خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳۶ - نامه مجنون در پاسخ لیلی

نظامی
بود اول آن خجسته پرگار نام ملکی که نیستش یار
دانای نهان و آشکارا کو داد گهر به سنگ خارا
دارای سپهر و اخترانش دارنده نعش و دخترانش
بینا کن دل به آشنائی روز آور شب به روشنائی
سیراب کن بهار خندان فریادرس نیازمندان
وانگه ز جگر کبابی خویش گفته سخن خرابی خویش
کاین نامه زمن که بی قرارم نزدیک تو ای قرار کارم
نی نی غلطم ز خون بجوشی وانگه به کجا به خون فروشی
یعنی ز من کلید در سنگ نزدیک تو ای خزینه در چنگ
من خاک توام بدین خرابی تو آب کیی که روشن آیی
من در قدم تو می شوم پست تو در کمر که می زنی دست
من درد ستان تو نهانی تو درد دل که می ستانی
من غاشیه تو بسته بر دوش تو حلقه کی نهاده در گوش
ای کعبه من جمال رویت محراب من آستان کویت
ای مرهم صد هزار سینه درد من و می در آبگینه
ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در بر من
ای گنج ولی به دست اغیار زان گنج به دست دوستان مار
ای باغ ارم به بی کلیدی فردوس فلک به ناپدیدی
ای بند مرا مفتح از تو سودای مرا مفرح از تو
این چوب که عود بیشه تست مشکن که هلاک تیشه تست
بنواز مرا مزن که خاکم افروخته کن که گردناکم
گر بنوازی بهارت آرم ور زخم زنی غبارت آرم
لطفست به جای خاک در خورد کز لطف گل آید از جفا گرد
در پای توام به سر فشانی همسر مکنم به سر گرانی
چون برخیزد طریق آزرم گردد همه شرمناک بی شرم
هستم به غلامی تو مشهور خصمم کنی ار کنی ز خود دور
من در ره بندگی کشم بار تو پایه خواجگی نگه دار
با تو سپرم میفکنم زیر چون بفکنیم شوم به شمشیر
بر آلت خویشتن مزن سنگ با لشگر خویشتن مکن جنگ
چون بر تن خویشتن زنی نیش اندام درست را کنی ریش
آن کن که به رفق و دلنوازی آزادان را به بنده سازی
آن به که درم خریده تو سرمه نبرد ز دیده تو
هر خواجه که این کفایتش نیست بر بنده خود ولایتش نیست
وان کس که بدین هنر تمامست نخریده ورا بسی غلامست
هستم چو غلام حلقه در گوش می دار به بندگیم و مفروش
ای در کنف دگر خزیده جفتی به مراد خود گزیده
نگشاده فقاعی از سلامم بر تخته یخ نوشته نامم
یک نعل بر ابریشم ندادی صد نعل در آتشم نهادی
روزم چو شب سیاه کردی هم زخم زدی هم آه کردی
در دل ستدن ندادیم داد گر جان ببری کی آریم یاد
زخمی به زبان همی فروشی من سوختم و تو بر نجوشی
نه هر که زبان دراز دارد زخم از تن خویش باز دارد
سوسن از سر زبان درازی شد در سر تیغ و تیغ بازی
یاری که بود مرا خریدار هم بر رخ او بود پدیدار
آنچه از تو مرا در این مقامست بنمای مرا که تا کدامست
این است که عهد من شکستی؟ در عهده دیگری نشستی
با من به زبان فریب سازی با او به مراد عشق بازی
گر عاشقی آه صادقت کو با من نفس موافقت کو
در عشق تو چون موافقی نیست این سلطنتست عاشقی نیست
تو فارغ از آنکه بی دلی هست و اندوه ترا معاملی هست
من دیده به روی تو گشاده سر بر سر کوی تو نهاده
بر قرعه چار حد کویت فالی زنم از برای رویت
آسوده کسی که در تو بیند نه آنکه بروز من نشیند
خرم نه مرا توانگری را کو دارد چون تو گوهری را
باغ ارچه ز بلبلان پرآبست انجیر نواله غرابست
آب از دل باغبان خورد نار باشد که خورد چو نقل بیمار
دیریست که تا جهان چنین است محتاج تو گنج در زمین است
کی می بینم که لعل گلرنگ؟ بیرون جهد از شکنجه سنگ
وآنماه کز اوست دیده را نور گردد ز دهان اژدها دور
زنبور پریده شهد مانده خازن شده ماه و مهد مانده
بگشاده خزینه وز حصارش افتاده به در خزینه دارش
ز آیینه غبار زنگ برده گنجینه به جای و مار مرده
دز بانوی من ز دز گشاده دزبان وی از دز اوفتاده
گر من شدم از چراغ تو دور پروانه تو مباد بی نور
گر کشت مرام غم ملامت باد ابن سلام را سلامت
ای نیک و بد مزاجم از تو دردم ز تو و علاجم از تو
هرچند حصارت آهنین است لولوی ترت صدف نشین است
وز حلقه زلف پر شکنجت در دامن اژدهاست گنجت
دانی که ز دوستاری خویش باشد دل دوستان بداندیش
بر من ز تو صد هوس نشیند گر بر تو یکی مگس نشیند
زان عاشق کورتر کسی نیست کورا مگسی چو کرکسی نیست
چون مورچه بی قرار از آنم تا آن مگس از شکر برانم
این آن مثل است کان جوانمرد بی مایه حساب سود می کرد
اندوه گل نچیده می داشت پاس در ناخریده می داشت
بگذشت ز عشقت ای سمنبر کار از لب خشک و دیده تر
شوریده ترم از آنچه دیدی مجنون تر از آنکه می شنیدی
با تو خودی من از میان رفت و این راه به بی خودی توان رفت
عشقی که دل اینچنین نورزد در مذهب عشق جو نیرزد
چون عشق تو روی می نماید گر روی تو غایت است شاید
عشق تو رقیب راز من باد زخم تو جگر نواز من باد
با زخم من ارچه مرهمی نیست چون تو به سلامتی غمی نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این منظومه با ستایشی شکوهمند از آفریدگار آغاز می‌شود که دانای کل و توانای مطلق است و قدرت او در پدید آوردن گوهر در دل سنگ سخت به تصویر کشیده شده است. در ادامه، لحن شعر از نیایش الهی به سمت نجواهای عاشقانه و شکوهِ یک بنده یا عاشقِ دل‌خسته تغییر می‌یابد.

