خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳۷ - آمدن سلیم عامری خال مجنون به دیدن او

نظامی
صراف سخن به لفظ چون زر در رشته چنین کشید گوهر
گز نقد کنان حال مجنون پیری سره بود خال مجنون
صاحب هنری حلال زاده هم خاسته و هم اوفتاده
در نام سلیم عامری بود در چاره گری چو سامری بود
آن بر همه ریش مرهم او بودی همه ساله در غم او
هر ماه ز جامه و طعامش بردی همه آلتی تمامش
یک روز نشست بر نجیبی شد در طلب چنان غریبی
می تاخت نجیب دشت بر دشت دیوانه چو دیو باد می گشت
تا یافت ورا به کنج کوهی آزاد ز بند هر گروهی
بر وحشت خلق راه بسته وحشی دو سه گرد او نشسته
دادش چو مسافران رنجور از بیم دادن سلامی از دور
مجنون ز شنیدن سلامش پرسید نشان و جست نامش
گفتا که منم سلیم عامر سرکوب زمانه مقامر
خال تو ولی ز روی تو فرد روی تو به خال نیست در خورد
تو خود همه چهره خال گشتی یعنی حبشی مثال گشتی
مجنون چو شناخت پیش خواندش هم زانوی خویشتن نشاندش
جستن خبری ز هر نشانی وآسود به صحبتش زمانی
چون یافت سلیمش آنچنان عور بی گور و کفن میان آن گور
آن جامه تن که داشت دربار آورد و نمود عذر بسیار
کاین جامه حلالیست در پوش با من به حلال زادگی کوش
گفتا تن من ز جامه دور است کاین آتش تیزو آن بخور است
پندار در او نظاره کردم پوشیدم و باز پاره کردم
از بس که سلیم باز کوشید آن جامه چنانکه بود پوشید
آورد سبک طعام در پیش حلوا و کلیچه از عدد بیش
چندانکه در او نمود ناله زان سفره نخورد یک نواله
بود او ز نواله خوردن آزاد زو میستد و به وحش می داد
پرسید سلیم کی جگر سوز آخر تو چه می خوری شب و روز
از طعمه تواند آدمی زیست گر آدمی طعام تو چیست
گفت ای چو دلم سلیم نامت توقیع سلامتم سلامت
از بی خورشی تنم فسرده است نیروی خورندگیش مرده است
خو باز بریدم از خورشها فارغ شده ام ز پرورشها
در نای گلوم نان نگنجد گر زانکه فرو برم برنجد
زینسان که منم بدین نزاری مستغنیم از طعام خواری
اما نگذارم از خورش دست گر من نخورم خورنده ای هست
خوردی که خورد گوزن یا شیر ایشان خایند و من شوم سیر
چون دید سلیم کان هنرمند از نان به گیاه گشته خرسند
بر رغبت آن درشت خواری کردش به جواب نرم یاری
کز خوردن دانهای ایام بس مرغ که اوفتاد در دام
آنرا که هوای دانه بیشست رنج و خطر زمانه بیشست
هر کوچو تو قانع گیاهست در عالم خویش پادشاهست
روزی ملکی ز نامداران می رفت برسم شهریاران
بر خانه زاهدی گذر داشت کان زاهد از آن جهان خبر داشت
آمد عجبش که آنچنان مرد ماوا گه خود خراب چون کرد
پرسید ز خاصگان خود شاه کاین شخص چه می کند در اینراه
خوردش چه و خوابگاه او چیست اندازه اش تا کجا و او کیست
گفتند که زاهدیست مشهور از خواب جدا و از خورش دور
از خلق جهان گرفته دوری در ساخته با چنین صبوری
شه چون ورق صلاح او خواند با حاجب خاص سوی او راند
حاجب سوی زاهد آمد از راه تا آوردش به خدمت شاه
گفت ای از جهان بریده پیوند گشته به چنین خراب خرسند
یاری نه چه می کنی در این کار قوتی نه چه می خوری در این غار
زاهد قدری گیاه سوده از مطرح آهوان دروده
برداشت بدو که خوردم اینست ره توشه و ره نوردم اینست
حاجب ز غرور پادشائی گفتش که در این بلا چرائی
گر خدمت شاه ما کنی ساز از خوردن این گیا رهی باز
زاهد گفتا چه جای اینست این نیست گیا گل انگبینست
گر تو سر این گیا بیابی از خدمت شاه سر بتابی
شه چو نه سخنی شنید از این دست شد گرم و زبارگی فروجست
در پای رضای زاهد افتاد می کرد دعا و بوسه می داد
خرسند همیشه نازنینست خرسندی را ولایت اینست
مجنون ز نشاط این فسانه برجست و نشست شادمانه
دل داد به دوستان زمانی پرسید ز هر کسی نشانی
وانگاه گرفت گریه در پیش پرسید ز حال مادر خویش
کان مرغ شکسته بال چونست کارش چه رسید و حال چونست
با اینکه ازو سیاه رویم هم هندوک سیاه اویم
رنجور تن است یا تنومند هستم به جمالش آرزومند
چون دید سلیم کام جگر ریش دارد سر مهر مادر خویش
بی کان نگذاشت گوهرش را آورد ز خانه مادرش را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعات روایتی است که ابتدا به توصیف حال مجنون در بیابان و تلاش دوست باوفایش سلیم برای بازگرداندن او به زندگی عادی می‌پردازد. مجنون در این مرحله به چنان درجه‌ای از انقطاع و بی‌نیازی رسیده است که دیگر نه نیاز جسمی به خوراک دارد و نه تعلق خاطری به جامعه انسانی. او نه تنها از غذا بی‌نیاز است، بلکه با بخشش همان اندک داشته‌هایش به حیوانات، جایگاه عرفانی خود را در میان وحوش تثبیت کرده است.

