خمسه - لیلی و مجنون

نظامی

بخش ۳۵ - رسیدن نامه لیلی به مجنون

نظامی
روزی و چه روز عالم افروز روشن همه چشمی از چنان روز
صبحش ز بهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده
آن بخت که کار ازو شود راست آن روز به دست راست برخاست
دولت ز عتاب سیر گشته بخت آمده گرچه دیر گشته
مجنون مشقت آزموده دل کاشته و جگر دروده
آن روز نشسته بود بر کوه گردش دد و دام گشته انبوه
از پره دشت سوی آن سنگ گردی برخاست توتیا رنگ
وز برقع آن چنان غباری رخساره نموده شهسواری
شخصی و چه شخص پاره نور پیش آمد و شد پیاده از دور
مجنون چو شناخت کو حریفست وز گوهر مردمی شریفست
بر موکب آن سباع زد دست تا جمله شدند بر زمین پست
آمد بر آن سوار تازی بگشاد زبان به دلنوازی
کی نجم یمانی این چه سیرست من کی و تو کی بگو که خیرست
سیمای تو گرچه دلنواز است اندیشه وحشیان دراز است
ترسم ز رسن که مار دیده ام چه مار که اژدها گزیده ام
زاین پیشترم گزافکاری در سینه چنان نشاند خاری
کز ناوک آهنین آن خار روید ز دلم هنوز مسمار
گر تو هم از آن متاع داری به گر نکنی سخن گزاری
مرد سفری ز لطف رایش چون سایه فتاد زیر پایش
گفت ای شرف بلند نامان بر پای ددان کشیده دامان
آهو به دل تو مهر داده بر خط تو شیر سر نهاده
صاحب خبرم ز هر طریقی یعنی به رفیقی از رفیقی
دارم سخنی نهفته با تو زانگونه که کس نگفته با تو
گر رخصت گفتنست گویم ورنی سوی راه خویش پویم
عاشق چو شنید امیدواری گفتا که بیار تا چه داری
پیغام گزار داد پیغام کای طالع توسنت شده رام
دی بر گذر فلان وطنگاه دیدم صنمی نشسته چون ماه
ماهی و چه ماه کافتابی بر ماه وی از قصب نقابی
سروی نه چو سرو باغ بی بر باغی نه چو باغ خلد بی در
شیرین سخنی که چون سخن گفت بر لفظ چو آبش آب می خفت
آهو چشمی که چشم آهوش می داد به شیر خواب خرگوش
زلف سیهش به شکل جیمی قدش چو الف دهن چو میمی
یعنی که چو با حروف جامم شد جام جهان نمای نامم
چشمش چو دو نرگس پر از خواب رسته به کنار چشمه آب
ابروی به طاق او بهم جفت جفت آمده و به طاق می گفت
جادو منشی به دل ربودن ریحان نفسی به عطر سودن
القصه چه گویم آن چنان چست کز دیده برآمد از نفس رست
اما قدری ز مهربانی پذرفته نشان ناتوانی
تیرش صفت کمان گرفته جزعش ز گهر نشان گرفته
نی گشته قضیب خیزرانیش خیری شده رنگ ارغوانیش
خیریش نه زرد بلکه زر بود نی بود ولیک نیشکر بود
در دوست به جان امید بسته با شوی ز بیم جان نشسته
بر گل ز مژه گلاب می ریخت مهتاب بر آفتاب می بیخت
از بس که نمود نوحه سازی بخشود دلم بران نیازی
گفتم چه کسی و گریت از چیست نالیدن زارت از پی کیست
بگشاد شکر به زهر خنده کی بر جگرم نمک فکنده
لیلی بودم ولیکن اکنون مجنون ترم از هزار مجنون
زان شیفته سیه ستاره من شیفته تر هزار باره
او گرچه نشانه گاه درد است آخر به چو من زنست مرد است
در شیوه عشق هست چالاک کز هیچ کسی نیایدش باک
چون من به شکنجه در نکاهد آنجا قدمش رود که خواهد
مسکین من بیکسم که یک دم با کس نزنم دمی در این غم
ترسم که ز بی خودی و خامی بیگانه شوم ز نیکنامی
زهری به دهن گرفته نوشم دوزخ به گیاه خشک پوشم
از یک طرفم غم غریبان وز سوی دگر غم رقیبان
من زین دو علاقه قوی دست در کش مکش اوفتاده پیوست
نه دل که به شوی بر ستیزم نه زهره که از پدر گریزم
گه عشق دلم دهد که برخیز زین زاغ و زغن چو کبک بگریز
گه گوید نام و ننگ بنشین کز کبک قوی تراست شاهین
زن گرچه بود مبارز افکن آخر چو زنست هم بود زن
زن گیر که خود به خون دلیر است زن باشد زن اگرچه شیر است
زین غم چو نمی توان بریدن تن در دادم به غم کشیدن
لیکن جگرم به زیر خونست کان یار که بی من است چونست
بی من ورق که می شمارد ایام چگونه می گذارد
صاحب سفر کدام راهست سفره اش به کدام خانقاهست
هم صحبتی که می گزیند یارش که وبا که می نشیند
گر هستی از آن مسافر آگاه ما را خبری بده در این راه
چون من ز وی این سخن شنیدم خاموش بدن روا ندیدم
آن نقش که بودم از تو معلوم بر دل زدمش چو مهر بر موم
کان شیفته ز خود رمیده هست از همه دوستان بریده
باد است ز عشق تو به دستش گور است و گوزن هم نشستش
عشق تو شکسته بودش از درد مرگ پدرش شکسته تر کرد
بیند همه روز خار بر خار زینگونه فتاده کار در کار
گه قصه محنت تو خواند وز دیده هزار سیل راند
گه مرثیت پدر کند ساز وز سنگ سیه برآرد آواز
وانکه ز قصاید حلالت کاموخته ام ز حسب حالت
خواندم دو سه بیت پیش آن ماه زانسان که برآمد از دلش آه
لرزید به جای و سر فرو برد دور از تو چنانکه گفتم او مرد
بعد از نفسی که سر برآورد آهی دیگر از جگر برآورد
بگریست به های های و فریاد کرد از پدرت به نوحه در یاد
وز بی کسی تو در چنین درد می گفت و بران دریغ می خورد
چون کرد بسی خروش و زاری بنمود به عهدم استواری
کای پاک دل حلال زاده بردار که هستم اوفتاده
روزی که از این قرارگاهت تدبیر بود به عزم راهت
بر خرگه من گذر کن از راه وز دور به من نمود خرگاه
تا نامه ای از حساب کارم ترتیب کنم به تو سپارم
یاریت رساد تا نهانی این نامه به یار من رسانی
این گفت و ازان حظیره برخاست من نیز شدم به راه خود راست
دیروز بدان نشان که فرمود رفتم به در وثاق او زود
دیدمش کبود کرده جامه پوشیده به من سپرد نامه
بر نامه نهاده مهر انده یعنی کرم الکتاب ختمه
وان نامه چنان که بود بگشاد بوسید و سبک به دست او داد
مجنون چو سخای نامه را دید جز نامه هر آنچه بود بدرید
بر پای نهاد سر چو پرگار برگشت به گرد خویش صدبار
افتاد چنانکه اوفتد مست او رفته ز دست و نامه در دست
آمد چو به هوش خویشتن باز داد از دل خود شکیب را ساز
چون باز گشاد نامه را بند بود اول نامه کرده پیوند
این نامه به نام پادشاهی جان زنده کنی خرد پناهی
داناتر جمله کاردانان دانای زبان بی زبانان
قسام سپیدی و سیاهی روزی ده جمله مرغ و ماهی
روشن کن آسمان به انجم پیرایه ده زمین به مردم
فرد ازلی به ذوالجلالی حی ابدی به لایزالی
جان داد و به جانور جهان داد زین بیش خزینه چون توان داد
آراست به نور عقل جانرا وافروخت به هر دو این جهان را
زین گونه بسی گهر فشانده وانگاه حدیث عشق رانده
کاین نامه که هست چون پرندی از غم زده ای به دردمندی
یعنی زمن حصار بسته نزدیک تو ای قفس شکسته
ای یار قدیم عهد چونی وای مهدی هفت مهد چونی
ای خازن گنج آشنائی عشق از تو گرفته روشنائی
ای خون تو داده کوه را رنگ ساکن شده چون عقیق در سنگ
ای چشمه خضر در سیاهی پروانه شمع صبحگاهی
ای از تو فتاده در جهان شور گوری دو سه کرده مونس گور
ای زخمگه ملامت من هم قافله قیامت من
ای رحم نکرده بر تن خویش وآتش زده بر به خرمن خویش
ای دل به وفای من نهاده در معرض گفتگو فتاده
من دل به وفای تو سپرده تو سر ز وفای من نبرده
چونی و چگونه ای چه سازی من با تو تو با که عشق بازی
چون بخت تو در فراقم از تو جفت توام ارچه طاقم از تو
وان جفته نهاده گرچه جفت است سر با سر من شبی نخفته است
من سوده ولی درم نسود است الماس کسش نیازمود است
گنج گهرم که در به مهر است چون غنچه باغ سر به مهر است
شوی ارچه شکوه شوی دارد بی روی توام چو روی دارد
در سیر نشان سوسنی هست ریحان نشود ولیک در دست
چون زردخیار کنج گردد هم کالبد ترنج گردد
ترشی کند از ترنج خوئی اما نکند ترنج بوئی
می خواستمی کزین جهانم باشد چو توئی هم آشیانم
چون با تو به هم نمی توان زیست زینسان که منم گناه من چیست
آن دل که رضای تو نجوید به گر به قضای بد بموید
موئی ز تو پیش من جهانیست خاری زره تو گلستانیست
خضرا دمنی ز خضر دامن در ساز چو آب خضر با من
من ماه و تو آفتابی از نور چشمی به تو می گشایم از دور
عذر قدمم به باز ماندن دانی که خطاست بر تو خواندن
مرگ پدر تو چون شنیدم بر مرده تن کفن دریدم
کردم به تپانچه روی را خرد پنداشتم آن پدر مرا مرد
در دیده چو گل کشیده ام میل جامه زده چون بنفشه در نیل
با تو ز موافقی و یاری کردم همه شرط سوکواری
جز آمدنی که نامد از دست هر شرط که باید آن همه هست
گر زینکه تن از تو هست مهجور جانم ز تو نیست یک زمان دور
از رنج دل تو هستم آگاه هم چاره شکیب شد در این راه
روزی دو در این رحیل خانه می باید ساخت با زمانه
عاقل به اگر نظر ببندد زان گریه که دشمنی بخندد
دانا به اگر نیاورد یاد زان غم که مخالفی شود شاد
دهقان منگر که دانه ریزد آن بین که ز دانه دانه خیزد
آن نخل که دارد این زمان خار فردا رطب ترآورد بار
وآن غنچه که در خسک نهفته است پیغام ده گل شکفته است
دلتنگ مباش اگر کست نیست من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟
فریاد ز بی کسی نه رایست کاخر کس بی کسان خدایست
از بی پدری مسوز چون برق چون ابر مشو به گریه در غرق
گر رفت پدر پسر بماناد کان گو بشکن گهر بماناد
مجنون چو بخواند نامه دوست افتاد برون چو غنچه از پوست
جز یاربش از دهن نیامد یک لحظه به خویشتن نیامد
چون شد به قرار خود تنومند بشمرد به گریه ساعتی چند
وان قاصد را بداشت بر جای گه دستش بوسه داد و گه پای
گفتا که نه کاغذ و نه خامه چون راست کنم جواب نامه
قاصد ز میان گشاد درجی چابک شده چون وکیل خرجی
واسباب دبیریی که باید بسپرد بدو چنانکه شاید
مجنون قلم رونده برداشت نقشی به هزار نکته بنگاشت
دیرینه غمی که در دلش بود در مرسله سخن برآمود
چون نامه تمام کرد سربست بفکند به پیش قاصد از دست
قاصد ستد و دوید چون باد زان گونه که برد نامه را داد
لیلی چون به نامه در نظر کرد اشگش بدوید و نامه تر کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