شاعر در این بخش به بیان رنج‌های ناشی از بی‌مهری معشوق می‌پردازد و با زبانی کنایه‌آمیز، از سردیِ رفتارِ معشوق و پیمان‌شکنی او گلایه می‌کند. این اثر درونمایه‌ای از تضاد میان عشق و جفا، و بندگی و خواجگی را در فضایی آکنده از حسرت و سوز درونی به تصویر می‌کشد.

معنای روان

بود اول آن خجسته پرگار نام ملکی که نیستش یار

در ابتدا سخن را با یاد آن پادشاه خجسته و بی‌همتایی آغاز کرد که هیچ یاور و شریکی ندارد.

نکته ادبی: پرگار استعاره از دایره وجود و قدرت الهی است.

دانای نهان و آشکارا کو داد گهر به سنگ خارا

او که بر امور پنهان و آشکار داناست و قدرت او چنان است که گوهر را در دل سنگ سخت می‌پروراند.

نکته ادبی: سنگ خارا کنایه از سختی‌ها و غیرممکن‌هاست.

دارای سپهر و اخترانش دارنده نعش و دخترانش

او مالک آسمان‌ها و ستارگان است و خداوندگارِ صورت‌های فلکی (نعش و دخترانش).

نکته ادبی: نعش و دخترانش اشاره به صورت فلکی دب اکبر دارد.

بینا کن دل به آشنائی روز آور شب به روشنائی

خدایا، دلم را به نورِ معرفت و آشنایی با خود روشن گردان و شبِ تاریکِ جهلِ مرا به روزِ روشنِ حقیقت مبدل کن.

