خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۴۲ - آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون

نظامی
دانای سخن چنین کند یاد کز جمله منعمان بغداد
عاشق پسری بد آشنا روی یک موی نگشته از یکی موی
هم سیل بلا بدو رسیده هم سیلی عاشقی چشیده
دردی کش عشق و درد پیمای اندوه نشین و رنج فرسای
گیتیش سلام نام کرده و اقبال بدو سلام کرده
در عالم عشق گشته چالاک در خواندن شعرها هوسناک
چون از سر قصه های در پاش شد قصه قیس در جهان فاش
در هر طرفی ز طبع پاکش خواندند نسیب دردناکش
هر غم زده ای که شعر او خواند آن ناقه که داشت سوی او راند
چون شهر به شهر تا به بغداد آوازه عشق او در افتاد
از سحر حلال او ظریفان کردند سماع با حریفان
افتاد سلام را کزان خاک آید به سلام آن هوسناک
بربست بنه به ناقه ای چست بگشاد زمام ناقه را سست
در جستن آن غریب دلتنگ در بادیه راند چند فرسنگ
پرسید نشان و یافتش جای افتاده برهنه فرق تا پای
پیرامنش از وحوش جوقی حلقه شده بر مثال طوقی
او کرده ز راه شوق و زاری زان حلقه حساب طوق داری
چون دید که آید از ره دور نزدیک وی آن جوان منظور
زد بانک بر آن سباع هایل تا تیغ کنند در حمایل
چون یافت سلام ازو قیامی دادش ز میان جان سلامی
مجنون ز خوش آمد سلامش بنمود تقربی تمامش
کردش به جواب خود گرامی پرسیدش کز کجا خرامی
گفت ای غرض مرا نشانه وا وارگی مرا بهانه
آیم بر تو ز شهر بغداد تا از رخ فرخت شوم شاد
غربت ز برای تو گزیدم کابیات غریب تو شنیدم
چون کرد مرا خدای روزی روی تو بدین جهان فروزی
زین پس من و خاک بوس پایت گردن نکشم ز حکم و رایت
دم بی نفس تو بر نیارم در خدمت تو نفس شمارم
هر شعر که افکنی تو بنیاد گیرم منش از میان جان یاد
چندان سخن تو یاد گیرم کاموده شود بدو ضمیرم
گستاخ ترم به خود رها کن با خاطر خویشم آشنا کن
میده ز نشید خود سماعم پندار یکی از این سباعم
بنده شدن چو من جوانی دانم که نداردت زیانی
من نیز به سنگ عشق سودم عاشق شده خواری آزمودم
مجنون چو هلال در رخ او زد خنده و داد پاسخ او
کای خواجه خوب ناز پرورد ره پر خطر است باز پس گرد
نه مرد منی اگرچه مردی کز صد غم من یکی نخوردی
من جز سر دام و دد ندارم نه پای تو پای خود ندارم
ما را که ز خوی خود ملالست با خوی تو ساختن محالست
از صحبت من ترا چه خیزد دیو از من و صحبتم گریزد
من وحشیم و تو انس جوئی آن نوع طلب که جنس اوئی
چون آهن اگر حمول گردی زاه چو منی ملول گردی
گر آب شوی به جان نوازی با آتش من شبی نسازی
با من تو نگنجی اندرین پوست من خود کشم و تو خویشتن دوست
بگذار مرا در این خرابی کز من دم همدمی نیابی
گر در طلبم رهی بریدی ای من رهیت که رنج دیدی
چون یافتیم غریب و غمخوار الله معک بگوی و بگذار
ترسم چو به لطف برنخیزی از رنج ضرورتی گریزی
در گوش سلام آرزومند پذرفته نشد حدیث آن پند
گفتا به خدای اگر بکوشی کز تشنه زلال را بپوشی
بگذار که از سر نیازی در قبله تو کنم نمازی
گر سهو شود به سجده راهم در سجده سهو عذر خواهم
مجنون بگذاشت از بسی جهد تا عهده به سر برد در آن عهد
بگشاد سلام سفره خویش حلوا و کلیچه ریخت در پیش
گفتا بگشای چهر با من نانی بشکن به مهر با من
نا خوردنت ارچه دلپذیر است زین یک دو نواله ناگزیر است
مرد ارچه به طبع مرد باشد نیروی تنش به خورد باشد
گفتا من از این حساب فردم کانرا که غذا خوراست خوردم
نیروی کسی به نان و حلواست کورا به وجود خویش پرواست
چون من ز نهاد خویش پاکم کی بی خورشی کند هلاکم
چون دید سلام کان جگر سوز نه خسبد و نه خورد شب و روز
نه روی برد به هیچ کوئی نه صبر کند به هیچ روئی
می داد دلش ز دلنوازی کان به که در این بلا بسازی
دایم دل تو حزین نماند یکسان فلک اینچنین نماند
گردنده فلک شتاب گرد است هردم ورقیش در نورد است
تا چشم بهم نهاده گردد صد در ز فرج گشاده گردد
زین غم به اگر غمین نباشی تا پی سپر زمین نباشی
به گردی اگرچه دردمندی چندانکه گریستی بخندی
من نیز چو تو شکسته بودم دل خسته و پای بسته بودم
هم فضل و عنایت خدائی دادم ز چنان غمی رهائی
فرجام شوی تو نیز خاموش واین واقعه را کنی فراموش
این شعله که جوش مهربانیست از گرمی آتش جوانیست
چون در گذرد جوانی از مرد آن کوره آتشین شود سرد
مجنون ز حدیث آن نکورای از جای نشد ولی شد از جای
گفتا چه گمان بری که مستم یا شیفته ای هوا پرستم
شاهنشه عشقم از جلالت نابرده ز نفس خود خجالت
از شهوت عذرهای خاکی معصوم شده به غسل پاکی
زآلایش نفس باز رسته بازار هوای خود شکسته
عشق است خلاصه وجودم عشق آتش گشت و من چو عودم
عشق آمد و خاص کرد خانه من رخت کشیدم از میانه
با هستی من که در شمارست من نیستم آنچه هست یارست
کم گردد عشق من در این غم گر انجم آسمان شود کم
عشق از دل من توان ستردن گر ریگ زمین توان شمردن
در صحبت من چو یافتی راه می دار زبان ز عیب کوتاه
در قامت حال خویش بنگر از طعن محال خویش بگذار
زنیگونه گزارشی عجب کرد زان حرف حریف را ادب کرد
چون حرفت او حریف بشناخت حرفی به خطا دگر نینداخت
گستاخ سخن مباش با کس تا عذر سخن نخواهی از پس
گر سخت بود کمان و گر سست گستاخ کشیدن آفت تست
گر سست بود ملالت آرد ور سخت بود خجالت آرد
مجنون و سلام روزکی چند بودند به هم به راه پیوند
آن تحفه که در میانه می رفت چون در غزلی روانه می رفت
هر بیت که گفتی آن جهان گرد بر یاد گرفتی آن جوانمرد
مجنون زره ضعیف حالی بود از همه خواب و خورد خالی
بیچاره سلام را دران درد نز خواب گزیر بود و نز خورد
چون سفره تهی شد از نواله مهمان به وداع شد حواله
کرد از سر عاجزی وداعش بگذاشت میان آن سباعش
زان مرحله رفت سوی بغداد بگرفته بسی قصیده بر یاد
هرجا که یکی قصیده خواندی هوش شنونده خیره ماندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این داستان روایتگر دیدار نمادین میان 'سلام'، جوانی شیفته و دلبسته به آوازه‌ی عاشقانه‌ی مجنون، و خودِ 'مجنون' است که در اوج تنهایی و هجران در صحرا سکنی گزیده است. فضای حاکم بر این ابیات، تقابل میان درکِ سطحی از عشق (که با شنیدن قصه‌ها و اشعار برانگیخته می‌شود) و حقیقت جان‌کاه و دشوارِ آن است که از آدمی، بیگانگی با رسومِ دنیوی و تن دادن به رنج را می‌طلبد.

