خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۴۱ - غزل خواندن مجنون نزد لیلی

نظامی
آیا تو کجا و ما کجائیم تو زان که ای و ما ترائیم
مائیم و نوای بی نوائی بسم الله اگر حریف مائی
افلاس خران جان فروشیم خز پاره کن و پلاس پوشیم
از بندگی زمانه آزاد غم شاد به ما و ما به غم شاد
تشنه جگر و غریق آبیم شب کور و ندیم آفتابیم
گمراه و سخن زره نمائی در ده نه و لاف دهخدائی
ده راند و دهخدای نامیم چون ماه به نیمه تمامیم
بی مهره و دیده حقه بازیم بی پا و رکیب رخش تازیم
جز در غم تو قدم نداریم غم دار توئیم و غم نداریم
در عالم اگرچه سست خیزیم در کوچگه رحیل تیزیم
گوئی که بمیر در غمم زار هستم ز غم تو اندرین کار
آخر به زنم به وقت حالی بر طبل رحیل خود دوالی
گرگ از دمه گر هراس دارد با خود نمد و پلاس دارد
شب خوش مکنم که نیست دلکش بی تو شب ما و آنگهی خوش
ناآمده رفتن این چه سازست ناکشته درودن اینچه رازست
با جان منت قدم نسازد یعنی که دو جان بهم نسازد
تا جان نرود ز خانه بیرون نایی تو از این بهانه بیرون
جانی به هزار بار نامه معزول کنش ز کار نامه
جانی به از این بیار در ده پائی به از این بکار درنه
هر جان که نه از لب تو آید آید به لب و مرا نشاید
وان جان که لب تواش خزانه است گنجینه عمر جاودانه است
بسیار کسان ترا غلامند اما نه چو من مطیع نامند
تا هست ز هستی تو یادم آسوده و تن درست و شادم
وانگه که ز دل نیارمت یاد باشم به دلی که دشمنت باد
زین پس تو و من و من تو زین پس یک دل به میان ما دو تن بس
وان دل دل تو چنین صوابست یعنی دل من دلی خرابست
صبحی تو و با تو زیست نتوان الا به یکی دل و دو صد جان
در خود کشمت که رشته یکتاست تا این دو عدد شود یکی راست
چون سکه ما یگانه گردد نقش دوئی از میانه گردد
بادام که سکه نغز دارد یک تن بود و دو مغز دارد
من با توام آنچه مانده بر جای کفشی است برون فتاده از پای
آنچه آن من است با تو نور است دورم من از آنچه از تو دور است
تن کیست که اندرین مقامش بر سکه تو زنند نامش
سر نزل غم ترا نشاید زیر علم ترا نشاید
جانیست جریده در میان چست وان نیز نه با منست با تست
تو سگدل و پاسبانت سگ روی من خاک ره سگان آن کوی
سگبانی تو همی گزینم در جنب سگان از آن نشینم
یعنی ددگان مرا به دنبال هستند سگان تیز چنگال
تو با زر و با درم همه سال خالت درم و زر است خلخال
تا خال درم وش تو دیدم خلخال ترا درم خریدم
ابر از پی نوبهار بگریست مجنون ز پی تو زار بگریست
چرخ از رخ مه جمال گیرد مجنون به رخ تو فال گیرد
هندوی سیاه پاسبانت مجنون ببر تو همچنانست
بلبل ز هوای گل به گرد است مجنون ز فراق تو به درد است
خلق از پی لعل می کند کان مجنون ز پی تو می کند جان
یارب چه خوش اتفاق باشد گر با منت اشتیاق باشد
مهتاب شبی چو روز روشن تنها من و تو میان گلشن
من با تو نشسته گوش در گوش با من تو کشیده نوش در نوش
در بر کشمت چو رود در چنگ پنهان کنمت چو لعل در سنگ
گردم ز خمار نرگست مست مستانه کشم به سنبلت دست
برهم شکنم شکنج گیسوت تاگوش کشم کمان ابروت
با نار برت نشست گیرم سیب زنخت به دست گیرم
گه نار ترا چو سیب سایم گه سیب ترا چو نار خایم
گه زلف برافکنم به دوشت گه حلقه برون کنم ز گوشت
گاه از قصبت صحیفه شویم گه با رطبت بدیهه گویم
گه گرد گلت بنفشه کارم گاهی ز بنفشه گل برآرم
گه در بر خود کنم نشستت که نامه غم دهم به دستت
یار اکنون شو که عمر یار است کار است به وقت و وقت کار است
چشمه منما چو آفتابم مفریب ز دور چون سرابم
از تشنگی جمالت ای جان جوجو شده ام چو خالت ای جان
یک جو ندهی دلم در این کار خوناب دلم دهی به خروار
غم خوردن بی تو می توانم می خوردن با تو نیز دانم
در بزم تو می خجسته فالست یعنی به بهشت می حلالست
این گفت و گرفت راه صحرا خون در دل و در دماغ صفرا
وان سرو رونده زان چمنگاه شد روی گرفته سوی خرگاه

