خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳۹ - آگاهی مجنون از وفات مادر

نظامی
چون شاهسوار چرخ گردان میدان بستد ز هم نبردان
خورشید ز بیم اهل آفاق قرابه می نهاد بر طاق
صبح از سر شورشی که انگیخت قرابه شکست و می برون ریخت
مجنون به همان قصیده خوانی می زد دهل جریده رانی
می راند جریده بر جریده می خواند قصیده بر قصیده
از مادر خود خبر نبودش کامد اجل از جهان ربودش
یکبار دگر سلیم دلدار آمد بر آن غریب غمخوار
دادش خورش و لباس پوشید ماتم زدگانه برخروشید
کان پیرزن بلا رسیده دور از تو به هم نهاد دیده
رخت از بنگاه این سرا برد در آرزوی تو چون پدر مرد
مجنون ز رحیل مادر خویش زد دست دریغ بر سر خویش
نالید چنانکه در سحر چنگ افتاد چنانکه شیشه در سنگ
می کرد ز مادر و پدر یاد شد بر سر خاکشان به فریاد
بر تربت هر دو زار نالید در مشهد هر دو روی مالید
گه روی در این و گه در آن سود دارو پس مرگ کی کند سود
خویشان چو خروش او شنیدند یک یک ز قبیله می دویدند
دیدند ورا بدان نزاری افتاده به خاک بر به خواری
خونابه ز دیده گاه گشادند در پای فتاده در فتادند
هر دیده ز روی سست خیزی می کرد بر او گلاب ریزی
چون هوش رمیده گشت هشیار دادند بر او درود بسیار
کردند به باز بردنش جهد تا با وطنش کنند هم عهد
آهی زد و راه کوه برداشت رخت خود ازان گروه برداشت
می گشت به گرد کوه و هامون دل پرجگر و جگر پر از خون
مشتی ددکان فتاده از پس نه یار کس و نه یار او کس
سجاده برون فکند از آن دیر زیرا که ندید در شرش خیر
زین عمر چو برق پای در راه می کرد چو ابر دست کوتاه
عمری که بناش بر زوالست یک دم شمر ار هزار سالست
چون عمر نشان مرگ دارد با عشوه او که برگ دارد
ای غافل از آنکه مردنی هست واگه نه که جان سپردنی هست
تا کی به خودت غرور باشد مرگ تو ز برگ دور باشد
خود را مگر از ضعیف رائی سنجیده نه ای که تا کجائی
هر ذره که در مسام ارضی است او را بر خویش طول و عرضی است
لیکن بر کوه قاف پیکر همچون الف است هیچ در بر
بنگر تو چه برگ یا چه شاخی در مزرعه ای بدین فراخی
سرتاسر خود ببین که چندی بر سر فلکی بدین بلندی
بر عمر خود ار بسیچ یابی خود را ز محیط هیچ یابی
پنداشته ای ترا قبولیست یا در جهت تو عرض و طولیست
این پهن و درازیت بهم هست در قالب این قواره پست
چون بر گذری ز حد پستی در خود نه گمان بری که هستی
بر خاک نشین و باد مفروش ننگی چو ترا به خاک می پوش
آن ذوق نشد هنوزت از یاد کز حاجت خلق باشی آزاد
تا هست به چون خودی نیازت با سوز بود همیشه سازت
آنگاه رسی به سر بلندی کایمن شوی از نیازمندی
هان تا سگ نان کس نباشی یا گریه خوان کس نباشی
چون مشعله دسترنج خود خور چون شمع همیشه گنج خود خور
تا با تو به سنت نظامی سلطان جهان کند غلامی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این بخش از داستان، تصویری عمیق و اندوهناک از سوگواری مجنون برای والدینش و سپس گذار ناگهانی به اندرزهای حکیمانه است. در ابتدا، فضای متن آکنده از حزن و ماتم مرگ عزیزان است که مجنون را به مرز جنون و خاک‌نشینی می‌کشاند.

در نیمه دوم، لحن شاعر از روایتگریِ صرف به موعظه تغییر می‌یابد و به بررسی بیهودگی غرور انسانی و ناپایداری دنیا می‌پردازد. شاعر با تأکید بر اینکه عمر انسان همچون برق می‌گذرد و هر چه هست در برابر عظمت هستی ناچیز است، مخاطب را به تواضع، آزادگی از نیاز به خلق و اتکا به خود دعوت می‌کند.

معنای روان

چون شاهسوار چرخ گردان میدان بستد ز هم نبردان

زمانی که سرنوشت، آن سوار قدرتمندِ آسمان، میدان را از رقیبان و دیگران خالی کرد، فرصتی برای جلوه‌گری پدید آمد.

نکته ادبی: شاهسوار چرخ گردان استعاره از قضا و قدر یا گذر زمان است.