در ادامه، متن از حکایت مجنون به تمثیل پادشاهی می‌پردازد که با زاهدی گوشه‌نشین مواجه می‌شود. این تقارن، پیامی عمیق درباره ارزش‌های متعالی و پوچی دنیا دارد؛ جایی که پادشاه در نگاه اول خرابی و فقرِ زاهد را می‌بیند، اما حقیقت، غنای درونی و پادشاهیِ او در عالم معناست. شاعر با این پیوند زدنِ دو داستان، مفهوم قناعت و بیزاری از دلبستگی‌های دنیوی را که عامل اصلی رنج انسان است، برجسته می‌سازد.

معنای روان

صراف سخن به لفظ چون زر در رشته چنین کشید گوهر

کسی که سخن‌سنج و ماهر است، همان‌طور که زرگر، گوهر گران‌بها را با ظرافت در رشته‌ای می‌چیند، کلمات خود را نیز با مهارت کنار هم می‌گذارد.

نکته ادبی: صراف سخن استعاره از سخنور و گوینده است.

گز نقد کنان حال مجنون پیری سره بود خال مجنون

کسی که حال مجنون را نقد و بررسی می‌کند، پیری اصیل و پاک‌نهاد بود که در شناختِ حالِ او سرآمد بود.

نکته ادبی: سره به معنای خالص و بی‌غش است.

صاحب هنری حلال زاده هم خاسته و هم اوفتاده

او مردی هنرمند، حلال‌زاده و بخشنده بود که هم دارای مکنت و ثروت بود و هم در راه کمک به دیگران پیش‌قدم می‌شد.

نکته ادبی: خاسته کنایه از مال و ثروت است.

در نام سلیم عامری بود در چاره گری چو سامری بود

او در میان مردم به نام سلیمِ عامری شناخته می‌شد و در گره‌گشایی و چاره‌جویی، همانند سامریِ جادوگر (اشاره به توانایی در تدبیر) بود.

نکته ادبی: سامری در اینجا به کنایه از توانایی شگفت در کارها آمده است.

آن بر همه ریش مرهم او بودی همه ساله در غم او

او همواره برای درمانِ دردهای دیگران پیش‌قدم بود و پیوسته در اندوهِ آنان شریک می‌شد.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است و مرهم کنایه از دوا و درمان.