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر دربردارنده مضامین والای عرفانی و عاشقانه است که در آن گوینده با تکیه بر کهن‌الگوی «مجنون» به بیان اشتیاق جانکاه و عطش درونی خود برای رسیدن به وصال و فنای در معشوق می‌پردازد. فضا سرشار از شور و حرمان است و شاعر در تقابلی میان هستیِ مجازی و حقیقی، مسیر رهایی از دوگانگی و منیت را تنها در تسلیم مطلق و نیستیِ عاشق در برابر هستیِ مطلق معشوق می‌داند.

شاعر با بیانی که از یک سو سرشار از تواضع و حقارتِ خویشتن در برابر شکوه معشوق است و از سوی دیگر مملو از دعویِ عشقی بی‌بدیل، به ترسیمِ جایگاهِ عاشقِ سوخته‌دل می‌پردازد. در این مسیر، مفاهیمی چون «مرگِ ارادی»، «فقرِ عرفانی» و «یگانگیِ عاشق و معشوق» به عنوان کلیدواژه‌های اصلی برای عبور از سدِ خودپرستی و رسیدن به ساحتِ حضورِ یار تبیین می‌شوند.

معنای روان

آیا تو کجا و ما کجائیم تو زان که ای و ما ترائیم

ما کجا و تو کجا؟ تو از چه تبار والایی هستی و ما در چه مرتبه خاکی و ناچیزی ایستاده‌ایم که خود را هم‌تراز تو می‌دانیم.

نکته ادبی: «زان که» به معنای «از آنِ که» یا «از آنِ چه کسی» است که بر تفاوت گوهر وجودی دلالت دارد.

مائیم و نوای بی نوائی بسم الله اگر حریف مائی

سرمایه ما تنها ناله‌هایی است که از فقر و بی‌نوایی برمی‌خیزد؛ اگر مردِ میدانِ این عشق و حریفِ ما هستی، بسم‌الله، پای پیش بگذار.

نکته ادبی: «نوای بی‌نوایی» آرایه پارادوکس (تضاد) است؛ داشتنِ نداشتن.

افلاس خران جان فروشیم خز پاره کن و پلاس پوشیم

ما فقرایی هستیم که جان خود را در راه عشق می‌فروشیم؛ جامه عزت و فخرفروشی (خز) را پاره می‌کنیم و لباس فقر و فروتنی (پلاس) را بر تن می‌پوشیم.

نکته ادبی: «افلاس» به معنای ورشکستگی و فقر است که در عرفان به معنای تهی شدن از خود است.

از بندگی زمانه آزاد غم شاد به ما و ما به غم شاد

ما از بندِ تعلقات زمانه آزاد هستیم؛ غم و شادی ما به یکدیگر گره خورده است و در این دایره، غمِ تو برای ما شادی‌بخش است.

نکته ادبی: «غم شاد به ما» استعاره از لذت بردن از رنجِ عشق است.