مجنون در این گفت‌وگو، با نگاهی واقع‌بینانه و تلخ، به دیدارکننده هشدار می‌دهد که آنچه او در پی‌اش آمده، نه یک مقامِ خوشایند، بلکه رنجی بی‌انتهاست. این پندار که می‌توان با همراهی یک عاشق حقیقی، دردهای او را چشید یا در جرگه‌ی یاران او درآمد، از دیدگاه مجنون یک خیالِ خام است؛ چرا که او خود را از جنسِ وحشت و تنهایی می‌بیند و دیگری را از جنسِ آدمیانِ اهلِ انس و آرامش.

معنای روان

دانای سخن چنین کند یاد کز جمله منعمان بغداد

شاعر چنین روایت می‌کند که از میان ثروتمندان و نعمت‌یافتگان شهر بغداد،

نکته ادبی: منعمان جمعِ مُنعَم به معنای صاحبان نعمت و ثروت است.

عاشق پسری بد آشنا روی یک موی نگشته از یکی موی

جوانی عاشق‌پیشه وجود داشت که بسیار زیبارو بود و به قدری در کمالِ جوانی بود که هنوز حتی یک موی از موهایش آسیب ندیده و پیر نشده بود.

نکته ادبی: آشنا روی کنایه از زیباروی محبوب است.

هم سیل بلا بدو رسیده هم سیلی عاشقی چشیده

او هم گرفتارِ سیلابِ بلاها شده بود و هم درد و رنجِ عاشق شدن را چشیده بود.

نکته ادبی: سیلِ بلا اضافه تشبیهی است که به سختی‌های بزرگ اشاره دارد.