هر ماه ز جامه و طعامش بردی همه آلتی تمامش

سلیم هر ماه تمام وسایل زندگی و خوراکِ لازم را برای مجنون فراهم می‌کرد و نزد او می‌برد.

نکته ادبی: آلت در اینجا به معنی ابزار و لوازم زندگی است.

یک روز نشست بر نجیبی شد در طلب چنان غریبی

یک روز سلیم سوار بر اسبی نجیب شد و به جستجوی مجنونِ غریب و سرگشته پرداخت.

نکته ادبی: نجیب در اینجا به معنای اسب اصیل و راهوار است.

می تاخت نجیب دشت بر دشت دیوانه چو دیو باد می گشت

سلیم با اسبِ تندرو دشت به دشت می‌تاخت، در حالی که مجنونِ دیوانه، همچون دیو در باد و طوفان سرگردان بود.

نکته ادبی: دیوانه چو دیو تشبیه برای سرعت و حالت روحی اوست.

تا یافت ورا به کنج کوهی آزاد ز بند هر گروهی

تا اینکه سلیم بالاخره او را در کنج کوهی، آزاد از بند تعلقات دنیوی و گروه و جامعه یافت.

نکته ادبی: آزاد ز بند هر گروهی یعنی رهایی از وابستگی‌های اجتماعی.

بر وحشت خلق راه بسته وحشی دو سه گرد او نشسته

مجنون راهِ ارتباط با مردم را بسته بود و تنها حیوانات وحشی دور او حلقه زده بودند.

نکته ادبی: وحشی به معنای جانوران صحرایی است.

دادش چو مسافران رنجور از بیم دادن سلامی از دور

سلیم به او سلام کرد، اما به خاطرِ رنجور بودنِ مجنون و ترس از وحشتِ او، این سلام را از دور گفت.

نکته ادبی: از بیم دادن سلامی از دور بیانگر احترام و در عین حال احتیاط در برخورد است.

مجنون ز شنیدن سلامش پرسید نشان و جست نامش

مجنون با شنیدن صدای سلام سلیم، نام و نشان او را پرسید.

نکته ادبی: ساختار جمله نشان‌دهنده هوشیاری مجنون در عین عزلت است.

گفتا که منم سلیم عامر سرکوب زمانه مقامر

سلیم گفت: من سلیمِ عامری هستم، کسی که بر سختی‌های روزگار غلبه می‌کند و با زمانه دست‌وپنج نرم می‌کند.

نکته ادبی: مقامر در اینجا استعاره از کسی است که با سرنوشت و زمانه قمار می‌کند (درگیر است).

خال تو ولی ز روی تو فرد روی تو به خال نیست در خورد

سلیم گفت: خالِ (سیاهی)ِ تو، از روی تو جدا نیست، اما چهره‌ی تو با این تیرگی متناسب نیست.

نکته ادبی: خال به معنای تیرگی پوست و غبار گرفتگی است.

تو خود همه چهره خال گشتی یعنی حبشی مثال گشتی

تو خودت کاملاً سیاه و تیره گشته‌ای، یعنی گویی شبیه مردم حبشه شده‌ای.

نکته ادبی: حبشی مثال کنایه از سیاهی و آفتاب‌سوختگی شدید است.

مجنون چو شناخت پیش خواندش هم زانوی خویشتن نشاندش

مجنون چون او را شناخت، پیشِ خود خواند و او را در کنار خویش نشاند.

نکته ادبی: پیش خواند به معنی دعوت به نزدیکی است.

جستن خبری ز هر نشانی وآسود به صحبتش زمانی

مجنون از هر نشانه‌ای جویا شد و برای مدتی از صحبت با او آرام گرفت.

نکته ادبی: جستن خبری از هر نشانی کنایه از احوال‌پرسی است.

چون یافت سلیمش آنچنان عور بی گور و کفن میان آن گور

سلیم چون مجنون را آن‌قدر برهنه و در میان آن مکانِ وحشتناک (مانند گور) دید...