تشنه جگر و غریق آبیم شب کور و ندیم آفتابیم

ما در عینِ تشنگی، غرق در دریای بیکران عشق تو هستیم؛ در شبِ نادانی و غفلت، کور هستیم اما در برابرِ خورشیدِ وجود تو، ندیم و همراهیم.

نکته ادبی: «شب کور» کنایه از نادانی و «ندیم آفتاب» استعاره از تقرب به محبوب است.

گمراه و سخن زره نمائی در ده نه و لاف دهخدائی

ما گمراهانی هستیم که ادعای راهنمایی می‌کنیم؛ در حالی که خود در دهِ (مرتبه‌ای) نرسیده‌ایم، ادعای بزرگی و کدخدایی داریم.

نکته ادبی: «لاف» به معنای گزاف‌گویی و ادعای بی‌پایه است.

ده راند و دهخدای نامیم چون ماه به نیمه تمامیم

ما راه را نرفته‌ایم و به مقصد نرسیده‌ایم اما ادعای بزرگی داریم؛ مانند ماه هستیم که تنها در نیمه کامل است و نیمه دیگرش در تاریکی است.

نکته ادبی: «ماه به نیمه تمام» اشاره به نقصِ درونی عاشق دارد.

بی مهره و دیده حقه بازیم بی پا و رکیب رخش تازیم

بدون ابزار و سرمایه، ادعای بازیگری در میدان عشق داریم و بدون اسب و زین، قصدِ تاختن در میدان عاشقی می‌کنیم.

نکته ادبی: «حقه باز» در اینجا به معنای فریبکار نیست بلکه اشاره به کسی است که با وجود نداشتنِ مهره (سرمایه)، بازی می‌کند.

جز در غم تو قدم نداریم غم دار توئیم و غم نداریم

ما به جز غمِ تو هیچ‌چیز در دل نداریم؛ در واقع ما دارنده غمِ تو هستیم و از داشتنِ هیچ‌چیز دیگری، غمی نداریم.

نکته ادبی: ایهام در واژه «غم نداریم» به معنای «غم و اندوه نداریم» و «چیزی برای غم خوردن نداریم».

در عالم اگرچه سست خیزیم در کوچگه رحیل تیزیم

اگرچه در کارهای دنیوی سست و تنبل هستیم، اما برای سفر به سوی تو و رحیل از این دنیا، بسیار چابک و آماده‌ایم.

نکته ادبی: «کوچگه رحیل» استعاره از لحظه مرگ و انتقال به عالم دیگر است.

گوئی که بمیر در غمم زار هستم ز غم تو اندرین کار

اگر بگویی که در راه عشقِ من زار زار بمیر، من دقیقاً در همین مسیرِ جان دادن برای تو هستم.

نکته ادبی: «اندرین کار» اشاره به آمادگی برای فدا شدن است.

آخر به زنم به وقت حالی بر طبل رحیل خود دوالی

سرانجام در لحظه مناسب، بر طبلِ سفر و ترکِ خودِ کاذبم می‌کوبم.

نکته ادبی: «طبل رحیل» نمادی از اعلانِ پایانِ بودنِ خودخواهانه است.

گرگ از دمه گر هراس دارد با خود نمد و پلاس دارد

اگر گرگ از سرمایِ زمستان (دمه) هراسی دارد، با خود نمد و لباس گرم حمل می‌کند (اما ما در برابر رنج عشق هیچ حفاظی نداریم).

نکته ادبی: «دمه» به معنای برف و کولاک است.

شب خوش مکنم که نیست دلکش بی تو شب ما و آنگهی خوش

من شبِ بدون تو را شب نمی‌دانم و خوش نمی‌دارم؛ مگر ممکن است شب بدون حضور تو، خوش بگذرد؟

نکته ادبی: نفیِ خوشی در غیابِ معشوق.