خورشید ز بیم اهل آفاق قرابه می نهاد بر طاق

خورشید از ترسِ ناامنیِ موجود در آسمان، جام شراب خود را بر طاق آسمان نهاد.

نکته ادبی: قرابه نماد جام شراب است و به سرخی آسمان هنگام غروب یا طلوع اشاره دارد.

صبح از سر شورشی که انگیخت قرابه شکست و می برون ریخت

صبحگاهان بر اثر آن شور و غوغایی که خورشید به پا کرد، جامش شکست و شراب (سرخی نور) به بیرون ریخت.

نکته ادبی: تداوم استعاره قبلی و توصیف زیبایی‌شناختی طلوع خورشید.

مجنون به همان قصیده خوانی می زد دهل جریده رانی

مجنون همچنان به خواندن اشعار غمگین خود ادامه می‌داد و با اصرار، نوای تنهایی و درد خود را فریاد می‌زد.

نکته ادبی: دهل زدن کنایه از جار زدن و آشکار کردن درد است.

می راند جریده بر جریده می خواند قصیده بر قصیده

او بی‌وقفه قصیده‌ای را بر قصیده‌ی دیگر می‌خواند و راه خود را با سرودن غم‌نامه ادامه می‌داد.

نکته ادبی: تکرار واژگان برای تأکید بر استمرار و پافشاری بر رنج.

از مادر خود خبر نبودش کامد اجل از جهان ربودش

او چنان درگیر غم و اندوه خود بود که حتی از حال مادرش بی‌خبر ماند تا اینکه مرگِ مادر فرارسید.

نکته ادبی: اشاره به غفلت عاشق در راه عشق که باعث بی‌خبری از دنیای اطراف می‌شود.

یکبار دگر سلیم دلدار آمد بر آن غریب غمخوار

دوباره سلیم، آن دوست مهربان، نزدِ مجنونِ آواره و غم‌زده آمد.

نکته ادبی: سلیم در اینجا نقش میانجی و دلسوز را دارد.

دادش خورش و لباس پوشید ماتم زدگانه برخروشید

به او غذا داد و لباس پوشاند، اما مجنون همچنان در ماتم و فریاد بود.

نکته ادبی: ماتم‌زدگان کنایه از کسی است که در سوگ غرق شده است.

کان پیرزن بلا رسیده دور از تو به هم نهاد دیده

سلیم به او خبر داد که آن پیرزنِ بلاکشیده (مادر)، در حسرت دیدار تو چشم از جهان فروبست.

نکته ادبی: به هم نهادن دیده کنایه از درگذشتن و بستن چشم برای همیشه است.

رخت از بنگاه این سرا برد در آرزوی تو چون پدر مرد

او از این دنیا رخت بربست و به دیار باقی شتافت و در آرزوی دیدنِ تو، همانند پدرت از دنیا رفت.

نکته ادبی: رحیل و رخت بستن استعاره از مرگ است.

مجنون ز رحیل مادر خویش زد دست دریغ بر سر خویش

مجنون با شنیدن خبر مرگ مادر، از شدت تأسف و درد، دست بر سر خود کوبید.

نکته ادبی: دست دریغ بر سر زدن کنایه از شدت پشیمانی و اندوه است.

نالید چنانکه در سحر چنگ افتاد چنانکه شیشه در سنگ

چنان ناله‌ای سر داد که گویی صدای چنگ در سحرگاه است و چنان درهم شکست که شیشه‌ای در برخورد با سنگ خرد می‌شود.

نکته ادبی: تشبیه ناله به صدای چنگ (نرمی و حزن) و شکستنِ روح به شیشه (شکنندگی).

می کرد ز مادر و پدر یاد شد بر سر خاکشان به فریاد

مجنون با یادآوریِ پدر و مادر، به سمت مزار آن‌ها رفت و فریادِ زاری سر داد.

نکته ادبی: تربت به معنای خاک قبر است.

بر تربت هر دو زار نالید در مشهد هر دو روی مالید

بر مزار هر دو با زاری نالید و صورت خود را بر خاک مزارشان گذاشت.

نکته ادبی: مشهد به معنای محل شهادت و مزار است.

گه روی در این و گه در آن سود دارو پس مرگ کی کند سود

گاهی صورتش را بر مزار یکی و گاهی بر دیگری می‌سود؛ اما افسوس که پس از مرگ، زاری کردن سودی ندارد.

نکته ادبی: اشاره به بی‌فایده بودنِ حسرت پس از وقوع حادثه.

خویشان چو خروش او شنیدند یک یک ز قبیله می دویدند

خویشان و اقوام وقتی صدای فریاد او را شنیدند، دوان‌دوان از قبیله به سوی او آمدند.

نکته ادبی: خروش به معنای فریاد بلند و ناله است.