نکته ادبی: عور به معنی برهنه است و گور استعاره از انزوا و تنهایی است.

آن جامه تن که داشت دربار آورد و نمود عذر بسیار

سلیم جامه‌ای را که همراه آورده بود، نزد او برد و با شرمساری آن را پیشکش کرد.

نکته ادبی: عذر بسیار کنایه از عذرخواهی برای آوردن چیزی ناچیز است.

کاین جامه حلالیست در پوش با من به حلال زادگی کوش

سلیم گفت: این لباس حلال و پاک است، آن را بپوش و همچون انسان‌های حلال‌زاده رفتار کن.

نکته ادبی: به حلال زادگی کوش یعنی همچون انسان شریف رفتار کن.

گفتا تن من ز جامه دور است کاین آتش تیزو آن بخور است

مجنون گفت: تن من از لباس بی‌نیاز است؛ چرا که بدن من گرفتار آتشِ عشق است و لباس برای او همچون بخور (دود و آتش) است.

نکته ادبی: بخور به معنای ماده‌ای که در آتش می‌سوزانند تا رایحه بدهد، است.

پندار در او نظاره کردم پوشیدم و باز پاره کردم

گویی که اگر آن را می‌پوشیدم، لحظه‌ای تماشا می‌کردم و بلافاصله پاره‌اش می‌کردم (چرا که با حالِ من سازگار نیست).

نکته ادبی: نظاره به معنی نگاه کردن است.

از بس که سلیم باز کوشید آن جامه چنانکه بود پوشید

سلیم آن‌قدر اصرار کرد که مجنون بالاخره آن لباس را پوشید.

نکته ادبی: باز کوشید به معنی اصرار مجدد است.

آورد سبک طعام در پیش حلوا و کلیچه از عدد بیش

سلیم با سرعت غذاهایی مانند حلوا و نان‌های شیرین (کلیچه) که بسیار بودند، در مقابلش نهاد.

نکته ادبی: سبک به معنی سریع و چابک است.

چندانکه در او نمود ناله زان سفره نخورد یک نواله

هرچقدر که سلیم اصرار کرد و ناله و زاری کرد، مجنون حتی یک لقمه هم از آن غذا نخورد.

نکته ادبی: نواله به معنی لقمه است.

بود او ز نواله خوردن آزاد زو میستد و به وحش می داد

مجنون از خوردنِ غذای انسانی آزاد بود؛ او غذا را از سلیم می‌گرفت و به حیوانات وحشی می‌داد.

نکته ادبی: آزاد به معنی رها و فارغ است.

پرسید سلیم کی جگر سوز آخر تو چه می خوری شب و روز

سلیم پرسید: ای جگرسوخته، سرانجام تو شب و روز چه می‌خوری؟

نکته ادبی: جگرسوز لقب مجنون است.

از طعمه تواند آدمی زیست گر آدمی طعام تو چیست

انسان با غذا زنده می‌ماند؛ اگر تو انسانی، پس غذای تو چیست؟

نکته ادبی: طعمه به معنای خوراک است.

گفت ای چو دلم سلیم نامت توقیع سلامتم سلامت

مجنون گفت: ای کسی که نامت مانند دلم «سلیم» (سالم و بی‌گزند) است، سلامتِ تو خود نشانه‌ی سلامتی است.

نکته ادبی: توقیع در اینجا به معنی نشان و علامت است.

از بی خورشی تنم فسرده است نیروی خورندگیش مرده است

از بی‌پولی و بی‌خوراکی، بدنم ضعیف شده و دیگر میل و توانِ خوردن ندارم.

نکته ادبی: فسرده به معنی افسرده، پژمرده و بی‌رمق است.

خو باز بریدم از خورشها فارغ شده ام ز پرورشها

من از تمام خوردنی‌ها دست شسته و از تمام پرورش‌های دنیوی رها شده‌ام.

نکته ادبی: خو باز بریدن کنایه از قطعِ عادت است.

در نای گلوم نان نگنجد گر زانکه فرو برم برنجد

نان در گلوی من فرو نمی‌رود و اگر بخواهم آن را ببلعم، برایم رنج‌آور است.