ناآمده رفتن این چه سازست ناکشته درودن اینچه رازست

این چه ساز و کاری است که پیش از آمدن، قصد رفتن کرده‌ای؟ این چه رازی است که نه‌کاشته، درو می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به تناقضاتِ دنیایِ فانی و سرنوشتِ مقدر.

با جان منت قدم نسازد یعنی که دو جان بهم نسازد

با وجودِ جانِ من، تو نمی‌توانی در این خانه (بدن) حضور یابی؛ یعنی دو جانِ متفاوت در یک کالبد جمع نمی‌شوند.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ فنای عاشق برای حلولِ یار.

تا جان نرود ز خانه بیرون نایی تو از این بهانه بیرون

تا زمانی که جانِ خودپرستت از خانه تن بیرون نرود، تو از این بهانه‌ها و حجاب‌های درونی رهایی نخواهی یافت.

نکته ادبی: «خانه» استعاره از کالبد و خودِ انسانی است.

جانی به هزار بار نامه معزول کنش ز کار نامه

این جانِ خاکی و ناچیز را که هزار بار نامه و کارنامه سیاه دارد، از کارِ عاشقی برکنار کن.

نکته ادبی: «نامه» اشاره به اعمال و سوابقِ فردی دارد که مانعِ وصال است.

جانی به از این بیار در ده پائی به از این بکار درنه

جانی والاتر از این بیاور و در کالبد بدم، و گامی بهتر از این برای سلوک در راهِ خود قرار ده.

نکته ادبی: درخواستِ تحولِ وجودی از معشوق.

هر جان که نه از لب تو آید آید به لب و مرا نشاید

هر جانی که از جانبِ تو و از لبِ تو بر نیاید، به لبِ من می‌آید و ارزشی ندارد.

نکته ادبی: «به لب آمدنِ جان» کنایه از استیصال و مرگ است.

وان جان که لب تواش خزانه است گنجینه عمر جاودانه است

اما آن جانی که لبِ تو خزانه و مبدأ آن است، همان گنجینه عمرِ جاویدان و حقیقی است.

نکته ادبی: اشاره به فیضِ الهی که جانِ حقیقی را می‌بخشد.

بسیار کسان ترا غلامند اما نه چو من مطیع نامند

بسیاری از افراد غلام و بنده تو هستند، اما هیچ‌کدام مانند من در اطاعتِ نامِ تو مطیع نیستند.

نکته ادبی: ادعای تفاوتِ کیفیِ عشقِ عاشق با دیگران.

تا هست ز هستی تو یادم آسوده و تن درست و شادم

تا زمانی که یادِ هستیِ تو در ذهنِ من زنده است، من آسوده، تندرست و شادم.

نکته ادبی: «هستیِ تو» منبعِ آرامشِ عاشق است.

وانگه که ز دل نیارمت یاد باشم به دلی که دشمنت باد

و آن‌گاه که از دلِ خود، تو را یاد نمی‌کنم، آن دل، دشمنِ من باد که از تو غافل است.

نکته ادبی: دعا برایِ دوری از غفلت.

زین پس تو و من و من تو زین پس یک دل به میان ما دو تن بس

از این پس، من و تو یکی می‌شویم؛ در میانِ ما دو تن، تنها یک دلِ واحد کافی است.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجودیِ عاشق و معشوق.

وان دل دل تو چنین صوابست یعنی دل من دلی خرابست

و آن دلی که در میان است، فقط دلِ توست که درست و صواب است؛ دلِ من دلی خراب و ناقص است که باید در دلِ تو گم شود.

نکته ادبی: «دل خراب» به معنایِ ناچیز و نیازمندِ بازسازی است.

صبحی تو و با تو زیست نتوان الا به یکی دل و دو صد جان

تو مانند صبحِ روشنایی و با تو نمی‌توان زیست، مگر اینکه با یک دل، صدها جان (فدایی) داشته باشی.

نکته ادبی: «صبح» استعاره از درخششِ معشوق که طاقت‌فرساست.

