورم این چه مهربانیست جان می کنم این چه زندگانیست

من از درون خون می‌خورم (رنج می‌کشم)، این چه نوع مهربانی (سرنوشتی) است؟ جان می‌دهم، این چه نوع زندگانی است؟

چندان جگر نهفته خوردم کز دل به دهن رسید دردم

آنقدر دردهایم را در جگر پنهان کردم که سرانجام این اندوه از دل به دهانم رسید و ناچار به بازگو کردن آن شدم.

چون جان ز لبم نفس گشاید گر راز گشاده گشت شاید

حالا که جانم در حال خروج از لب است، اگر راز دلم را آشکار کنم، جایز است و ایرادی ندارد.

چون پرده ز راز بر گرفتم بدرود که راه در گرفتم

وقتی پرده از این راز برداشتم و حقیقت را گفتم، با من خداحافظی کن، چرا که راه سفر آخرت را در پیش گرفته‌ام.

در گردنم آر دست یکبار خون من و گردن تو زنهار

یک‌بار دیگر دستت را به دور گردنم حلقه کن و مرا در آغوش بگیر؛ خون من و مسئولیت این مرگ بر گردن تو باشد (استعاره از مسئولیت و پیوند).

کان لحظه که جان سپرده باشم وز دوری دوست مرده باشم

چرا که در آن لحظه که جان می‌دهم و از دوری دوست می‌میرم، باید کنارم باشی.

سرمم ز غبار دوست درکش نیلم ز نیاز دوست برکش

سرم را با غبارِ پای دوست نوازش کن و تیرگیِ نیاز و اشتیاق مرا با وصلِ دوست برطرف کن.

فرقم ز گلاب اشک تر کن عطرم ز شمامه جگر کن

فرق سرم را با گلابِ اشکت تر کن و عطر تنم را با بوی جگر سوخته‌ام معطر گردان.

بر بند حنوطم از گل زرد کافور فشانم از دم سرد

کفن مرا با گل‌های زرد ببند و با دمِ سردِ آهِ خود، کافور بر جنازه‌ام بپاش (اشاره به مراسم کفن و دفن).

خون کن کفنم که من شهیدم تا باشد رنگ روز عیدم

مرا با لباس خونین کفن کن، چرا که من شهیدِ راهِ عشق هستم و می‌خواهم رنگِ کفنم همچون روز عید (سرخ و باشکوه) باشد.

آراسته کن عروس وارم بسپار به خاک پرده دارم

مرا همچون عروسی که برای خانه بخت آماده می‌شود، آراسته کن و به دستِ خاک، که صاحب این پرده‌خانه است، بسپار.

آواره من چو گردد آگاه کاواره شدم من از وطن گاه

آن زمان که یارِ آواره‌ی من متوجه شود که من از این جهان رخت بربسته‌ام و وطنِ اصلی را ترک کرده‌ام.

دانم که ز راه سوگواری آید به سلام این عماری

می‌دانم که او از روی سوگواری و غم، برای عرض تسلیت به دیدارِ این عماری (تابوت) خواهد آمد.

چون بر سر خاک من نشیند مه جوید لیک خاک بیند

وقتی بر سر قبر من بنشیند، به دنبال صورتِ ماهِ من می‌گردد اما جز تلی از خاک چیزی نخواهد دید.

بر خاک من آن غریب خاکی نالد به دریغ و دردناکی

آن غریبِ خاکی (یار) بر سر مزار من می‌آید و با درد و دریغ، زاری خواهد کرد.

یاراست و عجب عزیز یاراست از من به بر تو یادگار است

او یار است و بسیار عزیز؛ این جانِ بی‌رمق که نزد توست، یادگاری از من است.

از بهر خدا نکوش داری در وی نکنی نظر به خواری

به خاطر خدا او را گرامی بدار و با خواری و تحقیر به او نگاه نکن.