نکته ادبی: نای گلو به معنی مجرای تنفس و بلع است.

زینسان که منم بدین نزاری مستغنیم از طعام خواری

با این لاغری و ضعفی که دارم، از خوردن غذا بی‌نیاز شده‌ام.

نکته ادبی: مستغنی به معنای بی‌نیاز است.

اما نگذارم از خورش دست گر من نخورم خورنده ای هست

اما من از اطعام کردن دست برنمی‌دارم؛ اگر خودم نمی‌خورم، خورنده‌ای دیگر (حیوانات) برای آن هست.

نکته ادبی: خورنده به معنای کسی یا موجودی است که غذا می‌خورد.

خوردی که خورد گوزن یا شیر ایشان خایند و من شوم سیر

غذایی که شیر یا گوزن می‌خورند، همان کافی است؛ آن‌ها می‌جوند و من با دیدنِ سیری آن‌ها سیر می‌شوم.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده روحیه وحدت وجودی مجنون با طبیعت است.

چون دید سلیم کان هنرمند از نان به گیاه گشته خرسند

چون سلیم دید که آن هنرمند (مجنون) از نانِ آدمی به گیاهخواریِ قناعت کرده است.

نکته ادبی: هنرمند در اینجا صفتی برای مجنون به خاطر رتبتِ عرفانی‌اش است.

بر رغبت آن درشت خواری کردش به جواب نرم یاری

سلیم با رغبتِ کامل، به آن کسی که خوی خشن (صحرا‌نشینی) داشت، با نرمی پاسخ داد.

نکته ادبی: درشت خواری کنایه از زندگی سخت در بیابان است.

کز خوردن دانهای ایام بس مرغ که اوفتاد در دام

که از طمعِ دانه خوردن در روزگار، چه بسیار پرندگانی که در دام افتادند.

نکته ادبی: دانه کنایه از رزق و روزی و وسوسه‌های دنیوی است.

آنرا که هوای دانه بیشست رنج و خطر زمانه بیشست

کسی که میل و هوسش به دانه (دنیا) بیشتر باشد، رنج و خطرِ روزگار برایش بیشتر است.

نکته ادبی: هوای دانه به معنی اشتیاق به دنیاست.

هر کوچو تو قانع گیاهست در عالم خویش پادشاهست

هر کسی که مثل تو به گیاه قناعت کند، در دنیای خود پادشاه است.

نکته ادبی: پادشاهی در اینجا به معنای استغنا و آزادی است.

روزی ملکی ز نامداران می رفت برسم شهریاران

روزی پادشاهی از بزرگان، به رسمِ پادشاهان سفر می‌کرد.

نکته ادبی: نامداران به معنی افراد مشهور و صاحب‌نام است.

بر خانه زاهدی گذر داشت کان زاهد از آن جهان خبر داشت

او بر خانه زاهدی عبور کرد که آن زاهد از اسرارِ آن جهان آگاه بود.

نکته ادبی: آن جهان کنایه از عالم غیب و آخرت است.

آمد عجبش که آنچنان مرد ماوا گه خود خراب چون کرد

شاه تعجب کرد که چرا چنین مردِ دانایی، محل زندگی خود را چنین خراب و ویران ساخته است.

نکته ادبی: ماوا گه به معنی جایگاه و مسکن است.

پرسید ز خاصگان خود شاه کاین شخص چه می کند در اینراه

شاه از نزدیکانش پرسید که این شخص در این راه چه کار می‌کند؟

نکته ادبی: خاصگان به معنی نزدیکانِ پادشاه و درباریان است.

خوردش چه و خوابگاه او چیست اندازه اش تا کجا و او کیست

خوراکش چیست و کجا می‌خوابد؟ حد و اندازه‌اش تا کجاست و او کیست؟

نکته ادبی: اندازه در اینجا به معنی جایگاه و مرتبه است.

گفتند که زاهدیست مشهور از خواب جدا و از خورش دور

گفتند او زاهدی مشهور است که از خواب و خوراکِ دنیا دست شسته است.