در خود کشمت که رشته یکتاست تا این دو عدد شود یکی راست

من تو را در درونم می‌کشم (به معنایِ هضم کردن در خود) تا این دوگانگیِ عدد، به یک حقیقتِ یگانه تبدیل شود.

نکته ادبی: اشاره به فنا و یکی شدن.

چون سکه ما یگانه گردد نقش دوئی از میانه گردد

هنگامی که سکه وجودِ ما یگانه و یکی شود، نقشِ دویی و دوگانگی از میانِ ما برداشته می‌شود.

نکته ادبی: «سکه» استعاره از اصالت و هویتِ وجودی است.

بادام که سکه نغز دارد یک تن بود و دو مغز دارد

بادام که سکه و ظاهری مشخص دارد، یک تن است اما دو مغز در خود پنهان دارد (تمثیلی برای یگانگیِ ظاهر و دوگانگیِ باطن).

نکته ادبی: تمثیل برای تبیینِ رابطه عاشق و معشوق.

من با توام آنچه مانده بر جای کفشی است برون فتاده از پای

من با تو یکی شده‌ام؛ آنچه از من باقی مانده، تنها کفشی است که از پایِ من بیرون افتاده است (یعنی من خود را کاملاً رها کرده‌ام).

نکته ادبی: کنایه از بیگانگی با خودِ خاکی.

آنچه آن من است با تو نور است دورم من از آنچه از تو دور است

آنچه متعلق به من است، در کنار تو به نور تبدیل می‌شود؛ من از هرچه که از تو دور باشد، دوری می‌کنم.

نکته ادبی: جذبِ همه چیز به سوی معشوق.

تن کیست که اندرین مقامش بر سکه تو زنند نامش

تن چیست که در این جایگاه، نامِ آن را بر سکه تو حک کنند؟ (تن در برابر تو هیچ است).

نکته ادبی: تحقیرِ جسم در برابرِ روحِ معشوق.

سر نزل غم ترا نشاید زیر علم ترا نشاید

سرفرازی در غمِ تو شایسته تو نیست (چون تو والاتری) و قرار گرفتن در زیر علم و پرچمِ تو نیز برای منِ خاکی، شایسته نیست.

نکته ادبی: بیانِ کمالِ تواضع.

جانیست جریده در میان چست وان نیز نه با منست با تست

جانی چست و چابک در میان است که آن نیز متعلق به من نیست، بلکه به تو تعلق دارد.

نکته ادبی: نفیِ مالکیت بر جانِ خویش.

تو سگدل و پاسبانت سگ روی من خاک ره سگان آن کوی

تو سگ‌دل و پاسبانت سگ‌روی هستند و من تنها خاکِ راهِ سگ‌هایِ آن کویِ تو هستم.

نکته ادبی: تکرارِ «سگ» نمادِ فروتنیِ نهایتِ عاشق است.

سگبانی تو همی گزینم در جنب سگان از آن نشینم

من سگ‌بانیِ تو را انتخاب می‌کنم و در کنارِ سگ‌هایِ درگاهِ تو می‌نشینم.

نکته ادبی: اشتیاق به پایین‌ترین رتبه‌یِ نزدیکی.

یعنی ددگان مرا به دنبال هستند سگان تیز چنگال

یعنی سگ‌هایِ تیزچنگالِ کویِ تو، مدام مرا دنبال می‌کنند.

نکته ادبی: تداومِ این حالِ عاشقی.

تو با زر و با درم همه سال خالت درم و زر است خلخال

تو همواره با زر و درم (ثروتِ معنوی) همراهی؛ خالِ چهره‌ات درم و زر است و خلخالت از جواهر است.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ معشوق با نمادهایِ مادی.

تا خال درم وش تو دیدم خلخال ترا درم خریدم

از آن لحظه که خالِ شبیه به درمِ تو را دیدم، خلخالِ تو را با جان و درمِ دل خریدم.

نکته ادبی: ارزش‌گذاریِ عشق به جایِ ثروت.