معنای روان

روزی و چه روز عالم افروز روشن همه چشمی از چنان روز

روزِ بسیار مبارک و درخشانی بود که روشناییِ آن، چشمانِ همگان را جلا می‌داد و نویدبخشِ شادی بود.

نکته ادبی: عالم‌افروز استعاره از روشنایی و مبارک بودنِ آن روز خاص است.

صبحش ز بهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده

صبحِ آن روز گویی از بهشت طلوع کرده بود و بادِ ملایمی که می‌وزید، همچون دَمِ عیسی مسیح، جان‌بخش و احیاکننده بود.

نکته ادبی: نفس مسیح تلمیح به معجزه عیسی (ع) در زنده کردن مردگان است.

آن بخت که کار ازو شود راست آن روز به دست راست برخاست

آن اقبال و بختی که تمام کارهای سخت را آسان می‌کند، در آن روز و به دستِ همان پیکِ مبارک رقم خورد.

نکته ادبی: دست راست استعاره از برکت و خوش‌یمنی است.

دولت ز عتاب سیر گشته بخت آمده گرچه دیر گشته

دولت و سعادت که گویی از قهر و بی‌توجهی خسته شده بود، بالاخره (اگرچه با تأخیر) به سراغ مجنون آمد.

نکته ادبی: عتاب به معنای سرزنش و قهر است که در اینجا به دولت نسبت داده شده است.

مجنون مشقت آزموده دل کاشته و جگر دروده

مجنون که تمامِ رنج‌ها و سختی‌هایِ عشق را تجربه کرده بود، عمری دل خود را به امیدِ عشق کاشته بود و حالا زمانِ درویِ ثمره‌ی جگرسوزِ آن رسیده بود.

نکته ادبی: دل کاشته و جگر دروده تضادِ رنجِ پروراندن و غمِ برداشت را نشان می‌دهد.

آن روز نشسته بود بر کوه گردش دد و دام گشته انبوه

در آن روز، مجنون بر بالایِ کوه نشسته بود و گرداگردِ او را انبوهی از حیواناتِ وحشی و اهلی فرا گرفته بودند.

نکته ادبی: دد و دام به معنای حیوانات وحشی و اهلی است.

از پره دشت سوی آن سنگ گردی برخاست توتیا رنگ

از دوردست‌هایِ دشت، به سمتِ صخره‌ای که مجنون بر آن بود، گرد و غباری به رنگِ سرمه (توتیا) برخاست.

نکته ادبی: توتیا رنگ اشاره به رنگ غبار و تیرگی آن دارد.

وز برقع آن چنان غباری رخساره نموده شهسواری

از میانِ آن گرد و غبار، چهره‌ی سوارکارِ دلاوری نمایان شد.

نکته ادبی: برقع در اینجا استعاره از پرده‌ی غبار است.

شخصی و چه شخص پاره نور پیش آمد و شد پیاده از دور

شخصی که همچون پاره‌ای از نور بود، به پیش آمد و از مرکبِ خود پیاده شد.

نکته ادبی: پاره نور تشبیهی است برای زیبایی و درخششِ سیمای سوارکار.

مجنون چو شناخت کو حریفست وز گوهر مردمی شریفست

مجنون وقتی متوجه شد که این غریبه، هم‌سخن و هم‌ترازِ اوست و از تبارِ مردمانِ شریف و با‌اصالت است، به او توجه کرد.

نکته ادبی: گوهر مردمی اشاره به نجابت و اصالتِ خانوادگی دارد.

بر موکب آن سباع زد دست تا جمله شدند بر زمین پست

مجنون با اشاره‌ی دست، حیواناتِ وحشیِ پیرامونِ خود را رام کرد، به‌طوری که همگی آرام بر زمین نشستند.

نکته ادبی: سباع به معنای حیوانات درنده است.

آمد بر آن سوار تازی بگشاد زبان به دلنوازی

مجنون به سویِ آن سوارکار رفت و زبان به سخنانِ محبت‌آمیز و دلنواز گشود.

نکته ادبی: سوار تازی اشاره به نژادِ عربیِ سوارکار دارد.

کی نجم یمانی این چه سیرست من کی و تو کی بگو که خیرست

گفت ای ستاره‌ی درخشانِ آسمانِ یمن (ای راهنما)، این چه ماجرایی است؟ من کی‌ام و تو کیستی؟ بگو که آیا خبرِ خوشی داری؟

نکته ادبی: نجم یمانی استعاره از کسی است که در تاریکی راه را نشان می‌دهد.

سیمای تو گرچه دلنواز است اندیشه وحشیان دراز است

چهره‌ی تو اگرچه بسیار دلنشین است، اما فکر و خیالِ حیواناتِ وحشیِ پیرامونِ من، طولانی و پردردسر است.

نکته ادبی: اندیشه وحشیان کنایه از سختیِ مراقبت از آن‌هاست.