نکته ادبی: مشهور به معنی شناخته‌شده است.

از خلق جهان گرفته دوری در ساخته با چنین صبوری

او از مردم دوری گزیده و با صبوریِ فراوان زندگی می‌کند.

نکته ادبی: صبوری در اینجا به معنای تحملِ سختیِ زهد است.

شه چون ورق صلاح او خواند با حاجب خاص سوی او راند

پادشاه چون شرحِ حالِ پاکیزگیِ او را خواند (شنید)، به همراهِ محافظِ مخصوصش به سمت او حرکت کرد.

نکته ادبی: ورق صلاح کنایه از نامه اعمال یا داستانِ پارسایی اوست.

حاجب سوی زاهد آمد از راه تا آوردش به خدمت شاه

حاجب به سمت زاهد آمد تا او را برای دیدار به نزد پادشاه ببرد.

نکته ادبی: حاجب به معنای پرده‌دار و نگهبان درگاه است.

گفت ای از جهان بریده پیوند گشته به چنین خراب خرسند

حاجب گفت: ای کسی که از جهان بریده‌ای و به این ویرانه راضی گشته‌ای.

نکته ادبی: بریده پیوند کنایه از ترکِ علایق دنیوی است.

یاری نه چه می کنی در این کار قوتی نه چه می خوری در این غار

تو که یاوری نداری، چرا در این راه گام برمی‌داری؟ و تو که خوراک مناسبی نداری، چرا در این غار به چنین زندگیِ سختی تن داده‌ای؟

نکته ادبی: «قوت» در اینجا به معنای روزی و خوراک است و «یاری» به معنای حامی و مددکار.

زاهد قدری گیاه سوده از مطرح آهوان دروده

زاهد مقدار کمی گیاه کوبیده شده داشت که آن‌ها را از جایی که آهوان چرا می‌کردند، جمع‌آوری کرده بود.

نکته ادبی: «مطرح» به معنای محلِ ریختن یا محلِ گرد آمدن است که در اینجا به محلِ چراگاه آهوان اشاره دارد.

برداشت بدو که خوردم اینست ره توشه و ره نوردم اینست

زاهد گیاهان را برداشت و به او گفت: «خوراک من همین است؛ این تنها توشه‌ی سفر و راهِ زندگیِ من است.»

نکته ادبی: «ره نورد» به معنای رونده‌ی راه و مسافر است که در اینجا استعاره از پیمودنِ مسیرِ زندگی است.

حاجب ز غرور پادشائی گفتش که در این بلا چرائی

حاجب (نگهبان یا دربانِ شاه) با غروری که از وابستگی به پادشاه داشت، با کنایه از او پرسید که چرا در چنین سختی و رنجی زندگی می‌کنی؟

نکته ادبی: «حاجب» به معنای پرده‌دار و دربان شاه است. «غرور پادشائی» به تکبری اشاره دارد که از جایگاهِ درباری ناشی می‌شود.

گر خدمت شاه ما کنی ساز از خوردن این گیا رهی باز

اگر تصمیم بگیری که در خدمتِ شاهِ ما باشی، از خوردن این گیاهان تلخ رها خواهی شد و به رفاه می‌رسی.

نکته ادبی: «ساز کردن» به معنای آماده شدن یا تصمیم گرفتن است.

زاهد گفتا چه جای اینست این نیست گیا گل انگبینست

زاهد پاسخ داد: «اینجا جای این سخنان نیست؛ این‌ خوراک تنها گیاه ساده نیست، بلکه برای من مانند عسل و شیرینی است.»

نکته ادبی: «گل انگبین» ترکیبی از گل‌قند یا عسل و گل است که کنایه از غذای لذیذ و دل‌چسب است.

گر تو سر این گیا بیابی از خدمت شاه سر بتابی

اگر تو حقیقت و رازِ نهفته در این گیاه را دریابی، از خدمت کردن به شاه چشم می‌پوشی و آن را رها می‌کنی.

نکته ادبی: «سر یافتن» در اینجا به معنای پی بردن به رمز و راز یا حقیقتِ یک موضوع است.