ابر از پی نوبهار بگریست مجنون ز پی تو زار بگریست

ابر برایِ نوبهار می‌گرید و مجنون برایِ تو زار زار می‌گرید.

نکته ادبی: تشبیه گریه مجنون به گریه ابر که نمادِ رحمت است.

چرخ از رخ مه جمال گیرد مجنون به رخ تو فال گیرد

آسمان (چرخ) از چهره ماه زیبایی می‌گیرد و مجنون با دیدنِ چهره تو فالِ نیک می‌گیرد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان مجنون.

هندوی سیاه پاسبانت مجنون ببر تو همچنانست

آن نگهبانِ سیاه (هندو) که در پاسداریِ توست، مجنون در کنارِ تو همان‌گونه مطیع است.

نکته ادبی: تشبیه مجنون به خدمتگزار.

بلبل ز هوای گل به گرد است مجنون ز فراق تو به درد است

بلبل به خاطرِ هوایِ گل بی‌قرار است و مجنون به خاطرِ دوری (فراق) از تو دردمند است.

نکته ادبی: مقایسه حالات عاشقانه.

خلق از پی لعل می کند کان مجنون ز پی تو می کند جان

مردم برایِ رسیدن به لعل به معدن می‌روند، اما مجنون برایِ رسیدن به تو جانش را می‌دهد.

نکته ادبی: تضادِ ارزش‌های مادی و معنوی.

یارب چه خوش اتفاق باشد گر با منت اشتیاق باشد

ای کاش چه اتفاقِ خوشی می‌افتاد اگر با من، اشتیاق و میلی داشتی.

نکته ادبی: آرزوی وصال.

مهتاب شبی چو روز روشن تنها من و تو میان گلشن

در شبی مهتابی که مانند روز روشن است، تنها من و تو در میانِ گلشن هستیم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ خلوتِ عاشقانه.

من با تو نشسته گوش در گوش با من تو کشیده نوش در نوش

من با تو نشسته، گوش به حرف‌هایت سپرده‌ام و با من تو، شرابِ عشق (نوش) می‌نوشی.

نکته ادبی: «نوش در نوش» استعاره از لذتِ عشقِ خالص.

در بر کشمت چو رود در چنگ پنهان کنمت چو لعل در سنگ

تو را مانند رود در چنگ می‌گیرم و مانند لعلِ گرانبها در سنگِ سینه‌ام پنهان می‌کنم.

نکته ادبی: استعاره از محافظت از معشوق.

گردم ز خمار نرگست مست مستانه کشم به سنبلت دست

از خمارِ چشم‌هایِ (نرگس) تو مست می‌شوم و مستانه دست به گیسویِ (سنبل) تو می‌کشم.

نکته ادبی: توصیفِ زیباییِ معشوق با نمادهایِ گل‌ها (نرگس و سنبل).

برهم شکنم شکنج گیسوت تاگوش کشم کمان ابروت

من گره گیسوان تو را باز می‌کنم و با ناز و عشوه، کمان ابروانت را به بازی می‌گیرم تا آن را بکشم و تیر نگاهت را بر دلم بنشانی.

نکته ادبی: شکنج در اینجا به معنای پیچ و خم گیسوان است.

با نار برت نشست گیرم سیب زنخت به دست گیرم

بر آنم که سینه‌های انارگون تو را در آغوش بگیرم و سیب زنخ (چانه) تو را به دست آورم.

نکته ادبی: نار و سیب در ادبیات کلاسیک به ترتیب استعاره از سینه‌ها و چانه یا گونه هستند.

گه نار ترا چو سیب سایم گه سیب ترا چو نار خایم

گاهی سینه تو را همچون سیب بر پوستت می‌سایم و گاهی لب‌های تو را که مانند رطب (خرمای تازه) شیرین است، می‌بوسم.

نکته ادبی: خاییدن در اینجا به معنای جویدن ملایم و بوسیدن است.