نکته ادبی: آشنایی در اینجا به معنای عرفانی شناخت حق است.

سیراب کن بهار خندان فریادرس نیازمندان

ای که بهارِ خندان را سیراب می‌کنی، تو خود فریادرسِ نیازمندان و درماندگان باش.

نکته ادبی: بهار خندان استعاره از رویش و حیات است.

وانگه ز جگر کبابی خویش گفته سخن خرابی خویش

و پس از آن، از جگرِ سوخته و کباب‌شده‌ی خویش، سخن از خرابی و پریشانیِ احوالِ خود گفت.

نکته ادبی: جگر کبابی کنایه از شدت غم و اندوه است.

کاین نامه زمن که بی قرارم نزدیک تو ای قرار کارم

گفت این نامه از من است که بی‌قرارم؛ ای کسی که مایه آرامش و سامانِ کارِ منی، آن را نزد تو می‌فرستم.

نکته ادبی: قرار کار کنایه از مایه ثبات و آرامش است.

نی نی غلطم ز خون بجوشی وانگه به کجا به خون فروشی

نه، اشتباه می‌کنم؛ مگر تو در خونِ من می‌جوشی؟ اگر چنین است، پس چرا مرا به خون‌بازی و رنج می‌فروشی؟

نکته ادبی: خون فروشی کنایه از به رنج انداختن و درگیر جنگ و خونریزی کردن است.

یعنی ز من کلید در سنگ نزدیک تو ای خزینه در چنگ

مقصودم این است که کلیدِ حلِ مشکلاتِ من نزد توست و خزینه‌ی راهگشا در چنگِ توست.

نکته ادبی: در سنگ کنایه از در بسته و مشکل لاینحل است.

من خاک توام بدین خرابی تو آب کیی که روشن آیی

من خاکِ پای توام که چنین پریشان و خرابم؛ تو اما چه آبی هستی که این‌گونه روشن و درخشان جلوه می‌کنی؟

نکته ادبی: استفاده از تضاد خاک و آب.

من در قدم تو می شوم پست تو در کمر که می زنی دست

من در برابر تو فروتن و پست می‌شوم؛ تو اما دست بر کمرِ چه کسی می‌زنی؟

نکته ادبی: دست بر کمر زدن کنایه از آمادگی برای ستیز یا تکیه بر دیگری است.

من درد ستان تو نهانی تو درد دل که می ستانی

من دردهای تو را پنهانی می‌گیرم و تحمل می‌کنم؛ تو اما دردِ دلی که از من می‌ستانی چیست؟

نکته ادبی: درد ستان کنایه از کسی است که درد را تسکین می‌دهد.

من غاشیه تو بسته بر دوش تو حلقه کی نهاده در گوش

من بنده‌ی مطیعِ تو هستم، اما تو حلقه بر گوشِ چه کسی نهاده‌ای؟

نکته ادبی: حلقه در گوش کنایه از بندگی و تسلیم بودن است.

ای کعبه من جمال رویت محراب من آستان کویت

ای که جمالِ روی تو کعبه‌ی من است و آستانه‌ی کوی تو محرابِ عبادتِ من.

نکته ادبی: استفاده از مفاهیم دینی برای توصیف معشوق زمینی.

ای مرهم صد هزار سینه درد من و می در آبگینه

ای که مرهمِ زخمِ صد هزار سینه هستی، دردم را ببین و بنگر که چگونه در آینه منعکس شده است.

نکته ادبی: آبگینه به معنای آینه و شیشه است.

ای تاج ولی نه بر سر من تاراج تو لیک در بر من

ای که همچون تاج بر سرِ منی، اما در عین حال، تاراج‌گرِ دارایی و دلِ من هستی.

نکته ادبی: جناس بین تاج و تاراج.

ای گنج ولی به دست اغیار زان گنج به دست دوستان مار

ای که گنجِ منی اما در دستِ بیگانگان افتاده‌ای؛ از این رو، آن گنج اکنون نزدِ دوستان است.