دردی کش عشق و درد پیمای اندوه نشین و رنج فرسای

کسی که دردهای عشق را با جان و دل می‌کشید و سختی‌های آن را اندازه می‌گرفت، همیشه غمگین بود و رنجِ عشق، وجودش را فرسوده می‌کرد.

نکته ادبی: دردی‌کش به معنای کسی است که رنج را با تمام وجود می‌نوشد و تحمل می‌کند.

گیتیش سلام نام کرده و اقبال بدو سلام کرده

دنیا او را به نامِ 'سلام' می‌شناخت و بخت و اقبال نیز به او روی خوش نشان داده بود.

نکته ادبی: جناس میان 'سلام' (نام شخص) و 'سلام' (به معنای درود و روی خوش) وجود دارد.

در عالم عشق گشته چالاک در خواندن شعرها هوسناک

در راه و رسم عاشقی بسیار ماهر و چابک شده بود و اشتیاق فراوانی به خواندن اشعار عاشقانه داشت.

نکته ادبی: چالاک صفتِ کسی است که در کاری متبحر و سریع است.

چون از سر قصه های در پاش شد قصه قیس در جهان فاش

زمانی که قصه‌های پُر از گوهرهای سخنِ مجنون در جهان پخش شد، داستانِ قیس (مجنون) همه‌گیر شد.

نکته ادبی: قصه های درپاش اشاره به اشعارِ نغز و گرانبهای مجنون دارد.

در هر طرفی ز طبع پاکش خواندند نسیب دردناکش

در هر جایی، به خاطر طبعِ لطیف و پاکِ مجنون، اشعارِ غمگین و عاشقانه‌ی او را می‌خواندند.

نکته ادبی: نسیب در اینجا به معنای شعری است که در وصفِ عشق و دردِ هجران سروده شده است.

هر غم زده ای که شعر او خواند آن ناقه که داشت سوی او راند

هر آدم غمگینی که شعر او را می‌شنید، مرکبِ خود را به سمتِ مجنون می‌راند تا او را ببیند.

نکته ادبی: ناقه به معنای شتر است که وسیله سفر در بیابان بوده است.

چون شهر به شهر تا به بغداد آوازه عشق او در افتاد

آوازه‌ی عشقِ مجنون شهر به شهر پیچید تا اینکه به گوشِ مردم بغداد رسید.

نکته ادبی: در افتادن کنایه از شهرت یافتن و انتشار سریع خبر است.

از سحر حلال او ظریفان کردند سماع با حریفان

ظریفان و نکته‌سنجانِ بغداد با شنیدن اشعارِ سحرآمیزِ او، شروع به شنیدنِ عاشقانه و گوش سپردن به آن کردند.

نکته ادبی: سحر حلال در ادبیات به سخنِ بسیار فصیح و تأثیرگذار گفته می‌شود.

افتاد سلام را کزان خاک آید به سلام آن هوسناک

به 'سلام' این فکر افتاد که از آن سرزمین، به دیدنِ آن عاشقِ مشتاق برود.

نکته ادبی: هوسناک صفتِ کسی است که شوقِ زیاد به انجام کاری دارد.

بربست بنه به ناقه ای چست بگشاد زمام ناقه را سست

بار و بنه‌ی سفر را بر شتری چابک بست و افسارِ شتر را رها کرد (عازم سفر شد).

نکته ادبی: چست به معنای سریع و چالاک است.

در جستن آن غریب دلتنگ در بادیه راند چند فرسنگ

برای یافتنِ آن عاشقِ دلتنگ و غریب، چندین فرسنگ در بیابان حرکت کرد.

نکته ادبی: بادیه به معنای بیابان است.

پرسید نشان و یافتش جای افتاده برهنه فرق تا پای

از هر کس نشانیِ او را پرسید و سرانجام جایش را یافت که از سر تا پا برهنه و رنجور افتاده بود.

نکته ادبی: برهنه بودن مجنون نمادِ بی‌پناهی و بی‌اعتنایی او به ظواهر دنیاست.

پیرامنش از وحوش جوقی حلقه شده بر مثال طوقی

اطرافِ او را دسته‌ای از حیواناتِ وحشی همچون حلقه‌ای محاصره کرده بودند.

نکته ادبی: جوگ (جوق) به معنای دسته و گروه است.

او کرده ز راه شوق و زاری زان حلقه حساب طوق داری

او به دلیلِ شوق و زاری‌هایش، گویی به این حیوانات قلاده بسته بود (و آن‌ها مطیع او شده بودند).

نکته ادبی: طوق‌داری کنایه از در بند کشیدن و رام کردنِ حیوانات است.

چون دید که آید از ره دور نزدیک وی آن جوان منظور

وقتی آن جوان (سلام) از دور به نزدیکیِ مجنون رسید،

نکته ادبی: منظور به معنای مورد نظر و محبوب است.