دیدند ورا بدان نزاری افتاده به خاک بر به خواری

دیدند که او در چه وضع نزار و ضعیفی روی خاک افتاده و از شدت غم خوار و خفیف شده است.

نکته ادبی: نزاری به معنای لاغری و ضعف ناشی از بیماری یا غم است.

خونابه ز دیده گاه گشادند در پای فتاده در فتادند

اشک از چشمانشان جاری شد و به پایِ او که روی زمین افتاده بود، افتادند.

نکته ادبی: خونابه کنایه از اشکِ خونین و بسیار است.

هر دیده ز روی سست خیزی می کرد بر او گلاب ریزی

هر چشمی که از ضعفِ همراهی باز مانده بود، بر سر و روی مجنون اشک می‌ریخت.

نکته ادبی: گلاب ریزی استعاره از اشک ریختنِ با احترام است.

چون هوش رمیده گشت هشیار دادند بر او درود بسیار

وقتی مجنون که عقل از سرش پریده بود، اندکی هوشیار شد، آن‌ها بر او درود و سلام بسیار فرستادند.

نکته ادبی: هوش رمیده کنایه از جنون و از خود بیخود شدن است.

کردند به باز بردنش جهد تا با وطنش کنند هم عهد

تلاش کردند که او را به دیار خود بازگردانند تا دوباره با وطن هم‌عهد شود.

نکته ادبی: جهد به معنای تلاش و کوشش است.

آهی زد و راه کوه برداشت رخت خود ازان گروه برداشت

مجنون آهی کشید و دوباره راه کوهستان را در پیش گرفت و از میان آن گروه جدا شد.

نکته ادبی: راه کوه برداشتن کنایه از انزواطلبی است.

می گشت به گرد کوه و هامون دل پرجگر و جگر پر از خون

سرگردان در کوه و بیابان می‌گشت؛ در حالی که دلی پر از رنج و جگری پر از خون داشت.

نکته ادبی: هامون به معنای دشت و صحرا است.

مشتی ددکان فتاده از پس نه یار کس و نه یار او کس

عده‌ای از حیوانات وحشی پشت سر او بودند، نه او کسی را داشت و نه کسی یار و غمخوار او بود.

نکته ادبی: ددکان جمع دد (حیوان وحشی) به معنای حیوانات وحشی است.

سجاده برون فکند از آن دیر زیرا که ندید در شرش خیر

او از آن دیر (خانقاه یا جامعه) سجاده و بساط عبادت را جمع کرد، زیرا خیری در معاشرت با آنان ندید.

نکته ادبی: شر به معنای بدی است و در مقابل خیر قرار دارد.

زین عمر چو برق پای در راه می کرد چو ابر دست کوتاه

این زندگی که همچون برق سریع است و در گذر است، او می‌کوشید تا با کوتاهیِ دست، سهم خود را از آن ببرد.

نکته ادبی: دست کوتاه کردن کنایه از قناعت و بی‌پناهی یا کوتاه بودنِ دست از دنیاست.

عمری که بناش بر زوالست یک دم شمر ار هزار سالست

عمری که اساسش بر نابودی است، حتی اگر هزار سال هم باشد، آن را یک لحظه بدان.

نکته ادبی: زوال به معنای نابودی و پایان است.

چون عمر نشان مرگ دارد با عشوه او که برگ دارد

از آنجا که زندگی با مرگ پیوند خورده است، چگونه می‌توان به جلوه‌های فریبنده و موقت آن دل بست؟

نکته ادبی: برگ در اینجا به معنای توشه و همچنین کنایه از زینت و جلوه است.

ای غافل از آنکه مردنی هست واگه نه که جان سپردنی هست

ای کسی که از مرگ غافلی، بدان که مردن حتمی است و جان سپردن سرنوشت همه است.

نکته ادبی: واگه مخفف واقِف یا آگاه است.

تا کی به خودت غرور باشد مرگ تو ز برگ دور باشد

تا کی می‌خواهی مغرور باشی، در حالی که مرگِ تو از آنچه فکر می‌کنی نزدیک‌تر است؟

نکته ادبی: برگ در اینجا به معنای ساز و برگ و زندگی است.

خود را مگر از ضعیف رائی سنجیده نه ای که تا کجائی

مگر خود را از روی نادانی و ضعیف‌رأیی نشناخته‌ای که نمی‌دانی کجای کاری؟

نکته ادبی: ضعیف رائی به معنای کوته‌نظری و نادانی است.

هر ذره که در مسام ارضی است او را بر خویش طول و عرضی است

هر ذره‌ای که در سطح زمین است، برای خود جایگاهی دارد.

نکته ادبی: مسام ارضی به معنای منافذ زمین یا سطح زمین است.