آن دل که نیابیش بجوئی وان قصه که دانیش بگوئی

آن دلی را که از من سراغ داری جستجو کن و آن قصه‌ای را که از ما می‌دانی برایش بازگو کن.

من داشته ام عزیزوارش تو نیز چو من عزیز دارش

من همواره او را مانند گوهری عزیز داشتم، تو نیز همان‌طور که من او را دوست داشتم، عزیز بدار.

گو لیلی ازین سرای دلگیر آن لحظه که می برید زنجیر

به لیلی بگو که در آن لحظه که از این سرای دلگیر و زندان دنیا زنجیرهایش را باز می‌کرد و می‌رفت...

در مهر تو تن به خاک می داد بر یاد تو جان پاک می داد

در عشقِ تو تن به خاک می‌سپرد و با یادِ تو جانِ پاکش را تسلیم می‌کرد.

در عاشقی تو صادقی کرد جان در سر کار عاشقی کرد

تو در راه عشق‌ورزی، صادق و راستین بودی و جان خود را در این مسیر فدا کردی.

نکته ادبی: عبارت 'جان در سر کار کردن' کنایه از ایثار و فداکاریِ جان است.

احوال چه پرسیم که چون رفت با عشق تو از جهان برون رفت

دیگر از حال و روز او چه بپرسم که با غم عشق تو، دنیا را ترک کرد و از این جهان رفت.

نکته ادبی: سؤال انکاری که حاکی از اطمینانِ گوینده از مرگِ عاشقانه معشوق است.

تا داشت در این جهان شماری جز با غم تو نداشت کاری

او تا زمانی که در این دنیا بود، هیچ دغدغه‌ای جز اندوهِ عشق تو نداشت.

نکته ادبی: واژه 'شماری' در اینجا به معنایِ 'فرصت حیات' یا 'دوران زیستن' است.

وان لحظه که در غم تو می مرد غمهای تو راه توشه می برد

و در لحظه‌ای که در راه غمِ تو جان می‌سپرد، همان اندوهِ عشقِ تو بود که توشه‌ی راهِ آخرتش شد.

نکته ادبی: استعاره از غمِ عشق به عنوان توشه‌ی سفرِ ابدی.

وامروز که در نقاب خاکست هم در هوس تو دردناکست

امروز هم که زیر خاک پنهان شده، همچنان در آرزوی تو بی‌تاب و دردناک است.

نکته ادبی: استعاره از قبر به 'نقاب خاک' که پوشاننده تن است.

چون منتظران درین گذرگاه هست از قبل تو چشم بر راه

او مانند تمام کسانی که منتظرند، در این گذرگاهِ (عالم برزخ) چشم‌به‌راه توست.

نکته ادبی: گذرگاه استعاره از عالمِ پس از مرگ است.

می پاید تا تو در پی آیی سرباز پس است تا کی آیی

او لحظه‌شماری می‌کند تا تو از راه برسی و پشت سرش را نگاه می‌کند تا ببیند کی به او ملحق می‌شوی.

نکته ادبی: توصیفِ بی‌قراریِ روح در انتظارِ پیوستنِ یار.

یک ره برهان از انتظارش در خز به خزینه کنارش

ای کاش یک‌بار او را از این انتظار برهانی و در خزینه‌ی دلت جای دهی.

نکته ادبی: خزینه در اینجا استعاره از آغوش یا جایگاهِ ابدی در قلب است.

این گفت و به گریه دیده تر کرد وآهنگ ولایت دگر کرد

این را گفت و با چشمانی گریان، مسیر خود را به سمت سرنوشتی دیگر تغییر داد.

نکته ادبی: آهنگ ولایت دگر کردن، کنایه از ترکِ دیار یا تغییرِ مسیرِ زندگی است.

چون راز نهفته بر زبان داد جانان طلبید و زود جان داد

وقتی این رازِ نهفته در دل را بر زبان آورد، طلبِ یار کرد و جان از کف داد.

نکته ادبی: جانان طلبیدن کنایه از اراده برای پیوستن به معشوق است.