ترسم ز رسن که مار دیده ام چه مار که اژدها گزیده ام

من از آن ریسمان که مار به نظر می‌آید، می‌ترسم؛ چرا که قبلاً توسط اژدهایی گزیده شده‌ام (کنایه از فریب خوردن در گذشته).

نکته ادبی: تلمیح به ضرب‌المثلِ مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید می‌ترسد.

زاین پیشترم گزافکاری در سینه چنان نشاند خاری

پیش از این، نابخردی‌هایِ زمانه، خاری چنان عمیق در سینه‌ی من فرو نشاند که...

نکته ادبی: گزافکاری به معنای کارِ بیهوده یا ستمِ روزگار است.

کز ناوک آهنین آن خار روید ز دلم هنوز مسمار

که از نیشِ آهنینِ آن خار، هنوز هم در دلم دردی میخ‌مانند و عمیق احساس می‌کنم.

نکته ادبی: مسمار به معنای میخ است و در اینجا استعاره از دردِ سخت است.

گر تو هم از آن متاع داری به گر نکنی سخن گزاری

اگر تو هم از آن نوع کالایِ (دروغ و فریب) داری، بهتر است که سخن نگوئی و سکوت کنی.

نکته ادبی: سخن‌گزاری به معنایِ گفت‌وگو است.

مرد سفری ز لطف رایش چون سایه فتاد زیر پایش

آن مردِ مسافر، با لطف و هوشمندی‌اش، همچون سایه در برابرِ مجنون فروتن شد.

نکته ادبی: لطف رای اشاره به هوش و درایتِ پیک دارد.

گفت ای شرف بلند نامان بر پای ددان کشیده دامان

گفت ای کسی که از تمامِ بزرگان نامدارتر و شریف‌تری، تو که دامنِ بلندِ همتت را بر پایِ حیواناتِ درنده کشیده‌ای (انزوا گزیده‌ای).

نکته ادبی: شرف بلند نامان خطاب به مجنون است.

آهو به دل تو مهر داده بر خط تو شیر سر نهاده

هم آهوان به تو مهر می‌ورزند و هم شیران در برابرِ تو سر تعظیم فرود آورده‌اند.

نکته ادبی: خط به معنای چهره یا نشانه‌یِ سلطنت است.

صاحب خبرم ز هر طریقی یعنی به رفیقی از رفیقی

من از هر راهی خبر دارم؛ یعنی از طریقِ دوستی، خبری از دوستِ دیگری برایت آورده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به واسطه‌گری در رساندنِ پیامِ لیلی است.

دارم سخنی نهفته با تو زانگونه که کس نگفته با تو

سخنی سرّی و نهفته با تو دارم، به همان شیوه‌ای که هیچ‌کس تا به حال با تو نگفته است.

نکته ادبی: نهفته بودنِ سخن بر اهمیتِ پیام تأکید دارد.

گر رخصت گفتنست گویم ورنی سوی راه خویش پویم

اگر اجازه می‌دهی سخن بگویم، بازگو می‌کنم؛ وگرنه راهِ خود را پیش گرفته و می‌روم.

نکته ادبی: پویم به معنای راه سپردن و رفتن است.

عاشق چو شنید امیدواری گفتا که بیار تا چه داری

عاشق (مجنون) وقتی این امیدواری را شنید، گفت که سخن را بیان کن ببینم چه پیامی داری.

نکته ادبی: امیدواری به معنایِ لحنِ امیدوارکننده است.

پیغام گزار داد پیغام کای طالع توسنت شده رام

پیکِ پیام‌بر، پیغام را داد و گفت: ای کسی که اسبِ سرکشِ تقدیرت حالا رام شده است.

نکته ادبی: توسن استعاره از بخت و اقبالِ سرکش است.

دی بر گذر فلان وطنگاه دیدم صنمی نشسته چون ماه

دیروز در مسیرِ فلان سرزمین، نگاری (محبوبی) را دیدم که همچون ماه نشسته بود.

نکته ادبی: صنم به معنای بت و استعاره از زیباییِ معشوق است.

ماهی و چه ماه کافتابی بر ماه وی از قصب نقابی

ماهی بود که گویی خورشیدی است؛ بر چهره‌اش نقابی از پارچه‌ی ظریف (قصب) کشیده بود.

نکته ادبی: قصب نوعی پارچه‌ی کتانیِ نازک است.

سروی نه چو سرو باغ بی بر باغی نه چو باغ خلد بی در

سروی بود که برخلافِ سروهایِ باغ که بی‌ثمرند، او سروی پربار بود و باغی بود که برخلافِ باغِ خلد (بهشت) که در ندارد، او درهایِ رحمت به رویش باز بود.

نکته ادبی: تضادِ سروِ باغ و سروِ معشوق برای تأکید بر برتریِ اوست.

شیرین سخنی که چون سخن گفت بر لفظ چو آبش آب می خفت

سخن‌گویی شیرین‌زبان بود که وقتی سخن می‌گفت، از کلامِ زلالش، حلاوت و طراوت می‌بارید.

نکته ادبی: آبِ کلام استعاره از روانی و شفافیتِ سخن است.

آهو چشمی که چشم آهوش می داد به شیر خواب خرگوش

چشمانش چنان آهووار بود که خواب را از چشمانِ شیر می‌ربود (قدرتِ نفوذِ نگاهش).

نکته ادبی: خواب خرگوش کنایه از خوابِ غفلت یا راحتی است.

زلف سیهش به شکل جیمی قدش چو الف دهن چو میمی

موهایِ سیاهش به شکل حرفِ (ج)، قدش همچون الف و دهانش به شکل حرفِ (م) بود.

نکته ادبی: تشبیه به حروف الفبا برای ترسیمِ دقیقِ صورتِ معشوق.

یعنی که چو با حروف جامم شد جام جهان نمای نامم

یعنی با حروفِ (جام)، نامِ لیلی برایِ من تبدیل به آینه‌یِ جهان‌نمایِ حقایق شد.

نکته ادبی: جام جهان‌نما نمادِ آگاهی و کشفِ حقیقت است.

چشمش چو دو نرگس پر از خواب رسته به کنار چشمه آب

چشمانش همچون دو گلِ نرگسِ خمارآلود بود که در کنارِ چشمه‌یِ آبی روییده باشد.

نکته ادبی: نرگس استعاره از چشمِ خمار و زیباست.

ابروی به طاق او بهم جفت جفت آمده و به طاق می گفت

ابروهایِ پیوسته‌اش که به شکلِ طاقِ محراب است، به هم گره خورده و با هم در گفتگو بودند.

نکته ادبی: طاق استعاره از کمانِ ابرو است.

جادو منشی به دل ربودن ریحان نفسی به عطر سودن

جادوگری در ربودنِ دل داشت و نفسی خوش‌بو همچون ریحانِ معطر.

نکته ادبی: جادو منشی اشاره به قدرتِ نفوذ و دلبریِ او دارد.

القصه چه گویم آن چنان چست کز دیده برآمد از نفس رست

خلاصه چه بگویم که او چنان چالاک و زیرک بود که از نگاهش جان می‌رفت و از نفسش حیات برمی‌خاست.

نکته ادبی: چست به معنایِ زیرک و تند و تیز است.

اما قدری ز مهربانی پذرفته نشان ناتوانی

اما در عینِ زیبایی، ردی از مهربانی و نشانه‌هایی از ضعف و ناتوانی در او دیده می‌شد.

نکته ادبی: ناتوانی در اینجا به معنایِ رنجوریِ عاشقانه است.

تیرش صفت کمان گرفته جزعش ز گهر نشان گرفته

چشمانش کمان‌گونه بود و تیرِ نگاهش نافذ؛ و لب‌هایش (جزع) از لعل و گهر نشان داشت.

نکته ادبی: جزع سنگی قیمتی و استعاره از لب‌هایِ سرخ است.

نی گشته قضیب خیزرانیش خیری شده رنگ ارغوانیش

قامتش همچون شاخه‌یِ خیزران صاف و قدکشیده بود و رنگِ گل‌هایِ ارغوانی‌اش، رنگِ او را گرفته بود.

نکته ادبی: قضیب خیزرانی استعاره از قد و قامتِ بلند و موزون است.

خیریش نه زرد بلکه زر بود نی بود ولیک نیشکر بود

شیرینیِ او نه زردیِ گلِ خیری بود، بلکه همچون زرِ خالص بود؛ اگرچه نی نبود، اما از نیشکر شیرین‌تر بود.