نکته ادبی: اغیار به معنای بیگانگان و رقیبان است.

ای باغ ارم به بی کلیدی فردوس فلک به ناپدیدی

ای که همچون باغ ارم بدون کلید هستی و مانندِ بهشتِ آسمانی، دور از دسترس و ناپیدایی.

نکته ادبی: ارم و فردوس تلمیح به باغ‌های بهشتی.

ای بند مرا مفتح از تو سودای مرا مفرح از تو

ای که گشایشِ کارِ من و شادیِ سودایِ عشقِ من، همگی از جانبِ توست.

نکته ادبی: مفتح و مفرح جناس با بند و سودا دارد.

این چوب که عود بیشه تست مشکن که هلاک تیشه تست

این چوبِ ناچیز، از جنسِ عودِ بیشه‌ی توست؛ آن را نشکن که شکستنِ آن، تیشه به ریشه‌ی خود زدن است.

نکته ادبی: تیشه به ریشه‌ی خود زدن کنایه از نابودی خویش است.

بنواز مرا مزن که خاکم افروخته کن که گردناکم

با من مهربانی کن و مرا مرنجان که خاکِ پای توام؛ دلم را شعله‌ور کن که تشنه‌ی محبتِ توام.

نکته ادبی: گردناک به معنای تشنه و مشتاق است.

گر بنوازی بهارت آرم ور زخم زنی غبارت آرم

اگر با من مهربان باشی، تو را همچون بهارِ شکوفان می‌سازم؛ و اگر بر من ستم کنی، تو را به غبارِ فراموشی می‌سپارم.

نکته ادبی: تقابل بهار و غبار در اینجا زیباست.

لطفست به جای خاک در خورد کز لطف گل آید از جفا گرد

لطف کردن به خاکِ درِ تو سزاوار است؛ چرا که از لطف، گل می‌روید و از جفا، تنها گرد و خاک بر می‌خیزد.

نکته ادبی: استعاره از بازتاب رفتار نیک و بد.

در پای توام به سر فشانی همسر مکنم به سر گرانی

من که در پای تو جان فشانی می‌کنم، پس مرا با تکبر هم‌تراز مکن.

نکته ادبی: سر گرانی کنایه از تکبر و بی‌اعتنایی است.

چون برخیزد طریق آزرم گردد همه شرمناک بی شرم

هنگامی که راه و رسمِ شرم و حیا آغاز شود، بی‌شرم‌ترین افراد نیز شرمسار می‌گردند.

نکته ادبی: آزرم به معنای شرم و حیا است.

هستم به غلامی تو مشهور خصمم کنی ار کنی ز خود دور

من به غلامیِ تو مشهورم؛ اگر مرا از خود دور کنی، در حقیقت خصمِ خود را تقویت کرده‌ای.

نکته ادبی: خصم به معنای دشمن است.

من در ره بندگی کشم بار تو پایه خواجگی نگه دار

من در مسیرِ بندگیِ تو بارِ سنگین تحمل می‌کنم؛ تو نیز پایه‌ی خواجگی و بزرگیِ خود را حفظ کن.

نکته ادبی: خواجگی به معنای سروری و اربابی است.

با تو سپرم میفکنم زیر چون بفکنیم شوم به شمشیر

من در برابرِ تو سپرم را نمی‌اندازم؛ اما اگر تو مرا بیندازی، با شمشیرِ جفایت هلاک می‌شوم.

نکته ادبی: سپر افکندن کنایه از تسلیم شدن است.

بر آلت خویشتن مزن سنگ با لشگر خویشتن مکن جنگ

به ابزارِ خودت سنگ مزن؛ با لشگرِ خودت واردِ جنگ مشو.

نکته ادبی: آلت در اینجا به معنای وسیله و دست‌پرورده است.

چون بر تن خویشتن زنی نیش اندام درست را کنی ریش

چون بر تنِ خودت نیش بزنی، اندامِ سالمِ خود را زخمی می‌کنی.

نکته ادبی: ریش به معنای زخم است.