مادر که عروس را چنان دید آیا که قیامت آن زمان دید

مادر که عروسش را در آن حال دید، گویی صحنه‌ی قیامت را مشاهده کرد.

نکته ادبی: تشبیه حالتِ معشوق به وضعیتِ هولناک و عظیمِ قیامت.

معجز ز سر سپید بگشاد موی چو سمن به باد برداد

مادر موهای سفیدش را پریشان کرد و گیسوانش را که همچون گل سمن بود، در باد رها کرد.

نکته ادبی: سمن تشبیه برای سفیدی و لطافتِ مو است.

در حسرت روی و موی فرزند برمیزد و موی و روی می کند

از شدت حسرت برای چهره و موی فرزندش، به سر و صورت خود می‌زد و موهایش را می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های سنتیِ سوگواری.

هر مویه که بود خواندش از بر هر موی که داشت کندش از سر

هر نوحه‌ای که بلد بود خواند و هر مویی که بر سر داشت از شدت غم کند.

نکته ادبی: تکرار واژه 'مویه' و 'موی' برای تأکید بر شدتِ سوگ.

پیرانه گریست بر جوانیش خون ریخت بر آب زندگانیش

مادر پیر برای جوانیِ از دست‌رفته‌اش گریست و اشکِ خونین بر پیکرش ریخت.

نکته ادبی: تضادِ پیرانه گریستن بر جوانی.

گه ریخت سرشک بر سرینش گه روی نهاد بر جبینش

گاه اشک‌هایش را بر سر و صورتِ فرزند می‌ریخت و گاه صورتش را بر پیشانی او می‌نهاد.

نکته ادبی: سرین در لغت به معنای نشیمنگاه است اما در اینجا استعاره از پیکرِ متوفی است.

چندان ز سرشگهاش خون رست کان چشمه آب را به خون شست

آن‌قدر اشکِ خونین از چشمانش سرازیر شد که آن چشمه‌ی حیات (پیکر فرزند) را با خون شست.

نکته ادبی: توصیفِ مبالغه‌آمیز از شدتِ گریه.

چندان ز غمش به مهر نالید کز ناله او سپهر نالید

چنان از غمِ فرزند نالید که آسمان نیز در سوگ او هم‌نوا شد.

نکته ادبی: مبالغه برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

آن نوحه که خون شود بدو سنگ می کرد بران عقیق گلرنگ

چنان نوحه‌ای سر داد که سنگ را به خون تبدیل می‌کرد و آن را بر پیکرِ سرخ‌فام فرزند می‌خواند.

نکته ادبی: عقیق گلرنگ اشاره به سرخیِ گونه‌های فرزند است.

مه را ز ستاره طوق بربست صندوق جگر هم از جگر بست

خورشید را با ستاره‌ها آذین بست (کنایه از تاریکی و سوگ) و صندوقِ سینه و جانش را از غمِ جگرگوشه‌اش پر کرد.

نکته ادبی: تعبیرِ 'صندوق جگر' اشاره به کانونِ احساسات و رنج است.

آراستش آنچنان که فرمود گل را به گلاب و عنبرآلود

پیکر او را آن‌گونه که شایسته بود آراست و با گلاب و عنبر معطر کرد.

نکته ادبی: اشاره به آیین‌های تدفین.

بسپرد به خاک و نامدش باک کاسایش خاک هست در خاک

او را به خاک سپرد و هیچ ترسی نداشت، چرا که آرامشِ تن در آغوشِ خاک است.

نکته ادبی: نگاهِ عرفانی به خاک به مثابه مأمن.

خاتون حصار شد حصاری آسود غم از خزینه داری

آن زن (مادر) حصاری (دردمند و گوشه‌نشین) شد و از غمِ خزینه‌داریِ آن گنجِ عزیز آسود.

نکته ادبی: استعاره از فرزند به گنج و مادر به خزینه‌دار.