شه چو نه سخنی شنید از این دست شد گرم و زبارگی فروجست

وقتی شاه این سخنانِ بلند و حکیمانه را شنید، منقلب شد و با شتاب از روی اسب خود پایین پرید.

نکته ادبی: «زبارگی» مخففِ «از بارگی» است و «بارگی» به معنای اسبِ تندرو و سواری است.

در پای رضای زاهد افتاد می کرد دعا و بوسه می داد

شاه از سرِ تواضع در برابرِ رضایتِ قلبیِ زاهد فروتنی کرد و با خضوع، زاهد را دعا می‌کرد و دست یا پایش را می‌بوسید.

نکته ادبی: «در پای افتادن» کنایه از تسلیم شدن، خضوع کردن و توبه کردن است.

خرسند همیشه نازنینست خرسندی را ولایت اینست

کسی که قناعت پیشه است، همیشه محبوب و عزیز است؛ چرا که قلمروِ خرسندی و رضایت، همین است که انسان به داشته‌های خود راضی باشد.

نکته ادبی: «ولایت» به معنای سرزمین، قلمرو و حکومت است که در اینجا به قلمروِ معنوی قناعت اشاره دارد.

مجنون ز نشاط این فسانه برجست و نشست شادمانه

مجنون با شنیدنِ این حکایت و نشاطِ حاصل از آن، از جا برخاست و با شادمانی نشست.

نکته ادبی: «فسانه» به معنای داستان و قصه است.

دل داد به دوستان زمانی پرسید ز هر کسی نشانی

مجنون برای لحظه‌ای به اطرافیانش توجه نشان داد و از هر کسی نشانی از مطلوبش (یا وطنش) پرسید.

نکته ادبی: «دل دادن» در اینجا به معنای توجه کردن و تمرکز بر امری است.

وانگاه گرفت گریه در پیش پرسید ز حال مادر خویش

و پس از آن، اشک در چشمانش حلقه زد و شروع به گریستن کرد و از احوال مادرش جویا شد.

نکته ادبی: «گرفت گریه در پیش» کنایه از آغاز کردن به گریه است.

کان مرغ شکسته بال چونست کارش چه رسید و حال چونست

پرسید که آن مادری که مانند پرنده‌ای بال و پر شکسته‌ است (در اثر غم)، چه حال و روزی دارد و چه بر سرش آمده است؟

نکته ادبی: «مرغ شکسته بال» استعاره از انسانی است که تواناییِ حرکت و شادی ندارد و در دامِ رنج و غم گرفتار شده است.

با اینکه ازو سیاه رویم هم هندوک سیاه اویم

با وجود اینکه من نزدِ او شرمنده و روسیاهم، اما همچنان فرزندِ کوچک و خدمتگزارِ او هستم.

نکته ادبی: «هندوک» تصغیرِ هندو است که به معنای بنده و خدمتگزارِ کوچک است و در اینجا نشان‌دهنده‌ی نهایتِ فروتنیِ فرزند در برابر مادر است.

رنجور تن است یا تنومند هستم به جمالش آرزومند

آیا او بیمار و ناتوان است یا تنی سالم و نیرومند دارد؟ من مشتاقِ دیدارِ چهره‌ی او هستم.

نکته ادبی: «رنجور» به معنای بیمار و «تنومند» به معنای قوی‌هیکل و سالم است.

چون دید سلیم کام جگر ریش دارد سر مهر مادر خویش

وقتی سلیم دید که مجنون با وجودِ قلبِ زخمی‌اش، هنوز سرشار از مهر و محبت نسبت به مادر خویش است،

نکته ادبی: «جگر ریش» کنایه از دلی مجروح و غصه‌دار است.

بی کان نگذاشت گوهرش را آورد ز خانه مادرش را

او مجنون را در آن وضعیتِ رها نکرد، بلکه مادرش را از خانه به نزدِ او آورد.

نکته ادبی: «گوهر» در اینجا استعاره از مجنون است که ارزشمند شمرده شده است.