آن کن که به رفق و دلنوازی آزادان را به بنده سازی

چنان رفتار کن که با نرمی و دلنوازی، آزادگان را به بنده‌ی خود تبدیل کنی.

نکته ادبی: رفق به معنای مدارا و نرمی است.

آن به که درم خریده تو سرمه نبرد ز دیده تو

آن‌کس که تو را خریده است، بهتر است که سرمه از دیده‌ی تو نبرد.

نکته ادبی: سرمه نبردن کنایه از آسیب نرساندن به عزیز است.

هر خواجه که این کفایتش نیست بر بنده خود ولایتش نیست

هر اربابی که تواناییِ دلجویی از بنده‌اش را ندارد، شایستگیِ سروری بر او را نیز ندارد.

نکته ادبی: کفایت در اینجا به معنای لیاقت و توانایی است.

وان کس که بدین هنر تمامست نخریده ورا بسی غلامست

و کسی که در این هنرِ بنده‌نوازی کامل است، بدونِ خریدن، غلامانِ بسیاری دارد.

نکته ادبی: هنر اشاره به خصلت کریمانه دارد.

هستم چو غلام حلقه در گوش می دار به بندگیم و مفروش

من مانندِ غلامِ حلقه به‌گوشِ تو هستم؛ مرا در بندگیِ خود نگه دار و به دیگری مفروش.

نکته ادبی: حلقه در گوش نماد بندگی ابدی است.

ای در کنف دگر خزیده جفتی به مراد خود گزیده

ای کسی که در پناهِ دیگری خزیده‌ای و جفتی را مطابقِ میلِ خود برگزیده‌ای.

نکته ادبی: کنف به معنای پناه و حمایت است.

نگشاده فقاعی از سلامم بر تخته یخ نوشته نامم

نه سلامی از تو شنیده‌ام و نه گشایشی در کارم رخ داده؛ گویی نامم بر تخته‌ی یخی نوشته شده که در حالِ ذوب شدن است.

نکته ادبی: فقاعی کنایه از حباب و بیهودگی است.

یک نعل بر ابریشم ندادی صد نعل در آتشم نهادی

حتی یک نعل برایِ مرکبِ من نگذاشتی، اما صد نعلِ داغ بر دلِ من نهادی.

نکته ادبی: نعل در آتش نهادن کنایه از داغ‌دار کردن است.

روزم چو شب سیاه کردی هم زخم زدی هم آه کردی

روزم را همچون شب سیاه کردی؛ هم زخم بر من زدی و هم با بی‌اعتنایی، آهِ من را نشنیدی.

نکته ادبی: آه کردن استعاره از نالیدن و شکایت است.

در دل ستدن ندادیم داد گر جان ببری کی آریم یاد

در ربودنِ دل، حقِ مرا ادا نکردی؛ اگر جانم را هم بستانی، دیگر یادی از تو نخواهم کرد.

نکته ادبی: داد دادن کنایه از انصاف داشتن است.

زخمی به زبان همی فروشی من سوختم و تو بر نجوشی

زخمی به زبان بر من می‌زنی؛ من از این زخم می‌سوزم و تو حتی بر نمی‌آشوبی.

نکته ادبی: نجوشیدن کنایه از بی‌تفاوتی و خونسردی است.

نه هر که زبان دراز دارد زخم از تن خویش باز دارد

این‌گونه نیست که هر کس زبانِ دراز و تندی دارد، بتواند از خودش دفاع کند.

نکته ادبی: زبان دراز کنایه از پرگویی و تندی است.

سوسن از سر زبان درازی شد در سر تیغ و تیغ بازی

سوسن به خاطرِ زبان‌درازی، در معرضِ تیغ و شمشیرِ باغبان قرار گرفت.

نکته ادبی: اشاره به شکل گل سوسن که شبیه زبان است.

یاری که بود مرا خریدار هم بر رخ او بود پدیدار

یاری که خریدارِ من بود، اکنون در چهره‌اش پدیدار است که دیگر خواهانِ من نیست.

نکته ادبی: استعاره از تغییر چهره به معنای تغییر میل قلبی.