طغرا کش این مثال مشهور بر شقه چنان نبشت منشور

نویسنده این داستانِ مشهور، این ماجرا را چنان بر صفحه‌ی روزگار ثبت کرد.

نکته ادبی: طغراکش کنایه از کاتب و نویسنده است.

کز حادثه وفات آن ماه چون قیس شکسته دل شد آگاه

که وقتی قیس (مجنون) از خبر مرگِ آن ماه‌رخ باخبر شد، دل‌شکسته گشت.

نکته ادبی: اشاره به قیس به عنوان نمادِ عاشقِ شکسته‌دل.

گریان شد و تلخ تلخ بگریست بی گریه تلخ در جهان کیست

گریان شد و به تلخی گریست؛ مگر کسی پیدا می‌شود که بدون گریه‌ی تلخ با چنین غمی روبرو شود؟

نکته ادبی: سؤال انکاری برای تأکید بر لزومِ سوگواری.

آمد سوی آن حظیره جوشان چون ابر شد از درون خروشان

به سوی آن گورستان رفت و همچون ابری در درونِ خود به خروش و غوغا درآمد.

نکته ادبی: تشبیه خروشِ درون به ابرِ باران‌زا.

بر مشهد او که موج خون بود آن سوخته دل مپرس چون بود

بر سر مزارش که غرق در خون (اشک) بود، آن عاشقِ سوخته‌دل را مپرس که چه حالی داشت.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ بی‌تابیِ عاشق.

از دیده چو خون سرشک ریزان مردم ز نفیر او گریزان

اشکِ خونین از چشمانش جاری بود و مردم از فریاد و ناله‌ی او گریزان بودند.

نکته ادبی: توصیفِ شکوه و عظمتِ ناله.

در شوشه تربتش به صد رنج پیچید چنانکه مار بر گنج

با رنجِ فراوان بر خاکِ مزارش پیچید، چنان‌که مار به دور گنج چنبره می‌زند.

نکته ادبی: استعاره‌ی معروفِ مار و گنج برای توصیفِ حمایتِ عاشق از معشوق در گور.

از بس که سرشک لاله گون ریخت لاله ز گیاه گورش انگیخت

از بس اشکِ خونین بر خاک ریخت، گویی لاله از دلِ گیاهانِ مزارش رویید.

نکته ادبی: تشبیه اشک به رویشِ لاله.

خوناب جگر چو شمع پالود بگشاد زبان آتش آلود

عصاره‌ی جگرش را همچون شمعی پالود و زبان به سخنِ آتشین گشود.

نکته ادبی: اشاره به سوختنِ عاشق همچون شمع.

وانگاه به دخمه سر فرو کرد می گفت و همی گریست از درد

سپس سر به گور فرو برد و در حالی که از درد می‌گریست، با او سخن گفت.

نکته ادبی: اشاره به نجوا با متوفی.

کای تازه گل خزان رسیده رفته ز جهان جهان ندیده

ای گلی که در پاییزِ عمر پژمردی و پیش از دیدنِ جهان، از آن رخت بربستی.

نکته ادبی: استعاره از معشوق به گلی خزان‌رسیده.

چونی ز گزند خاک چونی در ظلمت این مغاک چونی

چگونه‌ای؟ در این خاکِ آسیب‌رسان و در تاریکیِ این گورِ تنگ، چه می‌کنی؟

نکته ادبی: مغاک به معنای گودال و کنایه از قبر است.

آن خال چو مشک دانه چونست وان چشمک آهوانه چونست

آن خالِ مشکینت چه شد؟ و آن چشمانِ آهوانه‌ات در چه حالی است؟

نکته ادبی: استعاره‌های کلاسیک برای زیباییِ معشوق.

چونست عقیق آبدارت وآن غالیه های تابدارت

عقیقِ لب‌های آبدارت و آن عطرهایِ خوشبویِ تابدارت چگونه است؟

نکته ادبی: تشبیه لب به عقیق و مو به غالیه (عطر).