نکته ادبی: اغراق در وصفِ شیرینیِ کلام و چهره است.

در دوست به جان امید بسته با شوی ز بیم جان نشسته

او تمامِ امیدش را به دوست (مجنون) بسته بود و از ترسِ از دست دادنِ جان، در کنارِ شوهرش نشسته بود.

نکته ادبی: بیمِ جان کنایه از اضطرابِ پنهانیِ اوست.

بر گل ز مژه گلاب می ریخت مهتاب بر آفتاب می بیخت

بر صورتِ گلگونش از مژه‌هایش اشک می‌ریخت؛ گویی مهتاب بر آفتاب می‌تابید.

نکته ادبی: گلاب ریختن استعاره از ریختنِ اشک است.

از بس که نمود نوحه سازی بخشود دلم بران نیازی

از بس که او ناله و زاری می‌کرد، دلم به حالِ آن نیازمندی و عشقش سوخت.

نکته ادبی: نوحه سازی اشاره به گریه و زاریِ عاشقانه است.

گفتم چه کسی و گریت از چیست نالیدن زارت از پی کیست

از او پرسیدم که تو کیستی و چرا گریه می‌کنی؟ این ناله‌هایِ سوزناکِ تو برای کیست؟

نکته ادبی: تأکید بر پرسشگریِ پیک برای کشفِ حقیقتِ حالِ لیلی.

بگشاد شکر به زهر خنده کی بر جگرم نمک فکنده

او لب‌هایِ شیرینش را به لبخندی تلخ گشود و گفت: ای کسی که بر جگرم داغ گذاشته‌ای (خطاب به پیک یا به تقدیر).

نکته ادبی: شکر استعاره از لب‌های شیرین است.

لیلی بودم ولیکن اکنون مجنون ترم از هزار مجنون

من لیلی هستم، اما اکنون خود از هزاران مجنون، مجنون‌تر شده‌ام.

نکته ادبی: پارادوکسِ لیلیِ مجنون‌صفت بیانگرِ شدتِ عشق است.

زان شیفته سیه ستاره من شیفته تر هزار باره

از آن شیفته‌یِ سیاه گیسو (مجنون)، من هزار برابر شیفته‌تر و دل‌باخته‌تر هستم.

نکته ادبی: سیه ستاره کنایه از چشم یا مویِ مجنون است.

او گرچه نشانه گاه درد است آخر به چو من زنست مرد است

او (مجنون) اگرچه نشانه‌یِ درد و رنج است، اما در نهایت یک مرد است و من یک زن، ولی در عشق با هم برابریم.

نکته ادبی: اشاره به تساویِ عاشق و معشوق در مقامِ عشق است.

در شیوه عشق هست چالاک کز هیچ کسی نیایدش باک

در راهِ عشق، او چنان چالاک و بی‌پرواست که از هیچ‌کس و هیچ‌چیز هراسی ندارد.

نکته ادبی: باک به معنای ترس و هراس است.

چون من به شکنجه در نکاهد آنجا قدمش رود که خواهد

شکنجه‌ها و رنج‌های روزگار، ذره‌ای از اراده‌ام نمی‌کاهد و من همان مسیری را طی می‌کنم که دلم می‌خواهد و به آن میل دارد.

نکته ادبی: شکنجه در نکاهد به معنای کم نشدنِ منزلت و اراده است.

مسکین من بیکسم که یک دم با کس نزنم دمی در این غم

منِ بی‌پناه و تنها، کسی را ندارم که حتی لحظه‌ای در این غمِ جانکاه با او درد‌دل کنم.

نکته ادبی: مسکین و بی‌کس صفتِ حالِ فاعلی است.

ترسم که ز بی خودی و خامی بیگانه شوم ز نیکنامی

می‌ترسم از شدتِ بی‌خودی و خامیِ دوران جوانی، چنان در عشق غرق شوم که نام و نشانِ نیکِ خود را در جامعه از دست بدهم.

نکته ادبی: نیکنامی به معنای شهرت به پاکدامنی است که در تقابل با رسواییِ عشق قرار دارد.

زهری به دهن گرفته نوشم دوزخ به گیاه خشک پوشم

من چنان در این عشق غرق شده‌ام که زهرِ هجران را مانند نوشیدنیِ گوارا می‌نوشم و حتی جهنمِ سوزان را با گیاه خشک، خنک و قابل‌تحمل می‌بینم.

نکته ادبی: تضاد میان زهر و نوش و دوزخ با گیاه خشک، اوجِ استقامت در عشق را نشان می‌دهد.

از یک طرفم غم غریبان وز سوی دگر غم رقیبان

از یک سو غمِ دوری از یاران و از سوی دیگر فشار و کنایه‌های رقیبان، قلبم را احاطه کرده است.

نکته ادبی: غریبان اینجا به معنای کسانی است که از او دور افتاده‌اند.

من زین دو علاقه قوی دست در کش مکش اوفتاده پیوست

من به دلیل این دو علاقه و کششِ قوی (عشق به مجنون و حفظ آبروی خانوادگی)، پیوسته در حال کشمکش و تضاد درونی هستم.

نکته ادبی: علاقه به معنای دلبستگی و بند است.

نه دل که به شوی بر ستیزم نه زهره که از پدر گریزم

نه آن‌قدر جرات دارم که در برابرِ شوهر بایستم و نه آن‌قدر بی‌پروا هستم که از دستورِ پدر سرپیچی کنم.

نکته ادبی: زهره در اینجا به معنای جرات و شهامت است.

گه عشق دلم دهد که برخیز زین زاغ و زغن چو کبک بگریز

گاه عشق به من فرمان می‌دهد که برخیز و مانند کبکی که از صیاد می‌گریزد، از این زندگیِ حقیر و اطرافیانِ پست (زاغ و زغن) فرار کن.

نکته ادبی: زاغ و زغن استعاره از افراد پست و فرومایه است.

گه گوید نام و ننگ بنشین کز کبک قوی تراست شاهین

اما گاهی عقل می‌گوید به خاطرِ نام و ننگ بنشین و تحمل کن، چرا که شاهین (عقل و مصلحت) از کبک (احساسات زودگذر) قوی‌تر است.

نکته ادبی: شاهین استعاره از خردِ حاکم و کبک استعاره از احساساتِ عاشقانه است.

زن گرچه بود مبارز افکن آخر چو زنست هم بود زن

زن اگرچه در میدانِ مبارزه هم بتواند دلیری کند، اما در نهایت محدودیت‌های زنانه (اجتماعی) او را اسیر کرده است.

نکته ادبی: مبارز افکن به معنای دلاور و پهلوان‌کش است.

زن گیر که خود به خون دلیر است زن باشد زن اگرچه شیر است

فرض کن زنی در شجاعت همچون شیر باشد، باز هم در نهایت زن است و تابعِ سنت‌ها و محدودیت‌های زمانه خود.

نکته ادبی: تأکید بر تفاوتِ زن و شیر، نشان‌دهنده بن‌بستِ اجتماعی زن است.

زین غم چو نمی توان بریدن تن در دادم به غم کشیدن

چون راهِ گریزی از این غم و گرفتاری نیست، چاره‌ای جز تسلیم شدن در برابرِ تحملِ این رنج ندارم.

نکته ادبی: تن در دادن کنایه از تسلیم و پذیرشِ شرایط سخت است.

لیکن جگرم به زیر خونست کان یار که بی من است چونست

با این حال، دلم از خونِ جگر پر است؛ می‌خواهم بدانم آن یاری که از من دور است و بدون من زندگی می‌کند، در چه حالی است؟

نکته ادبی: جگر به زیر خون بودن کنایه از غصه و اندوهِ شدید است.

بی من ورق که می شمارد ایام چگونه می گذارد

او که از من جداست، روزگار را چگونه می‌گذراند و چه کسی احوالش را جویا می‌شود؟

نکته ادبی: ورق شمردن کنایه از گذراندنِ ایام و روزگار است.

صاحب سفر کدام راهست سفره اش به کدام خانقاهست

او که سفر کرده است، اکنون در کدام مسیر و در کدام خانقاه (محل سکونت) اقامت گزیده است؟

نکته ادبی: خانقاه در اینجا به معنای عامِ محل اقامتِ عارفانه یا سکونتگاه است.

هم صحبتی که می گزیند یارش که وبا که می نشیند

او چه کسی را به عنوانِ هم‌نشینِ خود انتخاب کرده و با چه کسی همنشین شده است؟

نکته ادبی: وبا که می‌نشیند به معنای هم‌نشینی با چه کسی است.