آنچه از تو مرا در این مقامست بنمای مرا که تا کدامست

آنچه از جانبِ تو در این رابطه نصیبِ من شده، بر من آشکار کن که چیست؟

نکته ادبی: مقام در اینجا به معنای وضعیت رابطه است.

این است که عهد من شکستی؟ در عهده دیگری نشستی

آیا این همان عهدی است که با من شکستی؟ و اکنون در پیمانِ دیگری نشسته‌ای؟

نکته ادبی: عهد به معنای پیمان است.

با من به زبان فریب سازی با او به مراد عشق بازی

با من به زبانِ فریب سخن می‌گویی، اما با دیگری به مرادِ دل، عشق‌بازی می‌کنی.

نکته ادبی: مراد به معنای خواسته و میل است.

گر عاشقی آه صادقت کو با من نفس موافقت کو

اگر عاشقی، پس آهِ صادقانه و نفسِ موافقِ تو کجاست؟

نکته ادبی: نفس موافق کنایه از همدلی و همنوایی است.

در عشق تو چون موافقی نیست این سلطنتست عاشقی نیست

در عشقِ تو که موافقت و همراهی نیست، این سلطنت و فرمانروایی است، نه عاشقی.

نکته ادبی: سلطنت کنایه از استبداد و خودکامگی در عشق است.

تو فارغ از آنکه بی دلی هست و اندوه ترا معاملی هست

تو از اینکه دلِ من شکسته است بی‌خبری و در اندوهِ خود، به معامله‌ای با دیگری مشغولی.

نکته ادبی: معاملی استعاره از معامله و دادوستد احساسی است.

من دیده به روی تو گشاده سر بر سر کوی تو نهاده

چشمانم را به جمالِ تو دوخته‌ام و سرم را در آستانِ کویِ تو برایِ کرنش و بندگی نهاده‌ام.

نکته ادبی: استعاره از تسلیمِ کاملِ عاشق در برابر معشوق.

بر قرعه چار حد کویت فالی زنم از برای رویت

برایِ رسیدن به تو، در چهار سمتِ کویِ تو فال می‌گیرم تا ببینم سرنوشت برایِ دیدنِ رویِ تو چه مقدّر کرده است.

نکته ادبی: «قرعه» و «فال» اشارتی به طالع‌بینی و طلبِ حاجت از غیب.

آسوده کسی که در تو بیند نه آنکه بروز من نشیند

خوشبخت کسی است که جمالِ تو را می‌بیند، نه آن کسی که مانندِ من در غمِ دوری و انتظار نشسته است.

نکته ادبی: تضاد میانِ مقامِ وصال و مقامِ هجران.

خرم نه مرا توانگری را کو دارد چون تو گوهری را

توانگری و ثروت برایِ من هیچ ارزشی ندارد، زیرا هرکس چون تو گوهری گرانبها در اختیار دارد، حقیقتاً ثروتمند است.

نکته ادبی: استعاره‌ی «گوهر» برای معشوق.

باغ ارچه ز بلبلان پرآبست انجیر نواله غرابست

در باغ اگرچه بلبلانِ خوش‌نوا فراوانند، اما افسوس که کلاغ (شخصی نااهل) نصیب و بهره می‌برد.

نکته ادبی: اشاره به نابرابری در بهره‌مندی از زیبایی و کمال که نصیبِ نااهلان می‌شود.

آب از دل باغبان خورد نار باشد که خورد چو نقل بیمار

انار از آبِ دلِ باغبان سیراب می‌شود، اما سرانجام نصیبِ بیمار می‌گردد؛ یعنی زحمت را یکی می‌کشد و بهره را دیگری می‌برد.

نکته ادبی: تمثیلی برایِ رنجی که عاشق می‌کشد اما وصال نصیبِ دیگری می‌شود.

دیریست که تا جهان چنین است محتاج تو گنج در زمین است

از دیرباز رسمِ دنیا چنین بوده است که گنج‌هایِ گرانبها همیشه در زمین پنهان و نیازمندِ مراقبت بوده‌اند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ قدیمی که هر چیزِ ارزشمندی در محلی صعب‌العبور قرار دارد.