زد بانک بر آن سباع هایل تا تیغ کنند در حمایل

مجنون به آن حیواناتِ درنده بانگ زد تا آماده‌ی دفاع و مبارزه شوند.

نکته ادبی: حمایل بستن کنایه از آمادگی برای جنگ است.

چون یافت سلام ازو قیامی دادش ز میان جان سلامی

وقتی 'سلام' را دید که برای ادای احترام ایستاده است، با تمام وجود به او سلام کرد.

نکته ادبی: قیام در اینجا به معنای احترام ایستادن است.

مجنون ز خوش آمد سلامش بنمود تقربی تمامش

مجنون از خوش‌آمدگوییِ سلام، به او بسیار نزدیک شد و اظهار محبت کرد.

نکته ادبی: تقرب به معنای نزدیکی جستن است.

کردش به جواب خود گرامی پرسیدش کز کجا خرامی

مجنون او را با پاسخِ خود گرامی داشت و پرسید که از کجا می‌آیی؟

نکته ادبی: خرامیدن در اینجا به معنای راه رفتن و آمدن است.

گفت ای غرض مرا نشانه وا وارگی مرا بهانه

سلام گفت: ای کسی که مقصود و هدفِ من هستی، سرگشتگی و بی‌قراری من، بهانه‌ی دیدارِ تو بود.

نکته ادبی: واوارگی به معنای سرگشتگی و حیرانی است.

آیم بر تو ز شهر بغداد تا از رخ فرخت شوم شاد

از شهر بغداد به نزدِ تو آمدم تا از دیدنِ چهره‌ی مبارک و نورانی‌ات شاد شوم.

نکته ادبی: فرخ به معنای مبارک و خجسته است.

غربت ز برای تو گزیدم کابیات غریب تو شنیدم

غربت و دوری را فقط برای تو تحمل کردم، زیرا اشعارِ شگفت‌انگیزِ تو را شنیده بودم.

نکته ادبی: غریب در اینجا به معنای عجیب و شگفت‌انگیز است.

چون کرد مرا خدای روزی روی تو بدین جهان فروزی

از آنجا که خداوند روزیِ مرا دیدار با چهره‌ی عالم‌تابِ تو قرار داد،

نکته ادبی: جهان‌فروز استعاره از چهره‌ای است که درخششِ معنوی دارد.

زین پس من و خاک بوس پایت گردن نکشم ز حکم و رایت

از این به بعد، من و خاک‌بوسیِ پای تو؛ هرگز از فرمان و اراده‌ی تو سرپیچی نخواهم کرد.

نکته ادبی: گردن کشیدن کنایه از سرکشی و نافرمانی است.

دم بی نفس تو بر نیارم در خدمت تو نفس شمارم

بدونِ اجازه و خواستِ تو حتی نفسی نمی‌کشم؛ چرا که خدمتِ تو را تنها نَفَسِ زندگیِ خودم می‌دانم.

نکته ادبی: نفس شمارم کنایه از غنیمت دانستنِ لحظاتِ خدمت است.

هر شعر که افکنی تو بنیاد گیرم منش از میان جان یاد

هر شعری که تو آن را بسازی، من با تمام جان و دل آن را حفظ می‌کنم.

نکته ادبی: بنیاد نهادن کنایه از آفریدن و سرودنِ شعر است.

چندان سخن تو یاد گیرم کاموده شود بدو ضمیرم

آن‌قدر سخنان تو را حفظ می‌کنم تا وجودِ من با کلامِ تو سرشار و آباد شود.

نکته ادبی: ضمیر به معنای باطن و درون است.

گستاخ ترم به خود رها کن با خاطر خویشم آشنا کن

اجازه بده با تو خودمانی‌تر شوم و مرا با دلِ خویش آشنا کن.

نکته ادبی: گستاخ‌ تر در ادبِ کهن به معنای صمیمی‌تر است.

میده ز نشید خود سماعم پندار یکی از این سباعم

از خواندنِ اشعارِ خود مرا محروم نکن، حتی اگر فکر می‌کنی من یکی از این حیواناتِ درنده‌ام، برایم شعر بخوان.

نکته ادبی: نشید به معنای سرود و شعرِ خواندنی است.

بنده شدن چو من جوانی دانم که نداردت زیانی

می‌دانم که بنده شدنِ جوانی مثلِ من، هیچ ضرری برای تو نخواهد داشت.

نکته ادبی: زیانی به معنای ضرر است.

من نیز به سنگ عشق سودم عاشق شده خواری آزمودم

من هم در راهِ عشق بسیار رنج کشیده‌ام و خواری‌های عاشقی را تجربه کرده‌ام.

نکته ادبی: سودن به معنای ساییده شدن و رنج کشیدن است.