گه زلف برافکنم به دوشت گه حلقه برون کنم ز گوشت

گاهی موهای تو را بر شانه‌ات می‌ریزم و گاهی گوشواره از گوشت بیرون می‌آورم.

نکته ادبی: این بیت تصویرگر صمیمیت و معاشقه دو عاشق است.

گاه از قصبت صحیفه شویم گه با رطبت بدیهه گویم

گاهی پوست تن تو را که مثل کتان نازک است، همچون صفحه کاغذ پاک و درخشان می‌کنم (می‌بوسم) و گاهی با لب‌های شیرین تو، سخنان عاشقانه و بدیهه می‌گویم.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه کتان بسیار ظریف است و صحیفه استعاره از پوست لطیف معشوق.

گه گرد گلت بنفشه کارم گاهی ز بنفشه گل برآرم

گاهی بر گرد صورتت که چون گل سرخ است، گیسوی سیاه (بنفشه) می‌چینم و گاهی با کنار زدن موها، گل چهره‌ات را نمایان می‌کنم.

نکته ادبی: تضاد میان گل (سرخ) و بنفشه (سیاه) برای توصیف چهره و موی معشوق است.

گه در بر خود کنم نشستت که نامه غم دهم به دستت

زمانی تو را در آغوش می‌گیرم و زمانی نامه غم و رنج خود را به دستت می‌دهم.

نکته ادبی: نامه غم استعاره از ابراز درد دل عاشق است.

یار اکنون شو که عمر یار است کار است به وقت و وقت کار است

اکنون که فرصت باقی است با من یار و همراه شو، چرا که عمر کوتاه است و هر کاری در زمان خود باید انجام شود.

نکته ادبی: اشاره به غنیمت شمردن دم و فرصت عاشقانه.

چشمه منما چو آفتابم مفریب ز دور چون سرابم

مانند سراب، فریبم مده و با دوری از من، سراب را به جای چشمه سیراب‌کننده به من نشان مده.

نکته ادبی: استعاره از وعده‌های دروغین و امیدهای واهی.

از تشنگی جمالت ای جان جوجو شده ام چو خالت ای جان

ای جان من، از تشنگی برای دیدار تو، به اندازه خال صورتت کوچک و نحیف شده‌ام.

نکته ادبی: جوجو اشاره به حقیر و کوچک شدن عاشق در اثر هجران است.

یک جو ندهی دلم در این کار خوناب دلم دهی به خروار

تو حتی یک جو (مقدار ناچیز) مهر و وفا به من نمی‌بخشی، اما در عوض دریایی از غم و خون‌دل به من هدیه می‌دهی.

نکته ادبی: تضاد میان یک جو و خروار برای نشان دادن بی‌وفایی معشوق.

غم خوردن بی تو می توانم می خوردن با تو نیز دانم

من تحمل غم هجران تو را دارم، اما با تو بودن و باده نوشیدن را نیز خوب بلد هستم.

نکته ادبی: تأکید بر توانایی عاشق در هر دو حالت غم و شادی.

در بزم تو می خجسته فالست یعنی به بهشت می حلالست

باده نوشیدن در بزم تو بسیار فرخنده و مبارک است، گویی که نوشیدن می در پیشگاه تو همچون نوشیدن در بهشت حلال و گوارا است.

نکته ادبی: استعاره از قدسی بودن مجلس معشوق.

این گفت و گرفت راه صحرا خون در دل و در دماغ صفرا

این سخنان را گفت و راه بیابان را در پیش گرفت، در حالی که دلی پرخون و سری پر از اندوه و ناآرامی داشت.

نکته ادبی: صفرا در طب قدیم نماد خشم و بی‌قراری است.

وان سرو رونده زان چمنگاه شد روی گرفته سوی خرگاه

و آن معشوق بلندقامت و خرامان از آن چمنگاه، روی برتافت و به سوی خیمه و خرگاه خود رفت.

نکته ادبی: سرو رونده تشبیه بلیغ برای زیبایی و قامت معشوق.