کی می بینم که لعل گلرنگ؟ بیرون جهد از شکنجه سنگ

کی ممکن است که ببینم آن لعلِ درخشانِ (لب‌های) تو، از چنگالِ سختِ این سنگ (مانع یا رقیب) رها می‌شود؟

نکته ادبی: استعاره از رهاییِ معشوق از حصار و قیدوبندها.

وآنماه کز اوست دیده را نور گردد ز دهان اژدها دور

آن ماهِ تابان که چشم‌ها از نورِ او روشن می‌شوند، باید که از دهانِ اژدها (مانعِ سخت) دور گردد.

نکته ادبی: استعاره «ماه» برای معشوق و «اژدها» برای رقیب یا سختی.

زنبور پریده شهد مانده خازن شده ماه و مهد مانده

زنبور رفته است و تنها شهد باقی مانده؛ ماه (معشوق) همچون خزانه‌دار در گهواره (محلِ امن) مانده است.

نکته ادبی: تلمیح به افسانه‌هایی که در آن گنج‌ها محافظانی دارند.

بگشاده خزینه وز حصارش افتاده به در خزینه دارش

خزانه باز شده و از درونِ آن حصار، نگهبانِ خزانه (معشوق) بیرون افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به افشایِ راز یا وصالِ ناگهانی.

ز آیینه غبار زنگ برده گنجینه به جای و مار مرده

زنگار از آینه پاک شده، گنج به جایِ خود باقی است و مار (نگهبانِ گنج) مرده است.

نکته ادبی: استعاره از رفعِ موانعِ رسیدن به معشوق.

دز بانوی من ز دز گشاده دزبان وی از دز اوفتاده

بانویِ من از دژِ خود بیرون آمده و نگهبانِ آن دژ نیز از پای درآمده است.

نکته ادبی: استعاره از غلبه بر موانعِ وصال.

گر من شدم از چراغ تو دور پروانه تو مباد بی نور

اگر من از نورِ وجودِ تو دور افتاده‌ام، مهم نیست؛ اما امیدوارم که چراغِ وجودِ تو هرگز خاموش نگردد.

نکته ادبی: فداکاریِ عاشق و ارجحیتِ سلامتِ معشوق بر وصالِ خود.

گر کشت مرام غم ملامت باد ابن سلام را سلامت

اگر من به خاطرِ عشقت ملامت می‌شوم و می‌میرم، باکی نیست؛ دعا می‌کنم که ابن‌سلام (رقیب) در سلامت باشد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان خسرو و شیرین و شخصیت ابن‌سلام.

ای نیک و بد مزاجم از تو دردم ز تو و علاجم از تو

ای معشوق، هم حالِ خوبِ من از توست و هم حالِ بدِ من؛ هم دردِ من از توست و هم درمانم از سویِ تو می‌آید.

نکته ادبی: تناقض‌نمایی (پارادوکس) در نقشِ معشوق به عنوانِ منشأ درد و درمان.

هرچند حصارت آهنین است لولوی ترت صدف نشین است

اگرچه حصارِ تو آهنین و نفوذناپذیر است، اما مرواریدِ تر و تازه تو در میانِ صدف (حصار) پنهان است.

نکته ادبی: استعاره از دست‌نیافتنی بودنِ معشوق.

وز حلقه زلف پر شکنجت در دامن اژدهاست گنجت

از میانِ گره‌هایِ زلفِ پر پیچ‌و‌خمِ تو، گنجِ وجودت در دامنِ اژدها (کنایه از پیچیدگی و خطر) نهفته است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به اژدها که گنج (معشوق) را در میان گرفته است.

دانی که ز دوستاری خویش باشد دل دوستان بداندیش

می‌دانی که از شدتِ عشق، دلِ دوستان نسبت به معشوق دچارِ بدگمانی و حسادت می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به غیرتِ عاشقانه که حتی از نزدیکان هم دریغ می‌ورزد.