نقشت به چه رنگ می طرازند شمعت به چه طشت می گدازند

نقشِ زیبایت را در چه رنگی می‌آرایند و شمعِ وجودت را در چه طشتی ذوب می‌کنند؟

نکته ادبی: تعبیرِ استعاری از زوالِ زیبایی در گور.

بر چشم که جلوه می نمائی در مغز که نافه می گشائی

به چشمِ چه کسی جلوه‌گری می‌کنی و در مغزِ چه کسی بوی خوش (نافه) می‌افشانی؟

نکته ادبی: کنایه از اینکه معشوق اکنون در دسترسِ دیگران نیست.

سروت به کدام جویبار است بزمت به کدام لاله زاراست

سروِ قامتت در کدام جویبار (بهشت) است و بزمِ تو در کدام لاله زار برپاست؟

نکته ادبی: استعاره برای زیباییِ قد و قامت.

چونی ز گزندهای این خار چون می گذرانی اندر این غار

چگونه از گزندهایِ این خار (خاک) در امانی؟ چگونه این دوران را در این غار (قبر) می‌گذرانی؟

نکته ادبی: غار استعاره از قبر است.

در غار همیشه جای ماراست ای ماه ترا چه جای غاراست

در غار معمولاً مار جای دارد، ای ماهِ من، چرا جای تو در غار است؟

نکته ادبی: تضادِ ماه (نور) و غار (تاریکی/مار).

بر غار تو غم خورم که یاری چون غم نخورم که یار غاری

من برایِ این غارِ تو غم می‌خورم که تو را در بر گرفته، چگونه غم نخورم که من یارِ غارِ تو هستم؟

نکته ادبی: استفاده از تلمیحِ 'یارِ غار' در بستری عاشقانه.

هم گنج شدی که در زمینی گر گنج نه ای چرا چنینی

اگر گنج هستی که در زمین جای گرفته‌ای، چرا این‌گونه (در خاک) نهان شده‌ای؟

نکته ادبی: تداومِ استعاره‌ی گنج و خاک.

هر گنج که درون غاریست بر دامن او نشسته ماریست

هر گنجی که در غاری باشد، همیشه ماری بر گردِ دامنِ آن حلقه زده است.

نکته ادبی: تأکید بر نقشِ نگهبانیِ عاشق بر مزارِ معشوق.

من مار کز آشیان برنجم بر خاک تو پاسبان گنجم

من آن ماری هستم که از لانه‌اش رانده شده و اکنون پاسبانِ گنجِ تو بر روی خاک هستم.

نکته ادبی: تطبیقِ نمادِ مار بر خودِ عاشق.

شوریده بدی چو ریگ در راه آسوده شدی چو آب در چاه

زمانی در مسیرِ زندگی همچون ریگِ روان بی‌قرار بودی و اکنون مانند آب در چاه آرام گرفته‌ای.

نکته ادبی: تشبیه حالتِ پیشین و پسینِ معشوق.

چون ماه غریبیت نصیب است از مه نه غریب اگر غریب است

چون غریب هستی، این تنهایی نصیبِ تو شده؛ اما مگر ماه (معشوق) هم می‌تواند غریب باشد؟

نکته ادبی: پارادوکسِ غریب بودنِ ماه (زیباییِ مطلق).

در صورت اگر ز من نهانی از راه صفت درون جانی

اگر در ظاهر از دیدگانِ من پنهانی، اما در باطن و از نظرِ صفت، درونِ جانِ منی.

نکته ادبی: بیانِ وحدتِ وجودیِ عاشق و معشوق.

گر دور شدی ز چشم رنجور یک چشم زد از دلم نه ای دور

اگرچه از چشمانِ رنجورِ من دور شدی، اما حتی برای یک لحظه هم از دلم دور نشده‌ای.

نکته ادبی: یک چشم زدن کنایه از لحظه‌ای کوتاه.