مجنون چو هلال در رخ او زد خنده و داد پاسخ او

مجنون با دیدنِ چهره‌ی او (که مثل هلال ماه بود)، خندید و پاسخش را داد.

نکته ادبی: هلال کنایه از لاغری و زیبایی و یا درخشندگی چهره است.

کای خواجه خوب ناز پرورد ره پر خطر است باز پس گرد

ای بزرگ‌زاده‌ی نازپرورده، راهی که در آن هستی بسیار خطرناک است، برگرد.

نکته ادبی: خواجه در اینجا به معنای کسی است که در ناز و نعمت بزرگ شده است.

نه مرد منی اگرچه مردی کز صد غم من یکی نخوردی

تو مردِ این راه نیستی، اگرچه مرد هستی؛ چرا که حتی یک صدم از غم‌های مرا تحمل نکردی.

نکته ادبی: مردِ کاری بودن کنایه از تواناییِ تحملِ آن کار است.

من جز سر دام و دد ندارم نه پای تو پای خود ندارم

من به جز این حیواناتِ درنده، همنشینی ندارم و بیش از تو، خودم هم پای رفتن ندارم.

نکته ادبی: دام و دد کنایه از حیوانات و جانوران وحشی است.

ما را که ز خوی خود ملالست با خوی تو ساختن محالست

ما که از خویِ خودمان نیز خسته شده‌ایم، همنشینی با خویِ تو برایمان غیرممکن است.

نکته ادبی: ملال به معنای دلتنگی و بیزاری است.

از صحبت من ترا چه خیزد دیو از من و صحبتم گریزد

از هم‌نشینی با من چه سودی به تو می‌رسد؟ حتی دیو هم از من و تنهاییِ من فرار می‌کند.

نکته ادبی: دیو کنایه از وحشت و موجوداتِ ناخوشایند است.

من وحشیم و تو انس جوئی آن نوع طلب که جنس اوئی

من وحشی هستم و تو اهلِ معاشرت؛ برو به دنبالِ کسی که از جنسِ خودت باشد.

نکته ادبی: انس‌جو به معنای کسی است که به دنبالِ معاشرت و زندگی با مردم است.

چون آهن اگر حمول گردی زاه چو منی ملول گردی

اگر هم مثلِ آهن در برابرِ رنجِ من مقاوم باشی، باز هم از وجودِ کسی مثلِ من خسته خواهی شد.

نکته ادبی: حمولی به معنای بردباری و تحمل کردن است.

گر آب شوی به جان نوازی با آتش من شبی نسازی

اگر هم مثلِ آب لطیف باشی، در برابرِ آتشِ عشقِ من حتی یک شب هم دوام نمی‌آوری.

نکته ادبی: استعاره از لطافتِ آب و سوزندگیِ آتش برای نشان دادنِ تضادِ روحیات.

با من تو نگنجی اندرین پوست من خود کشم و تو خویشتن دوست

تو در این وضعیتِ من نمی‌گنجی؛ من خودم را فدای عشق می‌کنم و تو به فکرِ حفظِ خویشتنی.

نکته ادبی: در پوست نگنجیدن کنایه از تضادِ کامل است.

بگذار مرا در این خرابی کز من دم همدمی نیابی

مرا در این ویرانه رها کن، چرا که از من هیچ بویی از دوستی و همراهی نخواهی شنید.

نکته ادبی: خرابی کنایه از بیابان و دوری از اجتماع است.

گر در طلبم رهی بریدی ای من رهیت که رنج دیدی

اگر برای پیدا کردنِ من راهی طولانی را طی کرده‌ای، وای بر من که باعث شدم این‌همه رنج بکشی.

نکته ادبی: ای من (افسوس بر من).

چون یافتیم غریب و غمخوار الله معک بگوی و بگذار

حالا که مرا در حالِ غمخواری و تنهایی پیدا کردی، بگو 'خدا همراهت باشد' و مرا ترک کن.

نکته ادبی: الله معک (خدا با تو باشد) به معنای وداع کردن است.

ترسم چو به لطف برنخیزی از رنج ضرورتی گریزی

می‌ترسم وقتی که از روی لطف و مهربانی (اصرار) نکنی، از رنجِ اجباریِ این راه فرار کنی.

نکته ادبی: رنجِ ضرورتی کنایه از سختی‌های ناگزیرِ عشق است.

در گوش سلام آرزومند پذرفته نشد حدیث آن پند

این نصیحت‌ها در گوشِ سلام که آرزومندِ ماندن بود، اثر نکرد و آن پند را نپذیرفت.

نکته ادبی: گوشِ آرزومند کنایه از کسی است که فقط چیزی را می‌شنود که می‌خواهد.

گفتا به خدای اگر بکوشی کز تشنه زلال را بپوشی

سلام گفت: به خدا قسم اگر تلاش کنی که آبِ گوارا را از فرد تشنه‌ای دریغ کنی (نمی‌توانی مرا از عشقِ خود منع کنی).