گر هستی از آن مسافر آگاه ما را خبری بده در این راه

اگر تو از آن مسافرِ من خبر داری، ما را از حالِ او آگاه کن.

نکته ادبی: خطاب به راویِ داستان است.

چون من ز وی این سخن شنیدم خاموش بدن روا ندیدم

وقتی این سخنان را از او شنیدم، دیگر صلاح ندیدم که سکوت کنم.

نکته ادبی: خاموش بودن در اینجا به معنای سکوت اختیار کردن است.

آن نقش که بودم از تو معلوم بر دل زدمش چو مهر بر موم

آن تصویر و احوالی که از تو (مجنون) در ذهن داشتم، آن‌چنان بر دلم نقش بست که گویی مُهری بر موم حک شده باشد.

نکته ادبی: تشبیه به مهر و موم نشان‌دهنده ثبات و عمقِ تاثیرِ تصویرِ مجنون است.

کان شیفته ز خود رمیده هست از همه دوستان بریده

همان کسی که از خودش گریزان و شیداست، از تمامی دوستان و نزدیکانش بریده و تنها شده است.

نکته ادبی: شیفته از خود رمیده، وصفِ حالِ مجنون است.

باد است ز عشق تو به دستش گور است و گوزن هم نشستش

او دستاوردی جز عشقِ تو ندارد و همنشینِ او در این غربت، جز گور و جانورانِ وحشی (گوزن) نیست.

نکته ادبی: باد به دست داشتن کنایه از بی‌حاصلی و تهیدستی است.

عشق تو شکسته بودش از درد مرگ پدرش شکسته تر کرد

عشقِ تو او را از درون درهم شکسته بود و خبر مرگ پدرش این شکستگی را عمیق‌تر کرد.

نکته ادبی: شکستن کنایه از غلبه‌ی غم و ناتوانی است.

بیند همه روز خار بر خار زینگونه فتاده کار در کار

او شب و روز جز رنج و سختی نمی‌بیند و این‌گونه کارش به دشواری کشیده است.

نکته ادبی: خار بر خار دیدن کنایه از مشاهده‌ی پی‌درپیِ رنج‌هاست.

گه قصه محنت تو خواند وز دیده هزار سیل راند

گاه داستانِ محنت و رنجِ تو را می‌خواند و از چشمانش سیلابِ اشک جاری می‌شود.

نکته ادبی: سیل راندن کنایه از گریستنِ بسیار است.

گه مرثیت پدر کند ساز وز سنگ سیه برآرد آواز

و گاهی برای پدرش مرثیه‌سرایی می‌کند که حتی سنگِ سخت نیز از شنیدنِ صدای زاری‌اش به ناله در می‌آید.

نکته ادبی: از سنگِ سیه آواز برآوردن مبالغه‌ای در شدتِ غم و تأثیر کلام است.

وانکه ز قصاید حلالت کاموخته ام ز حسب حالت

و آن شعرهایی که از قصایدِ والای تو یاد گرفته بودم تا بر اساسِ وضعیتِ حالِ او بخوانم.

نکته ادبی: حسبِ حال به معنای متناسب با وضعیتِ روحیِ فرد است.

خواندم دو سه بیت پیش آن ماه زانسان که برآمد از دلش آه

چند بیتی از آن قصاید را نزدِ آن ماه (لیلی) خواندم، چنان آهی از دلش برآمد که گویی جانش در حالِ پرواز است.

نکته ادبی: ماه استعاره از لیلی است.

لرزید به جای و سر فرو برد دور از تو چنانکه گفتم او مرد

او از شنیدنِ آن ابیات لرزید، سرش را پایین انداخت و چنان بی‌تاب شد که گویی جان داد.

نکته ادبی: او مرد کنایه از بیهوش شدن از شدتِ غم است.

بعد از نفسی که سر برآورد آهی دیگر از جگر برآورد

پس از مدتی که دوباره به خود آمد، آهی عمیق از جگر کشید.

نکته ادبی: نفسی سر برآوردن کنایه از به هوش آمدن و آرام گرفتن است.

بگریست به های های و فریاد کرد از پدرت به نوحه در یاد

او با صدای بلند گریست و فریاد زد و با نوحه‌خوانی، یاد و خاطره پدرت را زنده کرد.

نکته ادبی: های‌های کنایه از گریه‌ی بلند و ممتد است.

وز بی کسی تو در چنین درد می گفت و بران دریغ می خورد

او در حالی که برای تنهایی و دردِ تو سوگواری می‌کرد، برایت افسوس می‌خورد.

نکته ادبی: دریغ خوردن به معنای افسوس و حسرت است.

چون کرد بسی خروش و زاری بنمود به عهدم استواری

پس از آنکه بسیار گریست و زاری کرد، به عهد و پیمانِ من برای رساندنِ پیامش اعتماد کرد.

نکته ادبی: استواری نمودن کنایه از اعتماد و وثوق است.

کای پاک دل حلال زاده بردار که هستم اوفتاده

او گفت ای انسانِ پاک‌دل و اصیل، برخیز که من گرفتارِ این عشق و رنج شده‌ام.

نکته ادبی: حلال‌زاده کنایه از فردی است که در گفتار و عمل صادق و نجیب است.

روزی که از این قرارگاهت تدبیر بود به عزم راهت

روزی که برای سفرِ خود تصمیم گرفتی و عازمِ راه شدی.

نکته ادبی: قرارگاه در اینجا به معنای محل اقامتِ موقت است.

بر خرگه من گذر کن از راه وز دور به من نمود خرگاه

از کنارِ خیمه من عبور کن و از دور، نشانی از خیمه‌گاهِ من به تو خواهم داد.

نکته ادبی: خرگه همان خیمه است.

تا نامه ای از حساب کارم ترتیب کنم به تو سپارم

تا نامه‌ای بنویسم و آن را به دستِ تو بسپارم.

نکته ادبی: حسابِ کار به معنای احوالاتِ شخصی و پیام است.

یاریت رساد تا نهانی این نامه به یار من رسانی

تا بتوانی به‌صورت مخفیانه، این نامه را به دستِ یارِ من (مجنون) برسانی.

نکته ادبی: یاری رساندن در اینجا به معنای مدد کردن در رساندنِ پیام است.

این گفت و ازان حظیره برخاست من نیز شدم به راه خود راست

این را گفت و از آن جایگاه برخاست و من نیز بی‌درنگ به راهِ خود رفتم.

نکته ادبی: حظیره به معنای جایگاه و محلِ محصور است.

دیروز بدان نشان که فرمود رفتم به در وثاق او زود

دیروز، طبق همان نشانی که داده بود، سریع به سمتِ خانه او رفتم.

نکته ادبی: وثاق به معنای خانه و اتاق است.

دیدمش کبود کرده جامه پوشیده به من سپرد نامه

او را دیدم که جامه‌ای کبود (به نشانه سوگ) پوشیده بود و نامه‌ای که آماده کرده بود را به من سپرد.

نکته ادبی: جامه کبود نشانه سوگواری در متون کهن است.

بر نامه نهاده مهر انده یعنی کرم الکتاب ختمه

او بر روی نامه مُهرِ اندوه زد، به این معنا که این نامه، پایانی بر کتابِ غم است.

نکته ادبی: کرم الکتاب ختمه عبارتی است که بر پایانِ نامه اشاره دارد.

وان نامه چنان که بود بگشاد بوسید و سبک به دست او داد

او نامه را آن‌گونه که بود باز کرد، بوسید و با احترام به دستم داد.

نکته ادبی: سبک در اینجا به معنای چابک و با احترام است.

مجنون چو سخای نامه را دید جز نامه هر آنچه بود بدرید

مجنون به محض اینکه نامه را دید، از شدتِ ذوق، هر چیزی غیر از نامه را پاره کرد و دور انداخت.

نکته ادبی: سخای در اینجا به معنای متن و ظاهرِ نامه است.

بر پای نهاد سر چو پرگار برگشت به گرد خویش صدبار

او مانند پرگار، سرش را بر پای نامه گذاشت و بارها به دورِ خودش چرخید.

نکته ادبی: تشبیه به پرگار، نشان‌دهنده بیقراری و چرخیدنِ دورِ مرکزِ عشق است.

افتاد چنانکه اوفتد مست او رفته ز دست و نامه در دست

او چنان از خود بی‌خود شد و افتاد که گویی مست است، در حالی که نامه در دستش بود و خود از حال رفته بود.