گر نقش تو از میانه برخاست اندوه تو جاودانه برجاست

اگرچه حضورِ فیزیکیِ تو از میانِ ما رخت بربسته است، اما داغِ فراق و اندوهِ دوری تو تا ابد در قلبِ من زنده و جاوید باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: برخاستن در اینجا به معنای رفتن و زائل شدن است.

این گفت و نهاد دست بر دست چرخی زد و دستبند بشکست

عاشق این سخن را بر زبان راند و با حالتی آکنده از تسلیم و حسرت، دست بر دستِ دیگر نهاد و بندهایی را که بر دست داشت به نشانه‌ی گسستن از تعلقات دنیوی، در هم شکست.

نکته ادبی: دست بر دست نهادن کنایه از اندوه و تحیر است.

برداشت ره ولایت خویش مشتی ددگانش از پس و پیش

او راهِ بیابان و انزوایِ خویش را در پیش گرفت، در حالی که گروهی از حیواناتِ درنده در جلو و عقبِ او حرکت می‌کردند.

نکته ادبی: ددگان جمعِ دد به معنی حیوانات درنده است که در متون کلاسیک همراهیِ آن‌ها با مجنون، نمادِ انسِ او با طبیعت است.

در رقص رحیل ناقه می راند بر حسب فراق بیت می خواند

او در حالی که با حالتِ رقص‌گونه و بی‌قرارِ مشتاقان حرکت می‌کرد، سوار بر شترِ خود بود و در مسیرِ فراق، شعرهای غم‌انگیز می‌خواند.

نکته ادبی: رقصِ رحیل کنایه از شوریدگی و رفتن با اشتیاق به سمتِ مقصدِ نهایی است.

در گفتن حالت فراقی حرفی ز وفا نماند باقی

در وصفِ این حالتِ جدایی و دردِ فراق، دیگر هیچ نشانی از دلبستگی به وفا یا تعهداتِ دنیوی در او باقی نماند.

نکته ادبی: حرفی از وفا نماند باقی اشاره به آن دارد که دردِ عشق همه‌ی وجودش را گرفته است.

می داد به گریه ریگ را رنگ می زد سری از دریغ بر سنگ

از شدتِ گریه، شن‌های بیابان را به رنگِ خون در می‌آورد و از روی حسرت و افسوس، سرِ خود را بر سنگ می‌کوبید.

نکته ادبی: استفاده از اغراق در وصفِ گریستن برای نشان دادنِ عمقِ فاجعه.

بر رهگذری نماند خاری کز ناله نزد بر او شراری

بر هیچ راهی خار و خاشاکی باقی نماند، مگر اینکه با دیدنِ ناله‌های او، آتش گرفت و سوخت.

نکته ادبی: تشبیه ناله به شراره‌ی آتش.

در هیچ رهی نماند سنگی کز خون خودش نداد رنگی

در هیچ مسیری سنگی باقی نماند که از خونِ سرِ او رنگین نشده باشد.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در نمایشِ شدتِ رنج و صدماتِ جسمی عاشق.

چون سخت شدی ز گریه کارش برخاستی آرزوی یارش

هنگامی که فشارِ کارِ گریستن و رنجِ دوری بر او بسیار سخت می‌شد، اشتیاقِ دیدارِ یارش او را به حرکت وا می‌داشت.

نکته ادبی: منظور از کار، پروسه‌ی سوگواری و گریستنِ ممتد است.

از کوه درآمدی چو سیلی رفتی سوی روضه گاه لیلی

همانندِ سیلی خروشان از کوه سرازیر می‌شد و به سوی آرامگاهِ لیلی می‌شتافت.

نکته ادبی: تشبیه عاشق به سیل، نشان‌دهنده‌ی بی‌اختیاری و سرعتِ او در حرکت است.

سر بر سر خاک او نهادی برخاک هزار بوسه دادی

سرِ خود را بر خاکِ مزارِ او می‌نهاد و هزاران بوسه بر آن خاکِ مقدس می‌زد.

نکته ادبی: تربت به معنی خاکِ مزار و قبر است.