نکته ادبی: زلال کنایه از عشقِ پاک و گوارا است.

بگذار که از سر نیازی در قبله تو کنم نمازی

اجازه ده تا با کمال تواضع و نیازمندی، به درگاه تو بیایم و چون به قبله‌ای که مورد ستایش من است، در برابر تو نماز بگزارم.

نکته ادبی: قبله استعاره از محبوب و نماز کنایه از خضوع و پرستش است.

گر سهو شود به سجده راهم در سجده سهو عذر خواهم

اگر در این مسیرِ ستایشِ تو خطایی از من سر زد و در ادای احترامم سهوی رخ داد، در همان حالِ عبادت، از تو پوزش می‌طلبم.

نکته ادبی: سجده سهو اشاره به حکمی فقهی است که در اینجا برای توجیه خطا در عشق به کار رفته است.

مجنون بگذاشت از بسی جهد تا عهده به سر برد در آن عهد

مجنون با تلاش و کوشش بسیار کوشید تا به عهد و پیمانی که بسته بود وفادار بماند.

نکته ادبی: عهد به معنای پیمان عاشقی و وفاداری است.

بگشاد سلام سفره خویش حلوا و کلیچه ریخت در پیش

سلام سفره‌اش را گشود و انواع غذاها و شیرینی‌ها را برای مجنون فراهم کرد.

نکته ادبی: کلیچه نوعی نان یا شیرینی محلی است.

گفتا بگشای چهر با من نانی بشکن به مهر با من

سلام گفت: با من روراست باش و این نان را از سرِ مهر و دوستی با من بخور.

نکته ادبی: گشودن چهره کنایه از صمیمی شدن و پرده برداشتن از حال درون است.

نا خوردنت ارچه دلپذیر است زین یک دو نواله ناگزیر است

اگرچه نخوردن تو رفتاری ستودنی است، اما ناچاری که اندکی از این غذا را بچشی.

نکته ادبی: ناگزیر به معنای ناچار و ضروری است.

مرد ارچه به طبع مرد باشد نیروی تنش به خورد باشد

هرچند انسان به ذاتِ خود متکی است، اما توانایی جسمی او وابسته به خوردن و آشامیدن است.

نکته ادبی: طبع در اینجا به معنای سرشت و نهاد است.

گفتا من از این حساب فردم کانرا که غذا خوراست خوردم

مجنون گفت: من از این قاعده مستثنی هستم، زیرا کسی که غذای روحی‌اش را یافته، دیگر نیازی به غذای جسمی ندارد.

نکته ادبی: فرد بودن کنایه از یگانه و متفاوت بودن از عموم است.

نیروی کسی به نان و حلواست کورا به وجود خویش پرواست

نیروی کسی به خوردن غذا وابسته است که دغدغه‌ای جز جسم و جان خویش نداشته باشد.

نکته ادبی: پروا داشتن در اینجا به معنای دلبستگی و نگرانی برای بقای خود است.

چون من ز نهاد خویش پاکم کی بی خورشی کند هلاکم

وقتی من از نظر درونی پاک و وارسته شده‌ام، چگونه ممکن است نبودِ غذا مرا از پای درآورد؟

نکته ادبی: نهاد به معنای سرشت و ذات است.

چون دید سلام کان جگر سوز نه خسبد و نه خورد شب و روز

وقتی سلام دید که این عاشقِ دل‌سوخته، شب و روز نه خوابی دارد و نه خوراکی،

نکته ادبی: جگرسوز توصیفِ حالِ مجنون است که از درون می‌سوزد.

نه روی برد به هیچ کوئی نه صبر کند به هیچ روئی

نه به جایی روی می‌آورد و نه در هیچ حالی آرام و قرار دارد،

نکته ادبی: روی بردن کنایه از توجه کردن و میل داشتن است.

می داد دلش ز دلنوازی کان به که در این بلا بسازی

از سرِ دلسوزی با او چنین گفت: که بهتر است با این رنج و بلا مدارا کنی.

نکته ادبی: دل‌نوازی به معنای تسلی دادن و مهربانی کردن است.

دایم دل تو حزین نماند یکسان فلک اینچنین نماند

غم تو همیشگی نیست و این روزگار با هیچ‌کس یکسان نمی‌ماند.

نکته ادبی: حزین به معنای اندوهگین و غم‌زده است.

گردنده فلک شتاب گرد است هردم ورقیش در نورد است

روزگار همواره در حال تغییر است و هر لحظه ورق تازه‌ای می‌زند.

نکته ادبی: شتاب‌گرد صفت فلک به معنای چرخش سریع است.

تا چشم بهم نهاده گردد صد در ز فرج گشاده گردد

هنوز چشم بر هم نزده‌ای، درهای گشایش و آسایش به روی تو باز خواهد شد.