لیکن بر کوه قاف پیکر همچون الف است هیچ در بر

اما در برابر کوه قاف (عظمت هستی)، انسان همچون حرف الف، هیچ و ناچیز است.

نکته ادبی: کوه قاف نماد بزرگی و استواری در اساطیر است و الف نماد باریکی و ناچیزی.

بنگر تو چه برگ یا چه شاخی در مزرعه ای بدین فراخی

بنگر که تو چه هستی و چه جایگاهی داری، در این مزرعه و دنیای پهناور.

نکته ادبی: مزرعه کنایه از دنیاست که محل کشت و کار آخرت است.

سرتاسر خود ببین که چندی بر سر فلکی بدین بلندی

تمام وجود خود را ببین که چقدر کوچک است در برابر این فلکِ به این بلندی.

نکته ادبی: فلک نماد آسمان و کیهان است.

بر عمر خود ار بسیچ یابی خود را ز محیط هیچ یابی

اگر به عمر خود دقت کنی، خود را در برابر هستی همچون هیچ می‌یابی.

نکته ادبی: محیط کنایه از جهان هستی و اقیانوس بی‌کران وجود است.

پنداشته ای ترا قبولیست یا در جهت تو عرض و طولیست

آیا خیال کرده‌ای که تو نزدِ خدا مقامی داری یا در این جهان جایگاه مهمی برای تو وجود دارد؟

نکته ادبی: قبولی به معنای پذیرفته‌شدگی و مقبولیت است.

این پهن و درازیت بهم هست در قالب این قواره پست

این گستردگی و ابعادی که برای خود می‌بینی، در این کالبد و بدنِ فانی است.

نکته ادبی: قواره پست کنایه از تنِ خاکی و حقیر انسان است.

چون بر گذری ز حد پستی در خود نه گمان بری که هستی

وقتی از حدِ این دنیای خاکی فراتر روی، در وجودِ خود گمان نکن که واقعاً چیزی هستی.

نکته ادبی: حد پستی اشاره به مرتبه دنیوی و مادی انسان دارد.

بر خاک نشین و باد مفروش ننگی چو ترا به خاک می پوش

بر خاک بنشین و ادعای بیهوده نکن؛ ننگی همچون غرور را با خاک‌ساری بپوشان.

نکته ادبی: باد فروختن کنایه از فخرفروشی و ادعای پوچ است.

آن ذوق نشد هنوزت از یاد کز حاجت خلق باشی آزاد

هنوز آن لذت و معرفت برایت حاصل نشده که از نیاز به دیگران بی‌نیاز شوی.

نکته ادبی: حاجت خلق کنایه از وابستگی به مردم است.

تا هست به چون خودی نیازت با سوز بود همیشه سازت

تا زمانی که به موجودی مانند خودت نیاز داری، همیشه در رنج و سوز خواهی بود.

نکته ادبی: ساز در اینجا به معنای سازگاری با رنج است.

آنگاه رسی به سر بلندی کایمن شوی از نیازمندی

زمانی به اوج سرافرازی می‌رسی که از نیاز به دیگران ایمن و آزاد شوی.

نکته ادبی: سربلندی در اینجا به معنای عزت نفس و استغنا است.

هان تا سگ نان کس نباشی یا گریه خوان کس نباشی

مراقب باش که جیره‌خوار و وابسته به کسی نباشی و برای نان یا مقام، گدایی نکنی.

نکته ادبی: سگِ نانِ کس بودن کنایه از بندگی و خواری در برابر ثروتمندان است.

چون مشعله دسترنج خود خور چون شمع همیشه گنج خود خور

مانند مشعل از دسترنج خود استفاده کن و مانند شمع، تنها از گنجِ وجودِ خود بهره ببر.

نکته ادبی: تضاد مشعل و شمع و دعوت به استقلال درونی.

تا با تو به سنت نظامی سلطان جهان کند غلامی

تا اینکه با پیروی از راه و رسمِ نظامی، سلطانِ هستی تو را به بندگیِ خود درآورد (یعنی به مقامِ بندگیِ خدا برسی).

نکته ادبی: نظامی به نام شاعر اشاره دارد و غلامیِ سلطانِ جهان کنایه از رسیدن به مقامِ بندگیِ حق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره شاهسوار چرخ گردان

تشبیه سرنوشت به یک سوارکار که بر فلک (آسمان) تسلط دارد.

تشبیه چون الف است هیچ در بر

تشبیه انسان به حرف الف برای نشان دادن باریکی و ناچیزی در برابر عظمت هستی.

کنایه خونابه از دیده گشادن

کنایه از گریه شدید و ریختن اشک‌های زیاد که گویی خون است.

تناقض دارو پس مرگ کی کند سود

اشاره به بی‌فایده بودنِ تلاش بعد از وقوع فاجعه.