با تربت آن بت وفا دار گفتی غم دل به زاری زار

با مزارِ آن محبوبِ وفادار، با صدای بلند و به زاریِ بسیار، غم‌های دلِ خود را بازگو می‌کرد.

نکته ادبی: بت در ادبیاتِ غنایی کنایه از معشوقِ زیبا و پرستیدنی است.

او بر سر شغل و محنت خویش وان دام و دد ایستاده در پیش

عاشق مشغولِ غم و رنجِ خویش بود و آن حیواناتِ درنده، در مقابلِ او ایستاده و از او محافظت می‌کردند.

نکته ادبی: دام و دد اصطلاحی برای اشاره به حیواناتِ وحشیِ بیابان است.

او زمزم گشته ز آب دیده وایشان حرمی در او کشیده

اشک‌های او مانندِ چشمه‌ی زمزم جاری بود و حیواناتِ وحشی، گردِ او را همچون زائرانِ حرم گرفته بودند.

نکته ادبی: تشبیه اشک به زمزم، قداستِ بخشیدن به گریه‌ی عاشق است.

چشم از ره او جدا نکردند کس را بر او رها نکردند

آن حیوانات چشم از او برنمی‌داشتند و به هیچ‌کس اجازه‌ی نزدیک شدن به او را نمی‌دادند.

نکته ادبی: حمایتِ وحوش از مجنون، نشان‌دهنده‌ی طردِ او از جامعه‌ی انسانی است.

از بیم ددان بدان گذرگاه بر جمله خلق بسته شد راه

به دلیلِ ترسِ مردم از آن حیواناتِ درنده در آن مسیر، راه بر همگان بسته شد.

نکته ادبی: توصیفِ شرایطِ انزوا و تنهاییِ عاشق.

تا او نشدی ز مرغ تا مور کس پی ننهاد گرد آن گور

تا زمانی که خودِ عاشق (از پرنده تا مور) در آنجا حضور داشت، هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد به اطرافِ آن گور نزدیک شود.

نکته ادبی: مرغ تا مور کنایه از کوچک و بزرگ است.

زینسان ورقی سیاه می کرد عمری به هوس تباه می کرد

او این‌گونه روزگارِ خود را به تیرگی می‌گذراند و عمری را در راهِ این عشق و آرزو تباه کرد.

نکته ادبی: ورق سیاه کردن کنایه از نوشتنِ داستانِ زندگی یا سپری کردنِ عمر به بطالت است.

روزی دو سه با سگان آن ده می زیست چنانکه مرگ از او به

مدتی با سگ‌های آن دهکده هم‌نشین بود و چنان زندگیِ رقت‌باری داشت که مرگ برای او از آن زندگی بهتر بود.

نکته ادبی: اشاره به حضیضِ ذلت که عاشق در آن قرار گرفته است.

گه قبله ز گور یار می ساخت گاه از پس گور دشت می تاخت

گاهی قبرِ یار را قبله‌گاهِ خود می‌کرد و نماز می‌خواند، و گاهی از پشتِ آن قبر به دشت می‌دوید.

نکته ادبی: ترددِ بی‌قرار در اطرافِ گور نشان‌دهنده‌ی پریشانیِ روانی اوست.

در دیده مور بود جایش وز گور به گور بود پایش

جایگاهِ او در میانِ مورچگان بود (روی زمین می‌خزید) و پاهایش همیشه از گور به گور در حرکت بود.

نکته ادبی: دیده مور به محلِ زندگیِ مورچه (زمین) اشاره دارد.

وآخر چو به کار خویش درماند او نیز رحیل نامه برخواند

سرانجام وقتی در اداره‌ی امورِ زندگی و تحملِ این حجم از رنج درماند، او نیز نامه‌ی مرگِ خویش را خواند و با استقبال از آن، به این سفر پایان داد.

نکته ادبی: رحیل نامه کنایه از فرمانِ مرگ و کوچِ ابدی است.