نکته ادبی: فرج به معنای گشایش و رهایی از سختی است.

زین غم به اگر غمین نباشی تا پی سپر زمین نباشی

بهتر است این‌قدر غمگین نباشی تا زیر بار سنگین این اندوه از پا درنیایی.

نکته ادبی: پی‌سپر شدن کنایه از فرو رفتن و از میان رفتن است.

به گردی اگرچه دردمندی چندانکه گریستی بخندی

اگرچه اکنون دردمندی، اما بدان که پس از هر گریه‌ای، خنده‌ای خواهد آمد.

نکته ادبی: گردیدن در اینجا به معنای تغییر یافتنِ احوال است.

من نیز چو تو شکسته بودم دل خسته و پای بسته بودم

من نیز روزگاری مانند تو، دل‌شکسته و درمانده بودم.

نکته ادبی: پای‌بسته کنایه از اسیرِ غم بودن و بی‌اراده بودن است.

هم فضل و عنایت خدائی دادم ز چنان غمی رهائی

اما سرانجام با فضل و لطف خداوند، از آن اندوه بزرگ نجات یافتم.

نکته ادبی: عنایت به معنای توجه و لطف خاص الهی است.

فرجام شوی تو نیز خاموش واین واقعه را کنی فراموش

تو نیز عاقبت آرام خواهی گرفت و این واقعه تلخ را به دست فراموشی می‌سپاری.

نکته ادبی: فرجام به معنای پایان و عاقبت کار است.

این شعله که جوش مهربانیست از گرمی آتش جوانیست

این شور و شراری که در تو می‌بینم، ناشی از گرمای دوران جوانی است.

نکته ادبی: جوشِ مهربانی کنایه از شدتِ احساسات و عاشقی است.

چون در گذرد جوانی از مرد آن کوره آتشین شود سرد

وقتی دوران جوانی بگذرد، این کوره پرحرارتِ عشق نیز به سردی می‌گراید.

نکته ادبی: کوره آتشین استعاره از تن و وجود پرشور جوان است.

مجنون ز حدیث آن نکورای از جای نشد ولی شد از جای

مجنون با شنیدن حرف‌های منطقیِ آن مرد، از جای تکان نخورد اما درونی‌ترین لایه‌های روحش دگرگون شد.

نکته ادبی: از جای شدن کنایه از برانگیخته شدن یا تغییر حال است.

گفتا چه گمان بری که مستم یا شیفته ای هوا پرستم

مجنون پاسخ داد: چه گمان باطلی می‌بری که من مستِ شهوات یا شیفته‌ی هوس‌های دنیایی‌ام؟

نکته ادبی: هواپرست کنایه از کسی است که پیرو امیال نفسانی است.

شاهنشه عشقم از جلالت نابرده ز نفس خود خجالت

من در عشق، پادشاهی هستم که به جلالت رسیده‌ام و از نفس خود شرمی ندارم.

نکته ادبی: شاهنشه عشق، استعاره‌ای برای جایگاه والای او در وادی عاشقی است.

از شهوت عذرهای خاکی معصوم شده به غسل پاکی

از آلودگی‌های جسمانی و خواسته‌های خاکی، با غسلِ عشق پاک شده‌ام.

نکته ادبی: عذرهای خاکی کنایه از بهانه‌های مادی و نفسانی است.

زآلایش نفس باز رسته بازار هوای خود شکسته

از آلایش‌های نفسانی رها شده‌ام و بازار هوس‌رانی را در وجودم تعطیل کرده‌ام.

نکته ادبی: شکستن بازار کنایه از بی‌رونق کردن و نفی کردن است.

عشق است خلاصه وجودم عشق آتش گشت و من چو عودم

عشق تمامِ وجود من است؛ عشق آتش شد و من همچون عودی سوختم.

نکته ادبی: تشبیه خود به عود، کنایه از فنا شدن در راه محبوب است.

عشق آمد و خاص کرد خانه من رخت کشیدم از میانه

عشق آمد و خانه دلم را تنها از آنِ خود کرد و من از میان برداشته شدم.

نکته ادبی: رخت کشیدن از میانه کنایه از نیست شدنِ منیت است.

با هستی من که در شمارست من نیستم آنچه هست یارست

در هستی من که در شمارِ موجودات است، دیگر «من» وجود ندارم و هرچه هست، یار است.

نکته ادبی: نفیِ هستیِ خویش، نشان‌دهنده اوجِ فنا در عرفان است.

کم گردد عشق من در این غم گر انجم آسمان شود کم

اگر تمام ستاره‌های آسمان نیز کم شوند، عشق من در این رنج کاسته نخواهد شد.

نکته ادبی: انجم به معنای ستاره‌ها و کنایه از کثرت است.