نکته ادبی: رفته ز دست کنایه از بیهوشی و از دست دادنِ کنترلِ خویش است.

آمد چو به هوش خویشتن باز داد از دل خود شکیب را ساز

وقتی به هوش آمد، سعی کرد آرامشِ خود را بازیابد.

نکته ادبی: شکیب را ساز دادن کنایه از تلاش برای کسبِ آرامش است.

چون باز گشاد نامه را بند بود اول نامه کرده پیوند

چون بندِ نامه را باز کرد، دید که در ابتدای آن، نامه با نامِ خدا آغاز شده است.

نکته ادبی: پیوند در اینجا به معنای آغاز و سرآغازِ نامه است.

این نامه به نام پادشاهی جان زنده کنی خرد پناهی

این نامه به نامِ پادشاهی آغاز شده است که جان را زنده می‌کند و پناهگاهِ خرد است.

نکته ادبی: پادشاهی در اینجا استعاره از خداوند است.

داناتر جمله کاردانان دانای زبان بی زبانان

کسی که از همه کاردانان، داناتر است و زبانِ بی‌زبانان را می‌فهمد.

نکته ادبی: دانای زبانِ بی‌زبانان اشاره به دانایِ اسرارِ نهان دارد.

قسام سپیدی و سیاهی روزی ده جمله مرغ و ماهی

اوست که سرنوشتِ انسان‌ها (سپیدی و سیاهی) را رقم می‌زند و روزی‌دهنده تمامِ موجودات از پرنده و ماهی است.

نکته ادبی: قسام به معنای قسمت‌کننده و مقدر‌کننده‌ی روزی و سرنوشت است.

روشن کن آسمان به انجم پیرایه ده زمین به مردم

خداوند آسمان را با ستاره‌ها روشن ساخت و زمین را با آفریدگان زینت بخشید.

نکته ادبی: انجم به معنی ستاره‌ها و پیرایه به معنای زینت و آرایش است.

فرد ازلی به ذوالجلالی حی ابدی به لایزالی

او فردی یگانه و ازلی است که صاحب جلال و بزرگی است؛ او زنده و جاودان است و زوال‌پذیر نیست.

نکته ادبی: اشاره به صفات باری‌تعالی، لایزالی به معنای فنا ناپذیر.

جان داد و به جانور جهان داد زین بیش خزینه چون توان داد

او جان بخشید و جهان را سرشار از موجودات زنده کرد؛ مگر از این بخششِ بزرگ‌تر هم چیزی ممکن است؟

نکته ادبی: خزینه به معنای گنجینه و کنایه از قدرتِ بی‌پایانِ الهی است.

آراست به نور عقل جانرا وافروخت به هر دو این جهان را

او جانِ آدمی را با نورِ عقل آرایش داد و با فروغِ آن، دنیا و آخرت را روشن کرد.

نکته ادبی: جانرا در اینجا مفعولِ جمله است.

زین گونه بسی گهر فشانده وانگاه حدیث عشق رانده

خداوند با این سخنان، گوهرهای معرفت را پراکند و سپس کلام را به وادیِ عشق کشاند.

نکته ادبی: گهر فشانده استعاره از بیانِ کلماتِ گرانبها و حکمت است.

کاین نامه که هست چون پرندی از غم زده ای به دردمندی

این نامه که همچون پارچه‌ای ظریف و لطیف است، از سوی عاشقی دردمند نگاشته شده است.

نکته ادبی: پرند نوعی ابریشم لطیف و منقوش است که استعاره از نامه است.

یعنی زمن حصار بسته نزدیک تو ای قفس شکسته

یعنی از سوی من که در حصارِ غم اسیرم، به سوی تو که مانند قفسی شکسته رهایی یافته‌ای.

نکته ادبی: اشاره به وضعیتِ روحیِ راوی و مخاطب است.

ای یار قدیم عهد چونی وای مهدی هفت مهد چونی

ای همراهِ دیرینه‌ی من، در این هفت منزلگاهِ دنیا چه می‌کنی؟

نکته ادبی: اشاره به هفتِ افلاک یا هفت مرحله‌ی سفر.

ای خازن گنج آشنائی عشق از تو گرفته روشنائی

ای گنجینه‌دارِ دوستی و آشنایی؛ عشق از وجودِ توست که روشنی و معنا می‌گیرد.

نکته ادبی: خازن به معنی خزانه‌دار است.

ای خون تو داده کوه را رنگ ساکن شده چون عقیق در سنگ

ای که خونِ تو کوه را رنگین کرد و مانند عقیق در دلِ سنگ‌ها ماندگار شد.

نکته ادبی: اشاره به فداکاری و سرخیِ خونِ عاشق که در سنگِ سختِ روزگار باقی است.

ای چشمه خضر در سیاهی پروانه شمع صبحگاهی

ای که در تاریکیِ غم‌ها مانندِ چشمه‌ی حیات هستی و چون پروانه‌ای که در انتظارِ صبح می‌سوزد، بی‌تابی.

نکته ادبی: اشاره به چشمه خضر که در تاریکیِ ظلمات یافت می‌شود.

ای از تو فتاده در جهان شور گوری دو سه کرده مونس گور

ای که آشوبِ عشقِ تو جهان را پر کرده و حتی مردگان را هم در گور مونسِ تو کرده است.

نکته ادبی: اشاره به قدرتِ عشق که فراتر از مرگ است.

ای زخمگه ملامت من هم قافله قیامت من

ای که زخم‌خورده‌ی سرزنش‌های منی و هم‌سفرِ من در راهِ سختی‌ها هستی.

نکته ادبی: زخمگه به معنای محلِ زخم و آسیب است.

ای رحم نکرده بر تن خویش وآتش زده بر به خرمن خویش

ای که بر جانِ خود رحم نکردی و هستیِ خود را به آتشِ عشق سوزاندی.

نکته ادبی: خرمنِ هستی کنایه از تمامِ دارایی و وجودِ انسان است.

ای دل به وفای من نهاده در معرض گفتگو فتاده

تو که دلت را به پایِ وفاداریِ من نهادی و حالا در میانِ زبانِ مردم به گفتگو افتاده‌ای.

نکته ادبی: معرض گفتگو یعنی در معرضِ قضاوت و تهمتِ دیگران.

من دل به وفای تو سپرده تو سر ز وفای من نبرده

من دلم را به وفایِ تو سپردم و تو هم پیمانِ وفاداری مرا نشکستی.

نکته ادبی: سر از وفا برنتافتن کنایه از پایبندی به عهد است.

چونی و چگونه ای چه سازی من با تو تو با که عشق بازی

چه می‌کنی و چگونه می‌گذرانی؟ من با تو هستم، اما تو با چه کسی عشق می‌ورزی؟

نکته ادبی: پرسشی دردمندانه از سوی عاشقِ منتظر.

چون بخت تو در فراقم از تو جفت توام ارچه طاقم از تو

اگرچه در این دوری، بختِ من از تو جدا افتاده، اما من همچنان جفتِ تو هستم، اگرچه به ظاهر تنها (طاق) به نظر برسم.

نکته ادبی: طاق و جفت تضادِ معنایی برای بیانِ یگانگی در عینِ دوری است.

وان جفته نهاده گرچه جفت است سر با سر من شبی نخفته است

اما آن

روشن کن آسمان به انجم پیرایه ده زمین به مردم

خداوندا، آسمان را با ستارگان بیارای و زمین را به حضور انسان‌ها زینت ببخش.

نکته ادبی: انجم به معنی ستارگان و پیرایه به معنی زیور است.

فرد ازلی به ذوالجلالی حی ابدی به لایزالی

آن خدای بی‌همتای ازلی که شکوهش بی‌اندازه است و آن زنده‌ی جاودانی که فنا در ذات او راه ندارد.

نکته ادبی: اشاره به صفات جمال و جلال خداوند.

جان داد و به جانور جهان داد زین بیش خزینه چون توان داد

خداوند به جهان جان بخشید و همه چیز را آفرید، آیا از این بالاتر، گنجینه‌ای برای بخشش وجود دارد؟

نکته ادبی: خزینه در اینجا کنایه از نعمات الهی است.

آراست به نور عقل جانرا وافروخت به هر دو این جهان را

خداوند جان آدمی را با نور عقل آراست و هر دو جهان را به واسطه این نور روشن کرد.

نکته ادبی: عقل در اینجا به معنای بینش و آگاهی است.

زین گونه بسی گهر فشانده وانگاه حدیث عشق رانده

پس از بیان این حقایق، شاعر به سخن گفتن از عشق روی آورد.