بر من ز تو صد هوس نشیند گر بر تو یکی مگس نشیند

اگر مگسی بر رویِ تو بنشیند، صدها فکر و خیالِ حسادت‌آمیز بر ذهنِ من هجوم می‌آورد.

نکته ادبی: اغراق در حسادتِ عاشقانه نسبت به هر موجودِ ریز و درشتی که به معشوق نزدیک شود.

زان عاشق کورتر کسی نیست کورا مگسی چو کرکسی نیست

هیچ عاشقی کورتر و متعصب‌تر از آن نیست که یک مگسِ کوچک را برایِ او به اندازه کرکسی بزرگ می‌بیند.

نکته ادبی: تشبیه و اغراق در حسادتِ عاشق.

چون مورچه بی قرار از آنم تا آن مگس از شکر برانم

همچون مورچه‌ای بی‌قرارم تا آن مگس را از رویِ شکر (وجودِ تو) دور کنم.

نکته ادبی: استعاره از اینکه هرچیزِ پیرامونِ معشوق برای عاشق، شیرین (شکر) است.

این آن مثل است کان جوانمرد بی مایه حساب سود می کرد

این همان مثلی است که آن جوانمرد، پیش از آنکه سودی ببرد، به حساب و کتابِ آن مشغول بود.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ حسابِ جوجه‌ها را پیش از بیرون آمدن داشتن.

اندوه گل نچیده می داشت پاس در ناخریده می داشت

هنوز گلی نچیده، غصه‌یِ پژمردنِ آن را داشت و هنوز چیزی نخریده، نگرانِ از دست دادنِ آن بود.

نکته ادبی: توصیفِ اضطرابِ عاشق که پیش از وصال نگرانِ هجران است.

بگذشت ز عشقت ای سمنبر کار از لب خشک و دیده تر

ای سمن‌بر (زیبارویِ خوش‌بو)، کارِ عشقِ تو از لبِ خشک و دیده‌یِ گریانِ من گذشت و به مراحلِ سخت‌تری رسیده است.

نکته ادبی: کنایه از شدت گرفتنِ رنجِ عشق.

شوریده ترم از آنچه دیدی مجنون تر از آنکه می شنیدی

من از آنچه تو تا به حال دیده‌ای، شوریده‌تر و از آنچه شنیده‌ای، مجنون‌تر هستم.

نکته ادبی: تأکید بر جنونِ بی‌سابقه عاشق.

با تو خودی من از میان رفت و این راه به بی خودی توان رفت

در راهِ عشق، خودی و منیّتِ من از میان رفت؛ چرا که این مسیر تنها با «بی‌خودی» و نفیِ خویشتن طی می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به مفهومِ عرفانیِ فناء فی‌العشق.

عشقی که دل اینچنین نورزد در مذهب عشق جو نیرزد

عشقی که این‌گونه دل را به آتش نکشد و نورزد، در آیینِ عاشقان حتی به اندازه یک جو هم ارزش ندارد.

نکته ادبی: تعریفِ عشقِ حقیقی به عنوانِ دردی جانکاه.

چون عشق تو روی می نماید گر روی تو غایت است شاید

وقتی عشقِ تو خود را نشان می‌دهد، اگر رویِ تو (وصال) غایت و هدفِ نهایی باشد، سزاوار است.

نکته ادبی: تعیینِ هدفِ نهاییِ هستی برای عاشق.

عشق تو رقیب راز من باد زخم تو جگر نواز من باد

بگذار عشقِ تو محرمِ رازهایِ من باشد و زخم‌هایِ ناشی از تو، نوازشگرِ جگرِ من گردد.

نکته ادبی: پارادوکس در لذت بردن از زخمِ معشوق.

با زخم من ارچه مرهمی نیست چون تو به سلامتی غمی نیست

اگرچه برایِ زخمِ من مرهمی نیست، اما تا زمانی که تو در سلامت هستی، هیچ غمی ندارم.

نکته ادبی: نهایتِ فداکاریِ عاشق در اولویت‌بندیِ سلامتِ معشوق بر درمانِ خویش.