عشق از دل من توان ستردن گر ریگ زمین توان شمردن

عشق را از دل من می‌توان زدود، اگر بتوانی ریگ‌های زمین را بشماری.

نکته ادبی: محال بودنِ شمارشِ ریگ‌ها کنایه از جاودانگیِ عشق است.

در صحبت من چو یافتی راه می دار زبان ز عیب کوتاه

حال که به راه و روش من آگاهی یافتی، زبان خود را از عیب‌جویی کوتاه کن.

نکته ادبی: کوتاه کردن زبان کنایه از سکوت و پرهیز از تهمت است.

در قامت حال خویش بنگر از طعن محال خویش بگذار

به جای عیب‌جویی از من، به وضعیت خودت بنگر و از طعنه‌های بی‌جا دست بردار.

نکته ادبی: محال به معنای امر غیرممکن یا بیهوده است.

زنیگونه گزارشی عجب کرد زان حرف حریف را ادب کرد

مجنون چنان سخن حکیمانه‌ای گفت که حریف (سلام) را ادب کرد و سر جای خود نشاند.

نکته ادبی: گزارش به معنای بیانِ سخن و حرف است.

چون حرفت او حریف بشناخت حرفی به خطا دگر نینداخت

چون حریف منظور و کلام او را دریافت، دیگر سخن خطایی به زبان نیاورد.

نکته ادبی: حرف‌ِ خطا کنایه از سخنِ ناپخته است.

گستاخ سخن مباش با کس تا عذر سخن نخواهی از پس

با هیچ‌کس گستاخانه سخن نگو، تا مجبور نشوی بعداً پوزش بخواهی.

نکته ادبی: عذر خواستن کنایه از پشیمانی و فروتنیِ اجباری است.

گر سخت بود کمان و گر سست گستاخ کشیدن آفت تست

کمانِ سخن را اگر سست یا سخت بکشی، در هر دو صورت زیان‌بخش است.

نکته ادبی: کمان استعاره از زبان و کلام است.

گر سست بود ملالت آرد ور سخت بود خجالت آرد

سستی در سخن موجب ملال است و سختیِ بیش از حد، موجب خجالت و شرمساری است.

نکته ادبی: ملالت به معنای خستگی و دلزدگی است.

مجنون و سلام روزکی چند بودند به هم به راه پیوند

مجنون و سلام چند روزی را با هم گذراندند و پیوند دوستی برقرار کردند.

نکته ادبی: راهِ پیوند کنایه از همراهی و مصاحبت است.

آن تحفه که در میانه می رفت چون در غزلی روانه می رفت

هر نکته و هدیه‌ای که در میان بود، در قالبِ شعر و غزل بیان می‌شد.

نکته ادبی: غزل در اینجا نمادِ کلامِ عاشقانه و زیباست.

هر بیت که گفتی آن جهان گرد بر یاد گرفتی آن جوانمرد

هر بیتی را که مجنون (جهان‌گرد) می‌سرود، آن جوانمرد (سلام) با دقت به خاطر می‌سپرد.

نکته ادبی: جهان‌گرد در اینجا صفتی برای مجنون است که بی‌خانمان و سرگشته است.

مجنون زره ضعیف حالی بود از همه خواب و خورد خالی

مجنون به دلیل ضعفِ جسمانی، نه خوابی داشت و نه خوراکی.

نکته ادبی: ضعفِ حال کنایه از ناتوانیِ ناشی از عشق است.

بیچاره سلام را دران درد نز خواب گزیر بود و نز خورد

بیچاره سلام هم در آن رنج و عشق، نه خوابی داشت و نه میلی به غذا.

نکته ادبی: گزیر نداشتن به معنای چاره نداشتن و ناچار بودن است.

چون سفره تهی شد از نواله مهمان به وداع شد حواله

چون سفره از غذا خالی شد، مهمان (سلام) تصمیم به رفتن و خداحافظی گرفت.

نکته ادبی: وداع به معنای خداحافظی و جدا شدن است.

کرد از سر عاجزی وداعش بگذاشت میان آن سباعش

از سرِ درماندگی با او خداحافظی کرد و او را در میان آن بیابان‌های وحشی تنها گذاشت.

نکته ادبی: سباع به معنای درندگان و استعاره از بیابان‌های خطرناک است.

زان مرحله رفت سوی بغداد بگرفته بسی قصیده بر یاد

سلام از آن مرحله به سوی بغداد رفت، در حالی که قصیده‌های بسیاری را از حفظ کرده بود.

نکته ادبی: مرحله در اینجا به معنای منزلگاه و بخشِ سفر است.

هرجا که یکی قصیده خواندی هوش شنونده خیره ماندی

هر جا که یکی از آن قصیده‌ها را می‌خواند، هوش از سرِ شنوندگان می‌برد و آن‌ها را حیرت‌زده می‌کرد.

نکته ادبی: خیره ماندن کنایه از شگفتیِ بسیار است.