نکته ادبی: گهر فشاندن کنایه از سخنان ارزشمند گفتن است.

کاین نامه که هست چون پرندی از غم زده ای به دردمندی

این نامه‌ای که همچون پارچه‌ای ظریف و لطیف است، از جانب فردی غم‌زده برای کسی که درد می‌کشد، فرستاده شده است.

نکته ادبی: پرند به معنای حریر و ابریشم لطیف است.

یعنی زمن حصار بسته نزدیک تو ای قفس شکسته

این نامه از جانب منِ حصارکشیده و محدود، برای تو که مانند قفسی شکسته هستی، ارسال شده است.

نکته ادبی: قفس شکسته نماد رهایی از بندهای دنیوی است.

ای یار قدیم عهد چونی وای مهدی هفت مهد چونی

ای یار دیرینِ عهد و پیمان، حال تو چگونه است؟ و ای مهدی که در هفت گهواره (هفت آسمان یا مراحل سلوک) پرورش یافته‌ای، تو چطوری؟

نکته ادبی: مهد به معنای گهواره و محل پرورش است.

ای خازن گنج آشنائی عشق از تو گرفته روشنائی

ای تو که نگهبان گنجینه‌ی آشنایی و دوستی هستی، عشق از وجود تو نور و روشنایی گرفته است.

نکته ادبی: خازن به معنی خزانه‌دار و حافظ است.

ای خون تو داده کوه را رنگ ساکن شده چون عقیق در سنگ

ای کسی که خونِ تو (درد و رنج تو) به کوه‌ها رنگ بخشیده و مانند عقیق در سنگ‌ها نهفته و ماندگار شده است.

نکته ادبی: اشاره به قصه فرهاد و خون‌بهایی که کوه را رنگین کرد.

ای چشمه خضر در سیاهی پروانه شمع صبحگاهی

ای که مانند چشمه‌ی حیات‌بخش خضر در میان تاریکی‌ها هستی و ای که همچون پروانه‌ای گرد شمعِ صبحگاهی می‌گردی.

نکته ادبی: چشمه خضر نماد جاودانگی و زندگی است.

ای از تو فتاده در جهان شور گوری دو سه کرده مونس گور

ای که از حضور تو شور و غوغایی در جهان به پا شده، و ای که تنهایی را با دو سه گور، مونس خود کرده‌ای.

نکته ادبی: مونس گور اشاره به زهد و دوری از هیاهو دارد.

ای زخمگه ملامت من هم قافله قیامت من

ای کسی که زخم‌های ملامت و سرزنش‌های من به دست توست، تو هم‌سفر و همراه من در روز قیامت هستی.

نکته ادبی: زخمگه به معنی محل زخم است.

ای رحم نکرده بر تن خویش وآتش زده بر به خرمن خویش

ای که بر تن خود رحم نکرده‌ای و با بی‌اعتنایی، خرمن هستی‌ات را به آتش کشیده‌ای.

نکته ادبی: آتش به خرمن زدن کنایه از نابود کردن همه چیز به دست خود است.

ای دل به وفای من نهاده در معرض گفتگو فتاده

ای که دلت را به وفای من سپرده‌ای، در حالی که خودت در معرض گفتگو و حرف و حدیث‌های مردم قرار گرفته‌ای.

نکته ادبی: معرض گفتگو به معنای سر زبان‌ها افتادن است.

من دل به وفای تو سپرده تو سر ز وفای من نبرده

من دلم را به پای وفای تو ریختم و تو نیز با وفاداری، سر از پیمان من بیرون نکشیدی.

نکته ادبی: سر از وفا برنتافتن کنایه از پایبندی است.

چونی و چگونه ای چه سازی من با تو تو با که عشق بازی

حالت چگونه است و چه می‌کنی؟ من با تو هستم، تو با چه کسی عشق می‌ورزی؟

نکته ادبی: پرسشی برای بیان اشتیاق و دلتنگی.

چون بخت تو در فراقم از تو جفت توام ارچه طاقم از تو

از آنجایی که بختِ من در دوری از تو همراهت است، اگرچه در ظاهر از تو جدا و تک هستم، اما در باطن جفت توأم.

نکته ادبی: تضاد میان طاق و جفت برای بیان وحدت روحی.

وان جفته نهاده گرچه جفت است سر با سر من شبی نخفته است

اگرچه آن جفتِ کناری‌ام جفت است، اما هرگز شبی را با من به سر نبرده است.

نکته ادبی: اشاره به تنهایی و تجرد روح در عین حضور ظاهری.

من سوده ولی درم نسود است الماس کسش نیازمود است

من همچون سکه‌ای ساییده شده‌ام که ارزشش کم نشده، اما هنوز کسی به الماسِ وجود من دست نیافته است.

نکته ادبی: سوده به معنی ساییده شده و کهنه است.

گنج گهرم که در به مهر است چون غنچه باغ سر به مهر است

من گنجینه‌ای از گوهر هستم که درِ آن بسته است؛ همچون غنچه‌ای در باغ که هنوز باز نشده و راز درونی‌اش محفوظ است.

نکته ادبی: سر به مهر کنایه از راز نگهداشتن است.

شوی ارچه شکوه شوی دارد بی روی توام چو روی دارد

اگرچه همسرِ من شکوه و بزرگی دارد، اما در برابر زیبایی تو، هیچ ارزشی ندارد.

نکته ادبی: روی داشتن کنایه از زیبایی و جلوه است.

در سیر نشان سوسنی هست ریحان نشود ولیک در دست

در راهِ سیر و سلوک، نشانه‌ی سوسنی هست، اما حقیقت آن به دست نمی‌آید.

نکته ادبی: سوسن استعاره از معشوق یا حقیقتی دست‌نیافتنی است.

چون زردخیار کنج گردد هم کالبد ترنج گردد

وقتی خیار زرد می‌شود، شبیه کالبد ترنج می‌گردد.

نکته ادبی: تمثیل برای بیان شباهت‌های ظاهری اما تفاوت‌های باطنی.

ترشی کند از ترنج خوئی اما نکند ترنج بوئی

شاید از نظر ترشی و تندی شبیه ترنج باشد، اما بوی خوشِ ترنج را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به تفاوت اصل و بدل.

می خواستمی کزین جهانم باشد چو توئی هم آشیانم

آرزو داشتم که در این جهان، کسی چون تو هم‌آشیان و همدم من باشد.

نکته ادبی: بیان آرزوی قلبی.

چون با تو به هم نمی توان زیست زینسان که منم گناه من چیست

چون نمی‌توان با تو زندگی کرد، گناه من در این وضعیتِ دشوار چیست؟

نکته ادبی: بیان استیصال و بی‌گناهی در فراق.

آن دل که رضای تو نجوید به گر به قضای بد بموید

آن دلی که رضایت تو را نخواهد، بهتر است که بر قضای بد روزگار گریه کند.

نکته ادبی: تاکید بر اهمیت خواستِ معشوق.

موئی ز تو پیش من جهانیست خاری زره تو گلستانیست

تار مویی از تو برای من یک جهان ارزش دارد و خاری از راه تو، برایم گلستان است.

نکته ادبی: اغراق برای نشان دادن عشق افراطی.

خضرا دمنی ز خضر دامن در ساز چو آب خضر با من

ای که دامن‌ات سبز و حیات‌بخش است، همچون آب حیات خضر با من سازگار باش.

نکته ادبی: خضرا دمن اشاره به پاکی و سرسبزی.

من ماه و تو آفتابی از نور چشمی به تو می گشایم از دور

من ماه هستم و تو آفتابی از نور، برای همین از دور به تو نگاه می‌کنم.

نکته ادبی: تشبیه به ماه و خورشید برای بیان تفاوت رتبه.

عذر قدمم به باز ماندن دانی که خطاست بر تو خواندن

دلیل این که نتوانستم نزد تو بیایم، این است که می‌دانی خواندنِ این وضعیت برای تو، کار درستی نیست.

نکته ادبی: بیان عذرخواهی برای عدم حضور.

مرگ پدر تو چون شنیدم بر مرده تن کفن دریدم

وقتی خبر درگذشت پدرت را شنیدم، از شدت غم، لباسِ عزای خود را دریدم.

نکته ادبی: اشاره به سنت کهن جامه دریدن در سوگ.

کردم به تپانچه روی را خرد پنداشتم آن پدر مرا مرد

از شدتِ غم با تپانچه به صورتم زدم و تصور کردم که آن پدر، در واقع پدرِ من بود که مرد.

نکته ادبی: تپانچه زدن کنایه از سوگواری شدید است.

در دیده چو گل کشیده ام میل جامه زده چون بنفشه در نیل

از شدت گریه، چشمانم را همچون گل سرخ کردم و جامه‌ام را از غم به رنگ نیلی (عزا) درآوردم.

نکته ادبی: تشبیه چشم گلگون به گل و لباس نیلی به بنفشه.

با تو ز موافقی و یاری کردم همه شرط سوکواری

به خاطر همراهی و یاریِ تو، تمام آدابِ سوگواری را به جا آوردم.

نکته ادبی: تاکید بر وفاداری در شرایط سخت.

جز آمدنی که نامد از دست هر شرط که باید آن همه هست

جز حضور فیزیکی که میسر نشد، هر کاری که برای سوگواری لازم بود، انجام دادم.

نکته ادبی: اشاره به محدودیت‌ها.

گر زینکه تن از تو هست مهجور جانم ز تو نیست یک زمان دور

اگرچه تنم از تو دور افتاده است، اما جانم حتی یک لحظه هم از تو جدا نیست.

نکته ادبی: تضاد میان تن (دور) و جان (نزدیک).

از رنج دل تو هستم آگاه هم چاره شکیب شد در این راه

من از رنج و غمِ دل تو باخبرم و چاره‌ی این مسیرِ دشوار، فقط صبر و شکیبایی است.

نکته ادبی: تاکید بر نقش صبر در مصائب.

روزی دو در این رحیل خانه می باید ساخت با زمانه

زندگی در این دنیای فانی، مانند اقامتی چند روزه است و باید با زمانه ساخت.

نکته ادبی: رحیل خانه کنایه از دنیا است.

عاقل به اگر نظر ببندد زان گریه که دشمنی بخندد

عاقل کسی است که از دیدنِ گریه‌ای که دشمن را شاد می‌کند، چشم می‌پوشد و خودداری می‌کند.

نکته ادبی: پرهیز از شادیِ دشمن.

دانا به اگر نیاورد یاد زان غم که مخالفی شود شاد

انسانِ دانا بهتر است غمی را که باعث شادیِ مخالفان می‌شود، به یاد نیاورد.

نکته ادبی: تاکید بر حکمتِ سکوت و فراموشیِ غم‌ها در برابر دشمن.

دهقان منگر که دانه ریزد آن بین که ز دانه دانه خیزد

به دهقانی که دانه می‌کارد نگاه نکن، به نتیجه و محصولی نگاه کن که در آینده از آن دانه بیرون می‌آید.

نکته ادبی: استعاره برای دوراندیشی.

آن نخل که دارد این زمان خار فردا رطب ترآورد بار

آن نخلی که امروز خار دارد، در آینده میوه‌ی شیرین رطب به بار خواهد آورد.

نکته ادبی: استعاره از تحمل سختی برای رسیدن به آسایش.

وآن غنچه که در خسک نهفته است پیغام ده گل شکفته است

و آن غنچه‌ای که اکنون در میان خارهای ناامیدی پنهان است، پیامی از گلِ شکفته‌ی آینده دارد.

نکته ادبی: استعاره از امیدِ نهفته در دلِ سختی.

دلتنگ مباش اگر کست نیست من کس نیم آخر؟ این بست نیست؟

دلتنگ مباش اگر کسی را نداری؛ مگر من کسِ تو نیستم؟ آیا این برای تو کافی نیست؟

نکته ادبی: بیان همدلی و حمایت.

فریاد ز بی کسی نه رایست کاخر کس بی کسان خدایست

فریاد زدن از بی‌کسی کارِ عاقلانه‌ای نیست، چرا که در نهایت، یار و یاورِ بی‌کسان، خداوند است.

نکته ادبی: اشاره به توکل بر خدا.

از بی پدری مسوز چون برق چون ابر مشو به گریه در غرق

از بی‌پدری مانند برق بی‌قرار مباش و مانند ابر، در دریای گریه غرق نشو.

نکته ادبی: تشبیه بی‌قراری به برق و گریه به ابر.

گر رفت پدر پسر بماناد کان گو بشکن گهر بماناد

اگر پدر رفت، پسر باقی بماند؛ گوهر را بشکن اما اصلِ آن گوهر را نگه دار.

نکته ادبی: تشویق به حفظ اصالت و بقای نسل.

مجنون چو بخواند نامه دوست افتاد برون چو غنچه از پوست

مجنون وقتی نامه‌ی دوست را خواند، از شدت شوق و هیجان، مانند غنچه‌ای که از پوست درمی‌آید، از خود بی‌خود شد.

نکته ادبی: استعاره از شکوفایی روح در اثر دریافت پیام معشوق.

جز یاربش از دهن نیامد یک لحظه به خویشتن نیامد

مجنون آن‌چنان غرق در عالمِ عشق و بی‌خودی بود که جز نام پروردگار بر زبانش جاری نمی‌شد و حتی لحظه‌ای به فکرِ خود یا عالمِ مادی نبود.

نکته ادبی: به خویشتن آمدن کنایه از بازگشت به هوشیاری و حالت عادی است.

چون شد به قرار خود تنومند بشمرد به گریه ساعتی چند

پس از مدتی که بر خود مسلط شد و آرام گرفت، به یادِ دردِ هجران افتاد و ساعتی چند گریست.

نکته ادبی: تنومند شدن در اینجا به معنای استوار شدن و بازیابیِ توانِ ذهنی است.

وان قاصد را بداشت بر جای گه دستش بوسه داد و گه پای

او پیکِ خبررسان را نزدِ خود نگاه داشت و در اوجِ سپاسگزاری و احترام، دست و پای او را بوسید.

نکته ادبی: بوسیدن دست و پا کنایه از نهایتِ تکریم و ستایش برای شخصی است که پیامِ معشوق را آورده است.

گفتا که نه کاغذ و نه خامه چون راست کنم جواب نامه

مجنون با اندوه گفت که در این بیابان، ابزارِ نوشتن ندارم، پس چگونه پاسخِ این نامه را بنویسم؟

نکته ادبی: خامه در اینجا استعاره از قلم است.

قاصد ز میان گشاد درجی چابک شده چون وکیل خرجی

قاصد که در کارِ خود بسیار ماهر و کارآمد بود، کیف یا جعبه‌ی لوازمِ خود را گشود و ابزارِ لازم را بیرون آورد.

نکته ادبی: درج به معنای جعبه یا صندوقچه‌ای کوچک برای نگهداریِ اشیاء قیمتی است.

واسباب دبیریی که باید بسپرد بدو چنانکه شاید

قاصد تمامِ وسایلِ لازم برای نوشتن را آن‌گونه که شایسته بود، در اختیارِ مجنون قرار داد.

نکته ادبی: دبیری در اینجا به معنای کتابت و فنِ نوشتن است.

مجنون قلم رونده برداشت نقشی به هزار نکته بنگاشت

مجنون قلم را به دست گرفت و با دردی عمیق، مطالبی سرشار از نکته‌هایِ باریک و عاشقانه نوشت.

نکته ادبی: قلم رونده صفتِ قلمی است که بر کاغذ می‌خزد و در حالِ نگارش است.

دیرینه غمی که در دلش بود در مرسله سخن برآمود

او رنج‌های کهن و دردهایِ قدیمیِ انباشته در دلش را در قالبِ این نامه بازگو کرد.

نکته ادبی: مرسله به معنای نامه و نوشته‌ای است که ارسال می‌شود.

چون نامه تمام کرد سربست بفکند به پیش قاصد از دست

وقتی نگارشِ نامه به پایان رسید، آن را مهر و موم کرد و به دستِ پیک سپرد.

نکته ادبی: سربست به معنای مهر و موم کردنِ نامه برای حفظِ محرمانگی است.

قاصد ستد و دوید چون باد زان گونه که برد نامه را داد

قاصد نامه را گرفت و همچون بادی که به‌سرعت می‌وزد، همان‌طور که با شتاب آمده بود، به سویِ لیلی بازگشت.

نکته ادبی: چون باد تشبیهی برای سرعتِ بسیار زیاد در حرکت است.

لیلی چون به نامه در نظر کرد اشگش بدوید و نامه تر کرد

لیلی هنگامی که نگاهش به نامه افتاد، اشک از چشمانش جاری شد و نامه را با اشک‌هایِ خود خیس کرد.

نکته ادبی: در نظر کردن کنایه از خواندن و توجه به محتوای نامه است.